
دیگه نمیپرسم اشکاما پاک کنم یا نه دیگه نمی خوام ازت که جواب اشکاما بدی عیب نداره اگه تنهام گذاشتی به روت نمی آرم دیگه چقدر دوستم داشتی یه روز.از تو نمی پرسم که با غم عشقت چه کنم این روزا را دیگه نمی سوزونم دیگه حتی خاطره هاتم نمی خوام که بسوزونم خسته شدم.
تونستی عاشقم کنی و بری ولی نمیذارم بیشتر از این....اومدی تنهاییما خط زدیورفتی منم توراخط می زنم ولی بدون توهیچ جانمیرم,من همین جام چشمتا ببند ببین هنوز همون جام پشت پلکت (کاش باور می کردی).
ای سراپا مهربانی
ای نگاهت آسمانی
در دل نامهربانم
شوق ماندن می فشانی........
سلام ميدونم حافظ دوست نداري ولي دل من كه دوست داره ديشب شب يلدا يي اينو را گرفتم اوليشا همين جوري رو هوا دوميش به نيت حالو هواي تو و آخري هم به نيت دلم
داراي جهان نصرت دين خسرو كامل
يحيي بن مظفر ملك عالم عادل
اي درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روي زمين روزنه جان و در دل
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر كون و مكان فايض و شامل
روز ازل از كلك تو يك قطره سياهي
بر روي مه افتاد كه شد حل مسائل
خورشيد چون آن خاك سيه ديد بدل گفت
اي كاج كه من بودمي آن هندوي تنبل
شاها فلك از بزم تو در رقص و سماعست
دست طرب از دامن اين زمزمه ها مگسل
مي نوش و جهان بخش كه از زلف كمندت
شد گردن بد خواه گرفتار سلاسل
دور فلكي يكسره بر منهج عدل است
خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معيشت نكن انديشه باطل
*****
نيت تو
نفس بر آمد و كام از تو بر نمي آيد
فغان كه بخت من از خواب در نمي آيد
صبا به چشم من انداخت خاكي از كويش
كه آب زندگانيم در نظر نمي آيد
قد بلند تو را تا ببر نمي گيرم
درخت كام مرادم ببر نمي آيد
مگر بروي دلاري يار ما ورني
به هيچ وجه دگر كار بر نمي آيد
مقيم زلف تو شد دل كه خوش سوداي ديد
وزان غريب بلاكش خبري نمي آيد
زشصت صدق گشادم هزار تير دعا
ولي چه سود يكي كارگر نمي آيد
بسم حكايت دل هست با نسيم سحر
ولي به بخت من امشب سحر نمي آيد
درين خيال بسر شد زمان عمر و هنوز
بلاي زلف سياهت بسر نمي آيد
ز بس كه شد دل حافظ رميده ازهمه كس
كنون ز حلقه زلفت بدر نمي آيد
*****
نيت خودم
ميان گريه مي خندم كه چون شمع اندرين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نمي گيرد
چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مست را
كه كس مرغان وحشي از اين خوشتر نمي گيرد
سخن در احتياج ما و استغناي معشوقست
چه سود افسونگري اي دل كه در دلبر نمي گيرد
من آن آيينه را روزي به دست آرم سكندر وار
اگر ميگيرد اين آتش زماني ور نمي گيرد
خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت
دري ديگر نمي داند رهي ديگر نمي گيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ چرا در زر نمي گيرد