تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا
امیر کبیر

سومين تصميمي كه ديشب گرفتم،عجب به درد خورد!خودمم موندم كه چه جوري شد اين جوري شد،شايدم خدا مي خواست بهم بگه ببين صداقت چه قدر به درد مي خوره...اگر تا صبح فكر مي كردم گفتن و نگفتنش زياد فرق نداره و من تو ذهن خودم درگير يه سري چهارچوبم كه شايد زياد مهم نباشه،ولي ظهر مطمئن شدم كه بايد مي گفتم و چقدر خودم راحت و آسوده بودم.
از باباي خودم خيلي خوشم اومد دوباره،از سخنراني هاي ايشان:شناخت آدما كاري است واجب.بايد به آتش نزديك شد و گرمايش را حس كرد و فهميد كه اين آتش مي تواند بسوزاند،آن وقت مواظب باشيم كه از گرماي آن لذت ببريم به جاي اينكه بسوزيم.
 اخلاق پدرم به خودم رفته!علي الحساب كه رو دنده مدرنيته و جامعه امروز چنين است و انسانها در كنار هم زندگي مي كنند و ..ايناست،حالا كي دنده اش عوض شه من نمي دونم،ما كه مراقب رفتار خودمان مي باشيم،همچنان گزگ دستشان ندهيم.
خدا همه مريضان اسلام را شفا دهد.

+ جمعه سی ام فروردین 1387 22:20
سرای مهر

عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد بگذارد تا خودش باشد.
اين از اون جمله هاييه كه من بهش اعتقاد دارم و زيادم پابندشم،اين قدرم آقاهه رو به حال خودش گذاشتم كه ديگه بنده خدا فكر مي كنه من عين خيالم نيست ،يا برام چيزي مهم نيست...
نتيجه اخلاقي،من يك عدد عاشق واقعي هستم(اصل خودشيفتگي را مطالعه بنماييد)
دوم اينكه من و آقاهه ،عاشق و معشوق هستيم(اصل بازگشت كي يادشه چي بود؟)
سوم اينكه نويسنده اين كتابه احتمالا" اون زماني كه من يادم نيست كي بوده،زير دست خودم تعليم ديده.(اصل خودشيفتگي را دوره بمائيد)
چهارم اينكه،چه خوبه آدم هميشه يارش كنارش باشه.
41روز ،واينك 31 روز،اينم يه نوع پيشرفته ديگه.دونقطه دي
سه عدد تصميمو با هم گرفتم از سر كوچمون تا خونه:
1- يه راهي بيابم زبون بعضي ها باز بشه،شايد برم تخم كفتر بخرم!الان يافتم،فرصت بشه ارائه اش كنم.
2- موفقيتو زين پس با دقت بيشتري بخونم.
3-ديگه ديگه،هر چيزيو كه نبايد گفت!
حالا مي فهمم چرا هيچ جوره نمي تونم به يه چيزايي شك كنم،من اعتمادمو از يه جاي درست جمع كردم،نه به صرف يه سري حرف و رفتار،به صرف عمل من اعتمادمو يافتم.برا همينه كه قلبم قرصه قرصه.(اصل اطمينان)

+ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 23:59
اندرون کلاس(2)

اون دختره بود كه گفتم شيرازيه و كفر منو در مي آره؟نمي دونم چرا چسبيديم به هم!.اين جورياست ديگه...
نمي دونم اين شيرازيا تو شهرشون،وسط خيابون از اين نرده ها ندارن؟ما كه همه شهرمون حصار كشي شده تا شايد قوانين زعايت بشه،بعد اين خانوم تا اين نرده ها رو مي بينه ،مي پرسه حالا چه جوري بريم اون ور؟و من دو ساعت توضيح مي دم كه تا فلان جا بايد بريم اون جا پل هست،يا مسير خط كشي هست ،باز همچين با غصه مي گه حالا چه جوري بريم اون ور.بعد اينكه من كلي بهش مي گم مسير عبوري از كجاست و اينا ،بعد يهو مي بينم زد وسط درختا و اون راههاي باريكي كه بين نرده ها جا مونده،سرشو مي اندازه پايين و مي ره...برا خودش موجوديه.
اندرون كلاس هم كه امروز يه عكس از برجهاي دوقلو تو كتابمون بود،بعد 40دقيقه بحث حادثه 20سپتامبر بود و اينكه بالاخره زير سر كي بود و چي بود!!!جاي همتون خالي.
جلسه پيش كلاسمونم كه من يه سوتي دادم اساسي،نوشته بود ميس اي احمد ايز...؟منم جاي خالي رو با ديس ايز ا من پر كردم،بعد خانوم معلممون چشاش گرد شد و پرسيد چرا مرد؟منم با اعتماد به نفس بالاي 100برگشتم دليل بيارم،گفتم چون نوشته احمد،خوب احمد اسم مرده ديگه!بعد اون موقع كه اين خانوم داشت ميس و مسترو برا ما توضيح مي داد،من گفتم اينا چيه آخه،به خدا ما اينا رو بلديم،هيچي ديگه فهميد چه قدر بلدم.حالا ديگه روم نمي شه بهش غر بزنم و بگم كلاس منو عوض كنه.همون هلو هاو آريو رو بايد بخونمو بزنم تو سر خودم.
هر آدم شاغلي كه مي بينم دلم مي خواد خفش كنم،چرا من كار ندارم؟اين چه دنياييه؟شما چه جوري كار يافتين؟

+ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 23:13
همچنان من و آشفتگی هایم

اين دنيا مي خواد به كجا بره؟
روز جمعه من باز نشستم پاي تي وي،يه فيلمي داد ،خانومه توهم زده بود كه شوهرش زن گرفته و ...به شوهرش گفتن بيا زنتو طلاق بده،اين روانيه و فلان،شوهره گريه مي كرد و مي گفت شما بي رحمين،من دوسش دارم....آخر سر طلاق دختره رو گرفتن،و دختره به خاطر بيماري شيزوفرني رفت آسايشگاه!آخر فيلم كاشي عمل اومد كه بابا زن بدبخت راست مي گفته و شوهرش زن دوم داره و اين بيچاره 6ماه الكي بستري بوده و بهش قرص مي دادن،تازه دكترش برگشته بود مي گفت هنوز هوشياريشو كاملا" از دست نداده...بعد باز سر زن دوم شوهره هم همين بلا اومد و شوهره وانمود كرد كه اين روانيه و رفت سراغ زن بعدي.اين جوري مثلا" مال و اموال خانوما را بالا مي كشيد و از زير مهريه هاي ميليارديشون در مي رفت!!فيلمه تموم شد،اما من بد جور درگير شدم باهاش،يه دو سه ساعت همه جا دنبال شوهره كه امين زندگاني بود مي گشتم،مي خواستم خفش كنم،منم كه وقتي هوس كنم كسيو خفه كنم،تا اين كارو نكنم ذهنم درگيره!!!!!!

شبش نشستم باز فيلم ديدن،يه خانومه بر اثر تصادف حافظشو از دست داده بود،تو آسايشگاه بود و عاشق يه مردي شده بود،حالا خودش شوهر داشتا،اين شوهره مي اومد ديدنش،مي ديد اين زنه با مرده گرم گرفته و ...آي حرص مي خورد،اون مرده هم خودش زن داشت...آخر فيلم مجبور شدن ولشون كنن به حال خودشون...ديدن اونم خيلي عذاب بود..

اين جناب پدر عزيزم رو 5روزه كه نديدم و فقط تلفني باهاش حرف زدم،كه خوب تلفنم كه همش منو دلتنگ تر مي كنه و نمي تونم با تلفن راحت حرف بزنم،اينه كه اعصاب درست درمون اصلا" ندارم،تقي به توقي مي خوره اشكم در مي آد،بابايي كه نباشه خوب زندگي غير ممكنه،الانم كه تازه اومده ،من هنوز عقده هام همه گشوده نشده...

هب مهون طاخري هك شاعق دشم،هب مهون رجم حمكوم شي مم،آخر بي رحمي دنيا شايد همين جاست،يه چيزايي بد جور رو قلبم سنگينه.تقصير توقعات زيادي خودمه،يه جورايي شايد همون ضرب المثله كه مي گه در ديزي بازه،خودم بايد حيا كنم...
من ساده دنيا رو ساده انگاشتم،ندانستم...
من همچنان حالم از اين دنيا و زندگي به هم مي خوره و تو دلم فقط فحش مي دم،خوشم نمي آد از اين زندگي مسخره...من مي خوام كه ديگه تو اين دنيا نباشم..
وقتي روياهاي آدم مي ميره ،يا اين همه دور دست مي شه،ديگه اميد گم مي شه تو زندگي...
دلم مي خواد برم توي يه روستاي پرت،فقط من باشم و كلي آهنگ اصيل و سنتي و زمين و آسمون و خدا.دنياي بزرگتر از اينو دوست ندارم!.

اين كلاس ما بيشتر از اينكه كلاس زبان باشه،كلاس فمينيستا ست.من بيچاره همين جور هاج و واج مي مونم با اين حرفايي كه اينا مي زنن.
يكيشون امروز مي گفت،خوبي ازدواج به اينه كه آدم انگيزه پيدا مي كنه برا ادامه زندگي...تنها مزيت ازدواجو فقط اين مي دونست.الباقيش شكوه و شكايت بود و اين كه حداقل شوهر زبون مي فهمه ،بچه است كه زبون نفهمه و پدر آدمو در مي آره ...
منم تو 27سالگي يه بچه 7ساله تو بغلم بود،حتما" مي گفتم بچه پدر درآره!!!!
منم برا خودم اين تزو دادم كه اينا جوني نرسيدن بكنن،لذت زندگيو نچشيدن،چشم باز كردن خونه شوهر بودن و خودشونم نمي دونن چرا شوهر كردن،يه روند روتين زندگي براشون اين جوري تعريف كرده بودن و حالا تازه دارن مي رسن به پوچي و خيلي از حسرتاي ساده كه يه خورده بي معنيه.مثلا" يكيشون به من مي گفت قدر آزادي دوره مجرديتو بدون و اينكه همشون به اتفاق نظر دادن ازدواج بزرگترين حماقت يه دختره!!من بي تقصيرما نياين يقه منو بگيرين،اونا مي گفتن من كه اين چيزا رو قبول ندارم و كلهم يه جور ديگه نگاه مي كنم،ولي خوب دلم براشون سوخت كه لذت جونيو نچشيدن!كلهم فضاي اطرافم عوض شده با اين 7تا خانوم.خدا تا آخر ترم عاقبتمو با اينا ختم به خير كنه.

خانوم معلممون!!!برده منو پاي تخته،يه مثلث كشيده بود،توش حروف الفبا رو به هم ريخته نوشته بود،بهم گفت اينا رو به ترتيب به هم وصل كن!!!!!!!!!روده به دلم نموند.بهش مي گم شوخي مي كنين،مي گه نه وصل كن ببينم.هر چي بهش مي گم بابا من همه اينا رو بلدم ،ترممو عوض كن،مي گه نه لازمه،الان اولشه فكر مي كني بلدي،صبر كن ...من كه مي دونم آخر ترم جاي منو معلم عوض مي شه.سرعت من خوب از اينا خيلي بيشتره.

يه واقعيت اينه كه جرات پرسيدن هيچ گونه سوالي رو ندارم،شايدم به خودم همچين اجازه اي نمي دم...
دلم داره پر مي زنه،برام خيلي چيزا مهمه و نگرانشونم و دوست دارم سر در آرم ازشون،ولي هيچي نمي گم،دلم نمي خواد منم بشم جز مشغله هاي زندگيش...فقط مي ترسم فكر كنه اين سكوت من يعني برام مهم نيست،كاش بدونه كه برام مهمه اونم خيلي،فقط دوست دارم كنار باشم تا باهام تصادف نكنه،دوست ندارم جلو دست و پاش باشم و يه روز اسمم بشه مزاحم.احمقانست نه؟ولي خوب يه حسه،اونم از اون نوعي كه من بهش اعتقاد دارم،از همون نوعي كه ديشب از خواب پروندم و ديدم بله،اين مغز من بيخودي اون همه سر و صدا توش نبود،آقاهه طفلي تنهايي داره غصه مي خوره...اين جاست كه آدم به تله پاتي اعتقاد پيدا مي كنه.

+ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 19:21
اندر کلاس(1)

امروز اولين جلسه زبان بود،خيلي آسونتر از تصور من بود،هميشه از اين جور كلاسا و جووش بدم مي اومد.ولي يه كلاس 8نفره بوديم،خوبي اين موسسه همينه كه كلاساش كم حجمه!،من بودم،يه مريم خانوم كه شيرازي بود و شوهرش مشهدي!اون وقت تو شهر ما مي زيستن،كفر منو درآرد،اولش كلي خوشحال شدم،يه دوست شيرازي يافتم!ولي بعد ديدم اين نفس كشيدنشم مي گه شوهرم دوست داره،شوهرم دوست نداره،حرصم گرفت،بحث لهجه بود،برگشته مي گه من لهجه ام خيلي غليظه منتها شوهرم خوشش نمي آد با لهجه حرف بزنم منم تهراني حرف مي زنم،حالا اگه من بگم لهجش تركيبي از شيرازي و مشهدي و تهراني و همين شهر ما بود دروغ نگفتم والله.يه خانوم ديگه بود 22ساله و همداني بود اين جا درس مي خوند،يه خانوم ديگه بود 35ساله ،داراي يك دختر 13ساله،اونم نفس كشيدنش به خاطر شوهرش بود!شوهرش از همون اول ازدواج زور كرده كه برو زبان بخون،در طول 17سال اين خانوم تازه به اينجا رسيده بود!يه خانوم ديگه بود20سالش بود و گرافيك خونده بود و تو فكر كنكور بود،يه خانوم ديگه بود من نفهميدم كي بود،چي بود،يكي ديگه هم بود ،من كه ديدمش گفتم اين نهايت 18سالشه،از من ريز نقش تر بود!و تازه قدشم نصف من بود،بعد معلوم شد خانوم 27سالشه،يه پسر7ساله هم داره،هيچ كس باور نمي كرد،خيلي خوب مونده بود!خيلي بانمك بود،خيلي هم حرف مي زد ،از نوع مفتش،ايشونم اومده بود كلاس ،چون آقا پسرش ترم 6بود و شوهرش بهش گفته بود خجالت بكش،گيرم داده بود فقط مكالمه ياد بده!!خود خانوم معلممونم بود تازه كه اونم متاهل بود،برا من خيلي با مزه بود،تا حالا فقط يه دونه از دوستاي نزديكم متاهل بوده،و الباقي كه بعد اينكه قرار شد مزدوج بشن و من ديگه نديدم،حالا 4تا دوست دارم كه متاهلن اونم خفن!تو فكر خانواده شوهر چي گفت و چي كار بايد كرد و اينا...خيلي حال مي ده.

آهان از خود درسم مي شد بگما ولي خوب بي خيال،خيلي ساده بود،من همشو بلد بودم،جز چندتا لغت،مثلا" من نمي دونستم الان joblessهستم.+اينكه من نمي دونستم سالي 7ترم اين آموزشگاهها دارن و خيال مي كردم4ترمه،نمي دونستم كل زبان 14ترمه و دو ساله مي شه به يه جايي رسيد.تصميم گرفتم برم همشو.البته اين جور كه بوش مي آد ،بنده سر كلاس حوصله ام سر خواهد رفت،اين ترم آشنا شم،شايد بقيشو فشرده برم،حداقل يه فشاري بهم بياد!

+ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 22:6
راز دل من

عزيز جون و مراسم پاتيناژش رو بي خيال ،صد بار تعريف كردم برا ملت ديگه حالم يه جوري مي شه تعريف كنم...

بالاخره بعد 23سال طلسم شكسته شد و بنده آدم شدم و به كلاسهاي زبان مشرف گشتم.روزاي زوج كله ظهر،از الان شروع كنم نق زدن؟!!

الانه من بايد خواب باشم،ولي خوب خوابم نبرد،مغزم باز ظرفيتش پر شده...من حيفم!!!بي خيال دنيا...ولي امروز خيلي از دنيا بدم اومد،يه جورايي انگار فقط كارش اينه كه آرزوها و روياهاي مردمو له كنه...بي خيال نااميد نمي شويم،آقاهه دعوا مي كنه.دونقطه دي

نم لدم نتگه رباي وت.نوام ليخي.شيبتر از مهيشه،نم لدم سدتاي وت خي ماد.نم لدم غاوش وت خي ماد.ربا مهين رپم زا رگيه.
اگه اينو نمي نوشتم خفه مي شدم،حالا مي تونم برم بخوابم.

+ سه شنبه بیستم فروردین 1387 1:46
ترک عادت موجب مرض است

من چهار سال عادت داشتم،هر وقت از صبح تا شب با دوستم مي چرخيديم اين ور اون ور يا اندر دانشكده بوديم و فعاليت راه رفتني داشتيم،ناهار ساندويچ مي خورديم،حتي اگه غذاي سلف رو رزور داشتيم،اول غذامونا مي خورديم و بعدش ساندويچ،بعد ساندويچم كه از سانديس و يكي دوساعت بعدش تا چيپس و دوغ نمي خورديم ،خستگيمون در نمي رفت و انگاري يه چيزي كم بود،حالا بعد چهار سال،امروز از صبح كلي اين ور اون ور رفتيم باهم،ظهر اومدم خونه،كلي ناهار خوردم،سوپ خوردم ،خوابيدم...همه كار كردم ،اما هنوز فكر مي كنم ناهار نخوردم و دلم ساندويچ مي خواد.يه چيزي كمه اساسا" .بعد چايي ساعت چهار اين دومين اعتياد منه در دوره دانشجويي.

دومندش كه چند روزي است به دنبال كار مي رويم!يادش به خير اون روزايي كه ناز مي كرديم،حالا كار همچين برامون ناز مي كنه،يكي مي گه آشنات كيه،يكي مي گه معرفت كيه،يكي مي گه بايد چهار نفرو معرفي كني كه اونا كارت رو ديده باشن و تائيد كنن،يكي مي گه سابقه نداري برو بمير،يكي مي گه مگه بچه بازيه كار طراحي بدم دست تو!،يكي مي گه برو خبرت مي كنيم،يكي مي گه بزك نمير بهار مي آد...

من گشنمه،الانم بايد برم گوش شيطون كر برم برا كلاس زبان تعيين سطح كنم!بعدشم باز شلتق! زدن با دوستم.باز يه دور ديگه شب مي خوام حسرت ساندويچو بخورم!كاش من مريض نبودم،الان يه ساندويچ از اون هايدا گنده خوشمزه ها مي خوردم.

+ یکشنبه هجدهم فروردین 1387 16:47
اندر احوالات ما

يه روز تو هفته پيش بود،چشم باز كردم ديدم از پنجزه اتاق يه عالمه ياس بنفش داره خودنمايي مي كنه،پريدم ديدم به به ما تو حياطمون ياس بنفش داشتيم و من خبر نداشتم!!به قول بابا دو سه سالي مي شه كه اينجا هستش ولي خوب بچه بوده و به گل دادن نمي رسيده كه منم بخوام ببينمش،امسال اولين ساليه كه داره گل مي ده.

كلي ذوق كردم،چقدر فروردين پارسال به اميد بوي ياس بنفش مي رفتم تو اون كوچهه كه اسمشو گذاشته بودم كوچه ياس بنفشا،چه قدر كوچه پس كوچه نوردي مي كردم تا برسم اونجا...حالا يه عالمه دارم برا خودم.توي خنكي صبح و غروب حياط پر مي شه از بوش،من فقط يكي دو روز بوشو شنيدم و الان ديگه حس بوياييم مريضه،آي كلافه مي شم وقتي مي رم تو حياط،نمي تونم بوشو بفهمم.كاش زودتر خوب شم.

عزيز جون اومده خونمون،باز به اميد اينكه من ببرمش دكتر و خوبش كنم،مي گه چرا هر وقت من مي آم اينجا تو همش مريضي؟دلم مي سوزه براش،چرا هيچ كي براش مهم نيست ،اين طفلك مشكل داره؟صبح كلي رفتم دنبال كاراش و قراره باز دوشنبه ببرمش دكتر،خلاصش كه كوري عصا كش كور ديگر شده است...

چشمم نصفش بسته است،دنيا رو نصفه مي بينم...دماغ ندارم،سرم درد مي كنه،گلوم مي سوزه .يه عالمه هم سرفه مي كنم.سرما خوردگي هم شد درد آخه؟اه اه.نمي خوام.من مي خوام خوب شم...

+ شنبه هفدهم فروردین 1387 19:39
خسته تعطيلات نباشيد

مي گن تمام شد،خدا داند،ما كه هنوز سه چارتا بازديد رو نرفتيم!بي خيال.
آدم معتاد بشه ولي سرما نخوره.شايدم نحسي سيزده بود و امروز گرفتم كه الباقي سال نگيرتم.(مي گن،مي بي تقصيرم).من بد درد هستم ولي توي سرماخوردگي ديگه تا دلتون بخواد خودمو مي بازم.از ديروز من گلو درد گرفتم،گفتم آي بدو تا مريض نشدي،به استناد به سابقه طبابتم،دو فقره قرص سرماخوردگي خورديم ،تا گلويمان باز شد و توانستيم حرف بزنيم،غذا بخوريم و بدتر از همه نفس بكشم.هيچي بدتر از اين نيست كه آدم غذاي تلخ بخوره و ببينه روبروش همه دارن چه چه مي كنن.جيگر آدم كباب مي شه خوب.رو به خوبي بودم كه شب خوابيدم،ولي به گمانم آه دخترخاله ها گرفت منو. فرموده بودن بيا بريم صبح سيزده كوه،من گفتم نمي آم و حوصله ندارم و اينا.حالا ربطش چيه من نمي دونم(سرم درد مي كنه سوال اضافه نپرسين).صبح بيدار شدم از خواب ديدم اي دل غافل شدم عين پنگوئن!و كلي لوزه هام باد كرده،زدم تو سر خودم كه اي دل غافل اريون گرفتي،اين وسطم مامان تا منو ديد همينو گفت و عزا گرفت كه من روز سيزده اي چي كار كنم و چرا ديشب نگفتي،حالا بيا ثابت كن كه بابا من ديشب اين جوري نبودم،ما رو ور داشتن بردن كلينيك و رفتيم پيش آقا دكتره،بهش مي گم آقا من اريون گرفتم،دكتره گفت تو اين سن؟مگه نگرفتي تا حالا‌و بعدش ما را مطمئن كرد كه چشم بسته غيب گفته ايم.خلاصش به يك عدد آنفولانزاي زيبا از همينا كه الان مد شده و همه گرفتن دچار گشتم ،آخر سر.بعدشم رفتيم بريم سيزده بازي،كلي به مامان گفتم بذار من برم خونه بخوابم،فرمود كه بايد دم دستم باشي،ما هم رفتيم خانه خاله امان تخت خوابيديم،تا ناهار.بعدشم ديدم مامانه خيلي داره الكي حرص مي خوره و ناراحته كه چرا من آروم و كسلم و روز سيزده اي بايد مريض شم و اينا.ديدم داره كوفت همه مي شه ،منم خودمو زدم به كوچه علي چپ و انگار نه انگار كه سرم داره منفجر مي شه و نفس نمي تونم بكشم،با يه زوري آب دهنمو قورت مي دادم و حرف مي زدم.كلي هم خاله ذوق كرد كه از خوردن سوپش خوب شدم.ما هم چيزي نگفتيم.آخر سرم كه تصميم گرفتن برن بيرون بگردن،بنده رفتم تو اتاق و هيچ كي تو اون شلوغ بازار نفهميد من نيستم،بعدش اومدم نشستم پيش مامان بزرگم تا اينا برگشتن و كلي بهم غر زدن كه كجا بودي...اومديم خونه مامان خانوم كلي غر زد كه تو حالت بد بود چرا موندي اونجا و نيومدي خونه...منم دلم شكست، خودش نذاشت برم خونه ،آخر سرم از من طلب كار بود.من چي كار كنم؟دو زار درك خوب چيزيه والا.اين شد كه من شدم يه مريض بي روحيه و افسرده.!!!
همه تن و مغزم درد مي كنه.طفلك مغزه خسته شد از بس به اين عناصر دفاعي بدن فرمان داده...
كلي فكر بايد بكنم رو يه موضوع ،كه فردا بايد برم به ديدن دوست خواهرم و الان اصلا" يادم نيست كه چرا باهاش قرار گذاشتم و چي مي خواستم بهش بگم.
دارم ياد مي گيرم دوباره ،لحظه ها رو چه تلخ،چه شيرين به شادي و آسوني هر چه بيشتر بگذرونم.با داغون كردن خودم هيچي عوض نمي شه...

+ سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 23:51
عیدی می رویم و باز عیدی می رویم

بنده 120بار از اول نوروز خاله محترم را زيارت كردم تقرييا" هر روز،بعد گله مي كنه چرا عيدي ما نيامدي؟عيد تمام شد.من بي تقصيرم احتمالا" تعداد روزهاي تعطيلي نوروز كم است گويا،يا اينكه فاميل 40نفري ما جمعيتش رياد است،اصلا" هم به اين خاطر نيست كه همه نيت مي كنن مهماني بدهند و خانه بعضي ها دو بار رفته مي شويم،يكي عيدي و با تقريب 90درصد فردايش به مهماني اشان دعوت مي شويم.اين است كه وقت براي خاله عزيزمان كم مي آوريم.سال بعد از دو روز قبل نوروز عيد ديدني را شروع مي نماييم تا سبب گله كسي نشويم.
اين يك و اما دوم اينكه همه مشتاق هستند بدانند هدف من در زندگي چيست؟و قصد انجام چه كارهايي را دارم در آينده نزديك و آينده دور،اينان هيچ كدام فضول نيستند ،حتي براي مطمئن شدن از اينكه خودشان با اهدافي كه دارند بر روي پله هاي بالاتر از ترقي هستند هم نيستند،فقط قصدشان اين است كه به بنده ياري رسانند.اين است كه اين روزها به فكر يافتن انواع هدفهايي كه يك انسان متشخص مي تواند داشته باشد،هستم كه به اينان تحويل دهم و نخواهم برايشان توضيح دهم كه هدف چون موفقيت است،يك مسير است با تعدادي راه فرعي و شاهراه ،نه قله يك كوه.نمي دانم خودشان زندگي اشان اين همه هدف مند است پس چرا اين گونه اند؟
فقط دو روز ديگر را بايد تحمل كرد و نگاه كرد و خنديد و يه جاهايي هم مسخره كنم و شك كنم به خودم يا بعضي ها.
ديگر  فكر نمي كنم و روي چيزي زوم نمي كنم ،چرا كه بايد به آقاهه توضيح دهم و توضيح بعضي چيزها واقعا" سخت است ،اين است كه از ابتدا تا يادمان مي افتد كه به پسر مردم قول داده ام و از طرفي نمي شود بعضي چيزها رو گفت،فلذا منصرف شده و نه فكر مي كنم و نه اهميت مي دهم.يه سري چيزها هيچ ربطي به من ندارد و نبايد خودمو قاطيش كنم.اين است كه اين چند روز بسي آسوده زندگي كرده ام.آقاهه بخونه مي گه به اين مي گن پاك كردن صورت مساله،ولي من مي گويم ممنونم كه از شر فكرهاي بيهوده خلاصم كردي و باعث شدي راهي بيابم تا اجازه ورود بعضي چيزها رو به ذهنم ندهم.

+ دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 1:36
توضيح واضحات
مگه چيه؟قالب جديده،هيچ توضيحي ام نداره.

خوشم مي آد ازش ،دوسش دارم مخصوصا" اون موش بالاي صفحه رو.من متولد سال موش،امسالم سال موش،شما اميدوار باشين كه ديگه قالب عوض نكنم،ولي من هيچ تضميني نمي دم.

همه چيو كه نبايد من بگم،بعضي چيزا رو هم خودتون بفهمين.

+ جمعه نهم فروردین 1387 1:49
روزای نبودنت خیلی سخته به خدا

من هي دلم مي خواد هر شب بيام اينجا بنويسم ،ولي شب كه مي شه مي بينم چيزي جز يه دل خسته و يه اعصاب داغون كه شده محل پاتيناژ بعضي ها ندارم.مي گم بي خيال دنيا و مي چسبم به پنجره و آسمون.ديگه يواش يواش دارم دلبسته اين تنهايي مي شم.باهاش خوشم،كسي توش نيست كه عين آدماي بيرون باشه.كسي اشك تو چشمم نمي آره.عوضش يه عالمه رنگهاي ناب داره آسمون و ابرايي كه با شكلو قيافشون يه كلمه مي سازم و يه جورايي دل خوشيم شده اينكه نصفه شب بشينم با ابرا فال بگيرم.با آسمون حرف بزنم.
دلم بد جور خسته است.
نمي دونم چرا امسال اين جوريه،از همون لحظه سال تحويلش من پر اشك و بغض بودم،همه سعي امو مي كنم كه اين حال مسخره رو برا خودم نگه دارم و عيد كسي را خراب نكنم.
امسالم عين پارسال قوم تاتار همه دور هم جمعيم و بد جور خوش مي گذره.عين همون سالاي قديم و بچگياي من.خوبه هيچ كس هواسش به من نيست،من و تنهايي با هم خوشيم،هر جا كه باشم يه پيله مي يابم و توش با ياد اوني كه دلم ميخوادش خوشم.اين روزا نيستش،دلتنگي منم بيشتر از هر وقتي،يه عالمه نگراني و دلشوره هم بهش اضافه كنيد،مي شه حال من.اين روزا روزاي خوبي نيست براش،بهش خوش نمي گذره،مي دونم.وقتي ياد چشماش وقتي ناراحت مي شه و به رو خودش نمي آره مي افتم دلم فقط گريه مي خواد.دلم مي خواد دستاشو داشتم،دلم مي خواد مي شد همه غماشو ازش بگيرم،دلم مي خواست باهاش حرف بزنم،بهش بگم غصه نخوره.دلم مي خواد انگشتمو بكشم رو گونش و با يه لبخند بهش بگم چقدر برام عزيزه...
اين روزا اصلا" حالم خوب نيست،اين روزا از همه آدما عصباني ام برا اينكه با حضورشون من نمي تونم به درد دل آقاهه گوش بدم،نمي تونم بشينم براش يه دل سير دعا كنم.خسته ام مي كنن و من كم مي آرم وقتي به آقاهه مي رسم.همش خسته گي...
خدايا فقط خودشو مي خوام...

+ چهارشنبه هفتم فروردین 1387 12:9
وقتي دناتا متولد شد

من هميشه مي موندم حيرون كه اين دناتايي كي متولد مي شه ،نزديك يه ساله من دارم مي رم خونشو مي آم،سالم تموم شد،نكنه تولدشو قايم كرده!بالاخره رسيدم به تولدش...
كشف بزرگي بود ديشب خوندن وبلاگت خانومي.
يه عالمه آرزوي خوب و شيرين و اينا و همونا كه خودت دوست داري و اينا....
تفلدت مبارك بيا شمعا رو فوت كن كه 100سال زنده باشي.بوس.

+ شنبه سوم فروردین 1387 20:10
خدا کجایی؟

چرا هميشه برا گريه يه چيزي كمه؟
تا كي بشكنم و دم نزنم؟
خدايا نذار كم بيارم،نذار طاقتم تموم شه،نذار اشكمو اوني كه نبايد ببينه...
اين روزا مي ره و دوباره روزاي شاد مي آد ،فقط منم كه مي مونم با همه يادگارياي روزگار.
سهم عروسك خيمه شب بازي شايد همون نخاييه كه بعد قيچي كردنش به دستش آويزونه...
يه روزم نوبت من مي شه روزگار،روتو كم مي كنم.
يه موقع ها خيلي دلم مي خواد جراتشو داشتم و مي ذاشتم از اين دنيا گورمو گم مي كردم مي رفتم،من چي كار دارم تو اين دنيا آخه؟نخواستم بابا هيچي نمي خوام ديگه،فقط بذارين راحت بخوابم...فاتحتونم ارزوني خودتون،جهنم از اين دنيا سوختنش كمتره.

+ جمعه دوم فروردین 1387 1:21
سالي نو آغاز مي شود
خوشم نمی آد از این دیدو بازدیدا و لبخندای مسخره..

کی می شه راحت شم؟

یه سری کارای کوچولو و بامزه چه تصویر و حس قشنگی تو ذهن آدم ایجاد می کنه،اين جوري مي شه كه من عاشق خواهر آقاهه مي شم.

سال نوي همتون مبارك.

+ پنجشنبه یکم فروردین 1387 19:39

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا