
ميثاقهاي عشق.....
براي امروز و فردا
پيمان مي بندم
نهايت شادي را به تو هديه كنم.
پيمان مي بندم
نه در صداقت تو شك كنم و نه بي اعتماد,
بلكه حيات تو را با رشد و ژرفاي بيشتري غنا بخشم.
پيمان مي بندم
هرگز تلاش نكنم تا تو را تغيير دهم
بلكه تغييراتي را كه خود مي پذيري
بپذيرم
محبت تو را مي پذيرم بي آنكه دغدغه فردا داشته باشم
چون مي دانم
فردا بيش از امروز دوستت خواهم داشت
نمي دونم چرا ولي جز حس فرياد چيزي درونم نمانده است امشب .دلم باز بد جور ياد تو كرده ياد غم صدات ياد حرفي كه مي خواستم بگم منتظر شنيدن بودي اما بغض گلوم جلوشو گرفت ........همون جا موند به اميد روزي كه اين بغض از سر راهش بره كنار اما نميره.............
پنجره را باز ميكنم
در آغوش آسمـان فرياد ميزنم ...
حضور آسمان گاهي چون بادي موافق در افكارم رخنه ميكند
و پريشاني موهايم را بهانه اي ميشود ...
روزه هاي دلواپس انتظار
زير بار سنگين قدم هايم ناتواني خود را خش خش ميكنند
تاريكي آرام از فراز كوهها فرود مي آيد
امشب از جنس فريادم
از جنس نيـــاز ...
در دالان هاي تاريك ترديد كورسوي كوچكي از اميد اما
هنــوز نفس نفس ميزند
امشب همدوش تاريكي ام ...
فرياد به هر چه تاريكي
كه مرا اين چنين سخت در آغوش گرفته است ...
فرياد به تو اي دل
تا باز ماني ز سوختن
و فرياد به تو اي چشم هاي من
كه هنوز و هميشه در اين بغض دردناك غلت مي خوريد ...
فرياد به قفل اين سكـــوت كه هنوز بسته است
و اي آسمـــان
فرياد به بادهايت كه اينگونه بر گونه هاي خورشيـــد سيلي مي زنند
و اي بادها فرياد به شما که به آفريننده تان بگوييد
گناه خورشيد چه بود كه اينگونه به شلاق كشيده شد؟
امشب خورشيد در حسرت پــرواز بيدار است
امشب خورشيد گيسوانش را به باد خواهد داد
تا شايد شاخه درختي تكيه گاهش شود
و ترانه اي يابد از رهايي
تا نجات اين چشم هاي ساكت خاموشي
كه هيچ گاه پلك نمي زنند ...
امشب خورشيد تشنه نور است
و آسمــان روزي ، در هراس گم شدن هميشه خورشيد در برفها
خواهد ماند . . .
روزي كه خورشيد
براي هميشه در انجماد مبهم برف ها گم ميشود . .
آه . . . .
كاش تاريكي مي گذاشت خورشيد براي هميشه در آغوش آسمانش بماند
گوش كن! چگونه مي خندند ستاره ها در نبود خورشيد !!!
امشب خورشيد همدوش سحر تا هم آغوشي نور پــرواز خواهد كرد
گرچه براي پرواز آسمان تاريك است و دستان خورشيد خسته
اما درون آسمان هنوز آتشي روشن است
كه امنيت رفته را باز مي آورد
و ترانه اي به گوش ميرسد كه از نخستين سكوت جهان مي آيد ...
ظرف آبي بايد برداشت
عكس آسمـــان و خورشيـــد درون کاسهء آب هم
بدون شك زيباست
و اين تصوير شروع داستاني ست كه تا ابد ادامه مي يابد
گرد تو ميچرخد
و در من تمام ميشود ...
دوباره محرم اومد هميشه از اون بچگي هام دوستش داشتم نمي دونم چرا شايد اون موقع ها مي دونستم وقتي اينقدي شدم تو همين ماهه كه يكيو خوشبخت مي كنم شايد مي دونسنم كه قراره همه ترديدام با ديدن يه معجزه بشن يقين .........
ديشب هيئت اومد و باز از پشت پنجره دلم پر كشيد ديشب شب اول بود تا دهم هر شب مي آن چقده خوبه چقده خوبه كه يه جايي يه زماني فقط تويي و خدا يكي هست كه ازش خجالت نمي كشي هر چي تو دلت داري بهش مي گي يكي كه با دل تو كار داره اوني كه كار به ظاهرت نداره كار به منصبت نداره فقط به سفيدي هاي قلبت نگاه ميكنه اوني كه وقتي بهش مي گي پيش خدا باست شفاعت بگبره ازش التماس دعا داري نمي گه اين حرفا به قيافت نمي آد نمي گه تو كجا خدا كجا هستن اونايي كه مي شناسن دلو .......چقده خوبه كه حد اقل سالي يكي دوبار يادم مي افته انسانيت وخيلي چيزاي ديگه رو .....همين كه هنوز دلم روشنه يه دنيا مي ارزه يه دنيا......
مي دوني حالا دردم چيه محرم پارسال دردم دوا شد سال قبلشم حاجتم روا شد مامانم خوب شد سال قبلترشم باز يه حاجت ديگه ولي همه اينا يه طرف پارسالي يه طرف هر وقت يادم مي افته بينهايت شكرت مي كنم چقدر خوبه كه آدم مطمئنه تنهاش نذاشتي خيلي قشنگه وقتي مي بينم حرفاما مي شنوي و جواب مي دي فقط شرطش اينه كه دلما باهات صاف كنم و توكل كنم بهت ...
خدايا بازم تنهام نذار اين دفعه راهم به خير بگذرون تو كه مي دوني من فقط تو را دارم
مي دونم مي گي من بچه بدي ام خودم مي خوام وبعدم به تو ميگم چرا سرنوشتما اين جوري نوشتي اما تو كه مي دوني من يه وقتا خوب آخه فقط تو را دارم كسي ديگه ايو ندارم كه بهش نق بزنم تو كه ميدوني نق زدنام فقط از رو تنهاييه اين دفعه هم كه من با كسي كار ندارم خودمم و خودت نه به خاطر من به خاطر اوني كه چشم اميدش منم نذار بشكنم نذار شكستما ببينه به خدا طاقت نداره مي شكنه خدا ..........
خدايا فقط به تو محتاجم
خونه من خلوته وآروم منم باسه همينه كه اينجا موندني شدم كسي بهم كاري نداره منم به قول آقا امير هر كي بهم سر ميزنه بازديدشو پس مي ديم سكوت اينجا دلنشينه روزي كه اومدم اينجا نمي خواستم از خيلي چيزا حرف بزنم اما اين سكوت بهم داره جرات مي ده يه عمر دنبال يه جاي خلوت و آروم بودم يه جا كه فقط منم و خدا و چندتا يي هم كه مي آن دلاشون رنگي نيست آدمايي كه وقتي مي ري به خونشون سر ميزني دلت آبي بر مي گرده ...
برام دعا كنيد
چشاتا به روي عشق و مهربوني بستي هر جي مهربوني كردم تو شدي نامهربون تر
باسه اين شهزاد عاشق تو شدي غريبه..........
اگه بهت نمي گه دوست دارم چرا فكر مي كني از رو غروره كه نمي گه خوب شايد واقعا دوستت نداره كاش آدما را مجبور نكنيم به خاطر دل ما دروغ بگن و بعدم متهمشون كنيم كه باهامون بازي كردن چقدر بد جنس مي شيم بعضي موقع ها .......
من تو اين 21 سال عمرم به چشمم ديدم كه زندگي نمي خواد دل عاشقا را بشكنه امان از دست خودمون صبر وقرار كه نداريم آخر سرم همه كاسه كوزه هارو رو سر سرنوشت و قسمت و زندگي مي شكنيم.
فقط به خاطرت بيار كه زندگي يه فرصته
براي اون مسافري كه تشنه محبته............
من كه از جنس تو بودم پاي حرفات موندم جرا مي گي ناگريزي من كه هر چي گفتي خوندم
هنوزم يادم نرفته تو پر از عاشقي بودي منم هر چي كه داشتم پاي عشق تو نشوندم
يادته ترانه هاما باسه خاطرت سوزوندم
تو جرا دلت گرفته چرا مي گي تنهايي
من كه تنها بودم اما تنهايي رو از تو ربودم
جرم من چي بود كه امروز بي گناه پر گناهم
من كه عشقما هر جا خواستي كشوندم
عاشقي كردي و رفتي
همه دارو ندارم حالا محتاج تو هستم
كاش, كاش منم مثل تو بودم
چيكار كنم خدايا؟من اينجوري دوست ندارم مي خوام خودم باشم دلم باسه اون س م ی رايي كه يه عالمه آرزوداشت تنگ شده خدا نمي خوام فقط يه آرزو داشته باشم دلم برا پريدن تنگ شده دل من تنگ رنگاي صورتيه اون روزا كه تو دلم فقط تو بودي خدا روزايي كه به همه چيز مي خنديدم اون روزا كه فالاي حافظم بوي گل ياس ميداد
دلم باسه نرگساي باغبون تنگ شده طفلي كلافه مي شد از بس تو تابستونو پاييز و زمستون من ازش گل نرگس مي خواستم همه نرگساش مال من بود مي گفت تو كه وقت گلا را نمي شناسي خوب رز ببر هميشه دارم.مي خنديدم و مي گفتم بابا رز مثل ماه مي مونه اسيرت مي كنه....اون روزي كه رفتم پيشش نرگس هنوز بود بهش گفتم بابا امروز اومدم نصيحتتا گوش كنم اومدم رز ببرم گفت مباركه پس بالاخره دلت لرزيد فقط اون فهميد كه من عاشق شدم بهم گفت مي خواي با اين رزا كيو اسير كني خنديدم ولي زنگ صداش هنوز تو گوشمه گفت مواظب دلت باش مواظب دلت باش مواظب دلت باش......
گلا را كه به تو دادم گفتي مواظب خودت باش و من ندانستم كه....
باز از اون روزا مي خوام بگم.......روزايي كه برام بي معني بود كه نرگس تو تابستون
ديروز آخرين روز بود آخرين روز همه ترديدهام همه دودلي هام و امروز اولين روزعاشق شدنم 1 بهمن از ته دل مطمئن شدم به عشقمو به عشق تو ايمان آوردم. ولي امروز اولين روزي كه اينا را بهت گفتم تو بار سفرتا بستي نمي خواستي اين جوري بشه نمي خواستي دلم اسير بشه اما شد پس خيال كردي اين جوونه 1روزه را اگه همين جا بخشكونيش باز مي توني اميد داشته باشي كه اتفاقي نيافتاده كه دلي نلرزيده گفتي من فقط يه روزه كه چشمم به خورشيد افتاده هنوز تصوير زيادي ازش ندارم پس اگه بري همه خاطره هام مي شه همين يه دونه روز و بعدم يادم مي ره آفتاب چه رنگي بود چمدونتا برداشتي وقتي من تو خواب بودم رفتي مي گفتي وقتي بيدار شم و تو نباشي خيال ميكنم خواب ديدم ولي نگاه نكردي به چشام نديدي كه از زير پلكهايي كه تو خيال مي كردي خوابن داشتم رفتنتا تماشا مي كردم باور نداشتم كه مي توني بري و پشتتا نگاه نكني باور نداشتم ......حالا اون حوونه 1روزه از يادت .......
ياد تو همچو درختي هميشه سبز با ريشه اي خشكيده در خاطرم خواهد ماند ولي افسوس از سرشت اين درخت بلند و استواركه سايه اش را از رهگذر خسته اي نيمه جان دريغ داشت.تو خاطره تلخ ديروز من بودي ومن دفتر خاطرات رهگذري غريبه كه تشنه لب آمد و تشنه رفت.شايد حالا نوبت ناز كردن تو بود تا بهم بفهموني اون وقت كه بهم خيلي چيزا را مي گفتي و من فقط نميدونم شايد دودلي و ياسا تحويلت ميدادم چي مي كشيدي .خوب باشه فهميدم تنبيه بس نيست؟اينقدر صاف شدم كه ديگه فرزند بهارم بهاري كه سنبل رويش و سر سبزي است و در آستانه فصلي گرم بارها و بارها متولد خواهم شد دوباره برگ وبار خواهم داد و پرندگان آواز خوان را در بر خويش خواهم گرفت اين بار با قامتي چنان استوار كه هيچ نيشه به دست به ظاهر تشنه لبي در سايه ام نتواند بياسايد.
.....آنان كه بيد مجنون هستند در سختترين باد هاي روزگار همچون عمارتي سخت و پا بر جا در برابر شلاقهاي آسمان تواني خارج ازحد تصور خواهند داشت.و ضربه هاي آذرخش جان سوز را به آساني تحمل خواهند كرد چرا كه افتاده ترينند و بس.
منم مي خوام بيد باشم.......