تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا
سوت پایان
يا رب تو كليد صبح رو در چاه انداز...
من حاضرم 5تا آمپول بزنم ولي فردا نرم امتحان بدم.
مي ترسم،از امتحان فردا،از بعدش،از نتيجش.
همش تو ذهنمه كه يعني چي مي شه؟چي مي شه؟.هيچ جايي برا استرس و نگراني نيست ها.مي دونم كجاي كارم و رتبم چه خواهد شد! ولي باز مسترسم.نمي شه منطق داشت ،خوب چي كار كنم.مي ترسمم
ساعت 3 تا 7 عصر فردا دعايم كنيد زياد.
+ سه شنبه سی ام بهمن 1386 20:10 |
...
تموم شد،روزاي رفته رفت و خوشبختانه ديگه اين 5سال بر نمي گرده!
داداش مهدي بدقول ،وعده سر خرمن بده،دلم نمي آد چيزي بهت بگم،ايضا" بانو ريواس محترم تولدتان گرامي.آرزوي سالي خوب و نيك هديه من براي شما.موفق باشيد.
+ سه شنبه سی ام بهمن 1386 0:0 |
دو قدم تا کنکور
فكر كنم باطري ساعتها ضعيف شده،هر يه ساعت يه ثانيه مي رن جلو چرا؟دور آخره،روزاي آخر...آخرين روز فشرده مه فردا.سه شنبه صبح مي رم كارت مي گيرم و مسلما" سر راهم مي رم پارك و برا خودم نفس مي كشم.عصرشم مي خوابم،شبشم مي شينم وبلاگ خوندن،بعدشم مي خوابم ،چهارشنبه صبح برا خودم ساعت 11بيدار مي شم خيلي شيك،ساعت يه ربع به 2هم ميرم دانشگاه،ساعت 2مي رم مي شينم سر جلسه،هر چي ورد و دعا بلدم مي خونم تا 3،شروع مي كنم تست زدن و كيك خوردن تا ساعت 7!بعدش هم يا رفقا را مي پيچونم يا با رفقا باز مي رم پارك،يه نفس ديگه مي كشم.
+ دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 0:38 |
لبخند
 پشت در بسته نمي تونم وايسم ،اين خونه هاي قديمي هم كه 120تا در و پنجره دارن،به درد من مي خورن!يه در كه بسته بشه 119تا در و پنجره هست كه مي شه امتحانشون كرد.نشستن و تماشا كردن و فرار كردن تو خون من يكي نيست!مشكلو بايد حل كرد،وگرنه مي شه دوتا!+ اينكه قرار نيست با حل شدن مشكل منم حل شم كه!+ اينكه آدم مگه مي تونه از خودش جدا بشه و بره؟اگه نمي اومدم خفه مي شدم!!
در راستاي پست قبل اول از همه دوستاني كه فكر كردن من با اونا و حرفاشون مشكل دارم معذرت مي خوام ،نه عزيزان من،اين جوريا نيست،اينكه آدما و تفكراتشون و برداشتاشون با هم فرق داره رو من خوب مي دونم و تو اين دنيايي كه من هيچ اطلاع و تسلطي روي فكر خوانندم ندارم،همچين توقعي از شما ندارم كه هم رنگ ذهن من باشين.من از شما نه رنجيدم نه قهر كردم ،نه پشيمون شدم از دوستيهاتون.چرا به خودتون بدبينين؟
اون حسي كه داشتم،حل شد،بزرگ بود ولي بي ارزش ؛با اين حال تجربه گرانبهايي برام داشت،تلنگر آخر بود قبل پريدن لبه گلدان.تونستم هجيش كنم و تفكيك پذيري را توش جا بدم.وقتي يه مساله رو نمي شه حل كرد يا اول راهشو بلد نيستي مي شه از هر جاش كه بلدي شروع كني و يه خورده بري جلو ،بعد برگردي عقب عقب بري تا به خط اول راه حل برسي.الانم دارم عقب عقب مي رم!.برا همين اينجام.
بزرگترين درس اين روزام اين بود كه ياد بگيرم احساساتمو تو ذهنم مز مزه كنم،خيلي هم خوب نيست هر چي تو دلمه بريزم رو دايره،مخصوصا" حسهاي زودگذر كه مي دونم فقط يه حسه و مي گذره ولي اثرش مي تونه موندگار بشه!
يه كار بدم كردم،هيچ وقت تو عصبانيت درباره چيزي نه حرف مي زدم ،نه نظر مي دادم،اين بار پشت سر فليكاي خودم!غيبت كردم...يه خورده زيادي بزرگش كرده بودم.ولي يه چيزايي واقعا" هست يكيش اين كه واقعيت زندگي رو ازش دور شدم و دلبسته يه چيزايي شدم كه جز سراب نيست و همه تقصيرشم گردن فليكاست،ولي برا حلش راه بهتري پيدا كردم.ذره بينمم مي خوام بذارم كنار،درسته خيلي ريز بين مي تونم باشم باهاش،ولي خاصيت ذره بين بزرگنماييه.
5روز برا مني كه هر روز مي نويسم يه مدت خيلي طولانيه ديگه مگه نه؟دونقطه دي.
+ جمعه بیست و ششم بهمن 1386 18:42 |
حس اعتمادمو باختم،نسبت به اين وبلاگ و فليكا و نوشته هام و...ديگه ادامه راه برام آسون نيست،ديگه وقتي يادم مي افته كه برم فلان ماجرا رو برا فليكا تعريف كنم،فلان حرف دلمو بهش بگم،حس شادي و آرامش و خوبي بهم دست نمي ده،به عكس،بد چيزاييو برام تداعي مي كنه،انرژي و آرامشمو مي گيره،ديگه ذوق و شوق ندارم بيام ببينم كامنت تازه،دوست تازه چي دارم.به خيلي چيزا شك دارم...
با اين حسها نمي تونم ادامه بدم،اينجا جايي نيست كه من بتونم لبخند بزنم و تو دلم يه خبر ديگه اي باشه.اينجا به حرمت يه عزيز خيلي برام عزيزه،يادگاري بهترين خاطره عمرمه.دست كم اينجا راحت حرفهامو با آقا گله مي گفتم ،چه نقشه ها داشتم،چه حرفها داشتم برا شب كنكور،چه كارا برا بعد كنكور،چه چيزايي قرار بود يه روز بهتون بگم.چه روزايي كه خستگيم با فكر اينكه شب مي شه و مي آم اينجا يادم مي رفت...باور نمي كنم ،به روزي رسيدم كه ديگه دوست ندارم ادامه بدم
اگه يه روز اين حسها حل شد و شدم عين سابق،برمي گردم...
دناتا نباز،الان وقت ترس نيست عزيزم،نذار تلاشت حالا كه بايد نتيجه بده،نابود شه.

+ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 0:35 |
دهه آخر
10روز؟ مانده به كنكور و من تازه هي دارم انگيزه بيشتري مي يابم برا درس خوندن!به قول گفتني تازه موتورم داره روشن مي شه و دارم برمي گردم به 5-6سال پيشم كه با عشق درس مي خوندم ،بدون چوب زور مادر خانومي.خوش مي گذرد اساسي بهم اين روزا،هر چند  ظاهرش اين جوري نيست ولي دلك حس همون روزايي رو داره كه از مشهد برگشته بودم،همون عصر16 مرداد...
امروز ششمين سال تك عمه اي بود كه در زندگي داشتم!هر چند بازم هيچ كس يادش نبود!پيش عزيز جونم رفتم،بهم گفت كه دعا مي كنم برات،منم بهش قول دادم هفته اي يه شب برم خونش!!!عزيز جون كه دعا كنه ديگه من مي تونم به شريف اميدوار باشم!(رو كه ندارم)... پس فردا پشيمون مي شيم از اين همه بهانه و كار كه برا تنها گذاشتن پيرزن داريم!
+ جمعه نوزدهم بهمن 1386 23:48 |
دیروز خود را این گونه گذراندم
اين آدمايي كه مي رن مسابقه دو مي دن آخرش ديدين چه جوري نفس مي كشن؟منم ديشب كه به اتاقم و پتوم رسيدم همين جوري نفس كشيدم.يه روز پر از شلوغي،اساسا" نفهميدم كي شب شد،صبح يك ساعت درس خوندم ،بعدش رفتم حمام،بعد اومدم پريدم دندونپزشكي،آقاهه يه كار10دقيقه اي باهام داشت،10دقيقه شد يك ساعت ونيم!بعد اومدم خونه خواهري يه سوال فيزيك پرسيده ،اونو اومدم جواب بدم يه فصل فيزيكو براش توضيح دادم!بعدش داشتم ناهار مي خوردم،چه ناهاري،سهم من فقط آب خورشت بود،بهم پلو خورشت ندادن،منتهاش وقت نداشتم گريه كنم من غذا مي خوام،مامان و خواهري نشستن ور دلم كه شب مي خوايم بريم مهموني چي بپوشن و من تو سرمه كه چي بپوشم،گفتم منو بي خيال از صبح دارم تو مغزم فكر مي كنم،به جايي نرسيدم حالا يه كاريش مي كنم ديگه،بعدشم يهو شلوارشو كشف كردم كه كدومو مي خوام بپوشم و بعدش رفتم آوردمش كه اتو بزنم،بعد كتمم پيدا كردم اونم اتو زدم بعد اهل بيت ديدن من خيلي شبيه اتو تشريف دارم ،البسه رو آوردن كه اتو كن تا ساعت 3 لباس اتو كردم و خواهري موهامو سه شوار مي كشيده،بعد ساعت 3 دوباره پريدم رفتم دندونپزشكي،تا برگشتم خونه شد 6:30،،بعد بدو بدو حاضر شدم كه بريم مهموني،سرم همين جوري حس مي كردم داره مي چرخه24ساعت بيشتر بود كه يه غذا نخورده بودم،دلم پلو خورشت مي خواست و به شدت خوابم مي اومد،از اون ور اين آقاهه قسمت بالاي دهنمو بي حس كرده بود تا چشمم و از اون ور تا گردنم از درون مي خاريد،اين دهان مباركم كه چند دقيقه يه بار مي شد درياچه و درنتيجه من لال شده بودم.رفتيم خونه خاله،حالا من يه دختر خاله ناز نازي دارم كه وقتي با اون و خواهري سه تايي جفت مي شيم،برا خودمون خوشيم و خوش مي گذرونيم و از همجواري هم لذت مي بريم كه بنده از وقتي رفت و آمدم با پسرخال جان رو محدود كردم و تا مجبور نشم خونشون نمي رم ،ديدار اين خانوم نازه رو هم از دست دادم،مگه خودش به عقل بي شعورش برسه كه پا شه بياد خونمون!كه اونم سرش هزار و يه جا گرمه و وقت نمي شه ،نتيجتا" بعد خيلي وقت من اينو ديدم ،حرف كه نمي تونستم بزنم ،نشستم همين جوري عين عاشقا نگاش كردم،و اون و خواهري و الباقي دختركان بهم خنديدن و هر چي خواستن گفتن،منم كه دهان دوخته بودم.هر كسم مي اومد با من سلام عليك مي كرد يا احوالپرسي و حرفي مي زد من فقط سرمو تكون مي دادم ،بعد اكثر اين مرداي فاميلم خوب سر به زيرن و گوشاشون كره نشنيدن خواهري من اعلام كرده كه من زبون ندارم امشب،تكانهاي سر منو نمي ديدن،مي ديدن جوابشونا نمي دم بهشون بر مي خورد مي رفتن،نتيجتا" منم رفتم چسبيدم به خواهري و جمعشون كه دم دست باشن حداقل،مسخره بازياي اونا از رفتن آبروم بهتر بود هر چي باشه.بعدش اينا اومدن شام بخورن،باز دل من آب شد،دوتا قاشق سوپ خوردم ،رفتم نشستم نگاشون كردم،ببينم كي چه جوري غذا مي خوره...خوشبختانه تا ساعت 10 اين مشكلات درياچه شدن دهانم تموم شد و من زبونم باز شد،اولش كه دونه دونه رفتم از شوهر خاله ها و پسراشون و داماداشون عذر خواهي كه شرمنده جوابتونا ندادم يعني دادم شما نفهميدين!بعد دونه دونه بهم خنديدن ،بعدشم رفتم حقمو از اون دختر خاله هاي نازنين گرفتم و نشستيم يه دل سير با دختر خاله نازه جيك جيك كرديم...بعدشم كه طبق معمول يه عالمه دختر خاله به اتفاق سه عدد پسرخاله نشستن بلوتوث بازي و موبايل بازي و منم نشستم بالا سرشون هر هر به ريششون خنديدم و با آقا گله خودم درددل كردم!بعد اينا هي مي گفتن فليكا تم داري؟آهنگ داري؟عكس داري ؟بده؟من مي گفتم من هيچي ندارم،بعد مي گفتن فليكا خوب تو كه هيچي نداري بيا اينو بگير،ولي من گول نخوردم،گفتم نمي خوام!من بلوتوث بازي فقط با آقا گله خودما دوست دارم.آخرشم به اين نتيجه رسيدن كه من آدم بشو نيستم و تكنولوژي حروم كنم فقط!!!بعد من تمام مدت تو ذهنم داشتم به منشور فشار سيالات و نحوه حل مساله هاش فكر مي كردم و برا خودم راه حل اختراع مي كردم كه تستاشو تند تر بزنم!
بعدشم ساعت 12 اومديم خونه و من با ديدن اتاقم به همون خط اول پستم رسيدم و تازه مامان برام شير گرم كرد كه بخورم از گرسنگي نميرم،منم تو اون فاصله اومدم نت،يه سري وبلاگ باز كردم كه بخونم ،طبق معمول نشد،بعدش خوابيدم و اميدوارم يه روز به زودي وبلاگاتونا كه سيو مي كنم اين روزا فقط، بشينم بخونم.بعدشم سرمو گذاشتم رو بالش چشمامو بستم ،باز كردم ديدم 6 صبحه!
آقا دندونپزشكه گير داده بود به دندوناي غقلم مي گفت بذار اينا رو برات بكشم،منم گفتم دكتر من شب مهموني مي خوام برم ،نكني يه وقت اين كارو؟بعد ازم قول گرفت حتما" بعدا" برم برام بكشتشون!از اون ورم وسط كارش يهو دندون عقل بالايي منو كشف كرده كه دوقلوهه دندونه،باز گير داد كه بذار بكشمش!بعدش مي گه تا حالا لپتو زخم نكرده؟من مونده بودم يعني چي؟يكي نيست بهش بگه تو اينا رو درست كن،بعد انبردستتو بردار دندوناي منو بكن!.
زمانو ديدين چه جوري رفته رو دور تند ،دوباره؟منم حس مي كنم همش دارم مي دووم.از اون ور 13 روز مونده احتمالا" تا كنكور!تو فكر نوشتن يه وصيت نامه ام برا شب قبل كنكور،مي گم حالا بهتون ...اندكي صبر سحر نزديك است!.خيلي شد نه؟يه عالمه ديگه حرفم داشتم ولي ديگه وقت ندارم. باي باي....

به كيانا:  تو يه فيلم اسم يه اسب وجشي بود كه صاحبش مي خواست آرومش كنه،تو همون فيلمه گفت كه فليكا يعني دختر جوان در زبان فرانسه.

+ پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 22:19 |
فلیکای پوست کنده
از من به شما تصيحت هر كس را خواستيد نفرين كنيد ،بگوييد الهي گذارش به دندان پزشكي بيافتد.بعد از سالها ترس،بعد از سالها اصرار مامان،امروز با هزار سلام و صلوات به اين مكان اسمشو نيار رفتم.چشمتون روز بد نبينه يه آمپول زد بهم اين هوا.بعد يه ربع اومده مي گه سر شد دهنت؟مي گم نمي دونم،مي گه لبتو نگاه،چيزي مي فهمه يا نه؟مي گم آخه من چه جوري بفهمم لبم مي فهمه يا نه!دستشو آورده اين لب منو كه در حالت عادي گنده هست،الانم كه ديگه شده بود يه قلوه كامل گرفته فشار مي ده مي گه اين جوري كن ببين چيزي حس مي كني،مي خواستم بگم دكتر از اولشم مي دونستم بايد چه جوري بفهمم ،منتهاش يه كرم بود ديگه...بعدش يه لوله زد تو دهنم كه صداي خر خر مي داد،بعدشم نشسته دندونامو سوراخ كردن،به منم گفت شايد كامل سر نشده باشي،دردت اومد بگو.گفتم باشه...بعد اين تو دهن من اين ور اون مي رفت من خندم مي گرفت،نمي تونستم كه بخندم خودمو مي لرزوندم،هي اين دكتره مي گفت چته تو؟1ساعت و نيم ما زير دست اين آقا بوديم و ايشون انتظار داشتن من از درد  و اون همه آب و ...جيغ بزنم ،من فقط مي خنديدم و فكر مي كردم به اون  سه تا شلنگي كه بغل دستش بود و با هر كدوم يه بلايي سر من مي آورد كه يعني اينا چين و مايع توشون چيه و فكر مي كردم به روز زيبام و شنيدن يه حرف نگفته و اون حرفهايي كه قبلا" در اين مورد گفته بودم و تصوير خجالت زدمو و اينكه واقعا" چه قدر مهمه و ...يه جاي ديگه اين آقا دكتره آينه اشو جا گذاشت تو دهن من و رفت ،من يهو چشمم يه ميله آهني ديد كه از دهنم اومده بيرون و فكر كردم يعني چي مي تونه باشه كه كشف كردم دسته آينه است و ترسيدم كه نكنه الان بره تو گلوم و خفم كنه و همش تو دلم فرياد زدم كه دكتر به دادم برس،آينتو خوردم!!البته همه اين فاصله هم تركيده بودم از خنده با اين فكر كه همين كارا رو مي كنن دكترا كه قيچي و چاقو تو شكم مريض جا مي مونه.از طرف ديگر اين خانوم منشي هم همراه دكي جان اومده بود وايساده بود بالا سر من زل زده بود تو دهن من و من هواسم رفت پيش آقا گله خودم كه گله مي كرد چرا ملت شهرمون اين همه نگاش مي كنن،پيش خودم مي گفتم كجايي آقا گله كه بيايي ببيني اينا دهن منم نگاه مي كنن،آدم درسته تو خيابون كه ديگه جاي خود دارد.از اون ور نيست كه هميشه تو فكر دزدي ام داشتم فكر مي كردم اين خانومه كه مي آد اينجا واي ميسه ،اون بيرون كه ميزشو گاو صندوق پولاشو اينا هست مي مونه بي صاحاب،اونم دخل اين دندون پزشكا كه برا يه باز كردن دهن 100تومن پيادت مي كنن،داشتم فكر مي كردم چه حالي مي ده دزد بياد دخلشو بزنه،اينا كه نمي فهمنن،تو اتاق پيش منن،بيرونم كه كسي نيست!يهو ديدم دكتره داره به خانوم منشيش مي گه كه اي باز اين خانوم غرغروهه اومد ،بعد فكر كردم يارو علم غيب داره ،بعد يه خورده ديدم نه بابا دوربين مدار بسته داره و يه چشمش مدام به مانيتور كوچولهه روبروشه!!!بعدش باز خندم گرفته بود كه اي بابا اين ديگه كيه!نمي شد بخندم هي خودم و دست و پامو تكون مي دادم،اين دكتره گمون شاخ در آرد با اين مريضش.يه تيكش گفت دهنتو ببند و باز كن ،بعد نيست كه من دهنم يه ساعت باز مونده بود خوب بسته شدن يادم رفته بود چه جوري مي شه،نتونستم ببندم دهنمو،دكتره گفت چرا نمي بندي؟منم ديدم زشته بگم بلد نيستم،گفتم آخه اينجام درد مي كنه و دستمو گذاشتم اون طرف صورتم كه دكتره اصلا" باهاش كار نداشت،بعد دكيه خنديد گفت من اين ور كار دارم اون ور دهنت درد گرفته؟؟؟بعد خودش دهنمو بست!!!!!!آخرش دندونمو داشت پر مي كرد هي ازم مي خواست امتحان كنم ببينم خوبه و راحتم يا نه؟بعد كه من مي خواستم بهش بگم ايرادش كجاست مي گفتم حس مي كنم شيبش به سمت داخله!دوباره مي گفتم قسمت بيرونيش ارتفاعش بيشتره!دوباره مي گفتم قوس داره...آخر سر فهميد من دارم مهندس مي شم.باز فردا قراره برم پيشش.ولي اون يكي وقتمو كه هفته آينده بود كنسل كرد،گفت بعد فروردين!بيچاره ترسيد ديونش كنم!!!
امروز ،روز بزرگي بود برام،ساعت 12 تا 2 ظهرش خيلي بيشتر.خوشحالم كه كنار تو يكي حداقل 10تا شخصيت ندارم و نمي تونم فيلم بازي كنم،همه چيو زود لو مي دم،زود مي گم،حتي نمي تونم فكر كنم بايد خودمو كنترل كنم و ناراحتيمو به روي خودم نيارم يا بهت نشون ندم كه چه قدر از بودنت،از حس كردنت و از حضورت خوشحالم...يه فليكاي پوست كنده مي بيني.برا همينه كه دلم پي دلت داره مي آد...لحظه هايي كه من مي تونم اوني كه هستم باشم و بازي نكنم،سر كسي كلاه نذارم،با كسي تعارف نكنم،لحظه هاي ناب زندگيمه.امروز انتهاي يك ويژگي ات را لمس كردم و خيالم از بابت مهمترين مساله راحت شد،امروز چند قدم جلوتر آمدم ولي يكي از قدمهايم بزرگتر از بقيه بود،يكي از ترديدهايم خط خورد.ممنونم.
+ چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 0:6 |
در ادامه زندگی
لعنت بر هر چه سلول كه در غده هيپوفيز من زندگي مي كنن،نفهما با يه آدرنالين به خواب مي رن،نمي گن كه بايد كار كنن و غدد ديگه رو بيدار كنن،مي شود حكايت خفته خفته را كي كند بيدار!بعد با يه آدرنالين دوباره مست مي شن و با سر و صداشون همه غدد داخلي و خارجي بيدار مي كنن و همه زندگي منو مي ريزن به هم...لعنت بر آن معده اي كه گمان مي كند وسط اين فعاليت غدد و ترشحات هورمونها مي تواند با اسيد خود سري توي سر غدد بلند كند و بگويد بله من هم هستم و به وسط معركه پرتاپ مي كند خودش را تا من حتي نتوانم دانه اي قرص تناول كنم.غذا خوردن و خوابيدن يادم رفته تو اين سه روز،آخه آدم واسه ناهار چارتا قاشق مي خوره ،بعد سير مي شه؟؟؟بعد اينا همه ديشب يه خواب آروم رفتم ،فقط نمي دونم چرا توش همش يكي بهم مي گفت كنكور عصره روز اول اسفنده.يه محاسباتي هم برا خودش مي كرد كه من قانع شدم ولي الان يادم نيست چي بود...من آخرش تخصص مي گيرم رو اين هيپوفيز و هيپوتالاموس( اين اسم آخريه رو سه روزه دارم فكر مي كنم الان يهو يادم اومد دونقطه دي)
وسط درد ناحيه نيمكره جنوب غربي مغز و قسمت وسط كف پاي چپ و اينا ،يه ع ارف ه بازي هم داشتيم،بعد من نمي شد كه ع ارف ي رو بغل كنم،اين شيطونم كه مي دونه چه قدر دوست دارم بغلش كنم،اومد بياد تو بغلم گفتم نه خوشگلم كمرم درد مي كنه،تو هم سنگيني،رفته خواهر كوچيكشو آورده،مي گه خوب بيا اينو بغل كن،اين جوري شد كه من با ه وري ا هم دوست شدم،اين يكي دو ساله و دو سه ماهشه،من تا حالا دست بهش نزده بودم،طرفشم نمي رفتم هيچ وقت،بعد از پريشب با هم دوست شديم،ع ارف ي خودش اسم منو با يه ذوق و شوقي مي نوشت،بعد به ه وري ا مي گفت اسم منو صدا كنه،اونم مي گفت: ا(با فتحه)اي آ(اايآ).منم ذوق مرگ شدم،يه عروسك داشتم مال ع ارف ي بود،يه دونه عروسك خوشگل ترم داشتم كه هيچ وقت به ع ارف ي نداده بودمش،پريشب آوردمش اين يكي فسقليه باهاش بازي كرد،بعد دوستيمون با هم بيشتر شد.بعد داشتيم نقاشي مي كشيديم،به من مي گه اوا(با كسره) بكش منم براش جوجه كشيدم،بعد اشاره كرده كه دوتا بكش منم كشيدم،بعد پاك كن برداشته پاكشون مي كنه،دوباره مي گه بكش،كشيدم دوباره پاك كرد و دوباره گفت بكش،آخر سر بهش گفتم نيم وجبي منو گرفتي ديگه نمي كشم برات،اونم بي خيال شد...از پريشب تا حالا هنوز اين ساختمون بازيا و اسباب بازيا از كف اتاق من جمع نشده! يكي بياد برام جمعشون كنه،يه پا مهدكودكه نه اتاق يه خانوم 23 ساله محترم!
عمو يادم داد چه جوري از رو عكس خودم ،خودما بكشم و منت اين نقاشا رو نكشم از من پرتره بكشن!بعد كنكور امتحان مي كنم ،نتيجشو اعلام مي كنم .
فليكا خانوم ديروز بد جور عصباني شد،از اين دختراي بي شعوري كه چشمشونا مي بندن و جيغ مي زنن فقط(روم سياه)!بعد يهو همچين دلش تنگ شد،انگار 120ساله كه يارشو نديده،با دونه دونه حرفهاي يه آقاي طفلكي و بي گناه اين دخترك دل تنگ تر مي شد،كلهم يادش رفت برا چي عصباني شده ،آخر سرم طاقت نيارد يه چيزاييو لو داد.بعد كه آقا گله آروم شد و خنديد،دل فليكا هم يهو باز شد،انگار همين 30 ثانيه پيش از تو بغل آقاهه اومده بيرون!حسش خيلي نزديك و واقعي بود،يا من يه توهم زيادي زده بودم،ولي خواب آروم شبم بابت همون حسها بود...
فردا روز زيبايي است،مي دانم روزي كه دستانت از آن من شود،تمام اين دلخوري ها را از دلت مي زدايم.
+ یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 12:52 |
لیلا
امروز اين مامان خانومي ما رفته بود خانه مادرشوهر جانش نتيجتا" من صبح تا ظهر برا خودم خوش گذروندمو خوابيدم و دريغ از يه صفحه كتاب كه من لاشو باز كرده باشم،بعدازظهرم از آنجا كه فردا سال پدر مادر گرامي ام مي باشد و دختران عزيزش بعد 18سال يادشان افتاده براي پدرشان خيرات كنن و اين حرفها،مامان خانومي و شوهر گراميشون و پسر قند عسلشان به خانه آن يكي مادر بزرگ عزيمت كردند و من را گذاشتند وردل خواهري!.غروب هم پيغام دادند كه ما اينجا خوشيم،شما هم بيايين،من و خواهري هم نيست كه كنكور داريم جفتي،و جفتي داريم مي تركونيم و مامان را حرص نمي دهيم،فلذا عنوان كرديم كه ما سنگر درس و مشق را ترك نتوانيم بكنيم،شما خود جاي ما را خالي بنماييد!نتيجتا" عصر هم به خنده و هرهر و كركر و بازي و ديدن فيلم و عكسهاي مسخره امان با خواهري سپري شد،باز اين خواهري بعد شام غيرتي شد،رفت سر درس و مشقش!من ولي چسبيدم به تي وي.هر چه باشد مامان از او توقع كمتري دارد و كمتر به او زور مي گويد،برا همين من ميزان عقده هايم بيشتر بود و نياز بيشتري به فراموش كردن درس و مشق و كتاب داشتم!آن طرف قضيه هم اين بود كه اگر مملكت تعطيل نشده بود ،امروز عصر من كنكورم را داده بودم ،شرش كنده شده بود،چون من تو برنامه ريزي هاي بسيار دقيق خودصبح روز 10 بهمن را استراحت اعلام كرده بودم از سالها پيش!و عصرش هم در جلسه كنكور مي بايست حاضر مي بودم و شب هم كه بعد كنكور كسي درس نمي خواند،فقط به همين خاطر اصلا" امروز درس نخواندم!.اصلا" تقصير حال و روز دل بهم ريخته ام نبود.باور كنيد!!!خدا اگه امروز مامانو از جلو چشم من دور نمي كرد،مطمئننا" الان از سردردي زيبا برايتان مي نوشتم.من مي گم خدا مهربونه،شما باور نكنين.
اين روزا حسهاي تازه اي را دارم تجربه مي كنم كه برام 80درصدشون گنگه و نمي تونم هضمشون كنم،نمونش دل تنگي امروزم و حس تنگي قفسه سينه و خفگي و در اومدن اشكم.هنوزم موندم چه جوريه كه يهو اين همه دل نازك شدم و رو يه جمله اين همه بي منطق!.من خودم زياد مي گم "بميرم برات،مي ميرم..." به آدماي دور و برم،زيادم اين جمله رو مي شنوم و خوب مي دونم فقط بيان عمق احساس يه آدمه،ولي وقتي از زبون اون مي شنوم،محاله اشكم در نياد،حتي دو سه قطره.مي دونم منظور چيه ها،ولي دله ديگه مي ريزه بهم و قاطي مي كنه.بدجور دارم حساس مي شم،من از اين اخلاقا نداشتم،الانم نمي تونم با همچين اخلاقايي كنار بيام،چي كار كنم؟
حس مي كنم اين وسط منطقم داره رنگ مي بازه و دلم حسابي برا خودش داره جولان مي ده،هر كاري مي خواد مي كنه،هر حرفي مي خواد ميزنه، داره وابسته مي شه...مي ترسم از اينكه منطقم از دستم بره...
*بر سر آنم كه گر زدست برآيد دست به كاري زنم كه غصه سر آيد.
+ چهارشنبه دهم بهمن 1386 23:28 |
هستیم خدمتتون!
عصري نشسته بوديم خانه،اين برفهاي توي حياط را ديديم كه جمع شدن تو باغچه و همين روزاست كه از ديوار سر بر بيرون بكشن،گفتيم حيفن،بريم ازشون استفاده مفيد همي كنيم،به خواهري اشاره اي كرديم كه پايه اي بريم آدم برفي سازي؟گفت به شرطه ها و شروطه ها،بعد فهميديم شرطش اينه كه آدم برفي پا دار باشد،عين آدم دو پاي جدا از هم داشته باشد،ما هم قبول كرده و عازم حياط شديم، نيست كه تو خونه زندگي مي كنيم ،فكر كرديم حياطم جز خونه است و گرم!درنتيجه بنده فقط روي تيشرتي كه تنم بود شال و كاپشن كرده،خواهري هم كه هيچ يه شال و كلاه و عينك داشت،كه اونم چون آدم برفي سردش بود داديمش به آدم برفيه،يه موقع سرما نخوره...جاتون خالي چند بار اين بيچاره خطر سقوط تهديدش كرد،ولي با خواهري موفق شديم پاهاشو محكم كنيم و از آب و گل در آريمش،اين وسط يه دو سه نموره هم بنده روي برفها پرتاب شدم توسط بانو خواهر گرام.بعد كه درجه يخ زدندگيمون بالا رفت پريديم تو خونه...
شب نشسته بوديم اندر خانه،پدر جان خبر آوردن كه امروز يك عدد بانك زده شده،منم كه هيجان دزدي و اينا به صورت يه ژن غير فعال تو خونمه!پريدم كه چي بود و چي شد،آخر سر حالم بهم خورد از اين دزداي بي عرضه،بابا 100بار گفتم عرضه ندارين ،دزدي نرين،لگد مال مي كنين اين شغل را كه چي؟اين دزداي بي عرضه ما هم فقط 40ميليون پول تونستن بدزدن!تازه يه دونه سرباز هم كشتن اين وسط،بابا لااقل يه قدري مي دزديدين پول خون بنده خدا در آد!بعدشم كه خاك تو سرشون كه بلد نيستن مثل آدم دزدي كنن،زنو بچه مردمو چرا بي سرپرست كردن آخه؟اين جوري منم نمي تونم هيجان انگيزناك باشم...برادر جان اواسط اين تعريفات تشريف آوردن و فرمودن كه همسايه عمو اينا هم تو بانك بوده اون موقع،بعد از صبح تا حالا همون جاست،نذاشتن هيچ كي بياد بيرون،همه رو نگه داشتن...خاك تو سر هر چي دزد بي عرضه است.
اين ماجرا مال عصر يكشنبه بود!
عصري ما از خواب بيدار شديم ،ديديم هيچ كس خانه نيست،منو خواب كردن ،باز پا شدن خودشون رفتن گل و گشت!منم استفاده نمودم و پا شدم تو خونه راه افتادم،مامان كه باشه تا پام از اتاق مي آد بيرون چپ چپ نگام مي كنه،داشتم برا خودم خوش مي گذروندم و جون مي كندم حريف اين مسيجاي گير كرده بشم و خمار چاي نيز بوديم،از آن طرف هم پاي تلفن با عزيز جونمان گپ مي زديم...بعدش آمديم سراغ تي وي كه اعلام كرد امروز اون قاتلهايي كه سال 81 ،9 تا خانوما كشته بودن،اعدام شدن.جاتون خالي بود منو ببينين،عين بيد يه لحظه لرزيدم و ترسيدم،تنها هم بودم تو خونه،،حس مي كردم يكي الان تو خونه مي آد منو مي كشه!،برقا هم خاموش بود،مي ترسيدم برم كليد برقو بزنم ببينم برقه روشن نمي شه،حالا تي وي روشن بودا ولي من فكر مي كردم برق نيست...5 سال پيش از آذر ماه شروع شد،يه سري صبحهاي جمعه يه جنازه زن تو يه مقبره كه با خونه ما 10دقيقه فاصله داره،يافت مي شد،پليسم موفق نمي شد بگيرتشون،هر فتنه اي مي زد اينا زرنگ تر بودن،پدر همه مردم در اومد،همه مي ترسيدن،شب كه سهله تو روزم ما جرات بيرون رفتن نداشتيم!فضا كم بسته بود،اين اتفاقم كه ديگه هيچ،نفس كشيدن ممنوع!اي قدر ترسناك بود كه آدماي بي خيال و دل شير داري! چون منم عين سگ مي ترسيديم،من هنوزم كه هنوزه جرات ندارم پامو بذارم تو اون مقبرهه،حالا فكر كنين سال بعدش كه پدر بزرگ من فوت شد،درست روبروي اين مقبرهه خاكش كردن!اين ماجراها تا شهريور 82 طول كشيد كه خبر آوردن اين عوضي ها رو گرفتنو اخبار پي اون كه چه بوده و چي مي شده و اينا و ...كم كم خوب ما فراموش كرديم و ترسمان رخت بربست و كما في سابق شب و نصفه شب تردد بنموديم در خيابانو زندگي امان عادي شد،تا امروز كه دوباره همه اون ترسا يهو ريخت تو جونم.بيشتر از ترسم ،فشاري بود كه اون مدت تحمل كرديم.چرا رسيدگي به يه پرونده بايد 5 سال طول بكشه؟...ايناش يه طرف،شب نشسته بودم فكر مي كردم اينايي كه اعدام ميشن و حقشونم هست،بيچاره مادرشون،اونم راضيه بچشو بكشن؟ناراحت كه هست هر چي باشه،پسر دسته گلش خلف از آب در نيومده،ولي هر چي باشه،بچشه...چي كار مي كنه يعني؟؟
اين ماجراي عصر دوشنبه بود.
دوروز داشتم ريزه ريزه و خط به خط تو هر فرصتي كه گير مي آوردم اين متن بالاييو مي نوشتم،بعد ديشب،يه لحظه كاميو ول كردم رفتم،اومدم ديدم پدر جان اومده خاموشش كرده!همه نوشته منم دود شد،رفت هوا،خيلي بيشتر از اين بود،دوباره از ديشب نشستم ريز ريز و خورد خورد دارم مي نويسمش!ديگه بقيشو يادم نمي آد...
اگه هوا سرد نشده بود ،من فردا بايد مي رفتم سر جلسه كنكور!!فكرشم تنمو مي لرزونه...چه خوبه 20روز ديگه وقت دارم
+ سه شنبه نهم بهمن 1386 21:48 |
...
با نگاهت مي شه از هر حادثه اي رد شد.
+ دوشنبه هشتم بهمن 1386 18:11 |
دلم پره

هوس كردم يه خورده غر غر كنم،اين غر زدن من اعتقاد دارم خيلي خاصيت داره.خسته شدم،دلم مي خواد برم خيابون از يه نقطه شروع كنم ،راه برم،بزنم تو كوچه پس كوچه ها گم بشم،دوباره پيدا بشم و كلي ذوق كنم.دلم برف بازي مي خواد،دلم جيغ مي خواد،از اين جيغاي بنفش خوشحال،كاش مي شد تو خونه جيغ بزنم،دلم برا دوستام تنگ شده،دلم مريمو مي خواد ولي حوصلشو ندارم،س ميرا هم كه فقط حرص مي ده،همش هواسش پيش اون پسره عوضيه،اصلا" يه يادي از من نمي گيره،حتي زنگ نزد ببينه چرا صبح عاشورا سر قرارمون نبودم؟انصافا" دلم گرفت.رفقاي دانشگاه هم كه همه قيافشون عين كنكور مي مونه،همون بهتر كه سكوت كنم.سميه هم حوصله آيه ياءس خوندنشو ندارم،يعني ديگه از اين انرژي ها ندارم كه بخوام چيزيو صد بار بگم و طرف نشنوه.من دلم دوست مي خواد،يه دوست جون جوني و ماه و خوب و خانوم و ناز عين خودم!خيلي بده ،تنهام،دلم مي خواد با مه سا راه بيافتم بريم همه مغازه ها رو زير و رو كنيم و آخرشم هيچي نخريم،بريم فالوده بخوريم،من حالم از بوي آبليموش بهم بخوره و به خاطر مه سا بخورم،دلم مي خواد بريم حاج احمد بستني قيفي بخوريم و نفس بكشيم كه از دست اون استاده راحت شديم،دلم مي خواد ساعت 2 بعد ازظهر عوض خوردن ناهار بريم هويج بستني بخوريم، دلم مي خواد بهش زنگ بزنم يه ساعت و نيم  بشينه پشت سر رفقا غيبت كنه و از اين و اون بگه و من فقط گوش كنم،تو دلم بهش بگم چرا اينقدر خاله زنكي؟به من چه كه فلاني چرا 100تا ديگه واحد داره و رفته كنكور شركت كرده؟؟؟؟،دلم ميخواد بهم بگه چه عجب،ياد من كردي.دلم مي خواد زنگ بزنم هاني بهش بگم كه بخشيدمش ،دلم برا همه حرصايي كه از دستشون مي خوردم تنگ شده،برا بحثهاي سوده و مه سا ،گير كردن من اون وسط.برا اينكه م.ص بهم بخنده بگه تو  چرا اين قدر رفقات با هم متضادن كه دو دقيقه نمي توني بذاريشون پيش هم؟
چرا هميشه تو انتخاب دوستام اشتباه كردم؟چرا با هر كس كه رسيد سر راهم دوست شدم؟چرا برا همه رفاقت كردم و چيزي نديدم؟نه اين بي انصافيه،خودم نتونستم بخوام از كسي كه برام رفيق باشه،يار باشه...همش مي خواستم مورد به به و چه چهشون باشم،از اينكه يه چيزي بگم و تصورشون عوض شه،ترسيدم...
چرا الان اين همه تنهام،چرا نمي تونم به هيچ كدومشون اعتماد كنم؟چرا نمي تونم حرف دلمو به كسي بزنم؟؟دلم گريه مي خواد ولي طبق معمول ابزار لازم رو ندارم.اصل اول مورد نياز برا گريه كردنو ندارم.
اصلا" مي دوني چيه؟صبح داشتم خوابشو مي ديدم كه ساعت زنگ زد و بيدارم كرد،خوابم نصفه موند.دلم سوخت،خواب اين مدلي تا حالا نديده بودم،ذوق داشتم،كاش بقيشو مي شد ديد.
دلم تنگه،خيلي،برا خيلي از آدما،برا خيلي از چيزا...

+ شنبه ششم بهمن 1386 20:3 |
فلیکای متوقع

ديگه تو روياهامم امنيت ندارم،آخه خدا سرك مي كشي تو همه ذهن و روياي من ،حداقل صداشو در نيار،بذار دلم خوش باشه كه جز خودم هيچكي خبري از اين چيزا نداره،نه اينكه ورداري درست همون چيزي كه همه روياي منه،همه دل خوشيم وقتي از اين دنيا مي كنم،ور داري بياريش بيرون،كه چي؟بگي خداي مهربون مني و حتي اون چيزايي كه انتظارشو ندارم بهم مي دي؟ولي قربونت برم ،شما مهربوني ،با مرامي خداي مني،اون چيزاييو كه مي خوام بهم بده،خيرمو تو همونا بذار،تو كه اومدي اون تو،نديدي هيچ وقت آرزو نكردم كه واقعيت بشه؟نديدي همه زيباييش برام به اين بود كه غير قابل دسترس بود،اينكه كلهم همچين خطي تو زندگيم حاضر نبودم برم.با همه شيرينيش...حالا من چي كار كنم؟نمي تونم واقعي برخورد كنم،يه رويايي كه خودمم نمي دونم چند ساله دلم باهاش خوشه،تلپ انداختيش وسط اين همه واقعيت تلخ؟خوب من اگه بخوام عين همون خواب و خيالا برخورد كنم كه قربونت برم همين امروز فردا بايد آغوشت رو برام باز كني و من برم زير يه خروار خاك بخوابم تا شايد تو بغلم كردي!.شايدم باز بايد مشكوك بشم به اينكه حتما" حكمت داره،تو كه بد منو نمي خواي...دلم مي خواد خوشحال باشم ،دلم مي خواد شكرگزارت باشم ،دلم مي خواد حالا كه اوني كه تو مي خواي عين روياهاي منه،بيام پيشت و يه عالمه دعا و آرزو رو ازت بخوام،ولي نمي تونم،مي ترسم خدا،حتي از اينكه يه ثانيه بعدمو تو ذهنم تصور كنم واهمه دارم،موندم يه موقع ها كه فكراي قتل و مردن و دزدي و اين چيزا تو ذهنم بوده،اگه اونا رم بخواي عملي كني من كه بيچاره مي شم!خدا جوني غلط كردم ،دستم به دامنت،كوتاه بيا يه جاهايي خوب؟تو كه مي دوني من تو اين عقلم چرت و پرت زياد مي آد و مي ره،ور نداري اونا رم نصيبم كني يه وقت؟
چرت و پرت مي گم بازم،مگه مي شه ناراحت باشم؟فقط خيلي مبهوتم،هنوز تو شوكم،بعد گذشت چند ماه هنوز نمي تونم باور كنم كه اين قدر ساده غير ممكن،ممكن مي شه...
خدا خيلي خوشحالم،از اين كه مي دونم صدامو حتي وقتي خفه است و در نمي آد مي شنوي.از اينكه اين همه بهم توجه داري كه حتي تو روياهمم مي گردي چيزي كه به دردم بخوره رو واقعي مي كني و بهم مي دي.الحق كه خدايي برازنده خودته...خيلي حس خوبيه كه مي دونم يكي هميشه داره منو نگاه مي كنه و منتظره تا من صداش كنم،دستشو برام دراز كنه.

+ جمعه پنجم بهمن 1386 20:16 |
ساموئل
اميد آخرين چيزيه كه مي شه از دست داد،بعدش ديگه چيزي نمي تونم بگم جز اينكه بالاتر از سياهي كه رنگي نيست.
+ چهارشنبه سوم بهمن 1386 22:50 |
نرگسای باغبون

در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و غوغاست.
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند
فغان سينه حافظ هنوز پر ز صداست.
1 بهمن 83 پنجشنبه بود.زيبا بود،روز عقد رويا بود،روز روشن شدن تكليف خودم بود...
آخرين چهارشنبه قبل 1بهمن 84 من بودم و نرگساي باغبوني كه سر بوستان هفتم پاسداران يه گلخونه يا شايد گل فروشي چوبي داشت.شايدم بوستان نهم بود،يادم نيست.من بودم و امامزاده صالح.من بودم و يه دنيا...
هر كدومتون گذرتون بهش افتاد منو فراموش نكنين،بهش بگين ممنونم ازش...

+ سه شنبه دوم بهمن 1386 23:1 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا