تبليغاتX
fellika.blogfa.com
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387
روزمره

پيرو ناز كردن ديروز من و سينما نرفتن،ديشب آمدن منو كف بسته بردن،صبح رفتيم كوه،البته رفتن كوه و من نشستم تو چادر با يه مشت پرستار بيكار كه خيلي جون داشتن،حرف زدن.اينا ديشب شيفت شب بودن،يكي دوتا شون از ديروز عصر سر كار بودن،صبح انگار نه انگار،خسته ان!من فكر مي كردم اينا 10ساعت ديشب خوابيدن.برا همين كلي انرژي گرفتم.بعدشم رفتيم ورزش صبحگاهي توي ميدون،كلي ورزش كرديم و قر داديم و خنديديم و آخرش هم كه يه آهنگ كردي،گذاشت ،يه رقص كاملا" كردي همه رفتن ،بعد بهش مي گفتن اين ورزشه.بعدشم باز گشت و گذار با دوستاي دختر خاله و بعدش باز همجواري با دوستاي خاله..يه شربت آلبالو داشتيم تاريخ مصرفش تا ديروز بود،ما هم به روي خودمون نيارديم و داديمش به خورد بچه هاي هلال احمر و دوستاي خاله.فقط من و دختر خاله هم مي دونستيم اين تاريخ مصرف نداره!كلي خنديديم و حرص خورديم كه نكنه اينا بميرن!آخرشم مسخره كردن اينا كه من چشمم چرا يكيش بسته است و پف كرده...بعد بوف شدن يكي از دختر خاله ها و رجعتش به خانه.من ماندم و يه دختر خاله ديگه و خاله.ولي باز سنگر رو حفظ كرديم...عصرم كه خوابيديم بيدار شديم،من زد به سرم و كلي مشنگ بازي درآورديم تا خال جان از خانه پرتمان كرد بيرونو آمد ما را تحويل خانواده داد،توي راهم كه همچنان ني ني ناي ناي.خاله مسخرمون مي كرد مي گفت حداقل يه آهنگ شاد بذارين بعد اين همه قر بيايين،نه با رضا صادقي!خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو دوست داره...پر از انرژي آمدم خانه و سر بقيه زندگي،ظرف نيم ساعت مامان جان كاري كرد كه همش از چشمم در اومد...بعد اين همه وقت من فقط 18ساعت كه 7-8ساعتشم خواب بود اينو تنها گذاشته بودم...55روز از سال مي گذره و من شايد 5روزشم شاد نبودم،امروز روز خيلي قشنگي داشتم،حيف كه شب مزخرفيه.

+ 22:12
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387
تو آسمون شب من ماه تمامی

ديروز يه چيزي نوشتم،به اين خيال كه فقط خودم مي فهمم و بعدنا به آقاهه مي گم چي بود،چه مي دونستم بچم اين همه باهوشه و مي فهمه من چي نوشتم.اين جور نوشته ها هم كه اصولا" هيچ توجيه عقلاني نداره .مختص يه ثانيه هاي خاصي ان...در هر صورت وقتي دلواپس چشماي تو مي شم،وقتي بايد از دور بشينم ،ببينم،حتي نبينم و فقط دعا كنم،همه چي تشديد مي شه و من بي ظرفيت تر از هميشه مي شم.تو كه راحت نباشي ،قلب منم آرامش نداره،آرامشم كه نداشته باشم،زندگي نمي تونم بكنم...چه زود قدرت من به تو وابسته شد...
وقتايي كه مي گفت حرف زدن باهات آرامش مي آره،نمي فهميدم حسش چه جوريه،ولي ديشب فهميدم،حس كردم كه چه جور آدم مي تونه با يه صدا آروم بگيره و نگرانياش تموم شه و اطميناني خيلي بيشتر از قبل تو قلبش ريشه بزنه.
خيلي مخلصيم جناب آْقاهه.

9.45نوشت:يه عصر خوب و خلوت و خوب.دختركان خاله ها امسال خيلي از دستم شاكي ان،پارسال تا اين وقت سال كلي جمع مي شديم مي رفتيم گشت و گذار،امسال هر بار هر پيشنهادي دادن،يه نه شنيدن،اغفالشان نشدم،امروز هم مي خواستن برن سينما دايره زنگي ببينن،بدون من رفتن.فايده نداره با اينا سينما رفتن كه.مي خوايم بشينيم بخنديم و بليط خودمون و همه صندلي بغليا و پشت و جلوييا رو حروم كنيم.هنوز يادمه وقتي اخراجي ها رو تي وي گذاشت،من تازه فهميدم اين اول فيلمش اونجايي كه من ديدم نبوده،مثلا" خودمون رفته بوديم سينما،فيلم كامل ببينيم!اوني كه من تو تي وي ديدم كه كامل تر بود.سنگين رنگين نشستم خونه و خاطرات آدم و حوا رو خوندم.يه فايل 36صفحه اي pdf كه خيلي به دلم نشست،كلي خنديدم و خوش بودم برا خودم،سينما اين قدر بهم حال نمي داد.من كلا" از كتاب الكترونيكي خيلي خوشم مي آد.

چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387
نگرانی این روزهای من

دايش هب ريخ.گي مفتم راك ركدني هك ذناره از نزدگي ذلت ربده شه،رازش دناره.وان لوپ بناشه هبتره.گي مفتي هن،ام لبديم هچ روجي ذلت ببريم.الان قوت معل سريده،معل وت مزين ات سامون اب رحف وت رفق راده.ياشدم نم كفر كي منم وت ذلت وت نزدگيت سينت.اما وابر مني كنم يان ذلت شابه ربا وت....
معيار سنجش آدما عملشونه نه حرفهاي عسليشون.

توي 48ساعت،دو تا 6ساعت خواب، 30ساعت كار چشمي وحشتناك و زوم كردن ،كار دستم داد.چشمم يه خورده صداش در اومد،اهميت ندادم،ولي ديروز مجبور شدم ببندمش،يه خورده هم البته تاثير گرد و خاكها بود كه چشم نازنينم يه دست قرمز بشه و من نتونم چشممو بندازم رو كتاب و كامي.البته باز از رو نرفتم.ولي صبح اصلا" نمي تونستم به چراغ نگاه كنم،چه برسه به اينكه بشينم سر اون كتابا.الان كه چشمم خوب شده،اومدم بهتون بگم مواظب چشمان خود باشيد.

سمن نوشت ويژه
مرسي خانومي،خيلي خوشحال شدم ،همين كه عكسمو تونستم برگردونم خودش كليه.بي خيال بقيه قالب.شايد شارژ شدم بقيشم برگردوندم.بازم مرسي

+ 17:55
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387
یه قالبی داشتم خیلی دوسش می داشتم

آي زندگي،ديروز 5تاش تموم شد،اولين بار بود كه 23وم خوبي نبود...
ريواس يادته اين قالبه رو وقتي داشتم تستش مي كردم ؟ البته خيلي كار داره تا بشه هموني كه بايد،از اون موقع ها ديگه حوصلم نيومد روش كار كنم،همين جوري ولش كردم،الانم ناچارا" داشته باشم اينو تا وقتم آزاد بشه ،بشينم با همون موشا يه چيزي بسازم،هر چند گمون نكنم،اون عكسه رو بلد نيستم ويرايش كنم و تبليغشو ازش بردارم.جالب اينه كه كلا" سايت تمپفا كه من ازش قالب گرفته بودم،يه جورايي انگار تخته شده...خيلي دلم سوخت،هنوزم دلم گرفته.شايد مسخره باشه،ولي من با يه سري چيزا ارتباط مي گيرم و برام با ارزش مي شن،اون موشاي بالاي صفحه هم از اين دست چيزا بود.حتي نمي تونم فكر كنم،كه خوب حالا كاريه كه شده،يه قالب خوشگل پيدا كنم بذارم جاش.سخته،اصلا" ديگه دوست ندارم قالبم خوشگل باشه،ديگه دست به اين صفحه سفيد نمي زنم،هيچي برام آب و رنگ اون موشا رو نداره.

+ 12:57
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387
قالب نازنینم نابود شد
قالب به اون قشنگي داشتم،عكسش به اون خوشگلي،رنگش به اون نازي...ورداشتن بهم ايراد گرفتن كه حق نداري از قالب تبليغاتي استفاده كني،وبلاگم نشون داده نمي شد.دارم ديونه مي شم.من اون موشا رو مي خوام.مني كه روزي يه قالب عوض مي كردم الان دارم گريه مي كنم،واسه خاطر اينكه قالبمو ازم گرفتن دارم...
اي خدا،آخه امروز كه من چشمم باز نمي شه،حالا چي كار كنم؟
نگين غصه نخور كه نمي تونم،اون قالب برا من خيلي بود........
+ 23:51
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387
اتاقمان مرتب می شود دوباه

سه چهار روز ،اتاق 12متري من شده بود يه تخت 60سانت در كمتر از 2متر.ديگه داشتم به كندن موهام مي رسيدم كه پروژه شستن فرش و موكت،تموم شد و گردگيري هاي لازمه به عمل آمد و اتاقم آدميزادي شد.بدبختانه در همسايگي ما يكي داره خونه مي سازه،ايشون همسايه ما كه هست هيچ،همسايه اتاق منه دقيقا" هر چي خاك و گرد و غباره هر روز برام باد هديه مي آره،جرات نيست پنجره رو باز كنم.پنجره بسته هم كه به قربان بابا اين قدر درز و سوراخ هست كه من همش دستمال به دستم تو اتاق.يادش به خير چه قدر حسرت اين اتاقه رو داشتم،حالا پرده رو كنار مي زنم،پسر همسايه رويت مي شه،پشيمون مي شم،پنجره را باز مي كنم گرد و خاك تشريف مي آره،ساعت 6صبحم كه خورشيد مي آد رو مغزم.من نمي دونم به كدامين حسن اين اتاق دل خوش بودم؟مخلص كلام اينكه من مي خوام اتاقمو بفروشم...خسته شدم،كمرم درد گرفته.مي خوام غر بزنم،همه هم مي گن مگه برا من كردي؟خودت مي خواي اونجا زندگي كني...

+ 16:19