شب عيد که ماهي خونه عمو جلو من واي نيساد...
نيمه اول ارديبهشت که به مازيارو سوگندخانومش گذشت ميان ترم تحليل و اون دسته گل زيبا ....
خرداد سي دي... که هيچ وقت به دنيا نيومد و علي و اون کافي نته ...آدم شدن من...
تير شرکت و دنياي خودش ...مهندس ر ...اون خانوم امامي...اتاق بغلي ...مداد مشکي نرم...ناهارا ...اون پارکه ...اوس علي ...کارگاه ...عکس ... شيريني نوزاد يکي از همکارا که جاشو داده بود به ما و آواره شده بود خودش سرويس آقا پارسا...همه چيزايي که ياد گرفتم
مرداد سرخوشي خاطره ها ...غيبت يه هفته اي مه و زندگي زيباست برا من
شهريور دوباره نت اومدنم دوباره نوشتنم يافتن مهدي ,مژده و آقا سعيد و اون که جديدا" شده دختر مشرقي!پايان شرکت...
مهر انفجار تحليل ...افسردگي ...قصد ترک تحصيل...فکر کردن به اشتباهات ...پ ي مان ...آدم شدن من
آبان عروسي دختر عمو ..
آذريادم نيست چي کار کردم؟؟؟
دي امتحانا ...تحريما...آشنايي با اميد
بهمن کار آموزي ...نمره ها...آشنايي با روز نوشت حامد
اسفند کنکور... وروجک ...کشف الک رمزي... بزرگ شدن يه ساله من در عرض 3هفته گرون بود ولي مي ارزيد...تصميماي دوباره من اينبار با يه تفاوت ...آشنايي با وب ريواسي و کيانا و فاطمه و...آدم موندن من
نتيجه!خيلي کارا کردم که نبايد خيلي چيزا از دست دادم با خيلي ها آشنا شدم...خيلي چيزا رو خوندم ديدم لمس کردم دم نزدم دم زدم تموم شد وقتي نگاه به اون مي کنم مي گم حروم شد ولي خودمو که مي بينم مي گم لازم بود شايد ديگه وقتي برا ياد گرفتن اينا نمي موند...امسال خيلي بيشتر بزرگ شدم ...به خودم بيشتر و واقعي تر اعتماد دارم حالا ديگه ...تونستم کارامو تموم کنم و بي حساب برم برا سال بعد ...خوبي هاش از بديهاش بيشتر بود ... تو ظاهرش من خيلي چيزا رو باختم اما چيزايي که به دست آوردم ارزش بيشتري دارن...
بهترين روز امسال 18 مهر ...بدترين روز سال 26 شهريور...يه روز آبي 16 شهريور...يه روز قرمز يکي از روزاي هفته اول ارديبهشت بود...روز سبز8 اسفند,روز سفيد 28 شهريور,قهوه اي 15 اسفند,سياه 23 اسفند,نارنجي 30 شهريور,زرد اول تير...
شب عيد که ماهي خونه عمو جلو من واي نيساد...
نيمه اول ارديبهشت که به مازيارو سوگندخانومش گذشت ميان ترم تحليل و اون دسته گل زيبا ....
خرداد سي دي... که هيچ وقت به دنيا نيومد و علي و اون کافي نته ...آدم شدن من...
تير شرکت و دنياي خودش ...مهندس ر ...اون خانوم امامي...اتاق بغلي ...مداد مشکي نرم...ناهارا ...اون پارکه ...اوس علي ...کارگاه ...عکس ... شيريني نوزاد يکي از همکارا که جاشو داده بود به ما و آواره شده بود خودش سرويس آقا پارسا...همه چيزايي که ياد گرفتم
مرداد سرخوشي خاطره ها ...غيبت يه هفته اي مه و زندگي زيباست برا من
شهريور دوباره نت اومدنم دوباره نوشتنم يافتن مهدي ,مژده و آقا سعيد و اون که جديدا" شده دختر مشرقي!پايان شرکت...
مهر انفجار تحليل ...افسردگي ...قصد ترک تحصيل...فکر کردن به اشتباهات ...پ ي مان ...آدم شدن من
آبان عروسي دختر عمو ..
آذريادم نيست چي کار کردم؟؟؟
دي امتحانا ...تحريما...آشنايي با اميد
بهمن کار آموزي ...نمره ها...آشنايي با روز نوشت حامد
اسفند کنکور... وروجک ...کشف الک رمزي... بزرگ شدن يه ساله من در عرض 3هفته گرون بود ولي مي ارزيد...تصميماي دوباره من اينبار با يه تفاوت ...آشنايي با وب ريواسي و کيانا و فاطمه و...آدم موندن من
نتيجه!خيلي کارا کردم که نبايد خيلي چيزا از دست دادم با خيلي ها آشنا شدم...خيلي چيزا رو خوندم ديدم لمس کردم دم نزدم دم زدم تموم شد وقتي نگاه به اون مي کنم مي گم حروم شد ولي خودمو که مي بينم مي گم لازم بود شايد ديگه وقتي برا ياد گرفتن اينا نمي موند...امسال خيلي بيشتر بزرگ شدم ...به خودم بيشتر و واقعي تر اعتماد دارم حالا ديگه ...تونستم کارامو تموم کنم و بي حساب برم برا سال بعد ...خوبي هاش از بديهاش بيشتر بود ... تو ظاهرش من خيلي چيزا رو باختم اما چيزايي که به دست آوردم ارزش بيشتري دارن...
بهترين روز امسال 18 مهر ...بدترين روز سال 26 شهريور...يه روز آبي 16 شهريور...يه روز قرمز يکي از روزاي هفته اول ارديبهشت بود...روز سبز8 اسفند,روز سفيد 28 شهريور,قهوه اي 15 اسفند,سياه 23 اسفند,نارنجي 30 شهريور,زرد اول تير...
باور ندارم که ديگه نيستي حالا تو رفتي من اينجا تنهام
يه شوخي بودو يه قصه تلخ وقتي که گفتي تو را نمي خوام
خيال مي کردم مي خواي بترسم شايد هنوزم باور نکردم
چشماي گريون دستاي خسته دوري چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشاي سيات زنجير دلت دستامو بسته
شايد يه حسود چشممون زده بگو کي مارو تنهايي ديده
ولي ميدونم تو آسمونا قصه مارو يکي شنيده
کي مي دونه اين مال کيه؟؟؟و آدرس لینکی چیزی ازش بهم بدین صواب داره به خدا
نشسته بودم مثلا" خودمون فکر کنم ببینم چه خاکی می شه تو سر معماری اون پروژه فولاده بکنم این وسط فردی اومده گیر داده که تو چرا تو فکری ؟؟چرا ناراحتی حالا هر چی بهش بگو دارم به نقشم فک می کنم مگه می فهمه...رفته کتاب ادبیاتشو آورده می گه حالا با هم اینا رو می خونیم تو از فکر می آیی بیرون ...بابا ولم کن مگه تو خرجش می ره یه خورده خونده بعد می گه خوب حالا بگو ببینم کتاب آهو خانوم مال کیه؟غلط جواب دادم میگه کی تو را دانشگاه راه داده؟بعد میگه طرحی از زندگی مال کیه؟؟درست جواب دادم بعد رفت سراغ مائده های زندگی و ....هر کدومو که درست گفتم گیر می داد تو چه جوری اینا را یادته غلطم که می گفتم گیر می داد کی تو را راه داده بری دانشگاه!...بعد دو سه ساعت که دیگه هیچی تو کتابش نبود رفته سراغ جلد کتاب زندگی دکتر معینو می خونه برام بعد یهو ساکت شد منم در حال شکر کردن خدا بودم که برگشت گفت این دکتر معین اولین کسیه که تو ایران دکترای ادبیات گرفته یعنی قبل اون هیچ کی نبوده دیگه گفتم خوب آره می گه پس کی بهش دکترا داده ؟کی اینو تایید کرده که بهش دکترا داده اگه کسی بوده که خودش باید دکترا داشته می بوده...منم دیدم راست می گه طفلی یه ذره فک کردم و کشف کردم بهش گفتم خوب از یه جای خارج گرفته احتمالا دیگه ...بعد گیر داده بود یعنی خارجیا ادبیات ما رو بلد بودن اون وقت خودمون بلد نبودیم ؟نمیشه که....دیدم راست می گه بنده خدا...
دارم میرم دیدن نی نی رویا ....
احتمالا یه پست اینجا خواهم گذاشت تحت عنوان! سالی که گذشت یه خورده خودمو وارسی کنم ببینم کجام و چی به چیه ...فعلا در مرحله فکر و تصمیمه....و در این راستا اقداماتی که تا کنون انجام شده این است که ابتدا این گوشه وبلاگو که از حامد دزدیده بودم پس میدهم و متنی را که از
آرشیو خودم دزدیدم جاگزین می نمایم فقط به خاطر حامدی که این متنه واسش خاطره بودو گمونم هم خوش نبود!...
آخ چی میشد با این آگهی ها کار من راه می افتاد؟آخه منو به حتل چه؟؟؟به چیش فک کنم حتل چه چیزایی داره؟؟ ....
فولاده اتفاقا یه دونه از نقشه هایی که اون ترم برای اوس معمارمون کشیدیمو دارم یه ذره فقط باید کجش کنم
کی یادشه اون روزیو که اومدم اینجا از مزایای این پروژه ها نوشتم؟...یه چیزی تو مایه های غلط کردم...اما نوچ من از این بیدا نیستم حالا فردا که اومدم نوشتم خودم طرحشو زدم همه معمارو رو می فرستم...
سه جلسه سیستمو که نرفته بودیم سر کلاس امروز می شد اولین جلسه حضور ما اندر کلاس
حالا کی حال داره بره دنبال پروژه راه؟؟؟تا اون سر شهر بکوبم برم دنبال 4 کیلومتر ناقابل راه؟!!!
یه عالمه جزوه دارم که ننوشتمشون اینم اندر مزایای تنبلی ...دوست ندارم نگاهشون کنم....از خرید کردن خسته شدم یه هفتست صبح و شب بیرونم و به این و اون کمک می کنم خوش تیپ شن پس خودم چی؟؟خیلی وقته می خوام جوراب بخرم ولی وقت ندارم چه برسه به بقیش...از خودم عصبانیم....
پ.ن:این روزا فقط وبلاگ خوندم یه سریام که موندنی شدن برام لینکشونا گذاشتم این کنار و یه سری کارای دیگه کردم...کیانا اسمی که خیلی دوسش دارم هیچ وقت فکر نمی کردم معنیش این باشه خیلی خوشحال شدم با کامنتی که برام گذاشت و از اسمش گفت اینم از اون کامنتا بود که سیوش کردم...
الباقی هم به مرور تعریف می کنم که چی شد اومدن تو لیست لینکام...
الان اصلا حوصله ندارم به دنبال کشف موضوعی ام و وقت داره میره....
عصر اربعین خونه خاله دیگ شله زرد
شب ,منو خاطره هام با رویا اینکه هیچ وقت هیچ کی تو مهمونیای فامیل ما دو تا رو جدا ندیده بود هر کی می رفت خونه مامان بزرگ بمونه اون یکیم خبر می کرد شبا تا صبح برام فیلم هندی تعریف می کرد چه علاقه ای داشت به این فیلما...همیشه تو مهمونیا همه می دونستن که من و رویا باید ظرف بشوریم اونم تنهایی و بدون حضور هیچ کسی تو آشپزخونه.
..ظرف شستنایی که کمتر از یه دوساعت نبود
آخه وسطش شیر آبو می بستیم همون کنار ظرفشویی وای می ایستادیم به تک و تعریف
...آرزوهامون خواسته هامون چیزایی که می خواستیم عاشق ظرفشویی خونه مامان بزرگ بودیم آخه بغل دستمون پنجره بود و خیابون!
ساعت 10:30-11 شب توی خیابونا با دست کش و پیشبند و ظرف کفی دید زدن نهایت خوشی ما بود
...تا رفت ...تا اون روز که شوهرش برگشت بهم گفت هیچ خوشم نمی آد با خانوم من شوخی می کنی!
همون روزی که رویا هیچی نگفت منم چیزی نگفتم به احترام تمام تابستونایی که هفته هفته پیش هم بودیم ...به خاطر اون روزی که تمام خونه مامان بزرگو دو نفره برا عید تمیز کردیم یه دونه فرشی که با هم شستیم اون شب با همه خستگیمون رضایت ندادیم بریم خونه کف خونه بدون فرش مامانی خوابیدم با یه تشک و پتو تا خود صبح حرف زدیم ...به خاطر اون روز اولی که مامانی اسباب کشی کرده بودن ما هم گیر دادیم که بریم نون بخریم ...خاله آدرس داد ساعت 9صبح ما رفتیم نون بخریم 1بعد ازظهر برگشتیم!
واسه اینکه سرمونا انداختیم پایین و حرف زدیم و رفتیم تا رسیدیم به جایی که خیلی دور بود از محله مامانی هر چی گشتیم نون واییو پیدا نکردیم
بعد برا اینکه ضایع نشیم کوبیدیم رفتیم محله رویا اینا نونوایی این سر شهر به اون سر شهر وسط راهم یه سری به اون پاساژه که جفتی عاشقش بودیم زدیم
...همه غرعرایی که شنیدیم اون روز چه قدر خندیدیم ...حالا خیلی سال از اون روزا می گذره ولی خاطره هاش نابن هنوز ...تمام دیشب فکرم پیشش بود
وقتی تلفن زنگ خورد و گفتن که بچش به دنیا اومد کلی ذوق مرگ شدم ...یه روزی این بچه هم بزرگ می شه رویا می گفت بهش می گم بهت بگه خاله !![]()
دختر خاله
خوبم
تولدت
پسرت
مبارک![]()
... رویای
منی تو...![]()
![]()
تربيت بدني گفتن بايد هر کي يه رشته رو کار کنه هر چي دوست داره !رفتيم سر کلاس برگشته مي گه اينجا فقط تنيس
پروژه بتن اومده دستور داده يه دونه هتل 10 طبقه با چه و چه...پلان معماريشم اي خودمون! چي کار کنم؟!!!
پروژه راه: اون که سر کلاس بيا نيست رفتيم دنبالش استاد چي کار کنيم مي گه هيچي يه کيلومتر راه نقششو از يه جايي !پيدا کنين خودتون کار کنين
انقلابو به دنبال کتاب پروژه باجي زير و رو کردم نبود!چاپش تموم شده ....
فردا حمعه است تکليفش روشن مي شه!!...
بعد سه سال درست تو این هفته من باید ببینم دوباره همون جایی را که بار اول تو رو دیدم چرا؟همیشه وقتی یه راه غلطو دارم می رم تو وجمله هات می آیین و نمی ذارین این بار خیلی سعی کنم فکر نکنم به تو و جمله هات به خیلی چیزا ولی همچین دست خدا منو برداشت انداخت تو اون خیابون که خودمم نفهمیدم چه جوری باز تو زنده شدی تو قلبم و دوباره گفتی عشقی که یه آدم می تونه به یه نفر اهدا کنه خیلی با ارزشتر از اونه که بخواد برا هر کس فناش کنه...
هیچ وقت فکر نمی کردم من باز بتونم اون بانک سپه رو ببینم فکر محالم بود...باز با زنده شدن تو منم زنده شدم حالا دیگه مطمئنم بازم به حرفات گوش می دم می دونم ضرر نمی کنم...و...نازنینم فردا اربعینه باز...
م.ص هم تو این گروه سر و کلش پیدا شد
وروجک! به کمک مژده فهمیدم نباید چیزیو کشف کنم زرنگم همین چیزاییو که دارم می بینم هضم کنم کافیه...مژی جونم یه دنیا ممنون ...من آخرین پاتگمم زدم تا ببینیم ولی هر چی که باشه من تصمیم خودما گرفتم
فائز پرید ولی نه با اونی که می خواست اصلا خوشحال نبود چرا این جوری شد؟؟؟...
این استاده شوهر یکی از ترم بالاییا ست اکثر بچه های کلاسم همونایی ان که اون ترم مرخصی گرفتن حالا موندن با ما و همکلاسی خانوم آقای استاد و کلی سلام علیک و رفت و آمد کلاس اصلا شبیه کلاس نبود یه میزبان داشت که کلی مهموناش اذیتش می کردن و سر به سرش می ذاشتن خودشم روش نمی شد حتی بهمون درس بده چه برسه...می گن اون ترم کل جزوش شده 10 صفحه همین ما را بسه درسی هم هست بس عتیقه ماشین آلات .!!به چه درد من می خوره نم یدونم دو واحد مفت بود ورداشتیم دیگه...عاشق شدن تو آزمایشگاه این چیزا رم داره دیگه...
يه دوستي دارم اين روزا يه خورده بيشتر باهاش قاطي شدم يهو برگشته مي گه کاش تو پسر بودي اون وقت من ديگه هيچي کم نداشتم!!چرا آخه ؟؟؟...يه هفته صبح تا شب با هم بوديم و براش خيلي حرف زدم از همونا که هيچ وقت خودم عمل نمي کنم فقط بلدم تو نسخه بپيچم بدم به خورد اين طفلکا آخرشم که اين جوري گفت ...
وروجکم که مارکوپلو تشريف داره ...بقيشم نمي دونم هنوز مرددم
هیچی هیچی نخونده 33تا سوالو زدم فکرشم نمی کردم 16تا زبان
روز 357ام در صفر مطلق گذشت...
وروجک! نمی دونم دارم به کجا می رم...
افسوس بخورم؟!حالا ...فردا می تونست این جوری نباشه می تونست برام یه عالمه دلشوره داشته باشه و یه انتظارو برام به ارمغان بیاره ولی خودم خط زدم همه چیو ...شاید بتونم خیلی چیزا رو جبران کنم ولی ....
357روز دیگه فرصت دارم ...
وروجک! نمی دونم بذارم رو حساب خوبی و مهربونیت ؟ترس یا بی اهمیت بودن برات؟نمی دونم ...
چقدر قشنگ می شه زمین وقتی شب بارون می آد و صبح که می ری بیرون دیگه یادت می ره با چه عذابی از خواب پاشدی یهو مثل من می شی شاعر بعد عین این هوا ندیده ها
مسنجرم پوکیده![]()
امروز روز سيصد و شصتمه![]()
![]()
![]()
من تازه مي خواستم پنجشنبه برم کارت بگيرم شنبه هم برم سر جلسه!خبر رسيد که سه شنبه عصر بيا بريم کارت بگيريم
امتحان چهارشنبست و من خبر نداشتم
چي مي شد اگه پنجشنبه مي رفتم سراغ کارت ورود به جلسه اي که چهارشنبه تموم شده![]()
يه جمله تو يه وبلاگه ديدم خيلي خوشم اومد:"من نمي خواهم مسافر کشتي آينده باشم سکاندار آن خواهم بود"
مي دونم کار خوبي نيست اين کار نبايد اين کارو بکنم ولي نمي تونم دلم مي خواد بکنم ...اشتباهه به خدا چه جوري از شرش خلاص شم و فکرشو نکنم؟؟؟
در نتيجه بي خيال کلاس و دانشگاه
دوما فکر مي کردم فقط پسران که تو خيابون دنبالت راه مي افتن امروز يه خانومه تو تاکسي بود کلي باهم گپ زديم ...دم در خونه ديدم سر کوچمونه
سوما وروجکم اسم جالبيه!!
چهارمن من پست قبليو ديشب زدم منتها ساعت از 12 گذشته بود که امروز حساب ميشه حالا با اين که امروز زدم مي شم فعال دوتا آپ تو يه روز=D>
پنجمن ديدين چه حس خوبيه آدم حس کنه به کوه تکيه داده من امروز صبح به عينه با همين چشماي خودم ديدم که به سه تا کوه تکيه دادم اونم چه قدر محکم هواما دارن مامانيو
اينم از نتيجه آدم شدن من و نشستنم سر درس و زبان خوندن...همينه ديگه ....
ديگه اينکه مريمو ديروز تو راه ديدم باز کلي پريديم رو سر و کله هم (از شدت ذوق)
ديگه اينکه شايد فردا يه سر رفتم دانشگاه ![]()
ناسلامتي سه هفتست ترم شروع شده...
