تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

من ...اینجا...بودن تو ...باور کنم یا نکنم؟؟؟؟....

انگاری چهارشنبه راستی راستی روز خوبه بود واسم اون از صبحش ....شبم خوابم نمی برد پاشدم اومدم اینجا ...سر راهمونم یه خورده این ور اون ور سرک کشیدم یهو دیدم که خورشید انگاری از پشت ابراش اومده بیرون.......این offها مال پیمان بود که من داشتم می خوندم؟!؟!؟!؟!!!!!!!....اولش فکر کردم خوابم ولی واقعی بود......

 

+ جمعه سی و یکم شهریور 1385 15:41 |
 امروزو  هیچ وقت یادم نمی ره ...سه ساله می خوام یه کاریو بکنم یه جورایی یه آرزو بود امروز آستین همت بالا زده شد سمیرا خانم گل به آرزوش خودشو رسوند....................خوشحالم خیلی زیاد.........
+ پنجشنبه سی ام شهریور 1385 15:40 |

چقدر مسخرست این همه زندگی دغدغه داره اون وقت یه درس سه واحدی شده همه کار و زندگی من ...دیروز انتخاب واحد بود رفتیم به امید زیارت این آقای مدیر گروه ....صد رحمت به...این دیگه کی بود!!!یه عمره ملت دارن پیش نیازا رو هم نیاز می کنن (حالا با یه خورده چونه زدن)این اومده می گه اگه همچین قانونی بود که تو مقررات اومده بود .....بابا این درد 200-300 نفره نمی شه که ....برگشته می گه خوب باید تو شورای گروه مطرح کنم شاید شد یه تبصره براش باز کرد.....آخه مگه اینجا.....این قانون مندی رئیس روسای این مملکت منا کشت.....حالا شورای گروه چی بود که ما بار اول بود اسمشو می شنیدیم ..همون جلسه هیئت علمی که البته گروه بسیار کار آمد ما فقط سه نفر عضو داره یکیش که همون مدیر اولیمونه دومیش رئیس دانشکده است که اونم البته یه مدت مدیر گروه بود و انصافا چقدر اون دوران به ما خوش گذشت....سومیشم همین مدیر جدید و نازنین ....البته تشکیل این جلسه با خداست....چون رئیس دانشکده تشریف بردن خارج از کشور به محض رسیدن ایشون این جلسه بر گزار می شود....نتیجشم اینه که بابا برو یه درس دیگه ور دار این قدر الکی حرص نخور ....دو سال دیگه اینقدر به این کارات می خندی!!!....من که واحداما پر کردم ....بی خیال چه فرقی داره مگه این ترم پاس بشه یا ترم بعد ....حوصله چونه زدن ندارم ....ولی باز تو حذف و اضافه یه سنگی می زنیم شاید کار گر شد....

+ سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 15:40 |
انتخاب واحد می خوام بکنم 6 واحد کلاسش باکلاس این تحلیل نازنین تداخل داره 7 واحد ساعت امتحانش تداخل داره 5 واحد اساسی این ترمم این درس نازینین پیش نیازشونه بهم نمی دن من همش 40 واحد دیگه دارم ولی با این تحلیل قشنگ این ترم بهم 15 واحد بیشتر نمی دن ...اوممممممم ای خدا آخه چقدر بسوزم؟؟؟؟؟مدیر گروهم که شکر خدا دوباره برا بار سوم عوض شدن این جدیده هم که پیداش نیست حالا خدا کنه زبون بفهمه این  5 واحدو بذاره من هم نیاز کنم اون وقت کار منم راه می افته ....اگه بشه چه خوب میشه اگه نشه 9 ترمه می شم هیچ ارشد امسال می پره ....کاش می شد یه بلایی سر این استادا آورد آخه منا چه به درس افتادن....اونم یه همچین درسیو .....بدتر ازهمه اینا باید با ترم پایینا برم سر کلاس اه اه اه .....

دعا کنید این مدیر گروه نازنین زبون آدمیزادو بفهمه باهام راه بیاد ....

ای خدااااااااااااا

+ یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 15:40

قدیما دوستی ها خوش آب و رنگ تر بود ساده بود اما زلال بود .....این روزا رابطه ها فقط رنگ دوستی دارن اسمشه دوست هر کی پی کارای خودشه....یکی می آد می گه من دوستت تا تهش همه جوره پشتتم  فکری روحی احساس.....همه چی من باهاتم ....تعجب می کنی هنوزم این رفاقتای ناب هست داری می بینیش...بعد فوری تا خوشحالی تو را می بینه می یاد به قول خودش صداقت به خرج می ده می گه ببین من یه دوستی کامل می خوام ..خوب خوشحال نگاش می کنی آخه اونم عین تو ‚ منتظر بقیه حرفای قشنگشی بعد می گه کم کم که دوستی کامل یعنی مسایل جنسی ( اما خوب چون آدم پر توقعی نیست و فکر دوستشم هست) نه به طور کامل ....حالا تو می مونی و یه نگاه مات ...پیش خودت فکر می کنی خوب شد نمردیم و معنی دوستی همه جوره رو فهمیدیم ....می گه درباره من این جوری قضاوت نکن که من باسه این چیزا با کسی دوست می شم این چیزا باور کن اصل دوستی من نیست اما خوب چون بهش فکر می کنم گفتم تو هم بدونی آخه من با صداقتم حالا تو می مونی و این که این اسمش صداقته یا پررویی ؟؟.....یه نگاه می کنی به آدمای دور وبر به یه نقطه هایی تو زندگی خودت ....می بینی آدمایی بودن که تنها فکرشون این بود که تو بهشون اعتماد کنی چقدرم براشون مهم بود این اعتماد ...همچین که برات می شن بت نشون می دن خودشونا ..دستا رو میشه... تو همه این مدت وقتی داشته باهات حرف می زده و اون قدر خوب به حرفات گوش می داده و تو لذت می بردی از این که یکی داره می شنوه حرفاتا داره می فهمه حالا بعد این همه مدت بهت می گه تو تموم اون لحظه ها که تو حرف می زدی من چشمم به فرم لبات بود همش فکر می کردم اگه یه روز اینو رو به دست بیارم چی می شه...همه چی خراب میشه سرت .....حالا این یکی می گه من دارم از الان بهت می گم که بدونی خوب این یعنی صداقت من ....تو می مونی و حالا یه قضاوت اینا با هم فرق دارن؟؟اینم شد صداقت حالا ......همین که بهت گفته و الکی نزاشتت سر کار برات ارزش داره نمی تونی چشمتا ببندی اما.....آخه تویی که این چیزا تو اخلاقت نیست تویی که هنوز داره داد می زنه که پری از خوبی چرا این جوری می کنی........من و فکرایی که در موردم میکنی جهنم اما خودت چی ؟؟؟؟؟؟....کاش می تونستی بفهمی چه بلایی سر خودت داری می آری همیشه همه نگران من دخترن که با این کارای تو عاقبت خوبی نخواهم داشت اما تو چی ....کی نگران تو می شه ....چرا هیچ کس فکر نمی کنه به چیزایی که تو از دست می دی...همه حتی خودتو از شکستن من هراس دارین  ...هیچ کس نگران افکاری که می شن ملکه ذهنت نیست حتی خودت ...تو الان قصد ازدواج نداری خوب سخته هم خودش هم مسولیتش اما آخرش چی بالاخره که زن و می گیری ....من نمی دونم شماها چه جوری می تونین با این همه تجربه بعدا راحت زندگی کنین .......چه قدر برات راحته که می گی می خوام با یکی دوست باشم همه چیم می خوام اما مواظبم عاشق نشم دل نبندم که اگه علاقه پیدا کنم دیگه هیچی ...نباید عشقی باشه تا جدایی از دوستم راحت باشه .........چه طوری می تونی کسیو تو آغوش بگیری که هیچ علاقه ای بهش نداری .........تو چی هستی........دلم برات بسوزه یا حالم ازت بهم بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 15:39 |

آخ که پشیمونی سودی نداره کاش بیشتر دویده بودم ....چقدر بده امروز حقم گذاشته شد کف دستم ...چقدر بده وقتی دنیا به کام آدم نمی گرده ....اما خوب خودم کردم که.......

کاش فرصتا از دست نرفته بود............کاش آدم می شدم عبرت می گرفتم ....چرا عین خیالم نیست .....چه بر سر خودم آوردم....کاش یکی منا از خواب بیدار کنه .....حالم از این آرامش بهم می خوره..............من نمی خوام بخوامممممممممممممممممم

+ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 15:38 |

یه روزی عاشقم بودی

می گفتی دیونم بودی

گولم زدی عاشق شدم

دیونه نگات شدم

هر چی خواستی همون شدم

پر پروازت شدم

سزای دل دادن جداییه جداییه

برگ برنده با تو بود

عشقت پوچ و تو خالیه

تو یک مسافری بدون

باید تو جاده ها باشی

غصه منا نخور

هر جا که هستی خوش باشی

منا رها کن وبرو

فردا در انتظارته

کسی را که دوست نداری

کسیه که عاشقته

اما سزای دل دادن جداییه جداییه

برگ برنده با تو بود

عشقت پوچ و تو خالیه

 

من... یه جاده... یه کوله ...چی بریزم توش خاطره هاما یا توشه راهما؟

کاش کوله م یه خورده بزرگتر بود .....اومممممم

فهمیدم هیچی نمی برم تنها چیزی که می خوام یه نقشست ........یه نقشه بر می دارم و راه می افتم ....من که رفتم......

+ دوشنبه بیستم شهریور 1385 15:32 |
بعد پیمان آدمای زیادیو دیدم ولی بین همشون فقط محمد رضا بود که شد دوستم ....محرم رازم سنگ صبورم کسی که خودش درداش از من بیشتره اما هیچ آرزویی نداره هیچ امیدی نداره منم نتونستم کمکش کنم نمی تونه عشقی که از دست رفته کسی که حاضر نشده باهاش بمونه رو فراموش کنه نمی تونه و نمی خواد که از اول شروع کنه روزا را شب می کنه شبا رو صبح .....وقتی می بینمش غمای خودم یادم می ره اونم غمای خودش یادش می ره اما من ننشستم دست گذاشتم رو زانوم و دارم بلند می شم فقط یه موقع ها دلم می گیره می زنه به سرم ولی یه جوری خودما درمون میکنم مثل این دفعه آخری که اومدم و همه چیزایو که تو دلم بود اینجا ریختم حالا دیگه خیلی راحتم حس می کنم باز می تونم ادامه بدم باز یه شروع دیگه مهم نیست برام کی باهام می مونه کی نه ولی من می خوام زندگی کنم زندگیو با همه خوب و بدش دوست دارم دلم می خواد محمد رضا هم یه روز برسه به بنجا دلم می خواد یه روز ببینم که به قولایی که داده عمل کرده  کاش دوباره زندگی کنه درس بخونه کار کنه یه روزم عاشق بشه ولی عاشق کسی که لیاقتشو داشته باشه ....دیگه نمی خوام نصیحتش کنم دعواش کنم اینو رو خودش بهتر از هر کسی می دونه فقط براش آرزوی خوشبختی دارم امیدوارم هر جا که هست خوب و خوش باشه نا امید نباشه بدونه که تو زندگی یه عالمه در هست اگه یکیش بستس واسه اینه که اون در مال ما نیست یه در دیگه رو باید زد ............
+ شنبه هجدهم شهریور 1385 15:32 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا