تبليغاتX
fellika.blogfa.com
دوشنبه سی و یکم تیر 1387

يه چيزايي تو دلمه كه حق بيانشو ندارم.همه مي خوان بدونن چيه ولي من همچين اجازه ي نمي تونم به خودم بدم و مدام ميگم نه تو حق نداري اين حرفها را بزني،حق نداري اين جوري فكر كني،تلاش كن و ملايمترش كن،آروم باش و نيمه پر ليوان رو ببين،هر كاري مي كني بكن ولي توي خودت باش،دنياي مردم ،آرامش و فكراشونا به هم نريز.من نمي تونم باور كنم كه اين ليوان نيمه پري هم داشته باشه.يعني مي بينم كه داره ها ولي خوشم نمي آد از اين پري.رنگ اين آب رو دوست ندارم...اين روزا رنگ دنيا رو دوست ندارم.
من با خودم يه قرار گذاشته بودم كه اين فرصت لازمه و بذارم راهي رو كه دوست داره بره.نياز داشت به اين كه يه دور اين راهو بره بعد خيلي از نتيجه هاشو بگيره،همين طور من.الان من كم آوردم،طاقت ديدن خستگي و اين همه دوندگي رو ندارم،فكر اين كه چه بلايي داره سر خودش مي آره رو ندارم،وقتي مي گه دلم برا يه خواب آروم لك زده ديونه مي شم.وقتي فكر مي كنم مي بينم روزي 20ساعت كار كه هر ساعتش كلي اعصاب خوردي و ..داره،فكر تنهايياش...همه اينا منو اذيت مي كنه،ولي به خودم مي گم حداقل بايد تا آخر راه بهش فرصت بدم و چيزي نگم،زدن حرفهايي كه خستگي رو كم كه نمي كنه هيچ زيادم مي كنه چه فايده داره؟بايد تا آخر اين جاده صبور باشم ،يه ريزه آرامشي هم كه داره من نبايد خرابش كنم،برا تصميم گرفتن الان خيلي زوده...
دل نگرانم،همه حرفها و فكرامم برا همينه،حرف اول و آخر من برا تو آرامش بوده هميشه،ولي وقتي احساس مي كنم اين آرامش نيست،وقتي مي بينم  حال و روزتا،خنده هايي كه برا آروم كردن من فقط مي آد تو صورتت...سخته ديدن همه اينا و اينكه مجبور باشم بشينم و نگاه كنم،هيچ كار نتونم بكنم،هيچ كمكي...
خداي من همونا كه خودت مي دوني و خودم...

چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387
پدر روزت مبارک
دست پدر تو سفره بركتي تازه داره
دعاي اون هميشه فراووني مي آره
الهي تو زندگي پدر برام بمونه...
جمعه بیست و یکم تیر 1387
اگه تا روز قيامت داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو مي مونم با دلي پر از صداقت
اگه با اشكاي گرمم دل سنگ برام بسوزه
اگه جسم من بپوسه بعد دنياي دو روزه
اگه نقش رو قصه ها شي
مه رو قله ها شي
بري و از من جدا شي
اگه باشي يا نباشي
نه فقط عاشقت هستم
مرحمي رو قلب خسته ام
اين تويي كه مي پرستم
سرسپرده تو هستم
اگه جاي تو به اين دل ،همه دنيا رو ببخشن
مي گذرم از هر چه دارم
اگه باشي عاشق من
اگه زنجيره به پاهام
اگه قفل و اگه صد بند
مي رسم به تو هر جا هستي
به تو و عشق تو سوگند
دل من داغ تو داره
تا ابد تا روز آخر
نه فقط عاشقت هستم
مرحمي رو قلب خسته ام
اين تويي كه مي پرستم
سرسپرده تو هستم
اگه پاي قلب تب دار
بشم از عشق تو بيمار
يا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار
اگه زندگيم فنا شه
طعمه خشم خدا شه
يا كه در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه
هر چه هستي
هر كه هستي
نه فقط عاشقت هستم
مرحمي رو قلب خسته ام
اين تويي كه مي پرستم
سر سپرده تو هستم
تو بتي من بت پرستم

پ.ن:اندي گوش كنيد ضرر نمي كنيد!

چهارشنبه نوزدهم تیر 1387

آدما وقتي تازه از هم دور مي شن،دلتنگي بايد كمتر باشه،وقتي روزاي نديدن آمارش مي ره بالا بايد دلتنگ شد،پس چرا توي من برعكسه؟من به دوري عادت مي كنم و با دلتنگي كنار مي آم،ولي لحظات اوليه بعد جدايي سخته،دردناكه،مزخرفه.دوسشون ندارم،نمي تونم تحمل كنم دستاش توي دستام تا چند ساعت پيش بود ولي الان ديگه نيست...
اين خاله پري چرا كنگر خورده لنگر انداخته،قصد رفتنم نداره؟نگران شم؟
تموم شد،هفته اي پر از تشويش و نگراني،استرس،پر از سكته هاي نصفه نيمه...راضي بودم.حالا ديگه تكليف آقاهه تا يه حدي روشنه،يا رومي يا زنگي.
ته اين ماجرا چي مي شه؟مي دونم كه هموني مي شه كه مي خوام،منتهاش چه جوري شدنش ،گذروندن اين دوره سخته.
كي مي دونه چي پيش مي آد!...
مي دوني چي عصبيم مي كنه،اينكه اين همه منتظر مي شم آقاهه بياد باهاش حرف بزنم،در اين مورد،اون مورد،كلي حرف دارم ،ولي وقتي مي بينمش برق مي گيرتم انگار،مغزم اتصالي مي كنه.دلم مي خواد بشينم كنارش فقط نفس بكشم تو هوايي كه اون داره نفس مي كشه.همين!فاجعه نيست به نظر شما؟

یکشنبه شانزدهم تیر 1387

كي يادشه من چه جنگولك بازي سر قالب قبليم در آردم؟چقد دوسش داشتم؟من كه يادم نيست.
اين قالب من تا حد بسيار زيادي معرف حال و هواي دروني منه،فلذا الانه اين جوريه،دوسش دارم.آرومه و خنك.اون آقا موشه هم يه مدت رفته مرخصي...
پارسال اين موقع ها همش درگير درس و پروژه بودم و شبا تا صبح پاي كامي و چت و وبلاگ و ...امسال ولي..يه مدته اينا منو كامي رو از هم جدا كردن،ديگه شبا كامي تو اتاق من نمي خوابه،پيش باباست و باباي من تازه يادش افتاده منو تربيت كنه،ساعت 10شب به اون ور نمي ذارن بشينم پاي كامي!دلم برا مسنجر تنگ شده،برا چت كردن،برا حرف زدن با دوستان،برا اذيت كردن امير!!برا اينكه سر هر بهانه اي ازش شيريني بخوام و اون بگه تو بيا تهران تا من بهت شيريني بدم،يه جايزه هم پيشش دارم،بايد برم بگيرمش.برا چت با دناتا،سمن ،فقط يكي دوبار باهاش چت كردم،همش من طفلكو مي ذاشت سر كار.اون ريواسم كه اصلا" معلوم نيست چي خورده تو سرش،علي الحساب تو خودشه و بد جور منو ياد خودم مي ندازه...هي مسنجر روحت شاد،اينا منو افسرده مي كنن آخر...
اينا رو گفتم كه بگم بنده خيلي وقته از شر اون اتاقي كه خيلي دوسش داشتم و گرد و خاك و خورشيد بي موقعش و در گاراژش راحت شدم و برگشتم به اصل خودم ،به همان اتاق ته خانه كه فقط يه پنجره داره رو به پاسيو و از بچگي توش كنار خواهري بزرگ شدم،احساس راحتي و امنيتم برگشته،فقط مشكلش اينه كه نذاشتن كاميمو با خودم ببرمم.من ناراحتم.من لپتاپ مي خوام كه شبا بتونم بشينم چت كنم!!!خيلي وقت بود مي خواستم اينا رو بنويسم هي نمي شد!

جمعه چهاردهم تیر 1387
خدايا تو خود گواهي بر اين شبها
آن كن كه آن بايد
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387

بارون،اونم تو اين هواي بي ريخت تابستوني،چه خوشمزه بود...
ترس و استرس و نگراني و فشار چه بلاها كه سر تن آدميزاد نمي آره.چه مي كنه اين خدا.
اين سري من فهميدم آقاهه نيمه پر ليوان مي بينه و من برعكس!مكمل هم هستيم ديگه،با هم مي تونيم يه ليوانا كامل ببينيم!
من عادت داشتم هر فنجون،استكان يا ليواني كه مي آوردم تو اتاق و يه چيزي نوشيدني توش بود،مي ذاشتم همين دور و بر مي موند و زياد كه مي شد مامان با غرغر مي اومد مي بردشون،حالا يه چند روزيه ليوان چايي من گم شده،اون روز اصلا"مامان به من چايي نداده بود،ليوان تو اتاق من نيومده بود،بعد اينا الان همش مي آن اتاق منو مي گردن دنبال يه دونه ليوان.5تا ديگه ازش داريم ،گير دادن كه اين يه دونه ليوانو من كجا قايم كردم!ليوانمو دوست داشتم،چيني بود با گلاي آبي و زرد گنده.آب شده رفته تو زمين!دلمم نمي آد تو ليوان ديگه اي چايي بخورم.الانه برا خودمم سوال شده كه ليوان من كجا غيب شده؟
يكي ديگه از عادتهاي زيباي من اينه كه دمپايي كه تو خونه مي پوشم اولين جايي كه بشينم دمپايي رو قايم مي كنم،زير ميز،زير مبل،زير تخت،به هر حال يه جوري مي فرستمش مي ره اون زير،اين كارو هميشه ناخوداگاه انجام مي دم ،به خدا من همچين قصدي ندارم خيلي هم هواسمو جمع مي كنم،دمپايي رو جا نذارم ولي جا مي مونه،بعد پا مي شم مي رم يه جفت ديگه دمپايي كه قائدتا" مال يه بنده خدا ديگه مي باشه مي پوشم و اين كه زير تخت بنده دو جفت دمپايي يافت شه عادي شده تو خونه،بعد الان اينا برا يافتن ليوان چايي من روزي 6بار زير تختمو مي گردن،اين در حالي است كه نصف زندگي من زير تختمه...

شنبه هشتم تیر 1387

*از اول امتحاناي آقاهه،من هر روز مي رفتم سايتشون چك مي كردم ببينم نمره هاش اومده يا نه.بعد ديشب آقاهه خودش ديشب گفت فلان نمره ام اومده،منم متعجب،كه پس چرا من نديدم؟تا پنجشنبه شب من چك كرده بودم،نمره نديده بودم چرا؟امروزم پا شدم رفتم ببينم شايد بقيه نمره ها اومده باشه،ديدم نمره اي نيست،بالا پايين كردم گفتم پس آقاهه اين درسي كه مي گفت بايد باشه ديگه نمره اش،چرا نيست؟كلي فكر كردم و اين لينكو ببين اون لينكو ببين ،آخرش فهميدم من رو لينك ليست نمرات اعلام شده كليك مي كنم،نگو اينا نمره هاشون مي ره تو كارنامه و بايد اونجا را ديد!بنده تا حالا اشتباه مي رفتم!!!تقصير منه؟نيست كه.خوب چرا مي زنن ليست نمرات اعلام شده و بعد هيچي توش نيست؟اين چه دانشگاهيه؟من اعتراض دارم.جالبه اون بالاي صفحشم هميشه مي نوشت،اين نمرات موقت است و بعد از تاييد نهايي وارد كارنامه مي شود!!نگو اول مي ره تو كارنامه،بعد تاييد نهايي و اينا يعني كشك . دوغ.طفلي آقاهه نازنين من چه مي كشه تو اين دانشگاه(گريه)

*يه شركت معتبر و خوب و دوست داشتني كه عمده كارش پل سازيه و عشق منه،آگهي داده كه ما مهندس مي خوايم!منم رفتم مداركمو فرستادم و بابا يه آشنا پيدا كرد و باهاش در تماس بود،اونم هي مي گفت مدارك دخترت نيومده،منم رفتم يقه پستو گرفتم كه مداركمو كجا قايم كردين؟گفتن فرستاديم،رسيده و...آخر سر پا شدم مثل آدم رفتم خود شركت ،عصباني رفتم تو كه ببينم مدرك من كجاست،يهو ديدم شوهر رويا نشسته رو بروم!اااآقا اونجا كار مي كرده و من خبر نداشتم؟فرمودن كه مدركت اومده و پيش خودمه.رفتم به اون آقاهه مي گم مدرك من كه اينجاست،چي مي گي پس تو؟مي گه شما برا من كه نفرستادي ،برا اون اتاق فرستادي!!دلم مي خواست خفش كنم.كاش جور شه من برم اينجا....آي شوهر دختر خاله گرام يه ذره پارتي بازي كني ،نمي ميري به خدا.

*امروز يه جورايي دوستي من و آقاي نازنين،شد يك ساله.پارسال همچين روزي باهاش آشنا شدم،اونم چه آشنايي!من تازه شروع كرده بودم ترجمه قرانو خوندن و دنبال معني و مفهومش بودم،اين آقاهه هم تصادفا" يه جا يه آيه رو برده بود زير سوال و شاكي كه چرا خدا اينجوري گفته...هيچ وقت فكر نمي كردم اين بشر اينقدر عميق باشه...من هنوز موندم كه چي شد كه احساس راحتي كردم با ايشون.چقدر درد دل كردم ،چقدر مشورت گرفتم،چقدر كمك كرد و اون نظراتش نسبت به كارام،نوشته هام...از يه جايي حس كردم بهش علاقه دارم،مي پسندم همچين آدميو.ازش خوشم اومد،علاقم شد دوست داشتن و هر روز منتظر ايميل ونوشته ها و نظراش بودم....يه جايي هم حس كردم اونم اين علاقه انگاري توش ديده مي شه.چقدر خوشحال مي شدم وقتي يه تيكه هايي غير مستقيم مي گفت به من علاقه داره،خوشحال مي شدم كه حسم يه طرفه نيست...ولي وسط همه اون احساسا يهو زد به سرم كه منطق داشته باش و مواظب باش با احساس پسر مردم بازي نكني،مواظب باش الكي كسي رو اسير نكني...احساسمو قايم كردم و فقط سعي كردم به اون كمك كنم و مطمئن بشه از احساسشو بعد اگه چيزي هست بهم بگه...چه روزايي،چه كارايي...يادش به خير...تا  بعد 6ماه يه روز 23وم شد روز رويايي تقويم...خدايا ممنونم و شكرت كه كسي را گذاشتي سر راه زندگيم كه كنارش هيچي پسرفت نداشتم. كسي كنارم بود كه با كمكش و حرفهاش حداقل اعتقادم به خدا بيشتر شد و رابطه سر سريم با خدا يه سر سامون قشنگ گرفت.روزايي كه در نهايت دوست داشتنش ازش بدم مي اومد و يه لحظه ها و يه حس هايي كه عشقمو اذيت مي كرد،ولي همش ثانيه اي بود و زودي يادم مي اومد كه عشق من با ارزش تر از اين حرفهاست.روزايي كه پر از حسهاي قشنگ و عميق بودم.شبايي كه اذيتش مي كردم و نمي خوابيدم...همه چي بود،ولي همش خوب بود و دوست داشتني،مرد من اين وسط خيلي داره اذيت مي شه،ولي به زودي همه چي حل ميشه ،روزي كه دستاش بشه مال من،روزي كه با خيال راحت بشينم و صورتشو ناز كنم..نمي گم تموم مي شه مشكلات،ولي حداقل خوبيش اينه كه شب و روز تنها نيست،تنها نيستم...خدا كمكمون مي كنه مطمئن باش و ْآروم تا اون روز.

*ديروز بعد 56روز آقاهه رو ديدم.لحظه اي كه ديدمش از دور،دلم مي خواست بدوم بپرم تو بغلش،تو همون 50 قدم فاصله بغضمو قورت دادم و رفتم پيشش...لحظه هاي قبلش توي راه ،شب قبلش،هيجانم از ديدار اول حتي بيشتر بود،اون همه دل تنگي از كجا اومده بود خدا.فكر اينكه تا چند ساعت ديگه مي بينمش،يه تصوير جديد از چشاش مي گيرم و مي ذارم تو مغزم...همه وجودش احساس بود.شيطون يه عالمه شيطوني مي كنه بعد به من مي گه شيطون!خودتي شيطون(چشمك)من ،تو،ماشين.من ،تو ،تالار تفاهم.من ،تو،احساس تو،دل من كه مي گفت نه بهش حق نداري بگي،بذار راحت باشه،فقط چند ساعت پيششي،بذار آرامش بگيره.من ،تو،ماشين،حرفهايي كه زديم و حرفهايي كه فراموش شد،با ديدنت يادم رفت همشون،حسهايي كه منتقل مي كردي،دستات...من ،تو،ماشين،خواهرت و شوهرش.من،تو ،ماشين،جاده.تو ،من ،چشم بسته فرو رفته تو صندلي ،پر آرامش و اعتماد و راحتي،تو دستات،مهرت،عشقت،سكوتت،نگاه مستقيمت به جاده وقتي از چشام فرار مي كردي.تصادف...سكوت،لعنت،سكوت،لعنت،آي خداي من...من،لحظه خداحافظي،عبرت گرفتم وقتي خداحافظي مي كنم اول راست واي سم،بعد در ماشينو ببندم كه لبش نخوره تو گوشم.من،خونه،درد گوش،شيشه مربايي كه شكسته بود تو پلاستيكش،كي شكست،سالم بود  كه،همه پلاستيكم مربا و شيشه خورده بود.آي خدا...من ،در دسشويي،سرم كه صاف خورد به لبه در.من ،خدا،غلط كردم بي خيال شو.من،يادم اومد صدقه نداده بودم.غصه خوردم.من اعتقاد دارم به صدقه،به قضا بلا،نبايد فراموش مي كردم.

دوشنبه سوم تیر 1387

مي دونين چيه؟يه روز تو اون هفته ما خيابون بوديم،من از رنگ يه بالشه خيلي خوشم اومد از اين بالشا كه آدم دوست داره بغلشون كنه،گفتم مامان اينو!گفت خوشت مي آد ازش بيا برات بخرمش!منم كه فكر كردم ديدم تو عمرم بالش نخريدم و همين بالشايي كه نمي دونم مامانم از كجا آورده رو داشتيم،ذوق كردم،گفتم آخ جون..خريديم اومديم خونه مي گه اين كادوي تولدته ها!!!آخه كي بالش كادو مي ده؟كي بالش كادو مي گيره؟آي خداااااا..
حالا همين مامان خانوم،فردا تولدش بود كم بود،30امين سالگرد عقدشون بود كم بود،اين روز زن و مادرم كه صاف اومد شد 4تير!از الان نشسته خانوم داره ليست مي ده كه كي چي برام بخره....خوبه والاه يه بالش فسقلي برا من خريده،به اسم هديه بهم داده!اون وقت توقع داره برم براش فلان سرويسو بگيرم!مامانم ماماناي قديم.

شنبه یکم تیر 1387
تولدی دیگر

24سالگي!چقدر عددا مهم شدن برام،مهم كه نه يه جورايي ترسناك،دلم مي خواد فرار كنم از اين عدد،دوست داشتم الان 22ساله مي شدم.24خيلي زياده.نگرانم برا حس هام،برا مسئوليتهام،برا فرصتهام و روزهايي كه مي رن و بايد بريم تا برسيم بهشون.مي ترسم چون قراره 24سالگي متفاوتي داشته باشم.دنبال شيريني كه هميشه روزاي تولد برام داشته مي گردم ولي فقط يه لايه ته ته دلم همچين مزه اي هست،دلم مي خواد يه جنگل خنك بود مي رفتم توش،آروم مي خوابيدم،آسمونا نگاه مي كردم.دلم هوس چشماي آقاهه رو داره.دلم دوست داره بره تاب بازي...
24سالگي براي من يعني طعم خوشبختي كه همه اين سالها نزديكم بود و دنبالش مي گشتم،24سالگي براي من يعني خوشحالم كه همه اين سالها خانواده كوچكم كنارم بودن،آغوش پدر،نگاه پر از نگراني و محبت مادر،حمايت و دلواپسي برادر،مهر و شيطنت خواهر.من حالا خيلي وقته كه مي دونم خوشبختي همين هاست.همين آرامشي كه من توي اين اتاق 3*4ام دارم.زيباترين واژه ست برام خانه پدري.
24سالگي،بايد با اين عدد دوست شم،مي گن عددا مهم نيست،ولي برا من هست،منو ياد خيلي از چيزا مي ندازه.سلام زندگي ،براي بار 24ام سلام دنياي خدا.