تبليغاتX
fellika.blogfa.com
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386
آخر پاییز

خداي من كاش مي دانستم اين چه حكمتي است.هر چه را خواستم و نخواستم و خواستي دادي.بسياري را همان اوج نااميدي ام،بسياري را همان زمان كه در دلم بود و پي دو دوتا چهار تا كردن بودم كه بخواهم يا نه!ولي چرا تا پاي اين يك آرزويم مي رسيم،سكوت مي كني؟7 سال است كه صبر كرده ام.خسته ام كردي خدا.مي دانم من هم خسته ات كرده ام.ولي مگر دست من است؟من تنها چگونه حريف اين جماعت شوم؟آن هم مغزي كه از سنگ سر سخت تر است.گوش نمي دهد و باور ندارد كه بايد تسليم شود.قبول ندارد كه بيماري اش مرا هم بيمار مي كند. حتي قبول ندارد بيمار است.خداي من مگر نگفتم قدرتش را بده تا حلش كنم؟پس چرا داري برعكس مي روي؟روز به روز فقط بيشتر تحليل مي روم.من مي دانم چه خبر است و كنار مي آيم،مي دانم كه بايد صبور باشم،مي گذرد هر چه من صبور تر هم باشم ،زودتر و راحت تر و با تشنج كمتري مي گذرد.ولي دلم براي اينها مي سوزد كه نه حاضرند پاي حرفم بنشينند،نه خود فكر مي كنند،نه همكاري مي كنند.اين جاي قضيه است كه اذيتم مي كند،به اينجا كه مي رسم مي برم،وقتي مي بينم عوض مرحم شدن بر زخمش خود زخمي عميق مي شوند كه بايد بگويم گل بود به سبزه نيز آراسته شد.خداي من اينها گذري است ،دلم از زخمهايي كه مي ماند مي گيرد،همان ها كه خود مي شوند دليل آشفته شدن فردايش.همان ها كه نمي گذارند،آرام بگيرد،نمي گذارند آرامشش را بيابد.خدايا تو بگو من اگر از اينان توقع ياري نداشته باشم از كه داشته باشم؟.دروغ گفتم خدا،دلم براشون نمي سوزه،پر از نفرت مي شم كه هر چي مي بافم فقط بلدن رشته كنن...
اين بار خوبيش اين بود كه روز عرفه بود،منم با اونا كه مكه بودن دعا كردم،شايد لاي حرفهاي اونا دلت برا منم به رحم اومد ...اللهم لك لبيك ،خيلي دلم مي خواد يه روز منم توي همون صحراي عرفه ات پا بذارم.از اون فكراست كه دلمو مي لرزونه.
پيشاپيش عيدتون مبارك،يلداتون مبارك و به خوشي و ميمنت.فال حافظو من كه زودتر گرفتم ،شماها هم فردا شب بگيرين...دلم برا عزيز جونم داره پر مي زنه،فردا شب مي ريم خونش.بابا گفته فردا صبح مي برتم بهشت زهرا،ته دلم بد جور شادم الان...

سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386
!
دل مي رود زدستم،صاحبدلان خدا را
دردا كه راز پنهان خواهد شد ،آشكارا
كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را
..
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مدارا با دشمنان مروت.!
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386
دیکتاتور

بنده با وجود اين پدري كه جديدا" داره روز به روز نازنين تر مي شه ابدا مشكل ندارم.فقط مونده بياد بهم حكم كنه شب كي بخوابم ،صبح كي بيدار شم...اين جوري نبود كه ،چرا داره بد مي شه؟؟؟يادش به خير چه قدر برا خودم مستقل بودم..آي آي...امروز اومده مي گه پاشو بريم برات گوشي بگيرم،مي گم نمي خوام .مي گه هر چي خواستي برات مي خرم.راه افتادم رفتم.رفته پيش دوستش،مي گه آقا ايني كه اين مي خواد بهش بده!آقاهه مي گه خانوم مگه شما آشغال خري؟دو ساعت اون از معايبش گفت من از عشقم!.باز آخر سر مي گه بيا بشين اين كاتالوگا رو ببين عاشق يه چيز ديگه شو...شك نكنين كه من به عشقم نرسيدم و بابا پيروز شد.
ديكتاتور،ديكتاتور،ديكتاتور...

شنبه بیست و چهارم آذر 1386
دیدار نامه
به دليل تكراري بودن اين فيلمه من امشب تونستم خدمت شما برسم.آخيششششش
جاتون خالي ديروز عصر به من يكي كه بسيار خوش گذشت در جوار دوست نازنينم.مشروح خاطرات و اتفاقات و ضايعات و خجالات در زير :
1- ساعت 3.30 در ميداني خلوت نزديكهاي انتهاي شهر قرار داشتيم!(چه قدر بنده خدا را تحويل گرفتم!!)3.25 من رسيدم،و با ديدن دو الواتي كه در پارك نشسته بودن كمي ترسيدم و دعا كردم دوستمون زودي بياد تا اينا منو نخوردن!.دو سه ديقه از واي ساده بودنم گذشته بود كه يه ماشين با سرعت نور از اون ور ميدون اومد اين ور و يه خورده اون ور تر ترمز كرد و قلب ظريف منو آورد تو دهنم با اون رانندگي كردنش.با اين سرعت آدم ميدونو رد مي كنه؟!!!.به كسي نگين يه ... تو دلم نثارش كردم.خوب جمعه سر ظهري گفتم باز اين پسراي سر خوش راه افتادن تو خيابون!!!بعدش قبل اين كه من سكته كنم ،يه شازده به سمتمون اومد و خدا رو شكر كردم كه فحشامو بلند نگفتم و گرنه آبرو ديگه هيچي!اينم اولين تصويري كه من از دوست نديده ام ديدم.( تا ديقه نود داشتم فكر مي كردم كه اولين برخوردمون چه جوري خواهد بود.)بعدم كه با خواهر بسيار ماه و دوست داشتنيش و شوهر خواهرشون كه ايشونم بسيار آقا بودند آشنا شدم .بعدم بسيار مشعوف رفتم در جوارشان خوشي گذراندم و لذتي بردم و مستفيض شدم و كيف كردم از هم كناري با همچين دوستي و همچين خانواده دوستي كه پر از محبت و سادگيو صفا و صميميت بودن و در كنارشان نشد كه احساس غريبگي و ناراحتي كنم. به مقدار  كافي هم ضايع شدم من!و خجالت كشيدم .مقداري هم در شهر دور خودمان چرخانده شديم به دليل جهت يابي و مسير بيني بي نقص من.!بعد هم رفتيم كافي شاپ كه شيريني هايي كه چوب خط خورده ان تصفيه كنند!!( ولي من هنوز شيريني مي خوام يادت باشه)مقدار خيلي كمي هم غيبت تني چند از شماها را كرديم ،شما فكر كنين جاتونا خالي كرديم،بعد هم به سمت خانه ما روانه شديم و بنده را به خانه رساندند و بعد خودشان رفتن و من نگران گم شدنشان! نگو آخر سر گم هم شدند ولي خوب پيدا شدند دوباره و به خانه اشان رسيده بودند. و در آخر هم كه منو به شدت شرمنده كردن.كه بايد يه تشكر خيلي گنده بنمايم از همين تريبون ازشان.حسابي لپ گلي شدم...البته كلي هم خوش خوشانم شدا.يه هفت هشت ساعتي داشتم ذوق مي كردم به سليقشون كه بيست بود و با مزاج من سازگار!.( باور كنين من پررو نيستم.)
خلاصش كه جمعه شب به شدت خوش و خرم و پر انرژي بودم و به سختي خودمو كنترل كردم اين ورا پيدام نشه .همون لحظه كه رسيدم خونه مي خواستم بيام شما را در خوش خوشاني ام شريك كنم ولي از آنجا كه بسيار خوشبخت مي باشم شادي ام را با دفتر كتابا مجبور بودم تقسيم بنمايم!.باشد كه خدا راضي و خشنود شود از ما.
2-اينكه روز جمعه مغز بنده نهايت فسفري كه داشت سوزاند!چپ و راستم كه همش قاطي كردم بهم كه البته اين يه مورد درد مشترك بود،دوستمونم چپ و راستو بلد نبود!! مي گفتي چپ مي رفت راست!!!ههههه از اون ورم كه نشسته بوديم اندر كافي شاپ ،يهو حس كردم ايشون چپ دستن!بعد منم كه چپ دست ببينم ديگه هيچي مي پرم بغل يارو! با نيش تا بناگوش باز برگشتم مي گم اااا شما چپ دستي؟؟مي گه نه،منم يه ا كوچولو گفتم ،بعد پيش خودم گفتم من كه دارم مي بينم قاشق تو دست چپته چرا چاخان مي گي و نزديك بود يه تشري هم بهش بزنم كه يه لحظه عقل به مخم برگشت و ديدم بابا بنده خدا كه قاشقش دست راستشه!بعدش يه خورده خجالت كشيدم...
يه چيزي گفته بود قبلنا مي دونستم با عقل سازگار نيست ها ولي از آنجا كه هر چيزي امكان پذيره باور كردم و تازه پيش خودمم گفتم اگه حرف بزنم و بپرسم چي به چيه،شايد ناراحت بشه ،بذار ديدمش ازش مي پرسم كه اگه ناراحت شد بشه از دلش در آرد.بعد اون روز عصر برگشتم مي گم چه جورياست ايني كه گفتي ،حالا شما فكر كنيد سه جفت چشم چه جوري منو نگاه كردن كه چه قدر ساده لوحانه حرفشو باور كردم!و گمونم تو دلشون آي كيوي منو با جلبك يه كوچولو مقايسه كردن!بايد مي ديدين من چه قدر خجالت كشيدم!باور كنين،من بلدم اين كار را!!!...دونقطه دي 5تا.
بعدش كه اومدم خونه رو بگم ،اومدم تو و يه دو ساعتي گمونم گذشته بود بابا اومده خونه ،دسته كليد من دستش بود!!!...اون وقت كه داشتم خداحافظي مي كردم جاش گذاشته بودم رو در و اومده بودم تو!.(بازم بخند بهم!)
خوب ديگه خودتون مي تونين بفهمين من چه قده ذوق زده شده بودم از اين ملاقات و اينكه دارم يكي از بلاگرا رو مي بينم كه ديگه مغزم به ارور دادن رسيده بود.فهميدم چرا مي گن اكس و اينا بده،مشعوف شدن زياد راست مي گن مغزو تعطيل مي كنه!!!!نخورين برا خودتون مي گنا ،اين جوري همش ضايع مي شين.
...به شدت خوش گذشت بهم و خوشم اومد كه همچين دوستي دارم.خيليه من يه چيزي حدود يه ساعت پيش يه سري آدم باشم و از رفتارا و حرفاشون حرصم نگيره!!!بيشتر ذوق و شوق بعد ملاقاتمم سر همين مساله بود.اينكه پيش چندتا آدم اين همه احساس راحتي كني،خودشو گذاشتم به حساب اينكه خوب بالاخره شب و روزايي با هم بوديم اينجا، ولي حتي پيش اون دوتايي كه غريبه ان و تو رو نمي شناسن معذب نباشي.كلي هم دلت غش و ضعف بره برا خواهرش كه واقعا" فرشته بود.كاش وبلاگ مي نوشت.من يكي كه هميشه وبلاگش پلاس مي شدم!!
3-مي خوام بگردم بلاگرهاي همشهري خودمو پيدا كنم،هر روز هر روز برم پيششون اين همه بهم خوش بگذره،البته بماند كه هر كسي همچين حس خوبي به آدم منتقل نمي كنه،اين حس فقط خاص ايشون بود.!!!
بعدشم كي بشه بقيتونا ببينم؟؟؟تهرانيا رو مي بينم بالاخره يه روزي در اولين فرصت!ولي دناتا را چي؟دناتا جوني يعني تو رم مي بينم؟...
4- دوست عزيز بسيار مرسي و ممنونم بابت همه لحظه هايي كه در كنار تو و خواهر مهربونت بودم.هر چي تصور ازت داشتم كه با ديدنت بهم ريخت!ولي خوب وجود واقعي خودت خيلي زيباتر و دوست داشتني تر و بهتر بود.بماند كه شباهتهاي زيادي هم به اين وجود مجازي خودت داشتي،هر چي باشه خودت بودي...
دقت و نكته سنجيت،دل مهربون و بي غل و غشت،همه اين اخلاقاتو بسيار دوست مي دارم و لذت مي برم.كارت درسته و حرف نداري( اينم نتيجه ديدار!!)...آهان اينم بگم كه يه ظرافتايي تو رفتارت بود كه خيلي كيف كردم.
اين بندو مي خواستم يواشكي در گوشت بگم ولي يهو دلم هوس كرد اينجا بنويسمش،همه بدونن يه عالمه خوشحالم كه چون تويي تو اين محيط كنارم هست...

 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
آداب دروغ گفتن

1- من مي گم آدم اگه مي خواد دزدي كنه،نبايد بره تو سوپري يه تخم مرغ بدزده.يه نقشه درست حسابي و خفن بكش برو بانك مركزيو بزن.حداقل اسم دزد مي ذارن روت يه دزد واقعي باش.اين تز بنده در مورد چيزاي ديگه هم صدق مي كنه،يكيش يه سري كاراييه كه مي گن گناهه.اگه قراره پس فردا بري تو آتيش جهنم حداقل برا يه لذت 2ثانيه اي گناه نكن،يه گناهي بكن كه دست كم دو ساعت بهت بچسبه.خوشيش اونقدري باشه كه به جزاش بيارزه.( نياين بگين گناه كلهم بده و هيچ جوره لذتش اندازه عذابش نمي شه ها.حرف من چيز ديگه ايه)يكي ديگه از اين موارد شامل تزم ،مي خوره به دروغ گفتن،آقا جون دروغ مي گي لااقل يه چيزي بگو كه اينقدر راحت لو نره،يا آدم وقتي مي شنفه دو تا شاخ رو سرش سبز شه،نه اينكه وقتي فهميدم به شعور خودم شك كنم كه چه جوري منو اينقدر ساده گول زدي؟يا عوض عصباني شدن بخوام ريسه برم از خنده كه خاك بر سرت آخه اينم چيزي بود كه بخواي دروغ بزني تنگش؟!
هر كاري مي كني اندرونش خبره باش.آماتور بازي در نيار!!!
اين راديو تعريف مي كرد، يه آقايي يه هفته شبانه روز كشيك يه مغازه رو مي كشيده كه آمار بگيره يارو كي مي ره ،كي مي آد پولاش كجاست و رمز گاو صندوقو وقتي داره مي زنه اين ببينه و كشف كنه.صبح تا شب اطلاعات جمع مي كرده،شب تا صبح اون اطلاعاتو پردازش مي كرده و نقشه مي كشيده،بعد يه هفته تصميم مي گيره بره،نقششو عملي كنه،مي ره و گاو صندوقو باز مي كنه 9ميليون تومن چك پولو بر مي داره،داشته مي شمرده،خستگي ديگه بهش فشار مي آره،مي گه پنج دقيقه اينجا يه چرت بزنم بعد برم.تخت مي خوابه تا صبح،صاحب مغازه مي آد مي گيرتش.!طفلك اينقدر افسوس مي خورد،مي گفت يه هفته پلك نزدم اون وقت درست وقتي پولا تو دستم بود بايد بخوابم؟!
خلاصش حتي برا دزدي هم بايد عرق جوين بريزي و زحمت و سختي بكشي.!و نبري.بد مي گم؟
2- اينكه مي دونين چه خبره؟نمي دونين كه.من الان كلي خوشحالم و هيجان دارم،از براي اينكه قراره فردا عصر يكي از رفقاي وبلاگيو ملاقات كنم.اينقده هميشه دوست داشتم اين قراراي وبلاگيو.برام خيلي جالبه كه يعني طرفي كه اين همه نوشته هاشو خوندم و اينا  چه قدر شبيه نوشته هاشه.اونايي كه تجربه دارن مي گن زمين تا آسمون اون آدم با ايني كه تو مي بيني فرق داره.و همينه كه هي منو كوك مي كنه برم ببينم اينا كي ان؟كه من صبح تا شب ،شب تا صبح باهاشونم!.خلاصش كه منتظر پست يك شنبه و بيان تجربه جديدم باشيد.
3-راحتي شما الزاما" دليل راحتي بقيه هم نيست!.درك كنين اطرافيان و شرايطشونا لطفا".
4- بفرمايين كله پاچه!ما داريم مي ريم به مراسم كله پاچه خوري،نه يعني اونا دارن مي آن در جوار ما كله پاچه بخورن،برا همين قبل غروب اومدم ديگه!.

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
تصمیم می گیریم!

راستش  يه مشكلي دارم كه يه هفتست دارم سعي مي كنم تنهايي حلش كنم ولي نمي شه،گفتم بيام به شما بگم ،كه ديگه در رو نداشته باشم!.
اينجانب قديما ( تا همين 2 ماه پيش) در هفته كلهم 2ساعت چهارشنبه شبا + شايد سر جمع يه دونه يه ساعت در باقي روزها وقتمان را پاي تلويزيون مي سوزانديم.ولي از همين 2ماه پيش چنان شيفته چارخونه شدم كه بايد ديد!يعني در هفته 6 ساعت.+ اينكه حلقه سبز و موتورسواران پليس و پرستاران و بيداري و بي صدا فرياد كن و فيتيله جمعه ها صبح را  اگر نبينم عمرا" بتوانم زندگي را ادامه دهم.تا اينجاش شد 12 ساعت. اينا كم بود اينا ور داشتن ساعت شني رو هم آوردن،اونم كه آزيتا حاجيان توشه عمرا" بشه نديدش،يكي نيست بهشون بگه چرا سه روز در هفته؟بدين گونه من در هفته دست كم 15ساعت پاي تلويزيونم!در حالي كه 48 روز به كنكور مانده و هنوز لاي كتاب معادلات را نگشوده ام چون وقت ندارم!اين 15 ساعت يه روز درسيه برا من.!از اون ورم كه روزانه دور و بر يك ساعت هم يا در حال نوشتن پستم يا در حال خواندن وبلاگها و كامنتها و جواب دادنشون.خودتون حساب كنين ديگه در هفته مي شه=22
خلاصش كه يه هفتست دارم مي بينم اين جوري خيلي زشته،من اين 22 ساعتو مي تونم به خيلي از زخمام بزنم كه خيلي واجبتره.از اون ورم زورم به هيچ كدوم اينا نرسيد همش مي گفتم خيليه يه ساعت ديدن اين؟ تا كه عصباني شدم گفتم ببين دختر خانوم يا ساعت شني يا اينترنتاون كه ديگه يه ساعت در هفته نيست!و بعدشم اون دخترك درون هوشش گل كرد و گفت جفتش!يه روز ساعت شني يه روز اينترنت.گفتم باشه.الان يه هفتست مي خوام اين كارو بكنم ،نمي شه.راست راست پا مي شم مي آم اينجا.بعدشم مي رم چارچنگولي مي چسبم به تي وي.حالا اينا رو گفتم كه بهتون بگم اومدم اينجا به شما بگم كه من ديگه جز يكشنبه سه شنبه پنج شنبه اينجا نمي آم!.مي رم ساعت شني ببينم!.شوخي كه نيست 48 قدمي كنكور به سر مي برم.مي دانين چه غول بي شاخ و دمي است؟.خوب حالا كه به شما گفتم برا ضايع نشدنمم كه شده روزاي زوج اين ورا نمي آم.اين جوري فقط مي مونه 18 ساعت كه ديگه چون خيلي دختر خوبي ام عيب نداره .
 اينم آخرين پست روز زوجم در دوران كنكور

سه شنبه بیستم آذر 1386
دو کلام با قمر جون

خواهري رو بردم گردوندم،انرژي گرفت دوباره نشست سر درس ومشقش!.
خانومه داشت با يه خانوم ديگه تعريف مي كرد،از آراشگاه زهره خانوم. و اينكه اين زن با همين نون آراشگري چه ها كه نكرده و خيلي ازاين كار اين خانومه خوشش مي آد چون شاده،و زنا مي آن مي شينن تك و تعريف،انواع و اقسام.از مادر شوهر و خواهر شوهر تا شوهر و شام ديشب و دعواشون و بوس و ماچهاي آقاشون! و سبكهاي متنوع دلبري و رياست كردن و ...
يه 20 دقيقه اي كه تو ماشين بوديم من و خواهري فقط خودمونو كنترل مي كرديم كه صداي خندمونو اين خانومه نشنفه...
خلاصه كلام اينكه با خواهري حساب كتاب كرديم ،من برم آراشگر بشم بهتره،هم زمينشو دارم هم علاقشو.تازشم هر شب مي آم اينجا حرفايي كه اين خانوما بهم زدن تو آراشگاه رو براتون تعريف مي كنم!.ديگه چي مي خوام؟!.
اون موقع ها كه تو مود انتخاب آراشگر و اينا بودم ملت نگاه مي كردن كي كارش بهتره ،من نگاه مي كردم كدومشون تو اونجا كه نشستي خبري از اين حرفهاي خاله زنكي توش نيست.آخر سرم همين مريم خانوم خودمو تائيد كردم و جز پيش اون جايي نمي رم.دو ساعتم كه بشيني اونجا،همش حرف دوره هاي جديد آشپزي و متوداي روز كار خودش و جنس مواد آرايشي و اين چيزاست.كيف مي كنم تو زندگي هم سرك نمي كشن...

دوشنبه نوزدهم آذر 1386
ناز چشماتو به دنيا نمي دم

فقط به اندازه 300پست حرف داشتم.الان ديگر حرفي براي گفتن ندارم.پست 301 معطل مغز به خواب رفته ام شده است. سكوت مي كنم،تا بفهمند كه دلم برايشان تنگ شده است.بلاگستان بي رحم.
سكوت مي كنم كه بيزاري ام را از اخلاقي كه تا ديروز بسيار دوستش مي داشتم ،فرياد نزنم.
سكوت مي كنم كه فكر كنم به 2017 لغت لعنتي زبان كه انتظار به ياد سپرده شدن از من دارند!
سكوت مي كنم كه نگويم گوساله افتاده روي زبانم و 5دقيقه يك بار به بيرون مي پرد،خطاب به خيلي ها كه نبايد،و همه اش تقصير تست هاي بي در و پيكر زبان است كه نيمه هاي شب من را رواني مي كنند.
ولي اين را فرياد مي زنم كه فقط 50روز مانده تا كنكور.همش 50 روز! و من تازه دارم به آرامش مي رسم،انگار نه انگار ،هيچ اثري از آن همه استرس نيست. و اين يكي عجب مي چسبد.

NOTE1:You'll need to hang on if you want the business to succeed.

یکشنبه هجدهم آذر 1386
موجودی به نام خواهر

تجربه رو گذاشتن كه آدم عبرت بگيره.
1- تجربه، كلا" يعني چيزي كه تو زندگي آدم بالاش مو سفيد مي كنه!
2- آدم،موجودي است كه گمون نكنم با تو سنخيتي داشته باشه.
3- عبرت، هموني كه نمي گيري.
بي خيال...دنيا دو روزه ،فقط از غروب و اعصاب افتادم.
پند بگير حضرت عباسي.

شنبه هفدهم آذر 1386
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
هر سال تو تقويم مي نوشتن روز جهاني كودك.ديروز تو تقويم ما همچين چيزي ننوشته بود،چه جورياست آيا؟من هيچ سالي يادم نمي آد روز دانشجو و كودك يه روز بوده باشه؟چي بود اين؟.با يه روز تاخير هم بايد به دانشجويان عزيز بلاگستان تبريك بگويم روزشان را.دلتون بسوزه من امسال امتحان ميان ترم و پايان ترم ندارم!بخونين ،درس بخونين.خوبه برا آيندتون.
جاي دناتا جوني رو نگاه چه قدر خاليه.الهي درساشو خوب بخونه.براش دعا كنيد قبول بشه.سال ديگه خودم برم بهش بگم دانشجوي عزيز روزت مبارك.
به يه شرط حاضرم برم چين!،مرداي چيني دور و برم نبايد ظاهر بشن.گفته باشم،فردا نگي نگفتي...
خانوماي بلاگستان كه مرخصي رفتن ،آقايونم كه استارتش زده شده گويا،نفر بعدي كه مي خواد بره كيه؟
امروز خانومه مي گفت،پسرا تو بچگي عشق ماشينن ،دخترا عروسك،بزرگ كه مي شن برعكس مي شه.اين جوريه آيا؟
جمعه شانزدهم آذر 1386
الو بلاگستان

مي گما اين بلاگستان را چه شده است؟ريواس لا موجود،سمن غيب شده،دناتا گويا اينترنتش تمام شده است و رفته درس بخواند.گفتم حتما" وبلاگ من ويروسي چيزي داره.ديدم نه بابا شاذه هم در وبلاگش از رفتن دوستش گله كرده است!.
رفتنيا كه رفتن ولي اونايي كه يه مدت نيستن الهي شاد و خرم برگردن عين خودم.زودي بياين ،خوب و خوش و شنگول.من مي مانم و سكان اين كشتي را در نبود شما همچنان حفظ مي كنم،باشد كه روزي با سوغاتي هاي خوشمزه برگردين.
از روزي كه اومدم اينجا تا امروز تعداد بازديدها شده 1363.من اين سال رو بسيار دوست مي دارم.
يه نكته امروز 22نفر اومدن اينجا چرا من حتي 1كامنتم نداشتم آيا؟برا خودم مرخصي صادر كرده بودم امروز ،نشستم اين ور اون ور هي رفتم هي كامنتامو چك كردم ،دريغ از يه دونه كامنت.خدا فهموند غلط كردي اومدي مرخصي پا شو برو سر زندگيت!
دير كردن امروز رو هم بذار به پاي هواي باروني زيبا و هوس من برا زير بارون رفتن.
پ.ن:خوب مثل اينكه ياسي هم رفت مرخصي.چي بگم من الان؟
آيا ديگه مونده كسي كه مرخصي نرفته باشه؟
چرا همه با هم سنگرو ترك كردين؟

پنجشنبه پانزدهم آذر 1386
شاید فصلی تازه شود

- امروز را هيچ وقت فكر نمي كردم ،تنهايت بگذارم.با خودم قرار گذاشته بودم هر چه شد،هر كجا رفتيم ،امروز را پيش تو باشم،امروز را نگذارم رنگ غم روي دلت بماند.امروز ولي رسيد و من هوس كردم كه پيله تنهاييت را نشكنم،بگذارم در يادت با خاطره هايش خوش باشي.به گمانم هم كار درستي كرده ام.كم كم دارم سهم خود را مي بينم و به درونش مي روم.خط قرمزها را كمتر ناديده مي گيرم.
- چرا آخر شب؟چرا اول بامداد؟زين پس دم دماي غروب كه حالم بسيار زيبا است.دور و بر همين ساعت.همين حالا كه روز تمام مي شود و من مي مانم و آسمان كه به اقتضاي فصلش رنگهاي زيبايي مي يابد هر شب،اگر چه ستاره ها را كم دارد...

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386
من و آسمون آینه هم!
- همه پرده ها رو كشيدم كنار و آهنگ گذاشتم و دراز كشيدم وسط اتاق.هواي اتاقمو خيلي دوست دارم،از درز پنجزه ها هواي سرد مي آد تو،بعد با هواي بخاري كه قاطي مي شه يه هواي خنك و ملس عين غروباي بهار مي خورده به من.چه خوب شد درز گير نزد بابا به پنجره ها...آسمونو نگاه كردم،يه ديقه بارون مي اومد،يه ديقه مه مي شد،يه ديقه ديگه ابر بود و خورشيد كه به زور مي خواست خودنمايي كنه.خورشيدو وقتي سفيده تو اين روزا خيلي بيشتر از زردش دوست دارم.آرومه و ملايم مي تونم نگاش كنم و چشممو نبندم...
-  كشيدن برگاي لوتوس و شاه عباسي كج و خل،پاك از يادم رفته چه جوري متقارن مي كشيدم ولي همينشم كلي انرژي داد بهم،يه صفحه فقط برگ پنج پر كشيدم...
- رفتم سراغ دفترچم و يه وراي مفتي توش نوشتم برا خودم،يكي از اين پستاي علي درباره to do list بود ،خيلي خوشم اومده،هوس كردم منم برا خودم داشته باشم همچين ليستيو ...
- اينجا يه بار يه ريزه برف اومده،هوا هم كه تا دلت بخواد يخچالي،درختا هيچ كدوم برگ ندارن،اون وقت اين ياس سر درحياط برگ كه داره هيچ!گلم داده.سبز سبزه.يه عالمه گل سفيد و زرد داره...عجب جوني داره.
- زد به سرم بشينم اون دو هفته رو بنويسم،اين علي آقا گناه داره 8تا پستو به خاطر اون يه دونه خونده!...مي ذارمش تو ادامه مطلب كه خودم چشمم بهش نيافته...
- من تا حالا تست زبان نزدم،يه جورين!آدم مي ترسه،الانم دارن چپ چپ نگام مي كنن،پوففف.
ادامه‌‌ی مطلب
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
عاقبت طمع

آقاهه يه عالمه نرگس شيرازي آورده بود،اينقده دلم مي خواست،داشتم مي رفتم خونه خالم،بعد گفتم خوب من گل بگيرم برم خونه اونا بگم چي؟تازه فكر مي كنن برا اونا خريدم ،مجبور مي شم يا گلاي نازنينمو بدم بهشون،سر خودم بمونه بي كلاه يا يه ذرشونا بهشون بدم كه نمي خوام،همش مال خودمه!...گفتم مي رم برگشتنه مي آم مي خرم،وقتي برگشتم هيچيش نمونده بود.يه عالمه دسته هاي خوشگل داشت...
فردا بايد مي رفتم تعمير گاه،خدا رو شكر افتاد 16 بهمن.!

دوشنبه دوازدهم آذر 1386
آهنگ وبلاگ
اگه يه روز زد به سرم آهنگ بذارم رو وبلاگ اينو مي ذارم
*آب اگر چه بي صداترين ترانه بود
تشنگي بهانه بود
من به خوابهاي كوچك تو اعتماد داشتم
چشمهاي عاشق تو را به ياد داشتم
مي وزيد عطر سيب
سمت خوابهاي ساده و نجيب
من به جستجوي تو در هواي عطر بوي تو
رفت و آمد كبود گاهواره ها
زير چتر روشن ستاره ها
تا هنوز، عاشقم
تا هنوز، صبر مي كنم
ابر مي رسد
باد مويه مي كند
چكه چكه از گلوي ناودان
ياس تازه مي دود
ياس تازه مي دود
ياس تازه مي دود
تا هنوز،تشنه ام
تا هنوز،تشنگي بهانست
آب بي صدا ترين ترانه است
یکشنبه یازدهم آذر 1386
نه یعنی نه

خدا كه هميشه آدمو خوشحال نمي كنه،يه موقع ها هم بايد خودش خوشحال بشه كه نشسته اون بالا و اگه بخواد حال منو مي گيره...اگه من پرواز بلد بودم امروز تو اين همه بن بست نمي موندم و مي پريدم...
1- همه عالمو گشتم يه دونه پالتوي خوشگل يافتم ،رفتم بخرمش سايز منو نداشت،مي گم خوب چند روز صبر مي كنم تا بيارين ،مي گه مدل پارساله اينا ،اينم ته بارمه،اين سري ديگه مدلاي جديد مي آرم،از اينا ديگه نمي آرم.منم كه وقتي مي گم اينو مي خوام يعني تا صد سال ديگه هم كه مدلا عوض بشه من تا اينو نداشته باشم به چيزاي ديگه نگاه نمي كنم!
2- رفتيم واكسن هپاتيت بزنم(آخرين انساني كه تو اين كره خاكي داره اين واكسنو مي زنه منم)به جبر پدر ومادر،بابا اون وسط يه دكتره رو ديد،گير داد كه بيا ببرمت پيشش من بفهمم تو چته!حالا هي بگو بي خيال گوش ميدن مگه؟رفتيم هي آقاهه برا خودش حرف زد و سوال پرسيد من گوش ندادم و جواباي سر بالا دادم،چند ماه پيش من همه اين آزمايشا رو خودم رفتم دادم صداشا پيش مامان اينا در نياردم،مي دونستم كه هيچيم نيست،آقاهه مي گه 6 ماه گذشته آزمايش دادي؟منم گفتم نه!نه آزمايش چيه؟نگو صفحات قبلي دفترچم داره داد مي زنه و اين آقا نمي دونم فضول بود كه اونو ديد و گفت ولي شما يه بار اين آزمايشا رو دادي؟كه مامان برگشت گفت اون مال خيلي وقت پيشه،( مامان تو ذهنش گمونم چارسال پيش بود )و آقاهه گير نداد كه تاريخش مال خرداد همين امساله.ولي من كه قبض روح شدم،مامانم اين ور نشسته بابايي اون ورم بعد بفهمن من يه چيزاييو از اينا پنهون كردم چه مي شد؟هيچي الكي الكي الاف اينا شدم ،فردا صبح ساعت 7 صبح با دل گرسنه مي خوان منو ببرن آزمايش بگيرن ازم،بعدش يه عالمه بشينن نتيجشو بگيرن باز بردارن ببرن مطب آقاهه،آخر سرم بشنون كه من هيچيم نيست ،جز كمي چندتا ماده معدني كه اونا رو هم دارم به حد نصاب مي رسونم خودم.اين وسط جراتم ندارم بخندم،سعي هم مي كنم حرف نزنم كه نكنه يه موقع لو بدم خودمو.نمي دونم چرا اون برگهه رو نابودش نكرده بودم؟
3- چند روز پيشا تو خيابون جلو يه مغازه موبايل فروشي چشمم يه گوشيه رو گرفت و صد دل عاشقش شدم و اومدم خونه فرمودم هر چي تا حالا رساله صادر كردم در باب موبايل و اينا ،كشك!آقا جون من اون گوشيه رو مي خوام.برين برام موبايل بگيرين.اينا هم گمون كردن من الان داغم و يه چيزي مي گم پس تا پشيمون نشدم نونو بچسبونن تو تنور،پريدن يه سيم كارت از بقالي سر كوچه تهيه كردن و عوض اينكه 35 تومن بدن 40 روزم انتظار بكشن 50تومن دادن،5 دقيقه منتظر شدن!حيف اون 15 تومن پول زوري كه دادن.مي دادنش به من به چه زخمايي كه نمي زدمش...بعد امروز رفتيم كه برام اون گوشيهه رو بخرن،آقاهه برگشت گفت اين گوشيه مال مجارستانه و هنگ مي كنه ،يه مدل ديگه ببرين.بابا هم كليد كه من چيزي كه بخواد خراب شه نمي خرم،يه چيز ديگه انتخاب كن،منم اصرار كه بابا هنگ كرد خوب درسش مي كنم مگه چي مي شه ؟من جز اين نمي خوام.اون لج كن من لج كن،دست از پا درازتر برگشتيم منزل!من الان يه سيم كارت دارم كه باهاش فحشاييو كه بلدم تمرين مي كنم + فوتبال دستي .من چشمم اونو گرفته و كوتاهم نمي آد و تازه مگه مي خوام چي كارش كنم كه هنگ كنه؟اينقدر ناز بود.هي هي خدا50 تومن پول بي زبون مونده رو دستم...
4-يه اقاهي قرار بود يه كاري برا ما بكنه،زد و شوهر خواهرش مرد،اينم كه همه كاره يه هفته ما رو گذاشت سر كار تا امروز .امروز رفتيم كه ديگه ايشالله كارمون راه بيافته،10قدمي قرارمون بودم كه گوشيش زنگ خورد و تا من برسم فقط فهميدم حال باباش بد شده،بردنش بيمارستان.حالا هي بگين چرا از گوشي بدم مي آد اگه آقاهه هم مثل من آزاد بود الان من كارم راه افتاده بود...هيچ همچنان غاز مي چرونيم تا حضرت والا وقتشان آزاد شود،آيند و كار ما را راه بيندازن...
5- يه چك ضمانت قرار بود بابا بهم بده،بدمش به يه بنده خدا يه كار ديگه برام بكنه.امروز حضرت اجل پدر گرامي تشريف آوردن و مي گن كه حسابشون به دلايلي بسته شده و دست كم 20روز شفاف سازي اينا طول مي كشه .بايد از چك همكارشون استفاده كنم من،گفتم پدر جان بي خيال اين كه نمي خواد فردا چك تو رو ببره بانك ببينه مسدوده،گفت نه اين يارو چكو بدي دستش زنگ مي زنه اول چك مي كنه كه آيا واقعيت داره واين مبلغ در حساب ما هست يا نه و كافيه بشنوه حساب مسدوده ،ديگه اعتماد نمي كنه.چك همكارشونا گفتن كه مي دن،آقاهه هم پاشو كرد تو يه كفش كه من اصلا" جز چك پدرت چيزي قبول نمي كنم از تو.حتي چك جورج بوش را.
يه نه ديگه شنيده بودم جدا" شاخ در مي آوردم كه امروز من نفرين شده ام.حالا شب من اين همه نا اميد شده،خواهري اومده مي گه موهاي منو بيا فشن بزن!!!!!شكر خدا شونه پيتاژ نداشتم وگرنه حتما" الان اونم كچل كرده بودم و غوزي بر قوزهايم اضافه نموده بودم.
دعا كنين اين باباهه ،باباش زودي خوب شه بياد كاراي منو راه بندازه،الباقيش مهم نيست.
شبتون به خير و خوشي و خرمي و صفا.

شنبه دهم آذر 1386
جناب دوست

توي خواب من ديشب تو چه مي خواستي؟چرا نبايد ذره اي از آن را به ياد داشته باشم جز تصاوير و حالات چهره ات كه بسياري اشان را بار اول بود ديدم و آنكه تمام شعري را كه هيچ گاه حفظ نبودم برايت از حفظ خواندم.بي تو مهتاب...هيچ وقت بيشتر از خط اولش را بلد نبودم.مدتهاست نه خوانده امش نه شنيده امش.بار آخر به گمانم 9ماه پيش از زبان خودت شنيدمش..تمام روز را فكر كردم كه چه خواب ديده ام ،چه خوابي بود كه فقط تصاويرش مانده برايم،مي خواهم بدانم چه گفتم به تو و چه شنيدم؟!اين حس شيريني كه رفته زير پوستم براي چيست؟ من كه هنوز زخم هايي را كه 10 روز پيش با گريه ام التيام بخشيدم فراموش نكرده ام،پس چرا از ديدنت در خوابم خوشحال بودم؟از آن طرف چرا دلم مي خواست زودتر صبح شود تا تو هم بروي و من بيدار شوم؟...

شنبه دهم آذر 1386
من شاخ دارم آىا؟

عارضم خدمتتون كه اون تاريخ نگاره رو نمي نويسم ،چون تو كاغذه و برا خودم نوشته بودم،بخوام بيارمش اينجا خيلي طول مي كشه منم حوصله تايپ از روي يه برگه ديگه رو ندارم كه يه كلمه شو مي نويسم بعد بقيشو هر چي به زبونم مي آد مي نويسم برا همين نمي شه عين اصلش .در نتيجه بي خيالش شدم+ اينكه دستم الان نمي تونه اون همه بنويسه.
من از كاري كه خيلي لذت مي برم اين چند وقته اينه كه موقع شام دستامو تو آشپزخونه بشورم!ماماني هم تنها كاري كه خيلي حرصشو در مي آره همينه كه تو ظرفشويي من دست بشورم.هر شبم برنامه اي داريم و ايشون مدام به من مي گه اينجا ظرفشوييه نه دسشويي،منم هر شب بهش اعلام مي كنم كه دستاي منم كم از بلور و چيني و آركوپال خوشگلا نداره!.خلاصه كه حريف من كه نمي شد ...حالا چند روزه كه دستامو مي بينم كه داره يواش يواش پوسته پوسته مي شه و مي سوزه،ظهر مامان خانوم كه ديد دارم با دستام ور مي رم برگشت گفت تا تو باشي ديگه اينجا دست نشوري و كاشي عمل اومد كه ور داشته اون مايع ظرفشوييا كه دستاي من بهش حساسه و ازش بدم مي آد خريده ريخته تو اين جا مايعيه.كه اين عادتو از سر من بندازه!!!.منم گفتم حالا كه اين جوريه منم از امشب دستكش مي كنم دستم بعد دستمو مي شورم كه اين جوري نشه... بعد وقت شام انتظار داشتن من اين كارو بكنم!!!.اين جوري آدم بچه تربيت مي كنه آخه؟...الان دستاي من همش بوف شده و انگشتامم نمي تونم ببندم.همشم مي سوزه.

جمعه نهم آذر 1386
بر می گردیم

از صبح تا حالا نشسته بودم نوشته بودم برا اين پستم،خيلي زيبا پريد...
اوم دوباره مي نويسم ولي نمي دونم چقدش بشه مثل اولش!
عارضم خدمتتون كه اولا" سلام و حال و احوال پرسي.خوبين شما؟من هم خوبم،خوب شدم يعني.كلي هم الان خوشحالم.ما يه روز يه معامله با خدا كرديم طبق معمول و گفتيم با يه بده بستون برسيم به يه چيزايي.هر چند چشممون آب نمي خورد كه خدا اين بار باهامون راه بياد ولي خوب مزيتاي ديگه اي هم داشت حتي اگه خدا مي گفت الان نه!.تا امروزم هي رفتيم بالا هي اومديم پايين،به كلم بي خيال شده بوديم كه خدا ما رو به يه آرزوي كوچولو برساندو دل خوش اين بوديم كه اين دوري ها و اون كارا كه كرديم الان چه خوبه و اينا( پست بعدي مفصل تاريخ نگار اين روزا رو ارائه مي دم حضورتون).تا زد و امروز 10صبح خدا ،اون خداييشو نشونمون داد و يه حال اساسي بهمون داد و ما رسيديم به آرزومون!.ديگه هيچي همش در حال ني ني ناناي بوديم تا الان كه حضور شما رسيديم و چون اين جوري شد هم با خود فكر كرديم كه حتما" پاداش اين تعهداتمونا خدا داده ( از خود ممنونم خوب).در هر صورت خيلي مخلص خدا هستيم الان و به قربانش مي رويم.خيلي چسبيد،اون همه دل تنگي و تنهايي و غربت و فشار و تحمل و دوري از خيلي چيزا كه كوچولوهش وبلاگ و دوستام بود،خستگي از تنم در رفت....
اين وسط حالا ساعت 5.30 عصر يه زلزله هم اومد كه بسيار جالب بود.زلزله هايي كه من ديدم يه لرزش افقي يا نهايت افقي عمودي توامان ايجاد مي كنن.اين ولي يهو حس كرديم خونمون از رو زمين بلند شد بعد به شدت پرت شد سر جاش و تنها چيزي كه نداشت لرزش بود ،عوضش صدايي داشت وحشتناك.ما كه گفتيم كوهي چيزي منفجر شده حتما" بعد ديديم نه از اقصي نقاط شهر زنگ مي زنن كه زنده اين آيا؟و مي گن زلزلست!.نشستيم پاي اخبار از چند و چون ماجرا سر در آريم،نه خبر 19 نه خبر 21 كه حتي افتادن يك نارگيل در آمازون را گزارش مي كنن هيچ نگفتن! بعد سيماي استان خودمون ساعت 9.30 تو اخبارش گفت كه زلزله 3.8 ريشتري شهر را لرزاند.حالا خبر استان ضايع كرد يا اينكه پايتخت هنوز خبر نشده من نمي دانم...در هر صورت خدايا مواظبمون باشيا...شما هم حلال كنين ما رو.يه وقت ديدي جدا" زلزله بود و باز اومد...
9 آذر 84 خوش بودم و تازه شروع كردم با مردم حرف زدن!
9 آذر 85 اسير يه زندگي جدولي زهرماري!
9 آذر 86 دنيا بهتر از اين نمي شه.من خودمم الان.
با مداد نقره اي رو تن ماه همه آرزوهامو مي نويسم.هميشه خيال مي كردم آرزو اونه كه خيلي دوره،ولي آرزوهاي من الان خيلي نزديكن.مثل اون وقتا كه فكر مي كردم اگه يه نردبون بذارم رو پشت بوم خونمون و برم ازش بالا مي تونم يه ستاره بردارم برا خودم بيام پايين!...

پ.ن: اين ريواس بانو كجاست؟وبلاگش چرا پلمپه ؟كسي مي دونه آيا؟؟