تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

آخرین باری که روزه گرفتم سوم راهنمایی بودم از اون موقع همه دعواها تموم شد این خیلی ظلم بود که همه روزه می گرفتن و من حق نداشتم روزه بگیرم یه خط در میون با زور و هر چی بود یه سری می گرفتم و ...اما بعدش که عقلم رسید و بگی نگی چشمم بدتر شد دست از لجبازی برداشتم و مثل یه دختر خوب گوش به حرف ملت کردم و روزه نگرفتم.......امسالم دلم خیلی هوای روزه کرده بود هر وقت به مامان اینا می گفتم سحر بیدارم کنین یه دعوایی راه می انداختن باهام که منم پشیمون می شدم یه  وقتا خیلی مهربون می شدن  می گفتن باشه صبح بیدارت می کنیم و قالم می ذاشتن... یه دونه که عیب نداره مگه چی میشه اخرش دو روز مریض میشم بعدش خوب می شم زیادی فکرما مشغول کرده بود وقتی آدمای سالمو می دیدم که روزه نمی گیرن دلم بیشتر تنگ می شد.....تا دیروز ...نونوایی تعطیل بود و ما بی نون و سمیرا هم که جز نون تازه داغ صبحونه نمی خوره منم دیدم همه چی جوره گزگه رو هم که خود مامان اینا با دیروز فراموش کردن اینکه محله ما 29 ها تعطیله و دیروز باید نون و فریز می کردن خلاصه خودش داد دستم بهونه رو ...منم گفتم امروز خدا دعوتم کرده دیگه نه نداره اونام که چیزی نمی تونستن بگن من صبحونه که نمی تونستم بخورم واسه خاطر یه ناهار بود؟؟؟البت به قول مامان جان یه لیوان آبم که بخوری نمی ذاره بمیری...من دیروز روزه گرفتم خیلی هم خوشحال بودم حالمم خوب خوب بود اصلا هم خسته نشدم و هیچ چیزی که اینا ازش می ترسیدن پیش نیومدهمشم قربون صدقه خدا رفتم ....نزدیکای اذان کلی هم افتخار کردم و به رخ کشیدم براشون که بی سحری روزه گرفتم ولی زنده ماندم....بعد افطار ولی فهمیدم چه بر سرم آمده چشمانی پر از خون قرمز سری پر از درد معده ای که از بس افطاری چپونده بودم توش داشت می ترکید(آخه می گن از اولین لقمه غذا 15 دقیقه بعد مغز پیام سیری به معده می فرسته منم می خواستم تا مغزه معده رو بیدار نکرده هر چی هست تو سفره بخورم)طفلی معدم کلاه گشادی سرش رفت البت این یکی زیاد پیش می آد هر وقت خورش سبزی داشته باشیم بنده سر معدم کلاه می ذارم....حالا اونا یه ور غرغرای اینام یه ور عوض دوا درمون من نشستن نصیحت نپذیری منا به رخم می کشیدن ...ولی لذتی که از صبح بردم به همه چشم  نتونستن باز کردنای شب می ارزید به همه تمرینایی که نتونستم حل کنم ...چشمم خوب نعمتبه ها ......

خوشحالم........

 

یه فال حافظ دیشب گرفتم نیتمم آیندم بود که چی میشه دهنم سرویس شد

اولش که ای غائب از نظر به خدا می سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست می دارمت.........

بیت آخرش ولی

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست

فی الجمله می کنی و به خود فرو می گذارمت

 

یاد استاد متونمون افتادم که می گفت از حضرت علی معنی جمله آخر حمدو می پرسن و منظور از ظالین رو می گه کسایی که به حال خود رها شده اند و می گه خدایا ما را جز دسته ای که به حال خود رهایشان کرده ای قرار نده  ...

+ یکشنبه سی ام مهر 1385 15:46 |

اومدم صواب کنم کباب شدم این ف ر د ی نازه خونه ما خیلی تنبله (کاملا به خودم برده)مامانمم طفلک دست تنها منم که یا نیستم یا هستم خسته هستم یا بی حوصله هستم ...هر چی هستم کار کن نیستممی گم ف ر د ی خانوم گلم عزیزم کمک مامان کن گناه داره پس فردا زبونت لال می افته مریض میشه می شینی غصه می خوریا....میگه تو که لالایی بلدی چرا نمی خوابی ..بعدشم کنکورو می کوبه تو سرمون که درس داره یکیم نیست بگه پس چرا نمی خونی(از نظرش کسی موفقه که بیشتر کتابای تست داره مدام می خره می ذاره گوشه خونه تو که نمی خونی واسه چی می خری؟؟؟؟؟؟؟؟؟)هیچی گفتیم تربیت به شیوه نمی دونم چی کنیم بچه رو که دیگه شور زندگیو در آورده شرط بستیم با هم و قرار شد هر کی باخت یه هفته ناهار و شام ظرف بشوره منم که خوب می دونستم چه کار کنم نزنه زیر حرفش ...دلمون خوش بود داریم بچه آدم میکنم .....نیم ساعت نشد که بنده باختمممممممممممممممم و این چنین خواندم چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی.....

امان از دست این تتقاریا  بازم همش موند برا خودم چقدر این موجودات نسل جدید.....لا الله الاالله

بی خیال

خبر دیگه اینکه بالاخره محمد رضا هم سر و سامون گرفت می گفت هیچ وقت دوباره عاشق نمی شه ولی شد الان 15-16 روزه دلشو داده به سوگند خانوم...خدا کنه به خیر بگذره فقط....خوشبخت باشن حالا دیگه خیالم راحته یکیم یکیه ......

بعدشم اینکه دارم به خودم امیدوار می شم شبا تا صبح می شینم پای رادیو و زندگی...خیلی خوبه

فعلا.......

+ جمعه بیست و هشتم مهر 1385 15:46 |

این بارونم چه قدر خوبه ها البته اگه پشت پنجره باشی و نگاش کنی ... هوا تازست دارم نفس می کشم........

دیگه فکرم نمی کنم ...

دیشب موفع برگشت دیر وقت بود یه تاکسیه بود که اصلا جا نداشت یه آقایی توش گفت فلان جا میری؟گفتم بله ولی شما که تکمیلین گفت دیر وقته خودش پیاده شد جاشو داد به من رفت بغل دست راننده نشست گفت خانوم بیا بالا یه جوری می ریم بده تو خیابون بمونی منم پریدم بالا تو راه یکی پیاده شد این بنده خدا جاش باز شد اومد راحت نشست اسمشم بهرام بود با رانندهه دوست بودن جالبش معتاد بودنش بود تا نشست خوابش برد هی رفیقشم نصیحتش می کرد بهرام رفتی اونجا چرت نزنی بهرام سیگار روشن نکنی آبرومونا ببری این طفلیم هی می گفت باشه داداش حالا خانوما برسون بعد حرف بزن زشته جلو خانوم...خلاصه تا رسیدیم کلی مردونگی ازش دیدم ....همیشه از معتادا بدم می اومد ولی این بشر با اون خماریشم هنوز حالیش بود مردی و مردونگیو .....حیف این آدم که معتاد بود از دیشب تا حالا به راهکارای بشری دارم فکر می کنم ....

+ چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385 15:45 |

عجب خدا باحاله اگه دستم بهش می رسید ......به اسمت قسم که میمیرم برات خداییش خدایی......همون وقتی که ناامیدی دیگه منتظر نیستی خودشو نشون می ده دیروز 2 تا 8 کلاس داشتم که واسه خاطر مامانم و مهموناش ساعت 4 دودر کردم اومدم کمک...ساعت 5 تلفن زنگ خورد کی بود؟؟؟؟؟پیمانننننن باور کردنی نبود پیمان من اون ور خط داشت می گفت من یه مزاحمم ...چه قدر صداش عوض شده بود خیلی بچه شده بود.......وای خدا......

یه ده دقیقه ای حرفیدیم و عین این آدما که صبح از هم جدا شدن حالا دوباره عصر زنگ زدن حال هما بپرسن انگار نه انگار که 19 ماهه ثانیه ها رو شمردم که پیداش کنم چه قدر حرف داشتم بهش بگم یه عالمه دعوا ....همش از یادم رفته بود فقط چرت و پرت گفتیم ....اونام شب مهمون داشتن بچم اومده بود میوه بخره آخی نازی ...گفت فردا صبح باهات تماس می گیرم گفتم باشه ولی فقط یه درصد احتمال دادم زنگ بزنه دیشبم که همش سرم گرم بود ...صبح باسه خاطر همون یه درصد منتظر بودم می خواستم بیام آپ کنم گفتم نه صبر کن شاید زنگ زد ولی می دونستم دیگه زنگ بزن نیست......

عیبی نداره بذار اونم به گرفتاریاش برسه خدا رو شکر که من براش گرفتاری نیستم بخواد به حالم برسه....

خوشبختیت تنها آرزوی منه......

+ سه شنبه هجدهم مهر 1385 15:45 |

هر هر فقط به ریش خودم می خندم و ......من که آدم نشدم از اینجا هم که دل نمی کنم....به من چه ربطی هر کاری می خواد این عقله بکنه من که باهاش کاری ندارم البته فعلن آخه دوباره بوی عذاب وجدان می آد من باید بجنبم ولی تو کتم نمی ره.....بی خیال.......

 

شب مهمون داریم من حوصله ندارم یه عالمه کارم دارم به قول مامانه م یگه خودش دعوت می کنه بعد می ره می شینه پای این کامپیوتره که من نمی دونم توش چیداره که ولش نمی کنه !!!(مامانی من خودمم نفهمیدم این تو چه خبره)یه عالمه کار یه عالمه غر...جاتون خالی این دختر عموی ما یه 6ماهیه عقد کرده و ما 6 ماهه که قراره ایشونو دعوت کنیم که سر نمی گرفت ....آقای داماد شب می خواد برا بار اولش بیاد خونمون اونم کی ....دوره دبیرستان بااین و  فک و فامیلش هر روز دعوا داشتیم ...آبروی نداشتم پیش زنموم اینا رفت از وقتی این شد فامیل ما.......تا حالا تو خیابون که می دیدمش همچین دمشو می ذاشت رو کولشو در می رفت که من پاچشو نگیرم اما حالا خودم باید یه لبخند بزنم همچین تحویلش بگیرم و سلام علیک راه بندازیم که زشت نباشه اونم جلو چشم همینایی که یه عمر باهاشون کل انداختیم ...کوفتش بشه چقدر برا خودش کیف می کنه ...آخه یکی نبود به این عموزاده ما بگه بابا پسر قحط بود رفتی سراغ بچه محل ما .....

 

داداشه هم که نیستش خوب منم حوصلم سر میره این ف ر د ی هم از اتاق بیرونش کردم رفته مستجری می کنه تو اتاق داداشه اگه خودش بفهمه!!!!!!!!!!!آخه این جونور به در و دیوار اتاقم رحم نمی کنه چه برسه ....خیلی باحاله یه آبجی که شلخته را می ذاره تو جیبش  رفته شده مهمون یه داداشی که کف اتاقش پشه هم حق پر زدن نداره ...من فقط به روزی که برگرده و ببینه چه بر سر لونش اومده فک می کنم و آی می خندم........بدیش اینه این فردی نازه جنبه شوخی نداره یکی بزنیش دیگه راهی بیمارستانت تا نکنه ول نمی کنه واسه همین زیاد نمیشه دور و ورش پلکید......دلم داداشما می خواد....چرا همه اوناییو که دوسشون دارم ازشون دورم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

من برم کمک مامانی بکنم الانه خسته میشه باز می ریزه بهم اینقده دعا کردم پسرش می ره اینم اخلاقش نره ....امان ار این پسرای یکی یدونه و این ماماناشون...خدا رو شکر یه دو هفته ایه که آرومه گیر الکی نداده خدا فردا رو به خیر کنه و شب که مبادا چیزی بهش بر بخوره که من فردا باید جواب پس بدمآخه به من چه برو به خودشون بگو .........الهی نزول کلی صبر واجب فرما..........

+ دوشنبه هفدهم مهر 1385 15:45 |

همینه دیگه وقتی کلاست تشکیل نشه باید همه قولا رو زیر پا بذاری دیگه ...آدم معتاد این جوریه دیگه ......دو هفته ما نرفتیم حالا هم استاد عزیز دودر کرده منم پریدم تو سایت دانشکده نت خونم بره بالا مثلا قرار بود این ورا پیدام نشه ....اما نشد .....

شروع خیلی بدی بود روز دوم هم که همه چیو فراموش کردم هر غلطی خواستم کردم آخرش یادم افتاد که اااااااامن قرار بود یه کاراییو بکنم.....

یازدهم فهمیدیم دانشگاه حذف و اضافه است رفتم حداقل برناممو درست کنم..بعد گفتم یه سرم بریم پیش این مدیر گروه نازه یه بار دیگه بهم غر بزنه رفتیم دیدم نه بابا راه می آد کلی امضا و تعهد می گیره ولی کارتو راه می اندازه وایییییییییییییی چه قدر خوب شد بالاخره موفق شدم زلزله رو بگیرم به شرطی که اگه تحلیلو افتادم زلزله هم می پره ....کلی خوشحالی ......کلاسامونم کم کم شروع شده یکی از یکی فیلم تر....

سه روز آخر هفته بهترین استفاده برای کارای عقب مونده و کلی نقشه ....آخر سر؟؟؟؟این دختر خانوم گل چهارشنبه شب تا جمعه بعداظهر رفتم تلپ شدم خونه مامان بزرگه که چی ؟؟؟برنامما خراب کنم اگه خراب نشه که نمی شه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

داداشمم رفت ......دلم براش تنگیده هنوز 5 ساعت نشده ولی خوب.....وقتی بود سالی دو بار هر بارم 6 ماه با هم قهر بودیم اما حالا .........کاش زودی برگرده .....حالا سر به سر کی بذارم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....

من برم تا از اینجا بیرونم نکردن.....

+ شنبه پانزدهم مهر 1385 15:44 |

حالا دیگه از یه چیز مطمئنم می دونم که خسته شدم دیگه نمی خوام پشت یه نقاب زندگی کنم نمی خوام فقط لبخند بزنم خسته شدم از اینکه وقتی غمگینم همش دنبال چیزای شادم تا کسی نفهمه من دلم گرفته افسرده ام....نمی خوام حسرت بچگیمو ....بخورم اون موقع ها دلم صاف بود و پاک اما حالا...........چند بار به خودم گفتم که این فرصت آخره فرصتی که خیلی چیزا رو می تونه پاک کنه خیلی چیزا رم روشن ولی جدا منم و فقط 6ماه فرصت شایدم یه خورده کمتر ....

نمی خوام چیزایی که هستو بپذیرم دلم می خواد چیزیو که براش جنگیدم به خاطرش چشم رو خیلی چیزا بستما بپذیرم دلم می خواد چیزی به دست بیارم که خستگی همه زندگیو از تنم بیرون کنه همه این دلتنگیا رو پاک کنه ....

پی مانم نقشه ای که براش کشیدم مو لا درزش نمی رفت ولی دست من به کارش نرفت......نتونستم می دونم دلم اشتباه نمی کنه می خوام این بار به حرفش گوش کنم ....این جوری فایده نداره اینم یه ربع یه ساعت...بعدش چی؟؟؟جوابامم دیگه نمی خوام به قول معروف چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است....می آم پیشت اگه تلاشما کردم این فرصتا حروم نکردم حتما 8 یا نهایتا 9 ماه دیگه روبروت وای می ایستم ...همون میدون فردوسی و همون سفره خونه ... همون میز و همون آژانس و همه خاطره های 9آذر 83.....

+ یکشنبه نهم مهر 1385 15:44 |

ز چشمت اگر چه كه دورم هنوز
پر از اوج و عشق و غرورم هنوز
اگر غصه باريد از ماه و سال
به ياد گذشته صبورم هنوز
شكستند اگر قاب ياد مرا
دل شيشه دارم بلورم هنوز
سفر چاره ي دردهايم نشد
پر از فكر راه عبورم هنوز
ستاره شدن كار سختي نبود
گذشتم ولي غرق نورم هنوز

پر از خاطرات قشنگ توام
پر از ياد و شوق و مرورم هنوز
ترا گم نكردم خودت گم شدي
من شيفته با تو جورم هنوز
اگر جنگ با زندگي ساده نيست
در اين عرصه جسورم هنوز
گر كوك ماهور با ما نساخت
پر از نغمه ي پاك و شورم هنوز
قبول است عمر خوشي ها كم است
ولي با توام پس صبورم هنوز.......

 

من هنوز در فکرم...آخه یکی نیست بگه پسر خوب تو که این همه نوشته بودی چی می شد یه کلمه می نوشتی این بابات کی از خونه می ره بیرون... اگه بدونی چه نقشه ها واست کشیدم بعد نشستم خندیدم ...پریشب با خبر شدیم که زندایی مامان بزرگم به رحمت ایزدی رفته آخ اینقدر خوشحال شدم (نه از مرگ اون بنده خداها)گفتم عزیز جونم که یه زندایی داشت و کل دنیا می ره واسه مراسم دیگه خوب زشته نره تنها هم که نمی تونه بره پسراشم که مشغولن می رم مخشو می زنم من ورش می دارم می برمش بعدشم که دیگه حله تازه یه صوابیم می بریم مامان بزرگه رو می بریم فامیلاشو می بینه دیگه ...رفتیم سراغ عزیز جونم که قربونت برم عموها کار دارن من بی کارما! بیا من می برمت  +کلی هندوانه که بار این بنده خدا کردیم ....آخر سر می گه شمارشونا بگیر با تلفن بهشون تسلیت می گم من جون ندارم این همه راه برم ...حالا هی مخشو بزن مگه زیر بار رفت یکی نیست بهش بگه اخه خجالت نمی کشی مراسم زنداییت نمی ری اون بنده خدا خوب نیست تنها بره تو قبر دور از چشم فامیل ...زیر بار نرفت که نرفت ...منم دست از پا دراز تر برگشتم در فکرهای دیگه...الانم که داشتم می نوشتم یه چیزی به سرم زد که اگه بگیره .....فعلا برم ....

برمی گردم......

+ چهارشنبه پنجم مهر 1385 15:44 |

دوباره دیدن off هات باز یه چیزاییو زنده کرد داشتم فکر می کردم چقدر دلم همیشه می خواست یه بار دیگه آیدی تو را تو pm هام ببینم یه رویای خیلی شیرین بود قدیما هر وقت می رفتم سراغ مسنجر اولش فکر می کردم که الان ممکنه اینجا تو باشی یا پیغامت اما اینقدر این اتفاق نیافتاد تا منم دیگه عادت کردم ...به نبودنت به اینکه همه جا فقط اثرتو ببینم همش یه ردپا....

بالاخره تو هم ... یه یادگاری باسم گذاشتی ولی این چیزایی که تو نوشته بودی عین حرف زدن خود من بود یادته نصفه حرف می زدم می گفتی حتما بقیشو خودم باید بسازم می گفتم خودت باید بفهمی من چی می گم ...

نمی دونم چه اتفاقی برات افتاده که این همه مدت نیستی و دوستت می خواد که من دیگه به تو فکر نکنم ...نمی دونم چرا می گی شماره منو گم کردی نمی دونم چراپس باز اومدی نمی دونم چرا دیگه ازت خبری نیست ....نمی دونم چرا می خواستی تو نوشته هات بهم بفهمونی که تو دسترسی به نت نداریو این یه فرصته که برات پیش اومده و تو با گذاشتن پیغام برام خواستی بگی که هنوز به یادمی بگی که تو هم نمی خوایی این جوری باشه اما خوب شرایط بدیه که داری ؟؟؟؟؟؟یه عالمه سوال بی جواب دارم ....چی رو باور کنم دم خروس و یا قسم گرگ و........

خوب من چشم کارایی که گفتی انجام شد زنگم بهت زدم اولش جرات نداشتم ولی خوب فکر اینکه دوباره صداتو می شنوم .....زدم ولی تو نبودی و دوباره زدم که فکر کنم باباییت عصبانی شد واییییییی بابات که اینقدر بد اخلاق نبود......؟؟؟؟؟؟!!!!!!دیگه نمی دونم چی کار کنم فقط می دونم که من دیگه نمی تونم باهات تماس بگیرم ناچار برات یاد آوری کردم شمارمو تو مسنجرته که البت فکر نکنم حالاحالاها بری سراغش ...من فقط می تونم منتظر باشم دوباره ازت خبری بشه ...دوستتم که اصلا با ما راه نمی آد...فقط نگران اینم که تو فکر می کنی برام ارزشی نداشتی ....فکر می کنی ساده از کنارت گذشتم....کاش حد اقل منتظر نباشی...چی کار کنم کاش راه دیگه ای بود.....

دیگه دوست ندارم منتظر باشم ببینم چی پیش می آد من می خوام تو را بیابم جواب اون چرا قدیمیه رو هنوز ندادی یادته ؟؟؟؟؟؟جواب این سکوتا........حالا که تو می خوای کاش من می تونستم ........

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ شنبه یکم مهر 1385 15:41 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا