
ديشب گرفتم زودي خوابيدم ساعت 1،بعد همش استرس داشتم نكنه صبح ساعت 6 بيدار نشم؟هي ساعتو چك مي كردم ببينم كوكش درسته؟100بارم بيدار شدم از خواب با ترس اينكه ساعت 6 شده و من خواب موندم...آخر سر يه ربع به6 خودم پاشدم نمازمو خوندم،بعد نشستم تا ساعته زنگ بزنه.ساعت زنگ زد،منم نگاش كردم مطمئن شدم ساعت 6صبحه،بعد تخت گرفتم خوابيدم تا 8.دونقطه دي.
از اون ور ظهر تا ناهار خوردم،ساعت 1 پريدم زير پتو و خوابيدم تا 4 عصر!!مدتها بود خواب نيمروزي نرفته بودم ،خيلي چسبيد ،البته منهاي غر غراي مامان كه نيم ساعت يه بار مي اومد بيدارم مي كرد،با ملاقه مي كوبيد تو سرم كه دختر پاشو!ساعت 4ام اگه بيدار شدم فقط به خاطر چايي بود وگرنه هنوز خوابم مي اومد!.صبح كه هوشيار و خوب بودم ولي عصري تا مغزم بيدار شه شد ساعت 6.ولي جالبش اين بود كه اين تستاي مقاومت خيلي راحت شده بودن.با اينكه من منگ بودم ولي مي فهميدم چي دارم حل مي كنم.
بابايي يه لحظه اي رو امشب ديد كه گمونم تا عمر داره شيرينيش تو ذهنش بمونه،دلم نمي خواست ببينه ولي خوب خوشحالم كه خوشحال شد.فداي دلش بشم من.
كامنتا رو دوباره تصميم گرفتم جواب بدم دیشبیا رو جواب دادم،دناتا و ريواس برين جواباتونا بخونين!دونقطه دي
شادي لحظه هايم از آرامشي است كه حرفهاي تو آن را برايم ارمغان مي آورد.ممنونم.همه اين شادي ها رو برات آرزو مي كنم.
من نمي دونم كنكورم صبحه يا عصر!اونم من كه اگه خوابم بياد ،سر جلسه كنكور و ملاقات با بنلادن و اينا حاليم نيست،بايد بخوابم.يه قول دوستم مي گفت ساعت هوشياري داري تو!.رو حساب اينكه كنكور كه 10بهمن بود قرار بود عصر باشه ،خوابم شد بين 4تا6 صبح(بسته به شيريني تستاي زده شده و تلخيش) الي 10:30-11.كه تابيدار شم و مغزم يه رفرش كنه ببينه ديروز چه خبر بوده!مي شد ظهر و من كاملا" ساعت 1ظهر به بعد هوشيار بودم و مخم تا 90 درصدش كار مي كرد! اين برنامه تا كنكور مي خواست باشه ديگه.حالا با اين برنامه زندگي من فكر كنين صبح بخوام برم سر جلسه!اين مامانم كه همچنان داره مي گه مثل آدميزاد بخواب،صبح كله سحر بيدار شو!و كلي فلسفه داره تو اين زمينه درباره آرامش خواب شب و خواصش! اينم كه تو خون من نيست ،يه بارم يه روز امتحان كردم نتيجه نداد،يعني يه هفته درگير اين بودم كه من يه روز ساعت 7صبح بيدار شدم!
الانه دلم مي خواد شب ساعت 12 بخوابم ،صبح ساعت 6 بيدار شم ،برا خودم سر حال،خوب و خانوم و اينا باشم!!!اين جوري كل روزو مي تونم هوشيار باشم!بعد اينا هر وقت دوست دارن از من امتحان بگيرن ،من مغزم بيداره!يه دور ديگه مي خوام امتحان كنم و خودمو عادت بدم،اگه يه ذره اولشو تحمل كنم،مي تونم عادت كنم،سختيش دو سه روزه فقط.دعا كنين اين دفعه ديگه جا نزنم،بيچاره مي شم اگه كنكور 8 صبح باشه ها...
از همين الان برا بيداري تو نصفه شب دلم تنگ شد!!
تو كتابي كه بهم داده،يه جاش نوشته بود درباره درد و اينكه با همه بديش چه قدر خاصيت داره. نوشته بود دستمونا كه مي گيريم رو گاز،فوري يه حس درد وسوختگي پيدا مي كنيم كه بهمون هشدار مي ده دستمونا از رو گاز برداريم تا نسوختيم.نوشته بود حالا فكر كنين اون درده رو نمي تونستيم بچشيم ،دستمون مي رفت رو گاز،يهو چشممون مي ديد يه انگشت عين زغال شده رو گاز ولي ما هيچي حس نمي كنيم!كدومش بهتره؟
راست مي گه درد و غم و ناراحتي و نگراني يه هشداره به ما كه حواسمون جمع شه ،نسوزيم،چاله ها رو ببينيم.اگه نباشن ،اگه نتونيم اين آلارماي اخطارو بگيريم،يهو مي خوريم زمين كه.به جاي اينكه از بودنشون ناراحت باشيم ،گوشمونا بديم به صداش و فكر كنيم كه اين هشدار برا چيه،قبل اينكه مشكلي پيش بياد حلش كنيم.
- قرارمون بود كه كمك كنيم بهم،ولي ديروز حس كردم داره يادم مي ره قولم،رفتم يه دونه دفترچه فرنو خريدم،كلي هم گشتم رنگ سياهشو پيدا كنم،بداخلاق بداخلاقه،دفتره،خوشم مي آد ازش جدي مي كنه منو و توش بايد يه چيزايي بنويسم،فعلا" برا خودم ولي يهو زد به مغزم كه بعدا" بدمش به شازده بخونتش.شايدم پشيمون شدم و ندادم،نمي خوام توش خاطره بنويسم يا شعراي عاشقونه! ياجيك جيك كنم ،كار واجبتري باهاش دارم...از روياهاي بچگي همچين چيزي هميشه تو مغزم بوده،الان مي خوام امتحان كنم ببينم چه قدر اين تئوري هاي من جواب مي ده.
9 سال پيش يه بار تو خونمون همچين چيزي و خواستم عملي كنم،نشد و ترسيدم از عاقبتش،اين بار خدا كنه نترسم.
-من صبح ساعت 6 از خواب پريدم اونم با سر و صدا و تكانهاي بسيار وحشتناك زلزله!داشتم مي رفتم كه بپرم تو كوچه،بعد جلو در اتاق ديدم همه خونه آرومه،بابا هم با خيال راحت داره تو آشپزخونه صبحونه مي خوره!به عقلم نرسيد كه من خواب بودم،پيش خودم گفتم خدا رو شكر چه زود رد شد رفت،اگه با اون شدت زمانشم زياد مي شد حتما" يه عالمه خسارت مي زد!تازه كلي هم به خودم خنديدم كه خوب معلومه زلزله هر چي شدت بيشتري داشته باشه زمان كمتري هم داره!بعدش برگشتم خوابيدم،همشم داشتم فكر مي كردم اون وقت كه زلزله اومد كه من بوشهر بودم!الان چرا اين جام؟بعدش دوزاريم افتاد كه بچه خواب ديدي،ولي باز نمي فهميدم چي بود و چي شد؟خيلي زنده بود اصلا" به خواب نمي خورد!الكي الكي تا 11 صبح من تو مغزم داشتم با اين زلزلهه جون مي كندم و راه مي رفتم تو خونه از مامان مي پرسيدم مامان جدا" ديشب زلزله نيومده؟دوباره يه ديقه بعد مامان تي وي اعلام نكرده كه زلزله اومده ديشب بوشهر؟يه ديقه بعد مي رفتم از سير تا پياز برا مامان تعريف مي كردم كه چي حس كردم!...ديگه نمي گم كه كلي در و ديوار خونه رو چك كردم كه ببينم از اين ترك نازكا كه بعد زلزله رو ديوار ايجاد مي شه مي بينم يا نه؟يه خورده ديگه طول كشيده بود به بيرون از خانه هدايت شده بودم!.
- ما ديشب هر چي اين بخاريا رو زياد كرديم بازم داشتيم دندونك مي زديم،آخر سرم بنده با سويشرت و كلاه خوابيدم،از بس سرد بود!شيشه وپنجره ها همه يخ رده بود و من نگران بودم نكنه بشكنه!بابا مي گفت صبح در راهرو هم چسبيده بوده بهم باز نمي شده،طفلي با يه زوري درو باز كرده رفته اداره...الان تي وي گفت دماي هواي شهرمون ديشب منهاي 29 بوده!در حالي كه گرماي داغ ترين روز تابستانمون 39درجه بوده! بيچاره اونايي كه وسيله گرمايشي ندارن،ما كه با چارتا بخاري يخ زديم طفلك اونا.بعد با همه اين هواي سرد هيئتي راه افتاده بود تو خيابون بيا و ببيين!تا ساعت 12 صداشون مي اومد.من ولي يخاي روي پنجره رو ديدم جرات نكردم ديگه پنجره رو باز كنم ،خودم قنديل ببندم.
يه دقيقه نشسته بودم داشتم رو ديوار برا خودم نقشه مي كشيدم!خواهري اومده مي گه چرا تو غمگيني؟وقتي هم كه همچين حرفي مي زنه معلومه ديگه چه خبره!عزمشو جزم مي كنه كه از غم درت آره،حالا قسم و آيه كه بابا داشتم فكر مي كردم،غمگين نيستم،مگه گوش مي ده،نشسته حرف زدن طبق معمول،اراجيف پشت سر هم بافته برام،بعد برگشته مي گه مورچه ها آيا دسشويي مي رن؟اينقدرم جدي پرسيد كه من عمرا" نتونستم فكر كنم اين داره چرت و پرت مي گه ،واي سادم براش توضيح دادن و اينا..بعدشم كه زده زير خنده و اين قدر خنديد تا خسته شد!بعدترش اومدم من چايي بخورم،باز يادش افتاد و شروع كرد خنديدن،خنده هاشم جوريه كه از خندش آدم خندش مي گيره،اون خنديد،من خنديدم،اون خنديد،من خنديدم و سعي كردم چاي بخورم!كه پريد تو گلوم!..ديگه اون ولو شده بود كف زمين ،منم دست به دل داشتم راه تنفس باز مي كردم برا خودم و سعي مي كردم كه بهش بفهمونم من نمي تونم نفس بكشم كمك كن،بالاخره با ايما و اشاره و شلنگ تخته هايي كه انداختم خانوم فهميده من دارم خفه مي شم!اومده شروع كرده كوبوندن رو شونه و كتف من!كه من خفه نشم...بساطي شد آخرش ...هنوزم حس مي كنم اين مري من گره خورده،سخته تنفس برام.بعدشم كه مامان بهش مي گه اگه خفه شده بود تو مي خواستي چي كار كني؟برگشته مي گه هيچي به جرم قتل مي رفتم زندان،اون جا هم همه رو از افسردگي در مي آوردم بعد تشويقم مي كردن ،مي اومدم بيرون!كلي هم باحال بود با خنده يه نفرو كشتم!...ولي يكي دوساعت بعد اومد يه عالمه قربون صدقه و ببخشيد و غلط كردم و اينكه چه قدر اون لحظه كه منو در حال خفگي ديده بود ترسيده و اين كه فكر كرده مردم كه نفس نمي كشم ولي بعد كه اشكامو ديده داره مي آد فهميده زنده ام هنوز!خيالش راحت شده!!!!
هيئت محله ما از امشب شروع شده،برفم داره مي آد بعد اينا از تو خيابون داره صداشون مي آد،من كه يه لحظه رفتم جلو پنجره يخ زدم ،اينا كين ديگه.صداي طبلشون آدما از دنيا مي كنه...يا امام حسين من بازم دعا دارم ،يادته سالاي پيشو ،چيا بهت مي گفتم،چه قول و قرارايي باهات داشتم از همين شبا تا اربعين؟اون روزا تلخ بود ولي الانا برام خيلي شيرينه وقتي يادم مي آد تو حرفهاي منو بردي پيش خدا، و جوابمو گرفتي ازش...
امروزم روز سختي بود،فقط خوشحالم كه منطقم به موقع برگشته سر جاش،خيلي دلم مي خواد به يه سري مسائل فكر كنم و يه تصميم قطعي بگيرم،ولي به هر كدوم از كوچه هاي ذهنم كه سر مي زنم مي خورم به بن بست،آدرس شايد كلهم اشتباه باشه،ولي خودم مي دونم كه اينا بن بست نيست يه ديواره كه بايد خراب بشه، بايد مواظب باشم اون ور ديوار كسي زير آوار نمونه،سخت مي شه وقتي مي بينم بايد برم كوچه پشتي خالي از سكنش كنم،بعد بيام سر جاي اولم ديوارا را خراب كنم.هم سخته ،هم خيلي زمان مي خواد،هم دست تنهام.اين آخري از همه بدتره،كاش كسي بود كه وقتي خسته مي شدم مي نشستم زير سايه يه درخت و باهاش يه ليوان چاي مي خوردم،ته تيشمو برام تيز مي كرد و دوباره مي فرستادم جلو...چي مي گم برا خودم ،يه تابلوي گنده ورود ممنوع نصبه سر كوچه ،اون وقت من مي خوام تا تهش برم و ديوارم تازه خراب كنم؟افسانه به تاريخ پيوست...
من گم شدم انگاري شايدم زندگي گم شده،يكي بياد منو پيدا كنه .يه چيزي اين وسط سر جاش نيست.نه شايدم هيچ چيز سر جاش نيست جز يك چيز.آره همين دوميه است...بي خيال...
- جان من اين باقاليا چي شده دوباره يادشون افتاده رفيق دارن؟نتيجه عقب افتادن كنكوره ديگه،از ديروز عصر منو يافتن!در نتيجه امروز يه عالمه حرف زدم با ايشونات و همه سر درد و بي خوابي ديشب و امروز موند سر جاش و به لطف و مرحمت يه دونه ديگشونم كه زحمت كشيد برام پرونده اي كه دو ساله بسته شده رو باز كرد و مقداري تشديد اعصاب يافتم...الان همچين اين مخ و اعصاب من ورزيده شده،اين خواهري هم استاد پاتيناژ رو مخ من شده،الان داره برا خودش رو مخ من خونه مي سازه...
- دلم مي خواد بخوابم ولي الان كه محتاجشم رخت بر بسته و رفته،بايد بخوابم تا آروم شم...اين 48 ساعتي كه گذشت سر جمع 10ساعت شايد خوابيده باشم كه اونم خواب نبود،فرت به فرت بيدار مي شم دنيا رو چك مي كنم دوباره مي خوابم!.يه خواب 7 ساعته يه كله دلم مي خواد...
- دلم مي خواد برم وبلاگ گردي ولي حوصله ندارم.
- هواي حادثه ابري است گاهي ،دل خوش رنگين كمانم بعد اين بارانها...
- اين برفه كه ول كن نيست ولي آسمونا ديدين چه قده خوشگله؟مردم از بس آسمونو سياه و آبي ديدم،الان همچين قرمز ،نارنجيه،دلمو باز مي كنه...
فكر كردين امروز مي آم مي نويسم 20روز مونده به كنكور و آه و ناله؟!نچچ.عارضم خدمتتون كه دوباره 40روز وقت دارم،سازمان سنجش اعلام كرد به علت به تعويق افتادن امتحانايي كه به علت سرما برگزار نشده ،و قراره بعد عاشورا تاسوعا اين امتحانا برگزار بشه فلذا با كنكور سراسري تداخل يافته ،در نتيجه برين اول اسفند بيايين كنكور بدين!!!!!!!!!!!!!از يك تا 4ام اسفند يه روزش من مي خوام كنكور بدم...واي دناتا بدو كه قبوليم،حالا ديگه وقتم به اندازه كافي هست
- مهربون من ،همه جون من فداي احساس قشنگت،وقتي نگام مي كني و مي گي دوستم داري بگير دستامو توي دستت... نازي نازي ناز گل من ،دل بي تو مي ميره،تن سردم تازه داره با تو جون مي گيره،دست سردم توي دستات تازه داره جون مي گيره.
- الان بايد خوشحال باشم يا نگران؟ نمي دونم.حسامو گم كردم!.
- اين مامان خانوم صرفه جويي گازش زده بالا،بنده هم سرمايي،تو خونه با پتو تردد مي كنم،از بس اين تي وي چيا اومدن گفتن احتمال قطعي گاز هست،هموطنانتان گاز ندارند،كم مصرف كنين،بابا يكي به اينا بگه منم گاز مي خوام،بخاري مي خوام ،يخ زدم.بست بايد برم بچسبم به بخاري كه گرم شم.يه ريزه هم بيشترش كنيم،وزير جنگ خانه به حياط هدايتمان مي كند،خوش به حال هموطنان مامان،كاش ما هم جز هموطنانش بوديم...
- اسم رفقاي داداشي كه مي آد من چرا شبيه دونقطه دي مي شم!امشب هم ميهمانمان بودن،خانوم اون آقا متاهله دلش خوشه شوهرشو گذاشته خونه آشپزي ياد بگيره،خبر نداره تا از خونه رفته بيرون شوهر نازنينش بلند شده زنگ زده به خان داداش كه باش من اومدم تنهايي مي ترسم!،اون يكي كه گمونم كلا" زندگيشو به خونه ما منتقل كرده،ديروز ناهارم خونه ما بود!.مي گن اين پسرا كم حرفن،من نمي دونم اينا صبح تا شب ،شب تا صبح يا ور دل همن يا پاي تلفن ،چي مي گن بهم؟.
- اين خان داداش رفيق باز ما حالا چي مي شد غيرتي نمي شد؟اين همه اينا مي آن مي رن،من رنگشونم نمي بينم آخه چرا؟
- يه چيزي كه امشب جالب بود برام اين كه من فكر نمي كردم كسي از بلاگرا باشه كه ندونه من و راديو وزندگي چه جوري به هم وصليم،طفلك دوستم شاخ در آرد گمونم وقتي گفتم راديو تو گوشم نباشه درس نمي خونم!بعدش همين جوري ياد جرفهايي كه با ريواس و امير زديم وقتي اولين بار از راديوم گفتم افتادم.خيلي وقته چيزيو يادداشت نمي كنم،دلم تنگ شد باسه اون نوشته هايي كه از تو چك نويسام جمع مي كردم اينجا مي نوشتم،يه بار يكيشونا آقا صادق گفت مي نويسه تو ماهنامه محل كارش ،چه قده خوش خوشانم شده بود...
مخلص كلام امشب شما سه تا تو ذهنم بودين!الان بايد خيلي خوشحال باشين.
- طفلكي اينايي كه شنبه بايد برگردن پايتخت و برن سي امتحان و زندگي،تو اين سرما،يخ بندون،بستگي جاده،الهي دلم مي سوزه براشون...همه سفرا بي خطر و سلامت.
پ.ن:من جدیدا" خود به خود پینگ می شم ،اصلا" هم اون فرم پينگو نمي زنم،كسي مي دونه چرا؟بهم بگه من به دناتا جونيم بگم؟
"تا حالا فكر كردين كه چرا يه مدت توي جاده زندگي با يكي هم مسير مي شين ، بعد سر يه دو راهي هر كدوم مسير تازه اي رو انتخاب ميكنيد ؟
قطعاً توي اين هم مسيري ، تنهائي هاتون رو با هم قسمت كردين ، شادي هاتون ...
گاهي وقتها كه تو راه گم شدين ، پناه همديگه بودين ...
يك وقتهائي كه يكي تون از ادامه راه خسته ميشد اون يكي هولش ميداد ، زير بال و پرش رو ميگرفت و بلندش ميكرد ، يا اينكه يه جاهائي خسته ميشدين اما هر كدوم به عشق همسفري با اون يكي ، شونه به شونه با هم راه ميرفتين و ادامه مي دادين
همه چي خوب پيش ميره ، تا اينجا نقشه زندگي هر دوتون يكي است .اما ميرسين به يه دو راهي ، نقشه رو نگاه ميكنين ، از اينجا به بعد نقشه هاتون با هم فرق داره
فكر ميكنيد اگه تو راه بمونين كسي نيست به جلو هولتون بده
كسي نيست زير بال و پرتون را بگيره...
يا فكر ميكنيد اصلا به عشق كي بقيه راه رو برم ؟؟
اما گروه ديگه اي هستند كه به خودشون ، به حسشون ، به درسهائي كه تو اين گمراهي گرفتن اعتماد ميكنند و سعي ميكنند ادامه راه رو با اتكا به نفس طي كنند.
اونا يه فرقي دارند و اينه كه ميدونند بايد از درسهايي كه از همراهشون تا به اينجا گرفتند براي ادامه راهشون استفاده كنند . اونا باور دارند هيچ همراهي بي هدف نيست
اونا به راهنماي اصليشون ايمان دارند ، اعتقاد دارند كسي بالاي سر خودشون و همراهشون هست كه جاده زندگي رو براشون امن ميكنه.پس با خيال راحت به راهشون ادامه ميدن .اين دسته باور دارند اون راهي رو كه تا به اين جا طي كردند باعث رشدشون شده...
خيلي جاها دلتنگ همراهشون هستند ، اما از كجا معلوم ؟ شايد اون دو تا بايد قوي تر بشن ، هر كدوم مسيرهاي تازه اي رو طي كنند ، درسهاي جديد ياد بگيرند ، آماده بشن تا اين درسها رو به يكي ديگه ياد بدن ، اون وقت دوباره سر يه دو راهي كه قراره يكي بشه ، كنار هم قرار بگيرند و ادامه راه رو با هم طي كنند...
همه و همه براي رشد ماست ، يه وقتهائي يكي ، همراه خوبي براتون نميشه ، براتون پشت پا ميگيره ، يه وقتائي هولتون ميده تو چاله ، يه جاهائي توي تاريكي شب تنهاتون ميذاره......همه اينها قلبتون رو به درد مياره ، اما وقتي مسيرتون رو ازش جدا كردين و تو راه جديد قدم ميذارين ، حواستون رو جمع ميكنيد ، چاله ها رو ميبينين ،حواستون هست كه توش نيفتين ، دقت ميكنيد كه همه تكيه گاهتون رو به يكي ندين كه اگه يه وقت شونه خالي كنه با مخ زمين بخورين ...
اينبار ديگه ياد گرفتين تو تاريكيها از خودتون مراقبت كنيد ، تجربه هاتون ، مثل يه فانوس جلوي پاتون رو روشن ميكنه حالا ميبينين كه چقد رشد كردين ، اون وقت براي اون همراهتون هم دعاي خير ميكنين چون ميفهمين اونم مربيتون بوده و درسهائي بهتون داده كه حالا به اينجا رسيدين
درسته ! هر راهي كه تو نقشه زندگيتون مشخص شده هدفي رو تو دلش داره و هر همراهي كه تو اين راه كنارتونه ، مربي شماست كه درسهاي زندگي رو بهتون ياد ميده و اين شما هستين كه با اتكا به خودتون و با اعتماد به مسيري كه كائنات براتون در نظر گرفته انتخاب ميكنين كه تو جاده زندگي قدم بذارين و مسير تازه زندگيتون رو مشخص كنين
هميشه قدرتمند باشي"
دلم نيومد شما هم اينو نخونين!حيف كه پا گذاشت رو دمم و گرنه حتما" بابت اين ميلش مي رفتم ازش تشكر مي كردم...
1- آخ كه چقد مي چسبه،وقتي آدم مي تونه بشينه با خيال راحت هر چي به دهنش مي رسه به يه بنده خدا بگه و نگرانيا و يه سري چيزاي ديگه رو برا خودش حل كنه،حالا اين كه اون بنده خدا هم آدمه و اعصاب و آرامش مي خواد و نبايد ناراحتش كني هم كه از آدم خودخواهي چون من نبايد انتظار داشت!تقصير من نيست،مي خواست اين همه خوب و مهربون نباشه،مگه نه؟
2- چه قدر دنياي پيرمردا و بودن پيششون قشنگه.صبح 5دقيقه ديرتر تاكسيه به مقصد رسيده بود من حتما" مخ پيرمردا رو زده بودم،اگه كارم واجب نبود،بي خيال شده بودم راه افتاده بودم دنبالشون رفته بودم...من كه بابا بزرگ ندارم،در نتيجه بايد برم يه كارايي بكنم،اين عشق و علاقم به مرداي پير حروم نشه.كسي پيرمرد بد اخلاق و غرغرو مي شناسه آيا؟
3- چرا اين سيستما اين همه فضا به من دادن هر چي دلم مي خواد بنويسم؟ديروز صبح كه خواب بودم!داشتم فكر مي كردم ،چه باحال بود اگه فقط به اندازه يه پست جا داشتم بنويسم!با نوشتن پست جديد پست قبلي پاك مي شد...چيه اين همه آرشيو انداختم دنبال خودم؟اصلا" من برا چي وبلاگ مي نويسم؟اينجا يه روز قرار بود تنهاييما پر كنه و مرهمم باشه ،الان ولي برعكس شده!اگه دوستايي كه پل ارتباطيم باهاشون اينجاست نبود،از ديروز تا حالا صد بار اون دكمه حذفو زده بودم،رفته بودم پي كارم،ولي از وقتي فكرش اومده تو مخم دارم انگولك مي شم .چه حالي مي ده ها يه بار شما آدرس اينجا رو بزنين بياين بعد ببيني عوض فليكا اون آقاهه نوشته چنين آدرسي در سيستم موجود نمي باشد،آيا مي خواهيد آن را براي خود ثبت كنين؟هههه
4- شما خودتونا ناراحت نكنين،بنده امروز با كمال افتخار نزديك 350تا تست مقاومت زدم،دريغ از يه دونه درست محض رضاي خدا!( نه به اين شوري ولي خوب مطمئنم كه درستاش به 35تا حتي نرسيد)...رو اين حساب عصباني شده و ديوار كوتاه تر از اين فليكاي بدبخت مفلوك سراغ ندارم...
5-ديروز جمعه بود،باز فردا هم كه جمعه است،در هفته دوتا جمعه داريم آيا ،يا اينكه اين زمان خيال كرده تو ثانيه هاي بعدي حلوا خيرات مي كنن،اين جوري داره مي دووه( چه املاي سختي،منظور دويدن بود)؟اگه اين جوريه يكي بهش بگه لطفا" آهسته تر بره، من دارم جا مي مونم!.
از ديشب كه خوابيدم تا الان شايد فقط يه ساعت بيدار بودم،كف بزنين برام،چيه خوب، اگه شماها هم ديروز 7صبح پا شده بودين برين كتابخونه،بعد يه عالمه (3سانت) برف دست نخورده تو حياط ديده بودين،عين من كيفتونو شوت مي كردين تو اتاق، مي رفتين با در و ديوار گوله برف بازي و اينا كه ردپاتون تو برفا بمونه!عصرشم دوباره راه مي افتادين تو اون سرما مي رفتين واكسن مي زدين و وسط راه يهو گرمتون مي شد ،كاپشنتونا پرت مي كردين اون ور و به آدمايي كه چپ چپ نگاتون مي كنن ،مي خنديدين كه انگار عيب داره يكي تو اون سرما گرمش باشه!
بعدشم مي زدين به دل كوچه پس كوچه هاي هميشگي و فكر مي كردين شمايي كه اساسا" اهل اعتماد و اين حرفا نبودي، و واژه اي مزخرف تر از اين كلمه براتون نبود،چرا بود قول دادنم يكي از ايناست،حالا دنبال يه راهي مي گردي يه آدم مطمئن پيدا كني باهاش يه سري حرف بزني و يه چيزاييو بهش بگي تا با كمكش بتوني هجي كني يه چيزاييو.دونه دونه آدما رو تو سرما خط بزني و ببيني و دلت يخ بزنه و بگي گور پدر دنيا ،بي خيال...بعد بري تو يه خط ديگه و دادت در آد كه اي بابا اين خطه هم كه اولش نوشته اعتماد مي كني،نمي كني؟اعتماد داري؟مي خواي پيداش كني؟مي خواي امتحان كني؟...آخر سر ديونه مي شدين ،مغزتونم يخ مي زد،عين من مي شدين لبو و برمي گشتين خونه،مي نشستين سر درس و مشقتون كه اين روزا تنها جايي كه آرامش و راحتي پيدا مي شه لاي همين صفحه هاست و بين اين تستايي كه عين چي يه روز ازشون مي ترسيدي!نتيجه اينا مي شه اين كه صبح كه بيدار مي شي،همه تنت يخ كرده و درد مي كنه،نفس كشيدن چه قدر سخته و يهو مي ترسي كه نكنه از اين ويروس بي ريخته بگيري؟با اون همه مراقبتي كه كردي خيلي زور داره،اگه مريض شي...وقت برف بازي مامان خانوم اولتيماتوماشونا دادن كه اگه مريض بشي جات تو كوچست،در نتيجه جرات جيك زدنم ندارم...كاش فردا خوب شم ديگه،اين درسا دارن داد و بيداد مي كنن،شدم يكي بود يكي نبود براشون!
شب شده منم طالب شب دلم زده لك،**** نكني تو شك نخوري كتك
جمال كمك ****داره زاپاس سر خوش و شاداب همگي شاتاب
ايون و مهتاب بهمون جو داد تو نيمه شب مي چسبه لب
پيشم بمون شب درازه ،زير نور ماه لب چه نازه
بيا پيش ما در كه بازه ،محمود رامتين يكه تازه
پدرام بعد نيمه شبا باسه نامزدش مي شه فدا
امشب باهاشه دور از باباشه فدختر بابا زير شاباشه
نيمه شب دوباره تو اومدي به خوابم ،من تشنه هم كه منتظر سلامم
اومدي از راه دور نشستي به كنارم، گفتي از دوري تو مي خوام ديگه ببارم
دل تو گرفته از داد اين زمونه توي حرفا گفتي كي باسه كي مي مونه
غم دنيا ديدم موج مي زنه تو چشمام
سردي فاصله پر شده توي صدات، سردي فاصله ياد تو رو مي ياره
توي تاريكي شب يخ مي زنم دوباره، ديگه بي طاقتم به انتظار فردا
بياد آفتاب بيرون باز از ميون ابرا
غم ندارم رسيديم بهم دوست دارم نمي گي ؟بگم؟
ميعاد روني نازيش تويي اينا كي ان كه تو قاطي شدي
شب تاريكه كمر باريكه،روي صورتم جاي ماتيكه
منو مي بيني خانوم غريب تويي كه ازم دل مي بري؟
وقتي كه شب مي شه مي دونم كه كجايي
چشمامو هم مي ذارم تا به خوابم بيايي
قصه دوري ما سر درازي داره
جي مي شه يه روزي باهم باشيم دوباره
اگه باز يه روزي به هم رسيدم به سوي شهر طلا با هم پريديم
مي دونم كه اون روز روز نجات دله وقت پيوستن ما پايان فاصله
سردي فاصله ياد تو رو مي آره توي تاريكي شب يخ مي زنم دوباره
ديگه بي طاقتم به انتظار فردا بياد آفتاب بيرون باز از ميون ابرا
درد و بلات بخوره سرم در به درم جون به سرم داغه تنم
زد تو پرم تا كي بايد جون بكنم خوشگله موهات فر داره
بلرزون آهنگ قر داره فاصلمون نداره سردي
ببين با من چه كردي وقتي مي شه شب
پيكا رو بيار فاز مي ده وقتي مي شه شب
رقصيدن با تو حال مي ده وقتي مي شه شب
تو نيمه شب مي آيي پيشم دوباره؟ وقتي مي شه شب
بجنب كه صبح تو راهه مي خوامت تو رو پس نرو
پيشم بمون دوست دارم اين گل برا تو
عشق مني تو ،برا تو مي خونم تو نيمه شبا برا تو مي خونم
چشات قشنگه از تو چشات مي خونم تا دنيا دنياست برا تو مي مونم
1- اين * رو نفهميدم چي مي خونه شرمنده!
2- قشنگ ترين آهنگ مزخرفي بود كه همه عمرم شنيدم،جداي از شعر مسخرش آهنگشو دوست دارم .
3- من بي تقصيرم،اون وقت كه مي گم من نمي خوام با اين غضنفرا بگردم،دادتون در مي آد كه قدر پسرخاله رو بدون و دورشون پروانه وار بچرخ،همينه ديگه،اين دو روزه همش داشتم آهنگ آشغالاي اينا رو پاك مي كردم و فحش مي دادم اين بي شرفا رو( پسر خاله هاي عزيزمو!)،ور داشتن نزديك 2گيگ حافظه منو با اين آشغالاشون پر كرده ان!اون وقت منو مسخره مي كنن كه هنوز عشق تلخ و سرگذشت گوش مي كنم!
4- خودمونيمو ولي حسابي خنديدم،يه دو سه دورم شنودشون كردم بعد پاك كردمشون ،اونم محض آبروم و حال و احوالم وگرنه نگشون مي داشتم شبي يكيشونا اينجا مي نوشتم!( آبرو و اينا كه اينجا نمي خوام داشته باشم)تو حال و هواي كنكور و من و اين چند وقتي كه جز خواجه اميريو فريدون نگوشيدم ،گوش دادن اين اراجيف بسي مستفيضمان كرد.دستشان درد نكناد
5- نشستم دارم درس مي خونم بعد وسطش يهو شروع مي كنم بشكن زدن و نشستني رقصيدن و دست زدن و اينا ،مامانم كه از ترس اينكه من نخوابم ساعتي يه بار مي آد سر كشي هر بارم كه مي آد شاخ در مي آره،مي آد مي پرسه داري درس مي خوني تو؟منم مي گم اوهوممممممم،دارم درس مي خونم،بعد مي گه داري همه رو درست مي زني كه اين همه بشكن مي زني؟مي گم آره جونم!،خبر نداره دارم اينو مي گوشم كه...
6-دعا كنيد خوب شم،برم همون سنديو گوش كنم.حداقل خجالت نداره!.
7- خوانندشم بگم "ميعاد روني"حق بچه مردم يه موقع از دست نره!
- هيچي فقط اومدم بگم كه برنامه هاي قوم تاتار همه عوض شد به دليل تشريف فرما شدن عمه خانوم پسر خاله و اينكه خاله وسط راه برگشت و اينا...اين عمه خانوم مامان بزرگ اون پسرخاله هاست در نتيجه اونا هم تشريفشونا بردن اون ور!و ما ها هم دعوت شديم كنارشان باشيم.همش خونه اين خاله و اون خاله واينا كه من همه رو پيچوندم از آنجا كه مامان اينا خودشون كه سرشون گرم مهمونياشون بود كاري به رفتن نرفتن من نداشتن و فقط به خونه مامان بزرگه امروز ظهري رضايت دادم...
- اما امان از اون پسر خالهه خيلي تيزه،اين اگه سه روز مي خواست بمونه پيش من چي مي شد؟سه سوت فهميد من يه مرگيم هست...
يه قشنگي هم داشت البته ،بالاخره يكي فهميد من اون آدم سالهاي دور نيستم!خدا رو شكر،عذاب وجدان پيش اين يكي ديگه نكشيدم...هر چي باشه خودش بزرگم كرده!شايد قشنگياش خط خورد ولي خوشحالم كه خودمم.نه يه بت!...
- دارم دنده عوض مي كنم...
گل بود به سبزه نيز آراسته شد.خانواده خال جان در ايران پخش شدن و سر پسرك دردانه اشان بي كلاه مانده!مامان جان منم كه جان را همي فدا كند از براي اين پسر،در نتيجه سه شبانه روز قرار است،آيينه دق را تحمل بنماييم و به رويش لبخند بزنيم.چقدر زندگي زيباست!!!!!!.
از آن طرف هم آن يكي خاله نازنين از پايتخت تشريف فرما شده ان،بچگي ها زياد بچه هاش مي اومدن پيش ما ولي از زماني كه ما دوم دبيرستان بوديم و شازده پسر اينا اومد پيش من كه باهاش رياضي 4بخونم كه بعد دوبار افتادن ديگه نيافته و بعد سه روز رياضي خوندن!شازده نمرش شد 1.5 و مامان جونش فرمودن تقصير من بوده چون خودم اگه تو فرمول تانژانت يه منفيو مثبتو قاطي نكرده بودم 20شده بودم و پسر جانش 1.5.درنتيجه من اغفالش كردم.اين شد كه روابط به سردي گراييد و الان سالهاست نيامده ان پيش ما بمانند،حالا آفتاب از غرب طلوع بنموده و قرار است عيد پيش ما باشند.فقط يه دونه ديگه پسر خاله مي مونه كه اونم بياد ديگه جمع غضنفرها تكميله!...زيبايي زندگي وقتي تكميل شد كه مامان اينا و خاله اينا اين دو روز ناهار و شام ،انواع مراسم مكه خوري و عروسي و نوعيد و اينا دعوتن.فاصله صبح تا ظهر و ظهر تا شبم كه مي خوان برن ديدار فاميل و سادات و اينا...فليكا مي ماند و پسر خاله هاي كور و كچل! لبخند بزنيد بر زندگي!.درس و مشق كيلو چنده؟اعصاب سيري چند؟!
به يك عدد پوست كرگردن نيازمنديم،بسيار فوري...
- اينا رو ولش كن حدس بزنين من اين هفته چقدر تي وي ديدم؟يك ساعت دوشنبه و يك ساعت چهارشنبه ساعت شني!عارضم كه اين هفته همين دوساعتم نمي بينم!22ساعت كجا،2ساعت كجا؟ تشويق كنين...
- پست قبلم كه شما خودتونو اذيت نكنين،ته مانده هاي 30 آبان بود،اميدوارم ديگه چيزي تهش نمونده باشه.من واقعيت آدما رو خيلي بيشتر دوست دارم حتي اگه به مزاقم خوش نباشه،برا اين ناراحت نيستم،اين موضوع ماههاست كه حل شده، ناراحتم چون خودخواهم،چون نميتونم شكستن حرمتمو تحمل كنم...گريمم مال همون ساعت اول بود،الان ديگه نه.خيالتون تخت...زمان مي خوام كه خوب شم...شما خودتونو ناراحت نكنين...بيشتر از اينشم سرم مي اومد حقم بود ولي خدا هميشه جاي شكرو مي ذاره...ممنونم ازتون...
- از اونجا كه نمي دونم فردا مي تونم بيام يا نه از همين الان عيد غديرو بهتون تبريك مي گم.من اين يه دونه عيدو خيلي دوست دارم.راسي راسي عيده...بعدشم كه اميرخان تولد قمريت حداقل شيريني بده.!
- چشممون روشن بانو ريواس برگشتن.
- برم از زندگي لذت ببرم،خوش بگذره به شما هاهم...
مي خندم بر حماقتم،راه بهتري بلد نيستم...مي خندم به خودم كه حتي از خاطره ها هم فرار مي كنم به بهانه واقعي بودن زندگي،ولي نمي دانم كه ياد گرفته ام دروغ بگويم حتي به خودم!نمي خواهم بگويم كه مي دانم ته آن همه خاطره تنها چيزي كه براي من ارمغان است بيزاري است ،ولي الان يك ماهي مي شود كه با خاطره هايت بازي مي كنم و تو را از بين همه آنها بيرون مي كشم،روزي محاكمه ات خواهم كرد،به جرم اينكه دلسوزي ام را كه ديدي گفتي نمي خواهم دلت بسوزد،من سرمست شعور تو شدم و تو به جاي دل خودم را سوزاندي.مرا در آتشي انداختي كه خاكسترش هنوز دامانم را مي سوزاند....اين روزها از اينكه به حرفهايت گوش نمي دهم ناراحت نمي شوم،از اينكه نديد مي گيرمت، از اينكه نگرانت نمي شوم و دلم براي سفرهاي گاه و بيگاهت شور نمي افتد ناراحت نمي شوم و روز به روز بيشتر خوشحال مي شوم از تصميمي كه 7 خرداد گرفتم همين امروز فردا مي شه 7 ماه.خوشحالم كه ديگر در دلم جاي روز اول را نداري.خوشحالم كه خاطراتت برايم بت و مقدس نشد و توانستم به درونشان روم و تو را بيابم و از رويايم جدايت كنم...از همان شب كه پاي پنجره گريه كردم تو را هم از قلبم شستم ،دير فهميدم ...تنها حسي كه توي اين 7ماه برام مونده بود احترام بود كه اونم به مرحمت حركت امروزت نابود شد،به همون سادگي كه ساخته شده بود...مي دانستي كه تحملم زياده،هر چيزي را تحمل مي كنم ولي نمي دونستي شكستن حرمتم جريمش شكستن خودته.اين يه قلم را نمي توانم چشم بپوشم...بار سوم است كه اشكم از دست تو سرازي مي شود،7 خرداد شايد از دست خودم بود و به خاطر تو.30 آبان هم از دست تو گريستم ولي باز هم دلم برايت سوخت،تو گناهي نداشتي، ولي اين بار اگر جاي خدا بودم همين الان مي انداختمت تو جهنم!گند زدم به زندگيم ،به خودم و به تو.
الان داغم و خيلي از چيزاييو كه مي نويسم فردا شايد پشيمون شم،دارم تند مي رم ولي دوستت ندارم مگه زوره؟بابت همه علاقه اون دو ماه هم غلط كردم...صد بار تاوانشو دادم.بسه ديگه،ديگه توان ندارم،خسته ام كردي،بيزارم كردي از كوچه ياس بنفشا،نمي دونم اين بار كه برم اونجا چه حسي خواهم داشت...
اين حق طبيعي آدماست كه به سكوت و حريم شخصيشون احترام بذارم،گاهي آدما نياز دارن،تو خودشون و دنيا و سكوتشون باشن تا راهشونا بهتر ببينن،يا پيداش كنن.من حق ندارم فرصتا رو از كسي بگيرم،به دليل خودخواهي خودم كه از سكوت مي ترسم، نگران شدنم مشكل خودمه،نه هيچ كس ديگه،حس اعتمادمو نبايد از دست بدم.من به احياي قدرت و توان دوباره ام به شدت نياز دارم...چيزي به ته جاده نمونده،شايد كمتر از 120روز ....
- نه شما باشين اگه خالتون براتون يه گلدون نرگس شيرازي بياره،دلتون مي آد نياين آپ كنين؟!خوب همين ديگه منم الان اومدم كه بگم،خال جونم يه گلدون نرگس شيرازي اصل! برام آورده،البته تازه سر پيازاش در اومده ولي خوب تا يه ماه ديگه گل مي ده،بعدشم ارديبهشت مي كارمشون تو باغچه و سال ديگه اين موقع من يه عالمه نرگس دارم برا خودم!!!!!كلي الان خوش خوشانم.
- الان شب يلداست هنوز؟خسته شدم بابا بسه ديگه.به دليل آمدن خال خانوم جان اينا از خانه عزيز جون افتادم!و دلمان را با يك تماس خوش كرديم!و در كنار اين يكي مامان بزرگه يلدايمان را سپري كرديم!.
- صبحم كه جاتون خالي با بابا رفتيم بهشت زهرا و تپه نوردي و سرما و يخ زدندگي و سر درد و اينا.
- من مي گم هر كاري مي خوام بكنم به شما بگم!اين هفته 8 ساعت فقط تي وي ديدم!!!!ساعت شني و يه كي دو قسمت چارخونه و دعاي عرفه پنجشنبه عصر! همين.تشويقم كنين
- عوضش از چهار شنبه نشستم يه دونه شال گردن بافتم.الان كلي مي دوستمش...اينم يادگاري پاييز برا ما...
- 40 روز مانده به كنكور چه توقعي از من دارين؟بشينم اينجا وبلاگ بنويسم؟پاشين برين برام دعا كنين ،نمي خواد اينجا رو بخونين.وارد شمارش معكوس مي شويم.ووييييييي