تبليغاتX
fellika.blogfa.com
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386
همه خواستنی های من
امروز 28ام و فردا 29 ام و تموم شد،يه سال گذشت،الانه كه نگاه مي كنم،عين باد رفت،منم همش داشتم مي دويدم و دائم عقب بودم،با يه نفس خسته و گرفته.يه كوله بار داشتم كه توش خيلي چيزا داشتم مي ريختم...پارسال اين موقع تو فكر نوشتن آنچه گذشت بودم،دلم مي خواست اين كارو هر سال بكنم،ولي امسال جمع بنديش اصلا" قشنگ و دوست داشتني نيست،بدي ها و كم كاري ها و اشتباه و نبايد زياد داشتم،خوبي هم داشتم انگشت شمار البته كه همشونم نتيجش هنوز مشخص نشده ،يكيش كنكور!،و پروندشون هنوز بازه...امسال به نظرم تموم شدني نيست...نمي خوام آنچه گذشت بنويسم،ترجيح مي دم به جاي ايتكه به رفتن زمستون و اومدن بهار فكر كنم،و از تمومي سرما و شروع هواي بهاري خوشحال باشم و دلتنگ زمستون،پنجره رو باز كنم و خنكي هوا رو حس كنم و فكر كنم چه جوري اون همه سوز و سرما محو شد وجاشو به هواي به اين زيبايي داده.درختا چه جوري بيدار شدن و دارن داد مي زنن بهار جاريست...امروز خواهري رفته يه گلدون لاله خريده،آورده پشت پنجره اتاق من گذاشته،يه غنچه بود،بهش كه آب داد،خيلي زود باز شد،پشت پنجره كه گذاشتش بيشتر باز شد،نفس كشيدنشو مي شه حس كرد،غروب كه هوا خنك تر مي شد كم كم بسته شد.داره زندگي مي كنه و اين زنده بودنش خيلي ملموسه...دلم مي خواد به اين فكر كنم.
دلم مي خواد به اناري كه امروز خوردم و هنوز مزش زير دندونمه فكر كنم.
دلم مي خواد به چيزايي كه سال 87منتظرمه فكر كنم،مي خوام با همه وجودم جذبشون كنم .دلم مي خواد با همه وجودم به يه چيزايي اعتماد داشته باشم و ايمان داشته باشم كه مي رسم به جايي كه تو ذهنمه.
دلم مي خواد به هفت سيني فكر كنم كه سمنوشو آقاهه برام از خيلي وقت پيش نگه داشته بوده و ديروز بهم داده .دوست دارم زودتر سال تحويل تموم شه تا همه سمنو رو بخورم.
دلم مي خواد دست نوشته هاي آقاهه رو روزي هزار بار بخونم و دونه دونشونا ببوسمو بهش بگم با ارزش ترين هديه همه عمرمو بهم داده.
دلم مي خواد به آرزوهايي كه حالا ديگه خيلياشون مشتركه فكر كنم.به آرزوهايي كه يه روز خيلي شخصي و خصوصي بود ،ولي الان يه هدف مشتركه به اونا فكر كنم و نقشه بكشم براشون ،راه هر چه قدر راحتت تر رو براش بيابم.
دلم مي خواد آرزو كنم كه بابا تائيدم كنه ،كه مطمئن بشم راهم راه خوبيه.بهتر از اين نمي تونه باشه.
دلم نمي خواد به همه اگرها و شايد ها و ترس و نگراني و دغدغه ها فكر كنم.دلم نمي خواد به همه اون چيزايي كه تنها ثمرشون برام معده درداي عصبيمه فكر كنم.مي خوام بريزمشون دور.دلم مي خواد بهاري باشم و پر از طراوت و شادي تا تابستون بياد و با گرماي عشقش داغ شم،پر از حرارت و انرژي تا پاييز و آغوش امن خوشبختي منو بغل كنه...زمستونم كه فصل خاطره هاست...
به انرژي مثبت و اين حرفها اعتقادي ندارم،ولي تصميم گرفتم يه بار امتحانش كنم و همه خوبي ها رو جذب كنم.خدا مي گه تو بخواه تا من بدم.به اين جملش ايمان دارم.من با همه وجودم مي خوام.با همه وجودم ميخوام كه به آرزوهام برسم و آقاهه به خوشبختيش برسه و دلش آروم بگيره...
من يه فرصت 5 روزه دارم تا همه جمع بنديامو بكنم.تا همه نقطه چيناي دفتر سياهمو پر كنم وبرا سوالاش جواب بنويسم.5 روز وقت دارم فكر كنم و راهمو ارزيابي كنم و مطمئن كنم يه نفرو كه اين كوه سنگريزه هاش محكم نشسته سر جاش...برا آقاهه هم فرصت خوبيه تا يه دور منو دوره كنه.آخر سرم باز يه فصل از ذهنمو مي خواد بخونه كه به جفتمون كمك بزرگي مي كنه،مطمئنم.ممنونم از پيشنهادي كه امروز داد.محكمي و صلابت حرفهات منم محكم كرد...
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
غربت
يه دور اعترافامو كرده بودم،فكر نمي كردم برا بار دوم ازشون گفتن اين همه تلخ باشه...من مي تونستم امروز اين همه شرمنده نباشم اگه اون همه حماقت نكرده بودم،اگه لجبازي با خودم نكرده بودم،من مي تونستم امروز تو چشايي كه روبروم نشسته بود نگاه كنم و بخندم،ولي فقط خجالت كشيدم و به زمين گفتم لطفا" منو ببلع،من روي نگاه كردن تو اين چشا رو ندارم...اون چشا بي گناهه.
بابا راست مي گه ،مواظب باش كاري نكني كه نتوني جلو مردم سرتو بلند كني،هيچي بدتر از اين نيست...مخصوصا" وقتي طرفت خيلي بزرگواره و از تو مي گذره و مي بخشتت...هيچي نمي تونم بگم ،فقط يه بغض تو گلومه كه حتي جرات ندارم بذارم بتركه.
خدايا تو خودت خيلي چيزا رو مي دوني،كمكم كن ،نذار فراموشت كنم.تو كه مي دوني تو دلم چه خبره،كمك كن مرحم باشم براش ،نه اينكه خودمم دردي رو همه دردا.
خدا هر چي سختي كشيده مگه نه كه الان بايد پاداششو بهش بدي؟مگه نه كه بايد حواب اشكا و دل شكسته بي گناهشو بدي؟خدا يادته بهت چيا گفتم؟بهم قدرتشو بده...
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
روزهایم آفتابی است
همه اين خستگي ها و دوري از اين جا و خيلي چيزاي ديگه،حتي اينكه نشد كه اون كلاسايي كه مي خواستم برم ،برم ثبت نام كنم.همه اينا رو دوست دارم،وقتي سرم مشغول كاريه كه ازش لذت مي برم،حتي بعد همه بشور بساباي خونه تكوني شب عيد،با همه اون خستگيا شب كوفته و جنازه مي آم تو اتاق چشمم به كتاب بتن و پروژش مي افته ،پر مي شم از انرژي و شوق.هيچ چيز بهتر از اين نيست كه زندگيو اون جور كه دوست داري و ازش لذت مي بري زندگي كني...
يه ماه ديگه هم گذشت و اين بار اون ساعت داشتم فكر مي كردم به عميق شدن ديد و فكرم.شايد واسه خاطر اين باشه كه آشنا تر شدم باهاش و اخلاقاش بيشتر دستمه...نمي دونم هر چي هست ولي آرومه قلبم،خيلي چيزا رو تحمل كردم برا رسيدن به اين آرومي.خودمونم حس مي كنم روون تر شديم،من خونشم با همين حس ها ،با همين نيروها و حرفهاش كه بهم اميد مي ده،انرژي مي ده و هر چي بيشتر مي دووم كمتر خسته مي شم...دعا مي كنم لذتي كه من از زندگي مي برم اونم ببره.اونم خوشحال باشه و اميدوار.دعا مي كنم امسال ماهي عيد جلوي من وايسه...
دوشنبه بیستم اسفند 1386
خواهر گرام
مي دونين چيه،اين خواهري ،بنده رو شبيه عروسكهايش شايد مي بيند،مي گويد مفرحترين تفريحم اين است كه بيايم و تو را نگاه كنم.!!!بعد نگاه كردنش ،پدرمان را در مي آورد،اصولا" من در حال كاري مي باشم،يا حتي در حال نگاه كردن به ديوار روبرو و تفكر،يهو مي گويد فليكا اخم نكن،پيشونيت خط مي افته!و رشته افكارم را ريز ريز مي كند و من تازه تعجب مي كنم كه من كي اخم كردم؟مي گويد فكرهايت مصور است،حالت صورتت مدام عوض مي شود،باز مي گويد چرا ابرويت را مي اندازي بالاف،يا گير مي دهد چرا خودت به خودت داري مي خندي،يا چرا داري غم مي خوري؟؟گير مي دهد ول هم نمي كند...من هم به كندن موهايم مي رسم كه دست از سر كچلم بردارد،چنان خودش خوشش مي آيد و مي خندد كه دل من غش مي رود،نمي دانم چه درديست،خنده هايش دلم را مي برد،دارم دعواش مي كنم و كلي سرش غر مي زنما ،يهو مي خنده ،منو مي گي مي شم عين مجنون...با خنده هاش منو جادو مي كنه...
يه ور ديگه هم مصرف آب شب عيدي مردم و شستن فرش و اينا كه فشار آب ما كم مي شود و مجبوريم شبها استحمام كنيم.از آن طرف اين كوير ما شبها يه نموره سرد است و اصولا" از حمام در آمده توي اتاق بي بخاري من شب بخوابين ،صبح آنفولانزا مي گيرين.فلذا ما ديشب مهمان خواهري بوديم.راحت خوابيده بوديم ،مي گويد فليكا يه داستان برات بگم؟مي گم نه خوابم مي آد بي خيال مي گويد باشه.بعد مي گويد فليكا اين سعيدي همچين تو آژانس( همون آژانس بين المللي هسته اي) انگليسي بلبل حرف مي زد كه من مات مونده بودم،فكر مي كردم صداي مترجمه ،بعد ديدم نه.خوش به حالش ،بايد ترم هاي زبانم را تمام كنم،مي گويم،باشه بعد كنكور باز مي ري.بعد كلي از رئيس جمهور روسيه مي گويد و از اين آقاهه كه جديدا" شده ريئس جمهورشون و من فقط سعي مي كردم اسم يارو رو بتونم درست تلفظ كنم ،آخرشم فقط فهميدم اسمش ديمتريك است بقيه اش را نشد بفهمم،و به اين مي انديشم اين دختره كجاها داره سير مي كنه،خدا رحم كرده ،به بهانه كنكور تي وي و كامي ممنوع است .كلي از رابطه بلادين ؟پوتين و اين آقاهه مي گه و من خوابم مي آد،بعد برگشته مي گه من مي خوام وزير خارجه شوم.بهش خنديدم ،برگشته مي گه همين شما آدم كوچيكا هستين كه نمي ذارين من آدم بزرگي بشم،مي گم خواهر جونم تو داري كنكور رياضي مي دي،با حلوا كه دهن شيرين نمي شه بايد بري يه درس ديگه بخوني،پشيمون مي شه،مي گه هيچي ديگه دوست ندارم...يه خورده مي خوابه بعد مي گه مي خوام سفير ايران تو روسيه بشم!برم تو سنپترزبورگ يه خونه برا خودم بخرم.مي گم سفير شدي خودشون بهت خونه مي دن.مي گه آخ جون و من اميدوارم هنوز كه بخوابد و بگذارد من بخوابم.باز مي گويد فليكا خوابت مي آد؟مي گم نه خوابو از سرم پروندي.مي گه خوب شد،حالا داستانه رو برات بگم؟بعدشم مي خنده و من ديگه هيچي نمي تونم بگم.يه نمايشنامه كه برگرفته از يه داستانه برام تعريف مي كنه به اسم "تقلبي" اولش گوش ندادم،بعد كم كم ديدم جالبه گوش دادم،يهو ساكت شد،مي گم خوب بقيش؟مي گه بقيش فردا شب راديو مي گه مي آم برات تعريف مي كنم.من تازه فهميدم كه راديو گوش دادن من به اينم سرايت كرده،منتهاش من چيا گوش مي دادم ،اين چي گوش مي ده.بعدش كه بهش مي گم مسخره دو ساعته برا يه داستان نصفه نيمه منو گذاشتي سر كار؟مي گويد چندتا داستان كامل بلدم برات بگم؟منم كه مي دونم بگم نه ،يه ساعت روضه مي خونه ،مي گم بگو،يه داستانو گفت و وسطاي يكي ديگه بود كه خوشبختانه خوابش گرفت و به زور حرف مي زد،كم كم هم ساكت شد،ساعت 3شب بود.من ساعت 11رفته بودم بخوابم!!زين پس شب رفتم حمام مي روم پيش خان داداش مي خوابم.صبح خروس خونم بيدار شده ،اومده مي گه پاشو تو چقدر مي خوابي،من الان بايد تو اين اتاق درس بخونم و تو فضاي خواب به اينجا دادي،ب6صبح با زبان خوش پرتم كرده از اتاق بيرون.رفتم تو اتاق خودم مچاله شدم زير پتو.ساعت 9 اومده با شيپور سراغم كه پا شو ،تو قول دادي منو امروز مي بري خيابون...به طرز وحشتناكي از خوابي كه نصفه قيچي مي شه ،بدم مي آد و بعدش تا چند روز خمارم...بعد من الان كه هنوز دارم خميازه مي كشم،اينا منو مسخره مي كنن...چرا من بخاري را از اتاقم پرت كردم بيرون؟؟؟
شنبه هجدهم اسفند 1386
یه دنیا دوستت می دارم
 چه قدر تو صبوري.اين صبوريت وقت قاطي كردن من ،بد جور يهويي آرومم مي كنه.يادم مي آره هيچي ارزش مهر و نگاه و لبخند تو رو نداره.وقتي تو رو دارم از چي بترسم؟وقتي مي گي فكراتو كه كردي بيا منم شريك كن،تنهايي نرو جلو،اينكه مي توني درك كني يه موقع ها بايد ازم دور شي و تنهام بذاري تا سر از خودم در آرم،وقتي ذهنتا كلي شلوغ پلوغ مي كنم ولي تو برا گرفتن جواب سوالات صبوري مي كني...يك دنيا ممنونم از خدا بابت اومدن تو...
شنبه هجدهم اسفند 1386
خواهر گرام
پريشب نشسته بودم تو ماشين داشتم مي اومدم خونه ساعت 8:30شب بود.يه مامانه با دخترشم كنارم بودن،دخترش كلاس اول بود و از ظهر كه رفته بود مدرسه الان داشت برمي گشت خونه،اينقده خسته بود،دلم براش كباب شد،سرشو تكيه داد به بازوي من و خوابيد.اينقده حسش قشنگ بود...اينا رو گفتم كه بگم من دلم يه بچه مي خواد از براي خودم.
وبلاگو كه باز مي كنم،خندم مي گيره،يادم مي ره چي مي خواستم بنويسم،غريبست اين فضا برام...
خوشحال مي شم عين اين بچه كوچولوها پا مي شم مي رم پي بازي.
خواهري ديروز اومده مي گه، ثريا كجاست؟يه ذره نگاش كردم ،مي گه ديدي مي گن خشت اول چو كج نهاد معمار،تا ثريا رود ديوار كج؟اين ثريا كجاست؟مي گم نمي دونم شايد دورترين ستاره آسمون،يا دورترين ستاره راه شيري.بعد ديدم داره بد نگاه مي كنه ،بهش مي گم مهم نيست ثريا كجاست،وقتي شاعر اينو مي گفته با خشت اول كار داشته،ديوار اتاق خودتو ديدي؟كجه؟به خاطر همينه كه رديف اول آجراشا اون بناهه كج گذاشته،از اول كه كارش درست نبوده تا آخرم خوب خرابه،دو ساعت ديگه هم براش توضيح دادم،آخر سر برگشته مي گه خوب حالا من تو كتابم چي بنويسم؟كنايه از چيه اين حرف؟زدم تو سر خودم كه بچه از اول همينو بپرس چي كار داري به ثريا؟!!!مي گه نمي خواستم تو بدوني من بلد نيستم،مي خواستم يواشكي بفهمم.!!!چه كنكوري دهد اين بشر،خدا عاقبتمان را به خير كند...
حال كه بحث خواهر را پيش كشيدم اين را هم بگويم،ايشون موقع خوردن غذا هر جا كه باشه مي گرده يه جوري مي شينه كه سايش بيافته روي بشقابش،بعدم با افتخار تمام مي گويد از من ياد بگيريد،زير سايه خودم غذا مي خورم...
من خيلي وقته از عروسك و اينا خيلي بدم مي آد،بيشتر از اون از اين دختراي 17-18 ساله كه هنوز شبا با عروسك مي خوابن،بيشتر اين نفرتم اين خواهري بهم منتقل كرده،تو اتاقش كه مي رم كه گم مي شم اينجا اتاقه يا مهدكودك و باغ وحش،انواع جك و جونور آويزونن از اين ور اون ور.يه جوجه هم داره قد خودش ،شبا باهاش مي خوابه...خلاصش من هر وقت اين جور آدما رو مي ديدم،يا تو مغازه هاي عروسك فروشي اين دختران گنده را مي ديدم اه اه مي كردم،ولي ديدين كه مي گن به كسي بخندي سرت مي آد،جلو يه مغازه يه عروسك سياه خيلي رشت و بي ريخت ديدم(مغازه داره گفت اين اسمش شيطونه)عاشقش شدم بد جور .اين يه طرفش،از اون ور يهو هوس كردم برم اينو بخرم برا آقاهه.بذاره جلوش ،ياد من بيافته ديگه تصادف نكنه.!(دقيقا" با ديدنش اين فكر اومد تو مغزم)دلم مي خواست اون لحظه خودمو بكشم با اين حركتي كه دلم مي خواست بكنم.نشد بي خيالش بشم،رفتم خريدمش،بعد تا فكر مي كردم من مي خوام اينو بدم آقاهه،از خجالت آب مي شدم و خندم مي گرفت...تا رسيدم خونه،خواهري كه ديدش ،گير داد كه من اينو به تو نمي دم و مال خودم.منم برا اينكه ضايع نشم گفتم خواهر جون من اساسا" از اولش اين شيطونو برا تو گرفته بودم!!بعدش شب راحت خوابيدم،صبح بيدار شدم،ناخوداگاه رفتم اون مغازه هه يكي ديگه از اون شيطونا بگيرم،آقاهه ديگه نداشت،منم به جاش يه چيز ديگه خريدم.همشم به خودم مي گفتم چرا اين قدر سخت مي گيري؟عروسك كه فقط مال بچه ها نيست!دلم مي خواد اصلا" به آقاهه عروسك بدم!!(هنوزم خندم مي گيره)بعدشم من نيتم خيره،مي خوام ديگه تصادف نكنه!!!
من هيچ حرفي ندارم،عين همون سندي گوش دادنمه.
اخلاق بديه دارم،وقتي حس مي كنم بايد يه كارو بكنم،ديگه نمي تونم به دلايل منطقي نكردنش فكر كنم.اين قضيه شامل ايميلايي كه حس مي كنم بايد بنويسم و اگه ننويسم خوابم نمي بره شب هم مي شه،نتيجتا" نصفه شب برا يكي ايميل مي فرستم و خوب روم نمي شه بهش بگم ساعت 3صبح بلند شو از خواب ناز،برو ايميل منو نگاه كن.اونم حرفهاي من كه معمولا" جنجالي از آب در مي آد...نتيجتا" من خودمو كنترل مي كنم ،حداقل نمي گم بهش كه نصفه شبي زده به سرم.فرداشم كه اصولا" تا ظهر بنده خدا كار و زندگي داره،انصاف نيست ،بعدش اگه شرايط ديگه اي پيش نياد و من هي نخوام بگم نه حالا نگو،طفلي كار داره...بعدش شاكي مي شه از دستم كه چرا بهش نمي گم ايميل زدم.به خدا من نيتم خيره.اوم
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
جلد جديدمان!
من قالب قبليمو خيلي دوستش داشتم و روزي كه داشتم مي زدمش صددرصد مطمئن بودم كه محاله!ديگه عوضش كنم.به همه هم گفتم اين آخرين قالب من خواهد بود.الانم فقط سوت مي زنم...
اين قالب موقت خواهد بود،تا دل من خنك شود.
چه قدر فضاي شاد خوبه.الان اين جا شكل مغز منه.خوشحالم همچنان...
مامانم از بچگي مي گفت وقتي يه بچه سرتق ساكت مي شينه يه جا بايد بهش شك كرد و منتظر يه خرابكاري بود.
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386
تولد بانو سمن
- سمن بانو تولدت مبارك،يه عالمه.از آنجايي كه پيامهاي تبريكمو پيش خودت لو دادم ديگه فقط يه دونه دونقطه دي تحويلت مي دم.
- با گرفتن ديه درختم،راضي به آشتي و مصالحه با پدر جان گرام شديم.شما فكر كنين من 5ميليون ديه گرفتم ،كسي نگه 5تا هزاري بود همشا.
- يه قالب صورتي سفيد دلم هوس كرده،ولي اين درخت اين بالاي صفحه رو كه مي بينم از همه قالبا بدم مي آد،به كسي نگين نتونستم اون صورتي كه دوست دارمو در آرما.
- دناتا رفته پشت سرم تو وبلاگ سمن غيبت كرده،جملشو كه خوندم يهو يه عالمه فكر كه همه اين مدت سعي كرده بودم از خودم دورشون كنم و بهشون نيانديشم و اجازه بدم زمان نرم نرم پيش بره اومدن تو ذهنم و من ديگه حريفشون نمي شم.ديگه توان فكر كردن ندارم واقعيتش.بدم مي آد از اين بدو بدوهاي زندگي،از اين صورتكاي خندون كه تو دلشون يه دوسه تا برج زهرمار هست.خسته شدم،دلم يه دونه لودر مي خواد فقط!
- يه جا خوندم الماس ،واسه خاطر فشار زيادي كه تحمل كرده شده الماس!!!غلط كرد الماس،نه يعني بنده غلط كردم،نمي خوام الماس بشم،يه شيشه كه بشه باهاش يه آينه كوچولو ساخت راضي ترم...بيزارم از خستگي.از سكوت،از نگاه،از بغض هاي خفه شده.از تاريكي شب و ستازه ها.از حرفهايي كه داره با شخصيتم بازي مي كنه و بد تر از اون از خودم كه عين...نشستم و دارم به همه چي مي خندم.ديوانگي شاخ و دم نداره به خدا...
- بد جور هوس خرابي به بار آوردن تو كلمه.مي خوام بزنم يه چيزيو داغون كنم.آخرشم مي زنه به وبلاگ بيچاره و بند سه.من قصد ندارم قالبمو عوض كنم،خيلي دوسش دارم...
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
یک تکه کاغذ در دست من
بالاخره موفق به اخذ يك دانه مدرك شديم،البته مدرك كه چه عرض كنيم،يه گواهي موقت ناقابل!فرمودن اصل مدرك كه همانا نام ايشان دانش نامه مي باشد و تنها خاصيتش براي استفاده در قاب !!است تا يك سال آينده برايتان صادر مي شود...الان من يك تكه كاغذ دارم كه فقط داخل ايران اعتبار دارد و تاكيد كرده ان اندرونش كه ارزش ترجمه ندارد.
اعصابمان را خط خطي نمودن بسيار،يه نموره دعوا آخر سر با آموزش نموديم.ديروز همكارشون كار ما را انجام داد و سه چار برگه اي كه دست ما بود ،روگفت برين خونه فردا صبح بيايين!امروز آقاي آموزش برگشته مي گه شما با اجازه كي پروندتون را بردين خونه؟اساسا" به چه حقي بعد ازظهر آمده بودين براي انجام كارهايتان!!!حالا مگه مي فهميد ما از صبح در حال دويدن بوديم!جلو چند تا دانشجوي ديگه هر چي دلش خواست به ما گفت،منم بهش گفتم كه آقاي فلاني كه يك ساعت ما را الاف كرد نذاشت به دانشگاه برسيم و بريم پروندمونا تحويل بديم،اولندش ،دومندش من كف دستمو كه بو نكرده بودم كه حق ندارم ريز نمراتم را ببرم خونه،آقاي همكار شما مي خواست ازمون بگيره و بگه اينا بايد اينجا بمونه.من چي كار مي خواستم بكنم؟كلي هم بهش غر زدم و تو اين سيستمشون هر چي ديده بودم بهش گفتم كه چرا كار يه روزه من بايد اين همه روز طول بكشه؟چرا وقتي مي رم دفتر رئيس امور رفاهي ،برا يه امضا منو يه ربع الاف مي كنه تا خبر روزنامشو تا آخر بخونه !وقتي مي رم دبير خونه،خانومه تلفن گرفته دستش داره با يكي از اقوامش دعوا مي كنه و زار مي زنه يك ساعت ما الاف مي شيم كه خانوم آروم شه،آخر سرم اينقدر گريه زاري كرده و جيغ زده كه فشارش مي افته و دكتر مي آد بالا سرش،منم بايد بشينم اونجا سماق بمكم؟محل كار جاي اين كاراست؟اونم كجا،مثلا" كارمند وزارت علومه.هنوز جيغاي خانومه تو سرمه.
خدا رو شكر كه تموم شد،رفت از شرش خلاص شدم،خدا مي دونه چقدر اين چارسال حرص خوردم...از زندگي و درس و همه چي سير شدم .ديگه حتي دلم نمي خواد بهش يه لحظه فكر كنم.دلم مي خواد فرار كنم.
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
همچنان به دنبال یک تکه کاغذ
من يه روز مدركمو مي گيرم ،مطمئن باشيد!!!فقط اون روز زياد نزديك نيست!!!
امروز رفتيم اول دانشكده ،مدير گروه جلو در اتاقش بود كه يقشو گرفتم و گفتم دكتر جونم ،يه امضا بده!اونقدر مظلومانه گفتم كه گفت همش يكي؟منم گفت نه حقيقتش دوتا!بعد اصولا" من تو اتاق مدير گروه كه مي رم بايد يه چند ساعتي بشينم باهم درد دل كنيم(منم كه از خدامه ،خيلي مرد نازنين و كاردرست و با فهم و شعوريه.طفلك با اومدنش گروهمونا زير و رو كرده.كلي كيف مي كنم وقتي باهام حرف مي زنه)يه بفرمايين بشينين گفت و منم نزديك بود بپرم پشت ميز خودش بشينم.نشست گفت به سلامتي تموم شد،ديگه داري مي ري؟گفتم بله اگه خدا بخواد دارم راحت مي شم(تو دلم گفتم از شر دانشگاتون)گفت يعني اينقد بهت سخت گذشته؟گفتم نه استاد ولي خوب اعصاب خوردي زياد كشيدم،هر ترم برا يه انتخاب واحد من از صبح تا شب پشت در اتاق شما بودم.همش حرص بود.بعدشم كلي از خوبي دوره اي كه ايشون مدير گروه شدن قصه گفتم و بعدش شروع كرد از كنكور پرسيدن و چي كار كردم و از گرايشا برام گفت كه فقط به سازه فكر نكن و بقيشونم خوبن و ما خودمون داريم خاك مي آريم ،اگه به تهران نرسيدي نذار سال ديگه و بيا همين جا پيش خودمون و به سازه علاقه داري مي توني با همين ليسانس كار كني ...كلي مخمو زد و گفت تا 1400-1500مطمئن باش مي توني بيايي اينجا!!!!!ما خودمون بايد اينجا رو سر و سامون بديم.دلم نيومد بهش بگم ما به قدر كافي خاك خورديم اينجا ،الباقيشا جوونا بسازن،به من چه...بعد نيم ساعت ولم كرد.اون وسط من دلم مي خواست بگم استاد جون،بي خيال درس بيا تو يه زمينه ديگه بهم مشاوره بده،ولي روم نشد يه خورده هم خندم گرفت.پريديم رفتيم دانشگاه و تو راه همش غز شنيدم كه نيم ساعت رفقا الافم شدن!!رفتم كارت دانشجويي رو تحويل دادم،بعدش كارت سلف رو دادم.بعدش رفتيم يه ساختموني سه تا امضاي مونده رو بگيريم،نگو يكي از اين امضاها خودش 20تا امضا بايد بشه قبلش،خدا رو شكر همه اتاقا طبقه همكف همون ساختمون بود،همش از اتاق بغلي به اتاق روبرويي و اتاق 101 و108 و 106چرخيديم.رييس امور رفاهي هم واي ساده بود روزنامه خوندن و منم دو ساعت واي سادم آقا مطالعه اش تموم بشه و برا اينكه هواسش به روزنامه بود يه آدرس اشتباهي بهم گفت و يه دور اضافه منو بين اتاقا چرخوند.بعد رفتم بايگاني راكد پرونده يگيرم،يه فرم بهم داده كه روز اول ثبت نام پر كرده بوديم و از اون جا كه شماره دانشجوييا عوض شده بود بساطي هم اونجا كشيديم،البته رو اون برگه اخطاريه يه ترم مشروطي بسيار زيبايم بود كه منم كندمش،انداختمش دور.حالا بعدا" بهم گير ندن خوبه.بعد ظهر شده بود و آقايون مي خواستن برن ناهار.اومديم بريم خونه،يكم خيابون گشتيم ساعت سد 1:30خجالت كشيديم نيم ساعته بريم خونه و برگرديم.برگشتيم دانشگاه،ساعت دو شد و رفتيم پي الباقي امضاهامون.تا رسيديم به پرونده،كه فرموندن دانشكده فني بسيار فعال هستن و پرونده هاتون رو به اينجا نفرستادن خودتون برين بگيرين بيارين.برگشتيم دانشكده،آقاي آموزش نبودن و همكار محترمشان نشست دانه دانه واحدهاي ما را چك كرد و تو چارتمون نمره ها رو وارد كرد و چك كرد ببينه كه پيش نياز و پس نياز يه وقت جابه جا نشده باشه و 141واحدو با جزئيات در آورد.تا ساعت 4الافمون كرد،اين وسطم كه هي بچه ها مي اومدن و كار داشتن اينم پا مي شد مي رفت كار مردمو انجام مي داد برمي گشت،بعد تازه يه برگه بهمون داده بريم امضاي مدير گروه رو بگيريم و امضاي معاون آموزشي و برگرديم پيش خودش!دوباره رسيديم خدمت مدير گروه محترم و كلي ناز فرمودن و برگه بچه ها را امضا كرد،به من كه رسيد گفت تو بايد برام شيريني بياري،خيلي منو اذيت كردي!!!گير داد كه امضا نمي كنم،منم گفتم استاد شوخي مي كنين؟؟فرمودن نه جدي مي گم ،تو يكي بايد شيريني بدي،كشتي منو با نمره هيدورليك كه اومدي گفتي استاد مي افتم هوامو داشته باش،بعد نمره ورقت شد17 و منو مسخره كرده بودي..اون كتابه رو فقط يه فصل برام ترجمه كردي و ...بعدم كه شدم مدير گروه هر روز يه ساز برام زدي و يه روز كلاس عوض كن و يه روز تاريخ امتحان عوض كن .دو ماه بعد مهلت تحويل كار آموزي بيا گزارش تازه بيار،قول بده رضايت نامه بچه ها از گروه رو برام بياري و نياردي...عين چارسالو آورد جلو چشمم،از وقتي استادم بود تا وقتي شد مدير گروه.از همه بدتر صبح گفتي خوشحالي داري از اينجا مي ري.گفتم استاد من خوشحال نيستم خيلي هم ناراحتم!مگه خون اينا از من رنگين تره؟4تا آدم ديگه هم اينجان شيريني من بدم؟امضا كن شما من فردا صبح شيريني مي آرم .امضا فرمودن ،رفتيم امضاي معاون آموزشي رو بگيريم كه ديديم ساعت كاري تموم شده و تشريف برده ان.موند فردا صبح...
-عمرا" شيريني بگيرم براش.من كه ديگه با ايشون كار ندارم.پيش ملت ضايع است اين همه آدم فارغ التحصيل مي شن من يكي شيريني ببرم كه چي؟بعدنا براش مي برم ولي الان روم نمي شه.
شنبه یازدهم اسفند 1386
به دنبال یک تکه کاغذ
-چرا اين همه اين روزا آرومن؟
-امروز باز دانشكده و من و بچه ها.باز اتاق بسته آموزش و يه ساعت معطلي تو راهرو و هرهر و كركر و خاطرات 6ماه دوري رفقا از هم...م.ص هنوز دانشگاست،نتونستم با ديدنش نخندم،موند به دلم يه بار من برم جلو در آموزش اونم اونجا سبز نشه...آقاي آموزشي تشريف آوردن،ما هم رفتيم و باشد كه ديگر چشممان به جمال اين شازده روشن نشود...رفتيم كتابخونه،امضا بگيريم از آقاهه مي گه امضا نمي كنم،شما يه نسخه از پايان نامتونا بايد به اينجا تحويل بدين،حالا قسم و آيه كه بابا ما پايان ناممون كجا بود آخه؟نداريم همچين چيزي...به هر كس گفتيم امضا كن ،گفت امضاي من آخرين امضاست...رفتيم اون سر شهر تو بيابون ساختمون جديده دانشگاه پي كاراي امور مالي،قبلش رفتيم گروه فيزيك شمال اون بيابون،يه ساختمون طبقه سوم ،بعد اومديم رفتيم شرق بيابون ساختمون امور مالي،مثلا" طبقه اول ولي 20تا پله داشت،اومديم پايين رفتيم ساختمون بغل دوباره اومديم رفتيم جنوب غربي اون بيابونه بانك،بعد باز اومديم امور مالي،آقاهه آخر سر مي گه شما امضاي مدير گروه رو ندارين من امضا نمي كنم،گفتيم آقا مدير گروه ما كيلو چنده امضا كن برو تو را جدت!ما هميشه امضاهاي مديرگروهمونا آبدارچي دانشكده مي زد،نگران نباش بزن،تو خودت ريئسي،خدا خيرش بده،امضا كرد و ما از شر يكي از برگه ها راحت شديم،اگه گندش در نياد البته و بعدا" يقمونا بگيرن،بعدش رفتيم دوباره شمال اون بيابونه ،تمام طبقات و واحد هاش و كلاساشو دونه دونه سرك كشيديم ببينيم ساختمون جديد دانشگاه چه قدر خوبه و قشنگ و اينا،بعدش راه افتاديم دنبال يافتن  سلف و كتابخونه مركزي و بوفه و سالن مطالعه و اينا ...نيست كه كم راه رفته بوديم،برا هر كدوم اينا هم كلي پياده روي و پله نوردي داشتيم،بعدش باز سوار سرويس شديم اومديم دانشگاه كه كارت تحويل بديم و امضا بگيريم و اينا كه تعطيل شده بود و رفته بودن ناهار،موند تا دوشنبه كه بريم خدمت مدير گروه عزيز.مرديم با اين همه راه و خستگي و اينا.بعد تازه ساعت 1ظهر عوض اينكه بيايم خونه رفتيم خيابون گردي!!!جنازه نازنينمان به خانه رسيد...
-چقدر دانشكده بي ريخت شده بود...
-به سلامتي دانشكدمون گرايش خاك ارشد امسال قراره پذيرش كنه،با فكر بهش كهير مي زنم.البته به قول ليلا مي گفت راحت مي شه يه پايان نامه سمبل كرد داد و 20گرفت،خدا رو شكر در و پيكر كه نداره...وووووييي خدا.راست مي گن از ماست كه بر ماست،تا وقتي دانشكده پاركه برامون ،بهتر از اينم نمي شه اوضاعمون...چه قدر بدبختي كشيدم سر مقاومت ياد گرفتن....
- كتاب بتن برام عين كتاب قصه مي مونه.دونقطه دي.
جمعه دهم اسفند 1386
اربعین امسال
شب اربعين خونه عمو،ديگ حليم،يه دونه فليكا و يه دونه آرزو.بار اولم بود برا هيچ كس دعا نكردم حتي خودم.فقط برا يه نفر فقط خيلي دعا كردم چون خودش ديروز عصرش بهم گفت كه به خدا بگو اينا رو. بعدشم نشستم از آرزوهام برا خدا گفتم و ازش خواستم اين آرزوهاي من همون چيزايي باشه كه خدا خودش مي خواد برام...
يه جورايي دارم ته نشين مي شم انگار،اين روزا چيزي كه زياد مي شنوم اينه كه چرا اين همه آروم شدم؟.هاي و هوي هم ندارم ديگه.ديشب ع ارف ه بازي هم حتي نكردم،اين فاميل پدري هم كه نديده بودن من تو يه مجلس باشم و شعر نخونم و مهمدكودك بازي راه نندازم،حالا ديشب نشسته بودم كنار مامانم،آروم به حرف خانوما گوش مي دادم و گاها" چيزي باهاشون مي گفتم،دختر عمو شاخ در آورده بود،مي گفت تو چته؟مي گم هيچي خانوم شدم،گفت چشمم آب نمي خوره ،يه چيزي بگو كه بهت بياد...يه عالمه از حرفش خوشحال شدم ،خودمم نمي دونم چرا.فليكايي كه هر سال همه رو خواب مي كرد و مي رفت خودش تنهايي با ديگ و آسمون حرف مي زد شب بعد اينكه حليمو هم زديم اومدم رفتم تو اتاق يه پتو و بالش برداشتم يه گوشه دراز كشيدم كه بخوابم،دختر عموهاي خودم و دخترهاي فاميل زنمو گير دادن كه چي شده  كه مني كه به همه مي گفتم امشب نخوابين خودم اول همه دارم مي خوابم.دو سه ساعت پيشش كه فكر مي كردم بي خيال شم و بخوابم تو دلم ناراحت شدم كه فقط يه شبه و نمي خوام بخوابم.همه آرزوهاي من تو شب اربعين برآورده شدن.نمي خوام اين شبو از دست بدم..ولي وقتي مي خوابيدم يه حس بي نهايت زيبا داشتم،انگاز خدا رو حس مي كردم كه اين جوري راضي تر و خوشحال تره.تا6 صبح خوابيدم ،بعدشم پا شدم اومدم خونمون گرفتم خوابيدم.خوابم پر بود از يه آرامش خاص،يه جور رضايت و راحتي.يه حس تازه كشف شده كه خيلي مي دوستمش.
چهارشنبه هشتم اسفند 1386
بازی ترانه ها
سمن بانو بنده رو به بازي هفت ترانه دعوت بنموده.هفت ترانه ماندگار و هفت ترانه روي اعصاب.
ماندگارها:
1-سرگذشت از آمو.
2-دوسه شبه چشمام به دره از جهان
3-دختر ايروني سياوش شمس
4-نازگل مال اين بچه جديداست.
5-عشق من از فرزين
6-دختر همسايه و ماه عسل
7-گل گلدون گمونم از سيمين غانم
آخه 7تا؟چرا 70تا نه؟
آهنگاي روي اعصاب
1-شماعي زاده
2-شكيرا
3-حميرا
4-هايده
5-مهستي
6-اون قادري
7-يساري(جز يه آهنگش،اومدي ولي دست تو سرده)
از سندي و اندي و كلا" هر خواننده زن جماعتي بيزارم ولي به شدت علاقه مند سندي مي باشم ،اندي رو تا دلتون بخواد اين روزا گوش مي دم،سوزان روشنم با افتخار هر چه تمام تر گوش مي دم.
هر آهنگي كه رو اعصاب مردم باشه من زياد گوش مي دم.
دعوتيا: كيانا- ييلاق ذهن- دوران ما(علي)-شاذه-  تامل تفكر يه دنياي زيبا-محمدجواد شكري

سه شنبه هفتم اسفند 1386
بهشت من
سه روزه دارم اتاق مي سابم!بالاخره كاراي اتاق خودم تموم شد،اينقدر تميز شده دارم كيف مي كنم،فقط مونده شيشه ها كه اونم الان پاك نمي كنم فرت و فرت بارون مي آد،باز لك مي شه ...اين سري زد به سرم،كل اتاقو ريختم بيرون،بعدش كه داشتم مي چيدمش،بخاري اضافه اومد!منم شوتش كردم بيرون،كلي هم غر شنيدم كه پس فردا باز هوا سرد مي شه،ولي همش گفتم اتاقمو بي ريخت مي كنه نمي خوامش،الان كلي جمع و جور شده و يه عالمه فضاي باز و آزاد دارم،مي شه توش فوتبال بازي كنم.همينه كه الان يه بلوز كاموايي پوشيدم،يه سويشرت پوشيدم،جورابام تا زانو،كلاه و روسري هم سر كردم دارم تو اتاق زندگي مي كنم،شبا هم چون سرده برا خواب مهمون خواهري قراره بشم،غر مي زنن به جونم كه مني كه اين همه سرمايي ام ،بي بخاري مي خوام چه كنم؟ولي خيلي مي چسبه همه خونه گرمه،مي آن اينجا ،عين بهشته،منتها فقط نيم ساعت ،بعدش سيبري ست اينجا.دونقطه دي.
كلي داره بهم خوش مي گذره،يه هفته است مي خوام برم سر از چند و چون به كلاس زبان در آرم وقت نمي شه!!
شنبه چهارم اسفند 1386
گلکم
من اون زمان 10سالم بود و تابستون اون سالي كه قرار بود برم كلاس چهارم،تابستونا مي رفتم كلاس قرآن بسيج سر كوچمون!بعد اينا يه بار ما رو بردن محلات اردو.يه گلدون گل فيلكوس هديه آوردم برا مامانم!7 تا دونه برگ داشت،ماماني نصفه شبي مي خواست پرتم كنه بيرون از خونه كه لااقل يه چيزي مي گرفتم كه گل بده ،اين چيه؟ولي خودم خيلي دوسش داشتم،نگهش داشتم،اين گل من الان ديگه برا خودش شده يه درخت و كل پاسيو رو اشغال كرده و نور به گلاي بقيه نمي رسه و از تو پاسيو شوتشون كرده بيرون، كه من كلي از اين قلدريش خوشم مي آد.حالا ديشب داشتم تو آشپزخونه غذا درست مي كردم،پنجره را باز كردم با درختم حرف بزنم،ديدم نصفش نيست!!!!!بعد از جيغ و اشك و آه و ...كاشي عمل اومد كه جناب آقاي بابا خان بعد ازظهر داشته جابه جاش مي كرده كه گير مي كنه و شاخه پايينيش مي شكنه،پدر محترمم برا اينكه من نفهمم!برداشته شاخه اون وريشا قطع كرده كه اصلا" از روز اول اينجا شاخه اي نبوده!!!!!!چرا من ديروز عصر خوابيدم؟...الان درخت نازنين من 1متر عريانه و فقط اون بالاهاش برگ داره.دلم آتيش مي گيره ،چشمم بهش مي افته.با پدر جان قهر فرموده ام و آشتي هم نخواهم كرد،اونم از ديشب تا حالا داره منتمو مي كشه.اون وقتا كه اتاقم با خواهري مشترك بود،پنجره اتاقمون رو به پاسيو بود و شبا من روبروي اين گله مي خوابيدم.هر سال وقت عيد برگهاشو  پاك مي كردم، برگهاي اون شاخه پاييني هاش كه الان ديگه نيستنو با شير پاك مي كردم،مامان بهم غر مي زد، دو ساعت تو پنجره و رو چارپايه واي ميسادم برگهاي اين خوشگله تميز و براق بشه.طفلك خودشم داره غصه مي خوره،يه سري برگهاش زرد شده.همش 14سالشه،اول نوجوونيشه،چرا اين كار رو كردن باهاش؟!
پنجشنبه دوم اسفند 1386
چه عرض کنم
كنكور تموم شد،حالا منم ديگه موضوع ندارم.!!چه خوش بوديم برا خودمون.
اولين كاري كه بعد اين آزادي كردم،آرشيو خواني بود.كامنت هاي آبان و آذر باز هواييم كرد،كامنتدونيو شون كنم اون ور.كلهم بايد يه صفايي به سر و ريخت اينجا بدم!قالبمو دوست دارم ،عوضش نمي كنم،ولي دوباره آرشيومو مي آرم مي ذارم اينجا.اين موضوعاتمم بايد يه كار كنم كه زير همين پستا وقتي روش كليك مي كنم بتونم برم تو يه صفحه آدميزادي...بيكارم ديگه ،اين جوري مي كنم،بگردين برام كار پيدا كنين،سرم گرم بشه دست از سر اين فليكاي بيچاره بردارم.
پنجشنبه دوم اسفند 1386
TO DO LIST!
سلام،سلام،صدتا سلام.
اگه بدونين چه كيفي مي ده زندگي بي دغدغه،بي فكر و استرس،نعمته به خدا ،قدرشو بدونين.
امضا:فليكايي كه ديشب تا 4صبح از استرس اشك مي ريخت،فليكايي كه رفت زد تو گوش كنكور و اومده اينجا مي خواد سوت بزنه.
آخه كنكور چيه كه 5 ماه بعضي ها نشستن تو وبلاگشون غرغر كردن؟،فليكا سوت نزن،جاتون خالي رفتيم سر جلسه!اولندش كه پيشرفت كرده بودن ،همون دم در كه مي گشتنمون به خاطر اينكه پاك بوديم و اسحله و اينا حمل نمي كرديم يه دونه تي تاپ بهمون جايزه دادن،نخوردمش ،مي خوام نگهش دارم ،يه روز كه بچه هاي بلاگستانو ديدم با هم بشينيم بخوريمش هر چي باشه خيلي حرصتون دادم اين 5ماه حالا بايد بهتون شيريني بدم،بعدش رفتيم سر جلسه،دونه دونه رفقا و بچه ها را زيارت نموديم،بدين شرح كه صندلي بنده جلوي پله تو راهرو بود و هر كس مي خواست بره بشينه سر جاش،مي بايست به من يه چيزي مي داد تا مي ذاشتم عبور كنه،نشستيم و رفقا دانه دانه سلام و خوش و بش كردن و رفتن...اين جاي بنده محسنات زياد داشت،سمت راستم دسشويي بود ،چار قدم اون ور تر سمت چپم آبخوري بود،روبروم پله!تو يه فضايي كه 3*2 بيشتر صندلي نداشت(در محل اتصال دو راهرو بودم)برا همين اساسا" جو كنكور نداشت و بسيار سر و صدا و رفت و آمد كه نيم ساعت بيشتر دوام نياورده و 6تايي سر و صدا كرديم كه جاي ما را عوض كنيد،طفلك ها ما را به يه كلاس بردن،تازه فهميديم جاي قبليمان علاوه بر آن همه محسنات از نعمت لامپ و نور هم محروم بوده و ما نفهميديم!!تا ما آمديم بنويسيم بچه هاي حقوق وقتشان تمام شد و رفتن،خداييش انصافه اونا 130 دقيقه و ما 240دقيقه سر جلسه باشيم؟چرا اين همه تبعيض؟از سوالا بگم براتون كه رياضي كه هيچ،اساسا" جرات نكردم خيلي از سوالاشو بزنم،سخت بود،ولي تحليلو مقاومت دست كم 70زدم!بقيشونم دور و بر همون 35-40 .اين جوري رتبه من خيلي خيلي بهتر از تصوري كه داشتم مي شه،هر چند بازم فرقي به حالم نمي كنه و به زير 200نمي رسه كه من بتونم برم علم و صنعت سازه بخونم،ولي خوب انرژي و اميدواري 500-600خيلي بيشتر از 1700-1800 هه.مگه نه؟.
آهان وسط كنكور سمن يادت كردم،يه سوال داده بودن " تير زير اثر نيروي فلان..."بعد من نگاه كردم پيش خودم گفتم چرا اين زير تير نكشيدن پس؟چرا سواله نصفست؟اومدم داد بزنم كه گفتم بذار يه دور ديگه بخونم،اين بار به جاي اينكه بخونم"‌تير زير،اثر..." خوندم" تير،زير اثر فلان نيرو..." ديدم ديگه شكل نمي خواد و بيچاره ها چيزيو جا ننداختن،بعد يهو يادم اومد كه ديدي سمن بانو هي مي گفت اين ويرگول كاما رو استفاده كن فليكا تو پستات؟برا همين بود ديگه.كاش به اينا هم گفته بودي،ذهن من 30 ثانيه منحرف شد!
اين كه تموم شد رفت،حالا منم و كارا و برنامه هايي كه دوست دارم.
سر آمد همش،اول بايد برم تحقيق كنم سر از مديريت پروژه و منابعش و كتاباش در آرم،كه بالفور بعد تعطيلات بايد شروعش كنم بخونم.البته اين ماجرا را هيچ كس نخواهد فهميد تا روزي كه قبول شم تو اين رشته،حتي تو خونه هم فعلا" چيزي نگفتم،بي سر و صدا.چون يه آرزوهه و وقتي نتيجه داد دوست دارم داد بزنم.!
مدركمو بايد برم بگيرم،6-7تا امضا فقط مونده!كه بعدش برم به دنبال كار،كه كار يابي هم منوط به بعد نوروزه!قبلش بايد كتاباي بتن ،فولادو آيين نامه ها را يه دوري بزنم،جاهايي كه نخونديمو خودم بخونم،سر در آرم چه خبره،پروژه هام يه جاهاييش ناقصه،كاملشون كنم و يه تخصص تو راه سازي كه ازش بيزارم بايد كسب كنم.دوست دارم وقتي مي رم دنبال كار،يا ازم چيزي مي پرسن حرفي برا گفتن داشته باشم نه تئوري وار باشم.
قبل همه اينا بايد اين كتاب تستا رو از جلو چشمم بردارم،اتاق بازار شاممو مرتب كه چه عرض كنم ،بايد گردگيري عيد كنم،نيست كه وقتي دستمال مي گيرم دست يه ديوارو پاك كنم،بند مي كنم به همه ديوارا و شيشه ها هم كه كلهم محاله كسي جز من پاك كنه،و بعد خونه تكوني خودمون بايد برم خونه عزيز جون شيشه پاك كنم!نتيجتا" يه هفته فقط كوزت هستيم!
يه سري نقشه و برنامه برا يه نفر داشتم كه خيلي هاش تو همين مدت به لطف كارا و برنامه ها و حرفهاي خودش ،خود به خود حل شد،فقط يه دو موردش مونده كه بايد حسابي روش فكر كنم و يه راهي پيدا كنم براش.
شب داشتم تو خونه از برنامه هام مي گفتم ،بابا برگشته مي گه با اين همه كار پس سه تار چي؟داغ دلم تازه شد،قرار بود بعد كنكور اولين كاري كه مي كنم سه تار باشه،نصف اول راه كنكورو غر زدم چون محروم شده بودم از ساز،نصف بقيشو به اين اميد اومدم كه تموم مي شه و مي رم پي سه تار...ولي الان نمي خوام برم دنبالش،من دارم تو راهي قدم مي ذارم كه حس مي كنم كاراي واجبتر از اين زياد دارم.حس علاقم كور شده.الان مي خوام برم زبان ياد بگيرم به جاش!شايد تابستون!!!
آهان پي رنگ و كاغذ نقشه و برگهاي لوتوس و شاه عباسي هم حتما" مي رم،تا دوباره راه بيافتم.
به كسي نگين قراره برا خودم كلي شمع درست كنم!!.
يه كارايي هم با اين فليكا دارم.
اينا رو نوشتم كه ببينم به چقدش عمل مي كنم،چون بعد كنكور هميشه يه سري آرزو و كار داشتم كه بكنم ولي هيچ وقت هيچ كدومشو انجام ندادم.
پنجشنبه دوم اسفند 1386
تشکر
ممنونم از کامنتای پست قبلتون و از ایمیل یه دوست.دلگرمی هاتون خیلی بهم کمک کرد،مرسي،هميشه موفق باشيد.