تبليغاتX
fellika.blogfa.com
جمعه سی و یکم خرداد 1387

همش تو ذهنم داره مي خونه سبز سبزم ريشه دارم،من درختي استوارم...خيلي وقته كه ريشه زدم تو قلبت،يه موقع ها خودمم مي مونم كه عمقش چقده؟شايد به اندازه خوابيدني پر از استرس،خوابي كه توش داشتم يه عالمه سنگ مي چيدم رو هم كه راه پله بسازم و بتونم از تير چراغ برق برم بالا،نمي دونم اون بالا چي كار داشتم،ولي وقتي رفتم رو سنگا،همشون ريختن پايين و من افتادم،نفهميدم بعدش چي شد،چون از خواب پريدم و صداي سگا از يه فاصله دور مي اومد و جيرجيركايي كه شايد پشت پنجره بودن،ماه كامل بود و آسمون آروم،فقط تنها چيزي كه سر جاي خودش نبود،ستاره اي بود كه چند شب گذشته هميشه بود،ديشبم بود تا وقتي داشتم مي خوابيدم بهش خيره شده بودم،جاي خالي تو رو و بي خبري از تو رو برام پر كرده بود،بهم قول داده بود از اون بالا مواظب تو باشه...همه لحظه هاي دل تنگيو تنها بودم تا وقتي كه گفتم ترسيدم،چه خوب بود كه اون لحظه بودي و جوابمو دادي وگرنه نمي دونم چه شبي رو صبح مي خواستم بكنم...من مات بودم كه از خواب پريدم همون وقتي كه تو پريدي تو استخر!.اين دو اتفاق فقط يه تصادف بود،فقط سعي كردم اين جوري فك كنم و بيشتر از اين گوش به حرف حس هام ندم...
دلم مي خواست وقتي بر مي گردي،با آغوش باز بپذيرمت وخستگيتو بگيري و بري سراغ زندگيت،من دنبال معذرت خواهي و گزارش و متاسف بودن تو نبودم،فقط مي خواستم بدونم سالمي و تو جاده نيستي،فقط مي خواستم بدونم كي مي رسي خونه و مغزت آروم مي شه و مي شيني سر درست،من فقط 30ثانيه وقت ازت مي خواستم.فقط 30ثانيه و دو كلمه "من خوبم" يا"من برگشتم"
امروز من عصباني نشدم،ناراحت نشدم،فقط فكر كردم و دعا كردم.وقتي جواب همه انتظارامو با شوخي بدت دادي،داد نزدم ،عوضش گريه ام گرفت،مي خواستم بهت بگم خوشحالم بالاخره ياد گرفتم داد نزنم و از كوره در نرم،ياد گرفتم آروم باشم و بي صدا تو خودم گريه كنم.دلم مي خواست بشينم و اين حرفها رو به ماه بزنم،ولي وقتي مي خواي برم بخوابم،اونم با آرامش!سخته ولي هر چي تو بخواي.ماه هر چقدرم كه ماه باشه ،از تو كه ماهتر نيست.

جمعه سی و یکم خرداد 1387

خواهري پريشب اومده پيشم بخوابه آخه استرس داره برا كنكور،موهاي منو گرفته مي ماله بهم و دست مي زنه بهش،بعد دستشو مي زنه به پتو و جرقه مي زنه،كيف مي كنه،مي گه ببين چه خوب فيزيك ياد گرفتم!و دوباره اين كارو مي كنه،كلافم مي كنه،آخر سر پتو رو مي آره مي زنه به سر من،بعد دست خودشو مي زنه به پتو كه برق ايجاد كنه...مي گم نكن،بگير بخواب،مي گه نترس آتيش نمي گيري...چقدر نياز دارم به خنده هاش،به لبخند صورتش،الهي كه هميشه رو لبش باشه،كاش برسه به اين چيزايي كه دوست داره،خدايا نذار كم بياره.،اين يه هفته هم بهش طاقت بده...نازنين خواهرم ديروز تولدش بود،به همين زودي شد 19ساله.واي تصورش برام خيلي سخته.هميشه خدا در حال شيطنته و بازيگوشيه،مدام فكر اينكه چجوري منو بترسونه و بشينه بخنده،هيچ وقت نفهميدم رو چه حساب كتابي مي خنده؟بابا بزرگم كه فوت شده بود،ملت همه داشتن زار مي زدن،اينم كه عزيز دردونه بابا بزرگه بود،ما مونده بوديم چه جوري بهش بگيم؟بعد اين نشسته بود تو مجلس هر كي گريه مي كرد رو مي خواست آروم كنه،اين قدر چرت و پرت گفت تا هممون غش كرديم از خنده،تخصص داره تو شاد كردن دل مردم،خدا نكنه منو غمگين ببينه،تا شاد نشم از ته دل ول كن نيست،يه بارم نزديك بود خفم كنه،از بس خندوندم.يه موقع ها مي گفتم بچست و نمي دونه دنيا چه خبره،خوشه برا خودش،بعد كه بهش نزديك تر شدم ديدم نه اتفاقا"،خوب مي فهمه دنيا چه خبره،ولي كسي نيست كه بذاره دنيا روش اثر بذاره...خواهري نازم با اينكه هميشه خدا رو اعصاب منه و نمي ذاره نفس بكشم،ولي طاقت يه ثانيه دوريشو ندارم،دستاي كوچولوش وقتي مي آد گونه مو ناز مي كنه و مي گه غصه نخور،باعث مي شه آدم يادش بره چقدر آتيش مي سوزونه صبح تا شب...اين يكي دو سال آخرم كه بد جور وصل شديم بهم،هيچ تفريحي برامون لذت بخش تر از اين نيست كه همه پا شن برن بيرون ،من بمونم و خواهري،هيچ كس نباشه فقط ما دوتا باشيم،خودش اينقدر اين لحظه ها رو دوست داره.شادي خالصه.هنوز عين بچه ها طاقت قهر نداره،يه موقع ها يه كاري مي كنم ناراحت مي شه،مي گه قهرم ،مي گم تا كي؟مي گه مگه بيكارم باهات قهر كنم،معذرت بخواه تا ببخشمت!و آشتي كنيم.هميشه دلش شاد باشه الهي.
**مرسي دناتا،مرسي،تونستم يه دل از عزا درآرم،برن هر چي دلشون مي خواد وبلاگا رو فيلتر كنن...

پنجشنبه سی ام خرداد 1387
آقا جان این وبلاگا که فیلترن دارن رو مخ من راه می رن،من از کجا یه فیلتر شکن بیارم این وبلاگ م ط ر ود را باز کنم؟
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387

پوف.يه سري آدما كه فقط بلدن غر بزنن،بد جور مي رن رو اعصاب آدم.نمي فهمم چرا اين جورين؟يه دختره تو كلاسمون داريم از زمين و زمان طلبكاره هميشه،يه روز گفت كلاسه خيلي آسونه بكنش هر روز،ما هم باهاش موافق بوديم و قبول كرديم شديم فشرده،فرداش اومد شروع كرد غر غر كه نمي رسم ،فلان و بيسار...تا امروز كه دوباره برگردوند سر جاش كلاسو،بعد برگشته مي گه من پشيمون شدم ديگه قصد ندارم بيام!الباقي غرغراشم بي خيال،بد جور رو اعصاب من مي ره.بدبختانه مدامم مي آد مي شينه پيش من،تا يكي حرف مي زنه اين يه چيزي مي گه...كاش واقعا" ديگه نياد.امروز ديگه طاقت نياردم بهش گفتم خيلي غر مفت مي زني،بسه.مي گه من غر نمي زنم فقط ركم!.مي گه چرا آبي ،قرمز،بهش مي گي خوب باشه قرمز،مي گه نه قرمزم شد رنگ؟زرد،مي گي خوب باشه زردم رنگ خوبيه مي گه اه اه جلفه...خيلي وقتا دلم مي خواست ازش بنويسم ولي ديدم وبم حيفه.الانم ديگه خيلي عصبانيم كرده بود.
بعد كلاس اومديم،تو مسير، يه دختره رو گرفتن،سه سوت نشد دوتا الگانس اومد و كلي شلوغ پلوغ شد،ما كه نفهميديم مورد دختره چي بود،هر چي نگاش كردم ايرادي جز يه خورده آرايش نداشت،پليس چي كارست تو اين مملكت؟حامي امنيت اجتماعي؟پس چرا من تا خونه سكته كردم از ترس؟چرا سرم درد گرفت؟چرا ترسيدم؟چهل تا زن ريخته بودن سر دختره بدبخت و داشتن مي بردنش،آدما هم كه همه جمع شده بودن داشتن كمدي چارلي چاپلين انگار نگاه مي كردن.اين مردا هم ...خواهر و زن خودشون باشه هم اين جوري رفتار مي كنن؟نميگم برن بزن بزن راه بندازن،ولي حداقل مي تونن واي نيسن و بخندن و تشويق كنن يا اون دختره رو تحريك كنن كه فحششون بده....اين كه دولت ماست واي به حال اجنبي.
از ماست كه برماست.

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

     اين آقاهه،يه آقاي معمولي نيست،باور كنيد مجهز به يه سري الكتريستيه و انرژي دريافت كن مي باشد،شك ندارم.(سوال نكن توضيح نداره)،خيلي وقته هيچي ازش ننوشتم،دلم تنگ شده خوب،فلذا اين پست به نام خودش ثبت مي شه!(عجب افتخاري بهت دادم)
    اولندش كه قراره ما بعد از56روز در روز هفتم تيرماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت چشممان به جمال عشقمان روشن شود،56روز عدد بسيار زيادي است و كلا" يك ركورد است در اين مدت رابطه امان،نهايت دوريمان 41روز بوده،البته دومين ركوردمان است،اولين ركورد كه عدد23سال و 6ماه و 23روز مي باشد كه خوب تقصير از ما نبود،خدا دورمان ساخته بود،ولي بعد از آن كه يكديگر را يافتيم!56روز دوري نداشتيم!اا خوب دلم تنگ شده،مرده شور امتحان و درس و مشقو ببره،نه مرده شور نبره،بچم بشينه درساشو بخونه 20بگيره،من كلي ذوق كنم خوب.خدايا همه چيز رو خوب پيش ببر كه ما بتوانيم به ديدار يار نائل شويم،آمين يا رب العالمين.
    پنجشنبه اي كه گذشت،23وم بود و من كلي خوشحال كه شب 23وم يه قراري هم با آقاهه داريم و اين تقارن را به فال نيك مي گيريم،وليكن كارهاي خودم عقب افتاد و بعدشم آقاهه درس داشت و بعدنشم خوابيديم‌و يادمان رفت كه بالام جان از صبح آقاهه نوبت گرفته بود!هيچ گذشت،فردايش هم آقاي محترممان درگير جاده بود و شهرداري و امتحان زبان و ما هم هيچ نگفتيم، دل خوش كرديم به آرامش شب و اينا،كه ساعت 12آقايمان فرمودن دو عدد مهمان عزيز برايشان آمده از پايتخت و ايشان تازه دارند شام ميخورند و به ما هم گفتن تو بخواب راحت و آسوده،ما هم گوش به حرف كن شده،خوابيديم و خوشحال بوديم از خوشحالي آقايمان.بيست و سوم تمام شد و ما هيچ كلمه اي كه اندرون آن عشق و خوشحالي امان را نشان دهد به آقايمان نگفتيم.فردايش هم مي خواستيم ديروز را تبريك بگوييم ولي ديديم شب امتحان است و خوب نيست مغز پسر مردم را با آي لاو يو و امثالهم منحرف كنيم.ولي شب از خجالتش دراومديم و...
    آقاي ما از كوتاهي شب گله دارد،شبها ساعت 1تقريبا" مي خوابد و صبح ساعت 5من مي روم روي مغز محترمش و بيدارش مي كنم،بعد مي گويد چقدر زود صبح شد،نمي داند خانوم محترمش نصفه شب بيدارش مي كند و تا صبح راهي مانده است هنوز،يادش به خير يه روزايي 5پا مي شديم تا 7بيدار بوديم،الان 5بيدار مي شم و 5.30مي خوابيم تا 9صبح،انگاري دارد از يادمان مي رود قرار است اورست را فتح كنيم.ولي خداييش هيچي اندازه خواب صبح دلپذير نيست.
    حس زير پوستم الان بسيار لطيف و زيباست،پر از آرامش و آسودگي خيال.چرا خوب و خوش نباشم وقتي مردي دارم كه اين همه درك مي كنه و مي فهمه.چرا ناراحت باشم وقتي مرد من يك ساعت وقت مي ذاره و منو نصيحت مي كنه و از چيزايي ميگه كه دلمو گرم مي كنه...هيچي نمي تونم بگم،خودت كه مي دوني ديگه من چي بگم،ديشب،حرفهات‌ كه خيلي وقتها همون چيزاييه كه فكر منو مشغول مي كنه...فداي اون چشمات.
...(سانسور شد)

یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387

از ماست كه بر ماست،من به اين جمله اعتقاد دارم زياد.اينم مطمئنم كه خودمون تعيين مي كنيم چه جوري باهامون برخورد بشه.آدماي دور و بر خيلي آدماي خوبي ان،هر جور من بخوام همون جور باهام رفتار مي كنن،فقط يه موقع ها من فكر نمي كنم كه چه چيز بديو مي خوام ازشون ،اينجاست كه زشتي رفتار اونا رو مي بينم ولي فكر نمي كنم كه اين همون اخلاق خودمه.

پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
دنیای من
دل به دل دلت بده،تا دلت دل به دل زندگي بده!
چه هيجاني داره كار اين خبرنگارا و روزنامه نويسا،تو بطن جريان زندگي زندگي مي كنن!
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
دووم نیاردم
پارسال 21/3/86 يه بازي ريواس منو دعوت كرد،امسال تو آرشيو خوني رسيدم بهش درست همين امروز،شايد تلنگري بود برا محكم شدنم رو تصميمي كه چند وقتيه داره قلقلكم مي ده،درست از همون روزي كه خداحافظي كردم...
من فكر مي كردم راهم اشتباهه و بايد عوضش كنم،نبايد همه چيزو همزمان بخوام و دونه دونه بايد برسم بهش،برا همين بريدم از دنيا و از هر چيزي كه دوسش داشتم،مي خواستم مغزمو ياد بدم فقط به يه چيز فكر كنه،ولي يه مشاوره با استادي كه ازش بيزارم!بهم گفت اصل زندگي همينه،فرصتهاي امروزو نمي شه از دست داد به اميد شايدهاي فردا.علاقه مندياي ما همون چيزايي ان كه انگيزه و روحيه مي دن كه وسط راه موتورمون خاموش نشه،راست مي گفت يه كله رفتنو فقط دو هفته اونم زوري تونستم تحمل كنم،من فكر مي كردم اين كه ذهنم درگير اين صفحه مي شه و يه لحظه هايي از دنيا مي برم و تو اين صفحه زندگي مي كنم،بده و شايد خطرناك!ولي اشتباه مي كردم،همه توان و انرژي من تو لحظه هاي زندگي از همون دلخوشيا و روياهايي بود كه توشون غرق مي شدم،به اين موضوع شك داشتم،ولي دوتا كتاب آقاهه بهم داده بودم خوندم،اونام همينو مي گفتن،فكر كنين،تصور كنين،لذت ببرين،تا برسين...
من به اين نوع نوشتن نياز دارم،به دلخوشي كه با اين صفحه دارم هم نياز دارم،چرا با خودم بجنگم؟اشتباه من توي راهي كه مي رفتم نبود،توي جوگير شدنم بود و اينكه فكر كردم همه چيزو بلدم!شايدم عوض اينكه دوتا چيز ياد بگيرم درست حسابي و روش مسلط شم،همه چي رو خوندمو فكر كردم ياد گرفتم و درصداي منفي كه رتبه منو نجومي كرد.اين بار ياد گرفتم مسلط بشم تك تك موضوعاتو،غز نزنم و انرژي منفي ندم،به پيروزي هم شك نكنم.
جمعه سوم خرداد 1387
به پایان رسید این دفتر

هيچي ندارم بگم،جز اينكه اين بار ديگه نزده به سرم و يهو هوس نكردم دق دلم رو سر فليكا خالي كنم.فكر نمي كردم يه روز به آخر خط برسم،ولي خوب راه سختي رو هوس كردم برم و مي خوام تنها برم،تنها باشم و روي پاي خودم.مي خوام بدون تكيه به فليكا راهمو برم.عين همون قديما تو خودم باشم و بدونم چه جوري نشكنم.من حالم اصلا" خوب نيست، اتفاقايي كه افتاده و سال 86 و زندگي ،واقعيت اينه كه تاثير خيلي بدي روم گذاشته و خيلي با يه آدم افسرده فرق ندارم.زياد سعي كردم ظاهر خودمو حفظ كنم ولي الان ديگه محيط بيرون برام مهم نيست،فكر آدما مهم نيست،مهم خودمم كه ديگه هيچي اعتماد به نفس ندارم،خودمم كه از درون داغونم.چند وقتي اينجا نوشتم و خيلي بهتر شدم،ولي اين راه عملي نيست،من دارم از زندگي جا مي مونم.
من دارم مي رم راهمو تو جاده واقعي زندگي ادامه بدم و با اين واقعيت كه آدم تنها مي آد،تنها مي ره كنار بيام و دوباره بشم هموني كه بودم.من مي دونم دردم چيه و بايد درمونش كنم.سر آمد همه اينا بايد رتبه اي كه گند زده شد بهش رو جبران كنم.چيزي كه من واقعا" مي خوام،تلاش زيادي هم بايد براش كنم،آسون نيست و من مي خوام يه بار همه اين سختيا رو برم بچشم.همين.
ممنونم از همتون و حضورتون و روزايي كه باهاتون اينجا خنديدم،غصه خوردم،حرف زدم.وبلاگ عوض كردم،قالب عوض كردم....خاطره هاي اين سالها فراموش شدني نيست،هيچ وقت يادم نمي ره آدمايي كه نديدمشون ولي دلشون خيلي بهم نزديك بود...
خيلي نوشته بودم ولي يه دور كه خوندمش اشكم دراومد،وداع پر سوزي مي شد،بي خيال.
خدا نگهدار.

پنجشنبه دوم خرداد 1387
روزمره

اين كيانا خانوم گل باز منو بازي دعوت كرده،بدين شرح:
10مورد كه دوست داري،10مورد كه دوست نداري،10نفر مدعو برا ادامه بازي!
10تايي كه دوست دارم:
1-آدمايي كه دوسشون دارم.
2-فليكا و دوستاش
3 چايي
4-اتاقم با همه مخلفاتش.
5-تسبيح
6-خريد كردن،مخصوصا" برا مردم و اظهار نظر كردن
7-جاده
8-آهنگ گوش دادن،از نوع سندي و بندري.
9-بيدار كردن آقاهه از خواب
10- آينده
10موردي كه دوست ندارم:
1- قبول نشدن تو كنكور
2- درساي مزخرف خوندني،حفظي
3- روز
4-شكستن سكوت شب
5-ناراحت شدن آقاهه
6-رفت و آمد با آدمايي كه دوسشون ندارم
7-نخوردن صبحونه تو صبح جمعه!
8- دير لود شدن صفحه وبلاگ دناتا
9- ترس از آينده
10- آهنگ گوش دادن از نوع سندي و بندري!!پيدا كنين پرتغال فروش را
دعوتيا:دناتا جوني،سمن بانو،ريواس بانو.اين سه نفر خودشون 10نفرن ديگه!!

آقاهه نوشت:من همه عشق و هيجانم اينه كه وقتي اين بنده خدا خوابه،با تلفن برم رو اعصابش و بيدارش كنم.بعد اين بنده خدا هم دوست داره منو بيدار كنه ها.ولي دوست داشتن من چه مدليه و اين چه مدلي!من دستمو مي ذارم رو دكمه سبزه و ول نمي كنم تا بيدار شه،خوشم مي آد با زنگ تلفن برم رو مخش! بعد اين طفلك وقتي مي خواد منو بيدار كنه،قبلش كلي اس ام اس مي ده كه دلم نمي آد زنگ بزنم،بيدار شو ،البته اين اس ام اساي من هميشه سايلنته...بالاخره دلش مي آد و زنگ مي زنه،من بيدار مي شم ولي بعدش آي آرامش دارم وقتي مي خونم مسيجاشو.دلم قنج مي ره،من با شيپور اينو بيدار مي كنم اون وقت مرد مهربون من با بوسه منو از خواب بيدار مي كنه.يه خورده خجالت كشيدم.ولي خوب آي حال مي ده ،وقتي خوابه با زنگ تلفن رو اعصاب پسر مردم پاتيناژ بري.دوستت مي داريم ،اين را بدان.

كار نوشت:امروز با يه مهندسه قرار داشتم!رفتم به ديدارش،به تنها چيزي كه شباهت نداشت همين مهندس بود.آي بدم مي آد از اين پسراي پول دار كه يه اسم مهندسم يدك مي كشن،اون وقت هيچي سواد ندارن.اولش گفت ما يه خانوم مهندس عمران مي خوايم،برا كار دفتري،منم گفتم چه خوب يعني طراحي و اينا ديگه.بعد برگشته مي گه نه،برا نوشتن صورت وضعيت و هماهنگي و ...گفتم اين كه مي شه منشي،پس چرا مي گي مهندس عمران مي خوام؟مي گه آخه بايد بفهمه چي مي نويسه و چي كار مي كنه؟حالا نفهمه مگه چي مي شه؟گفتم برو بابا من اگه مي خواستم منشي شم كه اين همه خودمو جر واجر نكرده بودم...اون وقت كه داشتم براش توضيح مي دادم كه فلان نرم افزار فلانه و فلان كارو من كردم،برگشته مي گه شما با فهرست بها بلدي كار كني؟موندم من مات اين چه جور مهندسيه.فهرست بها فقط قيمت آجر و سيمانو نوشته و برا شركت تو مناقصه به درد مي خوره،كه بخواي قيمت درآري.اين فكر كرده بود فهارس بها يه نرم افزار خيلي وحشتناكه.مهندس بود برا خودش...جان خودم مدركش تقلبيه.

وبلاگ نوشت:اين پايين ستون سمت راست رو ديدين؟يه سيستم راه انداختم،به چه خوشگلي.جديدترين!!!اس ام اسا رو مي تونين بخونين،البته يه بار كه صفحه لود شد،آفلاين بشيد و با خيال راحت صفحه رو رفرش كنيد،نوشته ها عوض مي شن و نياز نيست برا ديدن نوشته هاي جديد حتما" كانكت باشين.با نمكه.مخصوصا" برا مني كه عمرا" از اين جور اس ام اس بازيا خوشم نمي آد.

چهارشنبه یکم خرداد 1387
از رو نمی رویم!

دنيا اين جوريه ديگه،وقتي هوس كنه حال يكيو بگيره،مي شه حكايت من،اون از كار،اينم از كنكور...از ديروز تا حالا همش فكر كردم،يه لحظه هايي واقعا" پشيمون شدم از اين كه وقتمو بذارم سر درس،اونم اين درسايي كه هيچ ارزش و اعتباري ندارن،ولي خيلي چيزاي ديگه هست،آرزوهاي من،نه صرفا" آرزوي خوندن ارشد تو علم و صنعت!علاقم به سازه،اون سازه هاي عظيم و درست حسابي،برج،پل،تونل،مترو...هميشه دوست داشتم زمينه كاريم تو اين مبحثا باشه،اينام چيزاييه كه طراحيشو دست فوق ليسانسش زوري مي دن چه برسه به من ،كه فقط بلدم پل سيندي چه شكليه.من از هر جا كه برنامه زندگيمو بريزم از تو اين كنكور رد مي شه.من چاره اي ندارم جز ادامه تحصيل.چاره اي ندارم جز اينكه اين درساي مزخرف رو بخونم تا برسم به درسايي كه عشقمه.مشكل من اينه كه اون ور اين جاده رو خيلي دوست دارم،وقتي بهش فك مي كنم پر از شوق مي شم و بهشت منه يه جورايي.يه بار ديگه بايد امتحان كنم و اين بار خيلي وحشتناك تر،يه جورايي خوب شد،من كه نمي خواستم انتخاب رشته كنم،اگه رتبم خيلي بد نمي شد شايد به هواي اينكه بلدم امسال خيلي تلاش نمي كردم،ولي حالا مي دونم كه صفر صفرم.يه دور ديگه وقت مي ذارم،فقط اين بار ديگه تك بعدي نمي شم.ديگه نمي شينم تا كنكور بياد و بره.اين قدر عصباني ام كه حتما" انتقام اشكاي ديشبمو مي گيرم...
بوسه اي كه ظهر به پيشونيم زدي،يادم نمي ره چه تاثيري تو تموم شدن اين بساط داشت.ممنونتم.چه خوبه كه اين همه كنارمي،چه خوبه كه باهام حرف مي زني ،چه خوبه كه سايه حمايت و محبتتو دارم.