تصمیم جدی دارم که حضورشو کم رنگ کنم و تا ۳الی ۴ ماه آینده به کل حذفش کنم...می گن دوست اونه که تو پریشان حالی دستتو بگیره نه اون که تو شادیات بیاد بخنده...والله تو که ندیدم تو شادیای من خوشحال باشی ...تو غمامونم که اصلا هیچ وقت خبر نشدی مگه اون موقع ها که خبرت می کردم چی میشد
دیگه درس گرفتم ...من که دارم زندگیو مرمت می کنم تو یکی هم روش ...![]()
![]()
بی خیال این حرفا امشب شب تولد داداش گلمه داداش مهدی
تولدت مبارک...
تولد تو تولد همه خوبیهاست...بقیشو بلد نیستم ![]()
تولدت مبارک ...ایشالله هزار تا آرزوی خوب و شادی و
دعاهای خوب خوب ...تو رو خدا آپ کن یه کیک تولد خوشمزه
هم بده بخوریم ...تولدت مبارک
تصمیم جدی دارم که حضورشو کم رنگ کنم و تا ۳الی ۴ ماه آینده به کل حذفش کنم...می گن دوست اونه که تو پریشان حالی دستتو بگیره نه اون که تو شادیات بیاد بخنده...والله تو که ندیدم تو شادیای من خوشحال باشی ...تو غمامونم که اصلا هیچ وقت خبر نشدی مگه اون موقع ها که خبرت می کردم چی میشد
دیگه درس گرفتم ...من که دارم زندگیو مرمت می کنم تو یکی هم روش ...![]()
![]()
بی خیال این حرفا امشب شب تولد داداش گلمه داداش مهدی
تولدت مبارک...
تولد تو تولد همه خوبیهاست...بقیشو بلد نیستم ![]()
تولدت مبارک ...ایشالله هزار تا آرزوی خوب و شادی و
دعاهای خوب خوب ...تو رو خدا آپ کن یه کیک تولد خوشمزه
هم بده بخوریم ...تولدت مبارک
وقتی دلم می خواست حداقل امروز آخرین روزش نبود چی کار باید می کردم؟؟!!
امروز ساعت ۲:۲۵ عصر دیگه هیچ غمی نموند بین من و اون صدا...
چرا همه چیزا رو امروز بفهمیم دیگه روز نبود؟!
خدایا من گله دارم کجا شکایت کنم؟؟؟!!
2-کجايي حاجي از اون روزي که اومدي اون خاطره حجو نوشتي رفتي که رفتي نکنه به علت افشاي رازهاي حج گرفتنت؟؟؟؟به گمونم با خودش سوغاتي نياورده بوده فاميل ريختن سرش دخلشو آوردن(هه هه هه هه هه...)حالا هي بگو سوغاتي ما محفوظه حتما به اونام همينا گفتي که همچين باليي سرت آوردن ديگه...نه مثل اینکه آپید...
3-نمايشگاه س م ي را اينا فردا روز آخرشه و من هنوز نرفتم عجب معرفتي دارم اين همون معرفتيه که هميشه ازش دم مي زدم!!!چي کار کنم پام پيش نمي ره اصلا دوست ندارم ببينمش حداقل الان ...باز مي خوام دعواش کنم و نصيحتش کنم و حرص بخورم و روانکاويش کنم آخر سرم بهم بگه تو اين چيزا حاليت نمي شه اونجام که جاي اين حرفا نيست حداقل جلوي اون دوستاش که ...اينقدر که تو دنيا دلم برا اين بشر مي سوزه برا هيچ کي نسوخته حتي خودم اين حقش نيست ولي خله چي کارش کنم ؟؟!!مي بينمش حالم از هر چي عشق و عاشقيه بهم مي خوره ...پسره ديگه با چه زبوني بهت بگه تو رو نمي خواد ؟؟؟؟خيلي اين پسر بيشعوره ها ولي تو اين يه مورد ازش خوشم مي آد از روز اول گفته من فقط يه دوست مي خوام ولي عمرا اهل ازدواج نيستم حداقل با تو...باز اين دختره قبول کرد ولي هر روز مي ره رو مخ اون بد بخت که پاشو بيا منو بگير !!!جديدا هم که زنداداششو فرستاده تا آقا را راضي کنه ...بهش مي گم چرا اين کارو مي کني مي گه دوستش دارم مي دونم اونم منا دوست داره اما جرات زن گرفتنم نداره مي ترسه مي دونم(غلط کرد اين مار از زن گرفتن مي ترسه
)مي گم خوب بابا زور که نيست تو هم اگه دوسش داري فقط باهاش دوست باش نه کمتر نه بيشتر دو تا دوست منطقي اونم بره با هر کي دوست داره ازدواج کنه چي کارش داري تو خودتم که مي گي مي دوني به دردت نمي خوره پس مرگت چيه ؟؟؟مي گه آخه فلاني مي گه اين رابطه ها درست نيست تکليفتا باهاش روشن کن...اگه درست نبود که تو والله از چهارم پنجم ابتدايي که ما داريم مي بينيم جنابعالي اين کاره اي !!!!اچرا آدما رو مجبور مي کنيم تاوان کاراي ما رو بدن؟؟؟..کاش حداقل يه درصد مي تونستم فکر کنم که بهم علاقه دارين شمايي که اگه روزي سه بار صداي همو نشنوين مي ميرين عاشقين آيا اين شد دليل؟؟؟يا عادت کردي بهش؟؟؟؟...نمي دونم والله ..../اخه جوجه اصلا الان تو رو چه به اين حرفا؟؟؟؟!....
4-بد شد نبايد اين جوري مي شد بد جور آشنا از آب در اومديم!!ديگه کسي نخواهد موند تو دانشکده که منو نشناسه به لطف جنابعالي شايد ...من که عمرا حالاحالاها اون ورا آفتابي بشم ...يکي نبود به من بگه تو اونجا چي کار داشتي ؟؟؟؟...فقط مي تونم دعا کنم همه چيز ... بندي آب ندي ...والله به خدا ما آبرومونا ريال ريال جمع کرديم...افروز!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟کشف مي شوي بالاخره مطمئن باش و اون روز يک يک خواهيم شد فقط بايد نجمه (رئيس سازمان اطلاعات و آمار)رو ببينم...
5- حالم از دوئل بهم مي خوره من اگه جاي اون مرده بودم و دختره بهم مي گفتن منو مي خواي بايد فلاني رو بکشي صاف ور مي داشتم دختره رو خفه مي کردم که ديگه از اين غلطا نکنه و ملت عبرت بگيرن دختره پررو..(زبونم روي چهار پنجتا فحش درست حسابي مي چرخه ها !!)...نيم دونم شايد خدا واسه همين منو زن آفريد چي مي شدم من اگه پسر بودم؟؟اههه نه ..خدا خرو ديد که بهش شاخ نداد..
6-اين متني هم که گذاشتم اون کنار يه سرقته از همون روزنوشته که جلبم کرده بود با اجازشون البته ...نمي دونم چرا يهو کل خونه ما فهميدن من دارم نوشته هاي يه بنده خداييو زير و رو مي کنم اين همه تا حالا وبلاگاي مردما زير و کردم هيچ کي نفهميد اين يکي مثل بمب صدا کردچرا؟؟؟!!...بعد اون 48 که اسير صفحش شده بودم و مشغول فضولي سر شام مامان مي گه نمي شه اون صفحه قهوه ايه رو که رفته بودي توش درم نمي اومديو سفيد کني حداقل چشات اين شکلي نشه؟؟!!من گفتم چشم مامان بهش مي گم قالبشو عوض کنه من که گفتم آرشيوشو عوض کنه اين يکيم مي گم اون که باسه خودش حق تصميم گيري نداره بايد به سازاي من برقصه تا من روز نوشتاشو بخونم...بابا گير داد که چي شد نفهميدم چه خبره ؟؟؟حالا بيا و توضيح بده !!!بعدم که دلش خواست ...اومده نشسته مي گه ببينم بعد ايشونم دستور دادن که چرا اين قدر مورچه اي نوشته بگو بزرگتر بنويسه...اينا جدي جدي فکر کردن اين جا سليقه ما حاکمه!!(حيف سليقه خودش به اون زيبايي نيست؟؟)بعدم که يکي دوتاشو خوند سر در نياورد پا شد رفت... خدا بهم رحم کرد فقط مونده بود بياد بشينه نوشتنه هاي خودمم بخونه و بعدش احتمالا هوس وبلاگ نويسي مي کرد....
ولي من يکي از اين دوتا رشته رو مي خوام اونم فقط تو شيراز يا تبريز يا يزد(نمي دونم داره يا نه؟) حالا اگه تهرانم بود عيب نداره ...الان من استرس امسالو که ندارم خوشبختانه با اون سازاي دو سال پيش همه مطمئنن که اين خانوم قصد ادامه تحصيل نداره پس هيچ کس کاري بهم نداره و امسال نخواهند پرسيد چه کردي (خودما کشتم تا تو فاميل يه ذره آبرو داشته باشم)و من مي تونم بي سر و صدا بشينم سر زندگيم در کمال آرامش بدون اينکه کسي بخواد برام نسخه تجويز کنه و مشاوره کنن و...13ماه وقت دارم تا کنکور و يافتن يه رتبه يه رقمي ...يه سري تغييراتتو شروع کردم دارم تو خودم مي دم و يه سريام که خوب جواب داده بقيشم اگه همت کنم حله ...به جاي اثبات مسئله ها اين بار مي خوام خودما اثبات کنم مي خوام همون بتي که يه سريا از من تو ذهنشون دارن واقعي بشه من فقط نيابد يادم بره شبانه روز 24 ساعته و اين کم نيست 24 تا يک ساعت!!!
اين ترمم 3 تا پروژه از نوع حسابيشم داريم ولي خوب درست انجام دادنشون و روشون کار کردن واجبه که هر چي اين چار سال خونديما بايد حرومشون کنيم تا ياد بگيريم چي خونديم برا چي و از اين چيزاييه که اگه ياد بگيريش تقريبا فردا تو کارت به دردت مي خوره حسابي اگه هم سر سري بگيريشون هيچي ديگه فردا پس فردا هيچ جا جات نخواهد بود چون بي سواد تشريف داري با دست کم گرقتن اين سه تا دونه پروژه يه واحدي من که باهاشون مشکل ندارم قول دادم به خودم روزي يه ساعت برا هر کدوم وقت بذارم تا راحت بتونم تا اوايل تير تمومشون کنمو نخوام تا شهريور وقتما الکي حروم کنم...با اينا مشکل ندارم درسام که راحتن تقريا جز يه 5 واحدي که خوب اونام خودم خواستم که ور دارم تا اين ترم آخري هي چيز درست حسابي ياد بگيرم آخه خدايي آب و فاضلاب به درد من مي خوره يا مقاومت؟؟آب و فاضلاب اگه مي گرفتم راحت با يه شب خوندن يه بيست ازش در مي اومد اما مقاومت گرفتم و قراره توش بهمون طرح لرزه اي ياد بدن که به درد فرداهامم مي خوره ولي احتمالا سخت خواهد بود که براش وقت مي ذارم و مي خونمش هر چي باشه از تحليل که بدتر نيست....يه سريم وقت بايد بذارم برا کنکور ...اين گزارش کار آموزي آخرين کار عقب افتاده ايه که دارم تموم بشه ديگه هيچي اول مي شينم وقتاي مردمما زنده مي کنم بعدشم مي چسبم به چيزي که مي خوام نمي خوام باز مجبور بشم يه چيزيو بپذيرم چون اين بار ديگه قضيه رو کم کني و کل کل کردنه اونم با خودم بايد نشونش بدم اگه به حرف من گوش کنه چه خوش به حالش مي شه ...يه بار همه تلاشما بکنم ببينم چي ميشه من که همه چيو امتحان کردم چرا اين يکيو امتحان نکنم؟؟؟!!
پ.ن:این روزااین نظرمو خیلی جلب کرده ...پدرم در اومد تا یه چیزی حدود ۷۰۰ تا روز نوشتشو خوندم ولی همه جوره فرق داره هیچ اثری از غم و عشق و وصال و فراغ توش نیست یه کلمه یه جای آدمیزادیه....
گزارش کار آموزيو قرار بود 15 آذر تحويل بديم تازه 17 آذر رفتيم دنبالش اطلاعاتمونا جمع کرديم بعدشم که اصلا به روي خودمون نيارديم که مهلت تحويلش تمومه بايد بنيوسيم بديم گفتيم مدير گروه لطف مي کنه تمديد مي کنه تاريخو ديديم نه بابا از اين خبرا نيست ما هم نداديمش که ...حالا اومده اسما رو زده رو برد همه عالم و آدم تحويل دادن جز ما ...تصميم گرفتيم که بنويسيمش مثل اينکه باز منت کشي اين منت نپذير مدير گروه تو راهه عجبا چرا من و م ه س ا اين کارو کرديم؟؟؟!!!تقصير من نبود بود؟ نه نبود...
فداي اين استاد تحليله چقده ازش خوشم مي آد دست اون نامردي که منو انداخت درد نکنه لااقل نمردم و يه استاد آدم تو اين دانشگاه ديدم نمرمم بسيار خوب شد البت با توجه به کلاسا تو يه کلاس غريبه بشي نفر سوم خوب خوبه ديگه حالا بماند اين مدال برنز با نمره 13 حاصل شد...چقدر اين کلاس برام چيز ميز داشت کلي سوادم خدايي رفت بالا با يه استاد که تا خر فهمت نکنه ول کن نيست خدا خيرش بده لااقل يه درسو ياد گرفتم بماند که من درساي فولادم هميشه ياد مي گرفتم برا اينکه تنها درسي بود که با لذت مي خوندمش و نمره اول کلاس بودم ولي خوب اون دليلش استاد بسيار محترم بود که بنده ولم مي کردن عاشقش مي شدم حيف که رفقا نذاشتن و اونم از دستمون پريد!خوب داشتم از فوايد افتادن تحليل ترم قبل مي گفتما نمي ذاره اين دختره بسکه حرف مي زنه آهان رسيدن به اون نرم افزاره به طرز خيلي راحتي 1 gb اطلاعات بسيار راحت به دستم رسيد به لطف اون شازده عاشق که خيلي دوست داشت بشه رابين هود و نمي دونم چه کمکي مي خواست به من بکنه اين قدر اصرار داشت اگه کاري دارم حتما بهش بگم؟؟!!!بيچاره نمي دونست طرفش اين قدر خنگه نخاشو نمي گيره هيچ کيم نه من!!!...با يه آدم با شعور متشخص آشنا شدم (جناب استاد)يادش به خير روز اولي که شنيدم يه آقايي استادمونه که با 27 سال سن تو دوره دکترا 40 تا مقاله ارائه داده اومدم اينجا و کلي ازش ترسيدم و نوشتم ازش آخي خدايا توبه...
اين روزام که انتخاب واحده و آدم شده دانشگاهمونو ديگه نمي خواد مثل .. از صبح تا ظهر تو اين صف و اون صف وايسيم نشستيم خونمون و برا بار آخر ثبت نام مي کنيم امروز يه واحد مي گيرم فردا مي رم عوضش مي کنم اينقده حال مي ده همي ن که معطلي نداره يه دنيا مي ارزه ...عاشق شماره کاربريم شدم اين چند روزه...
ديگه اين که س م ي را دوستم نمايشگاه زدن و من هنوز نرفتم ببينمش روز عاشورا گفت که فرداش قراره افتتاحيست منم که نرفتم ولي حاش اصلا خوش نبود حالا يه روز بايد بشينم رفتار اين موجودو باز تحليل کنم کشت منو بسکه يه روز با عشقش قهر کرد و گفت عوضيه فرداش اومد قربونش رفت...
فعلا خسته شدم....شب به خير...
اون موقع که بازي يلدا راه افتاده بود منم خيلي دوست داشتم دعوت شم اما خوب نشد تا بعد يه ماه پرستو دعوت شد و منم دعوتوند آخ جونم شد کلي ذوق مرگ شدم
1- به شدت ديوونه راديوام من تو گوشم نباشه درس نمي خونم رو راديو خودم حساسم خدا نکنه کسي بهش دست بزنه
2-تو دوره دبيرستان به اندازه همه عمرم آتيش سوزوندم و شيطوني کردم نه اون جوري که الان بخوام خجالت بکشم کلي کيف مي کنم يادشون مي افتم ..دوم دبيرستان يه روز برفي ماشينم کم بود ساعت 7:30 صبح منتظر سرويس بوديم با مريم که سرويس به علت لغزندگي جاده و انباشتگي برف نمي تونست بياد جلو پاي ما و ما بايد يه مسيريو(600-700متر) پياده مي رفتيم تا به سرويسه مي رسيديم همه اونايي که اونجا بودنم بچه مدرسه اي نگران دير شدن مدرسشون يودن و چه کنم چه کنم و جواب مدير منو مريم فکر مسخره بازيامون و گوله برفي بازي کردن ... به من برخورد چرا ما رو تعطيل نکردن؟ گفتم ولش کن وقتي ماشين نيست ما کجا مي خوايم بريم؟؟دوستمو بر داشتم بر گشتيم خونه و چهار ساعت فيزيکو دو در کرديم اون زمانم ما خير سرمون شاگرد اول بوديم و بد جور تو مملکت چو افتاده بود که به شدت با استعداد و درس خون هستيم و بچه خوب (بيشتر به خاطر اسم مدرسمون بود که هر کيو توش راه نمي دادن)ملتم که ديدن بابا اينا که دخترن و با اون سابقه تحصيلي مدرسه نميرن با يه برف ,بهشون برخورد اونا چرا برن؟؟ هيچي يه دفعه ديديم پشت سر ما همه اونايي که داشتن تصميم م يگرفتن پياده گز کنن مسيرو برن مدرسه دارن پشت سر ما مي آن برن خونه هاشون چه حالي داد اون روز فکر کنم بعد اون جريانم بود که آموزش پرورش با کوچکترين برفي که ببينه بچه ها رو تعطيل مي کنه هفته بعد دبير فيزيک حالمونا گرفت که برين دفتر غيبتتونا موجه کنين منم رفتم به معاونمون گفتم خانوم اون هفته جاده نبود ما بيام مدرسه حالا خانوم فيزيک گير داده بهمون اونم همين جو.ري مونده بود که جاده نبود يعني چي؟؟ فرداشم سر ايستگاه که منتظر وايساده بوديم همه فحشمون دادن که هر چي مي کشيم از دست توهه ديروز آقا معلممون ال کرد بل کرد ما رو فحش دادن واسه مدرسه نرفتنشون مگه من گفته بودم نرين؟؟؟....
3- ديونه سياست بودم تو سن 16 سالگي همه روزنامه ها رو مي خريدم آرشيو مي کردم بعد مي شستيم با پسر خاله مخ همو مي خورديم همه فاميل خونه مامان بزرگه نصفه شب نشستن دارن مي گن و مي خندن و فکر احضار روحن اون وسط من و امين نشستيم از خفاش شب حرف مي زديم و ر فسنجانيو تجزيه تحليل مي کريدم...نمي دونم چي شد از اين فازا اومدم بيرون الان ديگه به تنها چيزي که کار ندارم همين سياسته..
4-عادت دارم هميشه دو پهلو حرف بزنم تا اگه به طرف برخورد يا ديدم حرف من هضم نشده بوده بتونم يگم منظورم اين نبود اين بود ...
5-هيچ وقت قول و قرارام با خودم يادم نمي مونه ولي کافيه با يه نفر يه قرار بذارم يا يه حرف و يه قول سرم بره از حرفم بر نمي گردم
6- من حوصله ندارم کسيو دعوت کنم آخه ديگه شب يلدا گذشته باشه باسه سال بعد دوستامو دعوت مي کنم
عشق جرات مي خواهد.
و هنوز سهم ما از تمام آفرينش دست نخورده باقيست
هم قدم رو به جلو براي تجربه هايي زيبا ......
ديشب که داشتم با يکي حرف مي زدم يه حرف خوبي زد گفت "ما ديگه بد 26 سال بچه که نيستيم بخواهيم اين جوري فکر کنيم"عزيز من بچه نيستي پس چرا هنوز به بچه بازيات ادامه مي دي؟؟هنوز اول احساستو مي آري جلو بعد با عقلتت سبک سنگين مي کني؟؟هان.؟؟؟؟؟لطفا دهنتو ببند پس که ياد پارادوکساي ادبيات مي افتم اهههههههههههههههه
من علي الحساب دختر خوبي ام کاراي خوب دارم مي کنم....
جلسه هاي باشگاهم تموم شد اين پنجشنبه که خونه بودم خيلي بد بود دلم باسه اونجا تنگ شد پاشدم لباس ورزشيامو پوشيدم مامان اينا هرهر به ريشم خنديدن ....بعد امتحانا حتما دوباره مي رم.
جمعه 22/10/85
يه چيزي قلب عاشقو بد جور مي سوزونه معلومه
موندن پاي عشق قشنگترين اسارته
خونه ما از خونه شما زياد دور نيست نازنين
مشکل من فقط نداشتن سعادته
.....
مني که بالش مي بينم خوابم مي گيره در اثر دو شب ساعت 5 خوابيدن و 11 بيدار شدن به کل خوابيدن از يادم رفته اين روزا به سختي خودما خواب مي کنم....تا 5نشه خوابم نمي بره...دلم برا بلاگم تنگ شده
فردا تکليف امتحان زلزله معلوم مي شه ما امتحان داديم مثلا که اونا به جاي پايان ترم بزنه برامون گفت تا 20 ام مي دم نمره ها را که تکليف خودتونا بدونين که ميخواين امتحان بدين يا نه تا امروز که هيچ خبري از نمره ها نشده در حالي که سوالاي پايان ترم به دست آموزش رسيده يعني همه بايد دوباره امتحان بديم؟؟؟؟اگه اين جوري باشه کتاب 200 صفحه اي تصفيه رو کي بخونم من؟؟؟فرجش مي پره؟؟؟غلط کردم يه مشت اختياريو با هم گرفتم ...گرفتم جهنم غلط کردم همشون حفظي ان...اينم جهنم غلط کردم همشون پشت سر هم ...فرجه ها رو هم ول ول گشتم و تحليل خوندم اينم غلط کردم ...الان 48 ساعت وقت دارم بعدش در عرض 24 ساعت دو تا امتحان رو سازيو آبهاي زيرزم يني کدوما بخونم ؟؟؟؟؟...
شنبه 24/10/85
يکيش تموم شد يه نفس راحت خيلي خوب بود و راحت...دقيقا هموناييو که نخونده بودم داده بود ولي نوشتمش خدا اين امداداي غيبي رو به آرزوهاشون برسونه....
زلزله هم دادن امتحان دوباره اجباريه برا بچه هاي سازه بناييي بالا برگشون زده بوده که پايان ترم اجباريه نوشتنش ..خدا بگم چي سرمون کلاه گذاشت من که ديگه حوصله اون چزوه 600صفحه اي رو ندارم ، نمي خونمشم همين جوري مي رم سر جلسه!!!!!! نه غلط بکنم من نخونده برم سر جلسه ولي خوب آخه مگه مي خواد چي بده؟؟؟!!!
سه شنبست امروز
امتحان زلزله رو هم دوباره داديم مسخره ور داشته بود همون سوالاي اون دفعه را داده بود فقط تو هر کدوم از سوالا يه عددو عوض کرده بود امتحان قبلي من يه چيزي حدود يه ساعت وقت کم آورده بودم امتحان 4:30 ساعت بود ولي اين بار فقط 120 دقيقه وقت بود ...به سرعت برقو باد براش نوشتم خودمم نمي فهميدمم اين عددا که مي نويسم چين آخر سرم يه خط آخرو نرسيدم بنويسم ولي دستم درد گرفته حسابي....اين استاد به شدت باحاله مي گه ياد بگيرين تند بنويسين و برا اين کارم دو هفته بشين پاي اخبار ساعت 21 و هر چي مي گه بنويسين هر چيشو فهميدين کم کم ياد مي گيرين درست بنويسين و تند...من که امتحان نکردم ولي خودش مي گفت اثرش معجزست امان از دست اينايي که شريف درس خوندن يه چيزيشون مي شه ها(مژده تو چرا عين هم دانشگاهيت نيستي انگاري اصلا؟؟؟؟!!!!!)؟؟فقط نفهميديم چرا اين استاد با اين روش امتحان گرفتنش از کلاس 60 نفريش سه نفر پاسيدن؟؟؟خدا عاقبتمونا به خير کنه خدا نکنه جمع و تفريقام غلط باشه....
چهارشنبه پنجشنبه
متون اونم تستي خوندن نداره که مسخره بازيه درنتيجه همه چهارشنبه رو تحليل خوندم شب يه چند ساعتي از رو کتاب متون خوندم پنجشنبه رفتيم که بريم سر جلسه به به شماره من و دوست ونم پشت سر همه کلي ذوق مرگ شديم بالخره برا يه امتحان اونم از نوع تستيش افتاديم پشت سر هم چه حالي خواهيم برد...دوستم شماره 5 جلوش بخاري و يه مترونيم فاصله بعد من با شماره 6 جلوش بودم اينم از پشت سر هم افتادنمون هرهرهر خنديديم اينم يه مدله شانسه ديگه ....
امروز سه شنبه 2/11/85
تموم شد دیروز همشون تموم شد شنبه تحلیل بود و همه نگرانی من این ترم همه چیزمو فداش کردم هیچی از درسا رو نخوندم چسبیدم به ابن ...چه قدر از استادش خوشم اومد وقتی ازش سوال می پرسی اینقدر قشنگ تو ضیح می ده کیف می کنی امتحانشم که دیگه هیچی لذت می بردم براش می نوشتم به امید 18 اومدم بیرون نیم دقیقه بعد فهمیدم یه چیزو اشتباه کردم دو نمره پرید یک ساعت بعد فهمیدم یه چیزیم جا انداختم که چهار نمره می پره حالا خدا کنه 12 بشم ...آی خدا....
روشهای اجرام که هیچی من تازه 7 شب اومدم از سر تحلیل 10 صبح می خواستم اینو بدم دو جلد کتاب و چزوه دست نخورده 12 ساعت وقت!! یه ربع خوابیدم یه ربع درس خوندم تا صبح بالاخره جزوشا خوندم امتحانشم انصافا راحت بود در همون حد جزوه و یه خوردش که بیشتر بود اطلاعات جنبی رو رو کردم و نوشتم تصادفا درست در اومد ....خدا رو شکر...
به خیر گذشت
تمام این چند وقت فکر می کردم امتحان آخریو که بدم بدو اینجام اما تا اومدم و خوابیدم بیدار که شدم تازه کارای عقب مونده جلوم رژه رفت دیگه تا اونا رو راست و ریس کردم شد الان ...چهارشنبه هم باید طرح اون برجه رو کامل تحویل بدیم من هنوز چهارتا ستونمو نزدم چه کنم؟؟؟!!!! اینو می خوابونم اون پا می شه من چه کنم آخه؟؟؟؟
