تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

يك هفته پيش
پدر :دخترجان ، برو درباره فلان چيز برام اطلاعات گير بيار ببينم اين بهتره يا اون. حالا چرا برم تحقيق چون آقايون خونه مي گفتن اون ، خانوماي خونه مي گفتيم اين. پدر فرمودن تحقيق مي كنيم. بنده كفش و كلاه كرده ،با صرف كلي هزنيه و انرژي نتايجي رو به دست آوردم و به سمع ايشون رساندم.مسلما"كه اين نتايج به نفع خانوماي خونه بود.پدر فرمودن بسيار خووب.!بعد از سپري شدن زماني معادل يك هفته امروز تشريف آوردن پاكتي  روي ميز قرار دادن و فرمودن اون.
مهم دموكراسي پدر محترمه كه ما بارها ديده ايم چه طور به نظراتمان احترام مي گذارد ولي باز هم گولشان را مي خوريم و مي نشينيم نظر مي دهيم .من مانده ام هاج و واج طبق تحقيقات من تو اون تاريخا كه مي خواستيم هيچ مركبي نبود ، ايشون امروز از كجا بليط مركب را فراهم آورده بود براي همان تاريخ اجنه دانند و بس!
دلمان براي لحظه هايي مي سوزد كه مي نشينيم و سخن مي رانيم پدر هم تاييد مي كند و مي گويد جالب است به اين جايش فكر نكرده بودم همين كارو مي كنيم ولي كاشي كه عمل مي آيد كاري جز نظر خود نمي كنند ...

اين دخترك بسيار ياقي(غي؟) شده است دگر توان كنترلش را ندارم دمش را مي گيرم سرش را مي گيرم جايش پشت كامي است و نت. به او مي گويم كه امتحان دارد و اين صفحات باور كن فرار نمي كنن به او مي گويم نگاه كن دوستانت رو ريواسو ببين چه قدر زيبا مي رود امتحان مي دهد ، مژده رو كه خوب يادته مي گفت برو تو اتاق درو قفل كن بشين درس بخون تموم شد بيا بيرون .ولي دلش باز تاب نمي آورد.. ع ارف ه عمو از او بهتر است حداقل گوش به حرف مي دهد.
همه اينها از روزي آب خورد كه شنيد تلويزيون برنامه اي پخش مي كند به نام سالهاي برف و انديشه خواست ببيند كه جلويش را گرفتم و گفتم تلويزيون تعطيل !از آن روز چنين شده است و بعلاوه از نام طولاني اين صفحه خسته شده است بارها شنيدم كه مي گفت كاش من اسم اينجا رو گذارده بودم سالهاي برف و انديشه بسيار با مسماست ولي من پشيمانش كردم .قبول كرده ولي هنوز در فكر است كه اين نام را بردارد .اين دخترك وقتي از چيزي دگر خوشش نيايد نمي آيد خوب چه كند؟؟من همچنان بايد ساكتش كنم حداقل اين يكي را نمي گذارم به دلخواه خود هر كار دوست دارد بكند ، فقط دو روز از فرجه هايش باقي مانده ،او بايد درس بخواند .خود خوب مي داند كه چرا ،خوب مي داند چه درسهايي جلوي رويش هستند كه در طول ترم حتي رنگشان را هم نديده ...

خدا خودت كه مي دوني اين چند روز دوباره يادم افتاده كه تو هم هستي خودت كه مي دوني اصرارم برا چيه تو كه مي دوني قلب اون مرد به آبروي من بسته است پس نبرش .خودت كمك كن اين شرايط فعلي نتيجه ...نباشه .مي ترسم . مي ترسم و نگرانم .مگه نه كه اگه تو بخواي همه چي حله ...كاش بخواي ...كاش اينا همش يه كابوس باشه .خدايا اين قدر تلخش نكن .خودت كه بهتر مي دوني چي بگم آخه؟

+ پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 17:52 |

دفتريو كه توش نكته هاي كنكورو مي نوشتم پيدا كردم توش هر چيزي بود الا نكته كنكوري يكيشون يه 5-6 صفحه نامست كه برا يه آقايي كه فقط مي دونستم اسمش صمده نوشتم اين آقا طراح يه سري جدول بود به نام جدول خفن تو روزنامه جام جم كه اون موقع ها همه عشق و علاقه من بود...
يه تيكه هايي توشه كه من موندم چه جوري روم شده با اين آقا اين جوري حرف بزنم؟
بعد يه صفحه اراجيف سر كاري نوشتم"صمد آقا سلام حالت خوبه حالت جا اومد يه صفحه خوندي تا رسيدي به سلام؟فكر كردي فقط خودت بلدي ملتو بذاري سر كار نه خير آقا جون منم بلدم..."
..."خيلي آقايي بابا تمام اينا كه گفتم شوخي بود مي خواستم يه ريزه حالتو بگيرم هر چند فكر نكنم كسي بتونه حال تو رو بگيره ..."
"بابا تو چرا همش خودتو م يگيري؟چرا همش ما بگيم چي هستيم و كي هستيم؟اگه تو بگي مگه چي مي شه؟من از لج تو كه حاضر نيستي به ما اطلاعات بدي من اطلاعات خودما به تو مي دم $ كنكوري هستم 17 ساله پشت سد كنكور البته يه كلنگ گرفتم دستم دارم اين سدو خراب مي كنم حالا خيال نكني من 20ساله اين پشتمو نه آقا جون يه ساله فقط .مي دوين چيه نيست كه يه خورده ريه ميزه ام مي خوام يه سه چار سال بشينم اينجا تا وقتي رفتم دانشگاه بزرگ شده باشم...."
"..من يه برنامه ريزي درست حسابي كرده بودم كه اين جدولاي شما همشو ريخت بهم البته برنامه روزاي فردما فقط من روزاي زوج مي رم خيابون و گردش و روزاي فردم درس مي خوندم حالا شمام ورداشتي اين جدولاتا روزاي فرد منتشر مي كني فكر ما هم كه نمي كني الان من روزاي زوج كه اصلا نمي شه خلاف برنامه عمل كرد روزاي فردم تا ساعت 3 مي شينم فك مي كنم امروز چه اراجيف مي خواي تحويلمون بدي 3به بعدم كه بابا مي آد سرم گرمه با اين جدولاي تو تا آخر شب ..."
"ببين چي مي گم من اگه امسال كنكور قبول نشم مامان بابامو مي فرستم بيان سراغت..."
"هر چي فكر كردم چه جوري سر از كارت در آرم كه مردم نفهمند تا تو هم به آرزوت برسي هم من ..فكرم به يه جايي رسيد حالا بهت مي گم فقط قبلش ازت مي خوام جواب ناممو بدي جون مامانت وگر نه عقده اي مي شم و برات پاپوش درست مي كنم بعدشم كار و كاسبيتا مي ريزم بهم شما بايد حواب ناممو بدي و به سوالايي كه ازت مي پرسم هم بايد جواب بدي اگه مجردي وقتي خواستي جوابمو بدي بنويس $كنكوري 82 اگه متاهلي فقط بنويس $كنكوري اگه سنت بالاي 30 ساله زير $يه خط بكش اگرم زير 30 ساله كه هيچي اصلا جوابمو نده..."
..."ببين الان اگه فيزيك نخونم مامانم پدرمو در مي آره من مي رم بقيه ناممو برات يك ساعت و نيم بعد مي نويسم"
"بگم خدا چي كارت كنه رفتم مثلا"فيزيك بخونم اول كه مدادمو گم كردم بعدشم كه نشستم خوندم تموم شد تازه فهميدم به جاي فصل 3 فصل 4رو خوندم گفتم چرا اينا يه جورين!همش تقصير توهه..."

خودم خجالت كشيدم آدم برا يه نويسنده اين جوري نامه مي نويسه؟!
ايشون جواب نامه منو نداد و من فهميدم هنوز به 30 سال نرسيده !!
 تقصير خودش بود نمي دونم كي يادشه جدول خفناي جام جمو ولي اين يارو فقط كل كل مي كرد با ملت خودش تو روزنامه با لحني شبيه اين نامه من با ملت حرف مي زد خوب منم حق داشتم به زبون خودش باهاش حرف بزنم ديگه!

+ چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 17:51 |

ديشب تو اوج خواب و رويا حس كردم دوتا جونور تو موهام دارن مي پرن تو سر و كله هم اولش گفتم نكنه موش باشه پريدم اونام افتادن تو اون فاصله اي كه مي خواستم به چراغ برسم فك كردم نه بابا اينا خيلي سبك تر از موش بودن هر چي بود پر داشت كه پريد چراغو روشن كردم ديدم از رو بالشم دوتا سوسككككككككككككك سياه گنده فلنگو بستن و جيم شدن حالا هي من جيغ مي زدم سوسكككككككك هيچ كي به دادم نمي رسيد داشتم سكته مي كردم اينا تو موهاي من چي مي خواستن بالاخره بابا به دادم رسيد كلي مسخرم كرد برا يه دونه سوسك نصفه شبي چه بازي درآردم ولي همچين كه رفت بكشتش يكي ديگه هم سبز شد و به اين ترتيب تا 4 صبح مشغول گرفتن سوسك بود منم كه پريده بودم رو صندلي پاچه هاي شلوارمو تا زده بودم تا بالاي زانو آدرس مي دادم بابا و همش فك مي كردم شلوارمو چرا اينجوري كردم؟بابا ميگفت مي ترسي ببين سياهه بيان سراغت؟اون همه سوسك تو اتاق من چي مي خواست؟؟؟؟بعدشم كه هجرت كردم پيش مامان اينا ...امروز عصرم جلوي تلويزيون در حال خوردن چاي و مسخره كردن اين مجريه اخبار جوانه ها بودم كه يه موجودي فرتي رفت پشت ميز تلويزيون ديگه هيچي ...كشف شد لونشون اينا بعد اون كندوكاوايي كه پدر جان اندر خانه داشتن تشريف آورده بودن اينجا خانه ساخته بودن من موندم به موهاي من چه كار داشتن؟ماماننننننننن
بعد اون رفتيم تو حياط هوا بخوريم در حال بررسي انگورهاي زيبا بوديم كه مورد عنايت زنبوران قرار گرفتم صاف نشست رو گونم تا اومد نيش بزنه با جيغ من فراري شد گمونم گوشش كر شد بعدترش نشستم لب باغچه گل بچينم شته هاي زيبا منورم كردن ...اين وسط خواهري از اين حشره كشا گرفته بود دستش دنبال من مي دوييد كه بيا تو مادر حشرات موذي هستي بايد از بين بري!!!!!!!!!
ولي يه چندتايي سكته ناقص زدم....
هميشه كساييوكه از سوسك واين جور جونورا مي ترسن مسخره مي كردم ولي همين جا اعلام مي كنم كه غلط كردم

+ سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386 17:51 |

عجب اعترافايي از آدما مي كشينا روزي كه اومدم اينجا دل خوشيم اين بود كه همه غريبيم هيچ رودروايسي و تعارفاي الكي كه تو روابط روزمره پره رو نداريم چون هيچ كي هيچ كيو نمي شناسه يه سال عيد يه سرياله مي داد ب مثل بهار دختره توش خاطره هاشو تو كامپيوترش مي نوشت منم كه اون موقع نمي نوشتم چون به دست ديگران مي افتاد ديدم كامپيوتر امنه يه صفحه وورد باز كردم و شروع كردم كلي توش مي نوشتم تا يه روز تو دانشگاه بچه ها آدرس يه وبلاگو بهم دادن گفتن مال فلانيه اتفاقاي دانشگاهو مي نويسه منم كه اصلا نمي دونستم وبلاگ يعني چي اومدمو خوندمش و كلي تشويقش كردم و اينا ولي به لطف بي جنبه بازي بچه ها در اونجا تخته شد بعد اون يه سري وبلاگ مي خوندم مي ديدم يارو يه چيزي نوشته بعد ملت مي آن براش نظر مي ذارن خوب منم كه نظر مي دادم هي اونا بعدش تو وبلاگاشون مي گفتن هي فلاني چرا آدرستو نذاشتي بهت سر بزنيم ؟منم به سرم زد چرا من برا خودم ننويسم يه محيطه به اين زيبايي و جذابي  از اون ورم پ يما ن بيچاره مجبور نبود هر وقت مي ره تو باكسش ميلاي زيباي منو رويت كنه چون تنها گوشي كه حرفاي منو مي شنيد اون بود منم كه روم كم نبود...ديدم اگه تو نت بنويسم پي مان م مجبور نيست زوري نامه هاي منو بخونه اگه بخواد مي آد اونجا مي خونه +اينكه ديگه مجبور نيستم ملاحظه كنم كه بابا بچه ازسر كار تازه اومده مي خواد نامتا بخونه يه چيزي بنويس كه دلش نگيره مي تونم خودم باشم رفتم تو گوگل ببينم اصلا چه جورياست سرچ كردم ساخت وبلاگ بعد يه عالمه مطلب خوندم بعدشم تو پرشين بلاگ عضو شدم شروع كردم نوشتن البت بيشترش شعر بود و يه سري متن كه يه روزايي بد جور شاعر مي شدم آدرسشم فقط پ ي مان داشت خوب بود حس رهايي اينكه هيچ كس نمي شناختم بهم جرات مي داد يه موقع ها مي ديدم هر چي دوست دارم هر چيزي كه به هيچ كس نمي تونم بگم مي شه اينجا نوشت تا فروردين كه خسته شدم از دست اين پرشين بلاگ پاشدم اسباب كشي كردم(آرشيو الانم از آذر 84تا فروردين 85) به بلاگفا و ردپاي زندگيو ساختم كه بعد دوماه به دليل اينكه آدرسش لو رفت حذفش كردم  و بي خيال شدم دوباره شهريور يه روز نشسته بودم داشتم نامه هاي قديميو مي خوندم يادم افتاد اون موقع ها كه اينا رو مي نوشتم چه حال خوبي بود خيلياشون اراجيف بود و هيچي توش نبود يه سرياشون فقط ريزكاراي روزانه بود ولي پ يم ان هميشه مي گفت مسخره نكن حرفيو كمه نمي توني بزني يا خيال مي كني ارزش گفته شدن نداره رو بنويس بنويسو بعدش ببين چه جوري سبك مي شي خيلي چيزا همچين كه نوشته بشن تموم مي شن شايدم واسه اين حرفا بود كه يهو چشم باز كرديم تو 4ماه 160تا نامه داشتيم...منم زد به سرم
شب 19 شهريور نشستم پاي كامپيوتر و شروع كردم هر چي تو ذهنم بودا نوشتم بعدشم تو بلاگفا اينجا رو ساختم با يه قالب ساده كل زندگيمو تو دوساعت فرستادم رو نت بماند بعدا كه آروم شدم رفتم خيلياشو حذف كردم فرداي اون روزم رفتم وبلاگ مهديو پيدا كردم ديدم تولدش وبلاگشه ولي خودش هيچي ننوشته هيچي ديگه مهدي شد داداشي من و منم آبجي اون...بعد يه هفته آقا سعيد پيدام كرد و از نوشته هام تعريف كرد منم خوش خوشانم شد...بعدش من مژده رو پيدا كردم تازه فهميدم وبلاگ و وبلاگ نويسي يعني چي  نظرمو جلب كرد رفتم تو آرشيوش هر چي مي خوندم مي ديدم اي بابا اين كه عين خود خودمه بعد كم كم باهاش دوست شدم دوستي كه هيچ وقت فك نمي كردم اينقدر برام عزيز باشه كه براش نامه بنويسم! من اين كارو برا هيچ كس جز پ يم ان نكرده بودم ولي مژده خيلي مهربون بود كلي باهم دوست شد بعد اون وبلاگشو نوشته هاش خيلي روم تاثير گذاشت كم كم با دوستاش دوست شدم اين وسط پام رسيد به رز سفيد وبلاگي كه هنوزم روزا وقتي مي آم نت اولين جاييه كه بازش مي كنم پره از صداقت و حس زن بودن اون موقع ها آدرس خودمو هنوز حفظ نبودم ولي اينو حفظش بودم همه آرشيوشو كشيدم بيرون و خوندم و لذت بردم بماند كه سر مسائلي بعضي ها ردپاي منو تو اون وبلاگ كشف كردن برا همين هيچ وقت نشد كه براش كامنت بذارم كه نكنه لو بره آدرسم..تاثير گذارترين آدمم تو نت آقا سعيد بود كه عين يه پدر هميشه راهنمايي مي كرد نصيحت مي كرد هر چي مي نوشتم مي اومد يا غر مي زد يا تعريف مي كرد حرفاش هميشه به درد بخور بود بماند كه رفت مكه و اومد بي وفا شد ديگه سالي يه بار بهم سر مي زنه
اون اوايل چيزي كه پابندم كرده بود اين بود كه وقتي يه چيزي مي نوشتم هر كسي يه جوري برداشت مي كرد بعد اين برداشتا كم كم باعث مي شد من بتونم تصور كنم طرفم چه جور اخلاقايي داره يه جور روانكاوي آدما بود اون روزا چيزي كه خيلي دوسش دارم هنوزم گاهي اين كارو مي كنم ولي اين جا بودن بهم ياد داد چه جوري بهتره تو لولاي مختلف نوشتم  آخر سر ياد گرفتم اينجا چيزيو بنويسم كه دلم مي خواد همون حرفايي كه دل نمي خواد به كسي بگه جز دوستاي مهربونش تو نت آدمايي كه نمي شناسمشون به قيافه ولي لم اخلاق خيلياشون دستمه هميشه دوست داشتم اول اخلاق آدما رو بشناسم بعد خودشونا واسه همينم معتاد اينجا شدم نوشته هايي كه اينجا نوشتم خيلي بهم كمك كرده كلي ديد بهم داده كلي تنهاييامو گم كردم تو اينجا و از همه مهمتر اينكه مجبور نيستم تعارف داشته باشم با دوستام و يه سري روابط مريض و رفيق بند كيفي داشته باشم ...خيلي وقته دارم با اينجا زندگي مي كنم ديگه برام تفريح نيست چند بار يه چيزايي شد كه بايد اينجا رو ول مي ركدم مي رفتم جاي ديگه وليب نتونستم من به خودم قول دادم اينجا آخرين جايي باشه كه توش مي نويسم دلم مي خواد همه خوشيا و نا خوشيام اينجا همه با هم باشن ...خيلي روزا كه مي شينم پاي كامپيوتر فقط اين صفحه رو باز مي كنم زانوهامو بغل مي كنم و مي شينم فقط نگا ش مي كنم خيلي چيزا يادم مي آد قد كشيدنش تا اينجا هر كدوم اين تاريخا كلمه كلمه نوشته هاش با همشون زندگي كردم.و يه عالمه حس خوب پيدا كردم كه خيلياش به خاطر داشتن دوستاي خوبيه كه اينجا دارم دوستايي كه يه موقع تصورشون مي كنم تو ذهنم...
مرسي ریواسی از دعوتت اون يكي بازي هم من راستش نفهميدم چه شكلياست...
منم کیانا و قطره دریا را دعوت مي كنم مرد معمولی رو هم دعوت مي كنم اميدوارم كه بپذيرن و بنويسن

+ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 17:51 |

"به نام خدايي كه ابرها را گريه انداخت تا گل ها بخندند"
سلام من شما را خيلي دوست دارم من هنوز اسم شما را نمي دانم ببخشيد اسم خود را به شما نگفتم اسم من حديث صابري هستم .بگويم چرا شما را دوست دارم چون براي بار اول كه به كتابخانه آمدم ميز صدا داد و يك دختر من را از كتابخانه بيرون كرد شما خيلي مهربان هستيد خدانگهدار
اسم:

-----------
داشتم فكر مي كردم  وقتي عصباني ميشم از هميشه مهربونتر مي شم خوب طبيعيه كه جاي طلبكار و بدهكارم اين جوري عوض مي شه ... تقصير منه كه حاضر نيستم به لبخندو كه مي تونم رو لب دوستم بيارم با دنيايي دلتنگي و گله خودم عوض كنم نباشم اين جوري كه اون دختره اون نوشته رو بهم داد ساعت 4:30 بعداظهر تازه تصميم گرفتم برم كتابخونه شايد درس بخونم!نشسته بودم دوتا دختره 8 شايد-9 ساله اومدن نشستن پيشم پچ پچ و بازي منم داشت اعصابم مي ريخت بهم وسط حل ماتريس به اون گندگي برگشته بهم مي گه خانم ببخشد پادگان اسم شهره؟كه منم خندم گرفت گفتم نه بعد ديدم داره به دوستش مي گه من گفتم ب تو از پ نوشتي؟حالا من از پ مي نويسم تو از ب بنويس عجب اسم فاميلي باز مي كردن اينا بعدم سر اينكه بعد استپ كردن اون يكي باز نوشته دعواشون شد منم بهشون گفتم از اين به بعد بعد استپ برگه هاتونا با هم عوض كنين امتياز بدين ....بعد يه صفحه آورده مي گه 5تا تفاوت تو اين دوتا عكس برام پيدا كن اون دو ساعتي كه اونجا بودم تا جا داشت با اينا بازي كردم كم مونده بود ملت يه چيزي بهم بگن پا شدم بيام بيرون دختره اومد يه كاغذ بهم داد كه توش همون نامهه رو نوشته بود كلي خوشحال شدم چه دل كوچيكي دارن اين بچه ها كاش اينا كه بزرگ شدن دلشون سنگ نشه خيلي چيزا رو بتونن بفهمن عين حالا.بفهمه برا چي به جاي اينكه بهش بگم ساكت بشه دل دادم به بازيش بفهمه ...بعدشم كه رفتيم خونه عزيز جون يه رسيدن به خيري بهش بگيم كه ديدم سعيد و عارفه اونجان قيافه مامان من بعد اينكه اومدم خونه در حالي كه يه دستم تو دست سعيده و اون يكي تو دست عارفه و كولي ام رو شونم در حال خوندن شير تا بخواي مفيده ...شير بخوري مريض نمي شي...خودتون تصور كنين فقط تونست بهم بگه تو كتابخونه بودي؟يا مهد كودك؟؟
فشار دنيا بد فشاريه بدتر از اونم اينه كه هيچ كس نفهمه تو دلت چي مي گذره ...نيومدن خاله پري ديگه داره ديونم مي كنه دوباره .خيلي وقت پيشا بايد مي اومد چرا فك نمي كنه دلم براش تنگ مي شه بابا خاله به حضورت نياز اساسي دارم اگه نيايي هزار تا وحشت تو ذهنمه اگه نيايي همه خاطره هام تلخ مي شن...
عجب اشتباهي كردم با اون كامنتا اينا رو ننوشته بودم كه كسي بياد بخونه خوشحال بشه يا ناراحت بشه نوشتم چون حرف دلم بود دلي كه هيچ كس نفهميد چيزي نمي خواد جز يه لبخند توي چشاي دوستش ...دل من جز اينجا پناهي كه نداره باسه همينم هر چي به ذهنش برسه مي نويسه برا خيلياشونم هيچ توجيهي نداره عين وقتي كه مي گه يكيو دوست دارم بعد كه بهش مي گم چرا مي گه دوست داشتن دليل نمي خواد...

+ یکشنبه بیستم خرداد 1386 17:50 |

عمر خوشي ها چه كم است دگر جرات سوت زدن ندارم از امروز باز زندگي جدولي مي شود و اين يعني اينكه دارد بوي امتحان به مشامم مي رسد...وقتي فك مي كنم اون ترم تو امتحانا و فرجه هاشون اينجا رو بستم و رفتم و الانم اين جوري كنم نه نه نه اتفاقا دارم سعي مي كنم هر روز بنويسم وقتم كم بذارم شايد بتونم كوتاه نوشتنو ياد بگيرم نه نه نه من نمي خوامممممم من معتاد نشدم ولي مي خوام سعي كنم به يه چيزايي خودمو عادت بدم تا شايد از اين بي قيدي اين روزا رها شدم....
خواهري جون طي يك اقدام ...زده همه آهنگاي رو هارد پاكونده همشونا دارم رو سي دي اما نزديك370 تا آهنگ داشتم كه هيچ جا هيچ اثري ازشون ندارم ...هر كدوم يه جور خاطره بود برام همشونا دونه دونه از نت گرفته بودم  همش دود شد رفت هوا دلمم نيومد بهش چيزي بگم فقط گفتم عيب نداره فدا سرت بسكه اين قيافه رو مظلوم كرده بود...همشون يه طرف سرگذشت,تمالي معاك ,عشق تلخ وآيدا يه طرف  سرگذست از اون آهنگايي بود كه من هر روز گوشش دادم از شهريور83 هر روز فايلشو كه باز مي كردم اون كنارش نوشته بود creat data file  tue aug 24/2004 ديونه اين تاريخ بودم حالا ...يادش به خير سر گرفتن سرگذشت پ ي م انو ديونه كردم تنها چيزي بود كه مي دونستم دوست داره. با اون آدرس غلطش منو فرستاد دنبال موري بعد كه پيداش كردم ديدم اسمش آموست بهش گفتم بچه اين كه اصلا"يه چيز ديگه بود گفت از بس عجولي يه سر به ايميلت زده بودي نمي خواست بري دنبال دنيا بگردي سرگذشت تو باكس ميلم بود...چه قدر اون روز خنديدم ...خدااااااااا

+ شنبه نوزدهم خرداد 1386 17:50 |

پنجشنبه غروب همه حواس پيش اوني كه تا وقتي بود نذاشتم پنجشنبه ها تنها باشه حالا اين پنجشنبه كجاست؟نكنه غم بره سراغش..دخترك ديوانه آدم بشو نبود ...داشتم مي رفتم راه برم يه ذره دلم باز بشه پسر خال جان سر راهمون سبز شد ...داغون تر از هميشه ...كوري عصا كش كور ديگر شد...خداييش نمي دونستم با يه پارك اينقدر دلامونا باز كنه عين يه بچه...طفلي مجبوره تا سال 90درس بخونه دليلشم كه بسي زيباست امان از پسرا و اين خدمت مقدس ...
روي بلندترين ارتفاع بشيني و نفس بكشي صداي باز بچه ها توي صداي اذان گم شه و تو و پسر خاله سر زهره كه اول همه اومده تو آسمون دعوا كنين ...پسرك تازه حالا ياد گرفته چه شكلي عاشق بشه از كي خوشش بياد داره بزرگ مي شه معيارايي كه اين دفعه ازشون حرف مي زد سر تا پا با هميشه فرق داشت...

+ جمعه هجدهم خرداد 1386 17:49 |

آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همين‌جاست بخند
دست‌خطي که ترا عاشق کرد
شوخي کاغذىِ ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
کلِ دنيا سراب است بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
به‌خدا مثل تو تنهاست بخند
ديشب ...بهونه ... عين بقيه بهانه هاش هيچ وقت بازيگر خوبي نخواهد شد...نفهميد ارزشو احترام گذاشتن به ديگران حتما نياز به اين نداره كه بشيني و گل بگي و گل بشنفي يه موقع ها فقط يه كلمه گفتن و بعد رفتن نمي ذاره به جايي بر بخوره ..بغض تو گلوي دخترك نمي آره...
امروز آخرين روزي بود كه من سر كلاس درس نشستم تموم شد عين باد گذشت چهار سال با همه شاديا و خنده هاش 3-4تا نامه جديد امروز اومد برام گذاشتمشون كنار بقيه نظرات ...ترم 1 كه من اصلا دانشگاه تشريف نداشتم تا امتحاناي پايان ترم ترم 2 فاطمه بود و من برا هر كدوم از بچه ها يه اسم گذاشته بوديم يكي دكتر يكي كارشناس يكي بستني ...اين دكتر هنوزم كه هنوزه منو نمي بخشه 
 امتحان استاتيك يادش به خير بار اولي بود كه تقلب كردم!...نقشه برداري و اون گروه 16نفره كه توش دونفر بيشتر ديده نمي شد دوربين و مير به دست چقدر دانشكده تا دانشگاه رو گز كرديم خنده هامون ..اون ميني بوسه يكي از همكلاسيا كه اون روزا عاشق شده بود و همش ستاره آي ستاره رو مي خوند اون عكس يادگاري65 نفره...ميان ترم رياضي دو و برگه دادن من سر 20دقيقه و بالفورحذف درس استاد بدي داشت تا روز ميان ترم همه مي خواستن حذف كنن دلشون نمي اومدو نگاه مي كردن كه فلاني چي كار مي كنه من شعارم اين بود فوقش مي افتيم ولي حذف درس يعني جا زدن و اين تو مرام من نيست آخر سر تنها كسي كه حذف كرد من بودم امتحان برنامه نويسي كه يه برگه بود مال من كه به دليل نداشتن رياضي نشسته بودم زيرو رو كرده بودم دلفيو و بچه هايي كه چسبيده بودن به رياضي و حالا سر جلسه درمونده زيباترين تقلب عمرمونا كرديم اون روز...ترم سه زد به سرم كه ما چرا اردو نمي ريم سه هفته تمام دنبال رديف كردن كاراش بودم هر كي مي شنيد استقبال مي كرد هنوزم اون برگه ايو كه هر كي توش اسم خودشو نوشته بود دارم با شماره دانشجوييا (هنوزم با اون برگه هه نمره خيليا در بوق و كرنا دميده مي شود) آخرش كشتنمون راضي شدن ما رو ببرن كاشان! به دليل شلوغ كاريامون ديگه بچه هاي دانشكده فني رو اردو نمي بريم خارج از شهر و تا امروز نبردن!...ترم 4تازه يادمون افتاد اي بابا اينجا اسمش دانشگاهه بايد درس بخونيم اومديم درس بخونيم كه عوامل خارجي نذاشتن ترم 5 عاشق استاد معادلاتو از اون ورم استاد فولادمون شدم هيچ كس از اين دو بشر خوشش نمي اومد جز من كه ديوانشون بودم چقدر ملت مسخرم كردن ولي خوب عادت داشتن ببينن من مي رم سراغ كسايي كه عقل جن حتي دنبال آنها نمي رود استاد فولادمون تو دانشگاه كه مي اومد كفشاشو در مي آورد مي ذاشت تو اتاق دمپايي مي پوشيد و در دانشگاه تردد مي كرد ...سركلاس تحليل زنبور رفت تو پاچه شلوارم يادش به خير چقدر به خودم فشار آوردم جيغ نزنم آروم پا شدم رفتم بيرون دم در كه رسيدم انگار از زندان آزاد شدم همچين فرياد زدم و پريدم تو دسشويي كه استاده دخترا رو فرستاد دنبالم بعد كه كشف كردن زنبور نيشم زده چه مسخره بازي بود ...كلاس اون روز واسه خاطر ما تعطيل شد ...چقدر بچه ها خنديدن خودم چه قدر تلاش كردم گريه نكنم ...بي خيال همين جوري نشستم دارم مي نويسم الان صبح مي شه ...پا شين برين خونه هاتون الباقي عمرمو وقت دارم براتون خاطره بگم ...
چه شور و شوقي بود خيال مي كرديم دنيا رو فتح كرديم داريم مهندسس مي شيم حالا امروز  هيچ كس نمي پرسد كه چرا نان نيست و همه دنبال قيمت سيمان رفتن...خوش باشن...

پ.ن:دخترك نادان تر از هر ناداني برچسب خورد فقط به جرم اينكه دوست نداشت اون لحظه هارو براي دوستش ببينه و مي خواست شاديو براش بياره شايد 5-6 ساعت مونده تا صبحو راحت تر دووم بياره اما فقط شنيد كه خيالت راحت شد؟احتمالا بعدش گم شو برو بود....

+ پنجشنبه هفدهم خرداد 1386 17:49

10 صبح تا 8 شب فقط يه نيم ساعت ناهار و يه نيم ساعت ديگه استراحت من اگه برا خودمم اين جوري درس مي خوندم چي ميشد؟شلوار جين تو خونه كه مجبور مي شي بپوشي همينه ديگه يه ديقه مي خواي بري دسشويي ديوانه مي شي منم كه اصلا"راحت طلب نيستم درش آوردم راحت تو دسشويي برا خودم سوت زدم و بعدم اومدم بيرون اگه جلو در نگاه به خودم نمي كردم و همين جوري مي رفتم پيش مهمونا چي مي شد؟دو ساعت داشتم با فكرش مي خنديدم...

+ چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386 17:48 |

جلوي ذهن را مي گيريم زين پس ...جلوي دهان روهم كه خيلي وقته گرفتم مي ماند جلوي انگشتان دست را بگيريم كمتر رو كيبورد وراجي كنند.اين وبلاگا چي توشونه؟ كه فيلتر مي شن!
اين چند روزه حسابي بلاگ خوندم شب تا صبح صبح تا شب. از معلم بودن اونم از نوع رياضي ايش بدم مي آد ولي نمي دونم چرا اينقدر بهم مي آد يعني اين جوري مي گن.نامه هاي 3 سال پيش رو رفتم از خونه خودش آوردم نشستم خوندن آي چسبيد.عزيز جون فردا صبح مي ره سفر قول داده برگشت يه هفته بياد اينجا.تا اومدم برم خون بازيو ببينم برش داشتن به ديدن پارك وي برم آيا؟؟

+ سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 17:48 |

صبح:
مامان دست به كمر دم در اتاق: دختر پاشو مگه اين (خواهرت)كنكور نداره؟ تو گرفتي خوابيدي پاشو تا اونم پاشه .به من چه خوب ...دو دقيقه بعد جيغ مامان و كشيده شدن پتو دختر مگه تو ساعت 8كلاس نداشتي ؟
من:ساعت چنده خوب؟
مامان:10:30
من :ده و نيمممممممممم خدا لعنتت كنه فردي باسه چي خوابيدي نمي گي من كلاس دارم (پرتاب بالش سمت فردي)
بيرون داداشه مي خنده مگه شما دوتا پاتون بهم بستست تا اين پا نشه اون پا نمي شه
مامان :حسرت دختر به دلم موند!!!!!!!
يك ساعت بعد:
مامان:تو كه هنوز اينجايي
من:كجا برم خوب؟
مامان :چه مي دونم پا شو برو بيرون مي خوام جارو بزنم الاف توام
من: نه تو رو خداا جارو نه...
مامان:حسرت دختر آدم به دلم موند
سر ظهر :
مامان:ناهار
من:حالا چه وقته ناهاره يه ذره بخوابيم بعد
مامان :پاشو بيا الان فردي زخم معده مي گيره
من :من نميخوام بده اون بخوره
فردي: منم نمي خوام بخوابيم بعد ناهار مي خوريم
مامان :خدا چرا يه دختر آدم به من ندادي؟
بعد ازظهر :
من در حال گز كردن و پياده روي در طول خانه هستم
مامان :دختر شونه نداريم؟اين چه موييه؟
يه ربع بعد من با موهاي شونه زده زيبا در حال رژه رفتن
مامان: دختررررررررررررر چه وضعشه هر چي مو بوده ريختي جلو آينه؟برسو چرا تميز نكردي ؟اين چه وضعه راه رفتنه عين جاهلا شدي؟موهاتو جمع كن....آخرش خدايا چرا يه دختر آدم مثل اون يكي بهم ندادي؟
شب:
بدوين شام با كلي آهنگ و سر و صدا و بوق با خواهرك مي ريم سر شام
مامان مي گه دختر! مي گم بله مي گه هيچي
بابا يهو مي گه دستاتو كه انشالله شستي؟ من:اوهوم يه نگاه مي كنه از اون نگاهها مي گم ااااچرا به اينا گير نمي دي؟فقط من داداشي مي گه چون فقط جنابعالي عادت داري با دست خاكي ام غذا بخوري ....بابا بد جور نگاه مي كنه منم اصلا"به رو خودم نمي آرم يهو مي گه دخترررررررم يگم خوب چشم مي شورم مي رم پاي ظرفشويي سوت زنان مامان مي گه اينجا ظرفشوييه يا دسشويي؟مي گم خوب دستاي منم مثل بلوره اصل"چينيه ....مي گه آدم بشو نيستي تو...مي آم مي شينم باز بابا نگاه مي كنه مي گه اين جوري مي گم پس چه جوري ؟مي گه حوله نداريم من م يگم اوووههههههههه چشمممممم بدو مي رم تو اتاق سراغ حوله تا مي رسم سر ميز همه نصف غذاشونا خوردن مي شينم مي خورم يعد نگاه مي كنم غذاي من تموم شد اينا هنوز دارن مي خورن چرا؟من كم خوردم يا اينا زياد مي خوردن؟بابا مي گه از قحطي اومده بودي؟منم مي خندم ...پا مي شيم مي ريم تو اتاق يهو خواهر يجيغ مي زنه دخترررر تو باز با حوله من دستاتو خشك كردي من :خوب لذت مي برم از حولت دوسش دارم ...خواهري :دوست داشتنت بخوره تو سرت چرا پرتش كردي كف اتاق؟ساديسم داري تو؟ من:برو بابا حوصله داري تو ...شروع مي كنه به خط و نشون كشيدن ...كي گوشش بدهكاره؟
يك ساعت بعد بابا مي آد تو اتاق دنبال كتاب :دختر فلان كتابه كو؟من:همون جا تو كتابخونست ديگه بابا اين مقنعت جديدا جز كتاباست؟اين ديگه چيه؟بابا ماشين حسابه خوب تو كتابخونه؟! ...بعدم تازه يادش مي افته كه اينجا اتاق من نيست بازار شام است غرغر مي كنه و مي ره كي گوش مي ده؟
چندي بعد من لباس به دشت عازم حمام مي شم مامان ذوق مي كنه آفرين دخترم برو حمام بو گند نگيري خفمون كني ..من :مامان شرط داره چايي درست كن تا من بيام مامان با كلي قربون صدقه منو مي فرسته حمام .چند ساعت بعد من در حالي كه احساس مي كنم خفه دارم مي شم از حمام مي آم بيرون مامان جيغ مي زنه دوباره دخترررررررررررر تو رسيدي لباساتا درآري؟رفت يگربه شور كردي اومدي؟من:بابا دو ساعته اون توام خفه شدم داداش:دقيقا 12دقيقه من :جان؟؟؟؟ساعت مي زنين؟خوب چي كار كنم برم بشينم تو وان؟وغرغر كنان مي رم حوله رو مي ندازم رو ميز مامان باز جيغغغغ دختررررررجاش اونجاست؟؟؟؟؟؟من سوت زنان به اتاق مي رم كي گوش مي ده؟فقط مي شنوم كه باز مامان مي گه خدايا يه عقل به اين بده يه پول به من بابا و داداش دارن مي خندن من اما يه جوري مي شم ولي باز سوت مي زنم ...
والان يه هفتست كه اين برنامه هر روز تكرار مي شه و اونا همش به من غر مي زنن كه يا عاشق شدي يا معتاد ...هرروز سعي مي كنم اين شكلي نباشم اما خودمم نفهميدم از كي اين جوري شدم و چه كار كنم ...

+ یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 17:47 |

وقتي 8 شب از راه برسي خسته كوفته با يه عالمه نگراني كه اين روزا دارن كلافت مي كنن با يه عالمه دل تنگي و حساي بد با يه علامت سوال كه آيا اشتباه بود؟و بعد جواب كه حتي اگه اشتباه ولي زيبا بود بعد دوباره اون كه سوال پرسيده مي گه خيلي پررو شدي بي چشم و رو خجالتم خوب چيزيه حتما بايد يه بلاي درست حسابي سرت بياد تا بفهمي اشتباه هر چي كه باشه بده؟بعد سكوت و ادامه نگرانياست...با همه اينا مي آيي خونه بهت مي گن فلاني زنگ زده نبودي بعد مي ري تو ذهنت مي بيني از همون اول سالي كه زنگيد و خوشحالت كرد ديگه باهاش حرف نزدي يهو دلت براش تنگ مي شه  زنگ كه مي زني با اون سلامي كه مي كنه مي توني تو ذهنت قيافشو با اون لبخند شيطونش كه با ديدن تو رو لبش مي آدو تجسم كني يه نفس مي كشه طبق معمول دويده كلي حرف مي زنين آخرشم كه مي زنه به سرتون همو ببينين ولي باز تو اين برنامه لعنتي جايي نيست آخرش مي گي بي خيال خواب صبح جمعه بيا بريم بيرون اونم كجا بهشت زهرا 7 صبح قرار مي ذارين و خداحافظي و بعدش چقدر آرومي چقدر اين دختره حيفه خدايا خودت خوشبختش كنه تو كه مي دوني اون چه ارزشي داره بعدشم كه مي ري سراغ جانمازي كه بهت داده بود جاي قطره اشكات هنوز توشه چند وقته سراغش نرفتي يه نگاه مي كني بالا سرت سرتو مي ندازي پايين اين روزا حتي از خدا هم خجالت مي كشي روت نمي شه ازش كمك بگيري بعد فك مي كني باز داري اشتباه مي كني اون خداست تو آدم نيستي ولي اون خداست خداي تو منتظره تا تو بري سراغش ولي خجالت اين بار خيلي زياده چتو تو جيك جيك مستونم يادش نبودم حس نكردم اين غلطي كه دارم مي كنم خدا چي پس؟..مي خوابي با يه عالمه فكر كه حتي راجع به خيلياشون نمي توني فك كني مي ترسي و بالاخره مي خوابي صبح چشم باز مي كني 6:30 حس پاشدن نداري انگار تازه حالا داره خوابت مي بره و از شر كابوساي شب راحت شدي ولي يادت مي آد چرا ساعتو كوك كردي پا مي شي حاضر مي شي عين هميشه سر وقت مي رسه با خودت فكر مي كني تنها كسي كه هر وقت باهاش قرار داشتي به موقع رسيده همين بوده كسي كه هيچ وقت معطلت نكرده خوشحال گونشو مي بوسي و ازش تشكر مي كني اونم خوشحاله مي دونين كه با هم خوشين دستشو مي گيري و راه مي افتي اولين جايي كه مي رين سر مزار سعيده تو باز ميري پشت سرش مي شيني تا نكنه اون خيلي چيزا رو ببينه و اون خوشحال كه تو دوست خوبي هستي به اين خيال كه رفتي پشت سرش تا اون راحت باشه ...بعد كه بر مي گردين تو حياط براش ياس مي چيني و بهش مي دي مي دوني كه دوست داره عين خودت ديونه عطر ياسين ...مي رين تو اتاق مي شينين يه خورده مي گين مي خندين  از همه دلنگرانيا و تشويشا همه دلخوشيايي كه حسرتش فقط مونده غمايي كه تو چشمش موج سواري مي كنن همه رو مي گه و يهو تو هم دلت مي خواد بگي براش يه چيزيو مي گي و چقدر سبك مي شي اونم خوشحال كه بالاخره تو به عنوان دوست پذيرفتيش بعد 16سال ! ...يهو مي فهمين ساعت 11شده ...براي سفرش آرزوي خوشي و شادي مي كني ياسا پژمرده شدن يكي ديگه براش مي چيني بغلش مي كني بوسش مي كني بازم تشكر مي كنه  عين هميشه بهش مي گي مواظب خودش باشه و باز اون لبخنده رو تحويلت مي ده اين روزا چقدر از لبخند آدما لذت مي بري مي ره و تو تو دلت مي گي خدايا خودت تنهاش نذار حيفه اين دختر...وسط كوچه بر مي گرده و مي گه دختر برو تو جلو در واي نيسا يه اخمم مي كنه تو هم م يگي خاك برسرت به تو چه مربوطه دلم مي خواد جلو خونمون واي سم و برمي گرده مي ره و همچنان از پشت با دستاش باهات خداحافظي مي كنه ...دوشنبه داره مي ره سوريه خدايا خودت مواظبش باش ...

+ جمعه یازدهم خرداد 1386 17:47 |
خدايا خودت كه مي دوني به خاطر من نه به خاطر اون مردي كه از سفيدي موهاش اين روزا خجالت مي كشم نذار اميدشو ناميد كنم طاقت نداره تو كه خودت مي دوني من چي بگم ؟...خداجون دستم به دامنت نذار به آخر برسم...
+ چهارشنبه نهم خرداد 1386 17:47 |

ديگه نمي گم هر كجا هستي باش آسمان مال من است ...هر كجا آسمان مال توست آنجا باش...هر كجا هستي آبي باش ...
كاش مي دونست اون حسرتايي كه ازشون حرف مي زنه +100تا حسرت ديگه هميشه همراه منه ولي كاش اينم مي دونست تو دنيا هيچي برام به اندازه دلش ارزش نداره كاش ازم نرنجيده باشه چاره ديگه اي نداشتم...من به پله آخر نرسيده بودم و اين جهشو دوست نداشتم دلم بدش نمي اومد واسه همينم به حرف جفتش گوش دادم اجازه ندادم خودم مزه اي زير دندونم بره ..خوشحالم كه خيلي چيزا رو هيچ وقت نفهميد حتي ابلهانه ترين لبخندامو...
من آهو نبودم كه بخوام صيد پلنگ بشم ولي گوشم نداشتم كه ازخر بازيام باور كنه خرم...نخواستم باهاش بازي كنم ولي ساده ترين سادگي ها هم بينمون جا موند منم شايد برا همين بود كه حسابمو عوض كردم و فقط شد جناب دوست ...
بجوييد در من کسي مرده است
که بوي تعفن مرا برده است
کسي باغبان را ربود و گريخت
و باغ گل سرخ افسرده است
از اين جا پرستو گذر هم نکرد
گمانم که از ما دل‌آزرده است
مکن تکيه بر طرح لبخند من

+ سه شنبه هشتم خرداد 1386 17:46 |

كاش منم مي تونستم تو يه خط همه حرفامو بنويسم عين زمان گفتن...
كاش منم مي تونستم اين وبلاگاي فيلتر شده رو باز كنم ببينم چي توشه آخه كه فيلتر شده يا عين مال مژيه بعد چن وقت خود به خود باز مي شه...
نظرمو سورئالیست جلب كرده"بعضي عشقا مثل آدمن تنها خاصيتش اينه كه اولين
بعضي عشقا مثل نوحن فقط براي نجات از طوفان مي آن سراغت
بعضي عشقا مثل ابراهيمن توش بايد همه چيزتو قرباني كني
بعضي ها هم مثل مسيح آخرش به صليب مي كشنت...."
امروز دارم برا بار آخر مي رم ديدن كسي كه يه روز 8 صبح وقتي بهم زنگ زد مسخرش كردم حالا امروز اون منو مسخره مي كنه!!...دنيا چقد كوچيكه

+ یکشنبه ششم خرداد 1386 17:45 |

باورم نمي شد اين خودش بود؟داشتم شاخ در مي آوردم شنبه رو خالي كردم مخصوصا 6به بعدو !!!!!!...چقدرحرفش برام ارزش داشت هر چند كه شنبه خودم كيپ پره ولي خر شدن يه موقع ها چقدر شيرينه...كاش هميشه فوتبال ببينه سر حال باشه دل من ديگه نخواد نگران بشه ...جخالت مي كشم قوتي نزگ يم زنم يم گه چه بخر يم گم يهچي نزگ دزم ببينم لاحت طچوره....آخه نمي گه دختره خله؟...بايد يواش يواش دلو آماده كنم عادت كنه به دوري و دوستي ...به صبوري ..به اينكه يه ذره ياد بگيره بشينه تا ملت بيان حالشو بپرسن خودش راه نيافته اينور اونور بخنده همه هم فك كنن حالش خوبه هيچ كي ام نفهمه سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست....غرور زيادي هم خوب نيستا...نه مي ذارم غرور و شخصيتش كم بشه نه خودم پا رو غرورم مي ذارم نتيجش مي شه اينكه يه چيزايي سم و بكم مي مونه...
امروزم كه كنفرانسي داشتيم براي سسد بسي جالب 10 دقيقه كلا"!!!جالب اينكه استاد اعلام رضايت نمودن و فرمودن همينه اصل مطلبو برسوني كه باعث پاره دن چرت بعضيا هم نشوي...
باز آخر هفته شد و ما هم كه چشم انتظار اين آخر هفته كه مي آد به كارامون مي رسيم شب تصميم گرفتم برا تعطيلات آخر هفته و اينكه چه جوري بايد بهترين استفاده رو ازش بكنم؟نشستم كاراييو كه بايد بكنم فهرست كردم ترجمه مقاله هاي سسد, پروژه فولاد و بتن, خوندن كتاباي بتن و فولاد و بارگذاري و ايتبس و مدل كردن و...,پيدا كردن يه سري گزارش آز خاك كه يكشنبه مي خواد امتحان بگيره و ما هم كه وقت جيك جيك مستونمون فك مي كرديم سال سه فصل داره و زمستاني در كار نيست! خوندن جزوه اجزامحدود, نوشتن جزوه سيستم و...بعدمم گفتم كاراييم كه دوست دارم بكنمو بنويسم كه وسط كار برناممو نزنم به هم بتونم به همه چي برسم ...اين چن وقت همش بابا رو گذاشتم خونه با اينو اون رفتم كوه فردا يه سر با بابايي برم كوه بعد يه سر برم سر خاك بابا بزرگ اينابيام صبحانه بخورم يه سر به عزيز جون بزنم خيلي وقته نديدمش, يه زنگ به س م يرا بزنم, خونه خال جان برم ببينم پسر خاله چي كار كرد, با باقالي برم خون بازيو ببينم (اينو نقششو سر كلاس سسد كشيديم من قول دادم اونو ببرم سينما اونم قول داد منو ببره بعدش پارك), راستي اين مژي اينا قديما زياد تو وبلاگشون از آيس پك مي گفتن منم چند وقت پيش ديدم اااا شهرمون پيشرفت كرده يه مغازه از اينا داره خلاصه نيت كرديم فردا بريم اينو امتحان كنيم ببينيم چيه مژي اينقد دوسش داره؟...
من با اين فوق برنامه ها مي تونم به درسامم برسم؟...

پ.ن:
بادكنكو داري باد مي كني شده حس كني يه فوت ديگه توش بكني مي تركه حس منم همين جوري بود يك ثانيه ديگه مونده بود تا خفه شم اگه حالشو نپرسيده بودم حتما"خفه شده بودم عجب آرامشي پشت سرش اومد حتي 1دقيقه هم مي تونه...
از برنامم فقط كوه و خونه خال جان سر جاش موند صبح كه به لطف دوستي فقط سه ساعت خوابيدم و 5صبحم كه پدر جان... بابا گفتم صبح نگفتم نصفه شبي ساعت5 كه گفت پاشو تنبل ما هم چشم ...بعدشم كه برگشتم فقط خواب ....از اون ورم كه رفتن خونه خال جان بايد يادم مي موند امكان برگشت به اين راحتي ها نيست پسر خاله مجبورمان كرد همه برنامه هامونا با باقالي كنسل كنيم بشيينم پيشش پاي اون آهنگاي خشني كه به قول خودش پر از حسه...بعد اونم كه اومدم خونه همه حواس پيش جناب دوست كه كجاست و چي كار مي كنه منم كه حس فضولي گل كنه ديگه هيچي شد همون بادكنكه ...خلاصه اينم انشاي من درباره يك روز تعطيل...باز كارام موند.....

+ جمعه چهارم خرداد 1386 17:45 |

يكي نيست به من بگه آخه دختر مگه آدم همه چيو مي خوره اونم چي!!!...
دلم برا يه حرف زدن درست حسابي دوباره مثل قديما تنگ شده همش گرفتاره همش كار دارم ...
باقالي ها كاش راحتم مي ذاشتن هر كدومو مي خوابونم اون يكي سر بلند مي كنه ...شيطونه مي گه بزن به دل كوه و برو جايي كه هيچ كس پيدات نكنه بعد آدما راه بيافتن دنبالت بگردن شايد تونستي حس كني تو هم هستي و ديده مي شي!!!شيطونه غلط مي كنه با اين نقشه هاش...بشين سرجات زندگيتو بكن فقطم برا خودت نه با تنظيمات باقالي ها ...
اونجا رو كه دست كوبوندم روش گفتم اينجا بعد گفت روش يا توش ...اونجا رو خيلي دوست دارم ولي ديگه نبايد بيشتر از اين دوسش داشته باشم ...و اينجاست كه كم آوردن و تو جاده موندن خودمو مي اندازم گردن دنيا و نامرد بودن و بي رحم بودن دنيا بيچاره دنيا...

+ چهارشنبه دوم خرداد 1386 17:40 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا