تبليغاتX
fellika.blogfa.com
شنبه سی ام شهریور 1387

چقدر دلم خوش بود به روزه امروزم،به دو شب ديگه كه مي رم مسجد،به همه دعاها و حرفها و چيزايي كه از خدا مي خوام...ولي خدا...نشد،حتي روزه مم نشد كه بگيرم ،فقط دو ساعت ديگه مونده بود...آي خدا.....

شنبه سی ام شهریور 1387

بعد سالها ديشب رفتم مسجد،اولين بار بود شب قدر مي رفتم مسجد،چقدر خوب بود...حال و هواي دعاي جوشن كبير...
امروز بالاخره روزه گرفتم،مامان اينا فقط يه ذره مخالفت كردن،زياد سر به سرم نذاشتن و فقط اولتيماتوم دادن كه اگه بگم آخ جام تو كوچست!منم همش فكر مي كردم اينا باز سر من كلاه مي ذارن و سحر بيدارم نمي كنن،برا همين هوشيار خوابيدم و از اونا زودتر بيدار شدم.حس و حال و هواي سحرو دوست داشتم،خاص بود،هميشه آقاهه رو پيش خودم تو ذهنم تجسم مي كردم،ولي امروز نيازي به اين كار نبود،بودش،حضور داشت،كنارم نبود ولي نزديكم بود و من داغي نگاهشو حس مي كردم،لبخندشا انگار مي شنيدم،داشت گريه ام مي گرفت...مي خواستم بعد سحر بيام اينجا ولي خوابم برد!!!

جمعه بیست و نهم شهریور 1387

علائم پيري انگار دونه دونه داره خودشو نشون مي ده،اين روزا حرص كه مي خورم قلبم درد مي گيره،بي ظرفيت شدم حسابي.عصبي شدم حسابي.مي ترسم 4 روز ديگه ور دارم آدمم بكشم!!

پ.ن:مرسي از تبريكاتون برا تولد دردونه من.

چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387
شب ميلاد تو
روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو         

         كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو         

         درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم         

         بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم         

          ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم        

         از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم        

          من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون        

         چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون        

          به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم        

         هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم        

          تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم        

         اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم        

          كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش         

         بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش        

          با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک         

         با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک         

         عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک        

         فقط مي خوان بهت بگن :.

.      تولدت مبارک

پرم از شادي،از بغض و سكوت...هميشه شاد باشي.

دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387

من تازه دارم مي فهمم درس خوندن يعني چي!تمركز يعني چي!!بعد سالها امسال ديگه با راديو درس نمي خونم.موزيك گوش نمي دم وقت درس خوندن،يادم گرفتم فكرامو كنترل كنم.نتيجتا" دارم يه چيزايي تو كتابا مي بينم كه تا حالا نديده بودم!!تازه مي فهمم چرا رتبه پارسالم اونجوري بود،اون يارو مصححه موقع تصحيح اوراق من موسيقي از نوع سندي گوش مي داده شايد!!!
كي مي شه من برم سر كار از شر اين درس خوندن كه مزخرف ترين كار عالمه خلاص شم؟؟؟!!!!

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

دلم مي خواد لبهامو ببندم،يه لبخند بزنم،تكيه بدم به يه صخره و نگاه كنم به دور دورا.چشمام يه جنگل و يه عالمه درخت تو هم رفته ببينه و تو مغزم شاخه ها رو از هم جدا كنم و لذت ببرم از نوري كه مي آد پايين،دلم يه نگاه عميق مي خواد...دلم جرات مي خواد...
يه دونه ديگه 23وم هم گذشت و من و تو آروم كنار هم بوديم.يه روز همه اين مشكلاتت و مشكلاتم تموم مي شه،دلم بدجور مي خوادت.
آخر اين هفته تولد دردونه منه.يه حس خاصه،هيچ تولدي برام همچين طعمي نداشته.چي بخرم؟؟اين فكرو دوست دارم.

چهارشنبه بیستم شهریور 1387
مرسي كه خوبم كردي
مرسي از حمايتت
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387

ديشب خونه مامان بزرگ عروس خانوم بوديم،يه خونه قديمي خوشگل كه هنوز دل من اونجاست،از اينا كه اصالت دارن!!
حوصله اين جور مهمونيا رو ندارم به خصوص كه توش همه خاله زنك و نگران آينده و سرنوشت من!!!ديشب دو ساعت خاله عروسمون نشسته بود بغل گوش من و دونه دونه پسراي فاميلشونا مي خواست غالب من كنه،ديگه داشتم كلافه مي شدم،رومم نمي شد چيزي بهش بگم،منم كه هميشه شلوغ و پر سر و صدا ،اين بار عين موش نشسته بودم يه گوشه ديگه روم نمي شد تكون بخورم.خيلي عذاب آور بود،از اون ور دخترخاله محترمشون اومده بود آمارمو درآْره،جالبش اين بود يه راست اومد سراغ خودم!!منم كه چقدر خوشم مي آد از اين جور توضيحات!!!فاميل بسي جالبي هستن!
هوا هم تازه بارون اومده،خنك،دل انگيز،دوست داشتني،ولي سر دردي اينا به من دادن كه نتونستم لذت ببرم!ساعت 11:30 گرفتم خوابيدم!!!دلم گريه مي خواست ولي امان از خواهري كه باز باهاش هم اتاقي شدم و نمي شه جلوش جيك زد.بعدش ولي با آقاهه حرف زدم و حداقل نگراني هام تموم شد و بهتر شدم كه فهميدم بابا ساعت 1نصفه شب هنوز بيداره و تو حال،باز استرس نكنه شنيده باشه...
آقاهه يادم داده چه جوري تمركز كنم،ولي كو آرامش كه بخوام تمركز كنم؟

شنبه شانزدهم شهریور 1387

هميشه كه در رو يه پاشنه نمي چرخه و ما بريم مهموني،يه بارم مي رسه كه نوبت ماست كه مهمون كنيم.اينه كه مرده شدم و زنده شدم و...تا فاميل عروس خانوممون اومدن يه شام خوردن و رفتن!قبلش و در جريان مهموني كه بماند،حرفي نيست توش،يه كارايي بود كه بايد انجام مي شد خوب،ولي بعدش!من خسته جنازه داغون مي خواستم بخوابم،آقاهه مريض و تنها،كه البته دم دستم نبود بشه فهميد چي به چيه،يه خورده بهش فك كردم و تو مغزم باهاش حرف زدم و يه خورده گله و شكايت و درد دل و دلسوزي و...،بعد آمدم بخوابم،مامان بزرگ محترم خر پفش در اومد،رو اعصابم بود تا 4صبح،بعدش اهل بيت پا شدن سحري بخورن،آقا داداش و زن داداش خابالويي كه حوصله سحري خوردن نداشتن و ماماني كه فكر مي كرد اينا بچه ان و غذا بايد به زور بهشون بده،بساط و سر صداشون تا6ادامه داشت،6 اونا خوابيدن،عزيز جون و مامان بزرگم پا شدن نماز خوندن و درد دل كردن و صبحونه درست كردنو خوردن تا شد 8،سر و صداشون هنوز تو مغزمه،8باز مامان اينا بيدار شدن اومدن اينا رو همراهي كردن!ديگه ساعت 9 گفتم نخواستيم خواب سرم شد گنبذ،پا شدم!!يه نگاه به آشپزخونه انداختم دلم برا مامانم كباب شد،آستيناما زدم بالا ظرفهاي شامو كه براي 45نفر بود رو شستم!!!!!!بعدش اومدم دراز شدم،ملت همه از خواب بيدار شدن و هوس گردش كردن،پوشيدن و سوار شدن و رفتن،منم كه بي آقاهه جايي نمي رم نرفتم!اومدم دراز كشيدم كه بخوابم،صداي تلفن دقيقه به دقيقه رفت تو مخم تا ظهر كه بالاخره اينا هوس كردن بخوابن،منم كنارشون بيهوش شدم!!!!!!!
بدبختي اين بار اين بود كه فكر كنين مني كه دوست ندارم وقتي تو آشپزخونه ام كسي دوروبرم باشه حالا همه مي خوان كمكت كنن و تو آشپزخونه پر آدم و هر چي بگي بابا كمك شما اينه كه برين بيرون بذارين من نفس بكشم نفهمن كه نفهمن و بخوان كمك كنن!!!دلم مي خواست موهاي همه رو بكنم

چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387

*اين آروم شدنتو دوست دارم.وقتي همه لرزشهاي صدات تموم مي شه،وقتي خنده مي آد رو لبات،دلم آروم ميشه،واسه چي اين قدر حرص مي خوري وقتي مشكلات حل مي شه يا حتي حل نمي شه،تمومي كه نداره،دوباره يه چيز ديگه شروع مي شه،حرص نخور دنيا ارزش نداره.
*قديما به من مي گفت اين قدر جلو جلو فكر نكن،بذار به موقعش،حالا من بايد بگم بهش اين همه جلو جلو نرو و بذار سر وقتش اونايي كه بايد حلش مي كنن،بذار فكرم رو درسم باشه و فكرت رو كارت.
*ازت ممنونم دليلشم نمي گم!

جمعه هشتم شهریور 1387

باز مهموني،تازه اولشه و حالا حالاها سرمون با اين مراسما گرمه،اينام كه تموم شه باز عروسي و دوباره ريپيت همه اين مهمونيا،الكي الكي نزديك دوسال سرگرميم!!
واقعيت اينه كه نازك نارنجي شدم،شايد حسودم شدم خودم خبر ندارم!
سر و كله دوستان و رفقا باز پيدا شده و يكي افسرده قبول نشدن،يكي افسرده از ادامه راه و ترسان و نگران،يكي مشكوك و گير كرده سر دوراهي برم نرم،يكي خوشحال از قبولي و بي خيال دنيا...هيچ كسم فكر نمي كنه كه منم دلم مي گيره و هواي خيلي چيزا رو دارم،حسرت خيلي چيزا رو مي خورم،دلم مي سوزه كه چرا رتبه ام اون جوري شد؟حرفهاي سنگيني كه مي شنوم،از غريبه و آشنا،حرفهايي كه هيچ منظوري ندارن،طفلي ها فقط مي خوان دلداري بدن ولي يه جورايي برا من خوشايند نيست،حس مي كنم گوشه كنايه است...چرا رتبه من اون جوري شد؟چرا نتونستم انتخاب رشته كنم كه الان اين همه دلم بسوزه و حتي به غير انتفاعي قبول شدن دوستام حسودي كنم؟خيلي از دست خودم عصباني ام.نبايد اين راه به اينجا مي رسيد،چه كنم؟

چهارشنبه ششم شهریور 1387

صدتا دونقطه دي.
مرسي عزيزم،دوستت دارم دوتا.
ديگه به هيچي اهميت نمي دم جز همون كه خودت مي دوني و خودم.

سه شنبه پنجم شهریور 1387

يه ترم ديگه زبان هم تموم شد،باز پنجشنبه امتحان و يه شروع دوباره،يه راه كه اميدوارم تا آخرش برم،خستگياشو به دل نگيرم...
امروز نتايج اومد ،نتايجي كه من هيچ شهمي توش نداشتم،هيچ حقي نداشتم و هيچ اميدي بهش نداشتم،ولي ناراحت شدم و رفتم تو هم وقتي شنيدم نتيجه ها اومده،كاش منم امروز استرس داشتم،كاش منم نگران بودم،كاش منم قبول شده بودم،حسوديم شد وقتي ديدم استادم شيراز قبول شده و دوستم اصفهان،هر چند رشته هاشون بي ريخت باشه ولي باز يه اميده...دلم سوخت...
آقاهه من امروز وقتي داشت از آسمون بارون مي اومد اومد،من هنوز نديدمش،شايد فردا،دلم باز داره پر مي كشه و موندم باز با دلتنگي بعد رفتنش چه كنم؟دلم پره از تنهايي و دل تنگي ،چه جوري تو يكي دو ساعت همشو جبران كنم؟خدايا من صبور تر از اين حرفها بودم،كمكم كن

یکشنبه سوم شهریور 1387

نترس،نگران نباش،من پيشتم و هواتا دارم.اين ادا اصولا رو بذار كنار و سخت نگير و من  و تو بازي در نيار،بهم اعتماد كن،من نمي ذارم بهم سخت بگذره،نه به خودم نه به تو.اين سختيا رو دوست دارم يه جورايي تمرينه برا آينده.(دونقطه پي)...
با اين همه مهموني بازي و زن داداش داشتن و يه ماه وقت چه جوري برناممو تنظيم كنم كه نبازم؟خداي من،افتادم تو هچل.
خدا جون تو كه مي دوني دردونه من بي گناهه،پس سرش بازي در نيار و زودي شر اين مزاحمو از سرش كم كن،گناه داره خوب آقاهه من.

شنبه دوم شهریور 1387

شناسنامه داداشي هنوز خشك نشده كه مراسم و مهموني بازيا شروع شد،خدا آخر عاقبتمونا به خير كنه،من حوصله اين مهمونيا رو ندارم،هيچ وقت حاضر نشدم برم خونه دايي بابام،اون وقت الان دايي عروس خانوم برا من خط و نشون مي كشه كه اگه نيايي فلان و بيسار!!!اينجاها رو نمي شه ديگه پيچوند و نرفت،خوشمم نمي آد از اينكه برم جايي كه همه با ذره بين نگات مي كنن و مي پرسن چند سالته و داري چه مي كني؟آيا درس مي خوني؟نظرت درمورد كار چيه؟فقط مونده بپرسن مهريه چي دوست داري!!!!ايش يه نمه بايد خودمو نشونشون بدم و حاليشون كنم اخلاق من بياد دستشون تا ديگه دور و برم آفتابي نشن!!!
زن داداشه چه زود صميمي شد!زنگ زده مي گه دلم برات تنگ شده،گفتم پا شو بيا خونمون خوب،مي گه نه شب مي آم كه آقاي شوهر باشه،ظهر كه فقط يه ساعت خونه است،مي گم شيطون دلت برا من تنگه يا برا شوهرت؟
فقط خوشم مي آد از اول درست رابطمو باهاش پي ريزي كردم،هم با اون هم با داداش خودم.اون اولا داداشي زياد بهش مي گفت فليكا اين طور فليكا اون طور،فليكا مي گه اين،فليكا مي گه اون كارو كن،فليكا اين جوري مي كنه خوبه...پدرم در اومد تا حاليش كردم پسر اين زيادي اسم منو بشنونه حساس مي شه واكنش نشون مي ده،واكنشش رو رفتار من اثر مي ذاره،اين قدر جلوش منو و خوبيامو نگو،يا حتي بديامو.يا نظرات و فكرا و رفتارمو،ناخواسته تاثير خيلي بدي داره،يه چيزي ديدم كه يه چيزي مي گم!!!بعدم كه با خودش يه جوري رفتار كردم كه هيچ وقت نتونيم با هم صميمي بشيم،فقط دوستانه باشيم،آقاهه مي گفت باهاش سنگين و صميمي باش،ولي صميميت با سنگيني جور نيست،اين وسط يه حس بد مي ذاره كه سنگينه و من دوسش ندارم.الان جوريه كه در عين ادب و احترام با هم تعارف نداريم و راحت حرفمونا مي زنيم و نمي مونه جمع شه سر داداشي بيچاره خالي شه يا بعدا" صداش در آد،خيلي صريح با هم مشورت مي كنيم و بيچاره بد جور مجبورش كردم احتراممو نگه داره،هر چي باشه من بزرگترم يه سال.الان ديگه اين رابطه برا اينكه نشه خواهر شوهر،زن برادر،فقط يه مديريت مي خواد،كنترلاشو قبلا" به جاي خوبي رسوندم.راضي ام ديگه....از آدماي با سياست اصلا" خوشم نمي آد،فقط يه ثانيه دوسشون دارم.
آقاهه بدجور حسرت به دلم گذاشت،تموم برنامه ها و انگيزه هامو برا 28شهريور ازم گرفت،مي دونم قصدش فقط خير و خوبيه ولي يه جاهايي يه چيزايي لازمه.حس خيلي بدي دارم...من به هر كسي كادو نمي دم،خيلي بايد طرف عزيز باشه تا هوس كنم به خوشحال كردنشو اين چيزا فكر كنم،ولي وقتي مي خوره تو ذوقم بد جور قاطي مي كنم،شد عين مامانم و قضيه روز مادر كه با اون اتفاقا اصلا" دست و دلم به خريد كادو و فكر اينكه چه كنم نرفت و فقط غصه و افسوس خوردم كه چرا اين جوري شد.
بقيه اش فردا...

جمعه یکم شهریور 1387

مراسم عقد دردانه برادرمان هم تمام شد،فكر نمي كردم اينقدر راحت و آسون و خوب بگذره،ولي خوشبختانه همه چي عالي بود و همه راضي و من هم راحت،نه كاري كردم،نه زحمتي كشيدم!همش دنبال شازده دوماد و عروسش بودم،از خريد و محضر و آراشگاه و عكس و...برا همين نفهميدم پذيرايي از ملت يعني چي!بقيه جاها هم كه فقط برنامه ريختم و دستور دادم به خواهري،خيلي چسبيد،برا خودم پادشاهي كردم،فقط نمي دونم چرا اين همه خسته شدم؟بيچاره اونا كه اون همه كار كردن چي كشيدن؟!فقط آخر كاري با كله رفتم تو ميزي كه جلو عروس دوماد بود و زانوي مبارك رو به باد فنا دادم و الانه يه جورايي شل مي زنم!
تو تموم اين هفته ها فقط مي گفتم take it easy.
يه بار سنگينو برداشتن از رو دوشم!مامان بابا خوشحال و راضي،داداشي كه تو فضاست فعلا"،صبح كه مي شه بلند مي شه لباس مي پوشه خوشگل مي كنه مي ره،نصفه شب برمي گرده!!
ما هم برگرديم بريم سر زندگي خودمون!