تبليغاتX
fellika.blogfa.com
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
مي گم خوشم مي آد از خودم.همينه ،الان فقط مي تونم بگم يوهووووو.
مي دونم كه بازم مي تونم.چون اين بار شد.پس دوباره ...
ديگه هيچي تو ذهنم نمونده...
سبز سبزم ريشه دارم من درختي استوارم...همين بود؟يادش به خير.مهم نيست.همون سبزيش منو بسه...
امشب از اون شباييه كه باز برا خودم مي رقصم!
یکشنبه سی و یکم تیر 1386
رفتي سفر سلامت

به شكوفه ها به باران برسان سلام ما رو...

نبودت مطمئنا" خوب نيست ولي مهم اينه كه تو خوب باشي ،هر كجا كه هستي ...

جمعه بیست و نهم تیر 1386
امیر:چرا بايد برا ريسه بستن تو رو هم ببرم ،نمي گي اون وقت مجبورم نصف پولشو بدم به تو؟چرا فكر نمي كني مردم خرج دارن...نصفشو بدم به تو چي مي مونه برا خودم؟!...

کیانا:ساتوري كه گفتم نه ساتو قصابي از اين چاقو بزرگ بزرگاي آشپزخونه،منتها چون برا من كارد ميوه خوري ام بزرگه به اونا مي گم ساتور.شما هم حتما"دارين...اين رولينگي شدن كه كار جيك ثانيه است مگه مي خواي چي كار كني؟؟؟منتظرم...

سعید:علي الحساب كه با يه اعتراض حل شدو اسمتون اون بالا داره مي درخشه،تازشم سرويس من اصلنشم مشكل نداشتتتتتت
تغييرم بالاخره بايد تا يه حدي باشه كه آدم بفهمه تغيير كرده ديگه.

ریواس:نشنيدي اين همه مي گن بزرگترا از اين كوچيكا غافل نشين خونه رو آتيش مي زنن ،همينه ديگه...چه دو روز چه دويست روز.چشمتو برداري از من يهو ديدي اينجا رو حذف كردم رفتم...

آقا سعيد:به به خوش اومدي ،فك كردم رفتي دنبال اون پوستره نيستي.كادو تولدت كو؟اگه بيام وبلاگت ،مي دونم چي كار كنم...خودم قشنگ بودم قشنگ ترم شدم جون خودم!.خدمت مي رسيم حضورا".

تنها:چرا كه نتوني.؟مشعوف مي شويم كلي...

بی احساس:با حالم؟اتفاقا"الان اصلن حال ندارم يه خورده معده ام درد مي كنه..

روزنوشت حامد:به به مي دونستم ميايي زودتر قالبو ريخته بودم به هم،ولي يه چيزي شكلات تيره تر و براق تره نيست؟
نمي دونم چرا خندم گرفت با اون جمله دوكلمه ايت...

ياسي:آره كچل كردم دختر

جمعه بیست و نهم تیر 1386

غزل بانو طلوعي كن كه اين پاييز بي رويا باسه چشماي بارونيم سرودي رونمي سازه .كنارم باش و باور كن كه با دستاي آلوده پرستو رو صليب شهر بهاري رو نمي بازه.دارم دنبال يه جمله واسه آواز مي گردم.بازم پر پر مي شن گلها بازم پروانه ها مي رن .يكي كاش مي دونست بهار ما زمين خورده.هيچ كي نمي پرسه چرا آينه ها چين خورده...
نرنج از من كه از بادم ،ندارم مهلت موندن...

پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
كچل شدم من،بعد 8سال ،كلي عوض شدم و سبك.كلي حس خوب و خوش خوشاني.دلم برا موهام تنگ مي شه ،خيلي دوسشون داشتم،ولي امروز كمتر از يك ساعت زد به سرم،رفتم آرايشگاه ...يه عالمه مو الان فقط 3سانتش مونده،موهاي داداشي از من بلندتره الان...
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386
يكي نفهمه ولي يكي خودشو زده به نفهمي .حالا خودتو خفه ام كه كني نمي فهمه كه نمي فهمه، بدترش اينه كه تو هم نمي فهمي كه اون نمي خواد بفهمه.بي خيال شو خوب...
خوب حرف زدن و نوشتن سخت نيست حداقل به اندازه عمل كردن سخت نيست...مرد عمل نيستي، من چي كار كنم؟
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386

blood-cand:دوران تنهاييم؟ ...اگه منظورت اون نامه هست كه بايد بگم چيزاي خيلي واجبتري بود كه بنويسم تا اينا...
امير:آي مي چسبه.
نيروانا:خوب اگه قرار به موندن بود كه اون چيزا مي شد وظيفه نه محبت و اين حرفا،چون رفتني بود حالا مي گم ارزش داشت...
ياسي:مباركه!من كه هر بار از جناب دوست مي نويسم بايد يه توضيح كامل و مبسوطم به تو بدم؟اون دفعه كه گفتم برات، همون....
صادق:سلام، تنوعو دوست دارم ولي تا جايي كه به زحمت نيافتم ،گمونم 10سالي بشه كه دست به دكور اتاقم نزدم!
اين كه سه تا سوال بود!
1-رهاش نكردم...ولي خوب وقت سفر كه برسه ديگه منتظر من نمي مونه ،مسافرشو بر مي داره مي ره.با ارزش بودنش دليل نمي شه كه اسيرش كنم مي شه؟
2و3-اون ارزشي كه من گفتم ،اين نبود كه يه شخص فلان قدر و به فلان دليل با ارزشه.چيزايي كه بينمون بود ارزششو داشت.ساده ترش اين كه لياقت داشتن خيلي چيزا رو داشت،ارزش اون احترام و حرمتي كه براش قائل بودمو داشت...اتفاقا"اين احترام الان خيلي هم بيشتر شده ولي خوب زندگي هميشه كه به خواست ما نيست!...آدم كه نمي تونه تا هميشه با دوستش بمونه!...يه موقع ها بايد گذاشت و گذشت...
*******
يه توضيحم بدم كه ايني كه من نوشتم بيان يه حس بود،يه روز من يه كاري كردم كه وقتي جناب دوست پرسيد چرا؟گفتم تو ارزشت بيشتر از اين حرفاست،بعدش پيش خودم گفتم شايد الان كه داغم دارم اين حرفو مي زنم،ولي امروز هنوزم به حرفي كه زدم اعتقاد دارم،هنوزم مي گم ارزششو داشت...همين!

سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
من اينقدر حرف زدم يادم رفت از پنجشنبه بگم ،خال جون تشريفشونو از مكه آوردن و فكر كنين مراسمي كه چهارتا بچه كه يكيشون من نبودم  بخوان جمع و جور كنن چه شود!اين بچه ها يادشون رفته بود كه به يارو بگن سالاد غذاشونم درست كنه، بعد دختر خال جانم شروع كرد به حرص خوردن و حرص خوردنشم كه تو دلش نيست ،تيرش همه رو مي گيره،منم اومدم مثلا"خودم دلداريش بدم گفتم غصه نداره كه خودم برات درست مي كنم!گفت نمي شه ...گفتم كار يه ساعته!تو نگران نباش اون با من.چهارشنبه رفتن كاهو گرفتن و اومدن بشورن،روشون كه نشد به من بگن حرف زدي بيا عمل كن..ولي بنده خودم وارد عمل شده،بابا الان اينا رو بشورين خراب مي شه،هي اونا گفتن بابا فردا نمي رسيم هزارتا كار داريم...كه باز من گفتم اون با من!...پنجشنبه صبح با مدد اون دختر خالهه همه 15كيلو كاهو رو شستيم دونفره.بعدش ساعت 3بعد از ظهر بنده مجبور شدم به حرفي كه زدم عمل كنم،حالا ساعت 5هم مهمونا مي اومدن و ما نبايد ديگه كاري داشته مي بوديم!با يك عدد ساتور و تخته گوش افتادم به جون كاهو ها،خوردشون كردم ،تو ظرف ريختم دونه دونه،180دونه،روشونو كلم و هويج و اينا ريختم ،سلفون كشيدم ،گذاشتم كنار،البت مقدار كمي سلفونا رو من كشيدم بقيشو رفتم دوتا از اين بچه هاي خوب روزگار پيدا كردم ،مشغولشون كردم...بعد ملت كلي كيف كردن كه بابا چهار تا بچه چه قدر زرنگن و هر كي مي شنيد من كاهو ها رو خورد كردم كلي ذوق مي كرد بهم و اينا....مامانم كه ديگه هيچي.در پوست خود نمي گنجيد،نه به خاطر اين همه خركاريا واسه خاطر اين كه دخترش كه حتي برا خورد كردن گوشت يا قارچ كردن هندوانه حاضر نيست دست به كارد آشپزخونه بزنه و با كارد ميوه خوري بزرگتر اصلا"نمي تونه كار كنه،ساتور گرفته دستش ...مامانم كلي از اين پيشرفت خوشحال شد....
نكته ديگه اينكه مي خواستيم حياطو ريسه ببنديم ،بعد تا اين آقايون داشتن تصميم مي گرفتن چي كار كنن ،من خودم تنهايي يه سري از اين ريسه ها رو ور داشتم باز كردم، لامپ زدم، بستم،بعدم طناب پيچش كردم ،فقط موند نصبش .كلي دختركان خاله بهم ذوق كردن...
خلاصه اينكه برا مراسماتون كاري باري داشتين من هستما....نرين سراغ كارگر...
دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386
نوشتم بالاخره يه نامه براش
يه جورايي خداحافظ عزيزم
از معدود آدمايي كه از حضورشون تو زندگيم خوشحالم...هنوزم مي گم ارزششو داشت...
هميشه پيروز باشه هر جا كه هست،پيش هر كي كه هست....
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386
مهتاب امشب دلم تنگه
- اگه آدم گوسفند صفت نباشه طعمه گرگ صفتا نمي شه
- صداي خيس ناودونا دوست دارم   قدم زدن زير بارونا دوست دارم
- چك چك بارون و هواي تازه   دل آدم باز مي شه با اين صداي تازه
- نيم به توان دو با نيم تقسيم بر دو هيچ فرقي نداره!
- شكسته گرچه طوفان شاخه هايم را    ولي باكم نيست چرا كه تو رو دارم
جمعه بیست و دوم تیر 1386

- من از يك فقر رنج مي برم.كاش همه چيز پولي بود.در هيچ مغازه اي نمي يابم نيازم را.
- تو مغازه ها نگرد. قلب خودتو نگاه كن و بيانديش باز به اين كه ،هستند كساني همچو تو تشنه لب ،اگه كسي نيست كه آب دست تو بده ،تو آنها را فراموش نكن.نذار اونا هم مثل تو همه جا رو بگردند و دست خالي باز گردند...

پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386

آخه بچه چهار ماهه چه گناهي داره كه بايد به چوب بازياي كثيف تو بسوزه؟!بچه رويا الان چهار ماهشه و بايد واكسن فلج اطفال بزنه،ولي به علت تحريماي موجود اين واكسن ديگه نيست ،تموم شد....من ديدم به چشم خودم كه نزدن اين واكسن چه بلايي سر بچه و خانوادش مي آره.تنها عمه خودم به دليل نزدن اين واكسن 35سال فلج زندگي كرد ،عذابي كه عزيز جون كشيد...كله گندشون برگشته در جواب پدرش كه اين واكسن حق بچه منه و چرا نبايد باشه كه بزنه و اگه نزنه با يه تب فلج مي شه اون وقت من چي كار كنم؟برگشته گفته خوب بچه تو هم عين بقيه بچه ها فلج مي شه اتفاق خاصي نمي افته كه!...برو مشت بكوب تو دهن هر گاوتر از خودتي و بگو هيچ غلتي نتونست بكنه...
نمي دونم ما ها تا كي مي خوايم سكوت كنيم و فقط بشنويم و دلمون بسوزه،برا اونايي كه رفتن تا اين مملكت به اين روز بيافته.اونا اينو مي خواستن؟اين بود اوني كه براش 8سال جنگيديم؟كشته داديم و هنوزم هر روز اين همه آدم شيمياييو رونه بهشت زهرا مي كنيم و تنها كاري كه براشون مي كنيم اينه كه اسمشو تو ليست شهدا ثبت كنيم!چقدر اين جانبازياييو ديدين كه اگه دست نداره ،پا نداره ،نمي تونه نفس بكشه ،هر جا مي ره ماسك اكسيژنش همراهشه .بعد همه دردو تحمل مي كرد به عشق اين كه زندگيشو داده برا رفاه و آسايش هموطنش.كدوم هموطن تو رفاهه؟تمام تيرا هم باز پرت مي شه تو صورت همون جانباز .وقتي دختر خودش بهش بر مي گرده مي گه اين كه الان اين روز ماست واسه خاطر كاريه كه تو كردي،وقتي بهش مي گه كارش درست نبوده، زخم تركش براش سخت تره يا اين چيزايي كه مي بينه؟چرا بايد بگه خوش به حال اونا كه رفتن و نديدن خونشون چي شد...حرف اين ملت كي اين بود؟عموي خود من شهيد شد گفت مي رم كه حرف زور بالا سر شما نباشه،حالا كي مي آد دست زورو از بالا سرمون برداره؟...مردمو از همه چيز زده كردن كه چي؟چرا نبايد بتونم به فرزند شهيد احترام بذارم،چرا با اين همه چيز سعي مي كنن خفش كنن؟امتياز هر چيزو بهش مي دن فقط واسه اين كه سر بلند نكنه بگه خون بابام چي شد...
فقط اينو مي دونم همه خسته شديم ،هيچ كس حوصله نداره دلش برا كسي بتپه،هر اتفاقي مي افته فقط سعي مي كنيم نسبت بهش خوشبين باشيم شايد كه بوي گنداشو نشنويم.اگه بنزين كوپني شد فكر نمي كنم به پيرمردي كه نصفه شب نياز به دكتر داره ولي باك بنزين پسرش خاليه ...فك مي كنم به آمار ترافيك كه كم شده،چرا فكر كتم به اينكه دارن لقمه رو از پشت سر مي ذارن تو دهن.حتما" راه ديگه اي برا كاهش ترافيك نبوده.روابطمونا با همه دنيا قطع مي كنيم و افتخار مي كنيم كه تو 25سال تحريم چقدر پيشرفت كرديم...حالا تا اين پيشرفتا حاصل بشه چه اهميت داره چندتا بچه فلج مي شن؟
بزرگترين افتخارمون اينه كه زديم تو دهن آمريكا و هيچ غلتي نتونست بكنه ولي اينم كاش بدونيم اون روزا اگه نتونست هيچ غلتي بكنه چون مردم دلاشون محكم بود،اما امروز حتي يه دل خوش هم نداريم اون روز كه همه گفتن بسم الله ما حكومت اسلامي مي خوايم فكر كردن درست مي شه حال و روزشون اما امروز همه مي دونن سگ زرد برادر شغاله.حتي اعتراضم فايده نداره اين نباشه يكي ديگه ولي چيزي عوض نمي شه مردم الان اينو خوب مي دونن كه انقلابي كه فقط رهبراشو عوض كنه نه چيزاي ديگه رو براشون فقط داغ دل داره نه هيچ چيز ديگه....
مدام فيلم بسازين تو دهه فجر و وحشي گري اينو اونو نشون بدين ،كه مردم ذوق كنن نجات پيدا كردن ،اونوقت خودتون با پنبه سر بچه  4ماهه رو زير آب كنين.نكنه بزرگ بشه بخواد يه سايتو بدون فيلتر شكن باز كنه....
چرا ديگه نمي شه كسيو ديد كه اعصابي آروم از تو اجتماع بودن داشته باشه؟...

پ.ن:من نمي دونم كي فرق "ط"و "ت" رو ياد مي گيرم!البته اين بار مي دونستم غلط و غلط مي نويسن نه غلت ولي نمي دونم چرا تمام غلطامو غلط نوشتم... تو يه درسمون اين استاده هم يه بار مي نوشت غلتك يه بار مي نوشت غلطك بعد منم كه هي به دوستم گير مي دادم كه غلطك بايد بنويسي چرا غلط مي نويسي ،اونم مي گفت من غلط مي نويسم و غلتكه ...آخرشم نفهميدم كدوم بود!

سه شنبه نوزدهم تیر 1386
امروز با يه دوست قرار داشتم 8صبح ،بعد تازه 12:30ظهر از خواب بيدار شدم ،رفتم حمام اومدم ناهار خوردم ساعت 2 يادم افتاده كه اي بابا ،بنده خدا رو كاشتم ...بعد پا شدم زنگ زدم بهش كه ببخشيد من اينقدر بدقول نبودم مي دوني كه خودت...مي گه از چي حرف مي زني؟بعد تازه فهميدم قرارمون فردا ساعت 9 بوده نه امروز ...
بعدشم اينكه چند وقتيه شنبه ها رو فكر مي كنم پنجشنبه است .در نتيجه يك شنبه ها مي رم تعطيلات...مي دونم شنبستا ولي باز وقتي فكر مي كنم مي زنمش جاي پنجشنبه .اين شنبه كه ديگه هيچ هي مامان گفت بيا ناهار بخور ،گفتم نه نيم ساعت صبر كنين بابا مي آد (5شنبه ها يك ساعت زودتر مي آد بابايي)هي گفت حالا مونده تا بابا بياد ...آخرش ساعت 2:30كلي دلشوره مامان بابا كجاست پس؟پاشو زنگ بزن ،اتفاقي نيافتاده باشه ؟مامانم همين جوري منو نگاه مي كرد فكر مي كرد ديونه شدم...ساعت 3بابا اومده منم كلي طلبكار ،كه چرا دير اومدي من يك ساعته منتظرم تو بيايي باهات ناهار بخورم،اون بيچاره هم مونده بود كه من كه سر وقت اومدم اين چرا اين جوري مي كنه؟شب با سودي حرف مي زدم گفت فردا بيا دانشگاه منم وايسادم مسخرش كردن كه دختر فارغ التحصيل شدي هنوز نمي دوني دانشگاه جمعه ها تعطيله؟اونم هاج و واج مونده بود كه مي دونم ولي چه ربطي داره حالا اين؟
موند تا دوشنبه كه يكي ديگه زنگ زد كه چرا ديروز نيومدي؟آخرين باري بود كه استاد بتنه مي اومدا كلي چيز ميز گفت،منم تازه يادم افتاد كه اي بابا اين شنبه رو هم عوض پنجشنبه گرفته بودم....خيلي بد شد...
سه شنبه نوزدهم تیر 1386
امير:خدا رو چه ديدي؟شايد يه روزم باهاش كار كردم...مرسي
گلين:حالا مي فهمم خنده شيطاني اون شبت برا چي بود...از كجاي نوشته من اينو فهميدي؟
ياسي:(گلين تحويل بگير..بيا جواب اينو رو خودت بده...)نه بابا ياسي جان گوش به اين گلين نده...
سعيد:برا چي با گلين موافقي؟(گلين اين دفعه پام به وبلاگت برسه....)مسافرت مجردي.واي دلم آب افتاد،ولي نه مگه من مثل شمام؟...
سميرا:آره!.اميدوارم.ولي گمونم يه ذره زيادي كامنتيدم برات.ببخشيدا ولي خوب تقصير خودته.اصلا"فكر نمي كني من نقاشي مي خوام..
صادق:سلام، بله رسيد و خوندمش و كلي لذت بردم.خوشحالم كه دوستي چون شما دارم. ممنون از راهنمايي و پيشنهادت...
***********
در انتهاي اين حدسايي كه شما زدين ،بايد بگم مي خوام برم دنبال موسيقي.البته هنوزاحتمالش خيلي كمه.برا همينم مستقيم ننوشتمش ،ولي الان گفتم چون حس كردم دوست دارين بدونين و اگه نگم احتمالا" اين گلين خانوم ما رو شوهر مي ده...
دوشنبه هجدهم تیر 1386

يه فكري زده به سرم كه اگه بگيره،كلي خوش به حالم ميشه ، تا حالا فكر مي كردم بابا خوشش نمي آد .عنوانش نكردم ، قول داده بودم بعد درسم حتما"برم سراغش.يه شبم دلو زديم به دريا با بابايي مشورت و اين حرفا بعدش خوش خوشان شدم،بنده خدا اصلا"حرفي نداشت...هفته آينده عملي مي شه اگه بخواد بشه.الان كلي خوشحالم و دنبال پيدا كردن برنامه هاشو هماهنگي و اين حرفا...

دوشنبه هجدهم تیر 1386

نه سروم نه مثل ميوه كاج نه مثل هيچ سنگي .فقط يه نرگس ساده بودم كه اگه توي اون پاييز- زمستون بوش كرده بودي،الان تو ذهنت مي تونستي از بوش سرمست لذت بشي،ولي تو عين يه گاو فرق علف و نرگسو مگه فهميدي؟خورديش حالا هم دل درد حقته...منم شرمنده جعبه كمك ها ي اوليه ندارم...

یکشنبه هفدهم تیر 1386

 مي گي نه ببين كي دارم مي گم اين آدم اون آدم نيست،كسي نبود كه امتحانا حرصشو درآره.مي دونم كه خسته است از ادامه اما...بدترين اخلاقش همينه كه جز راست نمي گه ولي هر راستم نمي گه...يه چيزي تو اون صدا بود كه من نفهميدمش، چي بود؟؟؟

یکشنبه هفدهم تیر 1386

1-هر دم از اين باغ برگي (بري؟)مي رسد...
2-خونشون يه دونه ستون نداره،سازه بنايي ام نيست،(قدمت دست كم 25سال)،بعد مي خواد طبقه دوم بسازه روش،پس فردام كه زلزله اومد همش ريخت ،بر مي گرده مي گه قهر خدا بود.خدايا من چه گناهي كرده بودم كه اين جوري قهرت منو گرفت...همين جوريش با يه برف 1متري نصف سقفش اومده پايين ...خود كرده رو تدبير هست؟نيست كه....طفلك خدا آخرش همه كاسه كوزه ها رو مي شكنن رو سرت...
3-پروژه هام خوبن سلام مي رسونن، نتيجه خل بازي اول ترمم اين بود كه گفتم پله دوطرفه بلدم ،سه طرفه بزنم يه چيزي ياد بگيرم!حالا من موندم و بارگذاري پله سه طرفه كه هيچ كجا هيچ اثري ازش نيست .استاد محترمم كه قربونش برم سوال بي سوال...فرشته هاي آسمون بيايين به من پله سه طرفه ياد بدين!...
4-دچار خود تحويل گيري مفرط شدم...
5- يه دونه نامه نوشتم برا يه بنده خدايي ،بعد تا حالا نامه رسمي ننوشته بودم،خودم موندم اين همه ادبو و شعورو از كجا آوردم...چه خوبه منم بلدم نامه رسمي بنويسم..جونمممممم.
6-باز اين گند زد به زندگيم...

شنبه شانزدهم تیر 1386
خيلي از شخصيتا رو مي شه موقع عبورشون از خيابون كشف مي كنم،مخصوصا"وقتي يه همراه هم داشته باشن
شنبه شانزدهم تیر 1386

من تا حالا از سندي خوشم نمي اومد،اما اين روزا نمي دونم چي شده گير دادم به اين آهنگه.
اگه خدا بخواتش اجازتو مي گيرم مي رم بازار كويتي هر چي بخواي برات مي گيرم
آقام مي آد از دبي برات رولكس مي آره
عموم مي آد از ژرمني برات مرسدس مي آره
يه عروسي مي گيرم كه به صد ميليون بيارزه
رقصو بزن و بكوب كه زمين و زمون بلرزه
دلم چينه دلم چينه خاطر تو دختر
دلمو چين چين چينه خاطر تو دختر
هي مي گي كه اول بايد ديپلم بگيري
وقتي كه تو  زنم بشي ليسانستم مي گيري
تو خودت كلاست بالاست و زرنگ و تيزي
بيا تا ماچت كنم خيلي برام عزيزي..
كارم به كجاها داره مي رسه؟!
بدم مي آد از سندي يكي بياد اينا رو پاك كنه....

جمعه پانزدهم تیر 1386
محمد رضا داره مي ره خونه بخت...نه بختو داره مي آره خونشون...خوشبخت بشي الهي...
پ.ن:من ديشب تا اين خبرو شنيدم فوري اومدم ثبتش كنم ،بعد اصلا"به ذهنم نمي رسيد عنوان چي براش بزنم،بعدش الان فقط مي تونم بگم چيزه...داداش من اگه زن ميگرفت كه من دردي نداشتم ديگه...اي خدا...
عارضم به عرضتون كه اين آقا داماد شاخ شمشاد از بهترين دوستايي بود كه من تو نت پيدا كردم ...يه روزي خيلي نگرانش بودم ولي الان ديگه برا خودش مردي شده و بيشتر اين اتفاقا رو مديون سوگنده
جمعه پانزدهم تیر 1386

امير:خيلي سخت نيست .يه خورده هضم مي خواد...
اوه جدا"؟..من دگر حرفي برا گفتن ندارم...تشريف بياوريد.خوشحال مي شويم ميزبان شما باشيم ....
**********************
گلين:چيزه حالا گير به شناسنامش اگه ندي آره.
اي بابا
ريواسي:عجب جاني.چشم
سعيد:هان؟!يه روزم نوبت شما مي رسه .مي بينمت.حتما" هم اين جمله رو برا عروس خانومت مي گم...دونقطه دي
امير:من نفهميدم خوشبخت شدن از نوع حسابيش يعني چي؟!اون علامت سواله...

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

سه ساعت تمام بحث مي كرد،حرف مي زدم..آخر سر مي گه <مرسي تو خيلي خوب به حرف آدم گوش مي كني .فكر مي كردم الان دعوامون مي شه...كلي چيز يادم دادي تشكر> خودمم برام خيلي خوب بود و جالب.
زيباترين نوع فهمي كه آدم مي تونه داشته باشه اينه كه بتونه فرق بين درد دل و اعتراف و مشورت و حرف زدن برا خالي شدنو بفهمه!...

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386
ياسي:من هميشه از اين دعوت نامه ها برا خودم مي فرستم.خوش كه مي گذره ولي از يه نوع ديگه.بيشتر لذت بخشه .
گلين:اين كارو نكردي ؟برا همين بهت مدركتو ندادن هنوز...
امير:خسته نباشي امتحانا رو .من وقتي زيادي خسته ام و از اين جلدم دور مي شم از اين كارو مي كنم كه وقتي مي رم خونه شبيه اون دونقطه دي باشم.نتيجه روانكاويم؟چيزه نشنيدي مي گن دكتر محرم اسراره ؟برا همين نتيجه رو نمي تونم لو بدم ولي يه چيزي تو مايه هاي اين بود كه من برا فرار از يه سري چيزا ،يه سري كارايي مي كنم كه ...
در مورد فارغ التحصيلي هم عارضم به خدمتتون كه جان ؟چي فرمودين؟شيريني مي خواي؟چيزه من اصلا"قصد ندارم فارغ التحصيل بشم .پشيمون شدم آقا.نه نه مي دم شيريني هم مي دم شامم مي دم فقط مي دوني چيه؟بايد بيايي بگيري...چه خوبه كه من تو شهر شما نيستما!شيريني مي خواي280 كيلومتر بكوب بيا بگير...

کمتر نوشتنم؟!مهمون دارم خوب آخه .شایدم امتحانا تموم شده تعطیلات منم تموم شده...
ريواس:سلامت باشي.نه بابا لحظات آخرو كه با هم بوديم .به اندازه كافي زديم تو سر هم و باي باي بازي كرديم...بعدش يكي مي خواست بره آرايشگاه ،يكي مي خواست بره شلوارشو بگيره،يكي مي خواست بره سوغاتي بخره،يكي مي خواست بره تو شهر بگرده خاطره هاي 4سالشو ريويوو كنه .يكي مي خواست برا خواهر زداش كيك تولد سفارش بده،يكي با دوست پسرش قرار داشت ،يكي مي خواست دوست دخترشو نشونم بده،يكي مي خواست منو ببره كتاباي پارسال پيرالسالو بهم بده،يكي آدرس دندون پزشكي مي خواست.يكي مي خواست منو ببره با شوهرش بهم شيريني بدن.يكي هم مي خواست بره قفل موبايلشو باز كنه ...منم با همشون كه نمي تونستم برم!در رفتم ...
منم همين جوري خيال مي كردم كه اون فاصله هه خيلي چيزا رو كم رنگ مي كنه ولي خوشحاليم و پرتقالي شدنم بابت همين بود كه صميميت و اون فضاي بينمون خيلي زيباترو بيشتر شده بود... حسش هنوز زير پوستمه...
ياس:خسته كه نشدم ولي مرسي.من اين ترم تمام امتحانامو در حال سوت زدن دادم .الان موندم واقعا"چرا با اون امتحاناي خشن من اين قدر نرم برخورد كردم...
هادی:سلام علیکم حال شما .خوبی.چشم خدمت می رسم

پنجشنبه چهاردهم تیر 1386

عزيزجون اومده خونمون پيشمون ...خوبيش اينه كه من ازش زبان ياد مي گيرم .اينقده با مزه محلي حرف مي زنه منم كه مامانم قربونم بره،فقط بلتم(زبون ع ارف ه اي)اداي حرف زدن مردمو در آرم.يه چيزي تو مايه هاي آفتاب پرست....لذت مي برم...بعدش اينكه باز نشسته خاطره تعريف مي كنه .يه بار صبح يه بار ظهر،يه بارم شب .هر بارم تاكيد داره كه اينو تا حالا برات نگفتم بيا گوش كن!منم اصلا"به روش نمي آرم كه بابا خودم سير تا پياز اينو بلدم...خوشيم ديگه ...مخصوصا"وقتي با من همراهي مي كنه حال اين خواهريو بگيريم!...
يه دونه مادر برد سوزوندم خيالم راحت شد...

سه شنبه دوازدهم تیر 1386
امتحانا تموم شد. تعطيلاتم تموم شد.از فردا بايد بچسبيم به كار و زندگي.اين امتحانه هم كه به نوبه خودش منحصر به فرد بود...مقاومت به خير گذشت .خدا عاقبتمو با اين به خير كنه.آخيششششششش ديگه امتحان نمي دم.و اما بعد امتحان بچه ها و رفقا رو پيچونده .خودمو به كافي شاپ دعوت كردم .رفتم يه فالوده خوردم ،بعدشم خيابون گردي(كوچه پس كوچه گردي)بعدترش رفتم پارك بعد تا اون بالاش رفتم نشستم نفس كشيدممم.به هيچي هم فكر نكردم نه اينكه چقدر امتحانو گند زدم ،نه به دوستا و روزاي رفته،نه به خاطره ها،نه به آينده ،نه به تصميمام..رها و راحت فقط نفس كشيدم .بد جور حالم جا اومد.مي خواستم سينما هم برم پارك ويو ببينم دلم نيومد به اونايي كه قول دادم باهاشون برم نامردي كنم...اومدمم بيام خونه ديدم خيلي ايستگاه شلوغه ،منم رفتم كتاب فروشي روبرو ايستگاه دو ساعتم اونجا چرخيدم بماند كه هيچي نخريدم و فقط دلم مي خواست جلد كتابا رو ببينم و بعدشم كه تو ذهنم كلي اين كار خودمو روانكاوي كردم و ...بي خيال اين دخترك درون بسيار روانشناس شده بود و اونجا فهميد چرا رفقاشو پيچونده....
سه شنبه دوازدهم تیر 1386

ريواس:همين خاطره هاست كه دوستيا رو موندگار مي كنه ،همون خاطره هاي زير پوستي.خيلي خوبه كه سختگيري من بيشترين ضربه اي كه خوردم سر همين بود كه آسون گرفتم و از كنار خيلي چيزا ساده رد شدم...
راستش بسته بودن كامنتدوني پستاي پايين واسه اين نبود كه نظر ندين.طبق اين آرشيو موضوعي كه من راه انداختم و هر حرفيو دارم سر جاي خودش مي گم در نتيجه تو يه روز چندتا پست دارم بعد همه اينا هم بخوان كامنت داشته باشن ،يه جورايي حس خوبي برام نبود گفتم هر چندتا پست كه زدم تو يه تاريخ فقط يه دونه از كامنتدونياشو باز مي ذارم .
sadegh:انديشه هاي برتر؟!يا انديشه هايي برا گسترش؟...
خواهش .بقيشم ميل مي زنم براتون.
چه قدر زيبا كامنت مي نويسي ولي ها...

سه شنبه دوازدهم تیر 1386

ديشب خدا زده بود هر چي دوست و رفيق من دارمو برام روكنه....نصفه شبي محمد رضا پيدام كرد.خيلي وقت (به قول خودش7ماه )بود ازش بي خبر بودم .از سوگند كه پرسيدم گفت اون دوست من نيست كلي ناراحت شدم كه اي بابا اين باز چش شده..بعد كه گفت اون همه زندگي منه فقط تونستم لبخندشو مجسم كنم.فكر نكرد قلب من ضعيفه....چه قدر سبك شدم .چه چيزاييو كه اين برام زنده نكرد...ياد اون روزا و اون همه پاكي و خوبي و مهر به خير...

دوشنبه یازدهم تیر 1386

مريم زنگ زد ...كلي حرفيديم ،چقدر خوب زندگيو مي فهمه.كلي از آينده و نقشه هام براش گفتم ،كلي تشويقم كرد و همه ترديدامو خط زد با يادآوري خيلي چيزا...هنوزم اين دوستي نابه حتي اگه سه چهار ماه يه بار باشه...بهش قول دادم بعد امتحانا يه روز با سميرا سه تايي جمع شيم به ياد دبيرستان...چه قولاي ديگه اي كه ازم نگرفت...

دوشنبه یازدهم تیر 1386

گلين:جان؟!گمون نكنم هنوز اون آناناسه رو خورده باشي!
سعيد:دقيقا".فقط بديش اينه كه نصفه شبي وقتي هوس پياده روي مي زنه به سرت..
امير:يه شعر بود به نام خدا سروده يه بنده خدايي .منظور اون بود...
منم نمي دونم چشون شده ولي ياهو هر چي مي زدم مي گفت همچين آدرسي اصلا"نيست نداريم.از اين فورگت پسوردو اينام كه مي زدم كه گفتم شايد يكي يه بلايي سرم آورده باشه باز جوابش همون بود كلا"تو كره ياهو هيچ وقت همچين آدرسي نبوده!!!!خدا رحمتش كنه خاطرات زيبايي باهاش داشتم....