به شكوفه ها به باران برسان سلام ما رو...
نبودت مطمئنا" خوب نيست ولي مهم اينه كه تو خوب باشي ،هر كجا كه هستي ...
مي دونم كه بازم مي تونم.چون اين بار شد.پس دوباره ...
ديگه هيچي تو ذهنم نمونده...
سبز سبزم ريشه دارم من درختي استوارم...همين بود؟يادش به خير.مهم نيست.همون سبزيش منو بسه...
امشب از اون شباييه كه باز برا خودم مي رقصم!
غزل بانو طلوعي كن كه اين پاييز بي رويا باسه چشماي بارونيم سرودي رونمي سازه .كنارم باش و باور كن كه با دستاي آلوده پرستو رو صليب شهر بهاري رو نمي بازه.دارم دنبال يه جمله واسه آواز مي گردم.بازم پر پر مي شن گلها بازم پروانه ها مي رن .يكي كاش مي دونست بهار ما زمين خورده.هيچ كي نمي پرسه چرا آينه ها چين خورده...
نرنج از من كه از بادم ،ندارم مهلت موندن...
کیانا:ساتوري كه گفتم نه ساتو قصابي از اين چاقو بزرگ بزرگاي آشپزخونه،منتها چون برا من كارد ميوه خوري ام بزرگه به اونا مي گم ساتور
.شما هم حتما"دارين...اين رولينگي شدن كه كار جيك ثانيه است مگه مي خواي چي كار كني؟؟؟منتظرم...
سعید:علي الحساب كه با يه اعتراض حل شدو اسمتون اون بالا داره مي درخشه،تازشم سرويس من اصلنشم مشكل نداشتتتتتت![]()
تغييرم بالاخره بايد تا يه حدي باشه كه آدم بفهمه تغيير كرده ديگه.![]()
ریواس:نشنيدي اين همه مي گن بزرگترا از اين كوچيكا غافل نشين خونه رو آتيش مي زنن ،همينه ديگه...چه دو روز چه دويست روز.چشمتو برداري از من يهو ديدي اينجا رو حذف كردم رفتم...![]()
آقا سعيد:به به خوش اومدي ،فك كردم رفتي دنبال اون پوستره نيستي.كادو تولدت كو؟
اگه بيام وبلاگت ،مي دونم چي كار كنم
...خودم قشنگ بودم قشنگ ترم شدم جون خودم!.
خدمت مي رسيم حضورا".
تنها:چرا كه نتوني.؟مشعوف مي شويم كلي...
بی احساس:با حالم؟اتفاقا"الان اصلن حال ندارم يه خورده معده ام درد مي كنه..![]()
روزنوشت حامد:به به مي دونستم ميايي زودتر قالبو ريخته بودم به هم،ولي يه چيزي شكلات تيره تر و براق تره نيست؟![]()
نمي دونم چرا خندم گرفت با اون جمله دوكلمه ايت...![]()
ياسي:آره كچل كردم دختر![]()
خوب حرف زدن و نوشتن سخت نيست حداقل به اندازه عمل كردن سخت نيست...مرد عمل نيستي، من چي كار كنم؟
نكته ديگه اينكه مي خواستيم حياطو ريسه ببنديم ،بعد تا اين آقايون داشتن تصميم مي گرفتن چي كار كنن ،من خودم تنهايي يه سري از اين ريسه ها رو ور داشتم باز كردم، لامپ زدم، بستم،بعدم طناب پيچش كردم ،فقط موند نصبش .كلي دختركان خاله بهم ذوق كردن...
خلاصه اينكه برا مراسماتون كاري باري داشتين من هستما....نرين سراغ كارگر...
blood-cand:دوران تنهاييم؟ ...اگه منظورت اون نامه هست كه بايد بگم چيزاي خيلي واجبتري بود كه بنويسم تا اينا...
امير:آي مي چسبه.
نيروانا:خوب اگه قرار به موندن بود كه اون چيزا مي شد وظيفه نه محبت و اين حرفا،چون رفتني بود حالا مي گم ارزش داشت...
ياسي:مباركه!من كه هر بار از جناب دوست مي نويسم بايد يه توضيح كامل و مبسوطم به تو بدم؟اون دفعه كه گفتم برات، همون....
صادق:سلام، تنوعو دوست دارم ولي تا جايي كه به زحمت نيافتم ،گمونم 10سالي بشه كه دست به دكور اتاقم نزدم!
اين كه سه تا سوال بود!
1-رهاش نكردم...ولي خوب وقت سفر كه برسه ديگه منتظر من نمي مونه ،مسافرشو بر مي داره مي ره.با ارزش بودنش دليل نمي شه كه اسيرش كنم مي شه؟
2و3-اون ارزشي كه من گفتم ،اين نبود كه يه شخص فلان قدر و به فلان دليل با ارزشه.چيزايي كه بينمون بود ارزششو داشت.ساده ترش اين كه لياقت داشتن خيلي چيزا رو داشت،ارزش اون احترام و حرمتي كه براش قائل بودمو داشت...اتفاقا"اين احترام الان خيلي هم بيشتر شده ولي خوب زندگي هميشه كه به خواست ما نيست!...آدم كه نمي تونه تا هميشه با دوستش بمونه!...يه موقع ها بايد گذاشت و گذشت...
*******
يه توضيحم بدم كه ايني كه من نوشتم بيان يه حس بود،يه روز من يه كاري كردم كه وقتي جناب دوست پرسيد چرا؟گفتم تو ارزشت بيشتر از اين حرفاست،بعدش پيش خودم گفتم شايد الان كه داغم دارم اين حرفو مي زنم،ولي امروز هنوزم به حرفي كه زدم اعتقاد دارم،هنوزم مي گم ارزششو داشت...همين!
يه جورايي خداحافظ عزيزم
از معدود آدمايي كه از حضورشون تو زندگيم خوشحالم...هنوزم مي گم ارزششو داشت...
هميشه پيروز باشه هر جا كه هست،پيش هر كي كه هست....
- اگه آدم گوسفند صفت نباشه طعمه گرگ صفتا نمي شه
- صداي خيس ناودونا دوست دارم قدم زدن زير بارونا دوست دارم
- چك چك بارون و هواي تازه دل آدم باز مي شه با اين صداي تازه
- نيم به توان دو با نيم تقسيم بر دو هيچ فرقي نداره!
- شكسته گرچه طوفان شاخه هايم را ولي باكم نيست چرا كه تو رو دارم
- من از يك فقر رنج مي برم.كاش همه چيز پولي بود.در هيچ مغازه اي نمي يابم نيازم را.
- تو مغازه ها نگرد. قلب خودتو نگاه كن و بيانديش باز به اين كه ،هستند كساني همچو تو تشنه لب ،اگه كسي نيست كه آب دست تو بده ،تو آنها را فراموش نكن.نذار اونا هم مثل تو همه جا رو بگردند و دست خالي باز گردند...
آخه بچه چهار ماهه چه گناهي داره كه بايد به چوب بازياي كثيف تو بسوزه؟!بچه رويا الان چهار ماهشه و بايد واكسن فلج اطفال بزنه،ولي به علت تحريماي موجود اين واكسن ديگه نيست ،تموم شد....من ديدم به چشم خودم كه نزدن اين واكسن چه بلايي سر بچه و خانوادش مي آره.تنها عمه خودم به دليل نزدن اين واكسن 35سال فلج زندگي كرد ،عذابي كه عزيز جون كشيد...كله گندشون برگشته در جواب پدرش كه اين واكسن حق بچه منه و چرا نبايد باشه كه بزنه و اگه نزنه با يه تب فلج مي شه اون وقت من چي كار كنم؟برگشته گفته خوب بچه تو هم عين بقيه بچه ها فلج مي شه اتفاق خاصي نمي افته كه!...برو مشت بكوب تو دهن هر گاوتر از خودتي و بگو هيچ غلتي نتونست بكنه...
نمي دونم ما ها تا كي مي خوايم سكوت كنيم و فقط بشنويم و دلمون بسوزه،برا اونايي كه رفتن تا اين مملكت به اين روز بيافته.اونا اينو مي خواستن؟اين بود اوني كه براش 8سال جنگيديم؟كشته داديم و هنوزم هر روز اين همه آدم شيمياييو رونه بهشت زهرا مي كنيم و تنها كاري كه براشون مي كنيم اينه كه اسمشو تو ليست شهدا ثبت كنيم!چقدر اين جانبازياييو ديدين كه اگه دست نداره ،پا نداره ،نمي تونه نفس بكشه ،هر جا مي ره ماسك اكسيژنش همراهشه .بعد همه دردو تحمل مي كرد به عشق اين كه زندگيشو داده برا رفاه و آسايش هموطنش.كدوم هموطن تو رفاهه؟تمام تيرا هم باز پرت مي شه تو صورت همون جانباز .وقتي دختر خودش بهش بر مي گرده مي گه اين كه الان اين روز ماست واسه خاطر كاريه كه تو كردي،وقتي بهش مي گه كارش درست نبوده، زخم تركش براش سخت تره يا اين چيزايي كه مي بينه؟چرا بايد بگه خوش به حال اونا كه رفتن و نديدن خونشون چي شد...حرف اين ملت كي اين بود؟عموي خود من شهيد شد گفت مي رم كه حرف زور بالا سر شما نباشه،حالا كي مي آد دست زورو از بالا سرمون برداره؟...مردمو از همه چيز زده كردن كه چي؟چرا نبايد بتونم به فرزند شهيد احترام بذارم،چرا با اين همه چيز سعي مي كنن خفش كنن؟امتياز هر چيزو بهش مي دن فقط واسه اين كه سر بلند نكنه بگه خون بابام چي شد...
فقط اينو مي دونم همه خسته شديم ،هيچ كس حوصله نداره دلش برا كسي بتپه،هر اتفاقي مي افته فقط سعي مي كنيم نسبت بهش خوشبين باشيم شايد كه بوي گنداشو نشنويم.اگه بنزين كوپني شد فكر نمي كنم به پيرمردي كه نصفه شب نياز به دكتر داره ولي باك بنزين پسرش خاليه ...فك مي كنم به آمار ترافيك كه كم شده،چرا فكر كتم به اينكه دارن لقمه رو از پشت سر مي ذارن تو دهن.حتما" راه ديگه اي برا كاهش ترافيك نبوده.روابطمونا با همه دنيا قطع مي كنيم و افتخار مي كنيم كه تو 25سال تحريم چقدر پيشرفت كرديم...حالا تا اين پيشرفتا حاصل بشه چه اهميت داره چندتا بچه فلج مي شن؟
بزرگترين افتخارمون اينه كه زديم تو دهن آمريكا و هيچ غلتي نتونست بكنه ولي اينم كاش بدونيم اون روزا اگه نتونست هيچ غلتي بكنه چون مردم دلاشون محكم بود،اما امروز حتي يه دل خوش هم نداريم اون روز كه همه گفتن بسم الله ما حكومت اسلامي مي خوايم فكر كردن درست مي شه حال و روزشون اما امروز همه مي دونن سگ زرد برادر شغاله.حتي اعتراضم فايده نداره اين نباشه يكي ديگه ولي چيزي عوض نمي شه مردم الان اينو خوب مي دونن كه انقلابي كه فقط رهبراشو عوض كنه نه چيزاي ديگه رو براشون فقط داغ دل داره نه هيچ چيز ديگه....
مدام فيلم بسازين تو دهه فجر و وحشي گري اينو اونو نشون بدين ،كه مردم ذوق كنن نجات پيدا كردن ،اونوقت خودتون با پنبه سر بچه 4ماهه رو زير آب كنين.نكنه بزرگ بشه بخواد يه سايتو بدون فيلتر شكن باز كنه....
چرا ديگه نمي شه كسيو ديد كه اعصابي آروم از تو اجتماع بودن داشته باشه؟...
پ.ن:من نمي دونم كي فرق "ط"و "ت" رو ياد مي گيرم!البته اين بار مي دونستم غلط و غلط مي نويسن نه غلت ولي نمي دونم چرا تمام غلطامو غلط نوشتم... تو يه درسمون اين استاده هم يه بار مي نوشت غلتك يه بار مي نوشت غلطك بعد منم كه هي به دوستم گير مي دادم كه غلطك بايد بنويسي چرا غلط مي نويسي ،اونم مي گفت من غلط مي نويسم و غلتكه ...آخرشم نفهميدم كدوم بود!
بعدشم اينكه چند وقتيه شنبه ها رو فكر مي كنم پنجشنبه است .در نتيجه يك شنبه ها مي رم تعطيلات...مي دونم شنبستا ولي باز وقتي فكر مي كنم مي زنمش جاي پنجشنبه .اين شنبه كه ديگه هيچ هي مامان گفت بيا ناهار بخور ،گفتم نه نيم ساعت صبر كنين بابا مي آد (5شنبه ها يك ساعت زودتر مي آد بابايي)هي گفت حالا مونده تا بابا بياد ...آخرش ساعت 2:30كلي دلشوره مامان بابا كجاست پس؟پاشو زنگ بزن ،اتفاقي نيافتاده باشه ؟مامانم همين جوري منو نگاه مي كرد فكر مي كرد ديونه شدم...ساعت 3بابا اومده منم كلي طلبكار ،كه چرا دير اومدي من يك ساعته منتظرم تو بيايي باهات ناهار بخورم،اون بيچاره هم مونده بود كه من كه سر وقت اومدم اين چرا اين جوري مي كنه؟شب با سودي حرف مي زدم گفت فردا بيا دانشگاه منم وايسادم مسخرش كردن كه دختر فارغ التحصيل شدي هنوز نمي دوني دانشگاه جمعه ها تعطيله؟اونم هاج و واج مونده بود كه مي دونم ولي چه ربطي داره حالا اين؟
موند تا دوشنبه كه يكي ديگه زنگ زد كه چرا ديروز نيومدي؟آخرين باري بود كه استاد بتنه مي اومدا كلي چيز ميز گفت،منم تازه يادم افتاد كه اي بابا اين شنبه رو هم عوض پنجشنبه گرفته بودم....خيلي بد شد...
گلين:حالا مي فهمم خنده شيطاني اون شبت برا چي بود.
ياسي:(گلين تحويل بگير..بيا جواب اينو رو خودت بده...)نه بابا ياسي جان گوش به اين گلين نده...
سعيد:برا چي با گلين موافقي؟
سميرا:آره!.اميدوارم.ولي گمونم يه ذره زيادي كامنتيدم برات.ببخشيدا ولي خوب تقصير خودته.اصلا"فكر نمي كني من نقاشي مي خوام..
صادق:سلام، بله رسيد و خوندمش و كلي لذت بردم.خوشحالم كه دوستي چون شما دارم. ممنون از راهنمايي و پيشنهادت...
***********
در انتهاي اين حدسايي كه شما زدين ،بايد بگم مي خوام برم دنبال موسيقي
يه فكري زده به سرم كه اگه بگيره،كلي خوش به حالم ميشه ، تا حالا فكر مي كردم بابا خوشش نمي آد .عنوانش نكردم ، قول داده بودم بعد درسم حتما"برم سراغش.يه شبم دلو زديم به دريا با بابايي مشورت و اين حرفا بعدش خوش خوشان شدم،بنده خدا اصلا"حرفي نداشت...هفته آينده عملي مي شه اگه بخواد بشه.الان كلي خوشحالم و دنبال پيدا كردن برنامه هاشو هماهنگي و اين حرفا...
نه سروم نه مثل ميوه كاج نه مثل هيچ سنگي .فقط يه نرگس ساده بودم كه اگه توي اون پاييز- زمستون بوش كرده بودي،الان تو ذهنت مي تونستي از بوش سرمست لذت بشي،ولي تو عين يه گاو فرق علف و نرگسو مگه فهميدي؟خورديش حالا هم دل درد حقته...منم شرمنده جعبه كمك ها ي اوليه ندارم...
1-هر دم از اين باغ برگي (بري؟)مي رسد...
2-خونشون يه دونه ستون نداره،سازه بنايي ام نيست،(قدمت دست كم 25سال)،بعد مي خواد طبقه دوم بسازه روش،پس فردام كه زلزله اومد همش ريخت ،بر مي گرده مي گه قهر خدا بود.خدايا من چه گناهي كرده بودم كه اين جوري قهرت منو گرفت...همين جوريش با يه برف 1متري نصف سقفش اومده پايين ...خود كرده رو تدبير هست؟نيست كه....طفلك خدا آخرش همه كاسه كوزه ها رو مي شكنن رو سرت...
3-پروژه هام خوبن سلام مي رسونن، نتيجه خل بازي اول ترمم اين بود كه گفتم پله دوطرفه بلدم ،سه طرفه بزنم يه چيزي ياد بگيرم!حالا من موندم و بارگذاري پله سه طرفه كه هيچ كجا هيچ اثري ازش نيست .استاد محترمم كه قربونش برم سوال بي سوال...فرشته هاي آسمون بيايين به من پله سه طرفه ياد بدين!...
4-دچار خود تحويل گيري مفرط شدم...
5- يه دونه نامه نوشتم برا يه بنده خدايي ،بعد تا حالا نامه رسمي ننوشته بودم،خودم موندم اين همه ادبو و شعورو از كجا آوردم...چه خوبه منم بلدم نامه رسمي بنويسم..جونمممممم.
6-باز اين گند زد به زندگيم...
مي گي نه ببين كي دارم مي گم اين آدم اون آدم نيست،كسي نبود كه امتحانا حرصشو درآره.مي دونم كه خسته است از ادامه اما...بدترين اخلاقش همينه كه جز راست نمي گه ولي هر راستم نمي گه...يه چيزي تو اون صدا بود كه من نفهميدمش، چي بود؟؟؟
من تا حالا از سندي خوشم نمي اومد،اما اين روزا نمي دونم چي شده گير دادم به اين آهنگه.
اگه خدا بخواتش اجازتو مي گيرم مي رم بازار كويتي هر چي بخواي برات مي گيرم
آقام مي آد از دبي برات رولكس مي آره
عموم مي آد از ژرمني برات مرسدس مي آره
يه عروسي مي گيرم كه به صد ميليون بيارزه
رقصو بزن و بكوب كه زمين و زمون بلرزه
دلم چينه دلم چينه خاطر تو دختر
دلمو چين چين چينه خاطر تو دختر
هي مي گي كه اول بايد ديپلم بگيري
وقتي كه تو زنم بشي ليسانستم مي گيري
تو خودت كلاست بالاست و زرنگ و تيزي
بيا تا ماچت كنم خيلي برام عزيزي..
كارم به كجاها داره مي رسه؟!
بدم مي آد از سندي يكي بياد اينا رو پاك كنه....
امير:خيلي سخت نيست .يه خورده هضم مي خواد...
اوه جدا"؟..من دگر حرفي برا گفتن ندارم...تشريف بياوريد.خوشحال مي شويم ميزبان شما باشيم ....
**********************
گلين:چيزه حالا گير به شناسنامش اگه ندي آره.
اي بابا
ريواسي:عجب جاني.چشم
سعيد:هان؟!يه روزم نوبت شما مي رسه .مي بينمت.حتما" هم اين جمله رو برا عروس خانومت مي گم...دونقطه دي
امير:من نفهميدم خوشبخت شدن از نوع حسابيش يعني چي؟!اون علامت سواله...
پ.ن:من ديشب تا اين خبرو شنيدم فوري اومدم ثبتش كنم ،بعد اصلا"به ذهنم نمي رسيد عنوان چي براش بزنم،بعدش الان فقط مي تونم بگم چيزه...داداش من اگه زن ميگرفت كه من دردي نداشتم ديگه...اي خدا...
عارضم به عرضتون كه اين آقا داماد شاخ شمشاد از بهترين دوستايي بود كه من تو نت پيدا كردم ...يه روزي خيلي نگرانش بودم ولي الان ديگه برا خودش مردي شده و بيشتر اين اتفاقا رو مديون سوگنده
سه ساعت تمام بحث مي كرد،حرف مي زدم..آخر سر مي گه <مرسي تو خيلي خوب به حرف آدم گوش مي كني .فكر مي كردم الان دعوامون مي شه...كلي چيز يادم دادي تشكر> خودمم برام خيلي خوب بود و جالب.
زيباترين نوع فهمي كه آدم مي تونه داشته باشه اينه كه بتونه فرق بين درد دل و اعتراف و مشورت و حرف زدن برا خالي شدنو بفهمه!...
عزيزجون اومده خونمون پيشمون ...خوبيش اينه كه من ازش زبان ياد مي گيرم .اينقده با مزه محلي حرف مي زنه منم كه مامانم قربونم بره،فقط بلتم(زبون ع ارف ه اي)اداي حرف زدن مردمو در آرم.يه چيزي تو مايه هاي آفتاب پرست....لذت مي برم...بعدش اينكه باز نشسته خاطره تعريف مي كنه .يه بار صبح يه بار ظهر،يه بارم شب .هر بارم تاكيد داره كه اينو تا حالا برات نگفتم بيا گوش كن!منم اصلا"به روش نمي آرم كه بابا خودم سير تا پياز اينو بلدم...خوشيم ديگه ...مخصوصا"وقتي با من همراهي مي كنه حال اين خواهريو بگيريم!...
يه دونه مادر برد سوزوندم خيالم راحت شد...
گلين:اين كارو نكردي
امير:خسته نباشي امتحانا رو .من وقتي زيادي خسته ام و از اين جلدم دور مي شم از اين كارو مي كنم كه وقتي مي رم خونه شبيه اون دونقطه دي باشم
در مورد فارغ التحصيلي هم عارضم به خدمتتون كه جان
کمتر نوشتنم؟!مهمون دارم خوب آخه .شایدم امتحانا تموم شده تعطیلات منم تموم شده...
ريواس:سلامت باشي.نه بابا لحظات آخرو كه با هم بوديم .به اندازه كافي زديم تو سر هم و باي باي بازي كرديم
...بعدش يكي مي خواست بره آرايشگاه ،يكي مي خواست بره شلوارشو بگيره،يكي مي خواست بره سوغاتي بخره،يكي مي خواست بره تو شهر بگرده خاطره هاي 4سالشو ريويوو كنه .يكي مي خواست برا خواهر زداش كيك تولد سفارش بده،يكي با دوست پسرش قرار داشت ،يكي مي خواست دوست دخترشو نشونم بده،يكي مي خواست منو ببره كتاباي پارسال پيرالسالو بهم بده،يكي آدرس دندون پزشكي مي خواست.يكي مي خواست منو ببره با شوهرش بهم شيريني بدن.يكي هم مي خواست بره قفل موبايلشو باز كنه ...منم با همشون كه نمي تونستم برم!در رفتم
...
منم همين جوري خيال مي كردم كه اون فاصله هه خيلي چيزا رو كم رنگ مي كنه ولي خوشحاليم و پرتقالي شدنم بابت همين بود كه صميميت و اون فضاي بينمون خيلي زيباترو بيشتر شده بود... حسش هنوز زير پوستمه...
ياس:خسته كه نشدم
ولي مرسي.من اين ترم تمام امتحانامو در حال سوت زدن دادم .الان موندم واقعا"چرا با اون امتحاناي خشن من اين قدر نرم برخورد كردم...
هادی:سلام علیکم حال شما .خوبی.چشم خدمت می رسم
ديشب خدا زده بود هر چي دوست و رفيق من دارمو برام روكنه....نصفه شبي محمد رضا پيدام كرد.خيلي وقت (به قول خودش7ماه )بود ازش بي خبر بودم .از سوگند كه پرسيدم گفت اون دوست من نيست كلي ناراحت شدم كه اي بابا اين باز چش شده..بعد كه گفت اون همه زندگي منه فقط تونستم لبخندشو مجسم كنم.فكر نكرد قلب من ضعيفه....چه قدر سبك شدم .چه چيزاييو كه اين برام زنده نكرد...ياد اون روزا و اون همه پاكي و خوبي و مهر به خير...
ريواس:همين خاطره هاست كه دوستيا رو موندگار مي كنه ،همون خاطره هاي زير پوستي.خيلي خوبه كه سختگيري من بيشترين ضربه اي كه خوردم سر همين بود كه آسون گرفتم و از كنار خيلي چيزا ساده رد شدم...
راستش بسته بودن كامنتدوني پستاي پايين واسه اين نبود كه نظر ندين.طبق اين آرشيو موضوعي كه من راه انداختم و هر حرفيو دارم سر جاي خودش مي گم در نتيجه تو يه روز چندتا پست دارم بعد همه اينا هم بخوان كامنت داشته باشن ،يه جورايي حس خوبي برام نبود گفتم هر چندتا پست كه زدم تو يه تاريخ فقط يه دونه از كامنتدونياشو باز مي ذارم .
sadegh:انديشه هاي برتر؟!يا انديشه هايي برا گسترش؟...
خواهش .بقيشم ميل مي زنم براتون.
چه قدر زيبا كامنت مي نويسي ولي ها...
مريم زنگ زد ...كلي حرفيديم ،چقدر خوب زندگيو مي فهمه.كلي از آينده و نقشه هام براش گفتم ،كلي تشويقم كرد و همه ترديدامو خط زد با يادآوري خيلي چيزا...هنوزم اين دوستي نابه حتي اگه سه چهار ماه يه بار باشه...بهش قول دادم بعد امتحانا يه روز با سميرا سه تايي جمع شيم به ياد دبيرستان...چه قولاي ديگه اي كه ازم نگرفت...
داشتم قديماي خودمو مي خوندم رسيدم به اين "تو زندگي يه عالمه در هست اگه يکيش بستس واسه اينه که اون در مال ما نيست يه در ديگه رو بايد زد ..."امروز مي گم تو زندگي يه عالمه در هست اگه يكيش بستست واسه اينه كه اون در مال ما نيست بايد يه در ديگه رو زد، ولي نبايد خودتو به در و ديوار بزني...
من فقط به چيدن ستاره هاي آسمان مي انديشم ،تو هر چه ميخواهي مي تواني براي خودت لالايي بخواني.من مدتهاست كه خواب را از سر پرانده ام.
گلين:جان؟!گمون نكنم هنوز اون آناناسه رو خورده باشي!![]()
سعيد:دقيقا".فقط بديش اينه كه نصفه شبي وقتي هوس پياده روي مي زنه به سرت..![]()
امير:يه شعر بود به نام خدا سروده يه بنده خدايي .منظور اون بود...
منم نمي دونم چشون شده ولي ياهو هر چي مي زدم مي گفت همچين آدرسي اصلا"نيست نداريم.از اين فورگت پسوردو اينام كه مي زدم كه گفتم شايد يكي يه بلايي سرم آورده باشه باز جوابش همون بود كلا"تو كره ياهو هيچ وقت همچين آدرسي نبوده!!!!
خدا رحمتش كنه خاطرات زيبايي باهاش داشتم....
دلم هواي پيروزي رو كرده ،چه قدر دلم ميخواد راه برم .رو جدول خيابون آروم آروم برا خودم برم و شعر خداشو بشنوم...
پ.ن:مسنجرو ياهو ۳۶۰و ايميل و كلا همش نابود شد...
ناچار اين شد آدرسم...اي خدا
امير:مرسي.كلي تشويق مي شم با اين حرفاتا
اون خطه هم خوب بابا قالبمو مي ريزه بهم چيه آخه يه خط مشكي اون وسط؟بدي بيشترش اينه كه خودم چرا نمي بينمش .اين كامي من چرا يه سري چيزا رو نشون نمي ده؟درد من اينه...دونقطه دي
گلين:واحد خط قبلا"كه وجب بود الانه رو نمي دونم
اگرم به هوش ربط داشته باشه چپ دستا كم هوش ترن!من همين پسر خالم كه چپ دست بود رياضي 4 رو با هم خونديم از سر جزوه هاي اون تو سه روز بعد من شدم17 اون شد1.5 و خيلي راحت افتاد...حالا خودت قضاوت كن ...ربطشم من نمي دونما فقط اينو مي دونم يه چيزايي به يه چيزايي اصلا"ربط نداره...ياد گرفتنيه...
از اون لحاظ كه آره بابا منم مشكل دارم بي خيال ،لينكاي خودتو ببيني بسه چي كار داري به لينكاي مردم؟
خوب منم بالاخره باز حسادت كار داد دستم .اينجا رو طبقه بندي كردم ،خودم خيلي علاقه دارم ببينم تا كي مي تونم پابندش باشم بيشترم برا همين اين كارو كردم.يه چندتا موضوع هم براساس نوشته هاي قبلم انتخاب كردنم.حالا ببينم چي مي شه ...ولي كلا"كار خوب و جالبيه .من خودم اندر پروژه كشف وبلاگ واينا هميشه مشكل داشتم و اگه مي خواستم وب يه بنده خداييو بخون بايد همشو مي خوندم هر چند بعضياشو خوب دوست نداشتم.اين دفعه آخري ديگه دچار مشكل شدم .خوب من نه فلسفه دوست دارم نه حرفهاي دكتر شريعتي رو.بعد اين وبلاگ آقا اميرم كه ماشالله سنگين از يه طرف از اونورم كلي از اينا توش بود كه يه خورده هم قاطي بود با بقيه نوشته هاش بد جور اذيت مي كرد مخصوصا"اون اولاش كه خيلي همه چي تو هم بود .كلي از اين چيزا رو مجبور شدم بخونم بعد كه يه وبلاگ ديگشو خوندم كه موضوعي بود كلي خوش خوشانم شد .راحت بود خوندنش همين كه مي دونستم اين نوشته اي كه نوشته برا خودش چه مدل حسي بوده(يه سري پستاش اگه زيرش ننوشته بود هيجان من فكر مي كردم طنزه خدا وكيلي)..البته مشكلات من با وب اولش از وقتي اين وب جديدشو پيدا كردم شروع شدا .انگاري همچين اون يكي خيلي چسبيد و اينا...بماند ...خلاصش كه منم تصميميدم كه اين كار جالبو عملي كنم ...اين جورياست ديگه ...
پ.ن:گلین جان٬آقا امیر هنوز اون خط سیاهه رو می بینین؟
گلين:ولي من اونا رم مي بينم .تو هم مي بيني بابا وبلاگ مژده بلاگرديه تو ليست تو هم ديده مي شه.
اين حرفا همش كشكه ...
از ساعت كامنتتم كف نمي كنم .بنده اين ساعتيو كه مي بينم٬ قبلا"هم ديدم ساعت 2ظهر پا شدي اومدي اينجا گفتي من تازه از خواب برخاستم.فك كردي من اين جوري فك مي كنم تو كم خوابي .ماشالله از اون ور جبران مي كني.ولي بچه خوب نيست اين جغدبازيا اونم تو شب...
ريواس:سلامت باشي.
اين عصيانه رو بد جور هستم.
سعيد:بابا چرا اغتشاش مي كتي .من كي گفتم مي خوام برم؟كجا برم؟
اين جمله هه رو كه خوندم با خودم مي گفتم چرا فك كرده من برا زياد شدن هوشم رفتم چپ دست بشم نگو اين آتيشا از كامنت گلين به پا شده...من حرفي ندارم.خودش مسئوله
بعد 18سال هنوز بلد نيست وقتي اشتباه مي كنه عذر خواهي كنه و اين به نظرم برا آيندش اصلا"خوب نيست.فكر مي كنه گذر زمان دلخوري رو از دل پاك مي كنه...
سه چهار ماه پيش تصميم گرفته بودم اين مريض ترين رابطه عمرمو حذف كنم و بالاخره موفق شدم...
نمي دونم با اون خطه چه كنم يكي مي بينش يكي نمي بينش!بالاخره هست يا نيست؟![]()
ظاهرا"بلاگ رو لين گا ف يلت ر شده پس مال من چرا سالمه؟من هيچ وقت نتونستم صفحه بلاگ رد وباز كنم اما با اين يكي اصلا"مشكل نداشتم دوسشم دارم ...آخ جون خدا نكنه خراب شه..![]()
به هر سازي كه زديم بايد برقصن حقشونه خوب
والله عنصر كه چه عرض كنم خودش يه جدول تناوبيه!
باشه تو اول، تو دوم ،تو سوم ،تو چهارم فولي وقتي جايزه نداريم چه فايده؟!
سعيد:منم روزي كه شروع كردم همين بود نظرم كه من اينجا هر چي خودم بخوامم هر چي بخوام مي نويسم،هر چي بخوام مي گم هر كي خوشش مي آد بفرماد هر كي ام نه كه به سلامت...اما امروز كه اينجام اين اعتقادو ندارم ديگه .الان حس مي كنم در برابر كسي كه اينجا رو مي خونه و شعور و وقتش مسئولم .هنوزم هر چي بخوام مي گم هر كاري بخوام توش مي كنم ولي دوستايي كه اينجا دارم همشون يه جورايي يادم دارن مي دن آدم چه جوري مي تونه هم خودش باشه هم متوجه ديگران...يه روز يكي بهم گفت خوب اگه اين جوريه چرا تو نت مي نويسي برو تو دفتر خاطراتت بنويس ،يا چرا منتظر كامنت و نظر ديگراني ؟بهش گفتم برا اينكه اينجا امنيتش بيشرته اولا"، دوما" دم دسته ولي امروز هيچ كدوم اين دوتا نظرو قبول ندارم .من با يه هدف ديگه اومده بودم تو نت ولي الان ديگه هدفم چيز ديگه ايه كلا".
امير:حكايت دست چپ شدن من؟اين يه آرزو بود از بچگي كه پسر خالم چپ دست بود بعد اين حالتاي دستش خيلي خوشم مي اومد .دلم مي خواست منم مي تونستم ولي خوب فك مي كردم چون از بچگي مدادو دست راستم گرفتم نمي تونم ...كم كمم هر جا آدمي دست چپ مي ديدم ناخوداگاه به سمتش جذب مي شدم
...بعدش يه روز نشسته بودم با سعيد و عارفه داشتم نقاشي مي كشيدم ديدم اين سعيد داره با دست چپ مي كشه هي عارفه بهش گير مي داد كه مدادو اشتباه گرفتي بذار تو اين دستت..اونم اعصابش خورد مي شد منم زد به سرم كه كمك سعيد مدادو گرفتم دست چپ و شروع كردم نقاشي كردن و توضيح دادم به عارفه كه نگاه من نمي تونم اين كارو بكنم و سخته سعيدم اگه بخواد اين جوري كنه نقاشيش خراب مي شه
.ولي از همون شب شروع كردم خط خطي كردن با دست چپ خيلي مي چسبيد
، بعدم كه سر گزارش كارآموزي كه اون مچ دردو گرفتم به خاطر زياد نوشتن زد به سرم كه كاش من دو دسته بودم.تا سر امتحاناي ترم قبل كه تصميم گرفتم از اول فرجه ها تا آخر امتحانا چپ دست بشم ...رفتم كتاب اول دبستان دختر عمومو گرفتم هر شب يه صفحه از اون لوحا رو مي نوشتم .كم كمم شروع كردم زمان زدن ساعت مي زدم يه صفحه رو چند دقيقه اي مي نويسم از 25دقيقه به 8دقيقه رسيدم
...خوبيش اين بود كه پياماي راديو را كه مي خواستم بنويسم دست راستمو از رو كتاب دفترام بر نمي داشتم يه مداد تو دست چپم داشتم هر چيشو مي تونستم برسم بهش مي نوشتم .اين جوري هواسمم كمتر به راديو پرت مي شدو رد جزوه و درسو گم نمي كردم....شايدم اين انگيزش شد كه ادامش دادم چون مچ درداي اولش واقعا"بد بود...
الان بابا بيشتر از مهندسك قبولم نداره![]()
اين طبقه بنديتم زياد ديدم آثارشو تو وبت
يه روزي مي دونم منم كار دست خودم مي دم...هر چند بلد نيستم حتي اتاقمو منظم و اينا نگه دارم ولي يه چيزي از اندرون بسيار داره انگولكم مي كنه![]()
معايب و مزاياي اين سيستما هم بي خيال يهو جمع مي كنم از بلاگفا مي رمامن جنبشو ندارم ببينم يكي سيستمش از مال من بهتره![]()
سمیرا:![]()
با جناب دوست كه داشتم حرف مي زدم يه چيزي گفتم ناراحت شد،ولي من تو دلم كلي خوشحال شدم كه ناراحت شد!ااز تعصبش خوشم اومد هر چند اصلا"انتظارشو نداشتم .خوب حس مي كنم تعصب يه چيزييه كه آدم در مورد آدماي خاص داره ...ولي بازم ارزشش خيلي بود برام مخصوصا"وقتي چند دقيقه بعد سر يه حرف ديگه باز حس كردم عصباني شد!خوشحال شدم...حس خوبي رو امروز بهم داد.(از ناراحت شدنش خوشحال نشدم ،از اهميتي كه براش داشت اين موضوع ها تا اين حد كه ناراحت بشه و اونو نشون بده خوشحال شدم)
حس حسودي من تو اين نت باز گل كرده ،اين ريواس اينا كامنتاشونا مي تونن جواب بدن هر چند شكلك ندارن!يه موقع هام واقعا"دلم ميخواد جواب يه سري از كامنتا رو بدم بعدشم كه دوست ندارم برم تو وبلاگ خود يارو جوابشو بدم .در اين راستا چند وقتي است دارم فك مي كنم آخر هر پست جواب كامنتاي سري قبلو بدم.حامدم اون روزاي اول وبلاگش اين كارو مي كرد.شايدم از اون وقت كه وبلاگشو مي خوندم اين علاقه به اندرون ضميرم رفت و حالا داره مي آد بيرون؟!...امتحانش مي كنم يه چند وقتي حالا ببينم چي مي شه...
چقدر خوبه اين وبلاگايي كه موضوع بندي دارن ،آدم كه مي خواد بخونه ديگه گم نمي كنه چي به چيه .موضوعاتيو كه دوست داره انتخاب مي كنه مي خونه...شايد يه روزم اومدم گفتم زين پس موضوع داريم حسادته ديگه يه موقع ها گل مي كنه...اينقدر اين آقا امير با ولع از كتاب خوندناشون گفتن كه منم يه سري هوسا زده به سرم .البته نيست كه خيلي علاقه به كتاب خوندن دارم عملي كردنش خيلي احتمالا"زمان ببره?ولي اينم اصلا"بعيد نيست ?.علي الحساب كه نه .جز برنامه هاي آينده است. براي مني كه اصلا"اهل برنامه ريزيو اين حرفا نيستم برخورد با آدمي كه حتي برا نوشتن يه پست وبلاگشم برنامه ريزي مي كنه و تعيين قدم قدم اينكه چي مي خواد بگه چقدر خوبه.يه جور ياد دادن و گرفتن عملي!
********
گلين:مرسي -خوبيش اينه كه خودش ندونه ديگه!اگه اينجا رو بخونه كه ديگه هيچي چمدونمو مي بنده مي گه به سلامت!
منم كتاب تميزو اصلا"نمي تونم بخونم ولي خوب توشون از اين اراجيف نمي نويسم فقط شاه عباسي و برگ لوتوس توشون مي كشم.مدركم مي خوام خوب آخه چيزه جهيزيم ناقصه...
امير:امتحانا رو كه فقط خدا بايد عاقبتمو به خير بگذرونه
خطمم خوب بود تا ترم پيش كه سر امتحانا زد به سرم چپ دست شم الان ديگه تركيبي از دوتاش شدم كه به قورباغه ها مي گم چيز...دو نقطه دي. اون شماره 8ام مختص شما بود ولي آدم خدا نكنه كارش بيافته به اين سيستما كه قاط مي زنن .بعد نوشتن اين پست اومدم اين بغله رو عوض كنم بعد بلاگفا قاط زد وقتي ام كه مي گه الان نه بعدا" كه ديگه اين جوري مي شه...مرسي دوباره.
منم يه روز مهندس مي شم يعني؟يادش به خير روز اول قبولي...
ريواس:تراوشات ذهني اگه آزادانه نيان که خيلي سخته...من اون موقع که تو زبان فارسي حروف ابجد بود اين جوري مي کردم ولي تا مي خواستم يه کلمه رو بنويسم کلا"اون حسه رفته بود...با راديو درس خوندن عالمي داره،البته من كه تمام زندگيم راديوهه.مي شينم اينجا اون آمار ترافيكاي راديو پيامو كه برا تهرانيا مي گه رو حتي گوش مي دم.باز قديما اين امواج بيگانه رو گوش مي دادم يه خورده عقله كار مي افتاد ،الانه كه فقط جوان و ايران و پيام ..واي يه چيزي مي خوند يه روز اين بود:"بارونه زمينا(به كسر ز)تر ميشه گل نسا جونوم كارا بهتر مي شه "اين تيپ چيزا رو هيچ جا جز راديو نمي يابي.منو ولم كنن پاي كامپيوترم كه مي شينم اسپيكرو خاموش مي كنم راديو مي ذارم تو گوشم بعد اون موجه كه همش آهنگه رو مي گيرم از راديو آهنگ مي گوشم
1- امتحان سد وحشتناك بود من خيلي نخونده بودم به جاش وبلاگ خونده بودم كه خوب سر جلسه امتحان به هيچ دردي نمي خوره، ولي اونايي هم كه خيلي خونده بودن چيزي بيشتر از من ننوشتن.
2-ديروز تولدم ماماني بود.دلم مي خواست خيلي چيزا اينجا بنويسم ولي نشد. شايد روزي ديگر فقط مهمش اينه كه بعد از خدا مي پرستمش.هر چه دارم و ندارم ،اينكه الان كجاي دنيا وايسادم ،همش نتيجه زحمتهاي مامانمه.سختگيري هايي كه اون 14 سال به هم مي كرد.اگه امروز اوج هيجان و خوشحاليم وقيته كه بابا با اجازه مامان ،برام پفك بخره،اگه نهايت دروغي كه بهت گفتم اين بوده كه هر وقت ساندويچ خوردم بهت گفتم كه غذاي دانشگاهو خوردم ،ولي هميشه خوشحال بودم كه اينقدر به رژيم غذايي من اهميت دادي...بچگيا كه جرات نداشتم يه دونه "ر"رو بالا خط بنويسم از ترس پاره شدن صفحم ،الان خوشحالم كه تو معلمم بودي تو بچگي .كنارم بودي و پا به پام اومدي...ناراحت نيستم از اينكه همه دردا و حتي مريضيهامو ازت قايم كردم،حتي اين بار آخر كه حضورت مي تونست كمكم كنه خيلي زودتر اين عذابا تموم شه ولي خوشحالم كه نذاشتم بفهمي .با اون دل نازكي كه تو داري .دلم مي خواد هميشه خنده هامو باور كني .لحظه هايي كه موهامو مي بافي برام نهايت لذت دختر تو بودنو ارمغان مي آري.لحظه هايي كه ميگي ديگه حق ندارم با سعيد بگردم كه اخلاقم شده عين اون پسر بچه 5ساله.اون موقع كه با يه نفس راحت مي گي كه هيچ وقت تو زندگي از بابت من نگران نخواهي شد خوشحالم .خوشحالم كه همه مي گن عين خودتم .بزرگترين افتخارم اينه كه دختر توام و صبرو از خودت ياد گرفتم .اميدو خودت يادم دادي ولي كاش هنوز خودتم يادت بود كه اميد تنها چيزيه كه آدم هميشه بهش نياز داره...دوستت دارم .فرشته من تولدت مبارك...
3-امروز يكي از خاله هام از مكه اومد .امروز يكي ديگه از خاله هام به مكه رفت.اين دو خواهر اختلاف سنشون يك ساله و به قول مامان اينا هيچ وقت با هم آبشون تو يه جوب نرفته...
4-خاله پري هم ديروز زنگ زد امروز اومد...
5-مطب دكتر از جاهاي با نمك روزگاره مخصوصا"وقتي كلي درس نخونده داري و بعد فك مي كني وقتي رو كه داري اينجا تلف مي كني مي تونستي تو خونه باشي و وبلاگ بخوني!دختريو ديدم كه ازم پرسيد پدر مادرت پيش خودتن؟مامان باباش گذاشته بودنش و رفته بودن .تو يه شركت بسته بندي مرغ كار مي كرد اونم شيفت شب .همسن من بود ولي خيلي پيرتر از من بود دلش.جاي خوبي زندگي نمي كرد قرار بود از فردا بره بهزيستي .اونام با كار كردنش تو شب مخالف بودن .نگران بود هم به كارش نياز داشت هم به موندن تو بهزيستي .حداقلش بهزيستي براش امن بود(خودش گفت).حقوق 6ماهش كه 300000بوده رو يكي ازش خورده بود، ناراحت بود.ياد روزي افتادم كه با م ه س ا داشتيم حرف مي زديم بعد يه پسريو مسخره كرد كه اين يارو با ماهي 300000تومن پا شده رفته زن گرفته ،مي گفت با اين مبلغ يك هفته هم نمي شه زندگي كنه يه نفر چه برسه به دو نفر .اون روز بود كه فهميدم اين دختر خيلي چيزا رو اصلا نمي تونه درك كنه .مزاياي ناز و نعمت اينه حتما".اون روز حس بدي پيدا كردم به م ه س ا.با دنياي واقعي خيلي فاصله داشت نگران آيندش شدم.تا كي پدرش پشت سرش مي مونه ونمي ذاره آب تو دلش تكون بخوره يا اين بشر خيلي چيزا رو حس كنه..حالا اين دختره رو ديدم كه با 300000خرج 4نفرو مي ده اونم تو 24هفته نه يه هفته!ديشب خيلي براش دعا كردم ...بعدش كه رفتم پيش دكتر تا اومد معاينه كنه من خوب شدم!اين عادتو از بچگي داشتم سرما هم كه مي خوردم مي رفتم دكتر ،همچين كه پامو از خونه مي ذاشتم بيرون خوب مي شدم مي رفتم يه دونه بلوز مي خريدم جاي دكتر.به قول مامان هر وقت دلم خريد مي خواست مريض مي شدم.بدترين حالتش وقت يبود كه گلو درد چركي داشتم رفتم به دكتره مي گم گلوم چرك كرده از اين چوبا و اون چراغا مي نداخت تو دهنم مي گفت كو!من كه چيزي نمي بينم تو از منم سالمتري...اين يكيو ولي فك نمي كردم اين شكلي خوب شه ...كلي با دكي خنديديم...
6-م.ص دوباره امروز سر و كلش پيدا شد اونم قبل امتحان وقت يمن داشتم خلاصه هامو مرور مي كردم .اونم خواست كه مرور كنه حالا هي من بگم نه مگه اين پررو گوش مي ده برگه هامو گرفت خلاصه بخونه اين جوري خوند:الگوهاي تعيين كنسول ...لالايي هام يادت نره بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره ...خانوم ح اينا تو جزوه بود؟گفتم كه اين خلاصه ها به درد شما نمي خوره مي گه نه جالب شد بذار ببينم منم كه ديگه آب از سرم گذشته بود ادامه داد: لالا گلكم لالا كن دلبركم خواب پريشون نبيني اي گلكم لالايي پسركم چشماتو گريون نبينم دردونكم....مزاياي قوس هاي چند مركزي 1- فلان2-بهمان ....من آن ساحل نشين سنگم چه داني چه بر سنگ گذشته است...26ژوئن ورز جهان يمبارزه با مواد مخدر...مطالعات ويژه مخزن ....خط قرمز كنكور شنبه تا پنجشنبه ...روش قوس الاستيك ..زيبا ترين صداها صداي مادر،آبشار، صداي سكوت كوه، صداي ويز ويز مگش تو گوش دشمن تو وقتي كه خوابه....اينجا كه رسيد ديگه طاقت نياورد تركيد از خنده بعد مي گه يه سوال بپرسم ؟شما چه جوري درس مي خوني؟اينا چيه گوشه گوشه جزوت؟فقط مونده بود بهش بگم مزاياي راديو اينه ...(بهش گفتم تراوشات ذهنه ديگه!)...مونده بود مات ولي گمونم خوشحال شد كه موفق نشده باهام دوست بشه وگرنه تا الان ديوانه شده بود ....
7- چترمو قراره باز كنم خونه اون خالهه كه رفته مكه پسر خال جان تنهاست و امتحان داره.دخترشم كه كنكور داره...
8-متن اين كنار يه سرقته با اجازه صاحبش آقا امير
9- فقط يه دونه امتحان دارم آخرين امتحان بعدش يعني ليسانس مي دن بهم؟!گمون نكنم
عجب امتحاناي جالبي بود اين ترم آخري.
سه تاش كه كلا"پروژه بود و تنها كاري كه كردم سوت زدن بود،بماند كه تا شهريور بايد اندر يك سلول مجازاتش را بكشم.آزمايشگاه هم كه هيچي .چيزي فراتر از سوت زدن بود...موند امتحاناي وحشتناك درساي سخت كه سوتاشونا قبلنا زده بودم.تو فرجه هام كه قربون خودم برم با نواي ني زندگي مي كردم و اصولا"مخ برا درس كار نمي تونست بكنه با اون فشار مسخره!...رسيد امتحانا اوليش 4بعدازظهر بود بالاخره 6صبحش گفتيم بابا زشته اين درسه همش 20صفحه جزوه داره (دقيقا"25 برگ اونم با چه استادي!جلسه آخر بهش گفتيم استاد خسته نباشين گفت چند صفحه نوشتين؟يكي گفت 3تا يكي گفت 40تا ..برگه پاپكوي يكي از بچه ها رو برداشت گفت من معيارم اينه بايد 25 برگ بشه بشمار ببين چندتا شده؟خلاصه نوشتيم تا بشود 25.بماند كه وقتي فهميديم اون جلسه جلسه آخره چه شاخي در آورديم 13يا 14 ارديبهشت بود!!!)زشت بود اين درسو 20نشدن با مشقت خوندم و البت وقتي جناب دوست بهم زنگيد سر ظهري و يه خورده حرفيديمو منو از خفه شدن نجات داد و مشورتيدم باهاش مثل آدم نشستم درس خوندم رفتم سر جلسه عوض ساعت 4 ،4:20 شروع شد امتحان منم رو حساب جبري كه جناب دوست تعيين كرده بود و اون حس مسئوليتم كه قول داده بودم حتما"به پزشك خودمو نشون بدم و 5عصر بايد مطب مي بودم وگرنه ...تا ساعت 4:45 با سرعت نور هر چي بود و نبودو نوشتم يه سه چهار تايي ام سوال بود كه مشكوك بود جواباشو امداداي غيبي رو مي طلبيد ملتم كه تازه به سوال 2هنوز نرسيده بودن چه مي دونستن سوال 10 كه مشكل منه چي به چيه خلاصه ما بي خيال امتحان شديم پا شديم بريم ببينيم دكتر محترم چه خاكي بر سرمان مي ريزد...اونو گمونم 14-15بشم ولي بعدا"فهميدم كه آخر جلسه كلي بهشون خوش گذشته و همه جزوه هاشونا رو كردن و مشورت و اين حرفا و همه 20خواهند شد جز من!!!..روز بعد امتحاني بس وحشتناك بود كه ملت حتي با شنيدن اسم اين درس سكته مي كنن همون كه گفتم فقط 8نابغه +1ديوانه ،كه من نبودم .باور كنين، گرفتنش .خوندنش كه تا حاضر شدن جواب آزمايشم هيچ بود و بعد اون ولي خدا رو شكر خوشحال شدم نشستم خوندم ولي خوب 3-4ساعت درس برا اون امتحان!! رفتيم سر جلسه اينقدر اين امتحان راحت بود كه همون اول گفتم 20شدم رفت نشستم حل كردن كم كم ديدم نمي شه كه بابا اين ماتريس 5*5 بايد براش حل كرد چرا استاد همچين چيزي داده؟خودش گفت بيشتر از 3*3نمي دم بخوامم حل كنم كه فردا صبحه!يه كم فكر كردم ديدم نه رفتم به استاده مي گم اين جوري مي گه نه 5*5 نمي شه مي گم چرا ايناها ديگه اين يه درجه فعاله 5تا ديگش مي مونه بعد اونم گفت خودت كه داري مي گي برو بنويس تا آخر جلسه سرم همين جوري گرم بود.يه جاهام كه بي خيال اين سواله شدم رفتم سوال بعدي كه ديدم عجب جوابايي مي آرم نشست تكيه گاه 45متر!!!اين ديگه چه جورش بود هر چي چك كردم همه چي درست بود منم گفتم حتما"اين جوريه ديگه و كلي خنديدم به اون سازه اي كه 45متر نشست خواهد كرد!!اين امتحان تموم شد امتحان زيباي فرداشم با همين استاد بود.(خدمتتون كه هست بنده 3عدد درس معادل 10 واحد با يه بني بشر برداشتم نابغه).اومديم برم سر جلسه استاد ديدم خانوم فلان بيا ببينم رفتم مي گه اين شيطنتا چيه تو برگت كردي؟مي گم چرا مي گه خل بازي ديروزت چي بود؟خودت مي گه يه درجه فعاله بعد ماتريسشو5*5مي نويسي؟يك درجه فعال يعني ماتريس1*1 تازه من يادم افتاده كه چي بود و چي فكر مي كردم مي گم استاد گفتما يادتون كه هست اما نمي دونم چرا جور در نمي اومد بعد مي گه تو مگه ماشين حساب نداري چرا 2تقسيم بر 100رو نوشتي 200؟خوب بلد نبودي با دست حساب كني يه دكمه مي زدي گفتم استاد باسه همينه كه 45 متر نشست پيدا كردم؟مي گه بله اون 0.45 سانتي متره...كلي دعوام كرد كه هواست 6و5 اچرا؟منم بهونه هاي خودمو آوردم و نمره ها رو داد اون 8تا از 19تا 20 بودن من يه دونه17 !هيچ وقت اينقدر از گرفتن 17ناراحت نشده بودم .بعد رفتيم سر جلسه اين يكي!اين قدر سخت بود كه معلوم نبود از كجا سوالا رو آورده .تكونم كه نذاشت بخوريم .همه هم دلشون خوش بود برن بهش بگن بابا به ما لطف كن نندازمون ترم آخريم من مونده بودم اين يكي برگما ببينه چي مي گه؟(خدا به خير بگذرونه)
امتحان بعدي كه تاريخ اسلام بود و كتابشو اول ترم خريده بودم كه بابا خوشش اومد نشست خوندن شب امتحان رفتم مي گم بابا كتابمو بده درس بخونم فردا امتحان دارم،نگاه بابا برام از 10بار افتادن مقاومت سنگين تر بود...امتحان اونم با سوت زدن داديم رفت.بعدش سيستم بود كه هيچي نداشت مونده بودم اين چي مي خواد امتحان بگيره فقط يه نمودار بود و 6تا فرمول .نشستم بخونم 2ساعته تموم شد الباقي وقتم سوت زدم رفتم قبل حلسه گفتن حفظي يه نمره مي ده بقيش با اون فرمولاست ديدم وقت تنگه برا فرمول حفظ كردن نوشتمشون گذاشتم تو جيبم رفتم سر جلسه 7تا مساله يه جور داده بود.اين ديگه بيست رو شاخش بود فرمول فقط مي خواست كه تو جيبم بود اومدم درآرمشون حس كردم حفظمشون همين جوري نوشتم و كلي ذوق كردم به خودم كه چه راحت حفظشون شدم 6تا فرمول با اون همه شباهتو!از جلسه اومدم بيرون كاغذه رو درآردم بندازم سطل آشغالو كلي مسخره كردم خودم و كه برا چي نوشتمش كه يهو چشمم خورد به يه دونه d تو اين فرمولا همشونم اينو داشتن و من جاش انداخته بودم!!!در نتيجه فقط نمره 2تا سوالو مي گيرم خدا كنه نيوفتم!الكي الكي بدبخت شدم....
موند دو تا امتحان درست حسابي هر كدوم يه پا كنكورن!يكيش كه سه شنبست 254صفحه جزوه زبان اصليه كه كلا"دورشو خط كشيدم يه كتاب و يه جزوه خودم از آنجا هم كه تو امتحانا خيلي جو امتحان حكم فرما بود الان اصلا"حس خوندن اينو ندارم...
بعديشم كه باز با همون استاد گران قدره كه بنده فقط بايد آبروي رفته ام را بازيابي كنم پيشش وگرنه هيچ جوره امكان فارغ التحصيلي نيست! خوندن اونم مكافاتيه .آيين نامه هاي فما 357 و 100تا چرنديات ديگه داره ...همچين پوست كن....
از اين ورم اين نت كه قربونش برم همه جاش في لتره!هيچ جا منو راه نمي دن .اونم از وب آقا امير كه زد به سرم همشو بخونم .از اين دست نوشته هاي پر از انديشه و حرف حساب كه كلا"به درد من و حال و روزم مي خوره و با خوندنشون يه مدت آدم مي شم..چه مسخره بازيايي سرم درآرد اين اينترنت سر وبلاگاي اين آقا بماند .امروز اومدم برم ايميلشو بگيرم ياهو هم ناسازگار شده باكسمو باز مي كنه نشون مي ده ايميل دارم ولي صفحه رو باز نمي كنه .حالا هي من جون بكن اون انگار نه انگار ...عجب گيري كردما ...مسخره كرده منو اين نت...ولي من كشف كردم علت كجاست گمونم سروراي خودم مشكل داره فردا بايد برم بيرون ببينم چه خبره...آهان راستي يه بار من از يه كامي ديگه صفحه بلاگمو باز كردم ديدم پستامو با يه خط سياه از هم جدا كرده من اين خطه رو تو خونه نمي بينم تو قالبمم نداشتمش شماها چي اينجا خطي سياه مي بينين؟اگه هست بگين تو رو خدا برم درستش كنم...
تخت خوابيده بودم برا خودم تازه هم از سوت زدن دست برداشته بودم ،چون درعمق عميق خواب داشتم مي رفتم.يهو يه چيزي از آسمون افتاد تو صورتم ،منم كه سر قضيه سوسكا و مار گزديده و ريسمان سياه سفيد و اين حرفا طي يك لحظه ازرائيلو زيارت كردم . بعدش فكرم كار افتاد كه بابا اين به جونور نمي خوردا. بعد اون شجاعت وارد عمل شد دست را دراز كردم تا به چراغ برسد(كل اين كارا 1ثانيه هم نشد).با روشن شدن اتاق بنده يك عدد كارت پستال روي بالشم كنار سرم ملاحظه فرمودم ،بعد مونده بودم كه اين از كجا اومده و از آنجا كه من به اين خواهري زياد ابلاغ كردم كه از لوله بخاري اين اتاق اجنه در رفت و آمد هستند( براي ترسيدن او در نصفه شب و خنده خودمان)لذا اولين جاييو رو كه نگاه كردم لوله بخاري بود كه اتفاقا در پوشش هم سر جايش نبود.نصفه شبي به حضور اجنه ايمان آوردم ولي در ثانيه اي بعد با زدن نهيبي بر خود به ديوار بالاي سر نگاه كردم وبعد به قطعه چسبي كه روي كارت پستال بود. تازه اين جا بود كه يادم افتاد بذار ببينمش اصلا" .الحق كه بسيار زيبا بود اندرون آن هم نوشته خواهري به چشم مي خورد كه 24 ساله شدن را بر سرم كوبيده بود...طي دقايقي داشتم به عجيب الخلقه بودن اين بشر فكر مي كردم و اين كه چطور اين كارتو روي ديوار من نديدم!در همين اثنا يه موجودي اندر درونمان بيدار شد كه ...به سراغ خواهري رفتم با كلي ترس و وحشت بيدارش كردم مي گويم پاشو پاشو از آسمان برايم كارت رسيده .او هم التماس كه بابا بذار بخوابم ،و بعد از يك ربع اذيت كردناي من و چرنديات گفتن تازه گفت كه بابا من گذاردمش آنجا همان موقع كه جناب عالي در رختخواب مشغول سوت زدن بودين مي دانستم بالاخره روي سرت خواهد افتاد واميدوار بودم از ترس سكته كني كه نكردي بدبختانه!من هم موجودي ديگر از اندرونم بيدار شد و مشغول تشكر از خواهري شد و به او گفتم كه كارتت را بسيار زيبا انتخاب كرده اي كه گفت بابا اينو بعد ازظهر دوستم بهم داد منم گفتم باهاش يه بلايي سر تو بياورم مگر پولم را از جوي آب يافته ام كه براي تو كادو بخرم؟!سپس مكالمه امان را با زيبايي كه خاص خودمان است فقط، به پايان رسانده و خوابيديم .صبح بيدار شده مي گه جدا" خوشت اومد از كارته؟مي گم آري بسيار زيباست مي گه كاش بهت نگفته بودم مال خودم نبودا.يه ذره بيشتر ذوق مي كردي و بعد آن هم كلي سخنان زيبا كه چرا وقتي او بي هوش بوده از زير زبانش حرف كشيدم؟!
جناب دوست اين روزها بسيار خوشحالم مي كنه .همون موقع هايي كه انتظارشو ندارم مي آد.اين حساي شيرينو دوست دارم ولي يه چيزاييو باور ندارم يعني نمي خوام به خودم اجازه بدم كه باور كنم.دقيقا از شنبه پيش اگه اون شنبه نيومده بود...بهترينا رو توي زندگي خدا بهش بده الهي...
مامان مي گه اول تير اون سال ساعت 1ظهر ناهارمو كوفتم كردي .
اولين ساله بعد چهار سال كه روز تولدم سر جلسه امتحان نمي رم!
تولد من تولد همه خوبيهاست ؟!هست.
اون روزا كه مي گفتن برا اينكه تنهايي يه نفرو پر كني نرو سراغش يه روز اون از تنهايي در مي آد تو مي موني و حوضت بد جور مي خوره تو پرت....،مسخره مي كردم مي گفتم وا يكيو از تنهايي در مي آري اون حسي كه بهش منتقل مي كني رو خودت اثراي خوب خوب مي ذاره ولي حالا تنها اثري كه برام مونده يه بغضه و آهي به دنبالش ...
نمي خواهيم شايد كه باور كنيم ولي خيلي چيزا فرق كرده .حالا جاي حساي خوشحالي و ذوقو يه يغض گرفته اما اين بغضه هم قشنگه دوسش دارم ولي آهي كه پشت سرش مي آد تو گلوم بهم مي فهمونه كه من كاري نمي تونم بكنم باز به جرم اينكه مستقل نيستم! فقط بايد نگاه كنم و بشنوم كه ...كاش مي دونست همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم .فشاراي زندگي خيلي نامردن...كي مي تونه بفهمه چقدر از اين روي زندگي خوردم و جيك نزدم؟!
بايد از يه چيز خودمو محروم كنم ،دلم برا شهريار ،برا بازرگان ،برا پيروزي تنگ شده .خودمو دعوا مي كنم چرا بايد تنگ بشه؟دوباره داره با دل دعوام مي شه بدم مي آد از محبتاي بي چون و چرا .7سال پيش با خودم قرار گذاشتم به هيچ كس محبت نكنم مگه در جوابش امروز بعد 7سال هنوز ياد نگرفتم اين كارو.چرا دل سنگ نمي شه؟..اون هفته ديدم كه آرامشي كه دنبالشم پوچه .همين كه الان دارم همينه خود آرامش ،دارم دنبال چيزايي مي رم كه آرامشو ازم مي گيرن بعد توقع دارم كه به آرامش برسم؟دفتر مشقتو كاش مي شد ورق بزنم قول مي دادم هيچ جاش ننويسم دوست دارم عاشقتم...من بايد حسابدار مي شدم ،دلم مي خواست يه چيزو مي شنيدم يه جمله دو كلمه اي بدون فعل ولي از ته دل.نازك نارنجي نبودم كه شدم اينم از درداي اين دوره زمونه هست حتما"!!!چيزايي كه حتي دلو مي شکستن به دل من يه خراشم نمي تونستن بزنن ولي حالا حتي الماس بهم بدن تنها استفاده اي كه ازش مي كنم عين شيشه دلو مي برم .نقابو برداشتن من نرفتم ببينمش ...دلم سوخت ولي دماغشو نداشتم ديگه شايد سينما دوست ندارم كاش يه تئاتر خوب بود مي ديدم ولي نه ديگه دلم نمي خواد جايي برم .صفا از خانه ام رفته است.شايد كه مي ترسم سرم كلاه بذاره .مي ترسم آويزون بشم و حضور يه نفر داره منو مي ترسونه ،نكنه اون مي خواد چيزيو كه مال من نيست بدزده؟چرا نگران چيزيم كه مال من نيست؟حتي وقتي حس مالكيت بهش كردم خورد تو دهنم؟اين روزا از عدد سه بدم مي آد...
