تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا
سالي که همين روزا مي گذرد
شب عيد که ماهي خونه عمو جلو من واي نيساد...
نيمه اول ارديبهشت که به مازيارو سوگندخانومش گذشت ميان ترم تحليل و اون دسته گل زيبا ....
خرداد سي دي... که هيچ وقت به دنيا نيومد و علي و اون کافي نته ...آدم شدن من...
تير شرکت و دنياي خودش ...مهندس ر ...اون خانوم امامي...اتاق بغلي ...مداد مشکي نرم...ناهارا ...اون پارکه ...اوس علي ...کارگاه ...عکس ... شيريني نوزاد يکي از همکارا که جاشو داده بود به ما و آواره شده بود خودش سرويس آقا پارسا...همه چيزايي که ياد گرفتم
مرداد سرخوشي خاطره ها ...غيبت يه هفته اي مه و زندگي زيباست برا من
شهريور دوباره نت اومدنم دوباره نوشتنم يافتن مهدي ,مژده و آقا سعيد و اون که جديدا" شده دختر مشرقي!پايان شرکت...
مهر انفجار تحليل ...افسردگي ...قصد ترک تحصيل...فکر کردن به اشتباهات ...پ ي مان ...آدم شدن من
آبان عروسي دختر عمو ..
آذريادم نيست چي کار کردم؟؟؟
دي امتحانا ...تحريما...آشنايي با اميد
بهمن کار آموزي ...نمره ها...آشنايي با روز نوشت حامد
اسفند کنکور... وروجک ...کشف الک رمزي... بزرگ شدن يه ساله من در عرض 3هفته  گرون بود ولي مي ارزيد...تصميماي دوباره من اينبار با يه تفاوت ...آشنايي با وب ريواسي و کيانا و فاطمه و...آدم موندن من
نتيجه!خيلي کارا کردم که نبايد خيلي چيزا از دست دادم با خيلي ها آشنا شدم...خيلي چيزا رو خوندم ديدم لمس کردم دم نزدم دم زدم تموم شد وقتي نگاه به اون مي کنم مي گم حروم شد ولي خودمو که مي بينم مي گم لازم بود شايد ديگه وقتي برا ياد گرفتن اينا نمي موند...امسال خيلي بيشتر بزرگ شدم ...به خودم بيشتر و واقعي تر اعتماد دارم حالا ديگه ...تونستم کارامو تموم کنم و بي حساب برم برا سال بعد ...خوبي هاش از بديهاش بيشتر بود ... تو ظاهرش من خيلي چيزا رو باختم اما چيزايي که به دست آوردم ارزش بيشتري دارن...
بهترين روز امسال 18 مهر ...بدترين روز سال 26 شهريور...يه روز آبي 16 شهريور...يه روز قرمز يکي از روزاي هفته اول ارديبهشت بود...روز سبز8  اسفند,روز سفيد 28 شهريور,قهوه اي 15 اسفند,سياه 23 اسفند,نارنجي 30 شهريور,زرد اول تير...
+ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 17:5 |
سالي که همين روزا مي گذرد
شب عيد که ماهي خونه عمو جلو من واي نيساد...
نيمه اول ارديبهشت که به مازيارو سوگندخانومش گذشت ميان ترم تحليل و اون دسته گل زيبا ....
خرداد سي دي... که هيچ وقت به دنيا نيومد و علي و اون کافي نته ...آدم شدن من...
تير شرکت و دنياي خودش ...مهندس ر ...اون خانوم امامي...اتاق بغلي ...مداد مشکي نرم...ناهارا ...اون پارکه ...اوس علي ...کارگاه ...عکس ... شيريني نوزاد يکي از همکارا که جاشو داده بود به ما و آواره شده بود خودش سرويس آقا پارسا...همه چيزايي که ياد گرفتم
مرداد سرخوشي خاطره ها ...غيبت يه هفته اي مه و زندگي زيباست برا من
شهريور دوباره نت اومدنم دوباره نوشتنم يافتن مهدي ,مژده و آقا سعيد و اون که جديدا" شده دختر مشرقي!پايان شرکت...
مهر انفجار تحليل ...افسردگي ...قصد ترک تحصيل...فکر کردن به اشتباهات ...پ ي مان ...آدم شدن من
آبان عروسي دختر عمو ..
آذريادم نيست چي کار کردم؟؟؟
دي امتحانا ...تحريما...آشنايي با اميد
بهمن کار آموزي ...نمره ها...آشنايي با روز نوشت حامد
اسفند کنکور... وروجک ...کشف الک رمزي... بزرگ شدن يه ساله من در عرض 3هفته  گرون بود ولي مي ارزيد...تصميماي دوباره من اينبار با يه تفاوت ...آشنايي با وب ريواسي و کيانا و فاطمه و...آدم موندن من
نتيجه!خيلي کارا کردم که نبايد خيلي چيزا از دست دادم با خيلي ها آشنا شدم...خيلي چيزا رو خوندم ديدم لمس کردم دم نزدم دم زدم تموم شد وقتي نگاه به اون مي کنم مي گم حروم شد ولي خودمو که مي بينم مي گم لازم بود شايد ديگه وقتي برا ياد گرفتن اينا نمي موند...امسال خيلي بيشتر بزرگ شدم ...به خودم بيشتر و واقعي تر اعتماد دارم حالا ديگه ...تونستم کارامو تموم کنم و بي حساب برم برا سال بعد ...خوبي هاش از بديهاش بيشتر بود ... تو ظاهرش من خيلي چيزا رو باختم اما چيزايي که به دست آوردم ارزش بيشتري دارن...
بهترين روز امسال 18 مهر ...بدترين روز سال 26 شهريور...يه روز آبي 16 شهريور...يه روز قرمز يکي از روزاي هفته اول ارديبهشت بود...روز سبز8  اسفند,روز سفيد 28 شهريور,قهوه اي 15 اسفند,سياه 23 اسفند,نارنجي 30 شهريور,زرد اول تير...
+ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 17:5 |
تو نمي دوني من چي کشيدم وقتي که گفتي تو را نمي خوام
باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بودو يه قصه تلخ وقتي که گفتي تو را نمي خوام
خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو کي مارو تنهايي ديده
ولي ميدونم تو آسمونا قصه مارو يکي شنيده
کي مي دونه اين مال کيه؟؟؟و آدرس لینکی چیزی ازش بهم بدین صواب داره به خدا
نشسته بودم مثلا" خودمون فکر کنم ببینم چه خاکی می شه تو سر معماری اون پروژه فولاده بکنم این وسط فردی اومده گیر داده که تو چرا تو فکری ؟؟چرا ناراحتی حالا هر چی بهش بگو دارم به نقشم فک می کنم مگه می فهمه...رفته کتاب ادبیاتشو آورده می گه حالا با هم اینا رو می خونیم تو از فکر می آیی بیرون ...بابا ولم کن مگه تو خرجش می ره یه خورده خونده بعد می گه خوب حالا بگو ببینم کتاب آهو خانوم مال کیه؟غلط جواب دادم میگه کی تو را دانشگاه راه داده؟بعد میگه طرحی از زندگی مال کیه؟؟درست جواب دادم بعد رفت سراغ مائده های زندگی و ....هر کدومو که درست گفتم گیر می داد تو چه جوری اینا را یادته غلطم که می گفتم گیر می داد کی تو را راه داده بری دانشگاه!...بعد دو سه ساعت که دیگه هیچی تو کتابش نبود رفته سراغ جلد کتاب زندگی دکتر معینو می خونه برام بعد یهو ساکت شد منم در حال شکر کردن خدا بودم که برگشت گفت این دکتر معین اولین کسیه که تو ایران دکترای ادبیات گرفته یعنی قبل اون هیچ کی نبوده دیگه گفتم خوب آره می گه پس کی بهش دکترا داده ؟کی اینو تایید کرده که بهش دکترا داده اگه کسی بوده که خودش باید دکترا داشته می بوده...منم دیدم راست می گه طفلی یه ذره فک کردم و کشف کردم بهش گفتم خوب از یه جای خارج گرفته احتمالا دیگه ...بعد گیر داده بود یعنی خارجیا ادبیات ما رو بلد بودن اون وقت خودمون بلد نبودیم ؟نمیشه که....دیدم راست می گه بنده خدا...
دارم میرم دیدن نی نی رویا ....
احتمالا یه پست اینجا خواهم گذاشت تحت عنوان! سالی که گذشت یه خورده خودمو وارسی کنم ببینم کجام و چی به چیه ...فعلا در مرحله فکر و تصمیمه....و در این راستا اقداماتی که تا کنون انجام شده این است که ابتدا این گوشه وبلاگو که از حامد دزدیده بودم پس میدهم و متنی را که از
آرشیو خودم دزدیدم جاگزین می نمایم فقط به خاطر حامدی که این متنه واسش خاطره بودو گمونم هم خوش نبود!...
+ جمعه بیست و پنجم اسفند 1385 17:5 |
از کلیه معماران عزیز(چفده من این معمارا رو دوست دارم اصلنم تا حالا تو هیچ پستی از این معمارا بد نگفتم که!)برای همکاری با بنده دعوت به همکاری می نمایم ...دو عدد پروژه ناقابل بتن که شامل یک عدد حتل(گیر به املاش ندین لطفا) 10 طبقه می باشد با فلان و بهمان مشخصات....و یک عدد پروژه فولاد شامل یک عدد 5 طبقه به شکل ذوزنقه با فلان مشخصات ...را برای طراحی واگذار می کنیم...
آخ چی میشد با این آگهی ها کار من راه می افتاد؟آخه منو به حتل چه؟؟؟به چیش فک کنم حتل چه چیزایی داره؟؟ ....
فولاده  اتفاقا یه دونه از نقشه هایی که اون ترم برای اوس معمارمون کشیدیمو دارم یه ذره فقط باید کجش کنم ...خداییش اگه بخوام رو معمارش وقت بذارم دیگه نمی رسم حالا حالاها  برم سر سازش...
کی یادشه اون روزیو که اومدم اینجا از مزایای این پروژه ها نوشتم؟...یه چیزی تو مایه های غلط کردم...اما نوچ من از این بیدا نیستم حالا فردا که اومدم نوشتم خودم طرحشو زدم همه معمارو رو می فرستم...
سه جلسه سیستمو که نرفته بودیم سر کلاس امروز می شد اولین جلسه حضور ما اندر کلاس رفتیم ولی استاد نیومد...ما هم که تازه وارد این کلاس شده بودیم دلمون نمی اومد اونجا رو ترک کنیم! نشستیم همون جا تک و تعریف و همه رفتن جز 4 -5 نفری که دور هم بودیم و بحث زیبای پروژهای بی شاخ و دم ...که یهو آقای استاد تشریف آوردن بعد 20 دقیقه تاخیر ...گفت پیش خودم گفتم دیر برم اینا اگه می خوان کلاس تشکیل نشه بذارن برن یه دعایی برام بکنن اون وقت شماها نشستین؟؟چه دانشجویای خوبی البت وقتی حضور غیاب کرد و دید که رسما من باید این درسو حذف کنم با سه جلسه غیبت نظرش عوض شد...حذف درس بخیر گذشت یه جلسه از غیبتا رو گفتیم قبل حذف و اضافه بوده استاد جون قبول نیست من تو حذف و اضافه این درسو گرفتم چه جوری قبل اون می اومدم سر کلاس؟؟و به خیر گذشت...خلاصه ما که بودیم الباقی بچه ها رو هم از تو حیاط جمع کردم آوردم سر کلاس! بعد کلاسم که باز فحش خوردم ...می گن تو که نیومدی چی می شد این هفته هم نمی اومدی نمی زدی تو اعصاب ما؟؟؟یکی نیست بهشون بگه شما که تا دانشگاه اومدین حاضرین تو حیاط ول بگردین اما نیاین سر کلاس؟؟؟بندگان خدا عادت کردن بسکه از دست ما کشیدن...کیف می کنم اعصاب این جماعت گردن کلفتو می ریزم بهم ...سر تاریخ اسلامم استاده گیر داده بود به من و سهیل و مسعود که  مواظب آیندتون باشین دوتا غیبت دارین با بعدی راهی آموزش می شین...بعد کلاس گفتن بیاین بریم غیبتا رو موجه کنیم یه موقع خواستیم دو در کنیم بتونیم ...رفتیم :استاد یه هفته قبل حذف و اضافه بوده قبول نیست استاد هفته بعدشم نیست که ما کنکوری بودیم داشتیم تو خونه خودمونا هلاک  می کردیم غیبتمون موجه کن پس فردا قبول میشم! برات شیرینی می آ ریم گفت نچ فقط اولی موجه می شه که بنده مدرک رو کردم که دو جلسه قبل حذف و اضافه کلاس داشتیم چون حذف و اضافه سه شنبه بوده و کلاس ما یکشنبه پس دو جلسه ما کلاسو از دست دادیم!استادم گفت راست می گین خوب باشه کلی کیفورشون کردم و استاده داشت راضی می شد و اینا می گفتن برا بقیه کلاسامونم از این به بعد تو بیا غیبتامونا موجه کن بعدم استاد گفت خوب اگه از این به بعد منظم اومدین اون دوتا در نظر نمی گیرم منم برگشتم گفتم استاد جون من که بیکار نیستم برا دوتا غیبت بیام التماس اونا رو پاک کن که ما بازم جا داشته باشیم غیبت کنیم دیگه...اونم گفت خواب دیدی خیره و بد جوری بساط این سهیل دودره را کساد کردم دیگه دستش رو شده همه کلاسای تاریخ اسلامو مجبوره کامل بره بشینه سر کلاس ...کاردش می زدی خونش در نمی اومد....
حالا کی حال داره بره دنبال پروژه راه؟؟؟تا اون سر شهر بکوبم برم دنبال 4 کیلومتر ناقابل راه؟!!!
+ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 17:4 |
من چرا اینقدر عصبانی شدم یهو؟!!!ناراحت شدن نداره که همه خسته می شن منم یکیشون با خودم می خوام قهر کنم...الک رمزی خیلی داغونه خوب به من چه؟مگه من وکیل وصی مردمم؟؟...شوهر خاله هام یکی یکی دارن روانه بیمارستان می شن شب عیدی...الک رمزی کی رو می خواست بهش معرفی کنم؟! به من چه...نمی شه بی خیال نمی تونم باشم ...سپهر چقدر حرف مفت می زنه زدم تو دهنش  ناراحت شد ولی حقشه مگه من گاوم که این جوری آدم خر می کنه؟!...دلم می خواد برم وبلاگ بخونم ولی همش به خودم می گم نه بسه ...دیگه چشمام نمی بینه ...معتاد شدم آیا من؟؟
یه عالمه جزوه دارم که ننوشتمشون اینم اندر مزایای تنبلی ...دوست ندارم نگاهشون کنم....از خرید کردن خسته شدم یه هفتست صبح و شب بیرونم و به این و اون کمک می کنم خوش تیپ شن پس خودم چی؟؟خیلی وقته می خوام جوراب بخرم ولی وقت ندارم چه برسه به بقیش...از خودم عصبانیم....

پ.ن:این روزا فقط وبلاگ خوندم یه سریام که موندنی شدن برام لینکشونا گذاشتم این کنار و یه سری کارای دیگه کردم...کیانا اسمی که خیلی دوسش دارم هیچ وقت فکر نمی کردم معنیش این باشه خیلی خوشحال شدم با کامنتی که برام گذاشت و از اسمش گفت اینم از اون کامنتا بود که سیوش کردم...
الباقی هم به مرور تعریف می کنم که چی شد اومدن تو لیست لینکام...
الان اصلا حوصله ندارم به دنبال کشف موضوعی ام و وقت داره میره....

+ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 17:4 |
شب اربعین خونه عمو دیگ حلیم باز همه شبو بیدار موندم اما عمو امسال جا زد...
عصر اربعین خونه خاله دیگ شله زرد...دست سوخته من...شیطونی ...خانومای جلسه ای...ساعت 7شب آخر جلسه زنگ تلفن نی نی رویا به دنیا اومد ...یه آقا پسر...

شب ,منو خاطره هام با رویا اینکه هیچ وقت هیچ کی تو مهمونیای فامیل ما دو تا رو جدا ندیده بود هر کی می رفت خونه مامان بزرگ بمونه اون یکیم خبر می کرد شبا تا صبح برام فیلم هندی تعریف می کرد چه علاقه ای داشت به این فیلما...همیشه تو مهمونیا همه می دونستن که من و رویا باید ظرف بشوریم اونم تنهایی و بدون حضور هیچ کسی تو آشپزخونه...ظرف شستنایی که کمتر از یه دوساعت نبود آخه وسطش شیر آبو می بستیم همون کنار ظرفشویی وای می ایستادیم به تک و تعریف ...آرزوهامون خواسته هامون چیزایی که می خواستیم عاشق ظرفشویی خونه مامان بزرگ بودیم آخه بغل دستمون پنجره بود و خیابون! ساعت 10:30-11 شب توی خیابونا با دست کش و پیشبند و ظرف کفی دید زدن نهایت خوشی ما بود ...تا رفت ...تا اون روز که شوهرش برگشت بهم گفت هیچ خوشم نمی آد با خانوم من شوخی می کنی! همون روزی که رویا هیچی نگفت منم چیزی نگفتم به احترام تمام تابستونایی که هفته هفته پیش هم بودیم ...به خاطر اون روزی که تمام خونه مامان بزرگو دو نفره برا عید تمیز کردیم یه دونه فرشی که با هم شستیم اون شب با همه خستگیمون رضایت ندادیم بریم خونه کف خونه بدون فرش مامانی خوابیدم با یه تشک و پتو تا خود صبح حرف زدیم ...به خاطر اون روز اولی که مامانی اسباب کشی کرده بودن ما هم گیر دادیم که بریم نون بخریم ...خاله آدرس داد ساعت 9صبح ما رفتیم نون بخریم 1بعد ازظهر برگشتیم!واسه اینکه سرمونا انداختیم پایین و حرف زدیم و رفتیم تا رسیدیم به جایی که خیلی دور بود از محله مامانی  هر چی گشتیم نون واییو پیدا نکردیم بعد برا اینکه ضایع نشیم کوبیدیم رفتیم محله رویا اینا نونوایی این سر شهر به اون سر شهر وسط راهم یه سری به اون پاساژه که جفتی عاشقش بودیم زدیم...همه غرعرایی که شنیدیم اون روز چه قدر خندیدیم ...حالا خیلی سال از اون روزا می گذره ولی خاطره هاش نابن هنوز ...تمام دیشب فکرم پیشش بود وقتی تلفن زنگ خورد و گفتن که بچش به دنیا اومد کلی ذوق مرگ شدم ...یه روزی این بچه هم بزرگ می شه رویا می گفت بهش می گم بهت بگه خاله !
دختر خاله خوبم تولدت پسرت مبارک... رویای منی تو...

+ شنبه نوزدهم اسفند 1385 17:3 |
سيزده ساعت :جاده ,هفت تير ,وليعصر نوردي...نتيجش 12ساعت بيهوشي کامل ...چهارشنبه پنج شنبه 10واحد با يه استاد!خدا رو شکر آدميزاده شايدم بوي آدميزادو مي ده تا اينجاش که بسيار عالي بوده يه روزي فقط 8نفر اجزاي محدودو گرفته بودن يکي گفت سخته يکي گفت به درد ما نمي خوره يکي گفت معلوم نيست اين يارو مي خواد چي درس بده ...يکي گفت بابا درس اختياري مگه قحطه؟يه چيزي بردار آسون نمرتا بگيري بري رد کارت!نمي دونم چرا خل شدم گرفتمش من شدم نفر 9ام کساني که اسمشونا بچه ها گذاشته بودن مخ هاي تعطيل! رفتم سر کلاسش زمين تا آسمون با اوني که مي گفتن فرق داشت به شدت شيرين بود از اون درسايي که باز رگ سازه خوندن منو به جوش آورد...خوشحالم کلي...
تربيت بدني گفتن بايد هر کي يه رشته رو کار کنه هر چي دوست داره !رفتيم سر کلاس برگشته مي گه اينجا فقط تنيس کار مي کنيم!ولا غير ...من سه سال راهنمايي و چهار سال دبيرستان از بس تنبل بودم بندمينتون بود رشتم حالا تنيس بازي کردنم فيلميه ....يارو مي گه توپو آروم بزن رو ميز طرفت منم همچين محکم توپو مي کوبم به گوشه سقف ....حالا هي اون مي گه منم انگاري که اصلا قرار نيست ياد بگيرم به شدت خنگم....چي کارش کنم؟؟؟
پروژه بتن اومده دستور داده يه دونه هتل 10 طبقه با چه و چه...پلان معماريشم اي خودمون! چي کار کنم؟!!!
پروژه راه: اون که سر کلاس بيا نيست رفتيم دنبالش استاد چي کار کنيم مي گه هيچي يه کيلومتر راه نقششو از يه جايي !پيدا کنين خودتون کار کنين حالا چي کارش کنيم ؟خودمون بايد کشف کنيم
انقلابو به دنبال کتاب پروژه باجي زير و رو کردم نبود!چاپش تموم شده ....
فردا حمعه است تکليفش روشن مي شه!!...
بعد سه سال درست تو این هفته من باید ببینم دوباره همون جایی را که بار اول تو رو دیدم چرا؟همیشه وقتی یه راه غلطو دارم می رم تو وجمله هات می آیین و نمی ذارین این بار خیلی سعی کنم فکر نکنم به تو و جمله هات به خیلی چیزا ولی همچین دست خدا منو برداشت انداخت تو اون خیابون که خودمم نفهمیدم چه جوری باز تو زنده شدی تو قلبم و دوباره گفتی عشقی که یه آدم می تونه به یه نفر اهدا کنه خیلی با ارزشتر از اونه که بخواد برا هر کس فناش کنه...
هیچ وقت فکر نمی کردم من باز بتونم اون بانک سپه رو ببینم فکر محالم بود...باز با زنده شدن تو منم زنده شدم حالا دیگه مطمئنم بازم به حرفات گوش می دم می دونم ضرر نمی کنم...و...نازنینم فردا اربعینه باز...
+ جمعه هجدهم اسفند 1385 17:3 |
آزمایشگاه خاک بالاخره قراره توسط اینجانب گذرانیده شود...امروز رفتم چه بود!25دونه آقا و من تنها اینم شد بدتر از آز سیالات...نه که بد باشه ها خیلی هم خوش خواهد گذشت مسعود جان اینجام تشریف دارن و نیست که از همکاری با من تو اون یکی آزمایشگاه خیلی خیر دیده بود بازم اومد گفت تو با من و حمیدیا منم گفتم چشم..چی از این بهتر؟آزمایشا را که حمید خان انجام می ده و گزارشارم که خودش می نویسه منم فقط غر می زنم و ایراد می گیرم سر هر کدوم از گزارشا هم که میخواد تحویل بده بهش گوشزد می کنم اگه نمره من کم بشه دیگه تو این گروه نمی مونما! کامل بنویس ...
م.ص هم تو این گروه سر و کلش پیدا شد می گه  اوا شما چرا همه درساتون با منه؟! بدهکارم شدم انگاری! اون از تحلیل ...اینم از این تازه می گه شما که می دونم به مشکلی نمی رسین که من بتونم برات حل کنم ولی اگه هم گروهی خوب می خوایی هستما!که مسعود اون حرفو زد ...بدم نمی اومد می رفتم باهاش هم گروه می شدما یه خورده ....
وروجک! به کمک مژده فهمیدم نباید چیزیو کشف کنم زرنگم همین چیزاییو که دارم می بینم هضم کنم کافیه...مژی جونم یه دنیا ممنون ...من آخرین پاتگمم زدم تا ببینیم ولی هر چی که باشه من تصمیم خودما گرفتم ...مژی جونم تنها کاری که می تونم بکنم اینه که دعا کنم خدا هر چه زودتر از این وضعیت نجاتت بده...
+ دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 17:3 |
مفصل نوشتم همش پرید مختصر می نویسم!...
فائز پرید ولی نه با اونی که می خواست اصلا خوشحال نبود چرا این جوری شد؟؟؟...
این استاده شوهر یکی از ترم بالاییا ست اکثر بچه های کلاسم همونایی ان که اون ترم مرخصی گرفتن حالا موندن با ما و همکلاسی خانوم آقای استاد و کلی سلام علیک و رفت و آمد کلاس اصلا شبیه کلاس نبود یه میزبان داشت که کلی مهموناش اذیتش می کردن و سر به سرش می ذاشتن خودشم روش نمی شد حتی بهمون درس بده چه برسه...می گن اون ترم کل جزوش شده 10 صفحه همین ما را بسه درسی هم هست بس عتیقه ماشین آلات .!!به چه درد من می خوره نم یدونم دو واحد مفت بود ورداشتیم دیگه...عاشق شدن تو آزمایشگاه این چیزا رم داره دیگه...
+ یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 17:2 |
بالاخره پنجشنبه رفتم سر کلاس ...چه قدر همه چيز عوض شده بود يا شايدم من غريبه بودم!...
يه دوستي دارم اين روزا يه خورده بيشتر باهاش قاطي شدم يهو برگشته مي گه کاش تو پسر بودي اون وقت من ديگه هيچي کم نداشتم!!چرا آخه ؟؟؟...يه هفته صبح تا شب با هم بوديم و براش خيلي حرف زدم از همونا که هيچ وقت خودم عمل نمي کنم فقط بلدم تو نسخه بپيچم بدم به خورد اين طفلکا آخرشم که اين جوري گفت ...
وروجکم که مارکوپلو تشريف داره ...بقيشم نمي دونم هنوز مرددم
+ شنبه دوازدهم اسفند 1385 17:2 |
اینم گذشت ...رفته بودم کیک و ساندیس بخورم مثلا ساندیس که ندادن کیکیشونم که تی تاب بود خورد تو حالمون...
هیچی هیچی نخونده 33تا سوالو زدم فکرشم نمی کردم 16تا زبان 4تا تحلیل 9مقاومت 2تا خاک 1سیالات و ریاضی کولاک کردما!!...
روز 357ام در صفر مطلق گذشت...
وروجک! نمی دونم دارم به کجا می رم...
+ پنجشنبه دهم اسفند 1385 17:2 |
تملی معاک باز داره رو ریپیت می خونه و ...
افسوس بخورم؟!حالا ...فردا می تونست این جوری نباشه می تونست برام یه عالمه دلشوره داشته باشه و یه انتظارو برام به ارمغان بیاره ولی خودم خط زدم همه چیو ...شاید بتونم خیلی چیزا رو جبران کنم ولی ....
357روز دیگه فرصت دارم ...
وروجک! نمی دونم بذارم رو حساب خوبی و مهربونیت ؟ترس یا بی اهمیت بودن برات؟نمی دونم ...
+ چهارشنبه نهم اسفند 1385 17:1 |
سخت ترین کار دنیا بیدار شدن ساعت 7 صبحه...
چقدر قشنگ می شه زمین وقتی شب بارون می آد و صبح  که می ری بیرون دیگه یادت می ره با چه عذابی از خواب پاشدی یهو مثل من می شی شاعر بعد عین این هوا ندیده ها نفس می کشی و الکی الکی می خندی به هر کیم که می رسی سلام علیک راه می اندازی مردمم می گن دختره هنوز از خواب بیدار نشده انگاری...کیف کردم با اون هوا خدایا شکرت بابت همه لطافتایی که تو دنیا آوردی
+ سه شنبه هشتم اسفند 1385 17:1 |
حماقت که تعريف کردن نداره ...براش حتي مهم نيست که بشينه يه کم فکر کنه باشه من چرا برام مهم باشه فعلا با سازاش مي رقصم تا نوبت منم بشه...به شدت عصباني ام

مسنجرم پوکیده

 امروز روز سيصد و شصتمه

من تازه مي خواستم پنجشنبه برم کارت بگيرم شنبه هم برم سر جلسه!خبر رسيد که سه شنبه عصر بيا بريم کارت بگيريمامتحان چهارشنبست و من خبر نداشتمچي مي شد اگه پنجشنبه مي رفتم سراغ کارت ورود به جلسه اي که چهارشنبه تموم شده

يه جمله تو يه وبلاگه ديدم خيلي خوشم اومد:"من نمي خواهم مسافر کشتي آينده باشم سکاندار آن خواهم بود"

+ دوشنبه هفتم اسفند 1385 17:0 |
شديدا نياز دارم حرف بزنم ولي نمي دونم چرا نمي شه دو روزه مي خوام بيام بنويسم که چه غلطي کردم و چه جوري گير کردم ولي نمي شه شايدم روم نمي شه ...نمي دونم هيچي نمي دونم فقط يه ذهن درگير دارم با يه عالمه فکر که رو مخم رژه مي رن ...
مي دونم کار خوبي نيست اين کار نبايد اين کارو بکنم ولي نمي تونم دلم مي خواد بکنم ...اشتباهه به خدا چه جوري از شرش خلاص شم و فکرشو نکنم؟؟؟
+ شنبه پنجم اسفند 1385 17:0 |
اولا که من قرار بود فردا رو برم دانشگاه فقط به خاطر نمره زلزله که ببينم چه کرديم که خبر :)]رسيد 11.5 شدم<:-P..مسخره نکنين 8-|امتحانش دوبار گرفته شد هر دوبارشم عين هم بود ولي بالاتر از 12.5 نمره نداشته بوديم انگار فقط يه دونه 17 داشته تو 51 نفر بچه!
در نتيجه بي خيال کلاس و دانشگاه8-} ...تازه حالا حذف و اضافه تموم شده ليستا در اومده از اين جا به بعد تازه غيبتا حساب مي شه جا دارم هنوز...
دوما فکر مي کردم فقط پسران که تو خيابون دنبالت راه مي افتن امروز يه خانومه تو تاکسي بود کلي باهم گپ زديم ...دم در خونه ديدم سر کوچمونه !!!يه ربع بعد زنگ خونه رو زد خوشبختانه مامانم داشت با تلفن حرف مي زد منم گفتم مامانم خونه نيست!...بعدشم مامان که مي گفت کي بود که منو هويجم حساب نکردي گفتم هيچ کي فقير بود پول مي خواست
سوما وروجکم اسم جالبيه!!
چهارمن من پست قبليو ديشب زدم منتها ساعت از 12 گذشته بود که امروز حساب ميشه حالا با اين که امروز زدم مي شم فعال دوتا آپ تو يه روز=D>
پنجمن ديدين چه حس خوبيه آدم حس کنه به کوه تکيه داده من امروز صبح به عينه با همين چشماي خودم ديدم که به سه تا کوه تکيه دادم اونم چه قدر محکم هواما دارن مامانيو باباييو داداشي! خداييش خيلي حال کردم با همدرديشون و ايده هاشون برا کمک يه دنيا ارزش داشت سلسله جبال کوه خانواده پشتمن هيچ وقت فکر نمي کردم جز بابام بتونم رو کسي حساب کنم ...خدا دمت گرم اگه چه تا دقيقه نود ما رو سر دووندي اما کلي جغرافي ياد گرفتم  8-}جاي يه رشته کوهو پيدا کردم تو نقشه زندگيم!!
+ چهارشنبه دوم اسفند 1385 17:0 |
نشسته بودم پاي کامي و داشتيم مثلا خودمون کار مفيد مي کرديم ...يه جاهايي مي ديدم نوشته New! اولش فکر کردم کدي رمزي چيزيه ديگه يه جاها هست يه جاها نيست بعد زد به سرم برم ديکشنري ببينم شايد معني خاصي داشته باشه ...زده بود newتازه , نو جديد...ااادوساعت داشتم فکر مي کردم چقدر معنيش آشناست!!!تازه يادم افتاد اين همون newخودمونهچرا من اين جوري کردم؟؟؟!!اين فردي نازه خونه ما داره مي گه خوب پاشو برو اون ديکشنريتا بيار ببين معني hello چي مي شه؟!!
اينم از نتيجه آدم شدن من و نشستنم سر درس و زبان خوندن...همينه ديگه ....
ديگه اينکه مريمو ديروز تو راه ديدم باز کلي پريديم رو سر و کله هم (از شدت ذوق)و گفتيم و خنديديم و ياد بچگيا رو زنده کرديم... بعد که اومدم خونه گوشيو برداشتم شماره س ميرا رو گرفتم کلي با هم حرف زديم مي گفت حالش خيلي بهتر شده ديگه سر سخت نبود راحت به حرفام گوش مي کرد و حق مي داد قبول کرد که جدي برا زندگيش يه کاري بکنه دست از اين الاف بازيا برداره و...خدا کنه باز يادش نره

ديگه اينکه شايد فردا يه سر رفتم دانشگاه ناسلامتي سه هفتست ترم شروع شده...

+ سه شنبه یکم اسفند 1385 16:59 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا