
تصميم گيري آدمها جالب شده برام اين روزا،يه سري ها كه نمونه بارزش خودمم سي سال فكر مي كنن و آخرش به جايي نمي رسن،بعد بي خيال مي شن وچند روز بعد در عرض 30ثانيه در حالي كه كاملا بي خيال تصميمشون شدن يه فكر توپ مي يابن و به مدت سه سوت يه تصميم مي گيرن،به فكر و مشورت هيچ كس هم اهميت نمي دن،اصولا اگه بشينن با كسي مشورت فكرشون مي ريزه بهم،در حالي كه خيلي هم ادعا مي كنن كه هميشه اهل مشورت هستن ولي دروغ مي گن
يه سري مثل باباي من مي مونن،با صد نفر مشورت مي كنن و نظر مي گيرن و كلي هم طرف رو خوشحال مي كنن كه به به چه خوب فكر مي كني من اينجاشا اصلا فكر نكرده بودم،بعد در حالي كه آدم دلش خوشه كه آخ جون يه كمك كرده و مفيد واقع شده آقاي پدر مي ره و كاري كه از اول نظر خودش بوده رو انجام مي ده چه درست چه غلط!كلهم آبروي هر چي مشورت و همفكري هست رو مي بره و آدم فقط بايد دلش بسوزه چقدر فسفر سوزوندم و دلم خوش بود دارم كمك مي كنم.
يه سري ديگه هم خيلي اهل مشورت هستن و برا تصميماشون مشورت مي كنن با آدمايي كه قبولشون دارن،بعد فكر مي كنن مشورت يعني گوش دادن به حرف طرف مقابل،فكر نمي كنن كه بايد خودشون هم فكر كنن و سبك سنگين كنن و در آخر خودشون تصميم بگيرن،هر چي طرف مقابل بگه مي گن همين خوبه و تمام.اينا از همه بيشتر حرص منا در مي آرن.بدترين وضعيتشم اينه كه يه سري آدما مي شناسن اين آدما رو بعد خيلي راحت ازش سواستفاده مي كنن به نفع خودشون،تا مي بينن طرف مي خواد يه تصميمي بگيره كه ممكنه به منافع اونا لطمه بخوره،تو مشورتشون يه كاري مي كنن كه طرف كاري كنه كه به اونا ضربه نخوره و اصلا براشون مهم نيست كه بابا اين بنده خدا از اين مشورت اشتباه و با قصد و غرض شما آسيب هم خودش مي بينه هم ممكنه به كسي ديگه آسيب بزنه.نكته جالبش هم اينه كه اين بابا هيچ وقت نمي فهمه اينا دارن سرش كلاه مي ذارن و برا خودشون نردبون مي سازن،هميشه كلي هم خوشحال مي شه كه به به با چه آدماي خوب و فهيمي داره مشورت مي كنه،يه وقتم به خودش مي آد مي بينه فلان جا فلان كارخوب نبوده،بعد اصلا يادش نمي آد كه فلان كار نتيجه همون تصميمه است.هيچ وقتم عبرت نمي گيرن،اين مدل سوم خيلي رو اعصاب من مي رن،هيچ جوره هم نمي تونم بهشون بفهمونم كه بابا مشورت خوبه ولي تو تصميم گيري بايد استقلال داشت و به شرايط خودت فكر كني نه ديگران!
برا يه سري آدما خيلي دلم مي سوزه هميشه سرگردان هستن.اين خوب نيست هر طرف باد اومد برن اون سمت،بعد چند روزم پشيمون شن و به رو خودشون نيارن و يواشكي مسير عوض كنن و دوباره از اول...
يك سال ديگه هم گذشت و من براي بار 25ام بايد به خودم تولدم رو تبريك بگم.باز امسال هم عين همه سالهاي رفته تو روز تولدم كلي تصميم مي خوام بگيرم و نمي دونم شايد طبق معمول بعد يه هفته نهايتا يه ماه همه رو فراموش كنم،ولي يه سري چيزا فرق داره حالا ديگه من يه مسئوليت سنگين دارم و فقط مال خودم نيستم،به خاطر آقاهه هم كه شده بايد يه كارايي بكنم،بايد بيشتر آروم باشم و بيشتر سكوت كنم،با حرفها و احساساتم خيلي آقاهه رو تو يه سال گذشته اذيت كردم،ديشب خودش گفت،ديگه بايد خجالت بكشم.
خداحافظ دنياي خالي از سكنه
خداحافظ فليكاي بي مغز
سهم من از لبخندهاي زندگي فقط يك روياست كه شايد هفته ديگه لبخند بزنم،هفته هاست منتظر هفته آينده هستم،هفته آينده باز منتظر هفته آينده. 40هفته رفت همين جوري.
اون وقت اين وسط...
خدايا مي دونم تو هيچ تقصيري نداري،تو همه جوره منا كمك كردي،همش گردن خودمه كه اون قدر كه بايد ...كاش منم كمي متوقع بودم...
خدايا خيلي حرف تو دلمه ولي هيچ گوشي دوست نداره بشنودشون،حتي زبون خودم هم دوست نداره ازشون چيزي بگه...
خدايا بغض توي گلوي من جوابش با كيه؟...
خدايا چرا بنده هات اين قدر سست ان؟مگه بنده تو نيستن؟پس چرا شبيه تو نيستن؟...
خدايا چندتا هفته ديگه بشمارم؟خدايا عيب نداره ،دم نمي زنم ولي حداقل بهم اراده ام رو برگردون ،حداقل زندگيمو دست بگيرم،من تا 100سال ديگه هم بشينم از اين ديگ مي ترسم آبي نجوشه،خدايا نذار برنامه ها و زندگي و آينده ام رو بندازم بعد اين هفته آينده خيالي،خدايا كمكم كن دارم زندگيمو مي بازم...
خدايا برا چشماي بابا كه از بي خياليم مي پرسه هيچ جوابي ندارم جز اشك..
خدا جونم دستم به هيچ كاري نمي ره،دستما بگير.
خدايا تو كه داري مي بيني ديگه فرصت زيادي ندارم،ديگه توان مبارزه و بهونه جويي ندارم،خدايا من راضي ام به رضاي تو ولي تو راضي نباش من اين جوري وسط آسمون و زمين معلق باشم،خدايا از اين تنهايي مي ترسم،از اين زندگي بيهوده مي ترسم،از اين روياها و آرزوها خسته ام.
خداجون من واقعا ديگه چيزي ازت نمي خوام،هيچي،حتي اون آرزو رو.فقط نذار شرمنده بابام شم.نذار شاهد گريه هام باشه،نذار شاهد افسردگيم باشه،اون طاقت اين روزاي من رو نداره.
آقاجان خانم جان من داره حرصم از اين انتخابات ديگه در مي آد،خيلي شور نشديم؟اين چه طرزشه؟دانشجو طرف يكيه،ثروتمند طرف يكي،فقير طرف يكي،اونايي كه گشت ارشاد گير بهشون داده طرف يكي.عجب وحدتي داره ملت،آخه مگه سياست كشور و رئيس جمهورا بايد اين جوري بررسي كرد؟اينا ملاكه برا ريئس جمهور مملكت.كي مي خوان بفهمن مشكل اين مملكت و اين ملت چيه؟چرا هيچ كي به فكر ما نيست؟چرا برا كشورمون و سياستامون هر تيكه اش رو از يه كشور ديگه مي گيريم و از اونا تقليد مي كنيم بايد چي كار كنيم؟چرا هر تيكه از يه كشور؟اين جوري كدوم پازلي درست مي شه كه كشور ؟چرا همه اين همه ديدن همه اين حركات وحزب و گروه شدنا و به جون هم افتادن بار اول نيست بار آخرم نيست،هيچ نتيجه اي هم نداره جز سرگرم كردن ملت و اينكه بتونن هر غلطي دوست دارن بكنن.چرا باز باور مي كنيم؟چرا بچه 7ساله هم الان درگير انتخاباته و نظر مي ده كي اصلحه؟افتخارم مي كنيم كه ملت در صحنه اي هستيم و سرنوشت مملكت رو رقم مي زنيم!!!!بابا جون هميشه برا درست كردن هر كشوري بايد از دونه هاي ريز شروع كرد،من اگه خوب شوم تو اگه خوب شوي،مردم خوب شوند رئيس مملكت خوب مي شه،كار ما ولي برعكسه،مي خوايم يه ريئس خوب بياد ما را درست كنه و خوب.
يه تار مو از سر خودشون كم نمي شه با اين جنگايي كه درست مي كنن،اون وقت اين همه آدم مي ريزن تو خيابون و دعوا.اوني كه اين وسط چاقو مي خوره و مي ميره تكليفش چيه؟شهر ما كه كوچيكه اين همه اين چند روز جنگ و خونريزي ديده واي به حال يه جايي مثل تهران.آخه كار رئيس جمهور اينه كه بياد قانون بذاره برا مردا كه فقط يه زن بگيرن؟؟؟خيلي به نظرم اون آقا بايد بيكار باشه،چرا هيچ كس سر جاي خودش نيست؟اوني كه مي آد لج بازي با هموطن خودش مي كنه مردي كه هنوز رد كاراش تو كوچه ما هست،اون وقت دم از حقوق بشر مي زنه ريئس جمهوري كه ملت دلخوششن به جاي آرام كردن ملت مي اندازنتشون به جون هم...همه اينا باعث شدن با اين حركاتشون كه براي من حذف بشن و من فقط الان دل خوش يكي ام كه مطمئنم اونم گزگو مي ده دستم و حذفش مي كنم و راي من سفيد خواهد شد.
عيب ما اينه كه هيچ وقت نه سران فهميدن وظيفه رئيس جمهور چيه نه مردم.كه يكي بخواد به اوني راي بده كه پول مي ده،يكي به اوني كه مملكت رو مي كنه گل و بلبل،يكي راي مي ده چون مي خواد اون يكي بالا نره،يكي راي مي ده تا روي اون يكي كم بشه،يكي مي خواد راي بياره تا چيدمان كشور رو اصلاج كنه،يكي مي خواد راي بياره تا بتونه بقاليا رو كنترل كنه.گمونم رئيس جمهوري تو كشور ما يعني يه صندلي و يه دنيا بيكاري و بيخيالي.كي مي دونه رئيس جمهور وظيفه اش چيه؟چرا همه ملت کارشناس سیاسی هستن؟
حالم وقتي به هم مي خوره كه ياد حرفهاي يه دوست مي افتم،سال 85، نقشه هايي كه ازشون مي گفت،چرندياتي كه مي گفت و دقيقا همونا داره مي شه،بدم مي آد وقتي مي بينم كه بايد باور كنم كه 600نفر آدم چه جوري دارن يه ملت 60ميليوني رو بازيچه قرار مي دن.نظر من اينه كه ته همه اين بازيا و حزب بازيا هيچ حزب و گروهي نيست و همشون دستشون تو يه كاسه است،همشون با همن.همه جز مردم ساده ما كه فكر مي كنيم خيلي مي فهميم.
س مي را هم رفت خونه بخت،امروز زنگ زد و گفت بپر خونه ما،رفتم و گفت كه رضايت به ازدواج داده و مي خواد شوهر داري كنه،دنيا را بهم دادن وقتي شنيدم.آرزوش بود ازدواج كنه،آرزوش بود پسر خوب ببينه،بالاخره به آرزوش رسيد،چه روزايي كشيد،چه دردا و چه حرفهايي رو تحمل كرد،چقدر منا حرص داد،چقدر نصيحتش كردم و گفت تو نمي فهمي،شكرت خدا ديگه نمي خوام نگران باشم كه داره تو سراب دست و پا مي زنه.خوشبخت بشه الهي.همه دوستاي دبيرستانم ازدواج كردن.
پ ن:طي اقدامي سياستي اون وبلاگمو به پرشين بلاگ منتقل كردم البته با يه sاضافه
چقدر مهمه يه مادر چه جوري بچه اش رو تربيت كنه،اينو امروز كه با س م يرا داشتم حرف مي زدم و از نگرانياش برا بچه خواهرش مي گفت فهميدم،رفتار پدر مادر بي نهايت روي آدم اثر مي ذاره.خود من كه الان اين همه عقده بغل و ماچ و بوسه دارم و آقاهه طفلك رو كچل مي كنم تو روز و كلي گريه مي كنم كه چرا نيست،واسه خاطر اينه كه واقعا تو اين زمينه كمبود دارم،خيلي ساله كه مامانم فقط عيدا بوسم مي كنه،اون وقتا كلي خوشگل مي كردم مي رفتم پيشش مي گفت خوشگل شدي،لپما مي بردم جلو مي گفتم پس بوسم كن مي گفت خجالت بكش تو ديگه بزرگ شدي،يا هر وقت مي خواستم بغلم كنه و نازم كنه باز مي گفت بچه 4ساله اي مگه...اين قدر گفت تا منم ازش دور شدم،ديگه خيلي وقته ازش محبت نمي خوام،البته اونم به خيال خودش برا من كم نذاشته، ولي من نيازم چيز ديگه ايه،چيزي كه يه وقتا خيلي بهم فشار مي آره،دلم مي خواد وقتي ازش دلخور مي شم ،وقتي اذيتم مي كنه بياد كنارم بشينه باهام حرف بزنه،ناز و نوازشم كنه،منتم رو بكشه يه وقتا ولي اون خيلي خشكه،دلم وقتي بيشتز مي سوزه كه مي بينم فقط با من اين جوري رفتار مي كنه،نه با خواهري نه با داداشم نه با هيچ غريبه و آشنايي اين قدر سرد نيست كه با منه.همه حسرت مامان من رو مي خورن،تا حالا نديدم كسي كه مامانمو بشناسه و نگه خوش به حالت قدرشو بدون.من هيچ وقت نفهميدم چرا اين همه زيادي از من توقع داره،چرا توقع داره من احساس نداشته باشم؟چرا اين همه من بايد با بقيه فرق داشته باشم؟يه وقتايي كه مي گفت من خيالم از فليكا راحته خوشحال مي شدم كه نگران من نيست،ولي الان دلم مي گيره،چرا اين همه از من مطمئنه؟چرا نمي دونه چقدر مشكل دارم؟چرا فكر مي كنه من مي تونم از پس همه چي بربيام؟چرا عوض اينكه من از اون تاييد بگيرم اون تاييد از من مي گيره؟