_وسوسه رو مي شه به جاي تحريك استفاده كرد ولي اگه برعكسشو استفاده كني مي شه امروز من و آب مي شوي مي روي توي جوي آب كنار خيابانو بعدش از طريق ريشه جذب درختان كنار جوي شده و باعث عبرت مردم خواهي شد.!
_ وقتي ديشب مي فهمي كه فردا شب كه امشب باشه عروسي دعوتي و خبر نداري! امروزو نمي ري كتابخونه درس بخوني مي گي بمونم خونه كارامو رديف كنم.تا ظهر ذوق مي كني كه آراشگاه رفتن بعد مهموني به دردت خورد! و بعد از ظهرم مي ري وبلاگاي مردمو زير و رو مي كني.شبم مامان خانومت بهت غر مي زنه كه چرا لباست اتو نداره؟!بعدشم مجبورت مي كنه اون كفش آشغالا كه تق تق مي كنن و 48 سانت پاشنه دارن!بپوشي چون صندل تختاتو از صبح تا حالا تميز نكردي...تو هم كه معلوم نيست چت هست ،فقط منتظر بهونه بودي كه به دستت بدن ،مي ري مي شيني يه گوشه تكونم نمي خوري،هر كسم تكون مي خوره رو مسخره مي كني و ايراد مي ذاري روش،از لباس و كفش و قيافه گرفته تا بدنش!.هميشه بدت مي اومد از اين خاله زنك بازياي اين جوري ولي امشب حال مي كني همه رو از اون بالا بالا ها ببيني ،دوست داري جلو همه با كله بخوري زمين تا حالت جا بياد....
_ مي ري سالن هر كي باهات حرف مي زنه ،عين گاو شاخش مي زني و به پر و پاي همه مي پيچي، ملاحظه هيچي ام نمي كني،نهايتش خيلي ادب خرج بدي عوض پاچه گرفتن مردم يه لبخند تحويلش مي دي كه يعني خفه شو برو رد زندگيت!.همه هم مي خوان بدونن چرا ناراحت و گرفته اي ،پرو ها فكر نمي كنن دارن تو زندگيم فضولي مي كنن ،توقع دارن ببرمشون كمد لباسامم نشونشون بدم.
_از آدمايي كه بيرون و ظاهر زندگي منو مي بينن بعد يه تيكشو ور مي دارن كپيش مي كنن تو زندگي خودشون بدم مي آد ...چه جوري مي تونن؟!
_اين همه عذاب وجدان گرفتي بابت رفتارت ،بعد شام همه قربونت مي رن كه عجبي خانوم شدي و مثل بچه آدم نشستي سر جات و در نقش دلقك ظاهر نشدي.چه رفتار متشخصانه اي داري،دل همه رو بردي!!!.مامانت اين وسط چه كيفي مي كنه وقتي ازت تعريف مي كنن و تو نمي دوني الان بايد از رفتارت خجالت بكشي يا به اينا بخندي ! يا ذوق مر گ شي از اين همه احسنت و تبارك الله...تجربه مزخرفي بود،هيچ خوشم نيومد...
مي بيني رفتي به باد
هيچ كس دورو برت نيست
همه رو بردي از ياد
چندتا موي ديگت سفيد شد
جشن تولد تو باز مجلس عزاست
بريدي از اساس
غوز پشتت بيشتر شد
شونه هات افتاده تر
پيرامونتو ببين با دقت
مي سوزن خشك و تر
اين كه زاده آُسياييو مي گن جبر جغرافيايي
اين كه لنگ در هوايي
صبحونت شده سيگار و چايي
اي عرش كبريايي چيه پس تو سرت
كي با ما راه مي آيي جون مادرت
اين كه دستاتو رو سر مي ذارن
اين كه با تو هيچ كاري ندارن
اين كه تو بازيشون راهت نمي دن
اين كه سر به سرت مي ذارن
اين آخرين يادگاريه كه ديشب گرفتم،زدم به سيم آخر و شروع كردم دلمو صاف كردم ولي وسطش پشيمون شدم و دلم نيومد همشو بگم.يه سري چيزا باز موند برا خودم...شايد اين جوري بهتر باشه
بعد ماكان نوشت: شعرو نمي دونم ولي آهنگشو محسن آقا نامجو خونده بود
من كوله بار خود به دوش
در سينه ام جوش و خروش
با نام تو سر مي كنم
در غربت عاشق فروش
برا خاطر مهموني شنبه شب تصميم گرفتم برم ابروانمو كه با هنرهاي قبليم به دوتا كمون تبديل شده!؟ بدم دست آراشگر و خودم هنر به خرج ندم .زنگ زدم وقت بگيرم گفت شنبه وقت ندارم گفتم خوب يكشنبه مي آم ...به من از اين حركتا نيومده.!
اين مامان خانوم رفته يه تانك خريده برا سعيد ،توش يه آدم آهنيه كه خوابيده و وقتي روشنش مي كني يه خورده كه شليك مي كنه اين جلوش مي ره بالا آدمه ظاهر مي شه..اينقده با مزست،خوش به حال سعيد.!!!
كاش منم يه پسر بچه داشتم برا خود خودم.بزرگم نشه همون 4-5 ساله خوبه...
زنگ زدم يه بنده خدا خودمو دعوت كنم خونشون.گفت تشريف بيار،منم گفتم باشه پس شب تشريف مي آرم!.
به هر كسي نيومده باهاش خاكي باشم...
دل خوشي هاي مردم چقدر كوچيكه ،خوش به حالشون،زندگيو چي مي بينن...كاش منم يه خورده راحت مي گرفتم،ولي نه ديگه تا اين حد لا ابالي.
مي خواد بره كامپيوتر بخونه،مي پرسم چرا؟مي گه نرم افزار را رو خيلي قشنگ نصب مي كنم رو سيستم! برا همين كشف كردم مهندسي نرم افزار بخونم،آينده خوبي خواهم داشت!...
سه سال پيش به پسر همسايمون گفتم بيا برو فني برق يا الكترونيك بخون( رو حساب علاقه اي كه به اين چيزا داشت و زمينه اش)،گفت رشته نظريو ول كنم برم فني؟!رفت رياضي،گفتم نكن،تو كه شب امتحان تا صبح من دارم فرمول مي كنم تو مغزت،تو كه صبح تا شب داري به فيثاغورث فحش مي دي نكن اين كارو،گفت نه رشته رياضي كلاس داره...با يه زوري رياضي 1 و 2و حسابان و هندسه پاس كرد كه هفت جد من اومد جلو چشمم چه برسه به خودش...الان داره تو يه مغازه الكتريكي كار مي كنه.مامانش اون وقت شاكيه كه پسرم از تو الگو مي گرفت،واسه خاطر تو رفت رياضي،اگه تو الان فني خونده بودي،گل پسر من الان مهندس بود...
رفتم اين فيد ريدر رو نصب كردم ،اينقده با حاله مي زني يهو همه وبلاگاي آپ شده رو با متنش نشونت مي ده.شماها هم برين استفاده كنين اينقدر منت بلاگرولينگو نكشيم،همون گوگل ريدره منتها خيلي رونتر و ساده تر .برين وب نوشين و اين پستشوبخونين و بعدم به آدرسايي كه داده برين فيض ببرين...
من كتابخونه كه مي رفتم چايي ساعت 4 بعدازظهرمو از دست مي دادم،برا همين تصميم گرفتم ديگه نرم كه مامان خانوم رفت برام يه ليوان دوجداره خريد كه يك ساعت و نيم چايو گرم نگه مي داره.منم كلي ذوق كردم و اينا .ظهرم چاي ريختم توش و رفتم درس بخونم كتابخونه.نيم ساعت بعدش يادم افتاده بايد برم دانشگاه دنبال يه كتاب برا پسر خاله.ليوان به دست از اين سر شهر رفتم اون سر و برگشتم.خدا رحم كرد ساعت 2 ظهر بود و تقريبا" خلوت ولي همين جوريشم همه مسخرم كردن.دانشگاه هم كه همه بچه ها آشنا مي گرفتن نيگاه مي كردن اين چيه دست منو مي زدن تو سرم...برگشتم كتابخونه و ديدم 2 ساعت گذشته چاييه رو اگه نخورم از دستش دادم.اومدم درشو بردارم لق خورد و ريخت رو مانتوي كرم و نازنينم و يه خورده كتابام...اين همه گرفتمش دستم كه يه قطرش به كتابام نريزه و مسخره شدم ،آخر سرم همش نصيب كتابام شد...از اون ور خانمه 4:20 اومده مي گه من كار دارم امروز بايد برم پاشين برين تعطيله ...خونه هم اومدم مقداري به ريشم خنديدن ...آدم معتاد نشه!.
- اين زنمو ايناي من كلهم هر مراسم و بساطي كه داشته باشن خيلي مفصل و با ريزه كارياي زياد و يه خورده رسم و رسوماي خاصه كه خيلي به آدم خوش مي گذره و كلي چيز ميز ياد مي گيريم و كلي هم بساط خنده داريم.حالا سعيد خانو ختنه كردن و مراسمي دارن بسيار زيبا و ...امروز ختنش كردن و دو سه روز ديگه مراسماشون شروع مي شه .ايناش يه طرف از اون ورم امشب كه داشتم تلفني باهاش حرف مي زدم سعيد داشت گريه مي كرد بعد زنمو يه چيزي بهش گفت كه من فهميدم دليل اين كار كلا" چيه .البته ظنز بود ولي خوب خيلي جالب بود.از اون موقع دارم مي خندم...به شدت آينده نگري داشت،اونم چقدر خفن!!!
- صدقه سري پسر خاله و نيافتن كتاب براش تو دانشگاه و حسي كه افتاده بود به جونم كه بچه گناه داره بايد براش كتاب بيابم و...رسيدم به مريم كه به جاي كتاب سي ديشو داشت و يه سرم مفصل مريمو زيارت كردم...مي گفت راست مي گن پسراي اين دوره زمونه چشم و دلشون پاكه. مي گفت با اين دخترايي كه من مي بينم تو خيابون جاي اين آقايون بودم هر روز يكيشونا مي دزديم اينا خيلي بچه هاي خوبي ان كه مي گذرن و مي رن..
بايد گذاشت و گذشت.هميشه برا يه متر پريدن به جلو بايد هزار متر به عقب رفت و شروع كرد به دويدن...اگه بخوام توجيح كنم تا صبح مي تونم بنويسم.امشب دل كه هيچ از همه هست خودمم گذشتم،هر چي اندوخته بودمو آتيش زدم و دارم خودمم توش مي سوزم...
ازهيچ موسيقي به اندازه موسيقي هاي تركي بيزار نيستم.نيستين ببينين دو روزه چه جوري تو گوشم از اون تاركانشون تا مصطفي سندلشون داره مي خونه.!!!اصلا" گوششون نمي دم فقط مي شنومشون.يكي بياد اين دكمه اي كه باهاش مي شه آهنگو رد كرد به من نشون بده...دچار خود آزاري شدم.
هوس يه عشق اسطوره اي دارم.دوتا ديگه از اين آهنگا بشنوم كارم تمومه.يكي بياد پاكشون كنه...
هوس يه دسته گل گنده كردم ،گلاشم به سليقه دهنده اش باشه.
من خوبم فقط امروز از يه برج 140-50 طبقه شوت شدم پايين.اينكه هنوز زنده ام و نمردم بماند،برنامه فردا رو چيده ام ،صعود به بالاي برج ميلاد.چي كار كنم خوب بزرگترشو نداريم..
مامان پسر همسايه امروز اومد خونمون ،خوب من از بچگيام مي دونستم اين خانم مثل خودم چايي خام دوست داره(اون وقتا بيشتر مي اومد خونمون)اينقده خوشحال شد هنوز يادم بود چه مدل چايي دوست داره.هر كار كردم نتونستم از زير زبونش بكشم بيرون كه اين پسرش يه موقع ها غيب مي شه آيا شغلش شيفتيه؟و اينكه چه كارست...حرصم در مي آد ديگه نمي بينمش،فقط اين كبوتراش كه تو بيشتر موقع ها بر فراز حياشون مي چرخنو مي تونم ببينم.چرا نمي شه حياطشونا ديد؟..ولي خدايي چه قده خوشگل واز مي كنن اين كبوترا.يه دايره رو مدام دور مي زنن كه مركزش صاحبشون نشسته.اينم يه رديابه برا من كه بفهمم پسر همسايه در كدام نقطه زمين قرار دارد...چزا فرار نمي كنن؟!
تركان محترم لطفا" ترجمه كنيد: تاما توما تاما توما اسلا نمي دونم بقيشو يعني نمي فهمم...جمع كنم بساطمو كه...
يه موقع ها همچين با خودم غربيه مي شما خيلي دوست دارم مثل امروز.يه شيوه جديد تربيتي برا خودم كشف كردم!
زندگيو امروز نفس كشيدم.
بابا بزرگ راست مي گفت زندگيو بايد از سحر شروع كرد تا خوش بگذره بهت...يادش به خير 4 سال و دو روزه كه ديگه پيشم نيست.امسال هيچ كس يادش نبود ظاهرا" .منم دقيقا" تا پنجشنبه يادم بود ولي الان يادم افتاد كه جمعه 4امين سالش بود...دنيا بي وفا نيست،بي وفايي از ما آدماست ،اينم از حرفاي خودش بود.ياد اون روزايي كه 7 صبح زنگ خونمونو مي زد، مي اومد خواهري رو عليه من شير مي كرد.چقدر خوش بوديم ...يه نوار داشتم عاشق ضبط كردن صداش بودم،زياد برامون شعر مي خوند،منم هر وقت مي رسيدم با يه واكمن دنبالش بودم و به قول خودش مي رفتم فيلمش كنم.اون نواره هنوز يه جاهاييش سالمه و برام مي خونه بگفتا جوجه كه مادرم چه ترسوست ،به خيالش كه گربه هم لولوست... 4 ساله هيچ كس صدام نكرده جميلا،هيچ كس با عصاش دنبالم نكرده،بخنده بگه خودتا فيلم كن نه منو.زندگي كردنشو دوست داشتم،تا روز آخر از پا نيفتاد،مريض بود،خسته بود،ديگه مال زندگي نبود ولي تو بدترين حال و هوا هم كه بود ،تاكيد داشت كه صبح اول وقت به عروساش سر بزنه،نوه هاشو ببينه...
دنيا همينه.اين روزا زيادي رفتم تو حال و روز مرگ...يه روز منم بي خيال دنيا مي شم،زندگيمو مي كنم...
عدد امروز 9 بود.
اين بود كلام آخرين
گفتي خداحافظ تو
گفتم همين، گفتي همين
گريه نكردم پيش تو با اينكه پر پر مي زدم
با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم
بازي عشق تو را جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من ،تحفه درويش ،نفسم بود كه به تو شاهانه باختم
لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود
براي پنهان كردن داغ دل ويرانه بود
من مات مات از بازي شطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن مي زدم
قلعه دل،اسب غرور، لشكر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو اين همه يادگار عشق
گفتم ببر هر چي كه هست رقيب جلد چيره دست
گفتي تو مغروري هنوز با فتح اين همه شكست...
- من نمي دونستم تا حالا روزه خواري در ملاء عام جريمش اينه كه بري قبر بكني!
- بالاخره اين ماه رمضونم من به دلم رسيدم و امروزو روزه گرفتم،ديشب وقتي داشتم خودمو برا ماماني لوس مي كردم و بهش گفتم باهات قهرم،فهميدم كه مي تونم امروزو روزه بگيرم،اين مامان من وقتي باهاش چپ بيافتم اون از من بدتر مي شه ،فقط كافيه بيام تو اتاق و قبل اينكه درو ببندم بگم من باهاتون كاري ندارم،قهرم، ناراحتم...اونم صاف مي گه به جهنم هر كي قهر كرد خودشم مي آد آشتي و بد جور بد اخلاق مي شه و تا وقتي خودم باز نرم سراغش محاله كار بهم داشته باشه...لذا من مشكلي با مامان پيدا نمي كردم امروز و فقط مي موند بابا كه تا ظهر اداره است و بعدشم كه بياد مي شه هواسشو پرت كرد و عوض اينكه بياد بشينه نصيحتم كنه،منتمو بكشه ...مي ندازم تو كلش كه پنجشنبست و پا شو بريم پيش بابا بزرگ و اين جوري تا بخواد اونم بيكار بشه و بهم غر بزنه ما يه بهشت زهرا هم مي ريم مي آييم و افطاره ديگه...خلاصش كه من ديشب رو اين حساب كتابا يه قهر مصلحتي با پدر مادر محترم فرموديم..بماند كه مامان كلي جريم كرد كه دختره پاك لوس شده تا بهش مي گي بالا چشمت ابرو زرت بهش بر مي خوره و داشت بلند بلند نكاتي كه از اين به بعد تو تربيت من بايد اجرا كنه تا من از اين لوسي در آمو مي گفت كه منم بشنوم.اين جام كه من نشسته بودم،داشتم فكر مي كردم كه روزه گرفتن وقتي مامانم باهام قهره درست نيست كه...آخر سرم پا شدم رفتم بهش گفتم سر كار گذاشته بودمتون اين دو ساعت.... سحر كه بيدار شدم اومدم برم تو آشپزخونه پيششون ،پشيمون شدم،ديدم گناه دارن،نيم ساعت ديگه اذانه و اين بندگان خدا عوض سحري خوردن بايد با من كل كل كنن و اعصابشون بريزه بهم آخر سرم كه اونا پيروز ميدونن نه من!...برگشتم خوابيدم ،عين اين دزدا واي سادم اونا نمازاشونا خوندن و رفتن خوابيدن و خوابشون برد من پا شدم رفتم وضو گرفتم اومدم يه نماز صبح اساسي خوندم،بعد قرني.آي چسبيد.بعدشم كه رفتم سراغ قراني كه سه ماه پيش قرار بود ترجمشو تموم كنم و نصفه مونده بود.از اونجا هم كه بابا ساعت 7:30قبل رفتنش مي آد چك مي كنه منو ببينه شبونه از خونه فرار نكرده باشم ،بنده ساعت 7 صبح باز پريدم زير پتو،بعدش ديدم پا شم بساطمون تازه با مامان خانومي شروع مي شه برا همينم تا ساعت 1 ظهر تو رختخواب برا خودم قصه گفتم ...بعدشم كه بيدار شدم هي مامان غز زد كه ناهار ناهار..منم فقط گفتم چشم الان نه يه ساعت ديگه مي خورم،يه ساعت ديگه هم اصلا" اشتها ندارم چيزي بخورم،يه ساعت بعدم اههه مامان سرم درد گرفت بسكه غر زدي برو رد زندگيت و مدام مي رفتم تو آشپزخونه و سر يخچال اين بنده خدا هم فكر مي كرد من هله هوله دارم مي خورم...عصرم كه مخ بابا رو زدم باهاش رفتم بهشت زهرا تا مامانه خواب بود،وگرنه مي كشت منو ناهار نخورده برم بيرون...سر افطارم بهشون اعلام كردم من امروز روزه بودم ،تا همين لحظه دارن به جونم غر مي زنن،ولي به خدا من نمردم...درد ماهيچه هاي چشممو غروب كلي دوست داشتم ،بماند كه تقصير باد و گرد و خاك بود نه روزه گرفتن!.
اين مامان من مي گه چشمتو ببيند ،ازش استفاده نكن كه اگه بكني چار روز ديگه كور مي شي...خوب چه فرقي داره الانم كه تو نمي ذاري من چيزيو ببينم...
حساي امروزمو دوست داشتم خيلي،نه به صرف چيزي نخوردن،ولي وقتي همه چيز كنار همن خيلي قشنگه...
كاش مامان مي فهميد من نه لجبازم نه بچه كه حسرت داشته باشم اداي مامان بابامو بگيرم و عين اونا از صبح تا شب چيزي نخورم،به خدا من نياز دارم به اين حس ،دوست داشتم نمازمو امروز.اين صبري كه كردم و به مامان چيزي نگفتم تا عصبي بشه رو دوست داشتم،اون لبخنديو كه توش يه عالم حرف بودو دوست داشتم وقتي به جاي همه اون حرفها تحويلش دادم.مي دونم بدمو نمي خواد ،مي دونم طاقت نداره كوچكترين خمي به ابروم بياد و هر چي مي گه برا خودمه ولي اينو نمي دونه كه منم به همون اندازه نگران خودم هستم،ولي خوب فقط كه جسم نيست،روحم چي،دلم چي؟خودش مي گه حتي اگه فقط يه ليوان آب بخوري تو روز نمي ذاره بهت فشار بياد،اذيتت نمي كنه ولي چرا نمي گه همين يه روز روزه چه با درونم مي كنه؟خسته شدم به خدا،هفت هشت ساله از اول ماه رمضون بايد با اينا بجنگم و حرف بزنم ولي گوش اينا بدهكار نباشه...خدايا مي دونم تو مي شنوي و مي دوني كه حق با منه،برا همينم اين دو ساله روزاي آخرو كاري مي كني كه بي دردسر روزه بگيرم،ممنونم ازت...تو خودت خوب مي دوني روزه امروز چه چيزاييو برام دوباره شروع كرد،خيلي چيزا رو فقط من مي دونم و تو.برا همينم هست كه بهم فرصت برگشتو هميشه مي دي ولي خدايي ديگه نمي خوام برم تا يه جايي و باز بعد يه مدت برگردم از اول شروع كنم.كمكم كن...
امروز سر مزار بابا بزرگ باز نشسته بودم و چشمم به چند تا قبر اون ور تر بود و مامان مجيد،كلي چيز يادم اومد و كلي نتيجه گرفتم و يه عالمه بريدم دوختم كه مي خواستم اينجا بگمشون ولي خيلي زياد شد ديگه ،شايد فردا گفتم ...
- اون قديم نديما ما كلاس اول بوديم،از مدرسه كه مي اومديم مي نشتسيم مشق مي نوشتيم تا پاسي از شب،هفته اي يه دفترو تموم مي كرديم،بسكه الفبا نوشتيم...حالا خانم معلما به خانواده ها سفارش مي كنن نكنه تو خونه به بچتون بگين مشق بنويسا،نكنه بگين تمرين كنو،بچه زده مي شه.همين تمرين و تكرار مدرسه و كتاباي بخوانيم و بنويسيم بسه....خدا شانس بده...اين ع ارف ه خانوم كه عوض درس و مشق تو خط برچسب و مداد و خودكاراي رنگ و وارنگه،من نمي دونم كي به اين اجازه مي ده كه با خودكار بنويسه،كه خانوم شونصدتا خودكار داره،تازه يه خودكار اكليلي هم داشت مي خواست بده به من ،دادا ولي آخر سر پشيمون شد،پسش گرفت...ولي يه برچسب برام كوبوند رو مونيتور ،كه مي گه شبيه خودمه،يه موشه كه دست به كمر وايساده و با يه خانم با موي قهوه اي و يه عينك گنده،خداييشم شبيه 5-6 سالگيمه.دونقطه دي
- همه عشق اين بچه به اينه كه نقاشي بكشه ،من براش بزنم به ديوار اتاقم ..اينقدر ذوق مي كنه...شونصدتا نقاشي دارم ازش...
- نزديك بود امروز مرحوم بشم،اين مامان خانم اول صبح كه دستگيره اي كه يه چند روزي آب شده بود رفته بود زير زمينو از تو فر پيدا كرد.نمي دونست چرا نصفش سياهه...به من تهمت مي زنن ،تو روز روشن كه سوزوندمش!!!!!!....
بعدش اومد تو اتاق،يه دور زد ،يه خورده چپ چپ نگاه كرد و رفت،يه سيني گرفت دستش برگشت،اموال مسروقه از آشپزخونشو كه هميشه تعجب مي كرد چرا يه سريشون نيست و كمه،از زير ميزو رو كمد و پشت كامي و زير بالش و هر جا كه من تو اتاق تردد كرده بودم يافت،بعدشم كلي داد و بيداد...حالا مگه چي بود،4-5 تا ليوان نصفه دوغ و شربت و آب،قندون اتاق خواهري و حال،ظرف شكلاتي كه مامان تا حالا ازش استفاده نكرده بود و مونده بود من از كجا پيداش كردم آبنباتاما ريختم توش!آوردم اينجا.بشقاباي پوست ميوه ،سبد كوچولوها كه جاي نونه البته برا من جا ميوه اي!زير ليواني مقداري،سه جفت دمپايي زير ميز،ظرف ماست كه توش البته جاي ماست آب بود.ليوان چاي خودم كه يه هفتست گم شده ،زير كتابام بود نمي دونم چرا!...به من چه خوب ،همش تقصير اين پسر همسايه بود كه هواس منو پرت مي كرد...اين مامان خانومم كه باور نمي كنه بابا اينا رو كه من نزدم زير بغلم بيارم اينجا قايم كنم،پيش الومده ديگه!بعد شام اومدم بيام تو لونم مي گه ببينم دستاتو چيزي ور نداري ببري با خودت!!!منم قهر كردم،البته دنبال بهونه برا قهر مي گشتم ،حالا فردا مي گم چرا...
- وقتم تموم شد باقيش برا فردا...
- بازي جديدش اين بود كه پينگ كه مي كردي ارور مي ده...از صبح نشستم اينجا ولي آخر سر روشو كم كردم...چه كاريه من پينگ مي كنم اصلا" .بابا خودتون بدونين ديگه من هميشه ساعت 11 تا 12 شب اينجا پست منتشر مي كنم...همه موهاموكندم از دست اين گوساله!...
- در راستاي همان الافي (علافي؟)صبح تا حالا كه نشستم اينجا ،كلي وبلاگ شمع و گل وپروانه اي ديدم،الان همچين احساساتم در غليانن!بعد داشتم فكر مي كردم به گذشته ها!نمي دونم چرا تا به سه شنبه ها مي رسم ،عوض ناراحت شدن و دلتنگ شدن و گريه و پشيموني،پغي مي زنم زير خنده.خندمم اون جوري نيست كه بخوام بگم دارم خودمو گول مي زنم يا نمي خوام بهش فكر كنم و تمسخره و اين حرفا.نچ!خنده است واقعا"...من آخرش يه چيزيم مي شه.
- بازم ماه عزيز شد و همه تو آسمون به دنبالش ...خدا تو چقدر باحالي،اين ديگه چه مدل سر كار گذاشتن ملته؟
رويا ...،اولش گمون نمي كردم بتونم باهاش رابطه بگيرم ولي ...ساكت بودنش اذيتم نكرد،بر عكس آدم احساس مي كنه دنيا چقدر امنه وقتي باهاشي...كاش شعور نگه داشتنشو داشته باشم.دختر نابيه...
عارفه خانوم شماره خونمونا ياد گرفته به سلامتي.زنگ زد و خبرشو داد،بعدشم فرمودن فردا بعد مدرسه بيا دنبالم منو بيار خونتون،مي خوام باهات مقش كار كنم!!....
اولين بارون پاييزي باريد.عجب بويي هم داشت انصافا".پنجره رو باز كردم و بخ كردم و بوي بارون و صداشو گوش دادم.حسش قشنگ بود.باروناي تابستونا دوست نداشتم،ولي اين يكي چسبيد حسابي...
پسر همسايه هم زير باروني اومد بند و بساطش. جمع كرد ،رفت...گمونم رفت انباري گوشه حياطشون!...يه دره ديرتر رسيده بود كفتراي نازنينش چاييده بودن...
داره بارون مي زنه،چيك چيك و نم نم و آروم، روي ناودون مي زنه
-"يه شركتي اومده دو صفحه روزنامه دنياي اقتصاد را برداشته عكس فرزندان ممتاز كاركنانش رو با قطع رنگي چاپ كرده،با پارتي بازي و هزينه وزارت ارشاد ،8ميليون خرج اين كارش شده،سازمان بازرسي كشور معترض بود بهش كه چرا با بيت المال اين كارو كردن..." آخه اينم شد خبر اونم ساعت 6 صبح !!! برنامه پويا بود و مدير عاملو احضار كرده بودن برا جواب دادن.ايشون فرمودن:"در جامعه ما فرزند سالاري حاكمه ،با اين كار فرزندان كاركنان شاد شده،موجبات ناراحتي خانواده رو كمتر فراهم مي كنن،در نتيجه كارمند ما روحيه شاد و خوبي رو داره و بهتر كار مي كنه،راندمانمون مي ره بالا..."يا من شاخ دارم يا اون بنده خدا تو خواب داشت حرف مي زد...
- خواهري مي گفت مي خواد منو ترك كنه.حالا اينكه منو تنها بذاره بره يا اعتيادش به منو ،هنوز شبهه داره...
- هواي امروز چه قده خوشگله.7 صبح رفتم ورزش،فقط 30ثانيه البته!!،يخ زدم اومدم تو.ولي همه پنجره ها رو باز كردم ،خودمم با كله رفتم زير پتو.آي نسيمش مي چسبيد...
- مامان كه خونه باشه ،نمي شه اصلا" درس خوند،يا اون مي آد پيش من يا من مي رم پيشش.به قول خودش بعد16سال صبحهاي پاييز خونه ام بايد استفاده كنه!.منم همش بهش غرغر كردم.حالا امروز پا شده رفته بيرون،اگه اون وقت يه خط مي خوندم الان اون يه خطم نمي خونم.بساطي شده...
-ديشب تلويزيون اتوبوسي كه از گرگان به تهران مي رفته و تصادف كرده رو نشون داد...از 10 ديشب مردم و زنده شدم كه جناب دوست قاطيشون نباشه.به يه زوري خودمو راضي كردم زنگ بزنم بهش به اين اميد كه بشنوم صداشو ،آخر سرم كه بالاخره زدم،جواب نداد،ديوانه شدم رفت...يه ربع بعدش زنگ زد...مي گه من چه جوري ساعت 10 تو اون اتوبوس داغونه تلويزيون باشم وقتي 12 قراره حركت كنم.؟چرا من يادم نبود ديروز شنبه است نه جمعه؟؟؟...ضايع شدم رفت...
- مرگ تلخه.خوش به حال اوني كه مي ميره،برا اون مي شه گفت كه رفته تا يه زندگي جديدو شروع كنن.ولي بازمانده هاش چي؟وحشتناكه بخوان زندگي جديدي رو بدون پدر شروع كنن...دلم هواي بابا بزرگمو كرد
- چرا هيچ كس چيزي نگفت؟كاش نگفته بودي بذار ببينم خودش كي خبر مي شه...
- فليكا يه دور ديگه نياز داره كه زير و رو بشه.اين بار ولي از درون.اين دختر خانوم يه قانونيو كشف كرده به نام ده و يك.يه خورده هم اون اخلاقاي سگي چند سال پيشاش برگشته و مي خواد پيله كنه...نتيجه همه اينا هم مي شه اين كه به ديواري كوتاهتر از وبلاگ دسترسي ندارم،پس همه تير و تخته ها بازم رو سر اين بيچاره فرود مي آد...
وقتي مي شنوم يكي جدا شد،فقط به گذشته هاشون فكر مي كنم،به اون همه شادي و سرخوشي.به اون همه افتخاري كه به انتخابش و ازدواجش مي كرد...هيچ كس حتي يه لحظه به خودش اجازه نداد بخواد فكر كنه اينا وصله هم نيستن.همه يقين داشتن كه برا هم ساخته شدن.اينقدر همه چيز مرتب بود كه وقتي شنيدن 4 سال زندگي اينا تموم شده،هيچ كس حتي جرات نكرد بپرسه چرا؟مشكلشون چي بود.؟؟تلخ ترين خبري كه تو همه عمرم شنيدم ...تو عمق زندگي چه خبرا كه نيست...پدر مادرش فقط مي گويند خيلي خوب شد،بچمون نجات پيدا كرد،ولي شك دارم به اينكه اين حرف چقدر از ته دل باشد و همچنان حفظ ظاهر نباشد،آن هم جايي كه همه مقايسه مي كنن،چهار سال پيش و اين چهار نفري كه به فاصله چند هفته از هم ازدواج كردن،او كه نسبت به سه تاي ديگر خوشبخت تر مي نمود و راضي تر از ازدواجش،الان واقعا" از جدايي اش راضي است؟خيلي دلم مي خواد بدونم چرا اين جوري شد؟
-رز سفیدم امروز تولدشه.رزي خانوم تولد شما هم مباركا باشه و خوش باشي .شما هم اگه خوندي اينجا رو بعد اينكه از قول من به خودت تبريك گفتي ،سلام منو به مامان جون خانوم برسون و تبريكاتم رو به گوششون...
من بلد نيستم برا تولد آدما شعر سازي و از اين كارا كنم .بهترين آرزوها و موفقيت ها و خوشي ها و آرامشها برا متولدين 13مهر.
منم كيك مي خوام،تنها نخورين

- هیچی بی خیال..
- من نگران يكي از دوستامم كه اينجا دارم،يه خواباي چرند و پرندي هم براش مي بينم اين دو سه شبه.هر كدومتون فكر مي كنين ،جا داره من براتون نگران باشم ،خبر سلامتي و خوشيتونا لطفا" به اطلاع برسانين.ببينم مي فهمين خودتون كدوما گفتم؟!
- يه دل سير وب گردي كردم عصر.دنيايي ان آدما برا خودشون.دوسشون دارم.
در اين راستا كشف جديدي هم كردم ،حالا ديگه هر چي دلشون مي خواد بردارن اين وبلاگا رو تعطيل كنن،من يه چند وقتي تو نخ استفاده از وسايل غير مجاز!بودم برا زيارت يه سري وبلاگا.آخه آدم مي مونه اينا چي توشون بوده مگه ،روز به روزم حريص تر مي شدم تا طي اقدامي كاملا" ابتدايي و بي هيچ دردسر و پيش نياز و پس نيازي وبلاگاي فيلتر شده رو باز كردم و...
- هيچ وقت زير بار حرف زور نرفتم و كاري كه فكر مي كردم بيخوده انجام ندادم،اما اين روزا خودم به خودم زور مي گم و اين دختر بيچاره رو مجبور مي كنم كارايي كنه كه دوست نداره،علاقه نداره ولي برا آيندش خوبه.لعنت به صلاح و مصلحت...آخ كه چقدر دلم كبريت و آتيش مي خواد...لعنت بر شيطون!
- شباي احياي امسالو هيچيشو نفهميدم.همه دل خوشيم به 21رمضان بود ،ولي خودم همچين يخ بودم كه ...خدا حس و حالم كجا رفته بود !.اين وسط يه قول و قرارايي ام با خدا داشتيم كه مي خواستيم عمليش كنيم،نشد ولي.چرا همون لحظه كه من اومدم الوعده وفا ،خداجان اين شكلي شد.
بشنو از دل،دل حريم كبرياست
ني چون بسوزد تلي از خاكستر شود
دل چون بسوزد ،محفل دلبر شود...
پاسخ ما با اين كه به نظرم نويسندش يه خورده افراطي و اهل حرف زدن اومد ،ولي كتابي بود كه ارزش خوندن داشت.از اون كتابايي كه حتما" بعدا"ها يه دور ديگه خواهم خوندش.خوبيش اين بود كه چيز جديديو نمي خواد به آدم ياد بده،همون چيزايي كه سالها ديدم و خوندم و شنيدما دونه دونه گذاشته بود كنار هم و موضوعيو كه مي خواست به راحتي بهش رسيده بود.عين قطره قطره دريا شود. قطره هيچ وقت به چشم نمي آد ولي همه آبي و آرامي دريا رو دوست دارن و زيباييش مجذوبشون مي كنه.يه خوبي ديگش اين بود كه مطمئن شدم،خدا همون حس و احساس منه،همون نيرويي كه احساس مي كنم باهاش به يه جايي وصلم...قشنگي خاصش هم به اين بود كه همه چيو يه جورايي به نظم خدا وصل كرده بود و يه جاهايي خيلي زيبا اين نظم و برهان نظم خدا رو شرح داده بود...خوندنش بهم چسبيد.
اين روزا داداشي يه خورده داره نور بالا ميزنه.صبحها ساعت 7منو بيدار مي كنه ،كلي كچلم مي كنه كه بيا شلوار منو اتو بزن.براش مي زنم صدتا ايراد مي گيره كه چرا خطش اينجا يه ميليمتر اومده اين ور تر،كه چرا اينجا رو كمتر كشيدي...دو ساعت واي مي استه جلو آينه بعد موهاشو صاف مي كنه و صورتشو مرتب .تا حالا از موي كوتاه خوشش نمي اومد،اين مامان خودشو جز مي داد تا شازده راضي بشه موهاشو اصلاح كنه،حالا چپ مي ره ،راست مي آد مي گه موهام اگه بلنده بگين كوتاه كنم ،خوبه؟مطمئني اينقدري قشنگه...مي خواد بره بيرون مي ره سراغ خواهري و دو در كردن آينه جيبيش.شك دارم وسط خيابون آينه در نياره موهاشو صاف كنه.اينا يه طرف،طرف ديگش تا حالا اسم زن مي آوردي برق سه فاز مي گرفت شازده رو .الان مي گه نترسين من كه تا آخر نمي خوام تنها بمونم.يه روزي زن مي گيرم!!ولي قبلش صبر كنين آشپزخونمو كامل كنم ،برم برا پذيراييم يه فرش پيدا كنم.امروزم كه رفته پرده ديده برا پنجره هاي خوشگلش.من و مامانم اين وسط داريم از خوشي مي ميريم ،يعني شازده پسرمون عقل به سرش برگشته؟يا ما رو فيلم كرده؟آي خدا اگه اين يه دونه داداشي ما بره سر خونه زنديگش ،چه شود.خدا جون فقط نپره دوباره از سرش.چه شود روزي كه بريم برا داداشي خواستگاري .اين دو روزي كه من دارم ذوق مي كنم بابا مي گه هر خبري هم بشه تو يكيو رو نمي بريم خونه مردم ،اول كاري ابو فتنمونا بهشون نشون بديم.!..بگن اينا، من كه گوش نمي دم،خيلي هم دلشون بخواد من بشم خواهر شوهر دخترشون.مگه من چمه.
هيچ بعيد نيست اين خوشي عمرش تا آخر ماه رمضون فقط باشه ،ولي خدايا نذاري از سرش بپره ها وگرنه كلامون مي ره تو هم .
اگه الان تنها حرفي كه مي زني اينه كه تنهايي و ناراحت،واسه خاطر اون روزاييه كه به هر كانالي مي زدي برا گفتن يه حرف،يه جمله و يه حركت.برام جالبه كه هنوز درسم نگرفتي. حتي از قرصاي سردردم مي زني تو اون كانالي كه دوست داري.تا كي مي خواي تصور كني؟
راست مي گي كه تنهايي چون من تونستم بهت دروغ بگم،سخت نبود ،ناراحتم نشدم و اينا نشونه اينه كه تو دوست نيستي و دوستت ندارم.كسي كه مي تونم راحت خطش بزنم.كسي كه مي تونم بذارم فكر كنه من خودخواهم و...يه جورايي دوست دارم باور كني سنگ بودنم رو.
تو منو ديدي .اين خودش بزرگترين دليليه كه بخوام به خاطرش قصاصت كنم.من گفتم زياد نزديك نشو.گفتم توي اون آب زلال اگه نگاه كني عكسي مي بيني كه نمي توني بفهمي تصوير خودته نه من.نبايد مي اومدي جلو، ولي اومدي ،چه جوري بايد متوقفت مي كردم ،وقتي كر و كور شده بودي؟نمي دونم چه جوري به عقلم رسيد يه زير پايي مي نشونتت سر جات،الان خجالت مي كشم ولي اون موقع خوشحال شدم وقتي افتادي و سرت خورد به سنگ.دلم نمي خواد هيچ وقت از كما بياي بيرون.كه اگه بياي همينه آش و كاسه...
مي گي دوست نداري خوب نمي گم ديگه ،ولي عمر اين قول فقط سه ثانيه است.سياستت اينه كه راه خودتو بري از هر كانالي كه بيننده مي پسنده.عين لحظه سال تحويل كه فرق نمي كنه تلويزيون كدوم شبكه باشه،همشون فقط رهبري رو نشون مي ده كه داره برا سال خدا نام و نشون مي ذاره...منكر نمي شم ديونه اين اخلاقم ،چون ياد خودم مي افتم و اون روزا كه مي گفتم هر كسي يه رگ خوابي داره،بگرد پيداش كن.خودم يادت دادم.تو هم كه ماشالله درس نخونده سر جلسه امتحان نمي ري...ولي من كه به حفظياتت نمره نمي دم.به عرضه ات مي خوام 20 بدم.كه شدي عين همين تسبيح قهوه ايه كه اول و آخر نداره.هنوز هيچ كس باهاش كنار نيومده ،هر كس مي بينتش مي گه 99تا سنگ دلربا انداختي دور دستت كه چي؟ هر وقت ديدي منو ،اين طفلك گوشه كيفم قايم شده بود.برا همينم چپ افتاده باهات...هم زدن لجن بوي تعفنو بيشتر مي كنه.باور كن اين خودخواهي نيست كه من بخوام تو هواي خوشبو نفس بكشم.بخوام وقتي چشممو باز مي كنم ريحوناي باغچه رو ببينم.نمي خوام فكر كنم كه اينجا يه روز خونه من ديگه نيست و بايد بهش بگم خونه پدري.
20 شدي قبول ولي يه چيزو مي دونستي ؟اينجا ديگه بهترين نمره 20نيست.اينم از قانوناي خودمه كه بتونم روي تو خط بكشم.
اينقدر قرمزت مي كنم تا ديگه هيچ وقت يادت نره به دايره هاي قرمز من نبايد بخندي.!تو بگو خودخواه ،ولي اونقدر خودخواه هستم كه اهميت نداشته باشه حرفت برام.
هنوز بلد نيستم نيمرو درست كنم.چرا اين يه فقره اينقدر سخته آخه؟من نيمرو دوست دارم ولي روم نمي شه به كسي بگم بلد نيستم درست كن من بخورم!مگه اهل خونه هوس كنن و من به يه نوايي برسم.حالا همشونم مي دونن من تو اين يه قلم استعدادم كوره ها،ولي كسي كمكم نمي كنه...امروز ديگه ناچارا" پا شدم خودم نيمرو بپزم،گاز نزديك بود آتيش بگيره،دستگيره نصفش سوخت،ماهيتابه ازش يه دوداي توسي رنگ و بد بويي بلند شد كه...برقم نبود نمي شد كاريشون كنم.آخر سرم نيمروم چسبيده بود ته ماهيتابه ،جدا نمي شد.بعد مامان عوض اينكه برام يه دونه نيمرو خوشگل درست كنه ،غر زد به جونم كه گفتم روغن اندازه 70كيلو سيب زميني نريز نگفتم كه اصلا" نريز.حالا من روغن ريخته بودما ،منتها اون ماهيتابه كوچيكه رو پيدا نكردم تو اين بزرگه درست كردم كه يه ريزه روغن به هيچ جاش نرسيده بود و ماهيتابه داغ كرد....تازه دستگيره نيمه سوخته رو قايم كردم تو فر كه مامان نبينه ،اگه مي ديد پرتم مي كرد تو كوچه!.
شبم كه سلسله مهمونيها شروع شد با استارت عزيز جون،منم بعد ازظهر رفتم عين اين خانوماي كدبانو براش غذا پختم،اونم ذوق كرد.سر شامم كه ملت داشتن ازم تشكر مي كردن ،مامان جونم نيمرو درست كردن منو شرح داد تا به قول خودش خجالت بكشم،ديگه هيچ كس زحمتاي منو نديد،همه مسخرم كردن .اين وسطم ع ارف ه مي گفت مگه چيه ،اين بلده شعر بخونه با من شماها كه بلد نيستين،منم ديدم راست مي گه واقعا" من يه توپ دارم قلقليه بلدم،پاييزه و پاييزه بلدم،آخوي خوشگلم بلدم،عروسك من بلدم...ديگه نيمرو پختن مي خوام چي كار؟
من موندم غذا به اين سختيو اين پسرا چه جوريه كه مثل هلو درست مي كنن و تنها هنرشون تو آشپزي معمولا" همين نيمروهه؟؟خوش به حالشون...
اجوبیه:
خصوصي نوشت:خوشبختانه فاميل درجه يك پدري من فقط سه تا دونه پسر توش پيدا مي شه يكيش برادر خودم يكيشم پسرعموم كه هنوز عقلش به اين جاها نرسيده كه بخواد منو دست بندازه.يكي ديگشم كه سعيد 5سالست و همبازي من و ع ارف ه ،اونم اينقدر هواسش تو شعر خوندن و جوراباي منه كه به اين چيزا نمي رسه.بعدشم من اينقدر به اين فاميل غذا دادم خوردن كه هنوز تو كفش موندن ،نيمرو رو زياد نمي بينن.اين دختر عموها هنوز دنبال آدرس سوپاي منن.(دفاع از حيثيت)اونيم كه شما رو دودر كرده احتمالا" داره تمرين مي كنه،حلواش وا نره.خداييشم سخته منم بلد نيستم...
آينده هم كسي نمي فهمه من نيمرو بلد نيستم: مردا اصولا" اين كارو بلدن ،منم هر وقت نيمرو بخوام بهش مي گم بيا يه نيمرو درست كن ببينم مجرد بودي مامانت چه قدر خونه تنهات گذاشته.بيا تجديد خاطرات كن عزيزم!.
بعد دناتا نوشت : فقط نيمرو .البته فسنجونم بلد نيستم .بقيشونا عين هلو مي پزم.بابا همين ديشب برا 18نفر غذا پخته بودم.
بعد ريواس نوشت:من عاشق آشپزي ام ولي.تنها كاري كه تو اين كاراي خانه داري بهش علاقه دارم همينه.تازه قراره برا شماها اگه يه روز ديدمتون آش بپزم!همه دستپخت ماماني منو خيلي دوست دارن ولي فقط تا زماني كه دستپخت خودمو نخورده باشن.
به اندازه كافي از حيثيتم دفاع كردم گمونم
- "دليل همه بدبختي هايت،استرس و ورزش است.اينكه روزي 2ساعت راه مي رفتي حداقل و الان نهايتا" يك ربع،افسرده ات كرده و خودت خبر نداري..." دكترم دكتراي قديم!.هر چيزي رو تو روان آدم جستجو مي كنه ،اگه مردي و خوب نشدي بعد مي ره سراغ دارو...من همون با اين گشتم روانشناس شدم.
- چه كسي نشسته همه وبلاگا رو پينگ كرده؟يا بلاگرولينگ محترم قاط زده اساسي؟...
- اگه پدري پس چرا فكر مي كني نيازي به محبت پدريت نداره؟چرا دستشو نمي گيري؟اين ديوار تا كي مي خواد بين شما باشه؟به جواني پسرت داري خيانت مي كني...
- اينن شبا ماه چقده خوشگله .پسر همسايه هم گويا شيفتش شده شبا ،چون چند شبه كه نيستش،روزا هم زودتر از 12 رو پشت بومشون پيداش نمي شه ،برا همينم من فهميدم كه شب كار شده و من مي تونم به آسمون با خيال راحت چشم بدوزم!
عادت دارم به يه چيزي گير بدم ،سري قبل كه برا كنكور مي خوندم ،يه جايي نزديك خونمون بود توش داشتن خونه مي ساختن،من كه مي رفتم كتابخونه،تو مسير كه اينو مي ديدم همش مي گفتم تا اين بخواد تموم شه منم دانشجو شدم!(از بس هي اين يارو مي ساخت ،فرداش شهرداري مي اومد خراب مي كرد)خلاصه ما درسمون تموم شد ولي اين بنا همچنان ساخته نشده و يارو خسته شد بالاخره و داد اون مكانو به شهرداري.بعدا"ها كشف كردم كه زمينش مال اوقاف بوده و تو نقشه شهري اينجا پاركه!.الانم كه اين پارك ما يه خونه نصفه نيمه و خرابه ،البته برا سگها و گربه ها و گمونم معتادان بي سرپناه پارك خوبيه...
حالا اينو گفتم كه بگم برا كنكور اين سري نيت كردم گير بدم به پسر همسايه.شايد تا چندي ديگرم هم نام اينجا شد سيرك پسر همسايه...
من موندم اين فيفوله يا اكس؟من كه زنده شدم باهاش.
ع ارف ه بازي امروزم كه خيلي چسبيد. بچه رو حمام هم بردم و اين بار نه تنها 10دقيقه اي نپريدم بيرون كه 1ساعت اون تو داشتيم حباب بازي مي كرديم و خانوم خانوما قر مي داد و گاهي البته جيغ مي زد كه بايد برقصي!حالا وسط حمام چه فيلمي در آورد بماند..آخر سرم كه مامان جان فرمودن از اين به بعد بايد بگم ع ارف ه بياد تو رو حموم كنه كه 10 دقيقه اي نري گربه شور كني بپري بيرون بگي خفه شدي.!!منم فقط يه نگاه به قدم كردم يه نگاه به قد اين فسقلي....
شبم كه مامان بزرگ جان مرحمت فرمودن خواستن قرصاي فشارشونا با من شريك شوند تا من ديگه مريض نشم.اين بنده خدا از16فشارش كمتر نيست هيچ وقت منم كه بالاي 9 تا حالا به خودم نديدم،فقط مونده بود قرص فشارم بخورم كه خال جان نجاتم داد...
- اين چند روزه تصميم گرفتم بيشتر و جدي تر درس بخونم،رو اين حساب دو روزه روزانه حداقل 14ساعت خوابيدم.نمي دونم اين سردرد و سر گيجه و منگي واسه خاطر خوابيدن زياده يا چون اين حالتا رو دارم زياد مي خوابم.هر چي هست باعث شده كلي حرص بخورم و درنتيجه گل كم بود به سبزه نيز آراسته شد...صبح با دوستم خيابون بودم ،حالا من از ساعت 1شب تا 11صبح خواب بودم .سه ربع كه راه رفتيم من خوابم گرفت و همچين خميازه مي كشيدم كه دوستم مي گفت تو دوسه روزه نخوابيدي حتما" يا معتاد شدي.گيج گيج اومدم خونه خوابيدم تا6:30عصر.ولي هنوز و همچنان به شدت حس مي كنم خسته ام.شايدم سر اين باشه كه زياد مي خوابم ولي آروم نمي خوابم دائم دارم تو خواب مي جنگم و دعوا مي كنم،يا يكي مي ميره،يا يكي تصادف مي كنه يا وسط عروسي پليس مي آد...خوابايي مي بينم محشر!اگه اين نباشه خودم حدس مي زنم دچار تيروئيد شدم نمي دونم پركاري يا كم كاري ولي چند وقت پيش كه دكتر بودم گفت يه سر به متخصص غدد بزن اين هورموناي بدنت زيادي دارن خوشحال زندگي مي كنن،من گوش نكردم به حرفش.اين دو سه ساعت آخرم كه حس سرماخوردگي و تب پيدا كردم.الانم كه قربون خودم برم لباس مي پوشم
آتيش مي گيرم درشون مي آرم يخ مي زنم...خلاصش خيلي قاطي شده همه چي بهم.
- پروژه بتن نازنينم بهم داده 18 .چي ميشد يه ذره بيشتر مي داد، سر اين پروژه ها من حسرت 20به دلم نمي موند؟من تو اين پروژهه تنها ايرادم اين بود كه وزن ساختمونمو آورده بودم 18000تن .نرم افزار آورده بود 15000تن.همش 3000تا ناقابل.دو نمره بايد كم كنه؟.حيف كه استادشو دوست دارم وگرنه يه چيزي بهش مي گفتم.هر چند 3000تن اختلاف يعني خيلي،قابل چشم پوشي نيست...كاش اون روز نگفته بودم بي خيال و اون وزن بتنو صفر مي كردم درست مي شد.اين دله بد جور داره مي سوزه...
خوب ديگه شبتون بخير
روز زيبايي بود،با يه مشت بچه دبيرستاني اسبق، كه سراپا عوض شدن .اما هنوز تو جمع خودمون بر گشتيم به هموني كه بوديم...
با اين رفقايي كه من دارم كلي به خودم باليدم ترشي نخورن،بوش مي آد مي دزدتشون،هم اونا رو هم منا .
كلي خاطره و خنده و چرت و پرت و اينكه من اولش افسونو نشناختم!.دو كلمه حرف حساب داشتم با مريم مي زدم مگه گذاشتن!از اون ور سيمرا خانم كلي از كاراشو نشونمون داد،يكي از كاراشم كه تذهيبه رفته موزه صنايع دستي كه بهش قول دادم يه روز برم ببينمش.بچه ها پيشنهاد كردن كه با هم بريم و منم همشونا ساندويچ كردم...كلي هم با سميرا جيك جيك كرديم .بعدشم كه پسر برادر سميرا اومد از مدرسه و من يادم رفت اومدم دوستامو ببينم ،رفتم بچه بازي...آخرشم سميرا جونم به من يه كادوي اختصاصي داد و داد بچه ها رو در آورد.يه كيف پول جينگول و ناز.
اين وسط من صبح قاطي آنگاي عهد هابيل و قابيل يه آهنگي پيدا كردم كلي باهاش خنديدم و ورش داشتم بردمش .ديونه بازي راه انداختيم كه همسايه هاشون گمونم بهمون شك كردن ...
دختر همسايه شباي تابستون گاهي مي اومد روي بوم
هر دفعه يك گلي پرت مي كرد ميون خونمون يعني زود بيا روي بوم
دلش نمي گرفت آروم
طي مي كردم با چابكي پله ها رو 10تا يكي
تا مي رسيدم اون بالا قايم مي شد مي گفت حالا
اگه راسي مردي بايد دنبالم بگردي
بازي قايم موشك حالي داره
با يه دختر با نمك حالي داره
موش موشك آسته برو بازي كردي
اگه پيداش بكني خيلي مردي
خلاصه آخر پيداش مي كردم
تا مي تونستم نگاش مي كردم
قديما كه سندي مي شنيدم خيلي بهتر بود مگه نه؟..
"امیر"
این روزا به هر کی برمیخوری درب و داغون و افسرده ست که چی؟ شکست عشقی داشته...خوب وقتی عشقمون اینقدر نازک و نحیف و ظریف و پوچ و بیپایه و اساسه، بایدم با یه تق بشکنه. اونوقته که میشیم صاحاب یه عشق شکسته. به جای اینکه چشامونو بذاریم رو دلمون و با چشم دل نگاه کنیم و بعد ادعای عاشق بودن کنیم، دل رو میذاریم جلوی چشممون و رسما خودمون رو کور میکنیم و هیچی نمیبینیم جز اون چیزی که دلمون میخواد و اینجوری عاشق میشیم، آخر عاقبتی جز این انتظارمون رو نمیکشه...
"چلچله شمالي"
بعد نظر ياسي و علي نوشت:منظور منم همينه كه بايد عشقي باشه كه حالا بعدا" بگيم دوطرفه و فلان ...نه اينكه اسم هر چيزيو عشق بذاريم.
تو اين قفس كه زندون منه ،دلم گرفته و منتظره،خدا كنه كه خوابم نبره
مي خوام كه دل به دريا بزنم،به سينه حرفاي جان بزنم
چرا كسي نمي گه به من، عشق و اميدم به كجا رفته
شبا كه يكه تنها بمونم با غصه ها تو دنيا بمونم
به كي مي تونه آخه بگه اون كه پشيمونه چرا رفته
دو سه شبه چشمام به دره
فردا دوباره پاييز مي شه باز
دلم زغصه لبريز مي شه باز
اي آسمون بهش بگو كه پشيمون مي شي
به سوز عاشقي قسم كه دل خون مي شي
....
قديما كجا و امروز خونه خاله يهو صداي اين در اومدن كجا...53 شب با اين آهنگ زندگي كردم...
1- كتاب پاسخ ما به دستم رسيد امروز،كلي ذوق كردم و ...ارزش خوندن و فكر كردن داره.خوشم اومد.دستت درد نكنه كه برام فرستاديش.
2- بالاخره سه شنبه ساعت 4 قرار شد بچه ها رو ببينم.سميرا 4-8 شهريور نمايشگاه زده بودن و از اونجا كه من قبليو هي گفتم امروز مي آم فردا مي آم و آخر سر نرفتم،ديگه اين يكيو بهم نگفته بود...الهام معلم رياضي ابتدايي شده ،تو يكي از اين روستاها و داره همزمان درسشو ادامه مي ده،افسون و شقايق بعد ليسانس از پارسال تا حالا دارن به قول خودشون خوش مي گذرونن،نه كار و نه ادامه.نسيم ترم آخر فرانسه رو مي خونه و بالاخره به احمد جونش رسيده.الهام يه پسر 5 ماهه داره به اسم ماهان.سعيده هم كامپيوتر خونده و مدركو بوسيده گذاشته لب تاقچه .شوهرش دوست نداره كار كنه.غزاله مكانيك خوند و برا ارشد رفته سنگاپور.فاطمه و عاطفه و اون عاطفه مهندسي شيمي خوندن .اين سه تا البته تو دانشكده خودمون بودن و امسال قراره ارشد بخونن.سيما هم كه ترم بالايي خودمون بود سازه قبول شده برا ارشد،ولي سمنانه و دوست نداره نمي ره.هاجرم شده همكار سميرا و دارن هنرمنداي شهرو جمع مي كنن يه گروه تشكيل بدن،هنوز خطاطي مي كنه.ندا برگشته اهواز و خبري ازش نيست.زينب ترم 12 و هنوز واحد داره،ديگه خودش خسته شده.سارا هم گويا مهاجرت كردن رفتن،مونا رفت صنايع خوند و الان ديگه تهرانه،به شدت مشغول كار و بار.مهدا هم رفت اصفهان آمار خوند،همه مسخرش كردن الان تو وزارت نفته ولي برا خودش.الهه ترم 6 كامپيوتره.آرال پريده پيش باباش كانادا.زهرا جونمم اصفهان دنبال پايان نامست،بعدشم كه بر مي گرده تبريز.سميه عمرانو خونده الان ديگه حوصلشو نداره رفته دنبال بسكت و...اينم اطلاعات امروز من.!
3-دانشگاه خيلي شلوغ بود،چقدر زود شروع شده.!!!!
4- رفتم كه برم دنبال 6تا امضاي مونده پشيمون شدم ولي.مدرك مي خوام چي كار حالا من؟بي خيال تا اسفند.البته بماند كه رفتم پست نامه بدم به آموزش پرورش كه تاييديه پيش دانشگاهيمو بفرستن دانشگاه ،به جاي كارنامه پيشم برگه برنامه هفتگيمونا برده بودم.خانومه كلي بهم خنديد و من دست از پا درازتر به خانه بازگشتم.
