تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا
آخر قصه

شب بد و صبح عالي بود.10رفتم دانشكده ،استاد محترم و گرام تشريف نياورده بود،رفتم سراغ راه،همچين كه گفتم استاد بفرمايين ،پروژم شاخ در آورد.مي گه تو كه اون ترم پروژتا دادي،حالا بيا ثابت كن بابا من اين ترم گرفتم چه جوري اون ترم پروژه دادم ؟كه برام آوردش.يه پروژه برا درس راهسازي بهش داده بودم فكر كرده بود اين پروژه راهمه.طفلك نمرمم داده بود،گفتم استاد مي دونستم اين همه زحمت نمي كشيدم!!!(جون خودم خيلي زحمت كشيدم!)هر كار كردم نمرمو نگفت ،گفت بايد اينم ببينم بعدا" بيا نمرتو مي گم.اين بعدا" هم يعني دو سه هفته ديگه...كلي دلم سوخت...
استاد فولاديه بعد دو ساعت تشريف مبارك را ساعت 12 آورد...منم نيست كه به شدت از گير دادن و سوال پرسيدنش مي ترسيدم نفهميدم چي شد ،اون وسط كه هي بچه ها داشتن تصميم مي گرفتن كه برن تو يا نه،پريدم تو...صفحه به صفحه ورق زد سوال پرسيد تا آخر سر خسته شد،چه قدرم مسخره پرسيد ،وسطاش ديدم هي شك داره من خودم پروژه رو انجام دادم يا نه ،يه چارپنجتا از اين سوالايي كه رفقا توش مشكل داشتن ،زنگ مي زدن براشون حل كنم ،يا اونايي كه درد خودم بود رو ازش پرسيدم تا باور كرد كه بابا منم يه چيزايي مي فهمم.بالاخره ولم كرد،فقط آخرش يه سوتي دادم ،برگشتم گفتم استاد من شمشيري پله رو آخرش نفهميدم طراحيشو برا همينم انجامش ندادم،جون خودم اومدم صداقت به خرج بدم ،اونم ور داشت نمرمو داد 18 .گفت اگه شمشيري تو طراحي كرده بودي 19 بودي.(ايشون اصلا" اهل بيست دادن به كسي نيست و رنج نمره هاشو از 19 اعلام مي كنه)..اينقد دلم سوخت ،اگه نگفته بودم وسط اون همه ديتيل و آهن مگه مي تونست اين يكيو پيدا كنه؟...اون وسطم كه هر كس خروجي از پي نگرفته بود و فرستاد بره دوهفته ديگه بياد.بچه ها هم رو حساب اينكه مي گن استاد پي مون تو سي ديه و اونم كه نمي بينه ،اين مرحله رو دودر كرده بودن كه استادم مچشونا گرفت. اين دوست جون منم كه همين كارو كرده بود ،حوصله هم نداشت بره دوهفته ديگه بياد و اعصاب پي زدن نداشت .منم پروژشو گرفتم رفتم تو كتابخونه پروژه خودمو باز كردم اون صفحات پي شو در آردم ،پروژه اونم سيماشو باز كردم برگه رو گذاشتم تهش و دوباره يه ساعت نشستم بستمش...با كلي سلام و صلوات كه ايشالله استاد نمي فهمه فرستادمش رفت ،به خير گذشت و نمره اش از من بيشتر شدو اين جوري شد كه من يه شام افتادم...البته از ترم 4يه پنج شيشتايي شام و ناهار قراره بهم بده كه هنوز به دنيا نيومده...
اون روز پروژه بتن من نمي دونم گيج بودم،زيادي شاد بودم،اصلا" فكر نكردم كه همين الان استاد جون نمره مي ده ،ازش نپرسيدم چند شدم.حالا همه نمره هاشونو مي دونن جز من،رفتم آموزش مي گم اومده نمره ها مي گه بله مي گم خوب بگو من چند شدم مي فرمايند برو چند روز ديگه مي زنيم رو سايت...حالا اگه من مي فهميدم چي مي شد؟!
آخيش چه قده خوبه ،آزادي ،رهايي.ديگه رسما" فارغ التحصيل شدم...حالا ديگه زندگيم مال خودمه...كلي كار و برنامه دارم،اول از همه از اول تابستون به مريم اينا قول داده بودم يه روز به ياد دبيرستان جمع شيم دورهم كه تابستونم امروز تموم شد،اگه بشه يه قرار تو اين هفته بذارم باهاشون.زشته...بعدش بايد برم يه دل سير فاميلو ببينم ،دلم برا عزيز جونم و اون يكي مامان بزرگه داره پر مي زنه،بعدترش برم خريد و خيابون و گردش و ...اين وسط به طرز بسيار جدي بايد بشينم درس بخونم.بابا راست مي گه ،همه همه تلاشمو بايد بكنم تا بتونم از 4ماه نتيجه بگيرم،سه تارم كه فرمودن بعد كنكور ،ولي من هنوز دلم پيششه،چه كنم باباييه ديگه،مي گه الان وقت با يه دست دو تا هندوانه بلند كردن نيست وتو جفتش مي موني.اينم 4ماه .علي الحساب هر آينده اي كه مي خوام ترسيم كنم اين كنكور توش خودشو نشون مي ده...اينم كار و زندگي ما.
دلم براتون تنگ شده،چرا هيچ كس نيست ؟؟با ريواس نكنه شماها هم رفتين ددر؟!

+ شنبه سی و یکم شهریور 1386 17:55 |
هیچ
از آدما و دنيا به دورم،خيلي بده.
فردا كاش ختم به خير شود.
+ جمعه سی ام شهریور 1386 20:48 |
از هر دری
1- دختر عمو زنگ زده ،مي گه هوس سوپ كردم ايشالله كي بيام بخورم؟احتمالا"مامان جان باز يه مهموني راه بندازه.دلم برا خودم كباب شد
2- هيچ كس به اندازه خودم نمي تونه آرومم كنه.امروز تو آينه كه خودمو مي ديدم،اين دخترك بدجور آرامش داشت.تحت تاثير قرارم داد!!!.
3- سر پروژه راه عذاب وجدان گرفتم .مي ترسم شنبه برم پيش استاد بگم استاد منو ببخش...اگه گير بده آبروم مي ره.اون ترم نقشه برداري كه نقشه دانشگاه و دانشكده رو 10-12 روزه آماده كردم بهش دادم،كلي ازم خوشش اومد.بعد اون اما درسايي كه باهاش داشتيم اين كلمه راهو به گونه هاي مختلف داشت منم كه خوشم مي اومد حسابي نه سر كلاس رفتم ؛نه جزوه داشتم ،نه برا امتحان مثل بچه آدم خوندم،استادم به حرمت ريش سفيدم به روي مبارك خودش نمي آورد.حالا رسيد به پروژه اول تابستون گفتم مي شينم مي خونم ياد مي گيرم انجام مي دم،ولي دستم بهش نرفت،آقاجون دوست ندارم اين يه فقره رو.الانم پروژه نمي دونم كيو مي خوام براش ببرم،يه خطشم نمي دونم چيه.عذاب وجدان دارم.تقصير من نيست بياد بگه 10تا فولاد برام بيار ،مي شينم مي نويسم براش مي برم،ولي اين يه فقره رو نيستم..دوست ندارم كارمو.
4- بگم از اين فولاده و سقف كامپوزيتاش ،جاتون خالي اين طبقه پنجما ما بايد اين مدل سقف براش بزنيم،همچين كه مي زدم ،تحليل كنه نصف سقفم مي پريد تو طبقه 6 ،كه البته پشت بام محسوب مي شود و نصفش مي رفت تو طبقه 4و خونه همسايه.نيرو كه بهش وارد مي كردم مي شد عين الوكلنگ(؟)خوراك خنده خواهري شده بود.خلاصه اگه خريداري بدو از دست ندي.بماند كه درسش كردم البته ها ولي يه كپي همون جوري ازش نگه داشتم برا هر كي خواست تو خونش الوكلنگ داشته باشه ...
5- از فكر اينكه شنبه آزاد ميشم نمي تونم بشينم يه گوشه و كارامو تموم كنم.يكي نيست بياد اينا رو برا من تايپ و پاكنويس كنه؟من ديگه حوصله ندارم...حس روز قبل آخرين امتحان خردادو ديدين چه جوري بود.همون جوريم...
+ پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 23:49 |
!!

- اينقدر تكراري شده كه عادت كردم ديگه.اگه يه شب نباشه شك مي كنم به خلقت خدا.ولي نازك نارنجي شدم سوراخم مي كنه،خودم مسخرم مي آد برا اين همه اتفاق ساده كه فقط يه دليل داره بخوام بغض كنم،حيفه اشكام ولي خودمم حيفم خوب.يه روز مي شكنم بالاخره،صداي تمام اين تركها يه روز بلند مي شه ،كاش اون روز كسي دورم نباشه...
- بابا ،كيف كردم از كار امروزش،فقط بديش اينه كه خيلي كنده، چه جوري طاقت مي آره راه صد ساله رو تو همون صد سال بره؟!  به فكرشم نميرسه كه من فهميدم اين شوهر خاله رو كي كوك كرده بود...من هنوز تو كف سياست و نقشه شم.چه جوري اينا مي رسه به ذهنش؟!!!بسوزه پدر تجربه...
- ع.ش كه منو انداخت تو باقاليها ،امروز باز كارم گيرش بود ،بعد 100تا برم نرم ،رفتم سراغش،فكر نمي كردم تحويل بگيره حتي ،چه برسه به...بنده خدا اينقد با مردم اين جوري تا كردم كه خيال مي كنم مردمم حركتاي اين جوريشون معنيش مي شه همون كه برا خودمه! اخلاقم داره بد مي شه،بايد يه فكري بكنم.يكي بهم بگه بچه جان بيا پايين اون بالا هيچ خبري نيست جزاحتمال 99.9درصد با كله پرت شدن رو همين زمين خدا...

+ چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 22:51 |

1-برا بار صدم بايد بگم نفهم جماعتو خودتو از سقفم كه آويزون كني ،نمي توني شير فهم كني. اين يه ور قضيه است كه خوب مي دونمش ولي يه طرف ديگه اشم هم خودمم كه مي دونم چه خبره ،ولي شعور ندارم و باز مي گم چرا؟باز مي گم توقع نداشتم!باز مي گم چه جوري مي شه حاليش كرد.اينجاست كه ديگه با خودم كلام قاطي مي شه و به فهم خودمم شك مي كنم.
حداقل كاش خودم مي تونستم درك كنم كه "نفهم به كسي اطلاق مي شود كه نمي فهمد،نمي بيند ،يا مي بيند و اهميت نمي دهد و چشم را مي بندد.اين آدم جرمش معلومه و حكمش مشخص."...باز فردا يادم مي ره،مي دونم...
2- كار و بار اين شازده هم درست شد و برگشت سي زندگيش...اگه تو زندگي من هيچ جايي براش نمي تونم پيدا كنم تقصير من نيست،خودش عجله كرد،همه چيز را قاطي كرد به هم،گوش نكرد به حرفم.فكر مي كردم همون يه جمله رو نشنيده گرفته ولي اين چند وقت هر چي حرف زدم اولش مجبور بودم اينو بذارم كه قبلا" هم گفته بودم كه...خودم ديگه حالم از اين سه كلمه بهم مي خورد.جدي نگرفت حرفايم را ،حتي خداحافظ گفتنم را.ولي دوست ندارم رابطه اي را كه هر حركتي رو بخوام چشم بپوشم ازش به خاطر خوبي در يك بعدش فقط... تقصير من نبود كه ساده ترين ساده ها هم جا موند اين وسط.ذهن او با من نبود و روياهايش رو مي شنيد فقط.تقصير من جاي ديگري بود،سر آمد همه اين پيشامدها، آن روز كه گزك را خود به دستش دادم ...كاش جدا" ديگر اصراري نداشته باشد...ما را به خير او را اميدوارم به سلامت،نگران دل هم نيستم كه خودش گفت شكستم تمامش كن.
اين تكه قلب را جز براي خود نمي خواهم...

بعد از نظر ريواس نوشت:من اصلا" خوشم نمي آد كه بخوام درباره چارچوباي آدما قضاوت كنم و نه كاري به درست و غلط آدما دارم نه در رد معياري اين حرفو نوشتم ،ديدن، اهميت ندادن و چشم را بستن را ...همون چيزي كه باعث مي شه ديگه از كسي توقعو انتظاري نداشته باشي...

+ سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 18:2 |
ستاره ها رو خاموش می کنن ماه رو سیاهپوش

- فرصت 11 و زمان 30 دقيقه اي از امشب شروع مي شه
- اين فيلماي ماه رمضونا نمي شه نديد،ولي خوب هر شب يكيشونا مي بينم كه زياد عادت نكنم،بعد الان كلا" قاطي كردم چي به چيه،هر شب يه شبكه
- اون شب كه رفتم عروسي برا بار اول دست از سر لباس اسپرت برداشته بودم و كت دامن پوشيده بودم،دختر همسايه گفت شدي شبيه سارا ،حالا اين سارا كيه،همون ناتالي تو اين فيلم مدار صفر درجه،اين هفته كلي حواسمو جمع كردم بشينم اين فيلمه رو ببينم ،البته اين دختره رو مي خواستم ببينم!بماند كه اصلا" نشونش ندادن،بعد اين خواهري تو 5 دقيقه كل اين قصه رو برا من تعريف كرد كه سر در آرم چي به چيه،حالا نشستيم دارن همه فيلم مي بينن ،من مدام اين انگشت اشارمو دراز مي كنم مي پرسم اين آدم خوبه است يا آدم بده...پدر خانواده در آمد تا من يه فيلم ديدم!تقصير منم نبود خواهري وقتي تعريف مي كرد به اسم اينا رو معرفي نكرد با آدم خوبه و بده گفت...
- من اصولا" تامين كننده باطري اهل خانه هستم و اين ته باطري هاي راديو رو قالب خانواده مي كنم برا مصرف كنترل و ساعت و اين حرفا،بعد الان برا ساعت اتاقم اومدم برا خودم پارتي بازي كردم ،باطري نوي نو انداختم توش ،كار نمي كنه،هر چي باطري داشتمو امتحان كردم ،فايده نداره.داره مجبورم مي كنه برم دزدي...
- امروز برا اولين بار نذاشتم سرگذشت بخونه و استوپش كردم...عوضش داريوش داره مي خونه وقتي كه دل تنگه فايدش چيه آزادي .زندگي زندونه وقتي نباشه شادي...گوش به متنش نمي دم كه اصلا" تو مودش نيستم ولي اين صداي داريوش و ريتم آهنگش كلي اميد بهم مي ده....كلي مي چسبه بهم وقتي مي گه سرنوشت چشاش كوره نمي بينه...

بعد از نظر امير نوشت:با احتساب سن و سال خانمها و فيزكشان سارا را انتخاب كرده بود و من مشتاق ديدنش شدم

+ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 23:33 |
این بار غر می زنم به جای شکر

چاره اي نيست،مي گن زندگي فراز و نشيب داره،حتي اگه سه ماه زحمت كشيده باشي و راههاي مختلفو رفته باشي و چيزاييو كه بايد كشف كرده باشي،دلخوش باشي به اينكه كاملا" برا يه برنامه 5 ماهه و بعدش به دوره 2ماهه و بعدش يه پل جديد آماده اي و آخرين كاراي مونده رو در حال جمع كردن باشي تا 31 شهريور بياد و تو بيافتي تو فاز جديد.مشكل روحيه و جسم و هر چيزي كه فكرشو مي كني ممكنه سد راهت بشه همه را حل كردي يا حداقل تكليفشونا روشن كردي و مي دوني بايد چه جوري نذاري مزاحم برنامت بشه...اين وسط كلي هم ذوق كرده باشي كه تونستي برگردي سر خونه اولي كه دوست داشتي ...درست كمتر از يه هفته مونده به شروع يهو مي رسي به يه پيچ 60 درجه....اين وسط من فقط سه چهار روز وقت دارم ،كاراييو كه بايد جمع كنم يا دوباره بشينم تكليف اين چيزا رو روشن كنم؟!سه روز وقت كميه و الان بايد همه چي بريزه بهم؟بدتر از همه اينا ،تازه از شر آشفتگي هاي مخم راحت شده بودم...باز بايد 40تا مساله رو با هم تحليل كنم....فكر كرده ولي ...اينجاست كه تجربه به درد مي خوره،ديگه حريف اين يكي نشم كه به درد هيچي نمي خورم...باشه مي پيچم كه نخورم به كوه 60 -70درجه كه چيزي نيست.تو بگو 360درجه،هر چي باشه خدايي و زورت از من بيشتر...باشه خدا بازم مي گم چشم.بازم چشممو مي بندمو بي خيال خداي خودمي و عاشق همين بده بستوناتم ديگه چه كنم...ولي انصافا" وقتي بهت قول مي دم ديگه چك نكن تا از ضمانت اجراييش مطمئن شي .مگه تا حالا زدم زير حرفم؟

+ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 23:31 |

من يه ده سالي مي شه چشم دوختم به اتاق داداشي و هر روز دعا كه بابا تخليه كنه اين اتاقا،يكي از دلايل من برا مزدوج شدنش!،تا همين يكي دو روزه، كه خان داداش تشريفشونا بردن از اين اتاق و در نتيجه من بعد از 10سالي هم اتاقي با خواهري،از قفس آزاد شدم و بدين جا نقل مكان فرمودم.حالامن در حال لذت بردن از اتاق و پرده هاي خوشگلش كه چند سال پيشا خودم انتخاب كردم و پنجره هاي رو به حياط و دري كه تو تراس باز مي شه و از اونجا به حياط و بعدشم كوچه و فرار!...بعد پرده رو مي زنم كنار نور خورشيدو ببينم يا حتي مهتاب شبو،يهو مي بينم پسر همسايه روبرويي داره ديد مي زنه اتاقو،من كه هيچي ولي از بس من مرتبم و اينجا اصلا" همه چي پخش و پلا نيست خجالت مي كشم و پرده رو مي كشم و بي خيال آسمون خدا...مي شينم سر كار وزندگيم ،خواهري كه تازه از من جدا شده،طاقت دوري نداره،اينقدر مي آد اذيت مي كنه تا مجبور مي شم پرتش كنم بيرون و درو قفل كنم،تا نفس بكشم.بعد مشغول كارام مي شم ،سرمو يهو بلند مي كنم مي بينم يه دماغ چسبيده به شيشه بالاي اتاق و خواهري داره از اون بالا به من مي خنده.قضيشم اين طوريه كه جلو در اتاق يه ميله بارفيكس هست،از اون ورم اين خواهر جان بدون ميله بارفيكسم در بچگي پاهاشو مي زد به چارچوب در و با دستاش مي رفت بالا،الان به دليل وزنش ديگه نمي تونست اين كارو بكنه كه به مدد اين ميله بارفيكس مشكلاتش كه حل شده هيچ،كلي هم راحت شده كارش ديگه اون بالا مي تونه دستاشو آزاد بذاره و يعني خيلي راحت رو شيشه در ارتفاع 2متري از سطح زمين! شروع مي كنه به ضرب زدن...فيلمامون كه با ايشون تموم مي شه ،مي بينم در به شتاب باز شد و داداش جان يا وسايلشون كه عموما" هم ميخ و چكشو آهن و آچار وسي دي ولباس كار وقلم مو وتخته شنا و دمبله شوت شد تو اتاق،به وسط اتاق كه مي رسه مي گه ااا مي بيني تو رو خدا هنوز فكر مي كنم اينجا مال خودمه ،هي يادم مي ره اينجا به تو رسيده بايد در بزنم ببخشيد و حالا بيا بهش بفهمون عيب نداره ،معذرت خواهي پيش كش بيا برو بيرون خفه شدم از بو رنگ لباست...بابا نخواستم اين ارثتونا ...امروز 30-40تا سكته ناقص كردم.آهان از اون ور اين در تراس،مامان محترم مي خواد لباسا را از تو حموم ببره رو بند آويزون كنه ،از اون در مي آد و از اين در مي ره ،منم بايد يا در براش باز كنم،يا ببندم يا برم گيره بدم دستش...اين همون اتاقه كه 10سال روياشو داشتم...نخواستم بابا ،نخواستم...

پ.ن ۱۱.۳۳ صبح

من حالم از هر چي موبايلو و گوشي همراه و پيغام و پسغام و صداي اون خانومه كه در دسترس نيست يا خاموشه و يا مرده و يا زندست و حتي بله گفتناي صاحبش به هم مي خوره...مسخره ترين دليل خوبي اين تكنولوژي هم اينه كه هميشه در دسترسي،شايد يكي كار واجبي باهات داشت.قديما فقط تو زندگي خودم سعي مي كردم نباشه ،ولي الان دلم مي خواد هر كسو با اين وسيله مي بينم آتيش بزنم.حيف زندگي نيست؟ريختنش به هم با اين هميشه مزاحم...اين همه وسيله بود برا اختراع كردن ،مخترع محترمش كه از رو دست بل تقليد كردي و گسترش دادي هنر اون بيچاره رو بيام اون دنيا ،قبل اين كه خدا به حساب من برسه من به حساب تو مي رسم.اين خط اينم نشون...

 بعد از نظر ريواس نوشت: دقيقا" مشكل منم با اين وسيله همينه كه مردم مجبورم ميكنن به خواسته هاشون عادت كنم...

+ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 0:13 |
- به توچه كه فكر مي كني بايد پشتش باشي.آخه سر پيازي يا ته پياز؟....
- دوست ندارم بترسه خوب.عيب داره؟!
- خودت دل تو دلت نيست اون وقت بهش مي گي مگه ديوانه اي كه مي ترسي؟!
- درست مي شه مطمئن باش ...خدايا دستشو بگير.سنگ جلو پاش ننداز،اعصابشم خورد نكن،بده بهش .حرصشم نده.باشه خدا؟
- بعد چرا؟دايه جان؟چرا؟
- بحث انسانيته اينجا ديگه،تو فضولي نكن
- من كه مي دونم خر اون جان گفتنا شدي
- نچ،اولش چيزيو كه نتونستم تحمل كنم،اين بود كه مي ترسيد،دوست ندارم كسي كه من روش حساب مي كنم ،كسي بفهمه كه مي ترسه.دلم نمي خواد جز پيش من جاي ديگه هم اين حرفا بزنه.
- ثابت كردي كه جاي ترس نيست،چرا ول نكردي؟
- صداش مي لرزيد،هنوزم مي ترسيد...
- ما رو باش داريم رو ديوار كي يادگاري مي نويسيم
- ولي ظهري برق صداش برگشته بود سر جاش،يعني مي شه اين جوري گفت كه درست شده بود؟ خدايا دستم به دامنت ...جورش كن...حالا ديگه منم مي ترسم،كاش بفهمم چي شد بالاخره.

+ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 17:36 |
چراغ زردا

من حوصله سقف كامپوزيت زدن ندارم،اوهه خيلي وقت پيش كاراي مدلش و كلي كار اصليشو كردم تموم شد،حالا اين چرت و پرتاش مزخرفه ،دوست ندارم...يعني ياد كلاس فولادمون مي افتم و استاد نازنينش ،دلم مي گيره،يه برنامه امتحانيو ريختم به هم كه تداخل فولاد با تحليل حل بشه،15روز دنبالش بودم،چه قده استادش باهام راه اومد،آخرين ترمي بود كه جناب استاد تشريف داشتن تو دانشگاه و منم گير كه حتما" بايد فولاد 2رو هم با اين بگيرم ،يه بار يه ميان ترم ازمون گرفت،بعدش اومد سر كلاس كه خوب چي كار كردين،ما هم دعوامون بود كه مال ما شده فلان و مال يه سري ديگه شده بهمان،و اونا چون فلان چيزو در نظر نگرفته بودن جوابشون غلط بود..جواب ما هم كه درست ،كلي استاد ما فلانو آورديم و اينا..اونم گفت همتون صفر مي شين ،اونا كه جوابشون كلا" غلطه و شما هم كه اين جوابي كه آوردين به درد خودتون مي خوره،ما تو ايران اين سايزو نداريم بايد يكي پايين ترشو با ورق مي زدين...فك همه رو آورد پايين .حالا ما سر جلسه ميان ترم از كجا بايد آمار بازارو دستمون بود من نمي دونم...ايشون هر هفته نمي تونستن تشريف بيارن و 15روز يه بار مي اومد ،ما كلا"چهارشنبه ،پنجشنبه ها از صبح تا شب سرگرم فولاد و تمريناشو استاد بوديم ،يه سري هم جمعه ما رو مي كشوند دانشگاه،بعد چند جلسه برگشت گفت شماها چه دانشجوهاي خوبي هستين ،من خودمم زياد جمعه ها برامون كلاس مي ذاشتن ولي فقط يه بارشو رفتم سر كلاس،شماها هر وقت كه من مي گم پا مي شين مي آين،چه جوري 8صبح جمعه از خواب بيدار مي شين؟!...اينقد دلم مي خواست بهش بگم استاد از بس ماهي آدم دلش نمي آد سركلاست نياد...اخلاقاش خيلي باحال بود ،مي اومد دانشگاه كفشاشو در مي آورد مي ذاشت تو آبدارخونه ،با دمپايي تو دانشگاه مي گشت...استاد به اين شيطوني ما نديده بوديم و هنوزم نديديم!موندم اين چه جوري بورس گرفت رفت اون ور؟...چرا من بايد با كسي كه درحقم نامردي كرده برم پروژه فولاد بگيرم؟دوست ندارم ديگه ببينمش،اون وقت شنبه بايد برم پيشش دفاع كنم از پروژم...دستم به كار نمي ره...من استاد فولاد خودمو مي خوام..همه عشق من تو اين رشته به سازه هاي فولادي بود ،ولي اين استاد پروژهه جز* كور كردن ذوق آدم هيچي بلد نيست....

*به قول ریواس نسخه تصحیح شده

+ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 0:50 |

از صبح تا حالا رفته بوديم دنبال يه خونه كوچولو نقلي .اين بنگاهيا منو كه مي ديدن مي گفتن بيا خانم فلان جا فلان قدر،كلي كيف مي كرديم كه به چه خوب ،چه مناسب،آخر سر كه مي فهميدن خونه رو برا اين شازده پسر مي خوايم،مي گفتن نچ،برا پسر جماعت خونه نداريم،صاحبخونه ها گفتن فقط دختر...پسر بيچاره خوب برو بمير ولي نرو تو شهرستان دانش بجوي...اونايي هم كه بود به دليل پسر بودن يه 30-40تومني گرونتر مي شد...اون سال اول كه من با همكلاسيا مي رفتم دنبال خونه كلي گير مي دادن به اينكه دخترين و مسئوليت داره،حالا برعكس شده...

+ شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 13:4 |
کشفیاتی برای وبلاگم

امشب اين شكلا رو كشف كردم،خيلي جاها مي ديدم و دلم مي خواست ولي خوب تو وبلاگايي بود كه نمي شد رفت از نويسندش پرسيد ببخشيد اينا رو از كجا آوردي...اين تيكايي هم كه جلوي آپ شده هاي وبلاگ مطرود مي خورد ،بيشتر  انگولكم مي كرد كه بفهمم اينا چين،تا خودم پيداشون كردم،اينقده خوشحال شدم ،دلم مي خواست همشونو مي ذاشتم اينجا ،ولي بيشتر از اين جا نبود...

+ جمعه بیست و سوم شهریور 1386 23:45 |
جناب دوست

اومدي و فكر كردي رفتنت فقط جاي خودتو خالي گذاشته و گفتي خوب دوباره مي شينم همون جا پازلش كامل مي شه ،ولي زيادي جابه جا نشو اين درزا جز جاي تو نبوده ،شكافيه كه با رفتنت درست شد...خاطره هام برام خيلي ارزش دارن ولي حاضر نيستم با تكرارشون خرابشون كنم.غروب پاييز و با تو بودن هر چقدرم كه زيبا باشه، من دنبال ساختن خاطره هايي دوباره نيستم.دوست ندارم راهيو كه يه بار رفتم دوباره برم،حتي اگه اون راه درست هم باشه.تو و همه چيزايي كه اون وسط بود،محترم ولي منم حرمت دارم.به كسي تا حالا اين اجازه رو ندادم كه بشكندش،چه برسه به اينكه خودم بخوام اين كارو بكنم...
دوستت دارم ولي اين هيچ ربطي به تو نداره و نمي توي فكر كني اين برا تو يه برگ برندست،چون جنسشو نمي شناسي....
خيلي وقته كه دارم تو واقعيت زندگي مي كنم و خاطره ها رو گذاشتم لب تاقچه...
اون روز كه خداحافظ برا تو يه حرف ساده بود دلم نمي اومد بگم به خاطر دلم بمون ...ولي امشب دلم اومد كه بهت بگم به خاطر دلم از راهي كه رفتي برنگرد...
روزا و حساي بودنت فراموش نشدنيه ولي ازشون فقط يه خاطره مونده برام ،نه بيشتر...

+ جمعه بیست و سوم شهریور 1386 2:30 |
خدا باشه؟

چند سالي بود كه مثل بچه آدم پذيرفته بودم كه روزه و من و خدا حسابمون معلمومه،ولي از پارسال بدجور باز هوس كردم يه روزو منم روزه بگيرم،كه بتونم آخرش بشينم و بگم خدا امروز همه كارام به خاطر تو وبرا دل تو بود ،تو هم برا من يه كاري بكن،نيست كه همين جوري منت نمي ذارم سر خدا،ولي تو اين روزه گرفتنا يه حس خاص پيدا مي شه كه هيچ جا نيست،حتي نمازم اين حسو نمي ده بهم.پارسال بالاخره روز آخر موفق شدم روزه بگيرم و چه قدرم خوشحال شدم .امسالم باز دارم انگولك مي شم، حوصله چونه زدن با مامان اينا رو ندارم ،فايده هم نداره ولي بالاخره امسالم يه راه پيدا مي كنم.

خدايا كمك كن من امسالم بتونم يه دونه روزه بگيرم.بازم از اون حسا كه غروب پارسال داشتم پيدا كنم ،يادته ياد گرفتم ديگه وقتي مي خوام باهات حرف بزنم تو دلم باهات حرف بزنم.الانام كه ديگه فقط چشمامو مي بندم و به تو و حضورت فكر مي كنم و حتي يادم مي ره دعا كنم ،مي دونم خودت مي خوني اونيو كه تو دلمه،من فقط بايد تو رو حس كنم...ولي دلم مي خواد لمست كنم يه بار ديگه....جورش مي كني مگه نه؟.عوضش منم قول مي دم يه كار نيمه تمومو تموم كنم .قبول؟

+ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 22:44 |
با دوستان
عارضم خدمت منورتون كه خيلي سعي كردم همون جا بمونم،ولي نشد.گير فردي الهي هيچ كس نيافتد تا نفهمد من چه مي كشم...بابت هر جمله اي كه اون جا مي نويسم فقط مونده بود به جناب بوش پاسخ پس دهم.ولي خوب عدو شود سبب خير از خدا خواهد،خيلي وقت بود ديگه از آدرسم خوشم نمي اومد،اينم بهونه اي شد برا رسيدن دل من به حرفش...

پ.ن: اون زمان كه دوم دبيرستان بودم ،يه دوستي داشتم كه مي گفت تو زبان فرانسه به دختران جوان فليكا مي گن.چند وقت پيشم يه فيلم شبكه سه داد،يه دختره از تو جنگل يه اسب وحشي پيدا مي كنه و مي خواد رامش كنه و..اسم اون اسبه هم فليكا بود.

+ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 22:27 |

ديروز رفتم برا دفاع پروژم .فكر مي كردم كار سختي بايد باشه ،اونم پيش اين استاد.ولي عوض اينكه من از پروژه دفاع كنم ،استاد بيچاره مجبور به دفاع از سازه و فرضايي كه داده بود شد .آخر سرم گفت نياز به سوال نيست، برو به سلامت .منم اومدم به سلامت...قيافه بچه هاي پشت در ديدني بود،از 8 صبح اومده بودن ،راضي هم نمي شدن برن پيش استاد،شنيده بودن كه بد سوالايي مي پرسه و اصلا" كاري به پروژه نداره. يكي كتاب بتن گرفته بود دستش ،يكي آيين نامه و...داشتن حفظ مي كردن كه چي به چيه.من تا كاراي جلدو اين حرفام درست شد و رسيدم دانشگاه ساعت 11بود.اينا رو كه ديدم قلبم اومد تو دهنم.چند دقيقه اي وايسادم بعد ديدم اين جوري نمي شه اگه بخوام اين جوري واي سم حرص بخورم كه چي مي شه ،چي نمي شه سكته مي كنم همون جا پس مي افتم،اول تا آخرم كه بايد به ملاقات استاد رفت،از اون ورم 27ساعت بي خوابي داشت ديونم مي كرد،دلو زدم به دريا و تا يكي اومد بيرون پريدم تو.پروژه رو دادم و گفتم استاد من هنوز يه جاهاييو اشكال دارم،گفت بشين ببينم چي مي گي،بعد همه رو گفتم و اونم دونه دونه جواب داد و بعدم كه جاهايي كه تو پروژم به نظرم ايراد داشت و نشونش دادم ،اونم راه حلشو گفت و بعدشم اونو به خير و منو به سلامت.!اينم از اون كساييه كه تو دانشگاه فقط من بهش علاقه داشتم و بچه ها كه ديروز داشتن پشت سرش حرف مي زدن ،بهشون اعتراض كردم و گفتم كه خيلي هم استاد خوبيه و اصلا" هم اين جوري نيست كه جواباتونا نده،من هر وقت ازش چيزي مي پرسم جواب مي ده،حتي اگه ساعت 11صبح جمعه باشه(چيزي كه هيچ كس باور نمي كنه اينه كه استاد جواب سوال كسيوحتي تو دانشگاه بده چه برسه به اينكه وقتي از خواب ناز بيدارش كردي جوابتو بده) و كلي هم دوسش دارم و قبولش دارم و اينا،اونام مي گفتن بذار بري  تو اگه اومدي بيرون ببينيم بازم همين حرفو مي زني؟كه اومد بيرون بهشون گفتم كه استاد ماهتر از اين دكتر پيدا نمي شه!.
از 24ساعت 23 ساعتشو كشف كردم،عالي بود ...

+ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 18:30 |
خدا خوشحالم كه بنده توام.بازم به موقع رسيدي.خودت مي دوني كه...از اين بي سر و صداييت داره خوشم مي آد،اين روزا منم زياد هوسشو كردم.خلاصه خدا جوني من كه ظهر شنبه رو يادم نمي ره و اون بن بستو.همينجورم يادم مي مونه عصر شنبه رو و يه ربع به آخر مونده رو كه چه جوري گفتي يا علي
+ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 18:29 |

همين الساعه ساعت سه نصفه شب،پروژه بتنمو بستم.آخي شونم سبكتر شد.جمع و جورش كنم كه سه شنبه استاد جون مي آد تحويلش بگيره.ولي پروژه اي شد برا خودش .خيلي خوشم اومد خودم...

+ یکشنبه هجدهم شهریور 1386 18:29 |

يك سال گذشت
16/6/85 من اومدم تو بلاگفا و اين جا رو شروع كردم سال جالبي بود،اين روزا پارسال بزرگترين دغدغم نمره تحليل بود ،امسال اما دارم مي بينم كه دنيا بزرگتر از اين حرفهاست، يك سال من بودم و نوشته هام و شمايي كه خوندين ،كامنت گذاشتين و با هر كدوم از كامنتاتون يه حسو بهم دادين.هر كدوم با نوشته هاتون و وبلاگاتون دنيايي بودين ومنم.
تو اين يه سال خيلي ها اومدن و رفتن ،دوستايي هم موندن ،اولين كامنتايي كه برام گذاشتين:

 

مهدي،نفر سوم بود كه اومد به وبلاگ من.
يکشنبه 19 شهريور1385 ساعت: 3:42 توسط:مهدي
سلام عزيز..مرسي از اينکه واسم کامنت گذاشتي..من وقتم کم بود واسه همين آپديت نکردم..عزيز من 29 شهريور نتيجه يه امتحان مهم واسم معلوم ميشه(علوم پايه)خلاصه دعا يادت نره..وبلاگتو خوندم ولي واسم توضيح بده زيادي عاشق و فارغ شدي عزيز..چرا؟؟ آبجي..ايام به کام..

آقا سعيد الهي و دلگرمي هاش و يه خورده سنش كه باعث مي شد من از يه چيزايي خجالت بكشم.قبلنام كه ازش گفتم گمونم معرف حضور هستن.ارادت ما به ايشون بسيار خاصه.حيف كه هنوز سوغاتي مكه رفتنشو بهم نداده+اون پوستري كه قولشو داده بود...
چهارشنبه 22 شهريور1385 ساعت: 15:36 توسط:سعيدالهي
داستان چيه؟! کي عاشق کيه؟! استعاره است يا واقعيت؟! اي کاش يه کم واضح تر بنويسي، حيفه حالا که اينقدر استعداد نوشتن داري.وبلاگ خوندني داري

مژده دختري كه از وقتي پاش رسيد به اينجا نيمي از دنياي منو عوض كرد،تو يه روزايي كمكاييو كه كرد و همفكرياشو يادم نمي ره هيچ وقت...از وبلاگش با رز سفيد آشنا شدم.
 دوشنبه 17 مهر1385 ساعت: 8:50 توسط:مژده
خيلي حواستو جمع کن. عاقلانه تصميم بگير... اگه دوست داشتي برام ماجرات تعريف کن. شايد بتونم کمکي کنم. خودمم آرشيوتو مي خونم ببينم چيزي گفتي راجع بهش يا نه. موفق باشي

اميد سعادتيان جناب مهندسي كه الان ديگه رفته اون ور آب ،وقتي خسته مي شم سر زدن به وبلاگ ايشون و دوستش كامروز باز منو آدم مي كنه
چهارشنبه 24 آبان1385 ساعت: 21:4 توسط:اميد
سلام وبلاگتون جالبه يه سادگي و رواني خوبي دز نوشته هاتون هست و خوبر خواننده رو جذب ميکنه به همين کارتون ادامه بديد

رزي خانوم كه يه بار مفصل ازش گفتم انتقال آرشيوو يادم داد.وبلاگي كه از اونجا پاي من به وبلاگ كيانا و ريواس و گلين باز شد
 پنجشنبه 14 دي1385 ساعت: 9:5 توسط:رزسفيد
براي انتقال دادن آرشيوت اونو توي همونجايي که مطلب جديد مي نويسي pasteمي کني و بعدش توي اون پنجره پايينش تاريخش رو عوض مي کني و هر تاريخي که دوست داشتي مي ذاري براش .بعدش هم مثل هميشه ارسال مي کني.
ديدي ترس نداشت به همين راحتي...

حامد كه روز نوشت شدنم تقصير اون موقع هاست كه وبلاگشو پيدا كردم،بعدشم كه از وبلاگش دوتا سميرا با هم آشنا شدن كه يكيش من نبودم! ،كلي خوش به حالم شد
 سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت: 23:11 توسط:روزنوشت حامد
بار اولت بود گفتي و منم بار صدم شنيدم اما مطمئن باش مثل مال بقيه نشنيدم:)
اينطوري که شما پ.ن دادي ما رو حسابي خاک کردي :)) فراق و اون چيزا که ميگي هميشه هست اما نه از اون مدلي که همه ميگن
من قانون نويسم. اون آئين نامه مبحث دهم فولادي که داري ميخوني کار منه. ST-37 رو براي اولين بار من تو ذوب آهن شومينه خونمون ساختم.
قانون هاي من اتصالات زندگي رو بدجوري صلب کرده....
ما رو چه به مهندسي... هنوز IPB رو از سپري و نبشي تشخيص نميديم. بايد بريم بيل بزنيم...

كيانا .اسمي كه خيلي دوست دارم ،بچگيام فكر مي كردم بزرگ شم حتما" اسم دخترمو مي ذارم كيانا!.
دوشنبه 21 اسفند1385 ساعت: 0:16 توسط:کيانا
سلام. مرسي که بهم سر زدي. نمي دوني چه قدر دلم شله زرد خواست... جاي منم بخور!! تولد اون پسر گل هم مبارک. ايشالا هميشه سالم باشه و با خاله جونش کلي خوش بگذرونه...

سنجاب(برفدونه).از وب كيانا منو پيدا كرد.اين روزا ديگه نيست و بهم سر نمي زنه .من هنوز مي خونم نوشته هاشو ولي دستم به كامنت گذاشتن نمي ره.ولي روزايي كه بود روزاي خوبي بود...
دوشنبه 21 اسفند1385 ساعت: 9:54 توسط:سنجاب
سلام به اين همه حس جالب .
اول يه تبريک واسه تولد ني ني گولو
اين احساسات و خاطره هاي پاک دوران نوجوونيه که هميشه با يادآوريشون قند ته دلم آب مي کنه.ديگه هيچوقت اون روزا بر نمي گردن.
معمولا" اکثر رابطه هاي اينقدر صميمي بعد از ازدواج يکي از طرفين کمرنگ مي شه البته تا زماني که تو هم ازدواج کني.شايد بعد از ازدواج تو بازم با رويا بشيد مثل قبلا" .من خيلي از صميميت هام رو با ازدواج دوستام از دست دادم.اونا تقصير خودشون نيست شرايط زندگي جديد اجازه نمي ده مثل قبل بمونن.
شايد من و تو هم همينجوري باشيم
يه چيزي بين من و تو مشترکه که بعدا" بهت مي گم دوسک جوننننننننن
سميرا خانوم فعلا" اين کامنت رو داشته باش تا برم همه وبت رو بخونم و بيام يه کامنت طولاني واست بذارم گلم

ريواس.من خودمم نمي دونم تو وبلاگش چي مي خواستم؟!سبك نوشته هاش جالبه ،نمي دونم چرا آخر نوشته هاش حس مي كنم خيلي چيزا رو قايم كرده ...يادم نيست اول من رفته بودم يا اون اومده بود،ولي وبلاگشو دوست دارم توش مي شه چت كني! از وبلاگش با امير آشنا شدم و سمن.كلي خاطره خوب دارم از روزاي اولي كه رفته بودم اونجا.يه مدتم كه اونجا رو با كامنتدوني وبلاگ امير اشتباه گرفته بودم...چقدر حرص خوردي ريواس؟
سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت: 19:13 توسط:ريواس
سلام.
اعتياد وبلاگي هم از اون چيزاست که آدمو به خاک سياه مي شونه
بي حوصلگي هم واسه همه پيش مي آد. بعد که درست شد آدم يادش مي ره، تا باز دفعه بعدش.
سخت نگيري و با خودت راحت باشي، احتمالا بهتر مي گذرن اين روزا.

قطره دريا.اين سميرا خانم گل كه ديگه شبايي با هم داشتيم ،تا وقتي من اون آي ديم زنده بود ولي بعدش هر چي براش پيغام گذاشتم بچه بيا اين آي دي جديده منو اد كن گوش نكرد،دلم برا چت كردن باهاش تنگ شده...وب حامد ما رو به هم رسوند...
يکشنبه 27 اسفند1385 ساعت: 0:39 توسط:سميرا
سلام
اول چون هم اسم بوديم از روز نوشت حامد اومدم اينجا بعد ديدم معماري ميخوني...جالب شد من امسال ارشد معماري امتحان دادم..موفق باشي...

گلين.ايشونم كه با دادن يه آدرس فيلتر شده و اعتراض من شروع شد.كامنتاش خاص خودشن كه حتي بدون نگاه به اسمشم مي تونم بفهم اين مال گلينه.دوست دارم كامنتاشو،هر بارم كه من مي نويسم خوشحالم،ناراحتم ،تغيير كردم،دارم فكر مي كنم ،صاف مي آد منو شوهر مي ده...
يکشنبه 6 خرداد1386 ساعت: 23:49 توسط:گلين
بخدا تا ديروز کار مي کرد منم الان رفتم ديدم فيلتره.. شرمنده سميرا جون
چون ساعت 8 صبح زنگ زده بود مسخره اش کردي؟
منم تلفن هاي قبل از ساعت 10 صبح رو جواب نمي دم خوابمه خب
بعدش اونا مسخره ام مي کنن.. منم انقد گناه دارمممممم
حالا تو که شايد برا يه چيز ديگه مسخره اش کردي.. مگه نه؟

ياسي.عجيب همزاد پنداري دارم با نوشته هاش ...
 چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت: 22:10 توسط:ياسي
آره دنيا خيلي کوچيکه....خيلي....

سعيد.من كه نفهميدم اين بشر چيه و كيه.همه پستاشم آدمو مي پيچونه...
 شنبه 12 خرداد1386 ساعت: 14:19 توسط:سعيد
راستش رو بخواي با بلاگر بلدم کار کنم ولي وقتي اسکريپتش رو ميزارم توي قالبم هيچ اتفاقي نميفته ... فقط توي همين قسمت مشکل دارم ... اگر کمکم کني ممنون ميشم ...

سمن.اون قالب قشنگمو كه خيلي دوسش داشتم از وبلاگ ايشون يه جاهاييشو دو در كرده بودم ،بعدشم كه كلي زمان برد تا يادم اومد از كجا اون پس زمينه رو گرفتم و برم تشكر كنم...بعدشم كه  با اعتراضش نقطه گذاريو ويرگول و كاما و اين چيزا رو ايشون يادم انداخت كه مي شه بين نوشته ها استفاده كرد.دونقطه دي
سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت: 11:31 توسط:سمن
من پيشنهاد ميکنم بري سنگ کاغذ قيچي!

امير. از وبلاگ ريواسي با ايشون آشنا شدم و بعدش همه زير و رو شدن وبلاگم تاثير وب اين آقا بود،با موضوع بندي كه از ايشون تقليد كردم ،كلي حرف زدن برام راحت شد،خصوصا" با اين شرايط جديد.شايد اگه موضوع بندي نداشتم ،با لو رفتن اينجا مي بستم مي رفتم .ولي به اين لطف مي تونم نصف حرفمو تو همون موضوعه  بگم و مشكلي نباشه!.نظم و قانوني هم كه داره جديدا" داره كار دستم مي ده.تغييرات هفته آخر مردادم همش تقصير يه جمله بود كه اين آقا تو اون يكي وبلاگش نوشته بود و منو تحريك كرد و لجبازيام با خودم فعلا" تموم شد...
شنبه 2 تير1386 ساعت: 1:14 توسط:امير
خوب من سرانجام موفق به امر خطير کامنت گذاشتن شدم
××××
اول از همه اينکه تولدتون مبارک باشه  براتون کلي آرزوهاي خوب خوب دارم در ادامه مسير زندگيتون 
××××
مقاومت کردن در برابر فشارهاي زندگي کار خيلي با ارزشي هست که بابتش بهتون تبريک ميگم... 7 سال پيش حتما براي قراري که با خودتون گذاشتين دلايلي داشتين ولي فکر ميکنم که اين انتخابتون بيشتر يه حالت تدافعي بوده در برابر اتفاقي که براتون پيش اومده بوده... دل سنگ شدن اتفاق خوبي نيست... من فکر ميکنم که دوست داشتن و محبت کردن نبايد بي چون و چرا باشه و همينطور نبايد هم فقط در برابر دريافت محبت کاري رو انجام داد... انتخاب سومي اين بين ميتونه باشه که حالت تعادل باشه... اون موقع هم لذت محبت کردن همراه آدم هست هم نگراني آسيب ديدن از محبت هم خيلي کمتر ميشه...
××××
يه کمي در انتخاب کردن روش و مسير تازه زندگيتون به نظرم مردد باشين... اين شرايط وقتي که همراه با نگراني هاي مربوط به گذشته و آينده باشه تاثير خوبي رو به همراه ندارن...
به نظر من به خودتون بهاي بيشتري بدين... آينده نگراني نداره وقتي که براي مبارزه با سختيهاش به اندازه کافي آماده باشين... مبارزتون با سختي ها نشون داده که دختر قوي هستين  پس فقط يه کمي بايد براي انتخاب مسير جديد که به آرامشتون برسه قاطعيت داشته باشين...
××××
براتون آرزوي آرامش و موفقيت دارم. 

آقا صادق:از وب امير باهاش آشنا شدم ،كامنتش به اندازه كافي گويا هست،بعد اونم كه راهنمايي خوبي بهم كرد و يه پيشنهاد داد برا خوندن كتابي به اسم پاسخ ما كه من متاسفانه پيداش نكردم...كامنتا و ايميلاشو وقتي مي بينم كلي خوشحال مي شم ،دقت و توجه و اهميتي كه به يه سري چيزا مي ده رو خيلي دوست دارم...بابت همه همفكرياش ممنونم ازش.
دوشنبه 11 تير1386 ساعت: 19:2 توسط:sadegh
سلام سميرا خانم ،
از بابت جوابي که به نظر من در وبلاگ انديشه هاي برتر دادي سپاسگزارم .
براي شما يه سري استدلالهاي جديد داشتم که رو کاغذ نوشتم چند صفحه شد ، بعد پشيمون شدم گفتم اينجور بحثها نياز به گفگتگوي حضوري داره ، و صد در صد شما يه سري نطراتي داري يا از يک بعد ديگه به اين قضيه نگاه مي کني يا شايدم ديدگاه يه جور ديگه خلاصه فرق داره .
بازم از بابت نظر قشنگت ممنوم .
با احترام - نيک اخلاق

اينجا من به واقع ديدم كه آدما هر كدوم برا خودشون يه دنيان و كسايي بودن كه دنياشونو بيشتر تونستم لمس كنم و اين جوري خيلي بهم كمك شد كه دنياي خودمو يه جاهاييشو قشنگ تر بسازم،يه جاهاييشو پررنگ كنم و يه سرياشم كم رنگ كنم.خيلي از دوراهي هامو تو اينجا تونستم يه راهشو خط بزنم.
دوست خوب بزرگترين نعمتيه كه خدا به انسان مي ده و من اينجا از اين نعمت بهره مند شدم.ممنونم ازتون...

+ جمعه شانزدهم شهریور 1386 18:28 |

مي دونم ته اين حس و نگاه باز يه آتشفشانه ولي يه چيزو به تازگي كشف كردم و اون اينه كه چه جوري مي تونم آرامشو برا خودم نگه دارم پس مدل آتشفشان اين دفعه با هميشه فرق خواهد داشت و گدازه هاشم داغ نخواهند بود.همه چيزو مي شه اهلي و رام كرد،راحت ترينشم زندگيه. تا چند وقت پيش برام مسخره بود كه مي شه حريفش شد.اين چشما فقط برا  اسير كردن دل مردم نيست.با اينا مي شه زندگيو اسير كرد.به شرطي كه خودمو موقع زنداني كردنش جا نذارم تو سلول....

+ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 18:27 |

اول از همه بگم كه ديشب كارت عروسي رو آوردن برامون ،شب جمعه افتاديم عروسي منزل آقاي داماد.شب پنجشنبه هم خانواده عروس خانم دعوتمون كردن.جونممممممممممممممم
بعدشم اينكه ،اين بار عوض وليعصر نوردي رفتم علم و صنعت نوردي.ديدني شده بودم.اگه اونجا دانشگاه بود اينجا كه من توش درس خوندم چي بود؟!من دانشگاه تهرانم يه چند ماه پيش ديده بودم ولي اين قدر ازش خوشم نيومده بود و فكمو پياده نكرده بود.ما اينجا يه آزمايشگاه نداشتيم اون وقت اونا اونجا يه عالمه آزمايشگاه قير دارن ،كارگاه كامپوزيت دارن! ما اسم اين سقفو حتي از اساتيدمونم نشنيديم ،اون وقت اونا كارگاه كامپوزيت دارن،كلي دلم خواست.اصلا" انگار نه انگار تابستونه ،همه تو دانشگاه بودن و دنبال پروژه و درس و مشق و كار...خلاصش همه دانشگاهو گشتم فقط موند دانشكده خودرو، كه ديگه بايد بر مي گشتم.ولي عجب گربه هايي داره ،تنها نكته دانشكده ما اين بود كه گربه نداشتيم،اينجا ولي گربه هايي داشت بس هوشمند و جالب بود كه بچه ها رو مي شناختن انگاري!بچه هاشونم سلام عليك داشتن با اين گربه ها و كلا" رابطه جالبي بينشون بود.ولي بنده نصف ناهارمو نشد كه بخورم از دست اين گربه ها...من عاشق ساختمون دانشكده راه آهنش شدم....شريفم يعني به اين باحالي هست؟...الان ديگه حرفاي اين بچه هاي علم و صنعت برام عجيب نمي زنه،مي تونم تصور كنم كه تا يك شب با چه انگيزه اي مي شينن اونجا درس مي خونن،من خودم اگه بودم اصلا" بيرون نمي اومدم از اونجا.تازشم هر روز حاضر بودم يه سمينار بدم ،برا اينكه گوشايي برا شنيدنش هست،اونم چه گوشايي...منم يه روز مي رم اونجا،مطمئنم.!!!
نكته بعد اينكه امروز رفتيم دانشكده كه يه سري از اين كاراي فارغ التحصيلي رو بكنيم تا شلوغ نشده،بعدش فهميديم باقالي ها سرمون كلاه گذاشتن ،ما هر وقت كه پروژه ها رو تحويل بديم تاريخ مدركمون خرداد 86 مي خوره و اصلا" برا نظام دچار مشكل نمي شيم..امان از اين بچه ها چه قده منو حرص دادنا....بعد آقاي مسئول  آموزشمون يه برگه داده دستمون مي گه برين از اين شخصيتا امضا بگيرين بيان علي الحساب،خلاصه ما از يه صبح تا ظهر از 13 تا امضا موفق به گرفتن6تاش شديم.از اون ورم بهمون گفت برين نامه بنويسين برا آموزش پرورش بگين به تاييديه از ديپلمتونا برا ما بفرستن دانشگاه ،ما مطمئن شيم شما ديپلم دارين!من موندم روزي كه رفتم ثبت نام دانشگاه مگه برا اينا اون همه مدرك نبردم؟!حالا تو خونه منو مسخره مي كنن كه اول برو ثابت كن ديپلم داري،گرفتن ليسانس پيش كشت!!!!

پ.ن:عارضم به خدمتتون كه شرمنده ما بي خبر اومديم پايتخت و برگشتيم.پنجشنبه صبح طي تماسي قرار شد به ملاقات استاد پروژه برويم شايد زبانش را فهميدم.قربونتون برم شماهام كه ديگه پنجشنبه ،جمعه ها نت نمي آيين،لذا من نتوانستم شماها را خبردار سازم.

+ یکشنبه یازدهم شهریور 1386 18:27 |
سخت شده،نمي دونم چرا ولي اين روزا برا نوشتن حتي يك جمله سي تا جمله مي نويسم پاك مي كنم تا اوني كه مي خوام از آب در آد.خيلي وقته يه دل سير وبلاگاي مردمو نخوندم ،از دوستامم جا موندم...فكرمو اين روزا هر چي سعي مي كنم بفرستم اين ور اون ور نمي شه ،بد جور متمركز شده رو واقعيتا.بديش اينه كه حريف خودم نمي شم اين روزا گولش بزنم.بعدشم اينكه اين ذهن و فكرم بسيار بي احساس شدن.هيچيو درك نمي كنن،وقتي مي گم دلم برا دلتنگيام تنگ شده،مي زنه تو سرم مي گه سري كه درد نمي كنه دستمال نمي بندن...تا حالا از اين فازا نداشتم،اين دفعه دارم از اين خوبي حال و احوال مشكوك مي شم.دلم چه قدر عروسي مي خواد.اين همسايمون قرار بوده شهريور عروسي بگيره ،ولي هنوز خبري نيست ،هر كي زنگ خونه رو مي زنه مي گم آخ جون كارت دعوتشونا آوردن،كلا" مراسماشون يه جور خاصيه كه من دوست ندارم و هيچ وقتم نمي رم،ولي يه كرمي از اندرونم منتظره اينا برن سر خونه زندگيشون.خيلي بانمكن ...خونه دختره پشت خونه پسره است ،بين خونه هاشون يه كوچه فرعي هست كه پسره هر وقت مي خواد بره خونه دختره ،از اون جا ميانبر مي زنه مي ره ،بعد منم ياد اين كوچه باغاي قديمي و قراراي يواشكي مي افتم هي يادم مي ره بابا اينا زن و شوهرن فقط مونده برن سر خونه زندگيشون، از اين لبخنداي ژكوند مي زنم به پسره.آخه ياد بچگيا مي افتم.جلو خونه ما يكم اون ور تر يه تير چراغ برق هست ،بعد اون قديما اين پسره يه دوست دختر داشت ،كه خيلي علاقه به نامه نگاري و اين حرفا داشت ،اينا برا هم نامه مي نوشتن بعد هميشه قراراشون كه فقط توش نامه ها رد و بدل مي شد پشت اين تير چراغ برقه بود وتقريبا" جلو خونه ما.دلشونم خوش بود كه هيچ كس نمي بينتشون.منم هميشه متعجب بودم كه اينا چرا با هم حرف نمي زنن ،مي اومدن اين نامه مي داد دست اون تو چشاش نگاه مي كرد،اونم همين كارو مي كرد و بدو بدو فرار مي كردن مي رفتن...چهار پنج سال پيش كه دختره ازدواج كرد،من جاي اون پسره چشمم به تير چراغ برق كه مي افتاد جيگرم مي سوخت...بعد كه اين خانوم بچه دار شد ،ديگه دلم خيلي برا پسره سوخت،ولي يكي دو هفته بعد خبر رسيد كه اين آقا رفته خواستگاري دوست دختر من!اصلا" هم فكر نكرده بابا اون دختره دلش پيش منه (البت بيشتر چشمش به دست منه كه براش شوهر مهندس بيابم)،به محض اينكه نه شنيد ،رفت سراغ ايني كه مي خواد الان باهاش ازدواج كنه،بعد ما مي خنديديم بهش كه يا دختر روبرويي ،نشد خوب عيب نداره ،دختر پشتي برا همين روزاست.يعني كي دعوتمون مي كنن عروسي؟...چرا داداشم نمي آد بريم براش زن بگيريم؟دلم مي خواد خواهر شوهر بشم،بعد با عروسمون دستمو بكنم تو يه كاسه ،پدر داداشيه رو در آريم،بعد يه روز ديگه داداشيو كوك كنم بره گير بده به زنش ...البت داداشي هم مي گه به خاطر اينكه من همچين آرزوهايي دارم زن نمي گيره...يه مدتم هست كه اين خواهر جونمو يه خورده جمع و جورش كردم و به قول خودمون محدود شده و نمي تونه جيك بزنه،كلي بهم خوش مي گذره اين وسط...با بابا هم كه بعد يه تصفيه حساب همچين يه خورده به صلاحه كه راه بيام.مامانمم نمي دونم چرا اين وسط تا من سر غذا دست به ليوان مي زنم اداي منو مي گيره مي گه مسي من سيل شدم !هوس ته چين كرده بودم يه روز خون مامانو كردم تو شيشه تا برام پخت ،بعد اصلا" نخوردم، البته كتكم نخوردم از مامان...
هر جا كه هستي خدا به همرات ،دعاي خير پشت و پنات.اينو با همتون بودم.
اين خالهه خيلي باحاله خداييش ،بالاخره يه روز كار مي ده دست خودش.تو كارش مدير نمونه است ،تو زندگي مردمم فضول نمونه،ولي تو زندگي خودش يك در مانده نمونه است...من كه به اين كاراش كار ندارم،ولي با اين ادعاهاش داره منو مي كشه...حركتاييم مي كنه كه لنگه نداره،نهايت استفادش از كامپيوتر گرفتن فال ورقه،امروز اومده مي گه سفارش لپ تاپ دادم!منو مي گي مونده بودم اين مي خواد كامپيوترو روشن كنه ،زنگ مي زنه به من مي گه $دكمه بزرگه رو بزنم يا كوچيكه رو... با لپ تاپ مي خواد چه كنه؟!...براي اولين بوسه دلم لرزيده پنهوني...به آتيش تو مي سوزم مرا با بوسه مي سازي...امان از دست منصور ،هي اصرار مي كنه مرا ببوس...يه دور ديگه جمله اول پستو بخونين!.من بودم آيا؟
+ جمعه نهم شهریور 1386 18:26 |
1-در ديزي بازه حياي گربه كجاست؟!
2-نياز به يه شستن حسابي داره،ولي افسوس كه فاميله و چشمم تو چشمش مي افته،البته بيشتر از مامان خودم خجالت مي كشم وگرنه خيلي دوست دارم يه جيغ بنفش سرش بكشم...
3-نمي شه منطقو فراموش كرد...
+ جمعه نهم شهریور 1386 18:26 |

باز يه سه شنبه اين بار از نوع خوبش ،ساعت 5با زنگ تلفن بيدارم كرد.از 18مهر،بعد 322روز شنيدن صدات ،دلمو گرم كرد.وقتي فهميدم فردوسي فقط برا من نيست كه حرمت داره،تو هم مي شناسي اون روزا رو.وقتي جواب علامت سوال سه سال پيشو ازت گرفتم،چه قدر ساده باختم...ولي هيچي عوض نشده بود جز من.با اين وجود بازم تونستم يك ساعت و نيم بشينم پاي آرزوهاي تو و دلخوشياتو ازت نگيرم.صداي خنده هاتم برام شادي بياره و اون وقتي كه زدي تو خط واقعيت،آرامش صدات دلمو بلرزونه،زبونمو باز كنه و اون چيزاييو كه به خودمم نمي گم برات بگم،تو هم بشنوي و بعدش برام بگي از اون چيزايي كه تو ديدي و من نديدم،اون چيزايي كه من هواسم بهشون نيست ...اين كه باز ازم اون منطقو بخواي ...سه سال ازش فرار كردم،ولي برام زندش كرديو بهم فهموندي چيزي كه بيشتر از هميشه بهش نياز دارم همون ديده. همون دختري كه سه سال پيش بودم ،با همه سادگياش.همون كه رو لبه ها مي رفت ولي پرت نمي شد.خوبيش اين بود كه وقتي برگشتي كه من يه خورده از راهو برگشته بودم برا همين خيلي شرمندت نشدم.ولي تا همين جاشم كلي ازت خجالت كشيدم...ممنونم از محبت و راهنماييت...خوشبختيت آرزوي منه...
بعدشم كه اومدم ميلتو گرفتم تاريخش مال 23آگوست بود.24 آگوست 2004 رو يادم انداخت.ميل سه سال پيشتم باهام همين كارو كرد.اون روز برام نوشته بودي عشقي كه يه نفر مي تونه به يكي اهدا كنه خيلي با ارزش تر از اونه كه بخواد با هر كسي فناش كنه...
ممنونم ازت .ممنونم از خدا كه تو رو سر راه من گذاشته بود ....
هميشه شاد باشي و پيروز...

+ چهارشنبه هفتم شهریور 1386 18:25 |
آدم بزرگا و فكراشونو دوست ندارم،ولي چند شبه وقتي سرمو مي ذارم رو بالش ،جدول زندگي مي آد جلو وتقاضاي حل شدن مي كنه.نكته هايي كه تا حالا بهشون كه مي رسيدم و راهي براش نبود،مي گفتم بازم وقت هست ،بعدا" و با گذشت زمان حتما" يه راهم برا اين پيدا مي كنم ،الان دوتا از اين نكته ها هست كه ديگه زماني برا به بعدا" موكول كردنش ندارم ولي راهي هم برا حلشون نيست . اگرم باشه از دست من خارجه،يكي ديگه بايد چشماشو باز كنه و واقعيتا رو ببينه كه اين كارو نمي كنه و خودشو تو رويا غرق مي كنه تا نفهمه كه دورش چه خبره.اينجا ديگه من نمي تونم جاي اون بازي كنم.كاش هواسش بود...آدمي كه خوابه رو كاش مي شد بيدارش كرد،بدون اينكه سرش درد بگيره...
+ دوشنبه پنجم شهریور 1386 18:25 |

تو بچه هاي كلاس ما يه آقا پسري بود كه كسي نمونده بود كه با اين بشر يه برخورد نداشته باشه و دعوا نكرده باشه باهاش كه پسر جان درست رفتار كن،تنها كسي كه كلاهش با اين آقا قاطي نشد من بودم و دوستم كه خوب اون اصلا" ايشونو آدم حساب نمي كرد چه برسه به اينكه بخواد باهاش قاطي هم بشه...من كه بدي ازش نديدم ،اتفاقا" خيلي هم ازش خوشم مي اومد،يه لم مردونه خاص  داشت كه خوب باقالي هاي ما برا همين ازش خوششون نمي اومد و دائم انگولكش مي كردن كه خوب اونم بي جواب نمي ذاشت.ولي مني كه پا رو دمش نمي ذاشتم و حرمتشو نگه مي داشتم اونم كلي ارزش و احترام واسه ما قائل بود ...از اون روزا من دلم مي خواست اين به يه جايي برسه ،روي يه سريا رو كم كنه و امروز كه رفته بودم دانشكده فهميدم سازه قبول شده،كلي بيشتر ازش خوشم اومد.مخصوصا" وقتي ديدم دختركان همه دارن حرص مي خورن...بالاخره يه روزي همه بزرگ مي شيم...از قبولي هيچ كس اين اندازه خوشحال نشده بودم...
بعدش كه جلوي دانشكده تقريبا" يه خانمي رو ديدم به نظرم آشنا اومد بعد رد شدم رفتم.بعد چند قدم يادم افتاد اين دبير شيمي ما بوده اول دبيرستان ،بعد برگشتم صداش كردم و كلي سلام و خوش و بشو داشتم از خوشي مي مردم تا حالا با معلمام رو بوسي نكرده بودم ،ولي الان كردم .هميشه بعد عيد كه بر مي گشتيم دلم مي خواست برم معلما رو ببوسم ولي نمي شد.اين خانم هم كلي ذوق مي كرد به من و داشت از لذت اينكه بعد چند سال شاگردشو مي بينه كه بزرگ شده وبه يه جايي رسيده و مي شه باهاش غير درسو مشق و تعليم و تربيت و آموزش حرف زد ،برام مي گفت.همچين كه انگار فقط من بزرگ شدم و اون پير نشده.مي گفت حالا ديگه بهم نزديك تر شديم ...خودش كه گفت همه خستگي از صبح تا حالا رو با ديدن من از تن بيرون كرد و كلي انرژي گرفت...منم كه فقط رفتم تو حال و هواي زنگاي شيمي كه هيچ وقت از درسش خوشم نمي اومد و فقط مي گفتيم مي خنديديم ...

+ شنبه سوم شهریور 1386 18:24 |

بار اول خنديد ،بار دوم خنديد،بار سوم نگاه كرد فقط،بار چهارم گوش كرد فقط،بار پنجم سكوت كرد فقط و اين بار من تصميم گرفتم كه از رو برم و به روي خودم بيارم كه مي فهمم خوشحال شدمش و سلام برسوناش هيچ معني و مفهمومي نداره جز ...هميشه كه مردم باقالي نمي شن،يكي هم هست كه منو باقالي حساب كنه.!

+ جمعه دوم شهریور 1386 18:22 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا