دو روزپيش قرار بود من خروجي هاي پروژمو بگيرم برم سراغ طراحي سقفهاش.كلي جلوتر از برنامم بودم چون سه هفته شبانه روزي روش كار كردم،...من بيچاره از روز اول همه سازم زرد و قرمز و بنفش بود،اينا گفتن تنشاش زياده بكشش طرف زرد،حالا امروز مي گن زردا اقتصادي نيست و زيادي قوي مي شه،سعي كن بنفش كني...من كه از اول مي دونستم بايد بنفش باشه چرا اينا منو ترسوندن؟نشستم دونه دونه مقاطعو عوض كردم تا بنفش بشن...بعدش داشتم آناليزش مي كردم كه برق رفت و همه كاراي من رو هوا رفت!.گفتم باشه عيب نداره دوباره كه برق بياد از اول بنفشش مي كنم...برق كه اومد هر چي كامپيوترو زير و رو كردم خبري از فايل پروژم نبود كه نبود...يعني بودا ولي وقتي بازش كردم به تنها چيزي كه شبيه نبود پروژه من بود...دوباره از اول و ب بسم الله نشستم سرش...
نكته بعد اينكه آدم بره تو بيابون گم بشه ولي سر و كارش به محضر نيفته.مسخره ترين جايي كه تو عمرم رفتم محضر امروز بود...
هنوز بارون ،چرا تمومي نداره امسال؟هر چند فقط يه نم كوچولو بود با يه عالمه رعد و برق...
باسه با تو بودن يه آشيونه ساخته بودم
همه هستيمو رو اين ساختن باخته بودم
يه روز يه شكار چي تيراشو كمون كرد
پراي قشنگتو رو ابرا نشون كرد
گم شدي تو آسمون هراسون
ديگه شد دنيا باسم يه زندون ...
حالا آشيون چوبي قصه هاي بارونيش عبوسه،داره زير چتر بارون تن خيس لحظه هام مي پوسه...
"هيچ كس از مال و ثروتي كه دارد راضي نيست،ولي همه از ميزان عقل و شعور خودشان راضي هستند!."
دارم به خود سالهاي پيش نزديك مي شم ،حس بازيافته شدن دارم.از ديروز همه چيز برگشته سر جاش .اگر مي دونستم اين كار مي تونه اينقدر سرحالم بياره و خيلي چيزا رو برام زنده كنه حتما" زودتر دست از اين لجاجت برمي داشتم...
چهار اتفاق مهم كه بايد بهش اشاره بشه
چهار اتفاق مهم كه اگه بهش اشاره نشه خيلي بهتره
خلاصه اي از اخلاق و شخصيت كه بايد بهشون اشاره بشه
هنرپيشه اي كه براي بازي كردن نقش خودتون مناسب مي بينين.
1-چهار اتفاق مهم كه بايد بهش اشاره بشه:
الف-كودكيم و روزاش
ب- نوجواني
ج-جواني
د- روزي كه شروع كردم به نوشتن و بعدش و اتفاقاي اين دوره و مخصوصا" آدمايي كه باهاشون آشنا شدمو تاثيراتي كه تو زندگي ازشون گرفتم.
2-چهار اتفاق كه بهشون اشاره نشه بهتره
الف-خوب چون بابا ممكنه فيلمه رو ببينه ،تمام شيطنتاي كودكي و فضولي هاي نوجواني و ديوانگي هاي جواني و مثلا"عاشق شدنما نباشه كه بعد فيلم من زنده بمونم
ب-به دليل اينكه قوم و خويش و دوستانم ممكنه برن فيلم ببينن،اشاره اي به اين وبلاگ نشه بهتره
ج-اصلا" هم دوست ندارم اون چيزاييو كه تو ذهنم دارم بهشون فكر مي كنم نشون بدن
د-يه حركتم تو 10سالگي كردم كه خوب نشون ندن كه بد آموزي داره...
3-خلاصه اي از اخلاق و شخصيتتون كه بايد بهش اشاره بشه
اصولا" نويسنده ها و فيلمنامه نويسا بايد مطالعشون زياد باشه .بعدشم كه من كه نرفتم بگم بيا فيلم منو بساز خودش خوشش اومده مي خواد بسازه ،لذا وظيفه خودش كه بره مطالعه و كشف و تحقيق كنه در رابطه با شخصيت و اخلاق من.شما هم كه خوب اگه من بخوام بگم اخلاق و شخصيتم چه جوريه كه ديگه مزه نمي ده برين فيلمو ببينين...پس ديگه توضيح لازم نيست دونقطه دي.
4-هنر پيشه اي كه برا بازي در نقش خود مناسب مي بينين
چارلي چاپلين يا رامبد جوان.ولي چون من خانومم و اونا نيستن لاله صبوري.اين خانم من به شدت حس مي كنم شبيهشم ،هم ظاهري هم باطني.اينو اون موقع كه با مهران مديري طنز بازي مي كرد اسمش مريم بود كشف كردم ...
و اما منم بايد دعوت كنم؟کیانا و مژده و یاسی دعوتن...
حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام
فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگويم که خسته ام
بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق
اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
نه خير تا اين پروژه از آب و گل بخواد در آد بنده احتمالا" به جاش مي رم زير خاك.هر روز يه جاشو درست مي كنم سر يه چيزي گير مي كنم كه تا حالا تو عمرم نديدم بعد با كلي خودكشي و دوستان و باقالي ها و فسفراي مغزي شكستش مي دم يه قدم مي رم جلو .باز فردا همين آش و همينه كاسه...جديدا" هم كه موندم سر 74تا تركيب باركه يه عالمه ضريب جور واجور مي خورن،يكي مال كاهش مقاومت ،يكي مال افزايش بار ...قاطي كردم 25تاشو بيشتر نمي تونم بنويسم ...كو تا 74!...مخم تموم شد بسكه فكر كردم...
امروز 5ساعت نشستم يه گوشه و تكون نخوردم!ديروزم 14ساعت فقط پاي كامي نشسته بودم و اين گوشي تلفن به دستم.قرار بود بكوبيم يه سر بريم پايتخت ديدن استاد پروژه ،ولي از آنجا كه دانشگاه خودمون رفتن تعطيلات ،ما هم مشكوك به تعطيل بودن اونجا بوديم و نرفتيم بعدش زنگيدم به استاده كه مثلا" بپرسم دانشگاشون بازه يا نه ، تنها سوالي كه نپرسيدم همين بود،همشم تقصير خودش بود من بهش گفتم جناب دكتر يه دونه سوال كوچولو بپرسم؟اونم گفت بفرماييد بعدش 140تا سوال پرسيدم دلم خنك شد...
بعدشم اينكه كشف اينجا به دست خواهري تقصير خودم بود،ولي خوب عيب نداره مگه من اينجا چي نوشتم؟!آب كه از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب ،شايد اگه يكي دو ماه پيش اين جوري مي شد ،جمع مي كردم مي رفتم ولي الان نچ...حذف اينجا كاري نداره ولي دوست دارم اينجا رو ،دوستامو .اگه برم بي خيال دوستامم بايد بشم ...چه روزايي كه با اين صفحه زندگي نكردم،بچم تازه داره يه ساله مي شه بعد من ولش كنم برم؟!نچچ...قبلنا كه نامه هاي پيمانو داشتم ،يافته بودشون بعد ازش مردونه قول گرفتم كه نخونتشون،اونم گفت من چي كار دارم به شما..بعد الان يه چيزي كه مي شه مي گه اينو پيمان تو فلان نامش اين جوري برات نوشته بود...قولاشم به درد خودش مي خوره...بي خيال نبايد اين جوري ميشد كه شد...
پ.ن:يادتونه تو اون قالبم يه خطه بود كه يكي مي ديدش يكي نمي ديدش از جمله خودم؟!امروزم تو اين قالبه يه سري خط كه من نذاشته بودم با چشماي خودم ديدم.اولش شاخ در آورده بودم كه اين خطا از كجا مي آن و احتمالا" موجودي هستن كه يه مدت بعد زدن قالب رشد مي كنن!تا كشف كردم دليل اينا ورژن اينترنت اكسپلوره.من خودم از IE7استفاده مي كردم تا امروز عصر...بعد كه دوباره اومدم رو IE6 اين خطا رو ديدم و الان بعد 5-6 ساعت يافتم چه خبره...خلاصه اگه فكر مي كنين اين خطا زشتن من حوصله دستكاري ندارم ،اكسپلوررتونا ارتقا دهيد،تا وبلاگ منو زيبا ببينن!...زياده عرضي نيست!
بدجور حس مستاصلي و دموندگي بهم داد،وقتي خودش نمي خواد از اين فاصله جلوتر بياد و من چيز خاصي نمي دونم چه طوري مي تونم آرومش كنم؟...
اين وبلاگم كه به سلامتي توسط خواهر جون خانومي كشف شد،من كه بهش مي گم فردي بعد داد ملت در مي آد كه چرا؟همينه ديگه...اين كشف با ضبط همراه خواهد شد آيا؟...
طبق معمول قوم تاتار جمع شده بوديم دور هم .يكي از اين قوم كه صاحبخانه بود قوم الظالمين خود را نيز دعوت بنموده بود.دختركان خاله با دختركان فاميل قوم الظالمين اونا نشسته بوديم ،يكي از اون قوم ها به نظر من آشنا آمد ،بهش گفتم تو فلاني نيستي؟گفت چرا همونم .بعد بحث اين شد كه از كجا من آدرس اين بنده خدا رو دارم ،منم گفتم كه اون موقع كه دنبال آمار فلان پسره بوديم با دوستان اسم و عكسو مشخصاتي ديدم كه عين مال توهه ،بعدشم شروع كردم ازش گله كردن كه اوني كه ما دنبال آمارش بوديم پسر فلان و بهماني بود،تو چرا تو ليست دوستاي اوني؟اونم هي پرسيد كه خوب چه جوري بود،كجا چه كرد و اينا ...منم همه آمارو گذاشتم كف دست مباركش با كلي فحش كه نثار پسرك كردم.آخر سر خانوم در اومده مي گه طرف پسر خالمه ،نگاه كردم ديدم مامانشم در فاصله اي كمتر از يه متري من نشسته...كلي سرخ شدم ،سفيد شدم..ديدم چاره اي نيست مجبور شدم خاطرات آشنايي با اون شازده رو مفصل براش تعريف كنم تا برا خودش قصه نسازه و ...برا شما هم بگم يه موقع حواستون جاهاي بد نره...اين آقا زاده و دوستش زمان كنكور با ما كنكور داشت،كتابخونه اي كه مي رفتيم طبقه بالاش خانومانه بود و طبقه پايينش مردانه !!هر روز ايشونا و ما همو ملاقات مي فرموديم چون قفسه كتابا هم طبقه پايين بود و ما هم كه اصلا"عادت نداشتيم بريم سراغ كتابا!...بماند من تا پارسال ايشونا رو نمي شناختم فقط به قيافه مي دونستم كه از بچه هاي كتابخونه ان ،تا يه بنده خدا پيدا شد و ما رو روشن كرد كه بابا اينا از بچه هاي نيك روزگارن و بيا تو دانشگاه ببين چه قده آقان...منم كه چيزي جز كرم و شيطنت از اينا نديده بودم ،خلاصش با اين بنده خدا و اون دوستم رفتيم تو كار آمار گيري...تا من تو يه سايت دوست اين آقا زاده رو پيدا كردم و فهميدم كه بابا اين كه همسايه پشتي خونه مامان بزرگه است!...بعدشم رفتم تو پروفايل اين شازده و تنها دختري كه تو ليست دوستاش بود همين خانومه بود برا همينم اسم و آدرسشو حفظيدم كه برم ببينم كيه! تا امروز كه دختر خاله معرفي كرد ايشون فلاني ان...
نكته بعدي اينكه نشستم دارم پروژمو مدل و اين حرفا مي كنم ،بعد كه آناليزش كردم اول قرمز شد، بعد آبي ،بعد سفيد،بعد بنفش..داشت سبز مي شد كه همش errorداد كه بابا اين سازه الانه مي ريزه ...كلي غصه خوردم كه اي بابا اگه سبز شده بود الانه تو اين مرحله كارم تموم بود،بعد اومدم ببينم ايراد كار كجاست...فهميدم كه تيرها و ستونهاي بتني رو بدون آرماتور مدل كردم.دريغ از يه دونه ميلگرد كه تو اين سازه من به كار برده باشم!...استاد يه درسمون مي گفت اين پيمانكارا ميلگردا رو موقع كار دو در مي كنن و يه خط در ميون استفاده مي كنن،اما فك نكنم ميلگردا رو موقع طراحي استفاده نكردن سودي به جيب من داشته باشه،به نظر شما انگيزه من از اين كار دزدي بوده؟!...
به درد قضاوتم مي خورم ،اين متهمه اگه يه ريزه باهام راه بياد همچين صورت مساله رو براش پاك مي كنم،خودشم بمونه...
اون وقت اين اومده به من مي گه بيا تو دانشكده تدريس كن!اونم چي تحليل و فولادو...مي گه خوب مي دوني چه جوري يه چيزو بچپوني تو مغز اوني كه بايد ...خدا رو چه ديدي شايدم رفتم!
هميشه صميميت برام غريبه شدنو به همراه داشته،نمي خوام اينجا هم همين وضعو پيدا كنه پس مجبورم غريبه بمونم تا بعدا"غريبه نشم...
يه جورايي بدم نمي اومد اگه برا من بود...
با عوض كردن جاي ميز راديو هم قهر كرده آنتن نمي ده ،طفلك عادت داشت كنار پايه ميزه بخونه براشم مهم نيست كه منم به صداش عادت داشتم،ديگه نمي خونه اونيو كه بايد بخونه...
امروز مي گن 15شهريوره.
آخه من كي پروژه هامو تحويل بدم كه تا قبل 15ام مدركم مهر خورده باشه؟!وقتي تاريخ تحويل يكيشون 20/6و اون يكي 31/6 زده شده من چه جوري تا قبل 15ام برات مدرك بگيرم؟هان؟!
پ.ن:برا این امتحان ما باید سه سال بعد از تاریخ مدرکمون سابقه بیمه و کار داشته باشیم٬مبنای سالشونم شمسی ٬قمری٬ میلادی نیست.از روزی که تو اون سال امتحان گرفتن محاسبه می کنن.همین جوریش این سه سال ما به خاطر امتحان ارشد احتمالا" می شه چهار سال بعد اگه واسه یه تاریخ که دو روز این ور اون وره بخواد بشه ۵سال دیگه هیچی ...
بالاخره نمردم و برگشتم.سلام سلام سلاممم خوبين شما؟عارضم به خدمتتون كه بنده ساعت 3رسيدم و اصلا"هم تا رسيدم نچسبيدم به اين كامي ،باور مي كنين كه مگه نه؟،بعد اومدم كلي پستايي كه اين روزا تو ذهنم نوشته بودم و روونه چشماي شما كنم ولي هر چي نوشتم ديدم نمي شه ،لپ كلام حس مي كنم نوشتن يادم رفته...اينش كه خوبه اومدم وبلاگا رو بخونم نمي دونستم از كجا شروع كنم...درنتيجه پشيمون شدم پريدم حمام بعدشم خوابيدم ،الان كه بيدار شدم گمونم مخه برگشته سر جاش . يادم اومده چه شكلي مي شه نوشت...كلي ترسيدم كه نكنه از سرم پريده باشه ؟!!!!
نكته بعدي اينكه اين دخترك درون گمونم تا يه يه سالي خواب باشه ...
چهارشنبه10/5/86
غروب:حال و هواي قطارو دوست ندارم خفه است ،عين سلول انفرادي مي مونه،بدتر از اون نمي شه راننده رو ديد،اينم كه يه قدم جلو جلو مي ره يه قدم عقب عقب بر مي گرده...
شب:خواهري انگاري باورش شده حبسش كردن ،حرف زدنش قاطي شده ،هر 5تا كلمه كه مي گه 6تا تپق مي زنه...
قطارم جاي خوبيه مي شه خوابيد توش!!!!حالا كي شب مي تونه بخوابه؟من عادت ندارم -ساعت 10شب اون دنيا بودم-...
پنجشنبه 11/5/86
صبح:ساعت 8بابا:بدو بيا پايين نيم ساعت ديگه مي رسيم!و تا ساعت 1ظهر هر موقع مي گفتي بابا كي كي مي رسيم خسته شدم؟مي گفت نيم ساعت ديگه...
ظهر :ديدن راه آهن عين ديدن فرشته بود...بپر هتل...
عصر:كي بخوابه؟
شب:رستوران هتل ،شلوغي بچه ها ..ااااا اينا شبا برنج نمي دن ،من شام دوست دارم ،دلم مي خواد شبا زرشك پلو بخورم ...من برنج مي خوام ،نمي دن...نمكاشون عوض اينكه شور باشه تلخه!.زعفرونشون عوض زردي سبزه چرا؟اينا كه معدن زعفرانن!
ساعت 10:حرم،حس و حال خاص خودش ،فقط به سلام عليك و احوالپرسي رسيدم...مامان مي گه نرو جلو اطاعت مي كنيم و مي شينيم همون جلو ها...خواهري نگران پول برق اينجاست!!!مردم چه سر و دستي مي شكنن برا زيارت!نه از اون سر و دستا ها از اين سرو دستا...خانومه مثلا"رفته زيارت مي آد بيرون نه روسري براش مونده نه چادر...كلي آدم بنفش دارن مي كشن بيرون...امان از دست بعضي ها...يكي اون طرف داره جريان رسيدنش به ضريحو با ولع برا همراهاش تعريف مي كنه...عمليه نمي تونم توضيح بدم ،خودتون تصور كنين ديگه كاربرد بازو برا اين روزاست حتما"!...
ساعت 1:جنازه ها به خواب مي رون
جمعه12/5/86
8صبحه و من منتظر صبحونه.خودمم نمي دونم چه شكلي اين وقت روز بيدارم؟!
بعدش بيرون و گردش.عين آدم نديده ها مي مونيم ،نمي تونيم چيزي بخريم همش هواسمون به ملته،هر كدوم يه جورن كه بايد كاويدشون...ساعت 12كلافه مي شيم از گرما بر مي گرديم...
بعد از ظهر با تور هتل روبرويي مي پريم بند گلستان ،وكيل آباد،طرقبه..نهايت خوشي من.....دوست مي دارم اونجا رو ،آب و هواشو ،مسيرشو.خاطره هاشو...امامزاده ياسر ناصر كلي جالب بود ،كوچه پس كوچه هاي دور و برش هوايي مي كرد آدمو...خواهري مي گه چرا اينا تو شهرشون گشت ارشاد ندارن پس؟چرا اصلا"پليس ندران؟از اين حانوماي كنار خيابونم ندارن كه ..باغ وحش بعدش و گرگايي كه اصلا"عين خيالش نيست پول دادم كه ببينمش ،تخت خوابيده...ساعت 7مي شه و كم كم همشون خوابشون مي گيره ،ما رو هم پرت مي كنن بيرون...
شب:پشت پنجره،تابلوي روبرويي نوشته هواپيمايي آسمان...اي خدا بازم كه هوايي كردي منو...مامان اينا نمي ذارن به حال خودم باشم ...شبو زود مي خوابم...
شنبه13/5/86
نشد كه 8صبح بيدار باشم...مامان اينا مي رن سي خودشون ،خواهري سي خودش منم مي خوابم ...اينا كه مي آن من پا مي شم مي رم برا خودم ول گردي...تو خيابون داغ ساعت 11 ،به نحسي 13 فكر مي كنم و با ديدن تسبيح فروشيا يادم مي افته روزاي دبيرستانو...يه روزنامه فروشي چرا تو خيابون به اين بزرگي نيست؟منم كه نيست روزنامه خونم!گير دادم پيدا كنم يه دكه روزنامه فروشي...يه دونه با كلي مصيبت پيدا كردم...
عصر:با همون تور روبرويي مي ريم فردوسي،يه خانم آقاي اصفهاني همراهمونن ،بسيار دوست داشتني ،از اين پيراي سر حال كلي خوشم مي آد،اونا بليط نمي دن چون بيشتر از 65سال سن دارن...آرامگاه اخوان ثالث...چه قدر تنهاست ...دل كار خودشو كرد،دوست شدم با اون آقا خانم پيره.مي ريم يه مجتمع تجاري توش گم مي شيم...اومدنه خانم پيره مي گه ما كه نفهميديم سرش كجاست تهش كجاست كاش شما رو گم نكرده بوديم مي شدي راهنمامون..من مامان باباي خودمم گم كردم،مي خواستم شما رو راهنمايي كنم؟...آخر سر خواهري گير داده كه اينجا دوتا در ورودي بيشتر نداره و من در حال اثبات چهار دره بودن اينجا ،مهم ترين دليلمم اينه كه اينجا دايره ايه و متقارن!..پيروز شدم...
شب ساعت 12زده به سرم برم حرم،همه خوابن ،يه نگاه به خيابون مي كنم يه نگاه به مامان اينا ،بندگان خدا خستن خودم برم؟بيدار شن مي ترسن،خودم اون بيرون مي ترسم به قول بابا شهر خودمون نصفه شب بيايي بيرون هيچ كس نيست كه امنيتتو به هم بزنه ولي اينجا الان همه بيرونن..بالاخره بابا رو بيدار مي كنم جفتي ميريم حرم...آخ جونم ...يارو تو پذيرش گمونم شاخ درآورد من از صبح بيرون بودم چه جوري الانم بيدارم...بد جور نگاه كرد...دل خوش اينم كه الان دير وقت تره حرم خلوت تره ولي زهي خيال باطل...امشب خيلي شلوغ تره ... مي رم يه گوشه مي شينم زيارت نامه مي خونم ،اين آدابي كه اينجا نوشته و كي رعايت مي كنه؟با اين درهم برهمي؟خانومه بغل دستم انگليسه زيارت نامش خيلي با نمكه هر كاري كردم روم نشد ازش بگيرم نگاش كنم ،خيلي حرف زد ولي من فقط فهميدم كه گفت سالي يه بار مي آد پيش امام رضا ...با هم مي ريم به يه ستون اون كنارا تكيه مي ديم يه خانومه بغل دستم داره دعا مي خونه ،گوش مي كنم و باهاش دعا مي كنم چه حالي داد...الان بايد آرزو كنم دعا كنم ،باز من موندم و بي آرزويي،مامان بابا،خواهري ،داداشي،مژده ،ريواس تنها كسايي بودن كه به عقلم رسيد مي شه براشون دعا كرد،دارم مردمو نگاه مي كنم يه خانومه رو از لاي جمعيت مي كشن بيرون ،داره خفه مي شه مي برنش پيش دكتر...بنفش بنفش بود ،يكي ديگه داره چادرشو دور گردنش گره مي كنه و با يه سري دعاها كه زير لب مي خونه مي ره جلو..من نگاه ضريح مي كنم باهاش حرف مي زنم ياد اميرو ياس مي افتم و رز سفيد موندم با اين اسما بيچاره امام رضا و اين بنده اي كه اومده دعا كنه...تا حالا زائر اين جوري داشته يعني؟..اين آقايون آرامش آدمو مي ريزن بهم يهو با هم صلوات مي فرستن همچين كه آدم مي ترسه...محمد رضا و امير و گلين و ماركوشو دارم تو ذهنم دوره مي كنم خانومه داره دعاي صاحب زمان مي خونه.خودم خندم مي گيره وقتي مي گم امام رضا اين سمن اگه دردي ،مشكلي داره براش حل كن تا دوباره دست و دلش به نوشتن بره...باز فكر مي كنم امام رضا طفلك امشب گير كي افتاده ...آخر سرم مي گم ببين من كه اينا رو نمي شناسم ولي خوب هر كدوم يه جو گيرن كه خوب مي شه اگه نباشن...هر چي فك مي كنم بيرون از نت كسي نيست كه براش دعا كنم ...بر مي گردم تو وبلاگم سعيد الهي و اون يكي سعيد،يهو ياد سميرا مي افتم...بازم چشممو مي دوزم به دستايي كه دارن ضريحو لمس مي كنن،يه خانومه چه با نمكه از اين چيزا كه خادما دستشونه گرفته دستش يه ميله زده بهش دستش دراز شده از اون عقب مي زنه به ضريح بعد مي آره مي ماله به دستو صورت خودشو همراهاش...حداقل يه لحظه لبخند مي زنم...دارم خفه مي شم مي رم بيرون ولي اينجام انگار قرار نيست بغضم نجات پيدا كنه...خانومه عربه و دنبال يكي مي گرده بتونه زبونشو بفهمه،فكر مي كنم به اون همه عربي كه خوندم و هيچيش به دردم نخورد...بابا مي آد ،مي ريم تو صحن اصلي نزديك اذانه و كبوترا بيدارن...يه گوشه مي شينيم برا نماز،يه خانوم آقاهه با يه جفت دوقلو مي آن چهره آقاهه چه قدر آشنا مي زنه البته با كلي تغيير،كبوترا چه قدر با مزه ان ،باز هاج و واج مي شم...امام جماعته داره دعا مي كنه و من يه دور ديگه شروع مي كنم..مي مونم اين وسط پدر مادر يه دوست چرا اومدن به ذهنم،اون وسط هواي وب نويسي بد جور زده به سرم...بعد نماز بر مي گرديم خونه...
يكشنبه14/5/86
صبح من دنبال يه سري كار...مامان اينام سي خودشون...من يه حس غريب هنوز دارم ...تو خيابون كه دارم از جلو حرم رد مي شم باز مامان باباي اين دوست و خودش مي آن تو ذهنم...جلوي باب الجواد مي ايستم و با همون زبون خودم با امام رضا حرف مي زنم...همه راه به مشكلش دارم فك مي كنم كه چي مي تونه باشه؟..كاش حل بشه...
ظهر :مي رم هتل اون خانوم آقاهه امانتيشونا بهشون بدم ،چقدر با مزست خانومه...
عصرم كه به خريد و گشت و گذر چهار نفره گذشت...شب مامان اينا مي رن حرم من اما ديگه كم آوردم خوابيدم، نخوابيدم كه نشستم پشت پنجره و نگاه هواپيمايي آسمان كردم،چه خاطره ها با اين شركته داشتم...تو شهر اينا چه قدر زود صبح مي شه چه قدر زود شب مي شه...
دو شنبه 15/5/86
آماده باش برا برگشت...تا غروب تو كوه سنگي خوش گذرونديم و اين دخترك درونو آزاد گذاشتيم هر چه آتيش در چنده داشت سوزوند بعد خوابيد گمونم تا يه يه سالي بيدار نشه...شب باز قطار...چه قدر من از قطار يهو خوشم اومد...خواب و فيلم و آهنگ و فكر پروژه ها ...تا ساعت سه سه شنبه ظهر كه رسيديم...اين بود ظاهر سفر نامه من...
من نيستم نذارين وبلاگم خاك بگيره ها من حساسم(جون خودم)بياين اين خاكاشو رفعت و روب!كنين....دست نوازش بر سر طفلكش بكشين غصه نخوره از دوري من ...
اميدوارم دق نكنم ...اگه از دوري اين جا دق كردم مردم حلالم كنين....
خوب به صف شين دونه دونه ببوسمتون .آقايون اون ور لطفا"...
خوب ديگه خداحافظ
باي باي....
...يه جاشم اون كارشناسه بهش برگشت گفت آقاي قلعه نويي ادبياتتو درست كن اگه مي خواي همچنان مربي بموني...كلي خوشم اومد اينقدر بي پرده حرف مي زدن...بماند كه قلعه نويي با ادب هم جوابشو داد...
از اون ور اين بحث خبري شبكه دو! با اين فوت رئيس خبرگان ...يارو رو آوردن از خوبي هاي خدا بيامرز بگه بعد اون همه تعريف كرد ازش كه من يكي داشتم خر مي شدم يهو زد همه رو خراب كرد...
تو زموني كه پيامبر بود خوب ساده زيستي يعني لباس مندرس و اينا بود ولي الان كه ديگه اينا معني نداره ،مگه خودشون نگفتن به اقتضاي زمان رفتار كنيد؟آخه رئيس خبرگان مملكتو آدماي بي بضاعت بيشتر مي بينن يا جامعه بين المللي كه ...شيك بودن و تميز بودن با ساده زيستي يعني تضاد داره؟كه يارو ذوق كنه به اينكه كه كفشاش اين قدر كهنه بوده كه همين رهبر كه اون وقتا رئيس جمهور بوده براش كفش بخره و بگه بايد اينا رو بپوشي و اونا بايد برن موزه!...خوشم نيومد...
تحويل پروژمون شده 20 شهريور،تازه دفاع هم داره،بعد من اينا رو بايد امروز بفهمم؟!...
به اين مي گن خواستگار با شعور،مي گه اگه خواستمو خواستي ...كلي حال كردم با اين جملش...
پارسا پيروزفر تونست منو بشونه پاي تلويزيون،بچگياش چه قدر باحال تر بوده ها.كلي دلم براش تنگيده بود...
آرامش اين كوچه ها رو مي دونم كه تو هيچ جاي دنيا نمي يابم.اين بار توشون گم نشدم.خوب مي دونستم كجا بايد برم كوچه بعدي،فقط وقت كم آوردم به كوچه ياس بنفشا نرسيدم ...عوضش يه دونه از خط خطي هاي ذهنم صاف شد.حالا فقط مونده سه تا ديگه ...
اين بارونم كه ديده ما ازش خوشمون مي آد ول كن نيست ديگه!خدا بي خيال...
حس اين هشتم با حس هشتماي پيش زمين تا آسمون فرق داشت...كلي عرفان توش بود...
روز پدر
و اما من و پدر محترم ،هر چند اين دو روزه باهاش قهر كردم تا شايد ياد گرفت ديگه سر من كلاه نذاره،مي دونم كه ياد نمي گيره،ولي خوب احساس خطر مي كنم آقا تازه ياد گرفته به جاي منم تصميم مي گيره!اين يه فقره رو ديگه هيچ وقت نداشتيم...آخر سرم منت كشياش كار دستم مي ده و باز خر مي شم ...
ولي خوب اينجا كه مي تونم تبريك بگم و ازش تشكر كنم؟بابت بودنش ،داشتن دستش تو دستم،بابت قلب آرومش،آغوش پر از مهرش كه هميشه آرامشو بهم هديه داده.بابت اطميناني كه بهم مي ده وقتي كه مي گه تو فكرشو نكن اون با من.
و ازش معذرت خواهي كنم بابت همه بد اخلاقيام ،بد عنقيام،لوس بازيام،بابت معده دردي كه دليلش من بودم چون خودخواه بودم و آبم با راننده سرويس تو يه جوب نمي رفت دوره راهنمايي و تو راه مدرسمون يه چارراه بود كه بسيار وحشتناك بود هيچ قانون و نظمي ام نداشت،بدون بابا ازش عبور نمي كردم،هر روز صبح نيم ساعت دير رسيد سر كار بعدازظهرم مجبور بود نيم ساعت جلو مدرسه من رژه بره تا خانوم خانوماش تعطيل بشه بعد ناهار خوردنش بيافته ساعت 5بعد ازظهر وبنده سه سال تمام پدر جانواين جوري كچل كردم و آخر سر معدش مريض شد،البته خوب شد الان ديگه.
بابت همه خواسته ها و ناخواسته هايي كه برا تو سخت بود ولي هيچ وقت نذاشتي من كم بيارم .
معذرت مي خوام كه همه چيو ازت ياد گرفتم جز دقتو فكر كردنو آرامشو .
معذرت مي خوام بابت همه كچلك بازيا كه تو بچگي سرت درآردم .بابت اون روز جمعه اي كه بالاخره طاقت نياوردي و يه سيلي خوردم ازت برا بار اول و آخر ...چقدر مهربون بودي نزديك بود خودتم باهام بزني زير گريه .بعدش ورم داشتي برديم پارك،اولين و آخرين باري كه باهات رفتم پارك.پارك شهر هنوزم اونجا رو دوست دارم ولي هيچ وقت ديگه جرات نداشتم پامو بذارم توش...
يادم نمي ره هيچ وقت تو تنها ترين تنهاييام توبودي كه كنارم نشستي و به چشماي خيسم نگاه كرديو فقط دستمو تو دستت نوازش كردي،ولي هيچ وقت نپرسيدي چرا اينقدر نازك نارنجي شدم ،شايد خودتم مي دونستي برا اون كارا هيچ تو جيهي جز ديونه بودنم ندارم...
حلقه اشك تو چشات وقت مرگ بابات ...خيلي اون روز خوشحال شدم چون نگران اين بودم كه اگه اين همه دردو بريزي تو خودت چه جوري مي خواد سريز بشه..
يادم نمي ره اون روزا كه دنبال كار چشمم بودي ،اون وليعصر نوردي تا جردن هميشه برام خاطرست ،يادم نمي ره روزيو كه تن دادي به خواست دختركت ولي نگرانش بودي و بهش نگفتي عوض اينكه به 20درصد موفقيت فكر كنه بدونه كه 80درصدم ممكنه نشه.همه نگرانياي اون روز مال تو تنها بود من اگه مي باختم ،خرد مي شدم ،مي شكستم ولي مي خواستم همون 20 درصدو امتحان كنم .جلومو نگرفتي با اين كه مي دونستي اگه بخورم به بن بست همه بدبختياش مال تو مي شه .
يادم نمي ره روزي كه تواتاق عمل راهت ندادن و گفتن فقط مادرش مي تونه بياد و تو ناراحت بودي كه چرا اينا نمي فهمن تو برام هم مادري هم پدر.اون موقع كه اومدم بيرون تا گوشواره هامو بهت بدم،وقتي دستم تو دستت گير كرد،خودم داشتم خفه مي شدم ولي تو رو كه ديدم ديگه هيچي مهم نبود ،مهم اين بود كه تو هستي حتي اگه اين بيرون...اون 24ساعتي كه انتظار كشيدي تا من چشمم باز شه ،آخرين باري كه ديده بودمت همه موهات سياه بود ولي بعد 24ساعت تا چشممو باز كردم اولين چيزي كه ديدم گوشه هاي موت بود كه سفيد شده بود....هنوز موندم كه چه جوري تو 24ساعت اين همه پير شدي؟چقدر حرص خوردي همش واسه خاطر من ،اما نذاشتي آب تو دلم تكون بخوره...ديگه چه جوري مي تونستم برات از تنهايي و دل تنگيم بگم؟!اگه من تنهام پس تو چي ....
ممنونم كه هميشه اين حسو بهم دادي كه تا تو هستي آب از آب تكون نمي خوره..من هنوزم از موي سفيد تو خجالت مي كشم..
ممنونم كه هميشه كوه پشت سرم بودي و محكم بهت تكيه كردم.
ممنونم كه هميشه فهميديم و باهام كنار اومدي
ممنونم بابت همه اعتمادي كه بهم كردي و اجازه دادي تا خيلي جاها برم
ممنونم بابت اون اجازه اي كه آبان 82بهم دادي و بعدش كلي جلو همه ازم دفاع كردي .و گفتي كه اين خواست خودت بوده...
ممنونم بابت همه اون همراهيات روزايي كه سخت ترين روزاي زندگي جفتمون بود.
ممنونم از اينكه الان كه نگاه مي كنم تو تمام زندگيم رد تو و حمايتتو مي بينم
اين روزا خيلي ازت دور شدم ولي بازم چيزي عوض نشده،هنوز وقتي سرمو مي ذارم تو بغلت شايد ديگه گريه نكنم تا سبك شم شايد ديگه برات جز چرت و پرت نمي گم ولي وقتي پا مي شم همون حسو دارم سبك سبك...
فقط كاش سرم كلاه نذاري،كاش باور كني اين دختر تو فقط برا تو نيست كه 24ساله شده و برا بقيه هم همين سنو داره.كاش نمي گفتي من حق ندارم اشتباه برم...كاش نمي گفتي خطم مي زني.خيلي سخته...كاش خرم نمي كردي...كاش اون اعتماديو كه تو همه زندگي بهم داري تو كاراي شخصي خودمم داشتي و مي دونستي كه من برا خودمم مي تونم به خوبي تصميم بگيرم ،مي تونم به خودم كمك كنم همون جوري كه به تو كمك مي كنم...كاش جاي من تصميم نگرفته بودي به اين بهونه كه تو صلاح منو مي خواي...
پدرنازنينم ،بابايي خودم روزت مبارك، دلم مي خواد هميشه سايتو بالا سرم حس كنم .گرماي وجودتو دوست دارم...
من خودم اگه برم يه وبلاگي بعد ببينم ساعتي يه بار يه رنگ مي شه ،بد جور باهاش تا مي كنم ولي شماها خيلي مهربونينا!اين بار بايد تبريك بگين چون من به اون چيزي كه مي خواستم رسيدم.بهتون اين مژده رو مي دم كه اين جا حداقل تا آذر ماه همين شكليه.همينه ديگه نتيجه فكر كردن آن لاين اين مي شه كه شماها هي ببينين من چه سازايي مي زنم.
پ.ن:
امير:آمار گرفتم ديدم خداكثر زماني كه با يه قالبي كه خيلي دوسش داشتم دووم آوردم 4-5ماه بوده ،حساب كردم گفتم اين بار مي شه آذر...
ياسي: مردم با خوندن كامنتت،خيلي وقت بود غلط املايي نديده بودم ها...كاش اون بلاگفاشم بر مي داشتن بعد شيك تر مي شديم.
ريواس:والله چون سرم خيلي شلوغه اين جوري مي شه هر روز مي شينم يه گوشه از احساساتمو پياده مي كنم سر اين بيچاره .كار و زندگي نداشتم كه يهو مي نشستم اونيو كه مي خواستم در مي آوردم(بماند كه آخر سرم همين كارو كردم)
سيب را دزديدم و تمام مدت به خودم القا كردم كه كار بدي كه نكردم صاحبش راضي بوده ...ولي بد بده ،حداقل قبولش مي كنم كه نخواد بشه عذر بدتر از گناه.من مسئوليت كار گنديو كه كردم مي پذيرم ولي ازش پشيمونم.الانم كه دارم مجازاتشو مي كشم،ولي ديگه نمي تونم به خودم بقبولونم كه كار بدي نبود يا اينكه خودم خواستم....پشيمونم ...
يكي يه دروغي مي گه بعد مجبور مي شه هي پشت سر هم دروغ بگه كه اون دروغ اوليه خراب نشه،حالا حكايت منه.يه تصميم گرفتم بعد برا اجراش حالا مجبورم مدام تصميماي مختلف و بي معني كه خودم هوچ دوست ندارم بگيرم.خنده داره خوب...
برا همين رسما" از اين تصميما اعلام پشيموني كه نه ولي خوب وقتي اجراش مسخرست،آخه تصميمه؟بي خيالش بشم به خدا سنگين ترم...
يه چيز ديگه اينكه مردم مي رن زندان آدم مي شن ،بنده بدتر ياغي مي شم،به قول همونا زنجير پاره كن مي شم.خوب چي كار كنم؟نمي تونم با بند و زنجيرو زور و نظم و قانون و خط كشي و جدول زندگي كنم،حس اسارت مي كنم،چي كار كنم؟كلي خودمو حبس كردم و هي به اين دخترك اندرون گفتم نه ،اينقدر نه شنيد كه نسبت به نه گفتن حساس شد،يه حال اساسي از من بيچاره گرفت،گناه من چيه اين وسط؟!قديما اگه يه جورايي رگ خوابش دستم بود الان ديگه هيچ جوره باهام راه نمي آد،منم ديدم راست مي گه خوب اين دخترك درون اين همه تلاش مي كنه ،زحمت مي كشه من بعد فقط كم كارياشو مي بينم و هي مي كوبم تو سرش ،خداييشم از وقتي اسيرش كردم كلي گند زدم به خيلي چيزا،يكيش همين وبلاگ بخت برگشته كه هيچ ديواري كوتاهتر ازش پيدا نكردم،يكيشم زندگي كه كلي پسوند ،پيشوند به خوابم اضافه شده و اون وقت من دلم خوشه كه اين طفليو نمي ذارم كاراي بد بد بكنه...از اين به بعد مي خوام به خستگي هاي اين دخترك درون احترام بگذارم،به علايقشم همين طور،من تحويلش نگيرم ك يمي خواد تحويلش بگيره؟!چرا همش اونو مجبور مي كنم بگذره ،اين بار خودم مي گذرم و به حرف اين خانوم خانوماي اندرون گوش مي دم...
در نتيجه حرفاي بالا بي خيال تعطيلي كامنت و اين حرفا.
اين cboxاين پايينم خيلي ازش خوشم اومده ،مي ذارمش باشه فعلا"،به قول رها به درد چت كه مي خوره،بعدشم جواباييو كه من و سريع و بي دردسر اونجا مي نويسم علي الحساب تا يه فكر درست حسابي برا جواب كامنتا بيابم.شما هم خوب كمك كنين كه من اينقدر نخوام گربه برقصونم،باور كنين خجالت مي كشم ازتون.دونقطه دي....
يه دو روزي عزيز جون اومد خونمون كه مثلا" بهتر بشه حالش.
دوشنبه ساعت 4بعد از ظهر من خسته اومدم هي چايي برا خودم بريزم برم دنبال زندگيم...عزيزجون:$قربون دستت اغون تلويزيونتو بزن شبكه اول من اين فيلمه رو ببينم !
من :داشتم فكر مي كردم قديما شبكه 1اين ساعت فيلمش كجا بود؟تا كنترلو پيدا كنم مي پرسم عزيزجوني فيلمش چيه؟مي گه پرستاران!
من:شاخ در مي آرم مگه امروز چن شنبست؟دوشنبه مگه نبود؟زمان بچگي ما پرستاران مال سه شنبه شبا بود كه.مي زنم شبكه اول اخبار جوانه هاست و من مطمئن مي شم كه امروز دوشنبست..
شب بعد شام :عزيزجون:يكي اون تلويزيونا بزنه شبكه اول من اين فيلمه رو ببينم!عزيزجان پرستاران فردا شبه،گير نده.
آخر شب مي خواد بخوابه:كاش نيومده بودم اينجاها اگه خونمون بودم الان اين زنه رو ديده بودم(بعدا"فهميدم كه اين زنه يعني تري)...
سه شنبه تا غروب همين بساط.شب از ساعت 9 اجازه نمي ده كسي دست به كنترل بزنه حتي برا كم كردن صداي تلويزيون!.مبادا پرستارانو از دست بده.پرستاران جونش شروع شد و آمد كه ببينه .منم همون اطراف نشسته بودم تو فكراي خودم سوت مي زدم ،يهو ديدم انگار يه جمله داره تو مخم اسكيت مي ره.نگاه كردم مي بينيم اين تلويزيون هر وقت تريو نشون مي ده اين عزيز خانوم بر مي گرده مي گه اين زنه بيچاره شوهرش مريض بود مرد اينقدر گريه كرد، تا خودش مريض شد.اگه مي خواين بدونين چند بار من اين جمله رو شنيدم برين فيلمه رو ببينين بشمرين ببنين چند بار تريو نشون داد ...
از اون ور شب نشستم برا خودم خوشحال،تو نت پرسه زدن و گپ زدن با يه دوست بعد چند روزي!هي اين كامي مسخره بازي درآورد ودي سي كرد و رفت رو مخم...يعدترش اومديم يه ذره نفس بكشيم خواهري اومده مي گه بيا اين سوسكه رو بكش!من:من سوسك بكشم ؟برو به همون پدر جونت بگو كه بر مي داره تو خونه چاله چوله مي كنه...بعدترش ديگه آرامش كامل بود و من مي خواستم سر از يه سري فضول بازيام در آرم كه يه صداي خس خس شنيدم و داشتم فك مي كردم كه نكنه عزيز حالش بد شده؟كه خودش صدا زد $$ بدو بيا ..منم كه گفتم حتما" نفسش گرفته و اينا فقط رسيدم بگم من بايد برم ...بماند تو اون يك دقيقه اي كه تا رفتنم زمان برد چه سكته اي كردم .رفتم مي بينم عزيز جون خانم مي گه نگاه گربهه رو پشت پنجره برو ببين چي خورده گير كرده تو گلوش داره خس خس مي كنه...من تو اون لحظه فقط دلم مي خواست يه چيزي بكوبم تو سرم يا موها يكچلمو بكنم.البت هيچ كدومو نكردم.چون خيلي طول كشيد تا از بهت درآم .
-دلم مي خواد بچه دار شم،
-بچه مي خواي چي كار ،سريو كه درد نمي كنه مگه دستمال مي بندن؟هوس ونگ و بيخوابي كردي؟
-واي نگو دلت مي آد،نگاه كن بچه فلانيو چه قدر مامانيو نازه.عين عروسكه آدم دلش مي خواد بخورتش،اينقدر دوست دارم لپاشو بكشم...وايييي.مي دوني دوست دارم يه بچه داشته باشم ،باهاش بازي كنم ،حرف بزنه من نفهمم و الكي براش غش كنم.گريه كنه منم بالا سرش اسباب بازي تكون بدم اونم بخنده ...
-بي خيال بابا ،خدا قد دلت بهت بده.
اينا حرفايي بود كه سه سال پيش من و يه بنده خدايي بهم زده بوديم.هوس بچه كرد و رفت بچه دار شد.الان يه دختر داره 2ساله ،ناز ،مامان ،خوشگل ولي نابينا.اين خانم وقتي حامله بود جنينش تب سرخك مي گيره و خانم تازه يادش مي افته كه واي من وقتي بچه بودم واكسن سرخك نزدم.بهش مي گن خانم جنينت تب سرخك گرفته و اين يعني 100درصد امكان نابينايي،سقطش كن.مي گه نه من بچه دوست دارم ،نمي خوام از دستش بدم ،تازشم گناهه . مي آد نذر و نياز كه خدا بچم سالم به دنيا بياد....سالم به دنيا اومد،دكترا هم خيالشو راحت كردن كه بچه بيناييش مشكل نداره،البته يكي از دكترا بهش گفته بود كه تامل بيشتري بايد كرد ولي خوب اينا راي گيري كردن كه وقتي سه تا دكتر يه حرف مي زنن و يكي يه حرف ديگه خوب راي با اكثريته...الانم كاسه چه كنم گرفتن دستشونو ديگه خنده هاي بچشون براشون رنگي نداره.اين خانوم الان38سالشه و من موندم چه جوريه كه خيلي چيزا رو نمي دونه.من هميشه با اين خانواده مشكل داشتم.شوهر اين خانم تا 30سالگي از اون پسرايي بود كه نصفه شب از تو اين پارتي اون پارتي بايد جمعش مي كردن،نه اهل كار نه خانواده،بعد اومد آدم شد مثلا"از اون ور پشت بوم فاصله گرفت اومد اين ور ،الان داره از اين ور پرت مي شه پايين.صبح كه مي شه قران باز مي كنه جلوش مي شينه مي خونه و بعدش انواع و اقسام نمازهاي جعفر طيار و اينا و بس اعتقاد داره كه خدا بزرگه و روزي رسون...البته پدرش بيشتر روزي رسونه تا خدا براشون...الان جايي كه ايشون تشريف دارن حتي تلويزيون حرام است!...
اينا بعد دنيا اومدن دختر خانومشون ،تصميم گرفتن تا اين كوچيكه يكي ديگه هم بيارن كه دوتا بچه هاشون با هم بزرگ شن و ديگه بعد دوسال اينا دوتا بچه را از آب و گل در آورده باشن...اين دختر كوچولو فقط 4ماهه بود كه مامانش باتز حامله شد ...آخر سر 7ماهه بچش به دنيا اومد با كلي دردسر چون بچه شير مي داده و اين حرفا و يه سري حرفاي ديگه.درنتيجه اين يكي نوزادشون ريه اش ناقصه و الان دنبال دوا درمون اونم هستن.بعد دلشون خوشه كه جنسشون جوره يه پسر دارن،يه دختر.
به اندازه كافي اين چند روز برا خودم تو ذهنم رفتم سر منبر ،بي خيال ديگه...
همه فايلهاي گم شده و پاك شدمو امروز يافتم.كلي خوش خوشانم شد...الان باز داره سرگذشت مي خونه وقتي نم نم بارون...
وقتي بوي خاك كوچه شوق كودكي مي آره...بوي غروب پاييزو حس مي كنم وقتي اين تيكشو مي خونه...