تبليغاتX
fellika.blogfa.com
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384

يه دور دیگه هم تموم شد باز از سه شنبه همه چیز از اول شروع می شه(کاش راست راستی این جوری بود)ورقای تقویم باز از نو ورق می خورن ولی یه روزایی توشون حک شده همون روزایی که یا تلخن یا عسلی .......

سال نو می شه سفارشای اکید هم همه جا هست دلتو نو کن خاطره هاتا گرد گیری کن کاش می شد .........

اینا را ول کن نازنینم می دونی این بار آخره که امسال باست می نویسم ولی تو هنوز ........... دیشب دوباره نامه هاتا خوندم این بار خوشحال پا شدم نمی دونم اما دل تنگی این پنجشنبه جمعه با همیشه فرق داشت یه حس خیلی غریب دارم همش منتظرم یه هدیه بگیرم یه چیز که مطمئنم خیلی خوشحالم میکنه خیال می کنم تو داری بهم نزدیک می شی خود تو .تویی که حتی دیگه به خوابمم نمی آیی اما انگاری داره یه اتفاقایی می افته من مطمئنم ...

شب سال نو من منتظر بابا نوئل می مونم پارسال بیدار موندم و فرداش هدیما گرفتم یادته ؟قشنگترین روز عمرم بود هیچ وقت فکر نمی کردم بیایی و دوباره بگی سلام ..............بازم می آیی مگه نه ؟.........تو این سفر که داری می ری یه سرم به دل من بزن به قول خودت خدا را خوش می آد

 

اینم آخرین فال حافظم

عید است و آخر گل و یاران در انتظار

ساقی به روی ما ماه ببین و می بیار

چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384

زردي من از تو سرخي تو از من..........

چهارشنبه سوري و رسماش عجب چيزين ....مي گن ترقه نزنين سنتي اجرا كنيد مي ري فال گوش واي مي ايستي پشت ديوار صاف مي گيرنن مي زننت مي گن استراق سمع مي كني ؟مي ري كاسه بشقابي فحش عالم را مي خوري مي گن دلقك؟ترقه مي زنم مي گن دختر از قدت خجالت بكش ....من همه اين كارا را امسال كردم تا حالا اين جوري بچه نشده بودم با اينكه خيلي فحش خوردم و ارازل محل هر چي خواستن بارم كردن ولي خيلي حال داد  آتيش زديم محله رو ......بار اولم بود

یکشنبه چهاردهم اسفند 1384

مي دوني حس همون روزاي پنجشنبه جمعه را دارم كه تموم شن وتو پيدات بشه يادش بخير چقدر شنبه هارا دوست داشتم  يه چيز مي گم بدت نياد ديگه اين حسا را دوست ندارم راستش اينه كه حوصله ام داره سر ميره تقويم يه بار ديگه داره مي رسه به آخر  الان داره مي خونه منتظر باش بر مي گرده / باز مي ياد پيش تو گل تو/ سر به زير و پر از خجالت.......

تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه سوم اسفند 1384

امروز تو اتوبوس يه بچه روبروم نشسته بود يه ماهي هم خريده بود داشت باهاش بازي مي كرد يه خورده كه گذشت باهاش دوست شد و شروع كرد از عروسكاش براش تعريف كرد بعد براش از غصه هاش گفت از اون قورباغه اي كه پشت ويترين مغازه ديده بود و مامانش براش نخريده بود از همه دري براش مي گفت براش شعرم خوند خيلي باهاش جور شده بود يهو برگشت به مامانش گفت مامان بهم قول مي دي اگه ماهيم مرد يكي ديگه برام بخري؟ ...چقدر زود دل بريد.....بچه ها به هيچ هيچ وابسته نمي شن اونا فقط يه سرگرمي مي خوان حالا كي و چي و چه جوري و به چه قيمتي براشون معنا نداره حتي اگه به قيمت جون ماهي قرمزه باشه.................

مثل اينكه اين بي معرفتي ها و راحت خراب كردنا را ما از بچگي به دنياي جووني آورديم.....................

 

پسرك آدمكي برفي مي سازد ,غرق در شادي است بيشتر از آدم برفي هيچ چيزو دوست نداره حتي شالگردنشو ميندازه دور گردن آدم برفيش .....

تنها يك دقيقه نگاهش مي كند

ولي اوج لذت بازي اش

لحظه ايست كه آنرا خراب مي كند

و اين گونه اولين درسها را مي آموزد

تا روزي مثل آدمها بزرگ شود!!.............