تبليغاتX
fellika.blogfa.com
دوشنبه سی ام بهمن 1385
کوتاهترین زمان مکالمه با تلفنا به دست آوردم۲۹ ثانیه...از اون مکالمه هایی که باید ناراحت بشم و برنجم ...اما باز خوشحالم ...اصلا حوصلتو نداشتم وگرنه یه هفته نمی نشستی منتظر آخرشم ...

تصمیم جدی دارم که حضورشو کم رنگ کنم و تا ۳الی ۴ ماه آینده به کل حذفش کنم...می گن دوست اونه که تو پریشان حالی دستتو بگیره نه اون که تو شادیات بیاد بخنده...والله تو که ندیدم تو شادیای من خوشحال باشی ...تو غمامونم که اصلا هیچ وقت خبر نشدی مگه اون موقع ها که خبرت می کردم چی میشددیگه درس گرفتم ...من که دارم زندگیو مرمت می کنم تو یکی هم روش ...

بی خیال این حرفا امشب شب تولد داداش گلمه داداش مهدی تولدت مبارک...

تولد تو تولد همه خوبیهاست...بقیشو بلد نیستم

تولدت مبارک ...ایشالله هزار تا آرزوی خوب و شادی و دعاهای خوب خوب ...تو رو خدا آپ کن یه کیک تولد خوشمزه هم بده بخوریم ...تولدت مبارک

دوشنبه سی ام بهمن 1385
کوتاهترین زمان مکالمه با تلفنا به دست آوردم۲۹ ثانیه...از اون مکالمه هایی که باید ناراحت بشم و برنجم ...اما باز خوشحالم ...اصلا حوصلتو نداشتم وگرنه یه هفته نمی نشستی منتظر آخرشم ...

تصمیم جدی دارم که حضورشو کم رنگ کنم و تا ۳الی ۴ ماه آینده به کل حذفش کنم...می گن دوست اونه که تو پریشان حالی دستتو بگیره نه اون که تو شادیات بیاد بخنده...والله تو که ندیدم تو شادیای من خوشحال باشی ...تو غمامونم که اصلا هیچ وقت خبر نشدی مگه اون موقع ها که خبرت می کردم چی میشددیگه درس گرفتم ...من که دارم زندگیو مرمت می کنم تو یکی هم روش ...

بی خیال این حرفا امشب شب تولد داداش گلمه داداش مهدی تولدت مبارک...

تولد تو تولد همه خوبیهاست...بقیشو بلد نیستم

تولدت مبارک ...ایشالله هزار تا آرزوی خوب و شادی و دعاهای خوب خوب ...تو رو خدا آپ کن یه کیک تولد خوشمزه هم بده بخوریم ...تولدت مبارک

شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
با همه سختی هاش قدم اولو بالاخره برداشتم....
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
وقتی دل می خواد تو سکوت فریاد بزنه باید چی کار کنم؟؟؟!!

وقتی دلم  می خواست حداقل امروز آخرین روزش نبود چی کار باید می کردم؟؟!!

امروز ساعت ۲:۲۵ عصر دیگه هیچ غمی نموند بین من و اون صدا...

چرا همه چیزا رو امروز بفهمیم دیگه روز نبود؟!

خدایا من گله دارم کجا شکایت کنم؟؟؟!!

یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
مرگ چه قدر نزدیکه به آدم... شاید فهمیدم حالا دیگه که فرصت زندگی خیلی کمه ...من نرم اون می آد... متاسفم برا همشون ... باباشون رفت ...دیدن بچه هاش خیلی تلخه دیگه هیچی تو چشماشون نیست هیچی...قیافش از صبح تا حالا جلو چشممه ...الانم صدای تشییع جنازش داره می آد ...گریه بچه هاش دلمو می سوزونه ...می ترسم...می ترسم...
شنبه بیست و یکم بهمن 1385
1- چرا من هنوز مجبورم با کسايي رفت و آمد کنم که دوست ندارم ؟؟؟؟بابا آدم که به در باز نمي ره تو به روي باز مي ره...مي دونم فقط واسه خاطر دل ...باشه علي الحساب دل ما رو بي خيال...
2-کجايي حاجي از اون روزي که اومدي اون خاطره حجو نوشتي رفتي که رفتي نکنه به علت افشاي رازهاي حج گرفتنت؟؟؟؟به گمونم با خودش سوغاتي نياورده بوده فاميل ريختن سرش دخلشو آوردن(هه هه  هه هه هه...)حالا هي بگو سوغاتي ما محفوظه حتما به اونام همينا گفتي که همچين باليي سرت آوردن ديگه...نه مثل اینکه آپید...
3-نمايشگاه س م ي را اينا فردا روز آخرشه و من هنوز نرفتم عجب معرفتي دارم اين همون معرفتيه که هميشه ازش دم مي زدم!!!چي کار کنم پام پيش نمي ره اصلا دوست ندارم ببينمش حداقل الان ...باز مي خوام دعواش کنم و نصيحتش کنم و حرص بخورم و روانکاويش کنم آخر سرم بهم بگه تو اين چيزا حاليت نمي شه اونجام که جاي اين حرفا نيست حداقل جلوي اون دوستاش که ...اينقدر که تو دنيا دلم برا اين بشر مي سوزه برا هيچ کي نسوخته حتي خودم اين حقش نيست ولي خله چي کارش کنم ؟؟!!مي بينمش حالم از هر چي عشق و عاشقيه بهم مي خوره ...پسره ديگه با چه زبوني بهت بگه تو رو نمي خواد ؟؟؟؟خيلي اين پسر بيشعوره ها ولي تو اين يه مورد ازش خوشم مي آد از روز اول گفته من فقط يه دوست مي خوام ولي عمرا اهل ازدواج نيستم حداقل با تو...باز اين دختره قبول کرد ولي هر روز مي ره رو مخ اون بد بخت که پاشو بيا منو بگير !!!جديدا هم که زنداداششو فرستاده تا آقا را راضي کنه ...بهش مي گم چرا اين کارو مي کني مي گه دوستش دارم مي دونم اونم منا دوست داره اما جرات زن گرفتنم نداره مي ترسه مي دونم(غلط کرد اين مار از زن گرفتن مي ترسه
)مي گم خوب بابا زور که نيست تو هم اگه دوسش داري فقط باهاش دوست باش نه کمتر نه بيشتر دو تا دوست منطقي اونم بره با هر کي دوست داره ازدواج کنه چي کارش داري تو خودتم که مي گي مي دوني به دردت نمي خوره پس مرگت چيه ؟؟؟مي گه آخه فلاني مي گه اين رابطه ها درست نيست تکليفتا باهاش روشن کن...اگه درست نبود که تو والله از چهارم پنجم ابتدايي که ما داريم مي بينيم جنابعالي اين کاره اي !!!!اچرا آدما رو مجبور مي کنيم تاوان کاراي ما رو بدن؟؟؟..کاش حداقل يه درصد مي تونستم فکر کنم که بهم علاقه دارين شمايي که اگه روزي سه بار صداي همو نشنوين مي ميرين عاشقين آيا اين شد دليل؟؟؟يا عادت کردي بهش؟؟؟؟...نمي دونم والله ..../اخه جوجه اصلا الان تو رو چه به اين حرفا؟؟؟؟!....
4-بد شد نبايد اين جوري مي شد بد جور آشنا از آب در اومديم!!ديگه کسي نخواهد موند تو دانشکده که منو نشناسه به لطف جنابعالي شايد ...من که عمرا حالاحالاها اون ورا آفتابي بشم ...يکي نبود به من بگه تو اونجا چي کار داشتي ؟؟؟؟...فقط مي تونم دعا کنم همه چيز ... بندي آب ندي ...والله به خدا ما آبرومونا ريال ريال جمع کرديم...افروز!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟کشف مي شوي بالاخره مطمئن باش و اون روز يک يک خواهيم شد فقط بايد نجمه (رئيس سازمان اطلاعات و آمار)رو ببينم...
5- حالم از دوئل بهم مي خوره من اگه جاي اون مرده بودم و دختره بهم مي گفتن منو مي خواي بايد فلاني رو بکشي صاف ور مي داشتم دختره رو خفه مي کردم که ديگه از اين غلطا نکنه و ملت عبرت بگيرن دختره پررو..(زبونم روي چهار پنجتا فحش درست حسابي مي چرخه ها !!)...نيم دونم شايد خدا واسه همين منو زن آفريد چي مي شدم من اگه پسر بودم؟؟اههه نه ..خدا خرو ديد که بهش شاخ نداد..
6-اين متني هم که گذاشتم اون کنار يه سرقته از همون روزنوشته که جلبم کرده بود با اجازشون البته ...نمي دونم چرا يهو کل خونه ما فهميدن من دارم نوشته هاي يه بنده خداييو زير و رو مي کنم اين همه تا حالا وبلاگاي مردما زير و کردم هيچ کي نفهميد اين يکي مثل بمب صدا کردچرا؟؟؟!!...بعد اون 48 که اسير صفحش شده بودم و مشغول فضولي سر شام مامان مي گه نمي شه اون صفحه قهوه ايه رو که رفته بودي توش درم نمي اومديو سفيد کني حداقل چشات اين شکلي نشه؟؟!!من گفتم چشم مامان بهش مي گم قالبشو عوض کنه من که گفتم آرشيوشو عوض کنه اين يکيم مي گم اون که باسه خودش حق تصميم گيري نداره بايد به سازاي من برقصه تا من روز نوشتاشو بخونم...بابا گير داد که چي شد نفهميدم چه خبره ؟؟؟حالا بيا و توضيح بده !!!بعدم که دلش خواست ...اومده نشسته مي گه ببينم بعد ايشونم دستور دادن که چرا اين قدر مورچه اي نوشته بگو بزرگتر بنويسه...اينا جدي جدي فکر کردن اين جا سليقه ما حاکمه!!(حيف سليقه خودش به اون زيبايي نيست؟؟)بعدم که يکي دوتاشو خوند سر در نياورد پا شد رفت... خدا بهم رحم کرد فقط مونده بود بياد بشينه نوشتنه هاي خودمم بخونه و بعدش احتمالا هوس وبلاگ نويسي مي کرد....
پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385
نفس راحتتتتتتتتتتت مي کشم حالا ديگه اين گزارشه رو هم نوشتيم با هزار ترس و لرز رفتيم واسه تحويل گفت خيلي ديره ولي عيب نداره(اينو با يه نگاه به اون حجمي که تو دستمون بود گفت!)بوش مي آد که مثل بقيه که ور داشتن برام تحقيق آوردن نيست دستتون درد نکنه بايد بخونم ببينم ارزش داره يه چند وقت ديگه بياين نامه بدم برين آموزش ثبتش کنين ... گفت مي دونين که من چقدر سرم شلوغه کلي کار دارم لطف مي کنين اين برگه ها رو برام جمع ببندين نمرشو وارد کنين ؟؟؟نفس راحتو کشيديم البته.. اينا که سهله شما تا فردا صبح بگو برگه صحيح کن کيه که بگه نه؟!! بعد هم گفت دستتون درد نکنه يادتون نره بيان بهم ياد آوري کنين گزارشاتونا ثبت کنما !ما هم يه چشم گفتيم اومديم بيايم که گفت ببينم شما اين ترم از همه چي راضي بودين؟ما رو مي گي اين ديگه يعني چي بعد کلي نشست باهامون درد دل کرد بعد ما براش درد دل کرديم و آخر سر قول همکاري بهم داديم قرار شد اون کلاس اجزاي محدودو که هيچ کس جرات نکرده ور داره و فقط 10 نفر ثبت نامي داره روبودجه بگيره تشکيل بده ما هم نظر بچه ها رو درباره اين دو ترم و تحولاتش جمع کنيم (نگفت ولي خوب دلش مي خواست ازش تقدير کنيم) که وقتي مي ره پيش ريئس دانشگاه بتونه مانور بده و اونا رو حرفش حساب کنن که نه بابا اينايي که مي آن ناله مي کنن خيلي هام راضين ...ما هم قبوليديم بعد يه ساعت و نيم اومديم بيرون تو روز انتخاب واحد بچه ها که همه لنگ امضاي مدير گروهن 1:30 وقتشونا گرفتن خيلي حال داد همه به گمونم داشتن ما رو نفرين مي کردن يکي مي گفت فکر کرديم مي خواد اخراجتون کنه درو بست شمام که جيکتون در نمي اومد کاري کرده بودين شما؟؟؟...من و دوستمم يه نيشخند تحويلشون داديم ...فکر اين ملت به کجاها که نميره؟؟!!!آخه بچه خنگ کسي که بخوان اخراجش کنن تو دفتر مدير گروه اين کارا مي کنن؟؟؟!!!!همينه ديگه تا حالا اخراج نشده نمي دونه اين کارا رو کجا انجام مي دن..(منن خودم چند بار اخراج شدم ؟؟؟!!!!!!!!) چه خوب شد تو حذف و اضافه مي خواستم برم اين اجزا محدودو حذف کنم يه درس آبکي بگيرم خودش درست شد ديگه ... 4شبانه روز کم خوابي و حرص و يه بند نوشتن و اون سر درد آخرش بعد اينکه اومديم بيرون هيچ خبري ازش نبود کلي حالمون خوب بود چه قدر رفتار طرف مقابل مي تونه رو سيستم آدم تاثير بذاره يه چيز يتو مايه هاي همون انرژي مثبت ...من که اعتقاد نداشتم ولي امروز ايمان آوردم...
دوشنبه شانزدهم بهمن 1385
يه ماه بيشتر نمونده تا امتحان ارشد 4 سال پيش که کنکورو دادم اومدم خونه گفتم اين بار آخره شدم که هيچ نشدمم ديگه بي خيال کار و زندگي که حروم نيست بشينم الاف کنم خوش به حالم شد و قبول شدم اونم چي حيف که دانشگامونا دوست نداشتم زور داشت آخه برم جايي بشينم سر کلاس که سال اول دبيرستان مدرسمون روز يکه قبوليدم دانشگاه  تا ترم سه که مطمئن بودم بنده به هيچ عنوان تحت هيچ شرايطي حاضر نيستم برم ارشد بخونم حتي اگه بهم بگن بفرما همين جوري برو تو شريف ولي نم يدونم رسيدن به درساي فولاد و بتن با من چي کار کرد که حتما برم ارشد و سازه بخونم (هيچ ...اين کارو نمي کنه ها پارسال چندتايي داشتيم با اينکه رتبه هاشون مي خورد به سازه ولي حاضر نشدن برن اينو بخون مي گن وحشتناکه من که نمي دونم با رتبه 40 رفت مهندسي آب خوند اون يکي با 150 رفت پژوهشگاه زلزله ولي هيچ کدوم حاضر به خوندن سازه نشدن)حالا من زده بود به سرم که من سازه مي خوام هيچ رقمه هم کوتاه نمي آم (آخرش من از عشق فولاد مي ميرم)آي خدا يه برنامه ريزي کرديم و گفتيم تابستون مي خونم اما تابستون همه وقتمون رفت واسه شرکت و اون کار آموزي لعنتي فقط رسيدم مقاومتو بخونم دلم خوش بود که عيب نداره تو طول ترم مي شينم مي خونم واحدا که همه اختيارين و کار خاصي نداريم جز زلزله که زد و تحليلو گذاشتن رو دلم از اون ورم زلزلهه رو با اون همه تعهد بهم دادن بعدم که استادشون اون شکلي از آب در اومد که آيين نامه رو هم براش بايد تقريبا حفظ بودي وهمه چيو ريخت بهم ...يه مدتم که وقتم آزادتر بود اعصابم با اين تحليله خط خطي شده بود بي خيال زندگي شدم چه برسه به درس!...حالا هم که فقط يه ماه مونده و من هيچي نخونده  تازه خواسته هامم زياد شده تازگيا مي گم حالا اگه سازه نخوام بخونم به احتمال يه درصد پس بايد مديريت پروزه بخونم اين يکي ديگه هيچي رتبه تا 25 مي خواد خندم مي گيره از خودم اينو مي گن جيب خالي و پز عالي (مغز خالي البته) ...
ولي من يکي از اين دوتا رشته رو مي خوام اونم فقط تو شيراز يا تبريز يا يزد(نمي دونم داره يا نه؟) حالا اگه تهرانم بود عيب نداره ...الان من استرس امسالو که ندارم خوشبختانه با اون سازاي دو سال پيش همه مطمئنن که اين خانوم قصد ادامه تحصيل نداره پس هيچ کس کاري بهم نداره و امسال نخواهند پرسيد چه کردي (خودما کشتم تا تو فاميل يه ذره آبرو داشته باشم)و من مي تونم بي سر و صدا بشينم سر زندگيم در کمال آرامش بدون اينکه کسي بخواد برام نسخه تجويز کنه و مشاوره کنن و...13ماه وقت دارم تا کنکور و يافتن يه رتبه يه رقمي ...يه سري تغييراتتو شروع کردم دارم تو خودم مي دم و يه سريام که خوب جواب داده بقيشم اگه همت کنم حله ...به جاي اثبات مسئله ها اين بار مي خوام خودما اثبات کنم مي خوام همون بتي که يه سريا از من تو ذهنشون دارن واقعي بشه من فقط نيابد يادم بره شبانه روز 24 ساعته و اين کم نيست 24 تا يک ساعت!!!
اين ترمم 3 تا پروژه از نوع حسابيشم داريم ولي خوب درست انجام دادنشون و روشون کار کردن واجبه که هر چي اين چار سال خونديما بايد حرومشون کنيم تا ياد بگيريم چي خونديم برا چي و از اين چيزاييه که اگه ياد بگيريش تقريبا فردا تو کارت به دردت مي خوره حسابي اگه هم سر سري بگيريشون هيچي ديگه فردا پس فردا هيچ جا جات نخواهد بود چون بي سواد تشريف داري با دست کم گرقتن اين سه تا دونه پروژه يه واحدي من که باهاشون مشکل ندارم قول دادم به خودم روزي يه ساعت برا هر کدوم وقت بذارم تا راحت بتونم تا اوايل تير تمومشون کنمو نخوام تا شهريور وقتما الکي حروم کنم...با اينا مشکل ندارم درسام که راحتن تقريا جز يه 5 واحدي که خوب اونام خودم خواستم که ور دارم تا اين ترم آخري هي چيز درست حسابي ياد بگيرم آخه خدايي آب و فاضلاب به درد من مي خوره يا مقاومت؟؟آب و فاضلاب اگه مي گرفتم راحت با يه شب خوندن يه بيست ازش در مي اومد اما مقاومت گرفتم و قراره توش بهمون طرح لرزه اي ياد بدن که به درد فرداهامم مي خوره ولي احتمالا سخت خواهد بود که براش وقت مي ذارم و مي خونمش  هر چي باشه از تحليل که بدتر نيست....يه سريم وقت بايد بذارم برا کنکور ...اين گزارش کار آموزي آخرين کار عقب افتاده ايه که دارم تموم بشه ديگه هيچي اول مي شينم وقتاي مردمما زنده مي کنم بعدشم مي چسبم به چيزي که مي خوام نمي خوام باز مجبور بشم يه چيزيو بپذيرم چون اين بار ديگه قضيه رو کم کني و کل کل کردنه اونم با خودم بايد نشونش بدم اگه به حرف من گوش کنه چه خوش به حالش مي شه ...يه بار همه تلاشما بکنم ببينم چي ميشه من که همه چيو امتحان کردم چرا اين يکيو امتحان نکنم؟؟؟!!

پ.ن:این روزااین نظرمو خیلی جلب کرده ...پدرم در اومد تا یه چیزی حدود ۷۰۰ تا روز نوشتشو خوندم ولی همه جوره فرق داره هیچ اثری از غم و عشق و وصال و فراغ توش نیست یه کلمه یه جای آدمیزادیه....

یکشنبه پانزدهم بهمن 1385
باز خل شدم از اون نوعيم که به طرز فجيعي دوسش دارم نمي دونم خصلت اين روزاست يا باز من بيکار شدم يا ورقاي تقويمه که داره دو سال پيشو جلو چشمم مي آره ولي هر چي هست باز من حس خوبي دارم بابت يه روزايي بودن تو ...چقدر خوبه که باعث شدي يه چيزاييو ببينم و....بي خيال من که اولش گفتم زده به سرم...هنوز دوستت دارم کلي هم لذت مي برم از اين حسم الان....همه ده روز محرم امسالمم شد مال تو بازم جز دعا واسه تو هيچي نداشتم از خدا بخوام ...شکرت خدايا که هيچي کم ندارم ....ولي کاش منم آرزو داشتم چي مي شد مگه؟؟نه که ندارما دارم ولي رسيدن بهش فقط همت خودمو مي طلبه به قول خود خدا مي گه اين ديگه حرکته خودت بايد بري منم راهو هموار مي کنم برات...
گزارش کار آموزيو قرار بود 15 آذر تحويل بديم تازه 17 آذر رفتيم دنبالش اطلاعاتمونا جمع کرديم بعدشم که اصلا به روي خودمون نيارديم که مهلت تحويلش تمومه بايد بنيوسيم بديم گفتيم مدير گروه لطف مي کنه تمديد مي کنه تاريخو ديديم نه بابا از اين خبرا نيست ما هم نداديمش که ...حالا اومده اسما رو زده رو برد همه عالم و آدم تحويل دادن جز ما ...تصميم گرفتيم که بنويسيمش مثل اينکه باز منت کشي اين منت نپذير مدير گروه تو راهه عجبا چرا من و م ه س ا اين کارو کرديم؟؟؟!!!تقصير من نبود بود؟ نه نبود...
فداي اين استاد تحليله چقده ازش خوشم مي آد دست اون نامردي که منو انداخت درد نکنه لااقل نمردم و يه استاد آدم تو اين دانشگاه ديدم نمرمم بسيار خوب شد البت با توجه به کلاسا تو يه کلاس غريبه بشي نفر سوم خوب خوبه ديگه حالا بماند اين مدال برنز با نمره 13 حاصل شد...چقدر اين کلاس برام چيز ميز داشت کلي سوادم خدايي رفت بالا با يه استاد که تا خر فهمت نکنه ول کن نيست خدا خيرش بده لااقل يه درسو ياد گرفتم بماند که من درساي فولادم هميشه ياد مي گرفتم برا اينکه تنها درسي بود که با لذت مي خوندمش و نمره اول کلاس بودم ولي خوب اون دليلش استاد بسيار محترم بود که بنده ولم مي کردن عاشقش مي شدم حيف که رفقا نذاشتن و اونم از دستمون پريد!خوب داشتم از فوايد افتادن تحليل ترم قبل مي گفتما نمي ذاره اين دختره بسکه حرف مي زنه آهان رسيدن به اون نرم افزاره به طرز خيلي راحتي 1 gb اطلاعات بسيار راحت به دستم رسيد به لطف اون شازده عاشق که خيلي دوست داشت بشه رابين هود و نمي دونم چه کمکي مي خواست به من بکنه اين قدر اصرار داشت اگه کاري دارم حتما بهش بگم؟؟!!!بيچاره نمي دونست طرفش اين قدر خنگه نخاشو نمي گيره هيچ کيم نه من!!!...با يه آدم با شعور متشخص آشنا شدم (جناب استاد)يادش به خير روز اولي که شنيدم يه آقايي استادمونه که با 27 سال سن تو دوره دکترا 40 تا مقاله ارائه داده اومدم اينجا و کلي ازش ترسيدم و نوشتم ازش آخي خدايا توبه...
اين روزام که انتخاب واحده و آدم شده دانشگاهمونو ديگه نمي خواد مثل .. از صبح تا ظهر تو اين صف و اون صف وايسيم نشستيم خونمون و برا بار آخر ثبت نام مي کنيم امروز يه واحد مي گيرم فردا مي رم عوضش مي کنم اينقده حال مي ده همي ن که معطلي نداره يه دنيا مي ارزه ...عاشق شماره کاربريم شدم اين چند روزه...
ديگه اين که س م ي را دوستم نمايشگاه زدن و من هنوز نرفتم ببينمش روز عاشورا گفت که فرداش قراره افتتاحيست منم که نرفتم ولي حاش اصلا خوش نبود حالا يه روز بايد بشينم رفتار اين موجودو باز تحليل کنم کشت منو بسکه يه روز با عشقش قهر کرد و گفت عوضيه فرداش اومد قربونش رفت...
فعلا خسته شدم....شب به خير...
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
چتر !!!هيچ وقت ازش خوشم نمي اومد که تو بارون برم زيرش اما امروز حس خوبي نسبت بهش پيدا کردم ...مونده بودم چرا نمي دونم تو آدما دنبال چي مي گردم چرا من نمي دونم چي مي خوام؟؟اما يه چتر امروز بهم فهموند چي برام ارزش داره...
پنجشنبه پنجم بهمن 1385
به چه روزي افتادم از دست اين معماريه خدا رو شکر شرش کم شد چه خوب شد معمار نشدما اصلا استعداد و حس تو اين زمينه ندارم (طي گذراندن اين دو واحد من به خود شناسي رسيدم )ذلم خوش بود کاراي پروژما کردم فقط چارتا ستون ناقابلش مونده سه شنبه صبح نشستم گفتم تمومش کنم خيالم برا فردا راحت باشه يه خورده اين جاشو عوض کن يه خورده اونجاشو عوض کن هيچي الکي الکي فقط حجم شکلم عوض نشد ساعت 10 صبح که نشستم 5 فردا صبح پاشدم خوابيدم تا 7 دوباره 7 تا 11 هلهلکي کشيدمش تمام اين مدت من پاي اين سيستم بد بخت بودم فقط شايد يه ساعت برا تخليه و تغذيه پاشده بودم خستگسم در رفت وقتي پلاتشو گرفتم بماند که کلي عيب و ايراد توش پيدا کردم که برداشتم با مداد اصلاحشون کردم بعدشم برا استاده يه نامه بالاش نوشتم که قضيه اين مدادا چيه به گمونم ببينتش مي گه اين دختر که بررسي کرده و غلطاشا در آرده چرا نکرده به خودش نمره بده کار منو راحت کنه؟؟!!!!!!!!!!!!....بي خيال تموم شد هر چي که بود...
اون موقع که بازي يلدا راه افتاده بود منم خيلي دوست داشتم دعوت شم اما خوب نشد تا بعد يه ماه پرستو دعوت شد و منم دعوتوند آخ جونم شد کلي ذوق مرگ شدم
1- به شدت ديوونه راديوام من  تو گوشم نباشه درس نمي خونم رو راديو خودم حساسم خدا نکنه کسي بهش دست بزنه
2-تو دوره دبيرستان به اندازه همه عمرم آتيش سوزوندم و شيطوني کردم نه اون جوري که الان بخوام خجالت بکشم کلي کيف مي کنم يادشون مي افتم ..دوم دبيرستان يه روز برفي ماشينم کم بود ساعت 7:30 صبح منتظر سرويس بوديم با مريم که سرويس به علت لغزندگي جاده و انباشتگي برف نمي تونست بياد جلو پاي ما  و ما بايد يه مسيريو(600-700متر) پياده مي رفتيم تا به سرويسه مي رسيديم همه اونايي که اونجا بودنم بچه مدرسه اي نگران دير شدن مدرسشون يودن و چه کنم چه کنم و جواب مدير منو مريم فکر مسخره بازيامون و گوله برفي بازي کردن ... به من برخورد چرا ما رو تعطيل نکردن؟  گفتم ولش کن وقتي ماشين نيست ما کجا مي خوايم بريم؟؟دوستمو بر داشتم بر گشتيم خونه و چهار ساعت فيزيکو دو در کرديم اون زمانم ما خير سرمون شاگرد اول بوديم و بد جور تو مملکت چو افتاده بود که به شدت با استعداد و درس خون هستيم و بچه خوب (بيشتر به خاطر اسم مدرسمون بود که هر کيو توش راه نمي دادن)ملتم که ديدن بابا اينا که دخترن و با اون سابقه تحصيلي مدرسه نميرن با يه برف ,بهشون برخورد اونا چرا برن؟؟ هيچي يه دفعه ديديم پشت سر ما همه اونايي که داشتن تصميم م يگرفتن پياده گز کنن مسيرو برن مدرسه دارن پشت سر ما مي آن برن خونه هاشون چه حالي داد اون روز فکر کنم بعد اون جريانم بود که آموزش پرورش با کوچکترين برفي که ببينه بچه ها رو تعطيل مي کنه هفته بعد دبير فيزيک حالمونا گرفت که برين دفتر غيبتتونا موجه کنين منم رفتم به معاونمون گفتم خانوم اون هفته جاده نبود ما بيام مدرسه حالا خانوم فيزيک گير داده بهمون اونم همين جو.ري مونده بود که جاده نبود يعني چي؟؟ فرداشم سر ايستگاه که منتظر وايساده بوديم همه فحشمون دادن که هر چي مي کشيم از دست توهه ديروز آقا معلممون ال کرد بل کرد ما رو فحش دادن واسه مدرسه نرفتنشون مگه من گفته بودم نرين؟؟؟....
3- ديونه سياست بودم تو سن 16 سالگي همه روزنامه ها رو مي خريدم آرشيو مي کردم بعد مي شستيم با پسر خاله مخ همو مي خورديم همه فاميل خونه مامان بزرگه نصفه شب نشستن دارن مي گن و مي خندن و فکر احضار روحن اون وسط من و امين نشستيم از خفاش شب حرف مي زديم و ر فسنجانيو تجزيه تحليل مي کريدم...نمي دونم چي شد از اين فازا اومدم بيرون الان ديگه به تنها چيزي که کار ندارم همين سياسته..
4-عادت دارم هميشه دو پهلو حرف بزنم تا اگه به طرف برخورد يا ديدم حرف من هضم نشده بوده بتونم يگم منظورم اين نبود اين بود ...
5-هيچ وقت قول و قرارام با خودم يادم نمي مونه ولي کافيه با يه نفر يه قرار بذارم يا يه حرف و يه قول سرم بره از حرفم بر نمي گردم

6- من حوصله ندارم کسيو دعوت کنم آخه ديگه شب يلدا گذشته باشه باسه سال بعد دوستامو دعوت مي کنم

سه شنبه سوم بهمن 1385
پنجشنبه 21/10/85

عشق جرات مي خواهد.
و هنوز سهم ما از تمام آفرينش دست نخورده باقيست
            هم قدم رو به جلو  براي تجربه هايي زيبا ......

ديشب که داشتم با يکي حرف مي زدم يه حرف خوبي زد گفت "ما ديگه بد 26 سال بچه که نيستيم بخواهيم اين جوري فکر کنيم"عزيز من بچه نيستي پس چرا هنوز به بچه بازيات ادامه مي دي؟؟هنوز اول احساستو مي آري جلو بعد با عقلتت سبک سنگين مي کني؟؟هان.؟؟؟؟؟لطفا دهنتو ببند پس که ياد پارادوکساي ادبيات مي افتم  اهههههههههههههههه

من علي الحساب دختر خوبي ام کاراي خوب دارم مي کنم....
جلسه هاي باشگاهم تموم شد اين پنجشنبه که خونه بودم خيلي بد بود دلم باسه اونجا تنگ شد پاشدم لباس ورزشيامو پوشيدم مامان اينا هرهر به ريشم خنديدن ....بعد امتحانا حتما دوباره مي رم.
جمعه 22/10/85
يه چيزي قلب عاشقو بد جور مي سوزونه معلومه
موندن پاي عشق قشنگترين اسارته
خونه ما از خونه شما زياد دور نيست نازنين
مشکل من فقط نداشتن سعادته
.....
مني که بالش مي بينم خوابم مي گيره در اثر دو شب ساعت 5 خوابيدن و 11 بيدار شدن به کل خوابيدن از يادم رفته اين روزا به سختي خودما خواب مي کنم....تا 5نشه خوابم نمي بره...دلم برا بلاگم تنگ شده
فردا تکليف امتحان زلزله معلوم مي شه ما امتحان داديم مثلا که اونا به جاي پايان ترم بزنه برامون گفت تا 20 ام مي دم نمره ها را که تکليف خودتونا بدونين که ميخواين امتحان بدين يا نه تا امروز که هيچ خبري از نمره ها نشده در حالي که سوالاي پايان ترم به دست آموزش رسيده يعني همه بايد دوباره امتحان بديم؟؟؟؟اگه اين جوري باشه کتاب 200 صفحه اي تصفيه رو کي بخونم من؟؟؟فرجش مي پره؟؟؟غلط کردم يه مشت اختياريو با هم گرفتم ...گرفتم جهنم غلط کردم همشون حفظي ان...اينم جهنم غلط کردم همشون پشت سر هم ...فرجه ها رو هم ول ول گشتم و تحليل خوندم اينم غلط کردم ...الان 48 ساعت وقت دارم بعدش در عرض 24 ساعت دو تا امتحان رو سازيو آبهاي زيرزم يني کدوما بخونم ؟؟؟؟؟...

شنبه 24/10/85
يکيش تموم شد يه نفس راحت خيلي خوب بود و راحت...دقيقا هموناييو که نخونده بودم داده بود ولي نوشتمش خدا اين امداداي غيبي رو به آرزوهاشون برسونه....
زلزله هم دادن امتحان دوباره اجباريه برا بچه هاي سازه بناييي بالا برگشون زده بوده که پايان ترم اجباريه نوشتنش ..خدا بگم چي سرمون کلاه گذاشت من که ديگه حوصله اون چزوه 600صفحه اي رو ندارم ، نمي خونمشم همين جوري مي رم سر جلسه!!!!!! نه غلط بکنم من نخونده برم سر جلسه ولي خوب آخه مگه مي خواد چي بده؟؟؟!!!

سه شنبست امروز
امتحان زلزله رو هم دوباره داديم مسخره ور داشته بود همون سوالاي اون دفعه را داده بود فقط تو هر کدوم از سوالا يه عددو عوض کرده بود امتحان قبلي من يه چيزي حدود يه ساعت وقت کم آورده بودم امتحان 4:30 ساعت بود ولي اين بار فقط 120 دقيقه وقت بود ...به سرعت برقو باد براش نوشتم خودمم نمي فهميدمم اين عددا که مي نويسم چين آخر سرم يه خط آخرو نرسيدم بنويسم ولي دستم درد گرفته حسابي....اين استاد به شدت باحاله مي گه ياد بگيرين تند بنويسين و برا اين کارم دو هفته بشين پاي اخبار ساعت 21 و هر چي مي گه بنويسين هر چيشو فهميدين کم کم ياد مي گيرين درست بنويسين و تند...من که امتحان نکردم ولي خودش مي گفت اثرش معجزست امان از دست اينايي که شريف درس خوندن يه چيزيشون مي شه ها(مژده تو چرا عين هم دانشگاهيت نيستي انگاري اصلا؟؟؟؟!!!!!)؟؟فقط نفهميديم چرا اين استاد با اين روش امتحان گرفتنش از کلاس 60 نفريش سه نفر پاسيدن؟؟؟خدا عاقبتمونا به خير کنه خدا نکنه جمع و تفريقام غلط باشه....
چهارشنبه پنجشنبه
متون اونم تستي خوندن نداره که مسخره بازيه درنتيجه همه چهارشنبه رو تحليل خوندم شب يه چند ساعتي از رو کتاب متون خوندم پنجشنبه رفتيم که بريم سر جلسه به به شماره من و دوست ونم پشت سر همه کلي ذوق مرگ شديم بالخره برا يه امتحان اونم از نوع تستيش افتاديم پشت سر هم چه حالي خواهيم برد...دوستم شماره 5 جلوش بخاري و يه مترونيم فاصله بعد من با شماره 6 جلوش بودم اينم از پشت سر هم افتادنمون هرهرهر خنديديم اينم يه مدله شانسه ديگه ....

امروز سه شنبه 2/11/85
تموم شد دیروز همشون تموم شد شنبه تحلیل بود و همه نگرانی من این ترم همه چیزمو فداش کردم هیچی از درسا رو نخوندم چسبیدم به ابن ...چه قدر از استادش خوشم اومد وقتی ازش سوال می پرسی اینقدر قشنگ تو ضیح می ده کیف می کنی امتحانشم که دیگه هیچی لذت می بردم براش می نوشتم به امید 18 اومدم بیرون نیم دقیقه بعد فهمیدم یه چیزو اشتباه کردم دو نمره پرید یک ساعت بعد فهمیدم یه چیزیم جا انداختم که چهار نمره می پره حالا خدا کنه 12 بشم ...آی خدا....
روشهای اجرام که هیچی من تازه 7 شب اومدم از سر تحلیل 10 صبح می خواستم اینو بدم دو جلد کتاب و چزوه دست نخورده 12 ساعت وقت!! یه ربع خوابیدم یه ربع درس خوندم تا صبح بالاخره جزوشا خوندم امتحانشم انصافا راحت بود در همون حد جزوه و یه خوردش که بیشتر بود اطلاعات جنبی رو رو کردم و نوشتم تصادفا درست در اومد ....خدا رو شکر...
به خیر گذشت
تمام این چند وقت فکر می کردم امتحان آخریو که بدم بدو اینجام اما تا اومدم و خوابیدم  بیدار که شدم تازه کارای عقب مونده جلوم رژه رفت دیگه تا اونا رو راست و ریس کردم شد الان ...چهارشنبه هم باید طرح اون برجه رو کامل تحویل بدیم من هنوز چهارتا ستونمو نزدم چه کنم؟؟؟!!!! اینو می خوابونم اون پا می شه من چه کنم آخه؟؟؟؟