تبليغاتX
fellika.blogfa.com
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387

¤كجايين ملت بلاگستان؟دلمان برايتان تنگ شده است...
¤شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي به پَيام آشنايان بنوازد آشنا را.
¤مردا تا وقتي دنبال چيزي هستند براشون مهمه ولي به خواستشون كه برسن خيالشون راحت مي شه و اهميت سابق رو براشون از دست مي ده؟!!!!؟؟؟!!!
¤سزارين به كمك هيپَنوتيزم!!!!!!

دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
از واقعيتي به نام زندگي مي ترسم،از اينكه زندگي فقط من و تو نيستيم و كنارمون خيلي آدما و مسائل هست كه هر حركت و حرفشون تاثير داره تو زندگي...
یکشنبه بیست و ششم آبان 1387

كلاه آقاهه سري اول بزرگ بود،شكافتم بافتم كوچيك از آب در اومد،اين بار خدا كنه اندازه بشه!!
ديشب رفتم عروسي مريم،دوست 17ساله!دوستيمونم جالب بود،يه سري دوستاي دوره دبيرستانم رو هم ديدم،چيزاي جالبي شنيدم و ديدم و مخم قاطي كرد ولي خوب وقت فك كردن و حرف زدن راجع به اين چيزا را ندارم،زندگي خودم واجب تره...
اين سري رتبه ام 200تا بهتر از قبل شد،پيشرفتم يه قدمي بود،بهتر بايد بشم...

جمعه بیست و چهارم آبان 1387

باز رفت و من رو تنها گذاشت با يه دنيا دل تنگي
باز من و اين روزاي اول دل تنگي
خدايا تا كي مي تونم دووم بيارم؟
فاصله ها رو خط بزن بيا
خوبي الان اينه كه هيچ كس نيست و من با خاطره هام و اشكام تنهام،همين الان آقاهه نازنينم رفت و من ازش جدا شدم،هنوز لباسمو عوض نكردم...خدايا رنگ غربت و تنهايي رو از رو چشماش پاك كن،كاش يه روز ديگه اين رنگ نباشه چشماش كه وقتي نگاش مي كنم دلم نسوزه برا تنهايياش،تنهاييام......خدا از كجاي اين دنيا داري منو مي بيني؟مرسي كه اين روزا و اين لحظه ها رو بهم دادي:*

پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387
11امین 23وم

خدايا از ديشب تا حالا هزار بار جفتي شكرت كرديم،بازم مي گم شكرت،بابت همه لحظه ها و همه اتفاقايي كه خودت حسشو به دلم مي اندازي شكرت.قرار بود آقاهه و بابا را با هم آشنا كنم ولي لحظات آخر پشيمون شديم،ديشب وقتي داشتيم برمي گشتيم خونه 5دقيقه مونده بود تا برسيم كه باز اين فكر افتاد تو مغزم و حسش اين قدر قوي شد كه ناچار شدم عمليش كردم و چه خوب شد كه اين كار رو كردم.
آقاهه نازنين من سه شنبه شب بر شهر ما قدم نهادن ولي من لحظه شماري كردم تا ساعت 5ديروز عصر كه برم آقاهه رو ببينم،بابا هم مخالفتي نكرد،فقط گفت سنگين باش و مقنعه بپوش،طفلك مي ترسه من پسر مردمو اغفال كنم و ايشون اسير شيطنتاي من بشه!!!رفتيم با خيال راحت و يه دل سير درد دل عاشقونه كرديم(اين اسمو خودش گذاشته روش)دلم حسابي باز شد و انرژي گرفتم،اونم بهش خوش گذشت،هميشه وقتي حرف و حديث مي شد ناراحت مي شد و از من گله داشت،باور نمي كرد دليليو كه مي آوردم و فك مي كرد بهانه است ولي ديشب بهش بايد ثابت شده باشه كه كار دل من از اينا گذشته كه تازه بخوام دنبال اين باشم كه بهش اعتماد دارم يا ندارم...
من يه دختر بد هستم،براي ابراز علاقه به عشقم،گازش گرفتم!!!!خيلي لذت داشت!!!!طفلك بايد عادت كنه به اين طرز محبت كردن من،تا حالا دوبار مي خواستم ازش تشكر كنم كه اين كار رو با مشت كوبيدن رو بازوش انجام دادم،اين بارم مي خواستم بگم خيلي دلم برات تنگ شده و اينا و ابراز احساسات كنم،ديدم گفتنش خيلي طولانيه ،عملي اجراش كنم بهتره،برا همين گازش گرفتم!!!!!
تاريكي پارك جنگلي رو دوست داشتم،هواي سرد و يخچالي پارك رو دوست داشتم،مهتاب آسمون رو دوست داشتم،اون حال و هوا رو دوست داشتم،عشق بازي نگاهتو دوست دارم،آرامش دنيا تو همون يه وجب جا بود.باورم نمي شه به آرزوم رسيدم،رويايي بود...خدايا هميشه كنارمون باش.چه خوبه كه تا اينجا كارمون درست و خوب پيش رفته،خوشحالم برا خونوادم داره كم كم جا مي افته و ديگه نگران اين نيستم كه بخوام توضيح بدم كه آقاهه يهو از كجا اومد...
كادوشم بهش دادم،هر چند ديگه هيجاني نداشت چون مي دونست چيه،ولي خوب برا من حس خوبي بود،فك نكنم خيلي خوشش اومد ولي من خودم خيلي راضي هستم و دوست دارم كاريو كه كردم چون همش با عشق بود،يه دونه شال و كلاه كه خودم شبا از 12تا 2شب يواشكي مي بافتم،تو روزايي كه تنها بودم و كلي با تار تار ريشه هاش درد دل كردم،يه تيكه اش حالم خوب نبود،يه تيكش آقاهه رفته بود سفر و من ازش بي خبر بودم،يه تيكش آقاهه دلش پر بود،يه جاهاييش همون موقع بود كه اشكم در اومد و جلوش كم آوردم و كلي گريه كردم پاي تلفن و قبلش با همون اشكام داشتم شال مي بافتم..همش برام يه دفتر خاطره است،البته كلاهش بزرگ بود كه خوب من بي تقصيرم ،اندازشو كه نداشتم بار اولم بود كه كلاه مردونه مي بافتم ،البته گرفتمش آوردمش از اول براش كوچيكتر بافتم،خدا كنه اين بار ديگه اندازش باشه.
يه عالمه حرف دارم هر چي بگم تمومي نداره،كم كم مي گم...

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

بالاخره،گوش شيطون كر،آقاهه نازنين من مي خواد بياد من ببينمش!!!!!بعد75روز!!!!!!بعد دو ماه تازه مي خوام كادوهش رو بهش بدم،وقتي دادم بعدش بهتون مي گم چي بود!!اينقد خوشحالم كه حتي به بابا هم گفتم آقاهه مي خواد آخر اين هفته بياد اينجا!!!فقط نمي دونم چرا هيچي نگفت؟رفت تو فكر فقط
دو هفته اي كه گذشت چه قدر سنگين بود و من چقدر آروم،هر چند بعدا" مي شينم و برا آقاهه تعريف مي كنم و با هم مي خنديم ولي همين كه اين روزا نمي تونم بهش حرفي بزنم و دلم نمي خواد از اين جريانا با خبر بشه كلي ناراحتم مي كنه و احساس تنهايي بهم مي ده،ولي هيچ كدوم اينا دليل نمي شه فكر آقاهه رو پريشون كنم،من خودم اطمينان دارم تا خودم نخوام اتفاقي نمي افته و كسي به من زور نمي گه،ولي آقاهه مي ترسه اگه بفهمه.من همچنان از صداي زنگ تلفن مي ترسم

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

يه هفته ديگه هم تموم شد،بحث امروز معلم تاريخم باهام راجع به رابطه مادر شوهر و عروس بود و نيز ارتباط اين رابطه با رابطه با خدا!!!!مغز منو خورد،اون خانومه هم همچنان گير داده و گمونم به خانوم تاريخه سفارش كرده مخمو بزنه!!..
امروز فهميدم يكي از بچه ها ازدواج كرده به تازگي،پس چرا غمگينه هميشه؟يه جوري شدم،همش تو فكرشم
امروز به يكي از بچه ها داشتم مي گفتم چرا اين همه تو شيطوني؟گفت خانوم من شيطوني تو ذاتمه،پدر مامانم رو درآردم قديما از بس هميشه مدرسه بود از دست كاراي من،يه روز كه نمي اومد مدرسه مي گفت دلم برا ناظمتون تنگ شده...خانوم ديگه مامانم از دستم اذيت نمي شه...
گفتم پس الان رابطه خوبي بايد با مامانت داشته باشي كه ديگه از دست شيطونيات اذيت نمي شه؟گفت خانوم مامانم فوت كرده...
5دقيقه بعدش خيلي سخت و عذاب آور بود،به زور خودما كنترل كردم....

شنبه هجدهم آبان 1387
ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي
كز عكس روي او شب هجران برآمدي
تعبير رفت يار سفر كرده مي رسد
اي كاش هر چه زودتر از در در آمدي
شنبه هجدهم آبان 1387

بالاخره يكي پيدا شد تو اين مدرسه اومد حال بچه اشو پرسيد!!اميدوار شدم.
بچه هاي امروز همه انرژي منو مي گيرن،بسيار گستاخ تشريف دارن و اصلا" نمي شه تو 4 ساعت يه دونه لبخند زد يا 5دقيقه با اينا خنديد،حالم گرفته شد از بس اخم كردم و غر زدم و ببخشيد خانوم شنيدم.

پنجشنبه شانزدهم آبان 1387

آقاهه من باز مريض شده،مگه دستم بهش نرسه،من نمي دونم چرا اين بشر به فكر همه كس و همه چيز هست جز تن و سلامت خودش؟منم تا الان هميشه باهاش راه اومدم و گفتم عيب نداره،ولي ديگه خيلي بد داره مي شه،كلي ضعيف شده و تند تند مريض مي شه،منم عصباني شدم و مي خوام بهش گير بدم تا عادت كنه يه ذره به خودش بها بده...آخه آدمي كه مي بينه وقتي گرمشه يهو لخت مي شه مريض مي شه،وقتي مي بينه تو گرما مي ره جلو كولر بعد مريض مي شه،وقتي مي بينه هوا سرده و از بخاري فرار مي كنه بعد مريض مي شه،نبايد عبرت بگيره؟؟؟؟كاش ياد بگيره يكم از خودش مواظبت كنه.پسر شيطون ِ بلا...يكي بهش يه چيزي بگه.

سه شنبه چهاردهم آبان 1387

اين روزا ظرفيت سكوت و صبرم زياد شده،خيلي زياد!!!
يه دونه شال و كلاه خوشگل بافتم برا خودم.
بعد سالها نظريه دادن پيرامون اينكه چتر مزخرف است و زير باران بايد رفت!!!امروز يه دونه چتر ابتياع نمودم برا خودم.فقط به دليل اينكه وقتي مي رم سر كلاس خيلي زشته شبيه موشاي آب كشيده باشم،فقط موقع رفتن به مدرسه ازش استفاده مي نمايم.
صبر مي كنم،سكوت مي كنم،به حرف همه گوش مي دم و فقط مي گم چشم،ديگه مغزم كشش فكر كردن و تحليل نداره،يكي كاش درك مي كرد من آدمم،يه آدم خيلي خيلي ضعيف و ظريف!

دوشنبه سیزدهم آبان 1387

بالاخره طاقت نياوردم و هديه تولد آقاهه رو بهش لو دادم،نمي خواستم تا وقتي نديدمش بهش چيزي بگم ولي ...نارنين من يه مدلي شده اين روزا،تو خودشه خيلي بيشتر از قبل ،كاراش 10برابر شده،از طرفي هم احساس مي كنه من بهش كم توجه شدم،اينو خودش نمي گه ولي من حس مي كنم اين جوري حس مي كنه،ولي خدا مي دونه اين جوري نيست،من فقط مي خوام آروم باشه و خودم آروم كنار وايسادم و دارم براش دعا مي كنم،خوب مي دونم چه روزايي داره،خستگياشو مي فهمم،دلمم خيلي مي سوزه كه پيشم نيست،بهش گير نمي دم كه اذيت نشه،دلم نمي خواد استرس و نگراني رو بهش منتقل كنم،دوست ندارم درد و غم منم براش بشه يه مشكل رو بقيه كاراش،آرامش خودمو بيشتر حفظ مي كنم،كمتر به مسائل اهميت مي دم،در واقع به هيچ چيز جز خودش اهميت نمي دم،پيش خودم مي گم من كه آروم باشم و بهش آرامشو منتقل كنم،اونم آروم مي شه،هر چند اگه اون فكر كنه دنياي من الان خيلي زيبا و دوست داشتني و آرومه و دلش بخواد جاي من باشه،ولي من هميشه دعا مي كنم هيچ وقت اين روزا و حس و حالاي منو نداشته باشه...اين روزا خيلي كمتر به فليكا سر مي زنه،همين اين فكرو مي اندازه تو سرم كه يه سري حرفو كه شايد بهش نگم هيچ وقت اينجا بنويسم،دلم خيلي پره و يه چيزايي سنگيني مي كنه...فقط خدا مي دونه چقدر برام عزيزه ....

شنبه یازدهم آبان 1387
در دور دست ترانه ام تو را مي خوانم
نيستي،چه كنم؟دنيا را نمي توانم تعطيل كنم.
خود را حبس در ثانيه و تنهايي نتوانم كنم...
چه چاره كنم كوتاهي دست دل را؟
مي نشينم و نگاه مي كنم و عبور مي كنم
به اميد روزي كه شايد فردا آيد...
مي دانم آخر يك روز فردا مي آيد
اگر تا آن روز تركهاي دل تاب آرند و نشكنند
آن روز دل را خواهم بخشيد...
شنبه یازدهم آبان 1387
درك كردن يعني؟؟
خود را در موقعيت و شرايط فرد مقابل قرار دهيم؟
فرد مقابل را با شرايط خودمان بسنجيم؟
هيچ كدام؟
پس كدام؟؟؟
شنبه یازدهم آبان 1387

تو دفتر بودم يكي از بچه ها كه يك شنبه ها باهاش كلاس دارم،اومد صدام كرد،رفتم مي گه خانوم دستتا بيار،بعد يه عالمه گلبرگ گل داوودي ريخت تو دستم و گفت خانوم خيلي دوستت دارم،منا مي گي به زور خودما كنترل كردم نپرم تو بغلش بوسش كنم.گلاشو ريختم لاي دستمال گذاشتم تو اتاقم.حس قشنگي بود،ممنونم ازش.

پنجشنبه نهم آبان 1387
باز اون آقا موشه نازنین من خراب شد،اينا چرا با من اين جوري مي كنن؟؟

خسته شدم از اين قالب عوض كردن،ديگه حوصله ندارم،من آقا موش نازنين خودمو مي خوام.

حالا مي گم اين دختره هم كم شبيه خودم نيستا!!!!

چهارشنبه هشتم آبان 1387

اين بلاگرولينگ يعني كلا" تعطيل شد؟؟فيد خواني خيلي راحته ولي خوب آدم تنبلي مثل من كه از 100تا وبلاگي كه باز مي كنه 2تا رو فقط كامنت مي ذاره،اين جوري ديگه كلا" سيستم كامنت گذاري كه تعطيل مي شه...من دوست ندارم گوگل ريدرو...

سه شنبه هفتم آبان 1387

با مزست داشتن دوستايي كه 10سال كمش باهات اختلاف سن دارن،امروز همكارا!بحثشون بچه هاي طفل معصومشون بودن و اين كه ظهر كه از مدرسه مي آن تنهان تو خونه و اينا تا برسن خونه قلبشون دوبار سكته مي كنه...معلماي بچه هاشون و اين كه بايد به معلم كلاساي ابتدايي خيلي حساس بود و معلم خوبي رو پيدا كرد كه بچه از پايه درست بياد بالا...چيزاي بامزه ياد گرفتم!!!يه نظريه هم دادم ،اينكه گذاشتن بچه پيش خانواده ها و فاميل بچه رو چند شخصيتي مي كنه و شايد لوس خصوصا" اگه پيش مامان بزرگ باشه ،چون هر چي بخواد بهش مي گن چشم،بعد تو خونه نمي شه باهاش راه اومد....جالب بود خيلي هاشون همچين تجربه اي داشتن و با من موافق بودن!!!مهد كودكم كه 1001عيب داره،خصوصا" برا بچه هاي خردسال،آخر سر به اين نتيجه رسوندمشون كه زن جماعت همون بهتر كه بره بشينه خونه بجشو تربيت كنه!!!!بعني من كه خودم اين جوريم،بچه رو دست باباش نمي سپارم چه برسه به فاميل،مهد كودكم قبول ندارم چون بد چيزايي شنيدم،مثلا" اينكه به بچه هاي كوچولو قرص خواب مي دن،اينه كه من بچه نمي خوام وقتي هم بياد من دربست پيشش خواهم بود تا بشه 10سالش.10سال اول بايد زير نظر خودم بزرگ بشه.
بعد من با اين فضايي كه تو دفتر مدرسه درست كردن،فكر كردين سر كلاس چه كردم؟رفتم نشستم گفتم هر كار دوست دارين بكنين فقط صداتون در نياد!يكي از بچه ها هم صفر دادم بهش،دلم خنك شد!!!!!شدم يه معلم خاله زنك درست و حسابي،از اينا كه خودم متنفرم ازشون!!!!!تازه چيزي كه جديدا" كشف كردم اينه كه زورم مي آد نمره كامل به كسي بدم(همون نمره انگار ارث پدرمه!)اين قدر اين ور اون ورش مي كنم تا يه چيزي پيدا كنم ازش كم كنم!!!طفلكا زاويه 90رو 89 به دست بيارن كارشون تمومه...بايد از دفتر مدرسه دوري كنم،بد جور جو گير شدم.اين جوري مي شم يه معلم خبيس!!!!!!

یکشنبه پنجم آبان 1387

تو دفتر نشسته بودم يه خانومه زنگ زد به مدرسه سراغ بچشو مي گرفت
معاون:دخترتون كدوم كلاسه؟
خانومه:دوم گرافيك
معاون:اسمش چيه؟
خانومه:گل گلاب مثلا"
من گوشام تيز شد،اين كه همين ساعت من باهاش كلاس دارم!!!!
...آخر سر فهميديم دختر ايشون سوم معماريه نه دوم گرافيك!!
جاي مديرمون خالي بود ،بهش بگم اينه اون اولياي حساسي كه مي گه؟؟؟؟

امروز به يكي از بچه ها گفتم دخترم،كلاس منفجر شد،مي گن خانوم بهت نمي آد دختر اين قدي داشته باشي،لبخند مي زنم و ادامه درسمو مي خوام بدم كه شروع مي كنن سوال پرسيدن،خانوم مجردي شما؟يه خورده نگاه مي كنم مي بينم نه دارن هر چي دوست دارن مي گن،مي رم سمت دفتر كلاس،همشون موش مي شن،جيك نمي زنن از ترس منفي.تو دلم مي ميرم از خنده.
وقتي يه مساله رو مي خوان حل كنن،هر كدوم يه جور نگاه مي كنن و هر كس يه ديدي داره برا خودش،دوست دارم اين لحظه ها رو كه مي بينم متفاوتن چقدر آدما با هم!!!
متر دادم دستشون مي گم حياطو متر كن،دوتاشون دعواشون شده سر اينكه از گوشه حياط شروع كنيم يا از كنار در حياط!!!مي گم فرقش چيه؟مي گه كلي فرق داره،گفتم برو جفتشو امتحان كن،فرقشو پيدا كن برام بيار!!!!مي گه چشم!!!!!!!!!.

جمعه سوم آبان 1387
آرامش خلوت خيابوناي روزاي تعطيل
چهارشنبه یکم آبان 1387
احساس من
چون اقيانوسي است
با افت و خيز بي امان امواجش
جان من بلدرچيني است با بالهاي شكسته
او رنج مي كشد
وقتي انبوه پرندگان را بر سينه آسمان در پرواز مي بيند
او نمي تواند چون آنان باشد
اما او نيز همچون پرندگان ديگر
از سكوت شب و طلوع سپيده
از پرتو آفتاب
و از زيبايي دره ها
لذت مي برد...
"جبران "