تبليغاتX
fellika.blogfa.com
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387

6-7سالي مي شه كه منتظر و آرزومند اين بوديم كه يه دانه برادرمان را راهي خانه بخت كنيم،چه گذشت و چه شد و نشد و ...بماند برا بعد،بالاخره به آرزويمان رسيديم و خواهر شوهر شديم.يه عالمه كار و يه عالمه شلوغ پلوغي و فكر و برنامه ريزي فرصت خواب نمي ده چه برسه به وبلاگ نويسي و لذت بردن از اين حس ناب خواهر شوهر شدن.فعلا" كه مانده ام اين چه آرزويي بود من داشتم؟حالا بعدا" شايد لذت برديم...تا آخر هفته آينده كه جشن ايناست،منم درگير و پا درهوا و با كلي برنامه به هم ريخته ...زندگي اين مدلي سخته برام.
دل تنگ و نگران آقاهه هستم،اونم بدجور گرفتاره.اميدوارم فقط اتفاق بدي نيفته،خدايا كمكش كن خودت.
بر مي گردم به زودي عين قديم.

دوشنبه چهاردهم مرداد 1387

اين روزا بابا داره يه چيزاييو حس مي كنه و يه بوهايي برده،قديما آقاهه براش جالب بود هر وقت ازش حرف مي زدم گوش مي داد،نظر مي داد،حرف مي زد،ولي جديدا" تا مي فهمه حرفهاي من درباره آقاهست،يه جوري مي پيچونه،دوست نداره هيچي بشونه،به من مي گه خودتو تو زندگي مردم درگير نكن،چي كار داري به كاراي اون!حتي وقتي تو اتاق دارم درس مي خونم چند بار از پنجره آشپزخونه مي بينم كه داره نگام مي كنه كه مطمئن بشه چه مي كنم!ولي باز هيچي نمي گه و اين بيشتر منو مي ترسونه!مي ترسم يهو سرريز كنه.بابا نگران اينه كه بين من و آقاهه احساسي باشه،برا همين ديگه به رابطه اجتماعيمونم مشكوكه و ازش فراري.كاش مي دونستم چرا اين آقاي بابا خان مي ترسه من ازش جدا شم؟

جمعه یازدهم مرداد 1387

اين روزا خيلي شلوغ پلوغه،خواهري درگير انتخاب رشته،ناراحت از جالب نشدن رتبش،دلخوش به سال بعد،نگران از دست دادن موقعيتاش،يه خونواده رو درگير كرده،از اون ور داداشي و مسائلش و بوهايي كه مي آد و ان شالله قراره بفرستيمش خونه بخت،جريانات حواشيش،برو بيا و بگو و فكر كن و نگاه كن و احوالات خودش و استرس و نگرانياش،ولش كني مي زنه زير گريه..اينم يه جور خونواده رو درگير كرده،اين وسط من دارم دچار كمبود محبت مي شم،برا همينه مي خوام خواهري بره سر مرز اقيانوس آرام درس بخونه،داداشم بره خونه مادرزنش،شايد مامان بابا منو ديدن!!!!!يه جورايي خوشم مي آد از اين چالشا،مامان حسابي حالش خوبه و فكرش درگير مسائل بچه هاش،بابا رابطش با داداش كلي پيشرفت كرده،اون حمايتي كه هيچ وقت فكر نمي كردمو داره.همه چيز گرم و خوبه و من دوست دارم اين روزا رو.كاش همه چيز رو به راه بشه ...

سه شنبه هشتم مرداد 1387

شب با آرزوي ديدنت تو خواب مي خوابم،وقتي مي آيي تو خوابم فكر مي كنم جدي جدي الان چشممو باز كنم هستي كنارم.به شوقت لمس دستات از خواب مي پرم،ولي تو نيستي،نيستي...اشكم سرازير مي شه و پناهم مي شه عكست...آروم نشستي تو قاب عكس و با يه لبخند نگام مي كني،از نگاهت خجالت مي كشم و اشكمو پاك مي كنم.كاش بودي از آرامش نگاهت وام مي گرفتم....

شنبه پنجم مرداد 1387

چه سوت و كوره اينجا؟كجايين ملت؟
دختر عموي عزيزمان طي اقدامي ضربتي و بالفور شوهر رفت!از دست رفت.تازه داشت 20سالش مي شد،چقدر من از اين ازدواجاي زير 25سال دلم مي گيره،احساس مي كنم دخترك حروم مي شه و هيچ چيز از جواني نمي فهمه.با يكي از جوناي فاميل دوست بوده كه لو مي ره،شانس آورده بود كه داداشم خبر از اين ماجرا داشته بود و همه چيو گردن گرفته بود و برادري كرد در حق دخترعموش!عموي منم كه به شدت مخالف اين حرفها وقتي ديده كه يه بزرگتر بالا سر اينا بوده،ديگه هيچي نگفته...بعد گفتن يه شب بريم بله برون،قرار بود يه صيغه محرميت هم بخونن،كه دفتر دار آوردن و عقد كامل كردن و به همين سادگي همه چيز تموم شد!دخترمونا بردن...جفتشون خيلي جوجه ان،چقده من اون شب حرص خوردم...بابا ازدواج بلوغ جسمي تنها نمي خواد،بلوغ فكري،عاطفي هم مي خواد.ايششش
به من چه ان شالله خوشبخت بشن و لذت زندگيو ببرن.به آرزوهاشون برسن.ما كه بخيل نيستيم!ان شالله عروسي داداشم.

سه شنبه یکم مرداد 1387

يه جعبه داشتم تو كمدم كه وسيله هايي كه خيلي لازم نيست و بيشتر شدن خاطره رو توش مي ريختم،ديشب به دنبال يافتن كش سرم كه پارسال همين موقع ها پرتش كرده بودم اون تو و الان باز مي خواستمش رفتم سراغ اون جعبه،بعد ديدم چقدر خرت و پرت اينجاست،اين آشغالا رو من مي خوام چي كار؟نمونش يه كيف باربي بود كه دايرهه اي بود و از صد جا جر خورده بود و زيپ هم نداشت،قديما كيف پول خوردم بود...طي اقدامي ضربتي همه رو روانه سطل آشغال كردم و ته جعبه رسيدم به 5تا دفترچه خاطرات،مال سالاي 76-77-78بودن.يكيش پر از روزمره نويسي كه صبح بيدار شدم صبحانه خوردم،لباس پوشيدم با بابا رفتيم بيرون،ماشين آمد ،در ماشين همه مرد بودن فقط من يه دانه دختر بودم(ساعت 6صبح خوب معلومه هيچ دختري توي ماشين كه اون موقع ها ميني بوس بود هيچ كاري نداشت)رفتيم مدرسه ،براي فرار از صف صبحگاه توي كلاس زير ميز قايم شديم با مرضيه...يا اين جوريه،امروز مرضيه نيامد و فرصت خوبي بود براي اينكه از زير زبون فاطمه بكشيم بيرون كه مرضيه پشت سر ما چه دروغايي گفته!...يه جاهاييشو خودم اصلا يادم نبود كه همچين اتفاقي تو زندگي من افتاده،يه جاهاييشم هنوز تصويرش جلو چشممه،مثل اون جريان متناوب سر زنگ خانوم طلايي دبير اجتماعي كه جواب سوالشو با درس حرفه قاطي كردم و گفتم جريان مستقيم نيست پس متناوبه...يكي ديگه از دفترام پره از انواع فال و نكات كليدي جكها.قوانين اونا رو هم يادم نبود ديگه..يكي ديگشون پر از نقاشي هاييه كه از رو كتاب سفيد برفي كشيده بودم،عكسايي كه از مجله ها جمع كرده بودم،نوشته هاي رويا برام...يكي ديگش شعرهاييه كه برا فوتباليستا مي نوشتيم و عشق من به مهدوي كيا و مهرداد ميناوند و بازياي فوتبال و نوشته هاي بچه هاي كلاس برام و ...يكي ديگشونم باز شعره،اونم چه شعرهايي!!!!
دنيايي بود ديشب،به خصوص بعد اونا رفتم سراغ آلبوم عكسام و...
چه خوبه آدم گاهي يادش بياد از كجا به كجا رسيده و چه راهي رو رفته.