امروز 28ام و فردا 29 ام و تموم شد،يه سال گذشت،الانه كه نگاه مي كنم،عين باد رفت،منم همش داشتم مي دويدم و دائم عقب بودم،با يه نفس خسته و گرفته.يه كوله بار داشتم كه توش خيلي چيزا داشتم مي ريختم...پارسال اين موقع تو فكر نوشتن آنچه گذشت بودم،دلم مي خواست اين كارو هر سال بكنم،ولي امسال جمع بنديش اصلا" قشنگ و دوست داشتني نيست،بدي ها و كم كاري ها و اشتباه و نبايد زياد داشتم،خوبي هم داشتم انگشت شمار البته كه همشونم نتيجش هنوز مشخص نشده ،يكيش كنكور!،و پروندشون هنوز بازه...امسال به نظرم تموم شدني نيست...نمي خوام آنچه گذشت بنويسم،ترجيح مي دم به جاي ايتكه به رفتن زمستون و اومدن بهار فكر كنم،و از تمومي سرما و شروع هواي بهاري خوشحال باشم و دلتنگ زمستون،پنجره رو باز كنم و خنكي هوا رو حس كنم و فكر كنم چه جوري اون همه سوز و سرما محو شد وجاشو به هواي به اين زيبايي داده.درختا چه جوري بيدار شدن و دارن داد مي زنن بهار جاريست...امروز خواهري رفته يه گلدون لاله خريده،آورده پشت پنجره اتاق من گذاشته،يه غنچه بود،بهش كه آب داد،خيلي زود باز شد،پشت پنجره كه گذاشتش بيشتر باز شد،نفس كشيدنشو مي شه حس كرد،غروب كه هوا خنك تر مي شد كم كم بسته شد.داره زندگي مي كنه و اين زنده بودنش خيلي ملموسه...دلم مي خواد به اين فكر كنم.
دلم مي خواد به اناري كه امروز خوردم و هنوز مزش زير دندونمه فكر كنم.
دلم مي خواد به چيزايي كه سال 87منتظرمه فكر كنم،مي خوام با همه وجودم جذبشون كنم .دلم مي خواد با همه وجودم به يه چيزايي اعتماد داشته باشم و ايمان داشته باشم كه مي رسم به جايي كه تو ذهنمه.
دلم مي خواد به هفت سيني فكر كنم كه سمنوشو آقاهه برام از خيلي وقت پيش نگه داشته بوده و ديروز بهم داده .دوست دارم زودتر سال تحويل تموم شه تا همه سمنو رو بخورم.
دلم مي خواد دست نوشته هاي آقاهه رو روزي هزار بار بخونم و دونه دونشونا ببوسمو بهش بگم با ارزش ترين هديه همه عمرمو بهم داده.
دلم مي خواد به آرزوهايي كه حالا ديگه خيلياشون مشتركه فكر كنم.به آرزوهايي كه يه روز خيلي شخصي و خصوصي بود ،ولي الان يه هدف مشتركه به اونا فكر كنم و نقشه بكشم براشون ،راه هر چه قدر راحتت تر رو براش بيابم.
دلم مي خواد آرزو كنم كه بابا تائيدم كنه ،كه مطمئن بشم راهم راه خوبيه.بهتر از اين نمي تونه باشه.
دلم نمي خواد به همه اگرها و شايد ها و ترس و نگراني و دغدغه ها فكر كنم.دلم نمي خواد به همه اون چيزايي كه تنها ثمرشون برام معده درداي عصبيمه فكر كنم.مي خوام بريزمشون دور.دلم مي خواد بهاري باشم و پر از طراوت و شادي تا تابستون بياد و با گرماي عشقش داغ شم،پر از حرارت و انرژي تا پاييز و آغوش امن خوشبختي منو بغل كنه...زمستونم كه فصل خاطره هاست...
به انرژي مثبت و اين حرفها اعتقادي ندارم،ولي تصميم گرفتم يه بار امتحانش كنم و همه خوبي ها رو جذب كنم.خدا مي گه تو بخواه تا من بدم.به اين جملش ايمان دارم.من با همه وجودم مي خوام.با همه وجودم ميخوام كه به آرزوهام برسم و آقاهه به خوشبختيش برسه و دلش آروم بگيره...
من يه فرصت 5 روزه دارم تا همه جمع بنديامو بكنم.تا همه نقطه چيناي دفتر سياهمو پر كنم وبرا سوالاش جواب بنويسم.5 روز وقت دارم فكر كنم و راهمو ارزيابي كنم و مطمئن كنم يه نفرو كه اين كوه سنگريزه هاش محكم نشسته سر جاش...برا آقاهه هم فرصت خوبيه تا يه دور منو دوره كنه.آخر سرم باز يه فصل از ذهنمو مي خواد بخونه كه به جفتمون كمك بزرگي مي كنه،مطمئنم.ممنونم از پيشنهادي كه امروز داد.محكمي و صلابت حرفهات منم محكم كرد...