
به كيانا: تو يه فيلم اسم يه اسب وجشي بود كه صاحبش مي خواست آرومش كنه،تو همون فيلمه گفت كه فليكا يعني دختر جوان در زبان فرانسه.
هوس كردم يه خورده غر غر كنم،اين غر زدن من اعتقاد دارم خيلي خاصيت داره.خسته شدم،دلم مي خواد برم خيابون از يه نقطه شروع كنم ،راه برم،بزنم تو كوچه پس كوچه ها گم بشم،دوباره پيدا بشم و كلي ذوق كنم.دلم برف بازي مي خواد،دلم جيغ مي خواد،از اين جيغاي بنفش خوشحال،كاش مي شد تو خونه جيغ بزنم،دلم برا دوستام تنگ شده،دلم مريمو مي خواد ولي حوصلشو ندارم،س ميرا هم كه فقط حرص مي ده،همش هواسش پيش اون پسره عوضيه،اصلا" يه يادي از من نمي گيره،حتي زنگ نزد ببينه چرا صبح عاشورا سر قرارمون نبودم؟انصافا" دلم گرفت.رفقاي دانشگاه هم كه همه قيافشون عين كنكور مي مونه،همون بهتر كه سكوت كنم.سميه هم حوصله آيه ياءس خوندنشو ندارم،يعني ديگه از اين انرژي ها ندارم كه بخوام چيزيو صد بار بگم و طرف نشنوه.من دلم دوست مي خواد،يه دوست جون جوني و ماه و خوب و خانوم و ناز عين خودم!خيلي بده ،تنهام،دلم مي خواد با مه سا راه بيافتم بريم همه مغازه ها رو زير و رو كنيم و آخرشم هيچي نخريم،بريم فالوده بخوريم،من حالم از بوي آبليموش بهم بخوره و به خاطر مه سا بخورم،دلم مي خواد بريم حاج احمد بستني قيفي بخوريم و نفس بكشيم كه از دست اون استاده راحت شديم،دلم مي خواد ساعت 2 بعد ازظهر عوض خوردن ناهار بريم هويج بستني بخوريم، دلم مي خواد بهش زنگ بزنم يه ساعت و نيم بشينه پشت سر رفقا غيبت كنه و از اين و اون بگه و من فقط گوش كنم،تو دلم بهش بگم چرا اينقدر خاله زنكي؟به من چه كه فلاني چرا 100تا ديگه واحد داره و رفته كنكور شركت كرده؟؟؟؟،دلم ميخواد بهم بگه چه عجب،ياد من كردي.دلم مي خواد زنگ بزنم هاني بهش بگم كه بخشيدمش ،دلم برا همه حرصايي كه از دستشون مي خوردم تنگ شده،برا بحثهاي سوده و مه سا ،گير كردن من اون وسط.برا اينكه م.ص بهم بخنده بگه تو چرا اين قدر رفقات با هم متضادن كه دو دقيقه نمي توني بذاريشون پيش هم؟
چرا هميشه تو انتخاب دوستام اشتباه كردم؟چرا با هر كس كه رسيد سر راهم دوست شدم؟چرا برا همه رفاقت كردم و چيزي نديدم؟نه اين بي انصافيه،خودم نتونستم بخوام از كسي كه برام رفيق باشه،يار باشه...همش مي خواستم مورد به به و چه چهشون باشم،از اينكه يه چيزي بگم و تصورشون عوض شه،ترسيدم...
چرا الان اين همه تنهام،چرا نمي تونم به هيچ كدومشون اعتماد كنم؟چرا نمي تونم حرف دلمو به كسي بزنم؟؟دلم گريه مي خواد ولي طبق معمول ابزار لازم رو ندارم.اصل اول مورد نياز برا گريه كردنو ندارم.
اصلا" مي دوني چيه؟صبح داشتم خوابشو مي ديدم كه ساعت زنگ زد و بيدارم كرد،خوابم نصفه موند.دلم سوخت،خواب اين مدلي تا حالا نديده بودم،ذوق داشتم،كاش بقيشو مي شد ديد.
دلم تنگه،خيلي،برا خيلي از آدما،برا خيلي از چيزا...
ديگه تو روياهامم امنيت ندارم،آخه خدا سرك مي كشي تو همه ذهن و روياي من ،حداقل صداشو در نيار،بذار دلم خوش باشه كه جز خودم هيچكي خبري از اين چيزا نداره،نه اينكه ورداري درست همون چيزي كه همه روياي منه،همه دل خوشيم وقتي از اين دنيا مي كنم،ور داري بياريش بيرون،كه چي؟بگي خداي مهربون مني و حتي اون چيزايي كه انتظارشو ندارم بهم مي دي؟ولي قربونت برم ،شما مهربوني ،با مرامي خداي مني،اون چيزاييو كه مي خوام بهم بده،خيرمو تو همونا بذار،تو كه اومدي اون تو،نديدي هيچ وقت آرزو نكردم كه واقعيت بشه؟نديدي همه زيباييش برام به اين بود كه غير قابل دسترس بود،اينكه كلهم همچين خطي تو زندگيم حاضر نبودم برم.با همه شيرينيش...حالا من چي كار كنم؟نمي تونم واقعي برخورد كنم،يه رويايي كه خودمم نمي دونم چند ساله دلم باهاش خوشه،تلپ انداختيش وسط اين همه واقعيت تلخ؟خوب من اگه بخوام عين همون خواب و خيالا برخورد كنم كه قربونت برم همين امروز فردا بايد آغوشت رو برام باز كني و من برم زير يه خروار خاك بخوابم تا شايد تو بغلم كردي!.شايدم باز بايد مشكوك بشم به اينكه حتما" حكمت داره،تو كه بد منو نمي خواي...دلم مي خواد خوشحال باشم ،دلم مي خواد شكرگزارت باشم ،دلم مي خواد حالا كه اوني كه تو مي خواي عين روياهاي منه،بيام پيشت و يه عالمه دعا و آرزو رو ازت بخوام،ولي نمي تونم،مي ترسم خدا،حتي از اينكه يه ثانيه بعدمو تو ذهنم تصور كنم واهمه دارم،موندم يه موقع ها كه فكراي قتل و مردن و دزدي و اين چيزا تو ذهنم بوده،اگه اونا رم بخواي عملي كني من كه بيچاره مي شم!خدا جوني غلط كردم ،دستم به دامنت،كوتاه بيا يه جاهايي خوب؟تو كه مي دوني من تو اين عقلم چرت و پرت زياد مي آد و مي ره،ور نداري اونا رم نصيبم كني يه وقت؟
چرت و پرت مي گم بازم،مگه مي شه ناراحت باشم؟فقط خيلي مبهوتم،هنوز تو شوكم،بعد گذشت چند ماه هنوز نمي تونم باور كنم كه اين قدر ساده غير ممكن،ممكن مي شه...
خدا خيلي خوشحالم،از اين كه مي دونم صدامو حتي وقتي خفه است و در نمي آد مي شنوي.از اينكه اين همه بهم توجه داري كه حتي تو روياهمم مي گردي چيزي كه به دردم بخوره رو واقعي مي كني و بهم مي دي.الحق كه خدايي برازنده خودته...خيلي حس خوبيه كه مي دونم يكي هميشه داره منو نگاه مي كنه و منتظره تا من صداش كنم،دستشو برام دراز كنه.
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و غوغاست.
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند
فغان سينه حافظ هنوز پر ز صداست.
1 بهمن 83 پنجشنبه بود.زيبا بود،روز عقد رويا بود،روز روشن شدن تكليف خودم بود...
آخرين چهارشنبه قبل 1بهمن 84 من بودم و نرگساي باغبوني كه سر بوستان هفتم پاسداران يه گلخونه يا شايد گل فروشي چوبي داشت.شايدم بوستان نهم بود،يادم نيست.من بودم و امامزاده صالح.من بودم و يه دنيا...
هر كدومتون گذرتون بهش افتاد منو فراموش نكنين،بهش بگين ممنونم ازش...