تبليغاتX
fellika.blogfa.com
چهارشنبه سی ام آذر 1384

شب عاشقان بیدل چه شب درازی باشد

تو بیا که از اول شب در صبح باز باشد

حضور ما در کنار هم زمین حاصلخیز از محبت و دوستی آسمانی به بلندای پرواز مرغان اندیشه و جنگل هایی انبوه از درختان

سر سبز با هم بودن است و مهر و ماهی فروزان از نور عشق

امشب باز نوبت به زمستون میرسه میاد میون من و تو آریایی سبز و گرم.شب یلدا بلند نشسته و نظارگر مهربانی و صمیمیت

دلهای من و تو عاشقه پس بیا در این یلدای کهن و بلند پنجره های بسته وجودمون

را به سوی هم باز کنیم و دستهای مهربانی را به دور هم حلقه کنیم.

جمعه هجدهم آذر 1384

فال اون دختر كولي يادته؟

گفت دل شيشه ايما مي شكني آسون

تو مي گفتي دروغه ما هميشه با هميم

نگو يادت نمي آد اون همه حرفاي قشنگ

نگو تكرار نمي شن خاطره هاي رنگ به رنگ

حالا من مي شكنم تو خودم هزار دفعه

حالا قصمون شده افسانه ماه و پلنگ

تو هميشه دور دوري من هميشه پا به پات

چشم به راه ديدنت

 منتظر زنگ صدات

هر جاي قصه كه هستي اين حقيقتو  بدون

 يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات

حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون

نازنينم به خودت سلام مارا برسون

مي نويسم هنوز مثل قديم

دوستت دارم............

دوشنبه چهاردهم آذر 1384

و بعد از رفتنت.....

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كر دم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:

دلم حيران وسرگردان چشمانيست رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از حسرت و تنهايي رها كردم

همين بود آخرين حرفت

 بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا؟ شايد خطا كردم

و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا. تا كي .براي چي

 ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشككي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني قدم بر مي داشت

تمام بال هايش غرق و رانده غربت شد

و بعد از رفتند آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد كه من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغض كرد

 كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

 

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

توهم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ دل سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

شنبه دوازدهم آذر 1384

اين روزا ميگذره كسي هم چه ميدونه كه چه بر من مي گذره هر كه هم از راه مي رسه مي گه من دارم خودما تباه مي كنم همه مي گن چرا گذاشتي بره كه حالا

كه حالا براش بشيني و .......

آخه مگه نه اينكه همينا ميگن عشقتا ببخش تا به دستش بياري مگه همينا نبودن كه مي گفتن زندانيت نكم پر پرواز بهت بدم اگه رفتي ناراحت نشم فقط غصه بخورم پس چرا حالا مي گن پرنده پريدنيست و رفتني بايد قفسو مي ساختي براش مي گن تقصير منه كه پرواز بهت نشون دادم مي گن پرنده وفا نداره هر كي بهش دونه بده مي شه واسش خدا راسته؟

تو چرا سكوت كردي چرا جوابما نمي دي توكه داري مي بيني روزما راستي يه سوال ديگه هم اضافه كن به بقيه سوالاي بي جوابم تو منا مي بيني مي دوني چه به روزم آوردي؟تو از كدوم روزن هنوز مواظبمي من كه ميدونم هستي فقط قايم كردي خودتا  كاش بياي بيرون از ابرا.....

شنبه دوازدهم آذر 1384
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود
در گوشه ای از آسمان، ابری شبیه سایه من بود
ابری که شاید مثل من، آماده فریاد کردن بود
من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود
خسته نباشی، پاسخی پژواک سان از سنگها آمد
این ابتدای آشناییمان در آن تاریک و روشن بود
بنشین
نشستم
گپ زدیم
اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود
او منتظر تا من بگویم، گفتنی های مگویم را!
من منتظر تا او بگوید، وقت اما وقت رفتن بود
گفتم که لب وا میکنم، با خویشتن گفتم، ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من، به کار قفل بستن بود
او خیره بر من، من به او خیره، اجاق نیمه جان دیگر
گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود
گفتم: خداحافظ، کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود
تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود
چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود
پنجشنبه دهم آذر 1384

اوني كه مدعي بود عاشقته

تو را تو فاصله ها جا گذاشت و رفت........

چرا بعضي حتي جلو چشمشونم نمي بينند چشاش بازه داره عينا مي بينه داره مي ره تو چاله ولي مي ره اگه 16-17ساله بودي مي گفتم بچشست نمي فهمه اگه بار اولت بود مي گفتم تشخيص نمي ده اگه نمي شناختي عشقا مي گفتم خر شده ولي به توي 22 ساله چي بگم چي دوست داري بشنوي؟چرا وقتي مي گم اين راه به ناكحا آباد مي رسه مي گي حسودم آخه من به چي حسادت مي كنم تو لحن داري دست وپا مي زني اينم حسادت داره؟اصلا من چرا با تو دارم حرف مي زنم تو كه تو گوشت پر پنبست كاش از خواب بيدار بشي

يكي بياد به اين بگه چرا به هر كس و ناكسي دل مي بندي آخه مگه هر كي ارزش داره مگه دل ....

مي دونيد چيه يه دوستي دارم كه يه روز خيلي عاشق بود طرفشم عاشق بود ولي خوب روزگار مهلتش نداد حالا اين رفيق ما تنها مونده عشق خونش اومده پايين هر كي بهش مي گه سلام مي پره تو بغلش حالا هم عاشق شده اونم كي و چرا عاشق شد فقط باسه اينكه اسم پسره همون اسم عشق اوليشه اين جوري شروع كرد حالا جدي جدي عاشق شده عاشق علاقه دروغين اين شازده شده خودشم مي دونه يعني پسرك بهش گفته من موندني نيستم همه عالم هم مي دونن آدم اگه از تنهايي بميره بهتره تا عاشق اين جونور بشه ولي طاقت دوري نداره آخه اينم شد كار؟عشق؟اينم شد جواب اين جوري داري عذاب مي كشي كه چي؟دنيا را من وتو بايد برا خودمون بسازيم هيچ كس زندگي كردنو به ما هديه نمي ده

من واقعا متاسفم ديگه نمي تونم كاري برات بكنم من همه تلاشما كردم ديگه فقط ميتونم برات دعا كنم خدا مواظبت باشه كاش خط نخوري مي دونم فردا هم كه اينو بخوني باز يه دعوا مثل امروز

از ما گفتن بود و از اين بشر هم مسخره كردن

يكي بگه به اين گل دختر عشق يعني چي؟

چهارشنبه نهم آذر 1384
کنار پنجره اي چون مسافران دگر
 به آن چه مهلت ديدار هست مي نگرم
 به اين طبيعت خاموش ، کائنات ، حيات
 - که هيچ پرده اي از راز آن گشوده نشد –
 به سرنوشت بشر
 به اين حکايت غمگين که زندگي نامند
 به اين هياهوي ديوانه وار بر سر هيچ !
 به بي پناهي انسان در اين ستم بازار
 به خانواده ، به مادر ، پدر ، وطن ، فرزند
 به همرهان عزيزي که زودتر از ما
 در آن کرانه ي بي انتها پياده شدند
 به عشق ، نور اميدي در اين سياهي کور
 به دل ، که با همه نا کامي و ملال و شکست
 هزار آرزوي نو شکفته در اوست