تبليغاتX
fellika.blogfa.com
سه شنبه دوازدهم آبان 1388

فكر مي كردم پارسال بچه ها خيلي بد هستن ،امسال تازه فهميدم چقدر پارسالي ها خوب بودن،حداقل ادبشون بيشتر از اينا بود،يه خورده مي ترسيدن وقتي بهشون يه چيزي مي گفتي،اينا ديگه كي هستن!!!!خدا عاقبتم رو باهاشون ختم به خير كنه.
يه سري از بچه هاي پارسال مي آن مدرسه ديدنم،دانشگاه قبول شدن،ازدواج كردن،وقتي مي بينم يه سري هاشون رو به قدري خوشحال مي شم كه حد نداره،دوتاشون كه فهميدم رفتن دانشگاه بي نهايت خوشحال شدم به اندازه وقتي فهميدم خودم قبول شدم.واقعا حيف بودن و شرايط سختي داشتن و دلم هميشه مي سوخت اگه اينا بخوان بخاطر موقعيت پولي از ادامه تحصيل بمونن،ولي خوندن و سراسري قبول شدن.كاش هميشه موفق باشن.
3برابر پارسال جدي تر و بد اخلاق تر و سخت گير تر هستم ولي باز كمه!!!

پنجشنبه هفتم آبان 1388

بداخلاق شدم و بي شعور،دو روزه  خيلي اذيت شدم،سر هيچ و پوچ،سر حرف آدمهايي كه شايد اول حرف مي زنن بعد فكر مي كنن،سر اينكه اين روزا يه روزي آرزوي دور و درازم بود،اينكه فك مي كرديم اگه اين روزا بياد ديگه غمي نداريم،ديگه تنهايي و بي پناهي نداريم ولي خودمون داره يادمون مي ره چقدر دلتنگي سخته،خيلي وقته دور نبوديم دلتنگ نشديم مزه عشق يادمون رفته،به هر دري زدن تا رسيدن به يار يادمون رفته،ثانيه ها رو شمردن،روزا و ماهها رو شمردن يادمون رفته.يه روزي غم دنيا رو دوشم بود خيالم نبود قوي بودم چون تكيه به يه عشق قوي و مطمئن داشتم،حالا با هر بادي مي لرزم،شدم بيد...مي دونم همه اينا توهمات دهن منه ولي هر چي هست جزئي از منه و زندگي منه،برام سنگينه من و روحيات من با ديگران مقايسه بشه،از الگوهاي زندگي كسايي كه خيلي روحيه اشون با من فرق داره الگو بگيرم و اون جوري زندگي كنم،خوب با من نمي سازه اين مدل زندگي،حالم به هم مي خوره...گوشه نشين اتاقم شدم و هر چي سعي مي كنم اهميت ندم و بي خيال باشم و بپذيرم،باز با كوچكترين حرف دنيا آوار مي شه رو سرم،اين دو روز اينقدر گريه كردم كه زير پلك پايينم زخم شده،ديگه اشك ندارم.
كاش يكي به من و دنياي من نگاه مي كرد،شدم عين 10سال پيش و دوره بلوغ نوجوني،دوست ندارم خودما،حالمو،قلبمو...دلم تنهايي مي خواد و سفر و جاده،دلم مشهد مي خواد،دلم يه جاي امن مي خواد،دلم نمي خواد ادمهاييو كه فقط توقع دارن در قبال همه بي شعوري ها و ناملايمات من با شعور باشم و به رو خودم نيارم دارن به زندگيم گند مي زنن...
مي خوام برم زير بارون راه برم شايد خوب شدم...

دوشنبه چهارم آبان 1388

اين چند وقت اتفاقات زيادي افتاد،خوب و بد و پر از تجربه و درس،خيلي تنها شدم و از طرفي كلي از تنهايي در اومدم.جنس احساس و فكرم داره عوض مي شه،تو يه مسير پر زحمت افتادم.خواهري دانشگاه قبول شد و رفت شهرستان،همه روزا رو بايد بشمرم و تو اتاق بگردم تا نوشته هايي كه يادداشت مي كنه و هر جا ممكنه قايم كنه پيدا كنم و دل خوش عشقش بمونم تا چهارشنبه بشه و بياد،آقاهه از 19مرداد همسر منه و من يه عالمه وظيفه سنگين همسر داري رو دوشمه و تا الان همه رو سعي كردم انجام بدم،البته هيچ كس جز خودم ما را به رسميت نمي شناسه و يه جفت نامزد هستيم كه تا 9فروردين فرصت دارن كارهاشون رو رو به راه كنن تا عقد دائم به اونها هديه بشه،اين حرفها و فكرا برام ارزش نداره و كار خودم رو مي كنم و دعا مي كنم اوضاع مرتب بشه.آخر هفته ها همسر عزيزم مي آد كنارم و دو شب كنار هم هستيم،صبح شنبه منو مي رسونه مدرسه و خودش مي ره ،تو اين آمدنها خيلي از مسائلمون رو ميزون كرديم و برنامه ريزيها و كلي داريم راه مي افتيم،خاطره ها و اتفاقاي جالب زيادي برامون رقم خورد و دارم پر از تجربه مي شم،رابطه ها و منسب هاي جديد،تا چند وقت ديگه مي شم زندايي،چند وقت بعدش مي شم زنمو،الان يه فاميل دارم برا خودم،مادر و پدر همسر،خواهر و برادر و داماد و عروس اونها و رابطه ها و مدل خيلي چيزا،منم شبيه آدمهايي كه گيج و سرخوش از شادي زير پوستي هستن فقط نگاه مي كنم و سعي مي كنم خطا نكنم.سخت ترين جاي ماجرا اينجاست،بايد مواظب خيلي از حرفها وحركات و رفتارا باشم...

یکشنبه سوم آبان 1388

دنيا رو سعي كردم دووم بيارم بي فليكا،ولي نشد...خفه شدم دق كردم،خيلي جاها ساختم و حرف زدم و بدم اومد و حذف كردم و دلم پر كشيد برا فليكاي خودم.نمي دونم چرا اينجا اين جوري منو مي كشونه.هيچ جا خونه خود آدم نمي شه...
من برمي گردم همين جا.

چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

عروسي برادره هم تموم شد،غير قابل باور بود كه يه روز اين آقا بره سر زندگيش،همه چيز هم خوب و عالي،پدرمون دراومد ولي خوب همه راضي بودن و خوش گذشت و جاي هيچ حرفي نموند...خوشبخت بشن الهي..
منم دارم از اين جا مي رم،مي خوام برم يه جاي غريب و بي نشون،شايد دووم نياوردم و برگشتم همين جا ولي همه تلاشما مي كنم كه بتونم حرفهاما بگم...
خداحافظ همه خاطره ها

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

تا حالا نشده بود ندونم از كجا بايد شروع كرد،خوب من از وسطش مي گم اولش رو خودتون مي دونيد.
يكشنبه عروسي برادرمه،روزي كه سالهاست انتظارش رو مي كشم،كه خوشبخت بشه بره سراغ زندگيش،كه روحش آروم بشه،كه مامانم خيالش راحت بشه،كه بابا يادش بمونه پسرش رو دوست داره..از اونجايي هم كه رسم و رسوم عروس خانم زياد مي باشد و شديد خفن،به شدت درگير و وقت بسته مي باشيم،امروز ديگه ملت رو از خونه بيرون كردم و خودم نرفتم نشستم پاي كامي و به آقاهه فكر مي كنم....
آقاهه من هم گرفتاره شديدا" پدرش مريض شده و بستري تو بيمارستانه،بايد قلبش رو عمل كنه،اينا در حاليه كه 12تير با خانواده آمدن خواستگاري من و داشتيم مسائل رو حل مي كرديم،يعني همه چي حل شده بود،بله رو بعد كلي فكر كردن!!!دادم،صحبتهاي اوليه و نهايي رو كرديم،قرار شد برن هفته آينده اون هفته بيان و ما رسما نامزد شويم كه پدرش مريض شد.دعا مي كنم خوب بشه و سلامتش برگرده...مرد من سرش حسابي شلوغه و نياز به من داره  و من كنارش نيستم،چند وقت يه بار مي بينمش كه دلم مي خواست همه اون لحظه ها را ثبت كنم با همه خاطره هاش منتهاش هفته به هفته دستم به كامي نمي رسه،كلاس نقشه كشي حسابي وقت و انرژيمو مي گيره ولي خوبه،ريزه كاري هاش به درد مي خوره،آدماش جالبن كه دوست دارم وقت بشه ازشون بنويسم...
اين وسطا يه روز رفتم تهران،شلوغي  اذيتم كرد حسابي و به شدت حس هاي بد پايفتم نسبت به اين شهر،قرار بود سمن بانو رو ببينم كه خانم يادش رفته بود و نشد كه هماهنگ كنيم و ديدار من رو از دست داد...امتحان وزارت خارجه بسيار بي ريخت بود،به من چه كه چه سالي مجلس رو به توپ بستن!!!
روح و روان خودم هم به شدت داغون شده،ديگه رسما كارم به مشاور كشيد،خيلي باهام حرف زد و خيلي چيزا رو كه به هيچ كس نمي گم بهش گفتم،خيلي كمكم كرد،اميدوارم درست شم،اول و آخر همه حرفهاش اين بود كه من خودم به خودم آسيب زدم،دارم فكر مي كنم و بايد يه برنامه اساسي رو پياده كنم.بايد از اين خلا فرار كنم،اگه هفته آينده سرم خلوت شه اولين كاري كه مي كنم اينه كه هر روز يه عالمه بنويسم تا رها شم...
آقاهه بسيار بسيار خوشحال شد،دوشنبه 19مرداد اتفاقي افتاد كه مي دونم آقاهه از ته دل خدا رو شكر كرد كه بهم اعتماد داشته و خوشحال شد كه اعتمادي كه به من داشته درست بوده،من هم خوشحال شدم كه ثابت شد بي گناهم،كه اون همه كه فكر مي كردم احمق نبودم،چيزي بود كه آقاهه دوست داشت و من كلي غصه خوردم كه داره براش مي شه حسرت،ولي به آرزوش رسيد.من هم تونستم يه نفس عميق بكشم و بگم خدايا شكرت كه ديگه نمي خوام از چشاش خجالت بكشم.هفته قبلش چقدر گريه كردم و غصه خوردم سر اين موضوع...

چهارشنبه هفتم مرداد 1388

بايد مثبت فكر كرد،خيلي هم بد نيست اينكه آدم بتونه خودش مدل مرگش رو انتخاب كنه و همون جوري بره كه دوست داره..
من دوست دارم با ايست قلبي برم،دوست دارم بابا همچنان باورم كنه،حتي مردنم رو باور كنه.دوست ندارم بت آمال و آرزوهاش خراب شه..
آدم بيكار به چه چيزا كه فكر نمي كنه...
همچنان مثبت فكر مي كنم!