تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا
كركره رو پايين مي كشم

- مثل اينكه خدا نيت كرده امسال منو بكشه. بست شيلنگ گاز بخاري اتاقم ديشب آب شده بود رفته بود زير زمين و همين جوري من هي قورت قورت گاز خوردم تا گلوم افتاد به سوزش و چشمام سوراخ شد هي آب ازش اومد،بعد بيني محترم تازه فعال شده و مغز نازنين فهميد كه چه بوي گازي؟چرا تا الان خفه نشدم؟رفتم به دنبال بو ديدم شيلنگه همين جوري رو هوا وصله به شير و بستشو من نمي دونم كي دزديده،خدا رحم كرد از همون پايينا امروز صبح يافتمش وگرنه مي گفتم دزد اومده و فقط بست بخاريو برده...خلاصش نمردم و هنوز زنده ام.دونقطه دي.
- دارم مي رم يه چيزاييو بزنم درب و داغون كنم.تير اولم كه طبق معمول مي خوره تو سر اين بدبخت.مختصر و مفيدش اين كه آسوده بخوابيد،ديگر فليكايي وجود ندارد.بسته به ميزان پيروزي و اينكه اگه شهيد نشدم 9 آذر مي آم با شمع دو سالگي ...
شاد باشين و هميشه پيروز

+ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 17:55
روزم مبارک!!

تا حالا نشنيده بودم ،روز ملي دخترانم داريم،آقايون بدوين تبريك بگين...
اگه اين 124000پيغمبر و اينا زن بودن ما خانوما چه مي كرديم؟شانس آوردن اين آقايون 4-5 تا خانوم متشخص بيشتر تو اينا نيست وگرنه بيچاره ها هر روز يه مناسبتي داشتن برا تبريك و كادو...دختر خانوماي خوشحال روزتون مبارك.

*دختر كدخداي ده دلش يه گوشه بنده
هي زير لب حرف مي زنه،يواشكي مي خنده
مي ره هر روز توي صحرا تا غروب مي شينه،
تا مي بينه چوپونو زير لب مي خنده
دختر كدخداي ما خاطر خواست
خاطر خواه چوپون تو ده ماست
دختر كدخداي ما هميشه مهربونه
مي شينه تو صحرا و آواز مي خونه
مي خونه با بغضي عاشقونه
كه قدر عشق پاكمو فقط خودش مي دونه
پسر چوپون از صداش بيدار مي شه مي بينه
كه يه فرشته از بهشت نشسته رو زمينه
واي كه چه نازنينه...
خوشم اومده دوباره از اين...

+ یکشنبه بیستم آبان 1386 23:45
به عقلم عنوان نمی رسه

چوپان دروغ گو اينقدر دروغ گفت كه برا مردم عادي شد.من اينقدر مريض شدم كه برا مامان اينا ديگه عادي شده.ديشب نوبت مري و معدم بود و پس كلم.ساكت نشسته بودم برا خودم داشتم كشف مي كردم،اين درده از كجا داره به كجا مي ره،مامان گفت باز چه خبره،زبون به دهن گرفتي؟گفتم حس مي كنم دارم مريض مي شم،برگشته مي گه مگه الان سالمي كه تازه داري مريض مي شي؟...بعدشم همين جوري برا خودش داشت مي گفت كه من فقط به درد سمساريا مي خورم و ...اين وسطم گير داده بود به رنگ من كه چرا يه لحظه قرمزه،يه لحظه زرد و يه ديقه بعد سفيد؟بعد يه فيلم يه ساعته اين مرض بالقوه تبديل به بالفعل شد و حال همه رو گرفتم اساسي،وقتي ساعت 1 شب بردمشون بيمارستان.به قول آقا دكتره دلم هواي سرم كرده بود وگرنه چيزيم نيست...
طفلك عزيز جون اومده بود قرصاشو مرتب منظم من بهش بدم بخوره،بهش مي گفتم عزيز فلانيو وردار بخور الان وقتشه،مي گفت تو زرنگي برو پي دوا درمون خودت من حالم خوبه...

+ یکشنبه بیستم آبان 1386 15:15
عاشق شدن در عصر جمعه خوشمزه نيست
خوب دلم مي خواد برم حياط گردي به كسي چه مربوطه؟اينم كه ديقه اي يه بار برم در حياطو باز كنم سرك بكشم تو خيابون دوست دارم،بازم به هيچ كس ربط نداره.،حالا همون جوري ام همون جا واي سم كه بازم به هيچ كس ربط نداره...اين وسط داداشي اومده مي گه بيا اين ور اين بدبخت بياد تو.مي گم بدبخت كيه؟مي گه فلاني زنگ زده مي گه جلو در خونتونم تا مي آم زنگ بزنم يه دختري درو باز مي كنه،يه جوري نگاه مي كنه درو مي بنده.من هي فكر مي كنم شايد اشتباه اومدم...مردم بس كه خنديدم،من چرا نديده بودمش؟...بعدش كه من همچنان جلو در وايساده بودم داشتم تعارفش مي كردم،نمي اومد ،هي مي گفت شما بفرمايين،با اون شال و كلاهي كه من كرده بودم خيال كرده بود مي خوام برم بيرون از اين آقاهه مي ترسم.وايساده بود داشت منو از خونمون بيرون مي كرد ،داداشه عين ماست واي ساده بود نگاه مي كرد كه اين مي آد تو يا من مي رم بيرون آخرش،برگشتم بهش گفتم بفرما تو من نمي خوام جايي برم.اينقد دلم مي خواست اون يقشو بگيرم بكشمش تو خونه ...اومده تو و رفتن بعد نگاه كردم ديدم اون يكي دوستش كه قبلا" اومده داره پشت پنجره مي خنده،نزديك بود برم همشونا بيرون كنم،مرتيكه زن داره،داره بابا مي شه ،بازم دست از سر داداش من بر نمي داره.ولي اين يكيو هيچ وقت اين قدر خوش تيپ نديده بودم.نمي دونم از عصري تا حالا چرا هر چي مي گردم دلمو پيدا نمي كنم،گمونم يه جا جا مونده.:P
+ جمعه هجدهم آبان 1386 18:8
سلام بر عزیز خانوم

عزيز جوني قرار بود از امشب بياد خونمون،ساعت 2 ظهر اومده،مي گه زود راه افتادم كه تا شب برسم .فاصله خونمون حالا يه ربعه ها برا عزيز خانومي كه با ماشين مي آد 5 دقيقه.طفلي ترسيده تا شب نرسه.خيلي با نمكه،نازي.بعدش نشسته ماجراي اينكه چي شد امروز آژانسو پس فرستاد و عمو رسوندش رو يه بار برا مامان گفته،بعد برا من گفته،بعد برا بابا ،بعدش برا خواهري،شبم به داداشي،بعدشم كه عمو زنگ زد حالشو بپرسه يه بارم برا اون تعريف كرد( حالا خودش رسونده بودشا)بعد همه اينا رو من هم شنيدم،ولي دريغ از اينكه يه كلمه حرف تكراري بشنوم تو اين چند بار.تنها جمله تكراريش اين بود كه خير ببينه اين پسرك آژانس پياده شده براش زنگو زده.اين همه دعا مي كرد به جون عمو كه رسوندتش.من كه نفهميدم بالاخره با چي اومده...120 تا ماجراي ديگه هم گمونم تو ذهنش داره از اين اومدن...
يه كيسه پر قرصم كه هميشه داره .قشنگم مي دونه كدوم مال كدوم ساعته ها ،باز منو فيلم مي كنه بيا بشين بگو ببينم اينا چين و كي به كي بايد بخورم...منم يه دونه استامينوفناشو دزديدم،آي چسبيد...
هيچي ديگه الباقيشم كه خاطرات هميشگيش با 120 مدل تنوع و يك موضوع+يه دوجين غيبت ريگ كف خيابون تا عروس و نوه .اينقدر حال مي ده با عزيز جونت بشيني جلو خودت غيبت خودتو بكنه كه قول داده بودي بري خونشو جارو بكشي و الان دوهفتست كه نرفتي...ته همه جمله هاشم كه مي گه اگه يه دختر داشتم...پنج تا انگشتتم كه عسل كني بذاري دهنش باز ميگه اگه دختر داشتم 10تا انگشت عسل بهم مي داد...
يه ساك گنده هم آورده مي گه مي خوام يه هفته بمونم،هميشه مي گه ها،بعد از فردا صبح ساعتي يه بار پا مي شه راه مي افته كه بره و خسته مي شه ...خيلي ماهه.الان فقط دلم مي خواد برم سر به سرش بذارم.:D

+ پنجشنبه هفدهم آبان 1386 18:18
غر می زنم طبق معمول

خدا نيت كردي من امسال همه مدل درد جسمو تجربه كنم؟دست از سر روح و دلم برداشتي چسبيده به يه ذره فيزيكم؟داري مي كشي منو ها.بسه ديگه هر چي هيچي نمي گم هي هر روز يه درد جديدو بايد كشف كنم.زندگي داريما...
امروز فهميدم اين دختراي بيچاره اي كه هر ماه دل درد مي كشن چي مي كشن.يه عالمه دلم براشون كباب شد.اين 7-8 سال برا خودم چقدر خوش بودم و خبر نداشتم.پريود كه مي شدم تازه دوره خوش خوشاني ام بود و شارژ مي شدم،به ريش همه هم مي خنديدم كه مگه چه خبره اين قدر دختر لوس مگه مي شه؟اخه دردش كجا بود اين همه نكبتي كه اينا مي گن كجا بود؟چرا من نمي بينم؟به اندازه همه عمرم امروز دل درد كشيدم وتازه فهميدم دنيا چه خبره .يادم رفت ديشب ترشي نبايد مي خوردم،خودمو خفه كردم ،به غرغراي مامان گوش نكردم.من ديگه غلط بكنم ترشي بخورم.خدايا توبه ...ماماني لج كرده و باز ويتامين تربيت و ادب كردن من تو خونش زده بالا،مسكنامونا ورداشته قايم كرده مي گه درد بكش تا دفعه ديگه بفهمي حرف كه بهت مي زنم بايد گوش كني...واي چرا من  تو كيفم برا خودم قرص ندارم؟چرا اسم دوتا قرصو بلد نيستم برم داروخونه بخرم بيام بشينم جلو مامان بخورم؟مردم بسكه اين دواهاي گياهي نن جونو خوردم،قيافم شده عين زعفرون و دارچين...نه مي تونم بخوابم نه مي تونم بشينم.چرا من پسر نشدم؟فردا مي رم تغيير جنسيت...اه اه نه نمي خوام...كي خوب مي شم پس؟...مامان جون غلط كردم بي خيال شو...

+ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 22:38
زن می ستانیم

گفتم داداشه مشكوكه.اين چند وقته هم با مامان بحث هر كيو مي كرديم ديگه جفتك پروني نمي كرد،از دو هفته پيشم اسم هر كيو مي آريم،مي پرسه كه كيه و چيه و چند ساله و چه جورياست...خر شد اساسي...بعد من كه الان اومدم خونه مادر جون مي گه من رفتم به مامانش گفتم،قراره با آقاشون مشورت كنن،اجازه بدن ما بريم خواستگاريشون...اين مامان خانوم از الان داره تركي مي رقصه...چه حالي مي ده دختره قبول كنه...اگه بگن نه چي؟غلط مي كنه بگه نه.ميزنم پاشنه خونشونا از جا درمي آرم.البته اگه خان داداش ماست مي گه "جوابتون نه خوب باشه منم اصراري نمي كنم،خداحافظ."...

+ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 14:8
عاشقم امروز

- از 14 آذر بايد برم تعميرگاه،تعمير شم...
- بليط مسابقه فوتبال رايگان مي فروختن تو خيابون،با اين حال هيچ كس حاضر نبود بره بگيره،خيلي خلوت بود.خوشم مي آد پسراي شهرمون كلي طرفدار تيم فوتبالشونن و علاقه مند به فوتبال....
- پست قبلو كي نوشته بود؟عجب دل خوشي داشته يارو.جاتون خالي اين دو روز صبحهاي بسيار زيبا رو ديدم،هر چند دوباره خوابم گرفت و منتظر طلوع خورشيد خانوم نشدم و خوابيدم يه ذره ولي سپيده رو ديدم.هواي 6 صبح معركه است.سرماش ،خنكيش پر حساي قشنگم مي كرد،اون وقت فرموده بودم سپيده دم مي آم پست مي نويسم؟دلم نمي آد اون هوا رو ول كنم بيام پاي كامي.بعدشم اگه بيام اينقدر اون ساعت روز من عاشقم كه بيام اينجا اشعار انوري رو فقط مي تونم بنويسم ،برا همين دو روز حرفهام موند تو دلم پوسيد...
- لعنت خدا بر سه شنبه؟يا همه نعمتاي خدا تو سه شنبه؟اين ها را ندانم ،ولي اين را دانم كه بعد مدتها سه شنبه شد و من دلم به هواي تو لبخند زد...
- دلم يه دونه مرد عرب مي خواد نه عرب ايرانا،عرب عربستان يا مصر.سياه سياه،شش هفت برابر خودم هيكل، بتونه منو بزنه زير بغلش و جيم شه،بي ادب و پررو و خشنم باشه كسي سراغ نداره؟... قديما مي رفتم تو اين روما،اسمم كه عربي اصيل،چه قدر خوش مي گذشت...تقصير من نيستا،تقصير يه موجودي بود كه ريشه اش عربي بود و استعداد فراواني در به ارث بردن ژنتيك عربها داشت بعد چهار پنج تا نسل.بعد چشم من خوب اين موجوده رو گرفت و الان مي خوادش
" انا مجنون ،البت لا مشكل انا مايه دار،ماچ موجود" نويسنده: آسمان اير لاين...
يه ذره ديگه بنويسم شماها مي فهمين كه هواي صبح چه تاثيري روي من داره...

+ سه شنبه پانزدهم آبان 1386 9:14
یه امید تازه

شب به خير اي آخرين اميد من
نذار تاريكي توي قلبت بشينه
چشاتا به روي شهر شب ببند
تا چشاي كوچيكت خواب ببينه
مي دونم خواب ستاره مي بيني
خنده هات براي من غريبه نيست
با مداد نقره اي رو تن ماه
همه آرزوهاتو بنويس
غروبا تو سرزمين خواب تو بوي تنهايي و غربت نمي آد
توي كوچه هاي سبز اون به جز صداي پاي محبت نمي آد
فرصت موندن تو شهر خواب كمه
دلتو به آسمون گره بزن
پا بذار تو جاده هاي كهكشون
شب به خير اي آخرين اميد من
شب به خير اي آخرين اميد من
نذار تاريكي توي قلبت بشينه
نشستم يه عالمه خط خطي كردم،بعد يه دونه شاه عباسي كشيدم،نقطش كردم،رنگش كردم.ذهنم خالي شد انگاري...بعدشم اومدم بين خط خطي هام شكلاي عجيب قريب پيدا كردم و همشونا رنگ كردم،رنگ و وارنگ...ريز و درشت،ديگه دايره و مستطيلم نكشيدم،هيچ مرزي نبود،هر كدوم هر جا دلشون خواسته بود كشيده شده بودن...وسطش ديگه هيچ غمي تو دلم نبود.آينه جلوم نبود ولي مي تونستم حدس بزنم چه برقي تو چشمام اومده.همون وسط مسطا يه تصميمم گرفتم.مي خوام از فردا طلوع خورشيد و سپيده رو ببينم.مي خوام يه بار ديگه فرق نمازاي صبحو با بقيه روز بچشم.پستامم بيافته برا همون سپيده صبح...مي خوام صبحا پا شم زندگيو خودم رنگ بزنم.مامان راست مي گه بيداري شبا آرامش و اعصابمو زودي مي ريزه بهم.ضعيف مي شم...من نمي خوام ببازم .نمي خوام كم بيارم...

+ یکشنبه سیزدهم آبان 1386 20:31
یه چراغ آبی

آخي نازي..پارسال اين موقع سال يه عالمه بارون مي اومد.زير اين بارون رفتيم عروسي دختر عمو و سرماخورديم و خيس شديم...امشب سالگرد ازدواجشونه.يادش به خير چقدر با زنمو نشستم حرص خوردم.دختر عمو هم بازي كودكيام،رفيق دوره ابتداييم و زنگ تفريحا،مشتري پر و پا قرص ساندويچاي تخم مرغ مامان.دوست نوجونيم،يار روزاي بعد اون...كلي با هم بوديم تا دبيرستان كه ديگه من سرم خيلي شلوغ شدو رابطمون يه خورده سطحي شد ولي بازم همون مهر و محبتا بود...از اون دخترايي كه مهره مار دارن و همه ازش خوششون مي اومد.اينقدر خانومه كه حد نداره.مامان آرزوش بود بگيريمش برا داداشي،من نذاشتم،بچم حيف بود تو گلوي خان داداش مي موند!...چه روزا و شبايي با هم داشتيم،دوم سوم ابتدايي بودم كه ما خونمونا عوض كرديم و از پيش عزيز جون اينا اومديم اينجا،اون وقتم كه اونجا بوديم خونه مامان بزرگ اونم پيش خونه عزيز جون اينا بود ،اينام كه هميشه يا خونه اين مامان بزرگه بودن،يا اون مامان بزرگه و در هر صورت هميشه ور دل هم بوديم.وقتي از هم دور شديم،به هم قول داديم تابستونا بازم با هم بازي كنيم.يه كيف داشتيم پر اسباب بازي ،يه روز اون مي اومد خونه ما ،يه روز من مي رفتم خونه اونا.عصرا با هم تو تراساي خونمون ،خاله بازي مي كرديم.عاشق قلاب بافي بود ،وسط خاله بازي به من قلاب بافي ياد مي داد و ليف حموم مي بافتيم ،يه عالمه ليف بافتيم ،آخه فقط بلد بوديم زنجيره بزنيم و گرد ببافيم،هميشه يه ليف گرد از آب در مي اومد،پيشرفت كه كرديم يه پا دري بافتيم كه خيلي ناز بود،بعدش انواع و اقسام زير ليواني و روميزي .تا چند سال پيشا داشتمشون.بعد كه من ميل بافتني مامان يادم داد،ديگه از قلاب خوشم نيومد ولي اون يه عالمه بافت يه عروسكي داره اينقدر نازه با قلاب براش لباس بافته،من هنوزم دلم پيششه...با هم يه عالمه بازي اختراع مي كرديم و بچه هاي فاميلو مي ذاشتيم سر كار.يكي از بازياش اين جوري بود كه يكي در گوش من يه عدد مي گفت بعد دختر عمو بايد اون عدده رو حدس مي زد،اونم برا حدس عدده دستاشو مي ذاشت رو شقيقه هاي من و مثلا" تمركز مي كرد،منم با فشار دادن دندونام روي هم باعث حركت ماهيچه ها زير دست اين مي شدم و اين مي شمرد و تعداد باري كه دندوناي من تكون مي خورد مي شد عددي كه اين بايد حدس بزنه...اينقدر اين بچه ها ذوق مي كردن...پارسال سر عروسيش يه عالمه خاطره بود كه برام رژه مي رفتن.يه عالمه خوشحالي،يه عالمه هم ناراحت بوديم.اينقدر بين خونه ما و خودشون رفت و اومد و خاله بازي كرد كه آخر سر اين وسط گير كرد و شد زن يكي از اين بچه محلاي ما.دقيقا" هم كسي كه من به شدت ازش بيزار بودم"،طفلك باور نمي كرد ما با هم دختر عمو باشيم و رابطه خوبي هم داشته باشيم.بسكه زمين تا آسمون فرق داشتيم با هم...بعد خوب من تو فاميل خيلي بچه خوبي ام ،اين شازده هم كه جز پاچه گيري و رو كم كني و شر و ور و مسخره بازي چيزي از من نديده بود،تو فاميل كه رفتار منو مي ديد،تا يه مدت يه جوري بود.بيچاره نمي تونست اون رفتار و اين عزت احترامو بذاره پيش هم.اينقدر سخت بود پسري كه هميشه تو كوچه از دستم فراري بود،بسكه عادت داشتن با دوستاش دائما" جمع شن سر كوچه و من حساس رو اين قضيه،بيچاره ها كارم به من يا هيچ كس ديگه نداشتنا ولي من باهاشون كار داشتم،نيت كرده بودم اينا رو تربيت كنم...حالا اون شازده رو بيرون و تقريبا" هميشه با همون دوستاي نازنينش كه مي ديدم عوض اينكه حالشونا بگيرم و يه چيزي بهشون بگم و اذيت كنم بايد واي مي سادم سلام عليك مي كردم باهاش،فقط همينم مونده بود با اراذل محلمون( فقط از نظر من اونا اراذل بودن) هم كلام شم!...بديش اين بود كه تو روابظ فاميلي خيلي زود باهاش صميمي شدم و كلهم نظرم راجع بهش عوض شد...كلي دوستاش خوش به حالشون شد ،اين شد فاميل ما.
الانه داشتم آرشيو آبان پارسالمو مي خوندم ،ياد اينا افتادم يه عالمه حساي قشنگ قشنگ پيدا كردم اومدم خاطره تعريف كني.يادش به خير.چه قدر خوش گذشت...چه حسايي داشتم من .
الهي هميشه خوش باشن و خوشبخت،خيلي بچه هاي خوبي ان...

+ جمعه یازدهم آبان 1386 18:18
فلیکای جا زده

من هنوز خواب مي بينم كه دوره دوره وفاست.
اعتبار عشق به جاست ،دنيا به كام آدماست...
....
گل مثل قلب آدمه...
...
ديشب همه ذوق كردن من ساعت 1 خوابيدم و جالبش اين بود كه خوابمم برد،صبح هم كه 7 بيدار شدم،مامان مي گه آدم شدي دوباره...ظاهرا" دختر خوبي شدم،ولي درونم خيلي به هم ريخته شده،نمي دونمم چرا؟يه استرس مخفي داره انگولكم مي كنه،يه جاهايي ام مي ترسم،حتي از زندگي...همش امروز دلم مي خواست كاش 70 سالم بود،همه دوندگي هامو برا زندگي كرده بودم ،برا خودم حالا داشتم استراحت مي كردم،به گذشته هام فكر مي كردم .خوش حال مي شدم از آرزوهايي كه بهشون رسيدم،آه مي كشيدم برا كم كاريام،برا آرزوهايي كه شده بودن حسرت..دلم مي خواست يه زير انداز بردارم برم تو يه جنگل شلوغ پلوغ كه نشه از توش آسمونو ديد،دراز بكشم،هي تلاش كنم از لاي شاخه درختا نوراي ريز و كمرنگ خورشيد و ببينم ،همين قدر كه گرمم بشه.... وقتي  اتاق آدم از شمال و غرب در و پنجره شيشيه اي مي خوره،اونم نه يه پنجره كوچولو،نصف ديواراي اين اتاق در و پنجره است و خونه شمالي واتاق آدم تو شمالي ترين نقطه اين شمال و خورشيد از ساعت 5 صبح سر و كلش تو اتاق پيدا بشه و اين آدم عادت نداشته باشه پرده ها رو بكشه و...از خورشيد خوب فراري مي شم.چرا ديگه بارون نمي آد؟دلم لك زده برا اون روزايي كه ساعت 10 صبح اينقدر هوا گرفته است كه خيال مي كني ساعت 6 شبه...
حتي يه دونه سه ساعتم نتونستم درس بخونم امروز...از فكر كردن به كتابخونه رواني مي شم ،ديگه نمي تونم برم،ديدن بچه ها مسترسم مي كنه.دوست ندارم درس بخونم،وقتي هم كه نمي خونم و مي گم يه ذره استراحت كن بعد دوباره با انرژي تر بخون،همه ذهنم پيش كتاباست و تا 5 دقيقه مي گذره خودمو فحش مي دم كه اگه اين 5 دقيقه رو خونده بودي الان فلان چيز تموم شده بود...حتي حوصله ندارم فكر كنم چه جوري بايد داداشه رو پيچوند و سرش كلاه گذاشت ،يكي از واجبترين كارامو كلهم به فراموشي سپردم...فقط 90 روز مونده تا كنكور ويه عالمه چيز ميز نخونده دارم،يه عالمه چيز كه بلدشون نيستم ...يه ذره چيز كه خوندم و هيچيش يادم نيست...ووي خدا زودي خوبم كن،وقت ندارم بشينم عزا بگيرما،جا مي مونم...خدا منو با اين كتاباي مسخره مهربون كن...

+ پنجشنبه دهم آبان 1386 22:45
بازی

كيانا جون مرسي ،بازم بازي.
قراره اسم 5 تا كتابيو كه دوست دارم بگم.
1- پولينا چشم و چراغ كوهپايه،مال زمان 10 -12 سالگيمه ،خيلي دوسش داشتم و سالهاي بعد هر وقت سال تحويل نصفه شب بود ،از غروبش مي نشستم اينو مي خوندم كه خوابم نبره.هيچ وقتم برام تكراري نشد.
2- چشم هايش بزرگ علوي .اولش از جلد سفيد آبيش خوشم اومد،بعد كه خوندمش عاشق استاد ماكانش شدم.
3- آناكارنيناي لئوتولستوي،كه بي نظير بود. اين كتابايي كه توصيف حالات و چهره و مكان و زمان دارن ،حوصلمو سر مي بره ولي توصيفاي اين بشر اينقدر زيبا بود كه دلم نمي اومد نخونده ولشون كنم.
4- يه كتابم بود زندگي پرينو نوشته بود،قبل فيلمش اونم خونده بودم كه خيلي دوسش داشتم .وقتي فيلمشو نشون مي داد من همشو بلد بودم.آخه يادش به خير پاريكال
5- كليدر دولت آبادي رو دوست دارم ولي هنوز نخوندم.شعرهاي شهريار و هوشنگ ابتهاج نيز ...
منم دعوت كنم؟سمن ،ياسي،امير خان بي وبلاگ وبلاگ ننويس دونقطه دي (توي همين كامنتدوني خوب بنويس).

پ.ن:من تازه ديدم كه دناتا رو جا انداختم.دناتا هم دعوته ها.

+ پنجشنبه دهم آبان 1386 14:46
خدايت بيامرزدت امين پور.

امروز هر وبلاگيو كه باز كردم از قيصر امين پور نوشته بود.مي خوندم و پيش خودم فكر مي كردم،باز يكي مرد و عزيز شد آيا...
نه از شعر خوشم مي آمد نه به قيصر فكر كرده بودم تا حالا كه بخوام الان چيزي بگم.براي من اسم قيصر امين پور تو اين روزا فقط زنده كردن خاطره 29 فروردين بود.روزي كه فهميدم " وناگهان چه دير مي شود" از براي كسي است به نام قيصر امين پور و او هماني است كه بچگي ها در كتابهاي فارسي ام برايم نوشته بود
" زندگي، لب زخنده بستن است               
گوشه اي درون خود شکستن است "
گل به خنده گفت :
" زندگي شکفتن است                 
با زبان سبز، راز گفتن است "
گفتگوي غنچه و گل
از درون باغچه باز هم به گوش مي رسد ...
تو چه فکر مي کني ؟
راستي کدام يک درست گفته اند ؟
من که فکر مي کنم،
گل به راز زندگي اشاره کرده است.
هر چه باشد؛ او گل است.
گل يکي دو پيرهن،
بيشتر زغنچه پاره کرده است
دلم تنگ شده برا نگاه كسي كه امين پور و شهريار را برايم معني كرد آن روز...

+ چهارشنبه نهم آبان 1386 15:42
دندون پزشک

دندونم درد گرفته،دندون كه نه ،لثه امه.تا جيكم مي زنم مامان مي گه اين همه گفتم بيا ببرمت دندونپزشكي هي منو پيچوندي و نرفتي،حالا بكش.اولتيماتوم داده،فردا يا پا مي شم مي برتم دكتر يا از خونه مي رم...از الان داره حالم بد مي شه ،من دندون پزشك دوست ندارم، 6 ساله امروز فردا كردم.آدم بميره ،زير دست دندون پزشك نره...مردم حلالم كنين..

+ سه شنبه هشتم آبان 1386 20:50
بسی تعجب

يا من خيلي مهمم يا اينا خيلي درپيتن!مي گه مدركتو بده به ما باهاش امتياز نمي دونم جي چي بگيريم،عوضش شما هم پايه ثابت هيئت مديره مي شي و استخدام رسمي و تازشم تعهد مي دي كه پس فردا پروازي نمي شي و بگي مدركمو بدين من  مي خوام برم يه جا بهتر...بعدشم كه رفتم محيطشونا ببينم،كل شركت 5 نفر مهندسن و 7-8 تا كارگر.يكيش همين خود ياروهه بود كه فيلم بود برا خودش و مهمترين سوالش از من اين بود كه ويندوز بلدي روشن كني؟بعدشم كه مي گه يه نرم افزاره هست مال مونتاژه و قبل سر هم كردن سازه ها مي آن تو اون مدلش مي كنن بلدي؟مي گم اسمش چيه مي گه نمي دونم من،دست دوستام ديدم.بعد منم همش پيش خودم فكر مي كردم سازه و مونتاژ بهم چه ربطي داره آيا و اين آقاهه چي مي گه؟؟بعد رفتيم كارگاه ديدم بلعه اينا تو كار مونتاژ دكل و سازه هاي اون جورين،هي من گفتم سازه دوست دارم ،اينا خيال كردن من اين سازه ها رو مي گم،زندگي همش سازه هاي خرپايي،ووي،...بعدم كه مثلا" دفتر شركتشون،4 تا مهندس نشسته بودن،دو تا آقاي مهندس مكانيك و يه دونه خانوم كاردان عمران و يه دونه خانوم ماشين آلات خونده بود.بعد همشون داشتن تو اتو كد كار مي كردن و نهايت كارشون اين بود كه نقشه ها بهشون داده بود مهندس رئيس و ازشون ديتيل پيچ و مهره ها رو خواسته بود.گفتم اين كار بچه هاي نقشه كش صنعتيه يا نهايت مكانيك،نه من.گفتن فقط كه اين نيست كاراي عمراني ام مي خوايم شروع كنيم كه داريم شما رو جذب مي كنيم +اينكه طراحي اينا رو كار خودته.حالا اين يه حرفي بود ولي خوشم نيومد+ اينكه خارج شهره و بابا هم مي گفت اينا اگه دنبال مدرك و كسب امتياز برنامه بودجه ان هنوز ثبت نشدن و ال و بل و ممكنه كاسه زير نيم كاسشون باشه واينكه اگه بخواي بري ديگه نمي توني بياي بيرون و يه بار ديگه هم فرمودن خو.ب خودش يه امتيازه كه با رشد تو شركتم رشد كنه و.اونا هم تازه كار باشن.و هيچ كجا تو تا بري نمي گن بفرما هيئت مديره مال تو.و فرمودن بايد راجع بهشون تحقيق كنن ،و حاصر نيست به صرف اينكه به آشنا معرفي كرده چشمشو ببنده و دستور دادن من جوابي ندم فعلا"،احتمالا" هم چند روز ديگه مي فرماين نظر منو بهشون ابلاغ كن و اصلا" براش مهم نيست نظر من و تازشم كلي بهم غر زد كه چرا از سابقشون نپرسيدم؟..جالب بود

+ دوشنبه هفتم آبان 1386 18:37
من و تجربه

يه موقعيت كاري بهم پيشنهاد شد،منم از ذوق نتونستم بگم نه.يعني قبول كردم كه باهاشون وارد مذاكره بشم تا ببينم چي پيش مي آد...فردا قراره زنگ بزنم و سخنانشونا گوش كنم ،بعد اگه بازم گفتم آره ،برم خضوري مصاحبه كنم و اينا...فقط اينا يه دردي دارن ،اونم اينه كه مدرك مي خوان،منم كه هنوز نمره پروژه راهمونا وارد نكردن مدرك ندارم،البته لو ندادم اين موضوعو پيششون.اگه گفتن كوش مدركت اون وقت مي گم بهشون.بالاخره تا آخر اين هفته بايد مدركاي ما رو بدن كه شنبه ثبت نام ارشد شروع مي شه ...الانم خوب چون كاملا" بي تجربه ام در زمينه مصاحبه و برخورد با اوني كه مي خواد منو بپسنده كلي استرس دارم و اينا.يه عالمه هم البته ذوق دارما.همش فكر مي كنم ،يعني چي مي شه،چه جورياست و اونا منو مي پسندن يا من اصلا" از اونجا و كارش و محيطش خوشم خواهد آمد؟مني كه هيچ تو فكر كار نبودم ،اصلا" مي خواهم كه كار كنم؟ولي آره مي خوام اگه سر كار به تنش بيازره چرا كه نه؟.حتي اگه نپسنديم همو بالاخره خودش تجربه است ديگه ،حداقلش مصاحبه رفتن و اين چيزا رو ياد مي گيرم .دوست دارم تجربش كنم...خيلي هم دلم مي خواد هم من و هم اونا همو بپسنديم و اينا.كلي خوش به حالم خواهد شد.حداقلش اينه كه برنامه پيدا مي كنم و بهتر درس مي خوتم...خدا جوني اتفاقاي خوب خوب برام رقم بزن خوب؟اين شركته خوب باشه و كارشو من دوست داشته باشم و اونام از من خوششون بياد و ايراد ازم نگيرن و خوش و خرم بشيم .قربون دستت.

+ یکشنبه ششم آبان 1386 18:59
یه چراغ نارنجی

فكم درد گرفت ،اين باباي بيچاره چه حوصله اي داره ها،من خسته شدم اون هنوز داشت گوش مي داد...اين وسطم داداشي مي گه بابا مواظب باش مختو نزنه!كلاه سرت مي ذاره اين دختر.حالا اين آقاي بابا خان داشت منو مي ذاشت سر كار و وعده وعيد باز مي دادا اون وقت من بدهكار مي شم،خوبه والاه رسم دنيا بر عكس شده.اين بار ولي مي خوام بهشون ثابت كنم كه اوني كه رفته سر كار و سرش كلاه رفته منم نه اين خان بابا.بذار شبيه مجيد دست دراز ،دست از پا درازتر برگردم ،خان داداش و مامان خانوم مي بينن كه سر آقاي خونشون كلاه برو نيست.هيچ كس مظلوم تر از من نيست...
اين دختر بابايي ،فردا مي خواد تولد 54 سالگي پدرشو جشن بگيره.مي خواد كه بهش بگه هنوز حرفهاي 6/8/85 حرفهاي دلشه و دوست داره كه بهش بگه،ولي نگفتنش بهتره.+اينكه دلش مي خواد بگه به باباش ،بالاخره كار خودشو كرد و كاريو كه نبايد مي كرد،كرد و دلش خنك شد.دلش مي خواد پشيمون باشه ولي نيست مي گه اگه صد بار ديگه هم تكرار بشه باز همون كارو مي كنه،مي دونست از اول كه اشتباهه ولي دلش مي خواست مزه اشتباه كردنو بچشه،آخه دلش نمي خواست يه روزي يه اشتباه خيلي بزرگتر بكنه.ديونه شده بود و مي خواست ايني كه بابا ازش ساخته و خراب كنه و يه دونه واقعيشو بسازه براش.موفق شد و الان بابا مي دونه كه دخترش محكم تر از قبل شده.دلش مي خواد به باباش بگه كه همه آرزوهاش مال اونه،هر چيزيو كه از خدا مي خواد آخرش مي گه خدا واسه خاطر من نه ،واسه خاطر بابايي...دلم يه عالمه تشكر مي خواد بكنه از پدري كه هنوز آغوشش برام امن ترين و آروم ترين جاي دنياست، يه دنيا مديونشم،از روزاي بچگي تا اين روزايي كه بچه بازي زياد دارم...دلم يه عالمه خوشي و دل شاد و سلامتي مي خواد برا پدري كه علاقم بهش به صرف وظيفم نيست،از رو محبت خودشه،كه همه چيزو با همون مهرش يادم داد،نه زور و خشمش.خدا برام حفظش كن.تنها دل خوشي كه تو دنيا دارم خودت مي دوني كه فقط آغوش بابا و وقتيه كه با شنيدن صداي قلبش آروم مي شم.وقتي مي بينم و حس مي كنم دستشو پشت سرم.عين يه كوه كه با خيال راحت بهش تكيه دادم.خدا مي دوني كه اگه نبود يا اين جوري نبود،الان من خيلي فرق داشتم.20 سال شخصيت و رفتار و اخلاق و عقايد و باور و فرهنگمو مديون اونم.اون بود كه راهو و خم و چمشو بهم نشون داد و اين3 ساله تونستم به راحتي توش برم...خدا مواظبش باش.

+ شنبه پنجم آبان 1386 22:56
من و باز وبلاگ بیچاره

اول از همه تشكر ويژه از ريواس خانوم گل،كه مدتها دنبال چاره بودم برا خلاص شدن از شر كامنتايي كه دونه دونه پاي هر پست مي خوره،دوست داشتم همشون يه جا باشن و راحت بشه جوابشون داد.اين ريواس جوني با راه انداختن اون حرفهاي در گوشي كمك بزرگي به بشريت كرد.دستش درد نكنه با اين كلكاش....خلاصش كه فعلا" كامنتدوني زير پستا رو تعطيل مي كنم،اين بغل صفحه يه كامنتدوني هست كه بي زحمت اونجا سخن بگوييد و از اونجا كه دوست ندارم كامنتا رو تاييدي و فيلتري كنم و از يه طرف اين بلاگفا با اين امكان ارسال نظر خصوصيش كلي كاراي منو راحت كرده بودو يه جورايي ايميل بي دردسره در نتيجه هر چي دلتون مي خواد توي كامنتدوني بنويسين و هر چي دلتون خواست فقط من بخونم و خلاصه نامه اي ،پيغامي ،پسغامي چيزي بود روي تماس با من كليك كنين و حتما" گزنيه ارسال خصوصي رو تيك بزنين.
قرار بود اين سيستمم آذر با قالب جديدم روونه چشماي شما كنم ولي از صبح كلهم پشيمون شدم و خيال ندارم حالا حالا ها دست به قالب اينجا بزنم(اين سخن هيچ اعتباري ندارد،بسته به آب و هوا تغيير خواهد كرد) و از يه طرفم گفتم امتحانش كنم ببينم چي مي شه ،شايد اصلا" خوشم نيومد و بر گشتم به ديروز.علي الحساب كه تصميم دارم كامنتا رو ماهانه تو يه صفحه جمع كنم.فلذا با اين فليكاي هر روز يه ساز زن برقصين لطفا" ... به اضافه اينكه نظرات شما هم برام خيلي مهمه.لطفن بگين چي دوست دارين و چه جوري راحت ترين.

+ شنبه پنجم آبان 1386 15:29
تست
تست
+ شنبه پنجم آبان 1386 15:27 |
چراغ این کوچه سیاه است امشب

35 ساعت دوري از خونه و بابا و كامي . فقط سه ساعت خواب بدون يه كلمه درس خوندن و با يه عالمه حرص .سر درد گرفتنو جديدا" ياد گرفتم و چه قدرم زود مي آد سراغم...وقتي عرضه نه گفتنو ندارم،دارم ولي خوب زور بعضي ها خيلي بيشتره.اين كه 5-6 ساعت تمام بشينم پشت سرش و از تو آيينه مجبورم باشم نگاهش كنم...نمي دونم تا كي بايد چوب مهر و محبت مامانمو بخورم.چرا نمي فهمنن حساب من از مامان جداست،ما از زمين تا آسمون با هم فرق داريم.تنها خوبيش اين بود كه فهميدم اولتيماتوم و خط كشي هاي اون شبم،كار خودشو كرده و ديگه پاش از گليمش درازتر نخواهد شد،ولي خوب ديگه دوست ندارم ببينمش،عادت بديه شايد ولي وقتي يكي تو ذهنم حتي يه ذره خط خطي بشه دوست دارم پاكش كنم و كمتر از اون راضيم نمي كنه و آرامشو ازم مي گيره،ولي اين بار نمي شه...دلم مي خواد شر همه اينايي كه اين دو روز ديدم از سرم كم بشه،به خدا بادكنكم كه بوده باشم ،بيشتر از ظرفيتم بادم كنن،پوستم عوض كلفت شدن ،نازك مي شه و يهو مي تركه،اون وقته كه شرمنده خيلي ها مي شم...كاش مامان يه خورده هواسش به من بود.مي خوام فقط غر غر كنم،به زمين و زمان گير بدم ولي خوب نمي شه.بي خيال شما چه گناهي كردين،غرغراي منو بشنفين...

+ جمعه چهارم آبان 1386 22:0
زندگی قطبی

باز دارم عاشق خودم مي شم!17 -18 ساعت شبانه روزو قشنگ مي دونم چه خبره.خوابم كه نمي دونم تشريفشو كجا برده ،رفته كه رفته.5 صبح مي خوابم ،8:30 صبح همچين سر حال بيدار مي شم كه مامان اصلا" باور نمي كنه من شبو بيدار بودم،از اون ورم خوب تا 5 صبح حوصلم سر مي ره تو خونه،راه مي افتم به گشت و گذار اندر حال و آشپزخونه و اتاقا...اين مامانم خواب سبك ،خواهري هم مي گه يه شب كه يه ماهيتابه كوبوندم تو سرت ديگه بالا سر من ظاهر نمي شي!بعد صبح كه با صداي شلنگ تخته هام و آهنگ شبكه سه كه دارم ورزش مي كنم ،اينا بيدار مي شن مي آن شك مي كنن به خودشون كه من آيا ديشب خودم بودم يا روح سرگردانم .خلاصش تا 10 صبح مي خندم به اينا .بعدش مي شينم پاي تلويزيون رامكال مي بينم ،واي چه قدر نازه.بعدشم درس مي خونم،ساعت 2 هم پا مي شم مي رم كتابخونه يا دانشگاه . 6 ساعت از جام جم نمي خورم.ساعت 8 مي زنم بيرون ،هوا سرد آي مي چسبه راه رفتن ،مي رم مسير خونه رو دور مي زنم مي آم ساعت 9 مي رسم خونه...ساعت 10 شب ولي آنچنان خميازه مي كشم كه همه خوابشون مي گيره مي رم مي خوابم معمولا" 11 كه به زور چشممو باز كنم و چايي بخورم بيدار ميشم.يه موقع هم به قول مامان اساسا" هر چي صدام كنن خبر نمي شم و مي خوابم تا 12و مثل ديشب از آپ كردن جا مي مونم،بعد بايد بيام بگم من خواب موندم،وبلاگم آپ نشد!!!ولي همين كه بيدار شم باز به شدت هوشيار مي شم تا 5 صبح ورجه وروجه كنان درس مي خونم!!!ولي 5 ديگه شبيه اين سگا مي شم كه اگه سرمو نذارم به بالش مي كوبم به ديوار!
اين وسط راديو كلا" به توي كمد منتقل شده!چاي ساعت 4امو ساعت 3 مي خورم و جالبه كه فكر مي كردم مي ميرم ولي نمردم!
اين بود انشاي من درباره يك روز زيبا.البته اين دو روز بود...

۱-به ريواس و كيانا:اين كامنتا چيه شما نوشتين ؟هان؟؟؟؟گمونم برا يكي ديگه مي خواستين كامنت بذارين اشتباه اومدين اينجا!
در گوشي:" شتر ديدين نديدين،من يه كاري كردم مي خواستم يه چيزو امتحان كنم،بعد وسط راه كارتم ته كشيد و بعدشم رفتم پي زندگيم و تا دوباره بيام و درستش كنم شماها يه چيزايي ديدين.مگه شما نمي دونين من قول دادم تا آذر دست به قالب وبلاگم نزنم؟حرف در نيارين برا مردم..."

پ.ن: پست نصفه نيمه روونه چشماي شما كردم هيچ كسم هيچي نفهميد.يه دونقطه دي بيايين.اين پست يه مورد 2 داشت كه نمي دونم چرا كپي نشد اينجا.؟
2- اون قديم نديما كه من 11-12 سالم بود،مدرسه رفتنمون خودش يه سفر روزانه بود!پنج و نيم صبح بايد بيدار مي شدم و شش و نيم تشريف مي بردم كه هفت و ربع مدرسه باشم و...ساعت سه و نيم عصرم تعطيل مي شديم،تا بابا بياد دنبالم و بعدش به سرمون خيابون گردي نزنه ساعت 5 خونه بودم،حالا درس و مشقم يه خروار،مامانم بد جنس پدرمو در مي آورد با اون تاريخ ،جغرافي و اجتماعي و بقيه كوفتا.از اون ورم تا من خستگيمو بگيرم و فيلماي تلويزيون( دبيرستان خضرا يادش به خير) تهشونا در آرم و اين مامان خانوم گير بده به درس و مشق ما و بخونيم و بخوابيم ،ساعت 1، يك و نيم بود.منم كه اون زمانا 8 ساعت خواب شب و دو ساعت خواب ظهرو حق مسلم خودم مي دونستم،شباي جمعه مي نشستم حساب مي كردم كه من در هفته بايد 70 ساعت بخوابم و بعدش حساب مي كردم چند ساعت خوابيدم و چقدر كم دارم ،روز جمعه جبران مي كردم ،البته بازم كم مي آوردم كه موكولش مي كردم به تابستون ...خلاصش از اون زمانا من روم موند كه قطبي بخوابم عين اين اسكيموها.الانم يه مدت روزي 15 ساعت حتي خواب بودم و بعدش يه مدت بيشتر از 5 ساعت خودمم بكشم نمي تونم بخوابم.خواستم بهتون بگم كه اين رفتاراي من ريشه در كودكي ام دارد و بيخود تو ذهنتون شكل نگيره كه من خيلي دختر خوبي ام و برا خاطر درسم از خواب دست مي كشم! و با اين گذشت و فداكاري كه مي كنم كنكور قبول شدن حقمه!.

+ چهارشنبه دوم آبان 1386 23:59

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا