من حاضرم 5تا آمپول بزنم ولي فردا نرم امتحان بدم.
مي ترسم،از امتحان فردا،از بعدش،از نتيجش.
همش تو ذهنمه كه يعني چي مي شه؟چي مي شه؟.هيچ جايي برا استرس و نگراني نيست ها.مي دونم كجاي كارم و رتبم چه خواهد شد! ولي باز مسترسم.نمي شه منطق داشت ،خوب چي كار كنم.مي ترسمم
ساعت 3 تا 7 عصر فردا دعايم كنيد زياد.
داداش مهدي بدقول ،وعده سر خرمن بده،دلم نمي آد چيزي بهت بگم،ايضا" بانو ريواس محترم تولدتان گرامي.آرزوي سالي خوب و نيك هديه من براي شما.موفق باشيد.
در راستاي پست قبل اول از همه دوستاني كه فكر كردن من با اونا و حرفاشون مشكل دارم معذرت مي خوام ،نه عزيزان من،اين جوريا نيست،اينكه آدما و تفكراتشون و برداشتاشون با هم فرق داره رو من خوب مي دونم و تو اين دنيايي كه من هيچ اطلاع و تسلطي روي فكر خوانندم ندارم،همچين توقعي از شما ندارم كه هم رنگ ذهن من باشين.من از شما نه رنجيدم نه قهر كردم ،نه پشيمون شدم از دوستيهاتون.چرا به خودتون بدبينين؟
اون حسي كه داشتم،حل شد،بزرگ بود ولي بي ارزش ؛با اين حال تجربه گرانبهايي برام داشت،تلنگر آخر بود قبل پريدن لبه گلدان.تونستم هجيش كنم و تفكيك پذيري را توش جا بدم.وقتي يه مساله رو نمي شه حل كرد يا اول راهشو بلد نيستي مي شه از هر جاش كه بلدي شروع كني و يه خورده بري جلو ،بعد برگردي عقب عقب بري تا به خط اول راه حل برسي.الانم دارم عقب عقب مي رم!.برا همين اينجام.
بزرگترين درس اين روزام اين بود كه ياد بگيرم احساساتمو تو ذهنم مز مزه كنم،خيلي هم خوب نيست هر چي تو دلمه بريزم رو دايره،مخصوصا" حسهاي زودگذر كه مي دونم فقط يه حسه و مي گذره ولي اثرش مي تونه موندگار بشه!
يه كار بدم كردم،هيچ وقت تو عصبانيت درباره چيزي نه حرف مي زدم ،نه نظر مي دادم،اين بار پشت سر فليكاي خودم!غيبت كردم...يه خورده زيادي بزرگش كرده بودم.ولي يه چيزايي واقعا" هست يكيش اين كه واقعيت زندگي رو ازش دور شدم و دلبسته يه چيزايي شدم كه جز سراب نيست و همه تقصيرشم گردن فليكاست،ولي برا حلش راه بهتري پيدا كردم.ذره بينمم مي خوام بذارم كنار،درسته خيلي ريز بين مي تونم باشم باهاش،ولي خاصيت ذره بين بزرگنماييه.
5روز برا مني كه هر روز مي نويسم يه مدت خيلي طولانيه ديگه مگه نه؟دونقطه دي.
با اين حسها نمي تونم ادامه بدم،اينجا جايي نيست كه من بتونم لبخند بزنم و تو دلم يه خبر ديگه اي باشه.اينجا به حرمت يه عزيز خيلي برام عزيزه،يادگاري بهترين خاطره عمرمه.دست كم اينجا راحت حرفهامو با آقا گله مي گفتم ،چه نقشه ها داشتم،چه حرفها داشتم برا شب كنكور،چه كارا برا بعد كنكور،چه چيزايي قرار بود يه روز بهتون بگم.چه روزايي كه خستگيم با فكر اينكه شب مي شه و مي آم اينجا يادم مي رفت...باور نمي كنم ،به روزي رسيدم كه ديگه دوست ندارم ادامه بدم
اگه يه روز اين حسها حل شد و شدم عين سابق،برمي گردم...
دناتا نباز،الان وقت ترس نيست عزيزم،نذار تلاشت حالا كه بايد نتيجه بده،نابود شه.
امروز ششمين سال تك عمه اي بود كه در زندگي داشتم!هر چند بازم هيچ كس يادش نبود!پيش عزيز جونم رفتم،بهم گفت كه دعا مي كنم برات،منم بهش قول دادم هفته اي يه شب برم خونش!!!عزيز جون كه دعا كنه ديگه من مي تونم به شريف اميدوار باشم!(رو كه ندارم)... پس فردا پشيمون مي شيم از اين همه بهانه و كار كه برا تنها گذاشتن پيرزن داريم!
بعدشم ساعت 12 اومديم خونه و من با ديدن اتاقم به همون خط اول پستم رسيدم و تازه مامان برام شير گرم كرد كه بخورم از گرسنگي نميرم،منم تو اون فاصله اومدم نت،يه سري وبلاگ باز كردم كه بخونم ،طبق معمول نشد،بعدش خوابيدم و اميدوارم يه روز به زودي وبلاگاتونا كه سيو مي كنم اين روزا فقط، بشينم بخونم.بعدشم سرمو گذاشتم رو بالش چشمامو بستم ،باز كردم ديدم 6 صبحه!
آقا دندونپزشكه گير داده بود به دندوناي غقلم مي گفت بذار اينا رو برات بكشم،منم گفتم دكتر من شب مهموني مي خوام برم ،نكني يه وقت اين كارو؟بعد ازم قول گرفت حتما" بعدا" برم برام بكشتشون!از اون ورم وسط كارش يهو دندون عقل بالايي منو كشف كرده كه دوقلوهه دندونه،باز گير داد كه بذار بكشمش!بعدش مي گه تا حالا لپتو زخم نكرده؟من مونده بودم يعني چي؟يكي نيست بهش بگه تو اينا رو درست كن،بعد انبردستتو بردار دندوناي منو بكن!.
زمانو ديدين چه جوري رفته رو دور تند ،دوباره؟منم حس مي كنم همش دارم مي دووم.از اون ور 13 روز مونده احتمالا" تا كنكور!تو فكر نوشتن يه وصيت نامه ام برا شب قبل كنكور،مي گم حالا بهتون ...اندكي صبر سحر نزديك است!.خيلي شد نه؟يه عالمه ديگه حرفم داشتم ولي ديگه وقت ندارم. باي باي....
به كيانا: تو يه فيلم اسم يه اسب وجشي بود كه صاحبش مي خواست آرومش كنه،تو همون فيلمه گفت كه فليكا يعني دختر جوان در زبان فرانسه.
امروز ،روز بزرگي بود برام،ساعت 12 تا 2 ظهرش خيلي بيشتر.خوشحالم كه كنار تو يكي حداقل 10تا شخصيت ندارم و نمي تونم فيلم بازي كنم،همه چيو زود لو مي دم،زود مي گم،حتي نمي تونم فكر كنم بايد خودمو كنترل كنم و ناراحتيمو به روي خودم نيارم يا بهت نشون ندم كه چه قدر از بودنت،از حس كردنت و از حضورت خوشحالم...يه فليكاي پوست كنده مي بيني.برا همينه كه دلم پي دلت داره مي آد...لحظه هايي كه من مي تونم اوني كه هستم باشم و بازي نكنم،سر كسي كلاه نذارم،با كسي تعارف نكنم،لحظه هاي ناب زندگيمه.امروز انتهاي يك ويژگي ات را لمس كردم و خيالم از بابت مهمترين مساله راحت شد،امروز چند قدم جلوتر آمدم ولي يكي از قدمهايم بزرگتر از بقيه بود،يكي از ترديدهايم خط خورد.ممنونم.
وسط درد ناحيه نيمكره جنوب غربي مغز و قسمت وسط كف پاي چپ و اينا ،يه ع ارف ه بازي هم داشتيم،بعد من نمي شد كه ع ارف ي رو بغل كنم،اين شيطونم كه مي دونه چه قدر دوست دارم بغلش كنم،اومد بياد تو بغلم گفتم نه خوشگلم كمرم درد مي كنه،تو هم سنگيني،رفته خواهر كوچيكشو آورده،مي گه خوب بيا اينو بغل كن،اين جوري شد كه من با ه وري ا هم دوست شدم،اين يكي دو ساله و دو سه ماهشه،من تا حالا دست بهش نزده بودم،طرفشم نمي رفتم هيچ وقت،بعد از پريشب با هم دوست شديم،ع ارف ي خودش اسم منو با يه ذوق و شوقي مي نوشت،بعد به ه وري ا مي گفت اسم منو صدا كنه،اونم مي گفت: ا(با فتحه)اي آ(اايآ).منم ذوق مرگ شدم،يه عروسك داشتم مال ع ارف ي بود،يه دونه عروسك خوشگل ترم داشتم كه هيچ وقت به ع ارف ي نداده بودمش،پريشب آوردمش اين يكي فسقليه باهاش بازي كرد،بعد دوستيمون با هم بيشتر شد.بعد داشتيم نقاشي مي كشيديم،به من مي گه اوا(با كسره) بكش منم براش جوجه كشيدم،بعد اشاره كرده كه دوتا بكش منم كشيدم،بعد پاك كن برداشته پاكشون مي كنه،دوباره مي گه بكش،كشيدم دوباره پاك كرد و دوباره گفت بكش،آخر سر بهش گفتم نيم وجبي منو گرفتي ديگه نمي كشم برات،اونم بي خيال شد...از پريشب تا حالا هنوز اين ساختمون بازيا و اسباب بازيا از كف اتاق من جمع نشده! يكي بياد برام جمعشون كنه،يه پا مهدكودكه نه اتاق يه خانوم 23 ساله محترم!
عمو يادم داد چه جوري از رو عكس خودم ،خودما بكشم و منت اين نقاشا رو نكشم از من پرتره بكشن!بعد كنكور امتحان مي كنم ،نتيجشو اعلام مي كنم .
فليكا خانوم ديروز بد جور عصباني شد،از اين دختراي بي شعوري كه چشمشونا مي بندن و جيغ مي زنن فقط(روم سياه)!بعد يهو همچين دلش تنگ شد،انگار 120ساله كه يارشو نديده،با دونه دونه حرفهاي يه آقاي طفلكي و بي گناه اين دخترك دل تنگ تر مي شد،كلهم يادش رفت برا چي عصباني شده ،آخر سرم طاقت نيارد يه چيزاييو لو داد.بعد كه آقا گله آروم شد و خنديد،دل فليكا هم يهو باز شد،انگار همين 30 ثانيه پيش از تو بغل آقاهه اومده بيرون!حسش خيلي نزديك و واقعي بود،يا من يه توهم زيادي زده بودم،ولي خواب آروم شبم بابت همون حسها بود...
فردا روز زيبايي است،مي دانم روزي كه دستانت از آن من شود،تمام اين دلخوري ها را از دلت مي زدايم.
اين روزا حسهاي تازه اي را دارم تجربه مي كنم كه برام 80درصدشون گنگه و نمي تونم هضمشون كنم،نمونش دل تنگي امروزم و حس تنگي قفسه سينه و خفگي و در اومدن اشكم.هنوزم موندم چه جوريه كه يهو اين همه دل نازك شدم و رو يه جمله اين همه بي منطق!.من خودم زياد مي گم "بميرم برات،مي ميرم..." به آدماي دور و برم،زيادم اين جمله رو مي شنوم و خوب مي دونم فقط بيان عمق احساس يه آدمه،ولي وقتي از زبون اون مي شنوم،محاله اشكم در نياد،حتي دو سه قطره.مي دونم منظور چيه ها،ولي دله ديگه مي ريزه بهم و قاطي مي كنه.بدجور دارم حساس مي شم،من از اين اخلاقا نداشتم،الانم نمي تونم با همچين اخلاقايي كنار بيام،چي كار كنم؟
حس مي كنم اين وسط منطقم داره رنگ مي بازه و دلم حسابي برا خودش داره جولان مي ده،هر كاري مي خواد مي كنه،هر حرفي مي خواد ميزنه، داره وابسته مي شه...مي ترسم از اينكه منطقم از دستم بره...
*بر سر آنم كه گر زدست برآيد دست به كاري زنم كه غصه سر آيد.
شب نشسته بوديم اندر خانه،پدر جان خبر آوردن كه امروز يك عدد بانك زده شده،منم كه هيجان دزدي و اينا به صورت يه ژن غير فعال تو خونمه!پريدم كه چي بود و چي شد،آخر سر حالم بهم خورد از اين دزداي بي عرضه،بابا 100بار گفتم عرضه ندارين ،دزدي نرين،لگد مال مي كنين اين شغل را كه چي؟اين دزداي بي عرضه ما هم فقط 40ميليون پول تونستن بدزدن!تازه يه دونه سرباز هم كشتن اين وسط،بابا لااقل يه قدري مي دزديدين پول خون بنده خدا در آد!بعدشم كه خاك تو سرشون كه بلد نيستن مثل آدم دزدي كنن،زنو بچه مردمو چرا بي سرپرست كردن آخه؟اين جوري منم نمي تونم هيجان انگيزناك باشم...برادر جان اواسط اين تعريفات تشريف آوردن و فرمودن كه همسايه عمو اينا هم تو بانك بوده اون موقع،بعد از صبح تا حالا همون جاست،نذاشتن هيچ كي بياد بيرون،همه رو نگه داشتن...خاك تو سر هر چي دزد بي عرضه است.
اين ماجرا مال عصر يكشنبه بود!
عصري ما از خواب بيدار شديم ،ديديم هيچ كس خانه نيست،منو خواب كردن ،باز پا شدن خودشون رفتن گل و گشت!منم استفاده نمودم و پا شدم تو خونه راه افتادم،مامان كه باشه تا پام از اتاق مي آد بيرون چپ چپ نگام مي كنه،داشتم برا خودم خوش مي گذروندم و جون مي كندم حريف اين مسيجاي گير كرده بشم و خمار چاي نيز بوديم،از آن طرف هم پاي تلفن با عزيز جونمان گپ مي زديم...بعدش آمديم سراغ تي وي كه اعلام كرد امروز اون قاتلهايي كه سال 81 ،9 تا خانوما كشته بودن،اعدام شدن.جاتون خالي بود منو ببينين،عين بيد يه لحظه لرزيدم و ترسيدم،تنها هم بودم تو خونه،،حس مي كردم يكي الان تو خونه مي آد منو مي كشه!،برقا هم خاموش بود،مي ترسيدم برم كليد برقو بزنم ببينم برقه روشن نمي شه،حالا تي وي روشن بودا ولي من فكر مي كردم برق نيست...5 سال پيش از آذر ماه شروع شد،يه سري صبحهاي جمعه يه جنازه زن تو يه مقبره كه با خونه ما 10دقيقه فاصله داره،يافت مي شد،پليسم موفق نمي شد بگيرتشون،هر فتنه اي مي زد اينا زرنگ تر بودن،پدر همه مردم در اومد،همه مي ترسيدن،شب كه سهله تو روزم ما جرات بيرون رفتن نداشتيم!فضا كم بسته بود،اين اتفاقم كه ديگه هيچ،نفس كشيدن ممنوع!اي قدر ترسناك بود كه آدماي بي خيال و دل شير داري! چون منم عين سگ مي ترسيديم،من هنوزم كه هنوزه جرات ندارم پامو بذارم تو اون مقبرهه،حالا فكر كنين سال بعدش كه پدر بزرگ من فوت شد،درست روبروي اين مقبرهه خاكش كردن!اين ماجراها تا شهريور 82 طول كشيد كه خبر آوردن اين عوضي ها رو گرفتنو اخبار پي اون كه چه بوده و چي مي شده و اينا و ...كم كم خوب ما فراموش كرديم و ترسمان رخت بربست و كما في سابق شب و نصفه شب تردد بنموديم در خيابانو زندگي امان عادي شد،تا امروز كه دوباره همه اون ترسا يهو ريخت تو جونم.بيشتر از ترسم ،فشاري بود كه اون مدت تحمل كرديم.چرا رسيدگي به يه پرونده بايد 5 سال طول بكشه؟...ايناش يه طرف،شب نشسته بودم فكر مي كردم اينايي كه اعدام ميشن و حقشونم هست،بيچاره مادرشون،اونم راضيه بچشو بكشن؟ناراحت كه هست هر چي باشه،پسر دسته گلش خلف از آب در نيومده،ولي هر چي باشه،بچشه...چي كار مي كنه يعني؟؟
اين ماجراي عصر دوشنبه بود.
دوروز داشتم ريزه ريزه و خط به خط تو هر فرصتي كه گير مي آوردم اين متن بالاييو مي نوشتم،بعد ديشب،يه لحظه كاميو ول كردم رفتم،اومدم ديدم پدر جان اومده خاموشش كرده!همه نوشته منم دود شد،رفت هوا،خيلي بيشتر از اين بود،دوباره از ديشب نشستم ريز ريز و خورد خورد دارم مي نويسمش!ديگه بقيشو يادم نمي آد...
اگه هوا سرد نشده بود ،من فردا بايد مي رفتم سر جلسه كنكور!!فكرشم تنمو مي لرزونه...چه خوبه 20روز ديگه وقت دارم
هوس كردم يه خورده غر غر كنم،اين غر زدن من اعتقاد دارم خيلي خاصيت داره.خسته شدم،دلم مي خواد برم خيابون از يه نقطه شروع كنم ،راه برم،بزنم تو كوچه پس كوچه ها گم بشم،دوباره پيدا بشم و كلي ذوق كنم.دلم برف بازي مي خواد،دلم جيغ مي خواد،از اين جيغاي بنفش خوشحال،كاش مي شد تو خونه جيغ بزنم،دلم برا دوستام تنگ شده،دلم مريمو مي خواد ولي حوصلشو ندارم،س ميرا هم كه فقط حرص مي ده،همش هواسش پيش اون پسره عوضيه،اصلا" يه يادي از من نمي گيره،حتي زنگ نزد ببينه چرا صبح عاشورا سر قرارمون نبودم؟انصافا" دلم گرفت.رفقاي دانشگاه هم كه همه قيافشون عين كنكور مي مونه،همون بهتر كه سكوت كنم.سميه هم حوصله آيه ياءس خوندنشو ندارم،يعني ديگه از اين انرژي ها ندارم كه بخوام چيزيو صد بار بگم و طرف نشنوه.من دلم دوست مي خواد،يه دوست جون جوني و ماه و خوب و خانوم و ناز عين خودم!خيلي بده ،تنهام،دلم مي خواد با مه سا راه بيافتم بريم همه مغازه ها رو زير و رو كنيم و آخرشم هيچي نخريم،بريم فالوده بخوريم،من حالم از بوي آبليموش بهم بخوره و به خاطر مه سا بخورم،دلم مي خواد بريم حاج احمد بستني قيفي بخوريم و نفس بكشيم كه از دست اون استاده راحت شديم،دلم مي خواد ساعت 2 بعد ازظهر عوض خوردن ناهار بريم هويج بستني بخوريم، دلم مي خواد بهش زنگ بزنم يه ساعت و نيم بشينه پشت سر رفقا غيبت كنه و از اين و اون بگه و من فقط گوش كنم،تو دلم بهش بگم چرا اينقدر خاله زنكي؟به من چه كه فلاني چرا 100تا ديگه واحد داره و رفته كنكور شركت كرده؟؟؟؟،دلم ميخواد بهم بگه چه عجب،ياد من كردي.دلم مي خواد زنگ بزنم هاني بهش بگم كه بخشيدمش ،دلم برا همه حرصايي كه از دستشون مي خوردم تنگ شده،برا بحثهاي سوده و مه سا ،گير كردن من اون وسط.برا اينكه م.ص بهم بخنده بگه تو چرا اين قدر رفقات با هم متضادن كه دو دقيقه نمي توني بذاريشون پيش هم؟
چرا هميشه تو انتخاب دوستام اشتباه كردم؟چرا با هر كس كه رسيد سر راهم دوست شدم؟چرا برا همه رفاقت كردم و چيزي نديدم؟نه اين بي انصافيه،خودم نتونستم بخوام از كسي كه برام رفيق باشه،يار باشه...همش مي خواستم مورد به به و چه چهشون باشم،از اينكه يه چيزي بگم و تصورشون عوض شه،ترسيدم...
چرا الان اين همه تنهام،چرا نمي تونم به هيچ كدومشون اعتماد كنم؟چرا نمي تونم حرف دلمو به كسي بزنم؟؟دلم گريه مي خواد ولي طبق معمول ابزار لازم رو ندارم.اصل اول مورد نياز برا گريه كردنو ندارم.
اصلا" مي دوني چيه؟صبح داشتم خوابشو مي ديدم كه ساعت زنگ زد و بيدارم كرد،خوابم نصفه موند.دلم سوخت،خواب اين مدلي تا حالا نديده بودم،ذوق داشتم،كاش بقيشو مي شد ديد.
دلم تنگه،خيلي،برا خيلي از آدما،برا خيلي از چيزا...
ديگه تو روياهامم امنيت ندارم،آخه خدا سرك مي كشي تو همه ذهن و روياي من ،حداقل صداشو در نيار،بذار دلم خوش باشه كه جز خودم هيچكي خبري از اين چيزا نداره،نه اينكه ورداري درست همون چيزي كه همه روياي منه،همه دل خوشيم وقتي از اين دنيا مي كنم،ور داري بياريش بيرون،كه چي؟بگي خداي مهربون مني و حتي اون چيزايي كه انتظارشو ندارم بهم مي دي؟ولي قربونت برم ،شما مهربوني ،با مرامي خداي مني،اون چيزاييو كه مي خوام بهم بده،خيرمو تو همونا بذار،تو كه اومدي اون تو،نديدي هيچ وقت آرزو نكردم كه واقعيت بشه؟نديدي همه زيباييش برام به اين بود كه غير قابل دسترس بود،اينكه كلهم همچين خطي تو زندگيم حاضر نبودم برم.با همه شيرينيش...حالا من چي كار كنم؟نمي تونم واقعي برخورد كنم،يه رويايي كه خودمم نمي دونم چند ساله دلم باهاش خوشه،تلپ انداختيش وسط اين همه واقعيت تلخ؟خوب من اگه بخوام عين همون خواب و خيالا برخورد كنم كه قربونت برم همين امروز فردا بايد آغوشت رو برام باز كني و من برم زير يه خروار خاك بخوابم تا شايد تو بغلم كردي!.شايدم باز بايد مشكوك بشم به اينكه حتما" حكمت داره،تو كه بد منو نمي خواي...دلم مي خواد خوشحال باشم ،دلم مي خواد شكرگزارت باشم ،دلم مي خواد حالا كه اوني كه تو مي خواي عين روياهاي منه،بيام پيشت و يه عالمه دعا و آرزو رو ازت بخوام،ولي نمي تونم،مي ترسم خدا،حتي از اينكه يه ثانيه بعدمو تو ذهنم تصور كنم واهمه دارم،موندم يه موقع ها كه فكراي قتل و مردن و دزدي و اين چيزا تو ذهنم بوده،اگه اونا رم بخواي عملي كني من كه بيچاره مي شم!خدا جوني غلط كردم ،دستم به دامنت،كوتاه بيا يه جاهايي خوب؟تو كه مي دوني من تو اين عقلم چرت و پرت زياد مي آد و مي ره،ور نداري اونا رم نصيبم كني يه وقت؟
چرت و پرت مي گم بازم،مگه مي شه ناراحت باشم؟فقط خيلي مبهوتم،هنوز تو شوكم،بعد گذشت چند ماه هنوز نمي تونم باور كنم كه اين قدر ساده غير ممكن،ممكن مي شه...
خدا خيلي خوشحالم،از اين كه مي دونم صدامو حتي وقتي خفه است و در نمي آد مي شنوي.از اينكه اين همه بهم توجه داري كه حتي تو روياهمم مي گردي چيزي كه به دردم بخوره رو واقعي مي كني و بهم مي دي.الحق كه خدايي برازنده خودته...خيلي حس خوبيه كه مي دونم يكي هميشه داره منو نگاه مي كنه و منتظره تا من صداش كنم،دستشو برام دراز كنه.
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و غوغاست.
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند
فغان سينه حافظ هنوز پر ز صداست.
1 بهمن 83 پنجشنبه بود.زيبا بود،روز عقد رويا بود،روز روشن شدن تكليف خودم بود...
آخرين چهارشنبه قبل 1بهمن 84 من بودم و نرگساي باغبوني كه سر بوستان هفتم پاسداران يه گلخونه يا شايد گل فروشي چوبي داشت.شايدم بوستان نهم بود،يادم نيست.من بودم و امامزاده صالح.من بودم و يه دنيا...
هر كدومتون گذرتون بهش افتاد منو فراموش نكنين،بهش بگين ممنونم ازش...
