
چرا شبهاي سه شنبه من فكر مي كنم ديروز سه شنبه بوده،بعد اينكه باز فردا سه شنبه باشه منو ديونه مي كنه..چرا اين همه زود مي گذره؟؟
بچه هاي امروزم،همونا كه خيلي دوسشون دارم،پيشنهاد ديدن فيلم سه زن رو بهم دادن كه با هم بريم ببينيم!!منم فقط بهشون خنديدم،نگفتم به جرم رابطه معلم شاگردي نمي تونم باهاتون بيام!!!!!بعد كلاسم نمي خواستن برن،مي خواستن يه زنگ ديگه هم بمونن و حياط متر كنن!!!!!!
من كه دانش آموز بودم تنها چيزي كه برامون مهم نبود همين منفي ،مثبتايي بود كه ثانيه به ثانيه داده مي شد،ديگه برامون تكراري شده بود و مي دونستيم بي ارزشه و دارن سرمون كلاه مي ذارن،ولي اين طفلكا با يه مثبت تا عرش خدا مي رن و حاضرن كل حياط مدرسه رو كلاغ پر برن تا يه مثبت بگيرن،از اون ورم منفي در حكم نمره صفره براشون!!ولشون كني گريه مي كنن تا منفيه پاك بشه!!!
مدرسه داره جالب تر مي شه و منم نرمتر،امروز يادم رفت ازشون درس بپرسم،وسط كلاس يادم افتاد ولي به رو خودم نياوردم و نويد امتحان رو بهشون دادم.كارمم سبك بود،10دقيقه حرف زدم و بعد يه متر دادم دستشون گفتم بريد حياطو متر كنيد...طفلكا پر در آوردن،حتي يه ربع زنگ تفريح رو هم داشتن كار مي كردن و راضي بودن.منم مي خنديدم چه دلشون خوشه و چقدر جدي گرفتن!!!...
يه اعتراف اينكه من از شاگرد درس خون خوشم نمي آد ،نمي دونم چرا از بچه شيطونا خيلي بيشتر خوشم مي آد،مخصوصا" اين شيطوناي وروجك كه درسم مي خونن،ولي از اونا كه فقط درس مي خونن و خشكن و مزه نمي پرونن و منو عصباني نمي كنن خوشم نمي آد!!!!!چرا؟؟
تنها برای تو ای مونس آدمی
تنها برای ملتِ صبورِ تو ای ترانهی آدمی
تنها برای تو ای پروردگارِ واژه
تنها برای تو
شاعرِ گمنامِ آن سوی پنجره!
من آرزومندم
آرزومندِ آزادیِ شما
بسياریِ عدالت، آينههای پاک
لبخندِ خاصِ خدا ...!
من آرزومندِ هرآنچه بهترينم
هرآنچه برای شماست
از بوده بود، از هست
از بودهاست:
خوبیها، شادمانیها، ياوریها.
همينطور خوب است
شعر ... يعنی چه؟!
دوستت میدارم
دخترِ دورِ هفت دريای آسمان
آسمانیِ نزديک به يکی پيالهی آب!
من تشنهام به خدا
با من گريه کن
جهان بر خواهد خواست.
ما احترامِ شقايق
به اوايلِ اردیبهشتِ امساليم.
عزيزم
درمانبخشِ زخمهای ديرينِ من
رازِ بزرگِ دخترانِ ماه
شفاخوانِ شبِ گريهها
ریرا
آبها همه از تو زندهاند
آدميان همه از تو زندهاند
علف همه از تو سبز
آسمان همه از تو آبیِ عجيب!
پس کی خواهی آمد!؟
من خستهام، خرابم، خُرد و خَرابم کردهاند
ديگر اين کلماتِ ساکتِ صبور هم فهميدهاند!
هی دَر هَم شکنندهی تب من و تاريکیِ مردمان
هی دَر هم شکنندهی ترسِ من و تنهايیِ مردمان
نيکی پيش بياور، بيا
دُرُستی پيش بياور، بيا
عشق پيش بياور، بيا
بيا ... اعتمادِ بزرگ
يقينِ بیپايانِ هر چه زنانگی ...!
اين روزا گير دادم به علي صالحي ،دوست دارم خيلي از شعراشو،حس هاي گنگ و آشناشو...ديشب داشتم اينو مي خوندم وقتي به اسم ري را رسيدم،نمي دونم چي شد ياد فاطيما گفتن محمد جواد افتادم.دلم هواي دعا كرد براشون،اين جور لحظه ها رو خيلي دوست دارم...
امروز جلسه شوراي دبيران بود،ما هم حضور به هم رسانيديم،بعد از 1ساعت تحمل نكات تربيتي خانوم مدير پيرامون مانتو و مقنعه و نداشتن آرايش!!!!!!!گفتن حالا نوبت آموزش شماست،آموزششون اين بود كه ما را با ساختن وبلاگ در محيطهاي فارسي آشنا كنند،در انتها نيز يك عدد سي دي آموزشي و برگه هاي پرينت گرفته شده شامل نكات مهم را در اختيارمان نهادند....تركيدم از خنده!!!!!!!!
من نمي دونم چرا تنها مسله مهم برا اين مدير فقط تنگ و گشادي مانتو هست،يا به بچه ها گير مي ده يا به معلما.هميشه هم تنها حرفي كه با بقيه مي زنه اينه كه والدين حساسن و گله مي كنن كه چرا فلان خانوم مدل مانتوش اينه!!!!!!!والدين اين بچه ها چرا شاكي نمي شن بچشون هيچي بلد نيست؟دانش آموز سال آخر معماري بلد نيست با اشل كار كنه!!!!!!
يه نكته جالب ديگه اش اينه كه فكر مي كنن راه آموزش به بچه اينه كه بزني تو سرش و ازت بترسه و تكون نخوره!!!!...
"سيد علي صالحي"
من يه دخترم،به اندازه تو نمي تونم رو احساسم مسلط باشم و كنترل كنم،ولي رو فكرم مي تونم،برا همين فكرما نمي ذارم به هر جا بره،تا احساسم كار دستم نده...يكم بهم حق بده...
خداي من نمي دونم داري به كجا مي بري منو ولي اطمينان دارم بهت كه جاي بدي نمي بري منو.مرسي خداي خوبم،حالا ديگه دلم نمي سوزه و فك نمي كنم دوستم نداري.مرسي كه كاري مي كني كه وجودتو لمس كنم
امروز تو دفتر مدرسه فهميدم با معلم تاريخ دوم دبيرستانم همكارم،طفلك خانوم معلمم اينقدر ذوق مي كرد و با يه هيجاني برا معلما تعريف مي كرد،ديدني بود،منم حس قشنگي يافتم!!!!!كلي ازم تعريف كرد!!!!
بچه هاي امروز همون گروهي بودن كه هميشه همه منو ازشون مي ترسوندن و مي گفتن مواظب باش،رفتم سر كلاس ديدم از همه گروهها آروم ترن،حتي يه دونه سوال خارج درس نپرسيدن،مونده بودم اين بچه ها به اين خوبي چرا همه پشت سرشون بد مي گن؟نزديك زنگ ديگه نشستيم استراحت ديدم همشون يه مقنعه از تو كيفشون در آوردن مقنعه هاي قهوه ايشونا با مشكي عوض كردن!!!!!اعتراض كه كردم،گفتن ما قهوه اي دوست نداريم ولي فرم مدرسه است،هر روزم خانوم ناظم اسم كسايي كه مشكي بپوشنو اول صبح مي نويسه كه انضباط كم كنه،برا همين ما با قهوه اي مي آييم از زير دست ناظم كه رد شديم عوض مي كنيم!!!!!!!!!مونده بودم باهاشون برخورد كنم يا نه!!!!هيچي نگفتم ولي شايد هفته ديگه ازشون بخوام سر كلاس من اين كار رو نكنن.
امروز بهتر بود،حداقل بچه ها كمتر به نام و نشان من كار داشتن،بيشتر تو نخ كنكور و سوالاي اين تيپي بودن،مساله مهم اين بود كه من مهندس چرا نرفتم تو شركت ها مهندسي كنم و اومدم معلم شدم!!!!
تو دفترم يه حرفي گفتم كه نزديك بود دبيراي ديگه پرتم كنن بيرون،به من گفتن 4ساعت تدريس،بعد مدرسه گفت كلاسا90دقيقه اي هست يعني3ساعت تدريس،بعد در عمل از اين 90 دقيقه15دقيقه زنگ تفريح حساب مي شه و آخر سر من به جاي 4ساعت 2ساعت و نيم درس مي دم،بعد پول همون 4ساعتو مي گيرم!!!!!من داشتم گله مي كردم كه چرا اين جوريه؟مگه بچه ها نبايد 4ساعت پر كنن؟؟؟اين جوري فقط دو ساعته كه!!!اونا هم گفتن تو كله ات داغه هنوز و نمي دوني همين دوساعتم زياديه !!تازه سر كلاسم از همين دو ساعت و نيم ،نيم ساعت صرف بچه بكن،نكن و خنده و خستگي گرفتن و اينا مي شه....عجب پول حلالي!!!!
يكي از خانوما همشهري آقاهه است،اين قدر از شهر آقاهه و نظم و ترتيب بچه هاي اونجا مي گفت،بايد برم تو نخش باهاش دوست شم!!!!
عجب جالب بود،يه سري بچه كه دارن ديپلم مي گيرن ولي همشون عين بچه هاي ابتدايي مي مونن!تنها هدفشون اينه كه بشن سوگلي معلم و خانوم معلم بهشون لبخند بزنه،از هيچ كاري هم دريغ نمي كنن،اگه بشه زير آب مدير مدرسه رو هم مي زنن!!!شيطون ،پر از سوال،كنجكاو،متخصص در كشتن وقت!!!مهمترين مساله اي كه اينا امروز باهاش درگير بودن اين بود كه اسم من چيه!!!من 20صفحه درس آماده كرده بودم برا اينا!!فقط 3صفحه درس دادم...از بس سوال مي كنن.يكي از بچه ها هم دختر خواهر مريم از آب در اومد.
ديگه اينكه 4ساعت راه رفتم و حرف زدم اصلا" خسته نشدم ولي وقتي رسيدم خونه تازه فهميدم 4ساعت راه رفتن يعني چي!!!!!!
ديگه اينكه مدرسشون نظم و ترتيب نداره هيچ،هنوز برنامه هاشون پا در هواست،كلاسا معلوم نيست چه جوريه!امروزم كلاس من تو نماز خونه تشكيل شد،جالب اينكه نماز خونشون همون كتابخونه هم هست.
ديگه ترش اينكه من از جوراب سياه بدم مي آد ولي مي پوشم و راست راست راه مي رم،و اينكه سايز من 1بعد رفتم يه مانتو خريدم سايز5!!!!!حرص مي خورم مي پوشمش....
اولا" كه امير خان و رز سفيد امروز تولدتان مبارك باشد و كلي خوشحالي و آرزوهاي خوب خوب.
دوما" كه خوشبختانه امروز پيچيده شد،يعني شاگردان محترم مدرسه رو پيچونده بودن به بهانه اينكه معلم نازنينشان معلوم نيست،فلذا ما هم رفتيم مختصري درد دل كرديم و برگشتيم.
سوما" كه آقاهه ديشب كلي باهامون حرف زد و نصيحت كرد و ابراز نگراني برا خودم و درسام و اينا...يه جورايي انگار ناراضي بود،منتهاش خوب چون پنجشنبه رضايت داده بود و من با مردم قرار داد دارم ديگه نمي تونم كاري كنم،ولي به خاطر گل روش 30ساعت رو فقط 16ساعتشو نگه داشتم و 14ساعت بقيه اش رو زير بار نرفتم،اينه كه من الان فقط 4تا كلاس نقشه برداري دارم كه اونم ساعتاشو يه جوري برداشتم كه هميشه برا خودم ساعت مرده حساب مي شده،12ظهر تا 4عصر كه همش پي خواب و بازي ام حالا مي رم سر كلاس.فقط يه شنبه صبحه كه اونم آدم پر انرژي مي شه وقتي ملتو مي بينه فعالن.الان خوشحالم و راضي،تو مغزم پر برنامه و حرفه،حس خوبي دارم از اينكه مي خوام 60تا بچه رو تعليم بدم،دوست دارم خوب ياد بگيرن اين درسو و حسابي بهشون كمك كنم.اين حس بهم اعتماد به نفس و يه خورده غرور داره مي ده.دوست دارم اين حسو...
چهارما" كه منظم تر مي شويم و به زندگي خودمان بهتر مي رسيم كه مبادا كم بياوريم كه مي دونم هيچ كس هوامو در اون صورت نداره،جز مامانم كه صبح با حرفهاش همه استرسا و ترس و نگرانيامو پاك كرد،بد جور بهم اميد داد...
پنجما" كه فعلا" باي باي مواظب خودتون باشين من بر مي گردم با خاطره هاي اين مدرسه.
صبح در خواب ناز بودم،گوشي زنگ زد و دعوت به كار شدم،رفتم ببينم چه خبره يه قرار داد امضا كردم،حتي فرصت نشد فكر كنم.هيچ شدم معلم هنرستان و قراره درساي تخصصي معماري رو درس بدم،از شنبه صبح هم مي رم سر كار!!از نظر پونلي كه هيچ جوره نمي ارزه،ولي به خاطر جو و روحيه ام گمونم بد نباشه،يه تجربه9ماهه خوبه،يه چيزايي هم ياد مي گيرم،فعلا" پرم از استرس و ترس و نگراني،من شنبه صبح برم سر كلاس چي بگم؟دناتا كمك!!!!!
رفته بودم اداره،آقاي رئيسه گفت كل ظاهرت رو بايد اصلاح كني،آرايش،شلوار لي ،مانتو تنگ قدغن!جوراب ضخيم تيره،مقعه بلند،چه خوشتيپ مي شم من!!!!!
برام دعا كنيد از پسش بر بيام
يه روزايي نگران داداشي بودم و زن گرفتن و خوشبخت شدنش و بدتر از اون ،نگران وابستگيش به خودم،نگران سادگياش و اينكه هر كي هر چي مي گفت باور مي كرد و قبول مي كرد،مي ترسيدم هر كس و ناكسي بتونه تو زندگيش سرك بكشه و دخالت كنه،ولي اين روزا دارم مي بينم كه حتي به منم اجازه نمي ده سر در آرم تو زندگيش چه خبره،شده برا خودش يه شخصيت مستقل،فقط خودشه و خانومش،هيچ كس نمي تونه براشون تصميم بگيره،هيچ كس نمي تونه نظرشو بهشون تحميل كنه،حالا ديگه پا شده و رو پاي خودش واي ساده،اولا مي ترسيد ولي الان ديگه خودشو باور داره و اين باور همه چيو حل مي كنه.خوشم مي آد از مرد مستقل ،خوشم مي آد اول و آخر مشورتاش با خانومشه فقط.به قول خودش مي گه آدماي ديگه حتي من يه جورايي تو مشورتامون منافع خودمونم در نظر مي گيريم ولي خانومش نه،يعني اگرم اين كارو بكنه به هر حال منفعت اون منفعت داداشمه.ديگه همسفر و همراه جاده زندگيش اونه،كاري به آدماي ديگه و مسيراي ديگه نداره.
تو ذهن من هميشه اين بوده كه مرد اولين چيزي كه براش مهمه غرورشه ،بعد استقلالش...خدايا شكرت،هميشه برادرم خوش و خوشبخت باشه.
نشد به خودم مسلط باشم جلو آقاهه،دلم نمي خواست اشكامو ببينه ولي نشد،نتونستم خودمو كنترل كنم...هر بار تو اين چند روز حال خرابيم خيلي سعي مي كنم اوضاع روحيمو كنترل كنم ،حساس نشم،منطقم بيشتر باشه،ولي نمي شه ،اصلا" نمي تونم...اين همه من سعي مي كنم و موفق نمي شم اون وقت آقاهه با يكم آرامش و محبت به دادم مي رسه و خوبم مي كنه.
دوست ندارم حسهايي رو كه هيچ ريشه اي ندارن و خودمم نمي دونم از كجا مي آن،ولي هستن و اذيت مي كنن.دوست ندارم روزايي كه تا يكي بهم مي گه بالا چشمت ابروهه غصه ام مي شه.دوست ندارم اينكه خودم كلي دليل مي آرم برا خودم كه ثابت كنم به خودم حسم درست نيست ولي موفق نمي شم ،منتها تا آقاهه يه كلمه حرف مي زنه موفق مي شه حساي بد رو ازم دور كنه.
خجالت مي كشم،هر بار كه پريود شدم آبروم پيش آقاهه رفت و اون طفلك با بزرگي خودش كنارم موند و كمكم كرد.حاضر بودم اون دردا و دل دردا رو كه اكثرا" دارن داشته باشم ولي اين سر درگم شدن و لوس شدن و حساس شدن و ضعيف شدن اعصاب و روح و روان به هم ريخته رو نداشته باشم...