تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

ترس بدم مي آد اگه آدم به كاري اعتقاد داشته باشه اگه دلش بخواد كه بكنه كاريو مگه مي شه ترس بتونه مانعش بشه؟!اينم از اون احتياطاست...
مي خوام كه راحت باشم دوست دارم از زندگي لذت ببرم بدم مي آد از اين حساب كتاباي دو دو تا چارتايي...دلم نمي خواد پرنده بودم و آسوده پرواز مي كردم ولي بسيار دوست دارم چتر باز بودم ...
ششمين تصميم رو هم گرفتم ...
به مقدار فراوان حوصله نياز دارم بشينم سر درس و مشق همشون موندن گوشه اتاق و همش منو نگاه مي كنن خوب من چي كار كنم اولين نفري كه طرح فولادو زد من بودم حالا حتي بارگذاريشم تحويل ندادم اين دفعه ديگه يه چيزي بهم مي گه...
گفتم اين جوري ميشه كسي گوش به حرفم نكرد گفتم اينجا جاش نيست گفت بي خيال...حالا منم و يه حس كه ديگه هيچيو باور نمي كنه ...من دلمو خيلي دوست دارم ...هرروز بيشتر ازش خوشم مي آد خيلي خوب مي فهمه چي درسته چي غلطه خوب نگاه مي كنه خوبم زندگي مي كنه البت اگه اين عقله بذاره...
جناب دوست هم گمونم داريم مي شيم حكايت فواره ...تا كي من بايد برم نزديك؟يه بار كاش اون مي اومد...شايد كمتر دل اذيت مي شد...بي خيال ...
دارم به تصميم هفتم فك مي كنم اگه بگيره من سراپا مي تونم عوض شم و به همه چيزايي كه مي خوام برسم...يعني مي شه يه روز دوباره برم ستاره آبي؟...ژ

پ.ن اينم نيجش

20/00  زبان عمومي وتخصصي 
-1/75  رياضيات 
13/33  مقاومت مصالح 
6/66  تحليل سازه هاي 1 
10/00  مكانيك خاك 
5/00  مكانيك سيالات 

رتبه هم كه بسيار زيبا 8290!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چيزي ندارم كه بگم....

+ یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 17:40 |

كيانا جون يازم مرسي ولي خدايي بازي دعوت مي كني قوانينشم بگو خوب..
كه من نخوام از روي تو كپي كنم بنويسم...
بهترين لحظه عمرم:بعد عمل چشمم وقتي خودمو تو آينه ديدم.شهريور 82وقتي فهميدم كنكور تموم شد.آبان85 وقتي دخترعمو عروس شد.30شهريور 85 نصفه شبي وقتي يه offديدم...
بدترين لحظه عمرم:شنيدن خبر تصادف يه بنده خدا.وقتي تنها بودم تو اتاق عمل و مامانمو كم داشتم وقتي بهوش اومدم و مامانم نبود...
بهترين اتفاقي كه مي تونه بيافته :من آدم شم.هجرت
بدترين اتفاقي كه مي تونه بيافته:بابا ازم نااميد بشه
عزيزترين فرد زندگيم:بابايي.
منفورترين فرد تو زندگيم:م.ق
حالا منم بايد دعوت كنم ولي سر بازي آرزوها كه هيچكس بهم گوش نكرد آرزوهاشو بنويسه منم ديگه كسيو دعوت نمي كنم هر كي دوست داره بنويسه خودش...

+ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 17:39 |

بزرگترين لطفي كه مي تونين در حق كسي بكنين اينه كه وقتي بهش آدرس مي دين درست بدين پشت بانك ملي رو نگين روبروي بانك ملي كه مثل من برين روبروي بانك ملي بعد يه جايي با همه اون مشخصاتي كه شما دنبالشين ببينين ديگه يادتون بره كه بابا اون كوچه اي كه دنبالشي اسم داره اين يكي ولي بي نام و نشانه ...فيلم مي شويد همچون من....
ناشي تر از من بود حواسش به خيلي چيزا نيست نمي دونم چرا ...نبايد اين جوري مي شد ولي شد ناراحت نيستم چون ديگه سرابي جلو روم نيست از سه شنبه ظهر تا حالا دارم مي خندم به جفتمون ...خوشحالم كه حتي احساسم هم نمي تونه بهت دروغ بگه...نابغه بايد مي شديم ما ...گفته بودم تو مو مي بيني و من پيچش مو ...اونچه يه رابطه رو جلو مي بره و زيبا مي كنه نگاه به همون ريزه كارياست نه پرش از پله اول به آخر نه اينكه ناراحت بشي وقتي مي گم من هنوز روي اين نردبون جرات ندارم پا بذارم اين كه دوست مني كه اثبات نداره آنچه عيان است چه حاجت به بيان است؟...توي هر قصه يكي هست كه كتاب مي شه به نامش ....يه عده مي آن و مي رن تا بمونه قهرمانش ...
امروز پنجشنبه بود و باز من دل نگران كه بعد از ظهر جناب دوست تنها نمونه برنامه رفتن به فرهنگسرا رو هم براش چيده بودم ولي گفت كه داره براش مهمون مي آد خدا رو شكر كه تنها نيست نه امروز نه فردا ..آسودگي خيالم چيز خوبيه ...
آينه باز من ماندم و تنهايي خويش ...اين تنهايي است يا خفقان؟
اي خدا منو بكش از دست م.ص راحت شم ...تو عمرم منفي نگرفته بودم امروز به پيشنهاد اين آقا استاد محترم يه خط تيره گذاشت تو ليست!!!!!!!حالا چرا چون حوصله نوشتن جزوه نداشتم يهو استاد برگشته مي گه خانوم چرا شما چيزي جلوتون نيست؟موندم چي بگم بهش كه گير نده گفتم استاد برگه هام تموم شده اينو گفتن همانو كلاس منفجر شدن همان و دقايقي بعد از اقصي نقاط كلاس رسيدن برگه به اينجانب همان درنتيجه استاد ناراحت شد كه چرا كلاسو ريختي بهم يكي هم نبود بگه بابا من چي كار كردم مگه بعدم واي ساده دوساعت شكوه و شكايت كه شما كلا"شيطاني و اتفاقات كلاس زير سر شماست و هر روز مي آيي يه تيكه از جزوه رو حذف مي كني و بچه ها رو تحريك  مي كنيو...جناب م.ص هم برگشت گفت استاد يه منفي براش بذارين درست مي شه استادم گفت فكر خوبيه بعد ليستو آورده يه منفي بسيار زيبا برام مي ذاره ...بعدم كه غر غر كردم مي گه اينقدر خودتو اذيت نكن ببين آقاي م.ص 5تا منفي داره اصلا"هم ناراحت نيست ؟آخه من قد اونم؟ دلم خنك شد ولي بعد يه سال كلي بهش توپيدم و خنك شدم بعدشم كه تازه آقا پشيمون شد اومده اظهار ندامت ....

+ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 17:39 |

بعد مراسم ختم پسر خاله گفت دلم گرفته مي آيي بريم سر خاك؟گفتم امروز؟گفت دله ديگه تنگ شده منم ديدم دل خودم بيشتر از همه تنگه گفتم بريم بيچاره مرده هايي كه دو شنبه شب ما رفتيم سراغشون چقده غافلگير شدن...خيلي وقت بود كه پيش بابا بزرگم نرفته بودم خوبي كه داشت اين بود كه با پسر خاله مشكل نداشتم يه دل سير رفتم نشستم سر خاك مجيد امان از دست دل و حسرتايي كه توش موند...بعدپسر خاله گفت بريم اين تپه هه رو بالا ؟منم گفتم بريم از اون ورم از اون جاده خاكيه مي ريم فلان جاپيش چشمه...رفتيم و داشتيم برمي گشتيم خونه ولي رسيديم به ريل راه آهن ساعت هفت و ربع هواخنك و ملس پسر خاله تازه حالش جا اومده بود هوس كرد بريم فيراسه من حالا هي بگم پسر خال جان بي خيال طولانيه 1ساعت پياده رويه شبه تاريكه توي تاريكي ام كه جفتمون كوريم دقيقم كه بلد نيستيم!كجا بريم گفت نه الان مهتاب مي زنه قشنگه هوا همين ريلو بگيريم بريم مي رسيم گفتم باشه راه افتاديم رفتيم شب شد دونه دونه ستاره ها اومدن اما دريغ از مهتاب دريغ از رسيدن پدرمون در اومد از بس راه رفتييم و درست لحظه اي كه فك مي كرديم گم شديم ديديم كه رسيديم  اونم چه شكلي راه رفتن روي سنگهاي راه آهن و پستي بلندي هايي كه حس مي كنم هنوز كف پامن...راه برگشتم كه ديگه توان راه رفتن رو سنگو نداشتيم زديم تو جاده خاكي توي اون تاريكي ام كه ما فقط مي ديديم يه جاده صاف جلومونه بعد مي رفتيم از افت و خيزايي كه پيدا مي كرديم فقط مي فهميديم كه اينجا كه ازش عبور كرديم چاله بود يا شيب دار بود ...فيلمي شده بود مدام يا اون مي گفت آخ افتادم يا من ...بيچاره زانوهامون ...تازه وقتي به داخل شهر رسيديم مي گه دختر خاله برگرد پشت سرتو ببين برگشتم همه جا تاريكي مطلق بود مونده بوديم ما چه شكلي اون تو بوديم!...حال جفتمون ولي جا اومد وقتي رسيديم خونه و ديديم ساعت 10شبه!
اولين بار وقتي قراره توي عمرت رو حرف يكي حساب كني و رو حساب اين حرف جايي بري كه هيچ وقت عقل خودت اونا نمي پذيره فقط حس مي كنم بايد برم و مي رم به خاطر اينكه دوست دارم ببينم ارزش داره اين حساب كردن يا نه شايد گرون تموم شه ولي به خط خوردن سرابا مي ارزه يعني؟يه خورده مي ترسم نه براي اتفاقي كه شايد خوشايند نباشه اگه بيافته ولي ترسم رو اينه كه ببينم روي ابرا بودم و دلخوش سراب...خدايا كمك كن تنهام نذار تو جرات رفتنو داري بهم مي دي خودتم مواظبم باش....

+ سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 17:38 |

اول مرسي كيانا جونم
اولين آرزوي من مامانمه
دوميش سر و سامون گرفتن داداشي
سوميش خوشبخت شدن نازنينمه دلم مي خواد به همه آرزوهاي قشنگي كه داشت همه اون چيزايي كه مي خواست برسه
چهارميش اينه كه خدا ارادمو بيشتر كنه تا برسم به اونجايي كه بايد
پنجميشم كه مربوطه به جناب دوست و اين يه ماه و نيمي كه تا رفتن مونده...
ششميشم آرامشه.....
منم بايد دعوت كنم؟مهدي كه حوصله اين كارا رو نداره -حامديم كه چشمم آب نمي خوره ولي من دعوتش مي كنم- هادي هم دعوت -سنجابي هم دعوت-قطره دريايي هم دعوته وحاج سعيد....

+ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 17:38 |

همه 24ساعت جمعه برنامه داشتم كلي كار نصفه نيمه كه وعده جمعه رو به همشون داده بودم بعد شب جمعه راه افتادم رفتم خونه خال جان ...اونم نامردي نكرد 5صبح منو ورداشت برد كوه اونم چه كوهي سه تا خانوم كه يكيشون كه اسمش من نبود! گير داده بود حالا كه تا اينجا اومديم بايد تا تهش بريم يكي ديگه از خانوما كه اسمش خاله بود گير بده كه بچه جان اينجا محيط سالمي نيست و همين يه جمله اوني كه من نبودما انداخت رو دنده لج كه بايد تا آخرش بريم ...از اون ورم دو تا پيرمرده رو وسط راه ديديم و همه بهانه هاي خال جانو خط زديم و رفتيم با اوشونا...اين رفتن همانو تا 12 ظهر يه بند خنديدن همانو درد ماهيچه هاي شكمي امروز همانو گم شدن اون پيرمردا و پيدا كردن يك عدد جوان رشيد و رعنا همان وچاقاله چيدنش برامون همان در نتيچه اين آقا ديدن دو فقره ديگر جوانك يه عاشق دلخسته و افسرده و يه لوس شيطون همانو چايي و هندوانشونا هاپولي كردن همانو سردرد گرفتن اون شيطونه و پرستار شدن خال جان ما همانو روزنامه خوندن من وسط دره همان و چشمداشت اونا به الويه ما همانو و درخواست يكي شدن مان براي ناهارتوسط اوشونا همان و عصباني شدن خال خانوم و شكستن كوزه هايي بي دليل بر سر اين بيچاره همان و افتادن از ماهي كباب ناهار و برگشت همانو در آخر سر من ماندم و يك مجهول كه بي ماهيتابه چگونه مي شود ماهي را سرخ كرد در دل آتش و در اين شرايط اصولا فرق ماهي كباب شده با ماهي سرخ شده چيست؟
اين بار نوبت عمه جان بود كه پيش خدا بره 5-6 ساله كه نديده بودمش ولي ياد همه اون روزايي كه حالش خوب بود و باهامون بود به خير...خدا.......

+ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 17:38 |

نمايشگاه امسالم عجب نمايشگاهي بود!! بالاخره يه روز درست مي شه شايدم ما عادت كرديم ....و من چه موجودي بودم با اين استفاده مفيدي  كه كردم!! يه پازل خريدم 300تيكه بابا مي گه رفتي نمایشگاه كتاب! اومدي يه پازل خريدي؟!!!!!!!!.....
وقتي ساعت 11:30 مي ري سراغ يكي كه خودشم تعجب مي كنه اين وقت شب ...چرا يه لحظه از خودش نمي پرسه چي شده؟حتي از تو هم نمي پرسه ...ميگه لطف كردي خيال مي كنه از سر تنگي دل رفتي پيشش رفتي كه حالشو بپرسي برا همين حتي به خودش زحمتم نمي ده بپرسه حالت چطوره چون وظيفه تو شده اين كار...چقدر تلخ مي شي وقتي مي بيني خيلي چيزا تو احساست سر خورده مي شن...
باقالي هاي 23ساله هنوز نمي تونن با هم كنار بيان خجالتم نمي كشن هنوز مي گن يا من يا اون يكي باقالي من چرا وسط اينا گير كردم و دارم ماهي هاي خودما مي گيرم؟ حقشونه ...مي گه تقصير توهه چرا هر كدوم از دوستات تو يه فازن كه نمي شه يه بار مثل آدم دوتاشونا بذاري پيش هم...تقصير منه؟....

+ پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 17:37 |

تموم شد جون آدم بالا مي آد تا يه امتحان تموم شه هنوز بعد 16-17سال عادت نكردم به امتحان دادن....
دوباره مريمو ديدم وسط خيابون...هنوزم فك مي كنيم اتوبوس يعني جايي كه ما رو 7صبح به مدرسه مي رسوند پس ما بايد توش آتيش بسوزونيم...بازم نشد كه جلو خنده هامونا بگيريم نشد كل كل نكنيم نشد به اون ديواري كه بينمونه لگد نزنيم و خرابش نكنيم ...نشد كه غرق حرف نشيم تا يادش بره خونشون نزديكتر بود و باز ديد خودشو جلو در خونه ما و همون جمله دوباره بايد برگردم نامرد همش تقصير توهه ...ونشد كه ملت تعجب نكن از دوباره ديدن ما با هم ... يكي اين ور خط يكي اون ور خط...الهه عشق مريمو به خاطر من آفريد..مريم گل ناز منه ...غنچه گل باز منه... ترانه ساز زندگي براي آواز منه ...مريم صداي پاش مي آد ...آهسته و يواش مي آد به لطف ناز قدمش بهارش باهاش مي آد...مريم قد و بالاش تكه بار نگاهش نمكه نگاه پر صداقتش دشمن دوز و كلكه... زمستونش برف نداره ...مريم ولي حالا ديگه زمستوناش برف داره تو نگاهش فقط برق غمه ...مريم نمكت كو؟مريم چرا هممون اينقد زود دلامون پير شد؟باز زد تو سرم گفت تو خاكي نزن بي خيال زندگي...بازم خنديديم با هم به همه دنيا خنديديم ...آخرشم كه باز مرسي هاي بي دليلمون از هم به جاي خداحافظي ...
فكراي اين روزام محور دار شدن خيلي جالبه خودم داره خوشم مي آد...
"هر لحظه انتظار داشته باش ديگه من نباشم " من براي داشتن تو چه نيازي به فيزيك حضور تو دارم؟هر كجا باشي آسمان مال من است ...
چه قده خوبه كه آدم دلش بخواد فقط ازش خوبي بمونه ...اوني كه اين همه خوبه چرا فكر خودش نيست؟چرا فك مي كنه برا اينكه پا بذاره تو اون راهي كه دوست داره بايد از خودشو دلش بگذره...من مي گم همچين آدمي مي گذره تا وقتي كه نرسيده باشه به چيزي كه ارزش موندن داشته باشه گذشتناي الان دليل نمي شه كه اين بود همون كه مي خواستم مطمئنم چيزايي كه الان هست براش ارزشي كه بايد داشته باشه رو نداره ...
يه جاهايي نمي شه با آدما بحث كرد و گفت كه دارن اشتباه مي كنن فقط مي توني اميدوار باشي كه گذر زمان اين اجازه رو بده كه نشونش بدي غلطه...

+ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 17:37 |

زندگي تكرار يه 5سالانه است آيا براي من؟؟...
فردي نازه خونه ما اين روزا نيست كه بخنده اذيت كنه شيطوني كنه درساشا بذاره ساعت 2نصفه شب بخونه...دلم براش تنگ شده ...كاش امروز مرخصش كنن ...
سكه مگه بيشتر از دو رو داره اين زندگي پس چرا تا حالا 2000تا روشو من ديدم بازم ادامه داره؟يه دور ديگه ورقا برگشت ...كاش يه بار ديگه هم برگرده همه چيز خوب بشه ولي انصافن خدا بذار يه ذره راحت باشم ..نه اصلا به من چه هر چي خودت دوست داري ...
مرسي ريواسي...هواس ديگه ندارم كه...ديگ ه تكرار نمي شه ...

پ.ن:گربه ها چرا زبون آدم نمي فهمن؟هر چي بهش مي گم جناب گربه بيا بيرون انگار نه انگار مي گم گوسفند بزغاله بيا بيرون برو گمشو صاف زل زده تو چشمم بيلچه رو از تو باغچه برداشتم براش خط و نشون كشيدم اما فهميده بود من جرات ندارم برم تو بزنمش تكون نخورد از جاش...آخر سر از آقاي همسايه مدد گرفتم ...
خواهري مرخص شد اومد خونه ...قربونت برم خدا كه چه قده مهربوني...
ابوالبشري ايست اين دو سال تمام سر كارش گذاشته بودم تازه امروز فهميده سر به سرش گذاشتم نزديك بود خفم كنه ....آدم اينقد ساده لوح!!!....

+ پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 17:36 |

امروز يه دوستيو ديدم بعد چهار سال يه روز دانشگاه قبول شد و از اين شهر رفت امروز كه ديدمش تازه فهميدم چهارسال چه قدر زود گذشت طفلك كوبونده  رفته كرمان درس خونده  بعد دوسال اومد تهران و ...حالا درسه تموم شده مونده آلاخون والاخون مي ره كلاس امداد...م يگفت كار نيست منم ديدم با اين بازار كار واسه چي برم فوق بخونم؟ول كردم...از اولشم رشتش آدمي زادي نبود ولي هر چي باشه آدم دل برا چهار سال جوني و سرمايه اي كه گذاشته مي سوزه...ياد خودم افتادم الان 6ماهه كه دارم فك مي كنم مي خوام چي كار كنم؟كار درس آينده ...اينقدر به اين چيزا فك كردم كه ديگه رو هيچي تمركز ندارم ...يكي مي گه اگه م يخواي درس بخوني بشين درستو بخون مثل آدم باش و به هر چيزي يه نوك نزن...يكي مي گه تو اين بازاري كه از تو فقط سابقه مي خوان تا كي مي خواي بشيني تو كتابا يهو چشم باز مي كني مي بيني عقبي...يكي مي گه تو اگه كارت درست باشه رو هوا مي برنت..يكي مي گه عرضه داشته باش جفتشو با هم به دست بيار ...من دلم مي خواد يه كار درست حسابي داشته باشم وقتي فك مي كنم مي بيينم اگه الان بخوام شروع كنم بايد كارايي كه دوست ندارم بكنم وقتي مي بينم تو شهر ما يه شركت مهندسين مشاور پيدا نمي شه كه من بتونم ازش شروع كنم وقتي جرات ندارم برم تو كار مقاوم سازي وقتي حس مي كنم خيلي بلد نيستم مي بينم چاره اي جز ادامه ندارم ولي اينا انگيزه كافي نيست من ديگه از درس خوندن لذت نمي برم تحليل همه نيرو و انرژيما گرفت دوست ندارم درس بخونم ولي مجبورم اگه مي خوام به اون چيزايي كه برا خودم تعريف كردم برسم بايد ادامه بدم ...از اون ور ارشد قبول شدن چه جوري با اين پايه هاي ضعيفي كه ما داريم اون استادايي كه ما باهاشون مقاومتو سيالاتو پاس كرديم چيزايي كه هيچ وقت ياد نگرفتم ...اين روزا بين بچه ها تب و تاب كلاساي كنكوره انواع و اقسام كلاساي رنگارنگ ...كلاسايي كه بچه هاي قبل رفتن و راضي بودن ولي من؟برا كنكور كارشناسي حاضر نشدم پول پا اين كلاسا بدم حالا بدم؟از اون ورم شهر ما كلاس كنكور نداره بايد آواره جاده تهران شويم كه از نظر من مسخرست قبول دارم با 600-700تومن هزينه شايد يه چيز درست قبول بشيم و اين شهريه يكي دو ترم دانشگاه هم نيست ولي بازم نمي ارزه به نظرم ...مهم اينه كه سواد كار كردنو داشته باشم وقتي به زور چهارتا فرمول حفظي بخوام برم دانشگاه پس فردا سوادم چه اعتباري خواهد داشت....اين يه دور تسلسله تو مخ من كه تموم اگه مي شد خوب بود ...خسته شدم از بس فكر كردم...
سنجاب جونم عنوان قبليو برا اين زدم:" بي خبر رفت و دگر نيامد از او نامه اي نه سلامي نه پيامي نه"....اون موقع كه داشتم مي نوشتم اين مي خوند منم ياد خيلي چيزا افتادم دلم تنگ شد زدمش اونجا....باد ياد عاشقان رو برد....بعدشم چرا من قهركنم با تو؟من فقط سرم خيلي شلوغ شده ميان ترم پروژه ها نه يكي نه دوتا سه تا! واسه خاطربار گذاري پروژه بتن مجبورم برم درسيو كه چهار ترم پيش پاس كردمو بيارم از اول بخونم ببينم چي به چيه (اون وقت كه ذوق مي كرديم استاده چه باحاله نيم ساعت مي آد سر كلاس چرت و پرت مي گه مي ره امتحانشم كه سر كاريه...حالا دودش داره مي ره تو چشممون)اون واحداي لعنتي كه مثلا درس اختيارين! 100تاي تخصصي وقت مي خوان...پياده روياي اين چن وقت و در نتيجه خستگياش...اعتياد من به نتو قصد ترك...همه اينا باعث شدن من تصميم 5امو بگيرم كه سعي مي كنم يه موقع ها بيام و بنويسم كه اگه ننويسم دق مي كنم البته اگه قبلش خفه نشم...ولي بابت خوندن نوشته هاي شماها و كامنتيدن همه روزا رو مي شمارم تا جمعه عصر بياد...
ريواس عجب ديد توپي داري تو خوشمان آمد بازم از اين جرفا بزن برام.....

+ دوشنبه سوم اردیبهشت 1386 17:36 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا