من دارم شاخ در مي آرم.پارسال كه هيچي نخونده بودم رتبم نصف الان بود،تحليل سازه اي كه من فكر كردم 70زدم فقط 8درصد زدم،اون همه مكانيك خاك زدم،درصدم صفره.مقاومتي كه مي گفتم بالاي 70زدم شده منفي 7!!!!!!!!!!مي دونستم رتبم سه رقمي نمي شه ولي نه ديگه n رقمي!
.
.
واي سرم منفجر شد.
با اينكه تكليف خودمو با كنكور روشن كردم و خوب مي دونم چه خبره،ولي باز نمي دونم چرا از وقتي فهميدم فردا شب نتايج مي آد ،دارم سكته مي كنم...خدايا به خير بگذرون..دارم صداي قلبمو مي شنوم.ووووييي.
22:30نوشت:اين دختر شيرازيه مي خواد بره مشهد پيش خانواده شوهر!مي گفت من نمي دونم وقتي از زبون محلي شماها مي پرسن چي بايد بهشون بگم ،خانومه داشت برا خودش انگليش پاي تخته مي نوشت ،منم يه چار پنج تا لغت اصيل ياد اين دادم،مرده بود از خنده.حفظ كرد هفته بعد كه مي ره مشهد اونا رو بگه كه اونا فكر نكنن اين دختر بعد 4-5ماه هنوز زبون ما رو بلد نيست،بعدشم كه كلي گير داده بود كه چرا شماها لهجه تون همه تهرانيهو به زبون خودتون حرف نمي زنين اصلا".منم بهش گفتم نمي خوايم كسي حرف زدنمونا ياد بگيره.
يه تيكش خانومه داشت كرنر رو ياد مي داد،اين پرسيد يعني چي؟منم برگشتم بهش گفتم يعني سوك.بعد تو جمله كاربردشو يادش مي دادم،يه سوت ديگه مونده بود كه خانوم معلممون پرتمون كنه بيرون،فقط گفت اينجا كلاس زبان هست ولي نه هر زباني!.
ولي راست مي گه همه دنيا به زبان خودشون حرف مي زنن،جز مردم شهر ما،وقتي هم مي آيي جلو يكي حرف بزني،يكي ديگه باشه مي گه نگو آبرومون مي ره،فكر مي كنن آدم دهاتي فقط با اين لهجه حرف مي زنه،نمي دونم چرا تركا و شيرازيا و اصفهانيا و كردا و ...همچين فكري نمي كنن؟من كه از اين گويش خيلي خوشم مي آد،عشقم وقتيه عزيز جون مي آد،حرف مي زنه برام.
من با اين تصميمام آخر سر بشريت رو به فنا مي فرستم.
يه چيزي كشف كردم،همه سالها مي گفتم خنده دل شاد مي خواد،ولي ديشب فهميدم خنده برا شاد كردن دل است.همين.
دگر دوست ندارم اين انزوا را.
عصر از كلاس داشتم بر مي گشتم يهو خيلي گرمم شد،داشتم هلاك مي شدم ديگه.به زور تا خونه اومدم و يه ليوان گنده شربت آبليمو و يخ درست كردم و خوردم و يه كوچولو خوابيدم.خودتان حدس بزنيد با چه حالي از خواب بيدار شدم...بعد اين وسط با آقاهه حرف زدم،بعدش مامان مي گه تو كه داشتي مي مردي،چي شد يهو زنده شدي؟خوب ديگه...الانم نشستم منتظرشم زنگ بزنه،بهش غر بزنم چرا فردا امتحان داره،نمي شينه درس بخونه؟طفلي امروز تيم مورد علاقش قهرمان شده و من تازه فهميدم كه ايشون اهل فوتبال هم هست!!بسي خوشمان آمد،دوست دارم يه پسر بشينه فوتبال ببينه من بشينم اونو نگاه كنم!!
اگه من باز مريض شم؟؟
كلاسمون هفته آخرشه،اينقدر سر كلاس حرف زديم و هرهر و كركر كرديم،الان كلي عقب مونديم و هر روز اين هفته رو بايد بريم!!!چه چيزايي كه از اين كلاس من ياد نگرفتم!آيين شوهر داري در دو جلد،الان قابليت دارم بنويسم...من فكر مي كردم اينا كه اين همه مي نالن،ازدواجاشون تحميلي بوده،نگو همشون عاشق و معشوق بوده ان!البته الان ديگه شدن جن و بسم الله تقريبا".
پيرو ناز كردن ديروز من و سينما نرفتن،ديشب آمدن منو كف بسته بردن،صبح رفتيم كوه،البته رفتن كوه و من نشستم تو چادر با يه مشت پرستار بيكار كه خيلي جون داشتن،حرف زدن.اينا ديشب شيفت شب بودن،يكي دوتا شون از ديروز عصر سر كار بودن،صبح انگار نه انگار،خسته ان!من فكر مي كردم اينا 10ساعت ديشب خوابيدن.برا همين كلي انرژي گرفتم.بعدشم رفتيم ورزش صبحگاهي توي ميدون،كلي ورزش كرديم و قر داديم و خنديديم و آخرش هم كه يه آهنگ كردي،گذاشت ،يه رقص كاملا" كردي همه رفتن ،بعد بهش مي گفتن اين ورزشه.بعدشم باز گشت و گذار با دوستاي دختر خاله و بعدش باز همجواري با دوستاي خاله..يه شربت آلبالو داشتيم تاريخ مصرفش تا ديروز بود،ما هم به روي خودمون نيارديم و داديمش به خورد بچه هاي هلال احمر و دوستاي خاله.فقط من و دختر خاله هم مي دونستيم اين تاريخ مصرف نداره!كلي خنديديم و حرص خورديم كه نكنه اينا بميرن!آخرشم مسخره كردن اينا كه من چشمم چرا يكيش بسته است و پف كرده...بعد بوف شدن يكي از دختر خاله ها و رجعتش به خانه.من ماندم و يه دختر خاله ديگه و خاله.ولي باز سنگر رو حفظ كرديم...عصرم كه خوابيديم بيدار شديم،من زد به سرم و كلي مشنگ بازي درآورديم تا خال جان از خانه پرتمان كرد بيرونو آمد ما را تحويل خانواده داد،توي راهم كه همچنان ني ني ناي ناي.خاله مسخرمون مي كرد مي گفت حداقل يه آهنگ شاد بذارين بعد اين همه قر بيايين،نه با رضا صادقي!خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو دوست داره...پر از انرژي آمدم خانه و سر بقيه زندگي،ظرف نيم ساعت مامان جان كاري كرد كه همش از چشمم در اومد...بعد اين همه وقت من فقط 18ساعت كه 7-8ساعتشم خواب بود اينو تنها گذاشته بودم...55روز از سال مي گذره و من شايد 5روزشم شاد نبودم،امروز روز خيلي قشنگي داشتم،حيف كه شب مزخرفيه.
ديروز يه چيزي نوشتم،به اين خيال كه فقط خودم مي فهمم و بعدنا به آقاهه مي گم چي بود،چه مي دونستم بچم اين همه باهوشه و مي فهمه من چي نوشتم.اين جور نوشته ها هم كه اصولا" هيچ توجيه عقلاني نداره .مختص يه ثانيه هاي خاصي ان...در هر صورت وقتي دلواپس چشماي تو مي شم،وقتي بايد از دور بشينم ،ببينم،حتي نبينم و فقط دعا كنم،همه چي تشديد مي شه و من بي ظرفيت تر از هميشه مي شم.تو كه راحت نباشي ،قلب منم آرامش نداره،آرامشم كه نداشته باشم،زندگي نمي تونم بكنم...چه زود قدرت من به تو وابسته شد...
وقتايي كه مي گفت حرف زدن باهات آرامش مي آره،نمي فهميدم حسش چه جوريه،ولي ديشب فهميدم،حس كردم كه چه جور آدم مي تونه با يه صدا آروم بگيره و نگرانياش تموم شه و اطميناني خيلي بيشتر از قبل تو قلبش ريشه بزنه.
خيلي مخلصيم جناب آْقاهه.
9.45نوشت:يه عصر خوب و خلوت و خوب.دختركان خاله ها امسال خيلي از دستم شاكي ان،پارسال تا اين وقت سال كلي جمع مي شديم مي رفتيم گشت و گذار،امسال هر بار هر پيشنهادي دادن،يه نه شنيدن،اغفالشان نشدم،امروز هم مي خواستن برن سينما دايره زنگي ببينن،بدون من رفتن.فايده نداره با اينا سينما رفتن كه.مي خوايم بشينيم بخنديم و بليط خودمون و همه صندلي بغليا و پشت و جلوييا رو حروم كنيم.هنوز يادمه وقتي اخراجي ها رو تي وي گذاشت،من تازه فهميدم اين اول فيلمش اونجايي كه من ديدم نبوده،مثلا" خودمون رفته بوديم سينما،فيلم كامل ببينيم!اوني كه من تو تي وي ديدم كه كامل تر بود.سنگين رنگين نشستم خونه و خاطرات آدم و حوا رو خوندم.يه فايل 36صفحه اي pdf كه خيلي به دلم نشست،كلي خنديدم و خوش بودم برا خودم،سينما اين قدر بهم حال نمي داد.من كلا" از كتاب الكترونيكي خيلي خوشم مي آد.
دايش هب ريخ.گي مفتم راك ركدني هك ذناره از نزدگي ذلت ربده شه،رازش دناره.وان لوپ بناشه هبتره.گي مفتي هن،ام لبديم هچ روجي ذلت ببريم.الان قوت معل سريده،معل وت مزين ات سامون اب رحف وت رفق راده.ياشدم نم كفر كي منم وت ذلت وت نزدگيت سينت.اما وابر مني كنم يان ذلت شابه ربا وت....
معيار سنجش آدما عملشونه نه حرفهاي عسليشون.
توي 48ساعت،دو تا 6ساعت خواب، 30ساعت كار چشمي وحشتناك و زوم كردن ،كار دستم داد.چشمم يه خورده صداش در اومد،اهميت ندادم،ولي ديروز مجبور شدم ببندمش،يه خورده هم البته تاثير گرد و خاكها بود كه چشم نازنينم يه دست قرمز بشه و من نتونم چشممو بندازم رو كتاب و كامي.البته باز از رو نرفتم.ولي صبح اصلا" نمي تونستم به چراغ نگاه كنم،چه برسه به اينكه بشينم سر اون كتابا.الان كه چشمم خوب شده،اومدم بهتون بگم مواظب چشمان خود باشيد.
سمن نوشت ويژه
مرسي خانومي،خيلي خوشحال شدم ،همين كه عكسمو تونستم برگردونم خودش كليه.بي خيال بقيه قالب.شايد شارژ شدم بقيشم برگردوندم.بازم مرسي
آي زندگي،ديروز 5تاش تموم شد،اولين بار بود كه 23وم خوبي نبود...
ريواس يادته اين قالبه رو وقتي داشتم تستش مي كردم ؟ البته خيلي كار داره تا بشه هموني كه بايد،از اون موقع ها ديگه حوصلم نيومد روش كار كنم،همين جوري ولش كردم،الانم ناچارا" داشته باشم اينو تا وقتم آزاد بشه ،بشينم با همون موشا يه چيزي بسازم،هر چند گمون نكنم،اون عكسه رو بلد نيستم ويرايش كنم و تبليغشو ازش بردارم.جالب اينه كه كلا" سايت تمپفا كه من ازش قالب گرفته بودم،يه جورايي انگار تخته شده...خيلي دلم سوخت،هنوزم دلم گرفته.شايد مسخره باشه،ولي من با يه سري چيزا ارتباط مي گيرم و برام با ارزش مي شن،اون موشاي بالاي صفحه هم از اين دست چيزا بود.حتي نمي تونم فكر كنم،كه خوب حالا كاريه كه شده،يه قالب خوشگل پيدا كنم بذارم جاش.سخته،اصلا" ديگه دوست ندارم قالبم خوشگل باشه،ديگه دست به اين صفحه سفيد نمي زنم،هيچي برام آب و رنگ اون موشا رو نداره.
اي خدا،آخه امروز كه من چشمم باز نمي شه،حالا چي كار كنم؟
نگين غصه نخور كه نمي تونم،اون قالب برا من خيلي بود........
سه چهار روز ،اتاق 12متري من شده بود يه تخت 60سانت در كمتر از 2متر.ديگه داشتم به كندن موهام مي رسيدم كه پروژه شستن فرش و موكت،تموم شد و گردگيري هاي لازمه به عمل آمد و اتاقم آدميزادي شد.بدبختانه در همسايگي ما يكي داره خونه مي سازه،ايشون همسايه ما كه هست هيچ،همسايه اتاق منه دقيقا" هر چي خاك و گرد و غباره هر روز برام باد هديه مي آره،جرات نيست پنجره رو باز كنم.پنجره بسته هم كه به قربان بابا اين قدر درز و سوراخ هست كه من همش دستمال به دستم تو اتاق.يادش به خير چه قدر حسرت اين اتاقه رو داشتم،حالا پرده رو كنار مي زنم،پسر همسايه رويت مي شه،پشيمون مي شم،پنجره را باز مي كنم گرد و خاك تشريف مي آره،ساعت 6صبحم كه خورشيد مي آد رو مغزم.من نمي دونم به كدامين حسن اين اتاق دل خوش بودم؟مخلص كلام اينكه من مي خوام اتاقمو بفروشم...خسته شدم،كمرم درد گرفته.مي خوام غر بزنم،همه هم مي گن مگه برا من كردي؟خودت مي خواي اونجا زندگي كني...
هيچ دل خوشي ازشون ندارم،منتهاش دختر 11سالشو خيلي مي دوستم+ اينكه اون بچه طفلك چه گناهي كرده.پدرش نفهمه،خوب باشه ...اينا دليل نمي شه كه ناراحتش نشم و براش دعا نكنم.ولي وقتي مامانو مي بينم كه انگار بچه خودشه و اين همه داره غصه مي خوره براشون و اين همه كمك مي ره مي كنه ،جيگرم آتيش مي گيره.دلم مي خواد بهش بگم مامان خانوم جواب كدوم خوبيشونا داري مي دي؟ولي مي دونم كه چي مي گه...اونا از من عزيز ترن شايد.شايد لوس و بي منطق شدم ولي دلم برا نوجونيم،برا روزاي جونيم،برا تنهاييام و همه اشكام مي سوزه،برا اينكه الان اين همه رو رفتار آدما حساس شدم...
دارم اشتباه مي كنم ،من همه اتفاقهاي ناخوشايند و اخلاقاي بدما مي اندازم گردن اينا.آقاهه مي گفت بايد ببخشي تا راحت شي.ولي نمي شه.من خيلي وقته كه گذشتم ولي بازم يادم كه مي آد اذيت مي شم...
خدايا دخترشونا براشون سالم نگه دار.
چشم نداري ببيني اين همه ظلم و ستم
گوش نداري بشنوي اين همه...
يه موقع ها اين آدما خيلي حرص در آر مي شن،حالا من پسر نشدم،يعني آدم نيستم؟دلم مي سوزه،همه جوره تواناييامو قبول كرد و كلي چه چه كرد،آخر سر برگشت گفت ما آقا مي خوايم.
از وقتي ديدم اوضاع كار قاراشميشه،گفتم گير نمي دم كه حتما" فلان باشه،دنبال اين بودم كه از يه جا شروع كنم فقط،بعد امروز رسيدم به چيزي كه خيلي تيپ كارشو دوست داشتم،يه كار اجرايي تو محيط و لاي سيمان و شن!با كلي شرايط توپ...آخر سر خط خوردم چون پسر نبودم.زورش اين بود كه مي گه من تا حالا مهندس خانوم تو اين رشته نديدم!مي خواستم ببينم شما راس راسي مهندسي؟مرتيكه،شيطونه مي گه فردا پا شم 100تا خانوم مهندس جمع كنم ببرم بهش نشون بدم...
مهم نيست،يه خورده غصه خوردم بسه ديگه.
اين مغز من تك موتوره است،كي مي گه خانوما به صدتا مساله در آن واحد فكر مي كنن،يا اون كه گفته دروغ مي گه يا من اين استعداد زنانه رو ندارم،فلذا برا همينم هست كه فعاليتمان در سطح اينترنت به حداقل ممكنه رسيده است،چون در الباقي زندگي فكرمان يا فعاليتمان به حداكثر ممكنه رسيده.
دوستان به بزرگواري خود ببخشيد،تا زماني كه اينجا مي نويسم زنده ام و خوب.
منم از تبار آريايي...قشنگ ترين قصيده رهايي...تن نمي دم به رنگ كهربايي...
يه خورده راه افتادم ،به يه ساعت رسيدم.خوشحالم.نمي دونم آقاهه چي شد؟هنوز سخته يا تو هم راه افتادي؟
خيلي وقت بود اون شال سفيدمو سر نكرده بودم.مرسي عزيزم.
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي.
من اعتقاد دارم به اينكه آدما رو بايد تو سفر شناخت.چيزاي خوبي دستگيرم شد...
آدما هر كدوم يه دنيايي ان برا خودشون.چه خوبه كه دنياي من تو دستام جا مي شه.
اعتراف مي كنيم:ته نامردي دنيا اين جاست كه يه نفرو نزديك 10ماه سر بدووني ،بعد،آخر سر براي بار دوم پيچش بدي.من معذرت مي خوام ولي خوب عادت دارم طبق حسم رفتار كنم و حسم بهم اجازه اي نمي ده جز پيچوندن يه نفر.براي همين هم سكوت مي كنيم.
نق مي زنيم بيشتر براي لوس كردن خودمان:خيلي خابالوهه.اون وقت قبول كه نداره خودش،باز راه مي افته مي آد به من مي گه خابالو!10تا دونقطه دي.
بعد از دو هفته،خونه ساكت ساكته.هيچ كس نيست،منم و در و ديوار.سكوت محض.منم و يه عالمه كار،ولي حوصله هيچ كدومو ندارم،بايد برم خونه خاله ولي هر بار كه زنگ مي زنن كه كجايي،يه دور مي پيچونم ملتو.آب و هواي اتاقمو دوست دارم،پنجره رو باز كردم،باد مي زنه،منم كيف مي كنم.يه عالمه كتاب ولا كردم رو تخت و يه دفترچه كه دو شبه دارم برنامه ريزي مي كنم مثلا" ولي هنوز خيلي كار داره.چه حالي مي ده زندگي يه نفره.دلم يه ناهار خوشمزه مي خواد،ولي بي خيال،عدس پلو درست مي كنم مي خورم،اونم تا بابا بخواد بياد طول داره،بي خيال.يه سر و ساموني اول از همه به اين كامي بدبخت بايد بدم كه خيلي قاطي كرده.كامي هاي مردم از استفاده زياد خراب مي شه ،اين كامي من از دوري من،همچين كه دو روز پيشش نباشم روز سوم مي بينم كلي خرابي بار آورده،چه حكمتيه من ندانم!.
يه نقشه كشيديم با آقاهه،يه دوره يه ماه و نيمه رو بگذرونيم،تا اصلي ترين مشكل آقاهه(البته از نظر من)حل بشه و مغزش يه خورده آزاد بشه.بعدش بتونه به الباقي زندگي بيانديشه.باشد كه آرام شود و نگراني اش مرتفع گردد و مهم تر از همه موفق و پيروز بشه كه خستگي از تنمون در بره.منتهاش دعا كنين بتونيم با اين نقشه كنار بياييم و اذيت نشه آقا گله من خيلي،حالا يه ذره سختي عيب نداره ،مي ارزه تحمل كنه ولي خوب هر چي كمتر ،بهتر.جناب خدا دستمونا بگير و كمكش كن،به خاطر اون قولي كه بهت دادم باشه خداجونم؟
ما رفتيم.چه قده دلم برا وب گردي تنگ شده!همين روزا بايد يه گردشي بيام...
وقتي تو آينه مي رم به خودم مي گم بي خيال لبخند بزن دلم باز شه،الانا انگار همه زندگيم شده همين،بي خيال لبخند بزن تا آسون تر بگذره،ولي پس چرا تاثير نداره؟چرا هر روز يه مسئله جديد پيش مي آد،انگار خدا ديده من بيكارم،يه مشت سبزي ريخته جلوم مي گه پاك كن!نمي دونم شايدم چون جند وقتيه باهاش قهر كردم،داره كاري مي كنه كه باهاش آشتي كنم،خدا يه خورده مهربون تر باش ،خوب مگه چي مي شه؟...
عزيز جون همه توان و انرژي و اعصابمو داره مي بره،آخرش يا من ديوانه مي شم يا خودش،جديدا" هم ياد گرفته شبا اگه نشينم بغل دستش خوابش نمي بره،كارا و رفتاراش هم كه بماند ،فقط بايد تحمل كرد...خدا هيچ كسو اين جوري پير نكنه،تو رو خدا از الان يه جوري زندگي كنين كه پس فردا سر پيري نخواين مريض شين و هزار تا درد بي درمون بگيرين و هم خودتونو عذاب بدين هم چارتا اطرافيانو...بدبختي هيچ كس حوصله نداره و كاراي اينا تحمل نمي كنه،بعد منم كه جيك مي زنم،مي گن ما كه گفتيم ولش كن،تو گوش ندادي حالا بكش،ولي خداييش آدم اين جوري تا مي كنه با مادرش؟نمي گن ولش كنن،بدتر مي شه و بالاخره مجبورن دستشو بگيرن...شايدم چون من خيلي به دعاهاي عزيز جون اعتقاد دارم و از آهش مي ترسم،ولي باباي من اين قدر ماهه كه من هر كاري مي كنم برا مادرش،همش فداي يه لبخند بابايي.
اين دو روز دختر عموهاي بابا اومده بودن خونه مون،جز معدود موجودات عالم هستن كه من خيلي دوسشون دارم و اين قدر باهاشون خوبم كه عمه صداشون مي زنم.آخر شب نشسته بوديم داشتيم درد دل مي كرديم،يعني اون دو تا با مامانم نشسته بودن يه طرف،غر غر زندگيو و تجربه هاشونا تعريف مي كردن كه چه جوري فلان مساله رو حل كردن و اينا...منم روبروشون داشتم فيض مي بردم،همشون مشكلشون يكي بود!خيلي جالب بود،سه تا زندگي و طرز فكر متفاوت بودن ولي مشكل همشون يه چيز بود...اين وسط منم براشون توضيح مي دادم كه شماها كاسه داغ تر از آشين و روش تربيتي آقايونا بلد نيستين و مشكلتون اينجاست،اينا تا صبح داشتن به من مي خنديدن و منو مسخره مي كردن.ولي من كه مي دونم حق با منه!
به خدا مسائل خيلي بي اهميت تر از اين همه انرژيه كه ما حروم مي كنيم.هر چيزي يا حل مي شه يا حلش بايد كرد،در هر صورت بايد راه حل پيدا كرد،چند وقت پيش تو وبلاگ آقا صادق خوندم "به جاي فكر كردن به مشكل به راه حل فكر مي كنم".ولي خوب تو عمل يه خورده سخته...زندگيو خودمون داريم زهرش مي كنيم.اين همه انرژي رو مي شه جاهاي خيلي بهتري هزينه كرد...
بعد اين همه روضه خون:همه ذهن من اين روزا شده مسائل داداشم كه مثلا" اين روزا كلي براش نقشه داشتيم و كلي برنامه و حالا بد جور گرفتار شده و بايد ثابت كنه بي گناهه و گرفتارياي بابا و مريضي مامان و عزيز خانوم و كنكور خواهري و كار خودم و حال و روز آقاهه كه...همه اينا يه طرف،اين آقاهه مهربونه كه اين همه ملاحظه منو مي كنه و هيچي نمي گه هم يه طرف،خيلي آقايي،از اين همه خوبيت خجالت مي كشم،دلم مي گيره وقتي تو همه گرفتاريا و غمات تنهايي.
خسته مي شم گاهي از اين همه تنهايي تو ،خودم،آدماي دور و برم،همه انگاري يه جورايي تنهايي رو بايد داشته باشن...
عزيز خانومي جديدا" برامون قند گرفته ،اونم يهو 400!چه جوري من نمي دونم.دكترش مي گفت تداخل دارويي بيشتر تشديدش كرده و داروهايي كه برا مفصلش مي خورده و اونا كه برا كنترل دريچه مثانه اش ،باعث افزايش قندش شده تا يه قسمتي،خوب نخوره كه مي ميره،بخوره كه مي ميره،برا همينم اين سري درمان طولاني مدت تر مي شه.منم چون حوصله ندارم برا كاهش عوارض و زودتر خلاص شدنم و زودتر خوب شدن خودش،به طب ابن سينا پناه آوردم،طفلك مي گه يه ليوان چايي به من بده،من يه استكان آب شنبليله دم كرده به همراه توت خشك بهش مي دم،بيچاره جراتم نداره جيك بزنه،الان مي پرسيد من فردا صبحونه ام بايد آب علف بخورم؟چايي مگه كجاش ضرر داره؟بهش گفتم نه صبحونه مي توني چايي بخوري طفلك خيلي ذوق كرد...
كياناي عزيز منو به بازي دعوت كرده يه جمله 6كلمه اي بنويسم:
شادم كه خانه ام در قلب اوست.
هممتون دعوتين تو كامنت دوني بازي كنين.