
امروز بالاخره ترم تموم شد و كلاساي منم فعلا" تموم،مردم تا كتابو به حد نصاب رسوندم،درسيو كه دوشنبه توي 6ساعت به يه سريا داده بودم امروز توي 2ساعت به يه سري ديگه دادم.به شدت وحشتناك و سنگين بود!منم سرماخورده..
صبح ساعت 8جلسه بود مدرسه قرار بود رئيس اداره بياد،برا همين 2ساعت اول كلاسم كنسل شد،رفتيم جلسه،معلما يه چيزي مي گفتن،آقا ريئسه مي گفت اين با من نيست با مديره،بعد مدير مي گفت ولي من رفتم اداره گفتن با آقاي رئيسه،بعد آقاي رئيس يه جا باز مي گفت اين با من نيست با فلان آقاست،باز يكي مي گفت من پرسيدم گفتن با آقاي رئيسه...خنده بازاري بود عينا" كپي رئيس جمهور محترم بود،همه چيو بندازه گردن ديگران،تازه يه جاش مي گفت آمار قبولي كنكورتون چرا كمه؟مي گفتيم بچه ها اصلا" برا كنكور نمي خونن كه بخوان قبول شن!خانواده هاشون اجازه دانشگاه رفتن به اينا نمي دن،اومدن فني كه زود جذب بازار كار شن،اينا را چه به دانشگاه(توي كل 64تا بچه من فقط15-20نفر دارن مي خونن برا ادامه تحصيل،خوب مسلمه فقط 5-6نفر بتونن قبول شن)اين آقاي ريئس بعد مي گفت،نه اين جوري نيست،ما اصلا" نداريم دانش آموزي كه خانوادش با تحصيلش مخالف باشن!!!!!!!!حالا ما تو مدرسه خصوصا" رشته گرافيك بچه هايي داريم كه خانواده پول مقوا و زنگ و سرويس اينا را نداره بده،معلما پول جمع مي كنن كمكش مي كنن،بعد اين آقا مي گه نفري 30تومن از بچه ها بگيرين،بدين به ما تا براشون كلاس كنكور بذاريم!!!!!!...بهش مي گيم بابا بچه اينجا كسر 2/4 را اگه بنويسيم 1/2 دوساعت بايد توضيح بديم كه چي شد اين جوري شد،شما مي گي كنكور!!!!!اونايي كه مي خونن كه دارن مي خونن،بقيشون نمي خوان بخونن،بعد اين آقا مي گه براشون انگيزه ايجاد كنين!!!!خيلي دلش خوش بود،منم ديدم اين جوريه داره حرصمو در مي آره،جيم شدم رفتم كلاسمو تشكيل دادم،تند تند درسمو دادم تا تموم شد...
آخر كلاسم مادر يكي ديگه از بچه ها اومده بود و بچش جزو بهترين دانش آموزاست و من كلي ازش تعريف كردم و آخر سر گفتم بهتون تبريك مي گم به خاطر فرزندي كه به خوبي تربيتش كردين و ادب و رفتارش بيسته،مامانه اينقدر خوشحال شد،انگار دنيا را بهش دادن،منم خوشحال شدم البته...
اين هفته آخر همه كلاسام از بچه ها نظر خواهي كردم و گفتم پيشنهاد،انتقاد هر چي دوست دارن بگن راجع به من و روش تدريسم،خيلي هاشون كه چيزي نگفتن بقيشونم خيلي با مزه بود مي ذارمش تو ادامه مطلب هر كي دوست داشت بخونه.
اين دكتره كه خواهرم مي ره پيشش،آنتي بيوك و مسكن و اين چيزا رو قبول نداره،من يه بار رفتم پيشش گفت شما آنفولانزا گرفتي 5روز و 5شب تب بايد بكني تا خوب شي!!!مسكن بي مسكن!!!!نخوري ضرر داره،بذار تب كني تا خوب شي...خواهري چند وقتي زياد گلو درد و سرما خوردگي مي آد سراغش،دائمم مي ره دكتر و قرص و شربت و چرك خشك كن و مسكن مي خوره خوب نمي شه،آخر سر امروز رفت پيش اين دكتره ،بهش گفته گلو دردت ويروسي نيست،مال خشكي هواست و يه مدل حساسيت فصلي!قرص و شربت و اينا به دردت نمي خوره،براش آبنبات نعنايي نوشته !!!!!به همراه ويتامين سي و يه دونه سرم نمكي كه از بيني بفرسته بره تو از دهان بياد بيرون!!!!...تجويزاش با حاله،تا جايي كه بتونه با كپسول و چرك خشك كن مبارزه مي كنه،روشاي درمانيشم بد جور جواب مي ده،وقتي با اين روشا خوب مي شي تا مدتها ديگه مريض بشو نيستي و حسابي ضد ضربه مي شي.هر چي دكتر من ديدم تا مي بيننت يه ذره مثل سرماخوردگي ها هستي فوري آموكسي سيلين مي نويسن 100تا بخور!اين خيلي تشخيصاش جالبه.
امروز يكي از كلاسام تموم شد،هفته آينده امتحان پايان ترمه و من الان سوالاما در آوردم.به بچه ها گفتم نظرشون رو راجع به درس و انتقاد و پيشنهاد بنويسن بدن بهم،فقط 5نفر نوشتن اونم همش گل و بلبل و قلب كشيدن!!!!!!!!!
ديروز نوشت:8ساله تو ذهنم يه پارچه سفيد با گلاي درشت آبي و زرد و سبز دارم و همش دنبالش بودم يافت نمي شد چيزي كه من دوست داشتم،امروز خيلي اتفاقي يافتمش...
امروز نوشت:پارسال يه همچين جمعه اي 23آذر بود،هوا همين مدلي بود،امسال ولي 23آذر فرداست!!!12تا 23وم گذشت از اون روزي كه آقاهه رو ديدم،يادش به خير همش فك مي كردم اولين لحظه برخوردمون چه جوري مي شه يعني؟بعد يه ماشين با سرعت نور يه ميدونو دور زد،منم هر چي دوست داشتم نثارش كردم البته تو دلم،آخه كله ظهر ماشينه فكر نبايد بكنه يه دختر تنها منتظر كنار خيابون قلبش كوچيكه مي ترسه؟بعد كه از همون ماشين اومد گفت شما فليكايي؟،يادش به خير،چه قدر با مزه بود.چه حساي دوس داشتني داشتم اون روز،چه ترسا و استرس و نگرانيايي داشتم،كه يعني اونم اين حسا رو داره؟چه گذشت ،چه شد،يه سال پر فراز و نشيب،پر از شادي و خنده،گريه و درد و غم،دوري و وصال،لحظه ناب رسيدنش به شهر،لحظه آخر خداحافظي انتهاي جاده كمربندي،بغضي كه از 5دقيقه قبل رفتنش مي اومد،دلتنگي هاي بعدش،عادت كردن به نبودنش،به نداشتن دستاش،به زندگي تو رويا...چه قدر پر شدم و خالي شدم،از كجا به كجا رسيدم،كلي سر به راه شدم،خانوم شدم،كلي تاثير داشت اين يه سال روم،حتي تو احساسم منطقي تر شدم،از آذر كه رفت ،بعدش چتامون،كامنتاش،حرفاش،اس ام اساش كه با دونه دونش تا عرش مي رفتم و كيف مي كردم كه آخ جون اين آقا تو فكر من بوده،بعد دوباره ديدنش،اومدنش 19دي،اون شبي كه رفتيم شام بيرون،اون عكسش كه هنوز نمي دونم چرا گوشه چشمش اشكه؟!بعدش تو راه،بهش گفتم من تا 30سالگي گمون نكنم پدرم شوهرم بده،گفت چه خوب پس حسابي فرصت دارم و ميتونم بيام بگيرمت!و اين مدلي بود جريان خواستگاريش! و من البته خودمو زدم كوچه علي چپ،اون موقع ها خيلي صميمي نبوديم،من تو دلم بودم و اون تو دلش،بعدش جلو در خونه،جدي جدي خواستگاري كرد!بعد رفتم خونه،با يه مغز باد كرده!بعد اس ام اس داد شوخي كردم!!...اومدناش،گير كردنش تو برف،تصادفاش،استرسام،دعاهام تا برسه خونه...شبا تا صبح كنار پنجره گريه كردنام،دعوا كردناش كه چرا شب نخوابيدي.گذشت تا كم كم هر جا مي رفت حسوديم مي شد كه چرا من نيستم پيشش،گذشت تادرست شدم...خيلي بالا پايين شدم،خيلي باهاش بيشتر آشنا شدم و كلي از اخلاقاي همديگه اومد دستمون...دوتا دونه بادوم نذر سمنو...هر روز يه اخلاق جديد كشف كردنامون،يه وقتايي كه چشمم خيلي روشن مي شد،قولاش،بدقولياش،غرغرام،بي توجهيش،دقت كردنش،دركش......اوه تا فردا صبحم بنويسم نمي شه...
بعد همه اينا امسال تو اولين دوازهمين بيست و سوم،تصميم گرفتم هر شب يه مطلبي براش بنويسم،مي خواستم اون قالب پرشين بلاگو بيارم تو بلاگفا نتونستم،برا همين يه وبلاگ تو بلاگ اسكاي زدم،جو اينجا جوريه كه نمي ذاره رو در رو با آقاهه حرف بزنم،اونجا ولي به اسم خودم مي نويسم و اگه اجازه بده با اسم خودش،هدفمم اينه كه بعدنا آقاهه هم بياد و اونجا كنارم بنويسه.نزديك 8-9ماهي مي شه تو سرمه همچين چيزي،از اون وقت كه ايميل بازي مي كرديم...حالا كم كم...
فك نكنيد ديگه اينجا نيستم!اينجا كماكان مدل سابق خودش ادامه داره،فعلا" من هستم و فليكا همه دارايي من!
پ.ن:هر كس مي خواد اون وبلاگو بخونه كامنت بذاره بگه تا اگه دلم خواست!بهش آدرس بدم،بعضي ها رو دوست ندارم اونجا رو بخونن.
خدا مي گه سگ نجسه،من نمي دونم چرا ولي خوب خودش خداست،بهتر از من مي دونه چي آفريده و مخلوقشو مي شناسه،برا همين اين جور موقع ها بي چون و چرا حرف خدا رو گوش مي كنم.مي گه مشروب نجسه،اگه خوردي 40روز عبادتت برام بي ارزشه.يعني فقط به خاطر اون اثريه كه رو سيستم گوارش داره ؟نمي دونم چرا ولي زياد بهش اعتقاد دارم.به خداي خودم ايمان دارم و حرفاشو باور.شايد يه چيزايي الان در حد فهم من نباشه ولي اين دليل نمي شه كه بهش گوش ندم.
طي فكر كردنا و متنبه شدنام به اين نتيجه رسيدم كه بنده خيلي زندگي بي برنامه اي دارم و زيادي برا خودم خوشم.كلي تصميم گرفتم و اميدوارم اجراش كنم،فعلا" كه خوب پيش رفتم تا بقيش...
اين تغييرات اين جوريه كه بنده حتي خوراكي هم توي تختم مي خوردم و دائم الخوابم،حتي اگه 24ساعت بخوابم،باز تا بالش ببينم سه سوت خوابم.الان ولي برنامه ام اين جوريه كه از 6صبح تا 11شب حق ندارم طرف تختم برم،وسط روزم اگه خواستم تنبلي كنم و بخوابم يه گوشه اتاقم،زير پنجره و كنار كامي،يه تشك كوچولو انداختم كه بايد روي اون بخوابم،بدون پتو،بدون بالش،گمونم خود اينا تاثير داشته باشه.امروز كه خوابيدم اونجا مجبور بودم مچاله شم تا جام بشه و سويشرتما كشيدم رو بدنم و دستمو گذاشتم زير سرم و بعد نيم ساعت عطاي همچين خوابيدني رو به لقايش بخشيدم و بلند شدم،كلي هم دلم خنك شد چون اگه مي خواستم تو تختم بخوابم حتما" سه ساعتو مي خوابيدم!
نكته بعد درس خوندنمه كه اونم يا كنار بخاري يا زير پتو بود تا الان و خوش خوشان برا خودم 2خط مي خوندم و بعدش خوابم مي گرفت يا خسته مي شدم!الان فقط پشت ميزم حق درس خوندن دارم و وقتي ميشينم كمتر از 2ساعت نبايد بلند شم.اين جوري گمونم تمركزم هم بيشتر باشه!
فضاي اتاقمم تصميم گرفتم هميشه مرتب باشه و جورابام كنار كامي پيدا نشه و كلي ليوان زير تخت و رو ميز!دختر مرتبي دارم مي شم.
نكته بعدي كه كلا" همه اين فكرا از اون سرچشمه گرفت از اين قرار بود كه عكساي مشهد پارسالو چند شب پيش داشتم نگاه مي كردم،باورم نمي شد من اون همه چاق بوده باشم!البته كلا" من لاغرم ولي به نسبت الان اون وقت خيلي چاق بودم!صورتم كامل گرد بود ولي الان كاملا" بيضيه،اين نكته رو مديون دناتا هستم فهميدنشو.چند شب پيش كه اومدم عكسمو براش بفرستم يهو تعجب كردم كه من چي بودم چي شدم.مامان مي گه لاغر شدن صورتت به خاطر نخوردن آبه!دقت كردم من توي روز خيلي آب بخورم يه ليوان و دو تا ليوانم چاي!الان ولي گوشي رو كوك كردم دو ساعت يه بار زنگ مي زنه به من مي گه يه ليوان آب 200گرم وزن دارد،من روزي 8تا ليوان آب اين جوري مي خورم!و به موازات آب درماني تصميم گرفتم به رژيم غذاييم يه نگاه بندازم!چون من تا حالا فك مي كردم خيلي مي خورم و استعداد چاقي ندارم ولي الان به اين نتيجه رسيدم كه من اصلا" چيزي نمي خورم،اين نتيجه رو هم از نگاه كردن به زندگي يه آدم چاق كشف كردم!خانم برادر من خيلي خيلي چاقه از نظر من،بعد تو كتاب آنتوني رابيز هم نوشته بود وقتي آنتوني مي خواسته لاغر بشه دنبال يه آدم لاغر و زندگي اون رفته و نگاه كرده اون چي كار مي كنه كه لاغره و اين جوري كلي وزن كم كرده!منم يه آدم چاق(زن برادرما)پيدا كردم مي خوام ازش تقليد كنم،بعد نگاه كه مي كنم مي بينم اون سه برابر من مي خوره،يك سوم من فعاليت مي كنه،نصف منم مي خوابه،خوب معلومه من بايد لاغر باشم!اين خانوم 4-5روز در هفته خونه ماست،برنامه روزانش اين جوريه،6بيدار ميشه،صبحونه ونماز،شوهرشو مي فرسته سر كار،خودش مي ره حمام تا 8.هر روز دست كم يه ساعت تو حمومه،اون وقت من 3-4روز يه بار اگه برم حموم بيشتر از يه ربع بمونم حمام خفه مي شم،از حمام كه مي آد باز يه چيزي مي خوره و مي شينه پاي تلويزيون يا كتاب مي خونه و كنارش يه سبد ميوه هست كه همشو مي خوره،ساعت يك اگه ناهار نخوره ضعف مي كنه از گرسنگي!دو تا كتاب درس داره غير حضوري برداشته تو رفت و آمد دانشگاه خسته نشه،همين دو تا كناب(15واحد)مي گه زياده مي رم تا همين جاش مي گم يه فوق ديپلم برام بنويسن بقيشو نمي خونم،خسته مي شم!!!!اون وقت ما هر ترم خودمونا مي كشتيم كه 21واحد بگيريم!!!!!بعدش لباس عوض كنه و اتو كشي كنه و بره خيابون تا 6شب،بعد مي آد خونه و باز بساط عصرونه و ميوه تا شام و بعد شام هم مهموني رفتن تا يك شب.تازه غذا خوردنشم كه فيلمه،غذا كامل مي خوره،بشقاب خورشتش هيچ وقت نمي مونه،بعد ماست و دوغ و سالاد حتما" بايد بخوره.مثلا" ما يه جا مهمون بوديم خونه فاميلشون،ايناكنار چلو كباب فسنجون گذاشته بودن،بعد من مونده بودم آخه كي مي خوره؟بعد ديدم عروسمون فسنجونا ريخت رو چلو كباب همه همشا خورد،من شاخ درآردم،نصف كبابمو بيشتر نتونستم بخورم آخه!بعد شامشم كه ژله و سالاد و ماست و دوغشو خورد!من حتي از تصور اين همه خوردن اون وقت سير شدم.بعد خوب معلومه من مقابل اين آدم هيچي نمي خورم ديگه.اينه كه مي خوام بخور بخور راه بندازم تا عادت كنم يه خورده،مامان مي گه اگه آب زياتد بخوري معدت باز مي شه و گنجايش پيدا مي كني!حالا جالبش اينجاست كه زن برادرم منو ديده شبيه مانكنام!اونم داره از خوردن من تقليد مي كنه تا لاغر بشه،هر چند يه روز رژيم مي گيره فرداش سه برابر جبران مي كنه ولي خوب ديگه هر كسي ديگرانو دوست داره.فعلا" برم آب بخورم تا معدم باز بشه بعد غذا بريزم توش.شايد كمي آدميزادي شدم.الباقي برنامه ها و پيشرفتامم بعدا" مي گم.فعلا" برم.
عيد قربان بود و من به جاي گوسفند اعصابمو قربوني كردم،بعد 24ساعت هنوز مغزم پر حرف و درد دله،پر از تنهايي و سكوت...خدايا كي تموم مي شه اين چارديواري اتاق؟كي مي شه مامانم دست از سرم برداره؟كي خدا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خدا مي شنوي؟؟اگه مي شنوي يا صبرشو بهم بده يا تمومش كن
.
.
.
مغزم در حال انفجاره،اين مامان خانومم گازشو گرفته داره اون سعي صفا مروه رو كه ملت تو مكه دارن انجام مي دن رو مخ من اجرا مي كنه...اي خدا،كاش يه بيابون بود توش يه جيغ مفصل مي كشيدم.
مردم امروز 8ساعت كلاس بي وقفه تئوري!!!!!!!!آخر ساعت برگشتم صادقانه به بچه ها گفتم ظرفيت تئوري من 6ساعته،من اگه قاطي پاتي حرف زدم خودتون بفهميد!درسشم قاطي بود و پر از هندسه و اين بچه هاي طفلكم كه بيزار از هندسه،تا اونا بخوان بفهمن درجه چيه و گراد چيه و راديان به چه درد مي خوره،من رواني شدم.پامو كه از مدرسه گذاشتم بيرون فقط دلم مي خواست بشينم گريه كنم از شدت سردرد و خواب!!!
گفته بودن امتحانا از 7دي شروع مي شه و من تا 4دي كلاس جبراني گذاشته بودم برا بچه ها،امتحانم 23وم قرار بود باشه،امروز آمدن مي گن كل امتحانا از 1ام تا 12ام!!!!هفته آينده هفته آخره!!!!من به جاي 16ساعت 160ساعتم برم تموم نمي شه درسم!!!!!!!فشار سنگيني رومه.بايد برم رو دور تند و طفلك بچه ها.خاك بر سر اين مدير و اين برنامه ريزيش!!ديونم كرد.
باز خوبه اين بچه ها فيلمن و آدم دلش باز مي شه،اگه اينام نبودن كه ديگه هيچي!امروز ساعت 2من در حال مرگ،اونام گير دادن خانوم بيا بريم امامزاده دعاي عرفه،دوس داريم با شما باشيم!!!!!يكيشون چن وقت پيش به زور شمارمو گرفت و قول كه خانوم به هيچكي نمي دم،امروز دوستش اومده مي گه خانوم به اين اجازه مي دين شماره شما را به منم بده!خندم گرفت،گفتم چرا از اين ،بيا از خودم بگير،جدي گرفت اومد!!منم گفتم بيكاريا،برو پي زندگيت!.اون يكي هر جا مي رفتم جلوم سبز مي شد،رفتم سر كلاس خودم پيش بچه ها داشتم غيبتشا مي كردم كه آره فلاني از صبح شده سنجد هر جا مي رم هستش،يهو ديدم داره از ته كلاس مي آد كه بره بيرون،موندم كي اومد تو كلاس من.وروجكه دختره...
از اداره اومده بودن بازديد،دونه دونه هم معاون اومد جلو كلاسا كه بچه ها را تا 11نگه دارين تو كلاس ،تحت هيچ عنواني نذارين بيان بيرون،تا اداره ببينه ما نظم داريم!
پوف عجب روز شلوغييييي.
خدايا ذره اي آرامش،فقط ذره اي آرامش.
يه كارايي مي كنم جديدا" خودم خندم مي گيره،رفتم يه شركت كله گنده تو تهران برا آزمون استخدام ثبت نام كردم،آقاهه مخمو زد نمي رم آزمون بدم،اگه قبول شم كه حتما" مي شم(اعتماد به نفس!!!!) من كه نمي تونم برم،كوچكترين دليلش تعهدي كه به مدرسه دارم،دلم اون وقت مي سوزه...آقاهه مي گه صبر كن به زودي رو دست مي برنت!منم صبر مي كنم.
خوشم مي آد سرم شلوغ باشه حسابي و همه روز در حال بدو بدو باشم،اون جوري خيلي بيشتر انرژي دارم تا الان،مخصوصا" روزايي كه زياد مي خوابم بعدش ديگه حوصله ندارم كاري كنم و فقط دلم مي خواد بخوابم كه خيلي بده.
بچه ها را دارم كم كم عاشقشون مي شم خيلي با ادب شدن،امروز يكيشون تو اين كنكور آزمايشي ها اول شده بود،كلي ذوق داشت و منم كلي تشويقش كردم.يكيشون كه حرف مي زنه وسط حرف من اون يكي بر مي گرده مي گه خانوم من معذرت مي خوام.خيلي با ادب شدن.كيف مي كنم مي بينمشون،ديگه ناراحت نيستم وقت رفتن سر كلاسشون...مدير محترمم مثل اينكه كمي خودشو نشون داده و انگاري قراره قضيه اون وسيله شكسته حل بشه.،چه فايده به درد من كه ديگه نمي خوره،نوش دارو بعد مرگ سهراب،سه هفته ديگه ترم تمومه
آقاهه عزيزم به سلامت برس به خونه،تا نيايي آرام ندارم
هميشه باهاش كه حرف مي زنم آرامش دنيا را با حرفاش بهم مي ده،صبور بايد باشم،بيشتر از قبل.مهم اينه كه آقاهه دلش پيش منه و دل من پيش اون.دنيا يه روز به كام ما مي چرخه بالاخره،مي آد اون روز،يه روز كه خيلي دير نيست شايد!
يه عالمه شيطوني كرديم ديشب با بانو سمن و دناتا بانو.دلمان بعد از مدتها بسي خنك شد...مرسي بانوها.
بعدش زنگ زدم آقاهه،يه چيزي گفت كه همه دنيام خراب شد،مي ترسم،نكنه آقاهه رو از من بگيرن؟نكنه كارايي كه تا حالا كردم و راهي كه رفتم به خيال خودم برا آسونتر شدن راهمون اشتباه بوده باشه؟اشتباه كردم اخلاق خونواده اون مثل من نيست،من نبايد اين جوري مي كردم و غرورمو مي ذاشتم زير پام،اگه سنگين نشسته بودم سر جام شايد بهتر بود،من مي خواستم خيال مامانش راحت بشه،فك نمي كردم هنوز منو نپذيرفته باشه...تا صبح داشتم كابوس مي ديدم كه آقاهه عروسي كرده و من دارم نگاش مي كنم و بي صدا گريه مي كنم،بعد مي پريدم از خواب و يه دل سير گريه مي كردم و پتومو بغل مي كردم بعد مي خوابيدم ولي دوباره فكر و خيال وخواب بود كه مي اومد تو مغزم.همش دعا مي كردم كاش صبح شه زودتر،ولي وقتي صبح شد خواب موندم وآقاهه باز دلش نيومد منا بيدار كنه،خوابيدم تا با يه سر درد بيدار شدم...هنوز همه اين يه سال و دونه دونه قدمام جلو چشممه،نمي دونم چي مي شه و چي شده و چي پيش مي آد ولي خدايا يه كاري كن به خودت اعتماد كنم،تو كه بد برا من نمي خواي،كاش ظرفيت پذيرفتن حكمتتو داشته باشم.خدايا خودت بگو درست چيه؟كاش آقاهه بيشتر از اخلاق خونوادش برام گفته بود،نمي دونم شايد تقصير خودمه،80درصد اين مساله رو آقاهه بايد حل مي كرد،كاش فضولي نكرده بودم،دلم خوش بود داريم بهم نزديك مي شيم و راهمون هموارتر،چرا بهم نگفت كارمون نتيجه نداشته...خدايا خوشبختش كن،خوشبختيو بهش بده حتي اگه بدون من خوشبخت مي شه بهش بده خوشي و خوشبختيو آرامشو...من راضي ام به خدا...
خدا جواب اشكاما از هيچكي جز خودت نمي خوام
امروز بيرون بودم سر راه گفتم برم ببينم با اين مغازه داره مي شه صحبت كرد،راضي شه ارزون تر اون وسيله شكسته رو با بچه ها حساب كنه؟شايد فرجي شد و كار ما راه افتاد،رفتم بعد يكي دوتا سوال آقاهه مي گه اين وسيله به چه درد شما مي خوره؟آخه سوالاي من حالت كسي بود كه مي ره تو سوپري و قيمت انواع مختلف تي تابو مي خواد بدونه!!!!!مي گم بابا من دبير اون بدبختام ،مي گه اااماشالله چه جوون!!!!چي خوندي؟چند سالته؟از كجا اومدي؟آدرس خونتون كجاست؟؟(به اين صراحت نپرسيد فقط گفت اهل كجاي شهري!!)مي گم آقا ارزون تر حساب كن ديگه،مثلا" 20تومن بده اين وسيله رو به ما بريم پي زندگيمون،مي گه بابا مدرسه دولتيه، از مدرسه بكن ديگه!!!!!!!مي گه آموز پرورش اين همه بودجه داره چي كار مي كنه مگه؟؟؟!!!بعد باز گير داده به من،كه تا حالا هر چي دبير ديدم پا به سن گذاشته بوده و فلان و بيسار...منم جوابشو ندادم و فقط چونه زدم سر قيمت كه نهايت 5تومن گفت تخفيف مي ده!!بعد اومدم،تو راه همش حرص مي خوردم چرا بهش نگفتم اون معلماي پير هم يه روز كه شروع كردن جوون بودن،حالا تو تو جووني نديديشون كه دليل نمي شه معلم جوون نداشته باشيم....كلي آقا برام آرزوي موفقيت و سعادت كرد و منم دلم غنج رفت!!!!!!!
بچه هايي كه اول سال ازشون خوشم نمي اومد و بچه هاي خوبي نبودند،بسيار عالي شدن؛ادب دارن ،شخصيت دارن؛گوش به حرف مي دن،يه ويژگي خوبشون هماهنگي همشون با همه.مي گم فلان روز امتحان بي چك و چونه مي گن چشم،وقت امتحانم بي چك و چونه امتحان مي دن،جلسه هاي اول همه با هم حرف مي زدن،بهشون گفتم دونه دونه حرف بزنين،امروز دو سه تاشون داشتن با هم باز حرف مي زدن،يكيشون برگشت گفت بچه ها فرهنگ داشته باشين نوبتي حرف بزنين،كيف كردم!!!!!!!!طفليا براشون جبراني گذاشته بودم،بي چك و چونه پذيرفتن و اومدن با اينكه كل امروز بيكاري داشتن،سيستم مدرسه اين جوريه كه قبلا" بايد رضايت نامه بنويسم بدم دستشون بدن خانواده كه اونا ببينن بچشون چه ساعتي مدرسه است،امضا كنن،بيارن تحويل بدن،امروز يه سرياشون نياورده بودن،منم نامردي كردم رفتم دفتر گزارش دادم،چون زياد مورد دارن اينا بيرون مدرسه ترسيدم هر اتفاقي بيافته بيان يقه منا بگيرن،مدرسه هم انضباطاشونا كم كرد،زنگ زد دونه دونه خونه هاشون كه بچه شما فلان ساعت تا فلان ساعت مدرسه است،يه موقع ساعت زيادي به شما نگفته باشن ،برن خيابون گردي!!!!من داشتم مي خنديدم كه ديدم نه خير،مدرسه حق داره،دختره به خونه گفته بود 8صبح تا 4عصر من كلاس فوق العاده دارم،حالا كلاس از 11تا 2بود!!!!!!!اين جور مورداشونم حل شه بچه هاي عالي مي شن.
اون كلاسه كه خيلي دوسشون داشتم،همونان كه زدن وسيله رو شكوندن،الانم هر روز يه مدل اعصاب خورد مي كنن.
كلاس اولي هرگز روي خوش منا نديدن،كلاس دومي زياد باهاشون خنديدم كه الان دارن اذيت مي كنن.
امروز داشتم درسو مي گفتم،يكي از بچه ها يهو زد زير گريه،منم كنجكاو كه بدونم چه خبره،ولي به رو خودم نياوردم و فرستادمش بيرون با دوستش...يعني چي شده بود؟امان از اين تازه جوان شده ها و دردا و مسائلشون.
يه سرياشونا كه مي بينم دلم پر مي كشه برا رفاقتاي دبيرستان،يه سرياشونم كه هنوز بچه و سر يه مداد با هم قهر مي كنن و با يه پفك آشتي.
زدن يكي از وسايلو شكوندن،زير بار نمي رن بايد خسارتشو بدن!!اعصاب خورد مي كنن...
خوشحالم.خوشحالم كه اينجام و شماها كنارمين...
صبح سر جمعه،شالمو مي پيچم دور گردنم و تا چشمام سرمو مي كنم توش،يقه كاپشنم مي دم بالا،شبيه كاراگاهاي مافياست سايه ام،دست تو جيب،مي رم و لذت مي برم از سكوت و خلوت خيابون،دونه دونه سنگ فرشا رو مي شمرم و چون تا مغز رفتم زير شال سر به زير شدم و اين حالت جون مي ده برا فك كردن و حرص خوردن،زير لب با خودم حرف مي زنم و قدمام به اندازه سنگفرشاي كوچولوي خيابونه،مي رم و لذت مي برم...به يه حليم پزي كه مي رسم مي بينم همه جمعن،بگو چرا تو خيابون هيچ كس نيست،بنده خدا ها قابلمه به دست تو صف حليمن!!
امتحانو گند مي زنم اساسي و حسابي بغض كردم،نمي تونم سر جلسه بشينم مي زنم بيرون،دلم مي خواد برم بشينم تو پارك يه دل سير گريه كنم،ولي نمي رم ،مي ترسم قرمزي چشمامو مامانم ببينه.خفه مي شم تو خودم و مي رم خونه عزيز جون،دل اون حداقل روز جمعه اي باز مي شه...
ديشب وقتي داشتم برا خودم ازت مي نوشتم،شرمنده همه خوبيهات شدم،همه بزرگي و مردونگيت.تو لايق بهترينها هستي و خوشبختي حقته.كاش بتونم همه حسهاي ناب رو بهت بدم.دوستت دارم بيشتر از هر روز.
یه وقتا برا سپاسگذاری نیازی نیست حتما" کاری کرده باشی و اتفاقی افتاده باشه
خاله خانوم رو به مكه فرستاديم!باشد كه برايمان دعايي كند...
آقاهه دوست داره منو بيدار كنه،كلا" هميشه هم شاكيه كه چرا تو به من نمي گي منو بيدار كن،امروز عصر گفتم دل بچه را شاد كنم،خوابيدم گفتم مي توني 5منو بيدار كني؟گفت آخ جون و حتما"...تا الان كه ساعت 8:30 شب مي باشد هنوز منو بيدار نكرده!!!!!!!فك كنم مي خواد 5صبح بيدارم كنه.پسرم پير شده آلزايمر گرفته!!!!!!!!!قربونش بشم من،همين كاراشه كه من هي بيشتر دوست دارش مي شم ديگه...پسر خوب منو خدا تنها نذاري يه وقت،هميشه كنارش باش و بهش كمك كن و راهشو هموار.آمين يا رب العالمين.
5دقيقه بعد نوشت:آقاهه زنگ زده مي گه يادم بود منتها دلم نمي آد بيدارت كنم،دوست دارم بذارم بخوابي تا سير بشي،آخه تو گناه داري...همين كارا را مي كنه كه من لوس بار مي آم ديگه!!!!!!
اين جريان دختر خاله منم برا خودش داستانيه.دو دل بودم بين گفتن و نگفتن،ولي از اونجا كه تا حرف نزنم دلم آروم نمي شه(خنك نمي شه)پس مي گم.يه دانه خاله ما داريم كه به جرم تعداد زياد فرزندان سالهاست كه خط خورده از فاميل و طفلك هر بار آمد با كلي بي مهري و بي احترامي و بي محبتي رو به رو شد و با يه دل شكسته رفت،كه اين رفتارا هم به جرم اين بود كه ايشون فقط از پدر با الباقي خواهران مشترك هست و يه جورايي ناتنيه...خودش خيلي با محبته و دلسوز،با همه حرفها وحديثا و بي رحمي ها هر سال عيد مي آد و به همه سر مي زنه،در خونه همه مي ره با اينكه مي دونه خيلي ها در رو باز نمي كنن و وقتي تلفن مي زنه مي گن ما سفر هستيم،به رو خودش نمي آره و به قول خودش به خاطر پدرش،به خاطر مامان بزرگ من(نامادري خودش)از همه مي گذره...خلاصش هيچ كي چشم ديدن اين و بچه هاشو نداره،12تا بچه داره كه همشون ازدواج كردن و بچه دارن و بعضا" نوه،سيستمشونم اينجوريه كه پسر 18سال و دختر 14سال بايد ازدواج كنه و از زير زمين كه شده مي خواد خوشبخت بشه يا نشه،به دم دست ترين آدمي كه برسه مي دن بچه رو كه بره...چند شب پيش زنگ زدن كه يكي از دخترهاش تصادف كرده و فوت شده،دختر خاله اي كه من باهاش هيچ خاطره اي ندارم در طول عمر 24ساله خودم و 38ساله اون جز 8سال پيش يه روز كه من خونه مامان بزرگم بودم اومدن،من براشون خورشت بادمجون درست كردم،بعدشم رفتم خونمون،الان كه گفتن فلاني مرده من حتي نمي دونم قيافش چه شكلي بوده،بعد ايشون دختر خاله من هست!!!!!حالا اين خاله هاي محترم نشستن ضجه مويه كه واي دختر خواهرمون فوت شد،طفلك خواهرمون تا حالا داغ نديده بود،آي من حرصم مي گيره،آي حرصم مي گيره...دلم خيلي مي سوزه...حس بديه،آدم نمي دونه ناراحت باشه يا بي تفاوت!يا دل بسوزنونه
24ساعته ازش بي خبرم،زنگ مي زنم مدام مي گه در دسترس نيست،اس ام اس مي زنم نمي رسه به دستش،به همه اعضا خونه و فاميلشون كه شمارشونا داشتم زنگ زدم و اس ام اس دادم ولي هيچ كس جوابمو نمي ده،تلفناشونا جواب نمي دن....نمي دونم چي كار كنم،دارم ديونه مي شم...
خدايا كمك كن خودت...
10:30نوشت:آقاهه صحيح و سالم پيداش شد،شكر خدا را.به شكرانه سلامتيش فردا را روزه مي گيرم،هر چي بشه مهم نيست،دل من فقط آقاهه خودما ........
سانسور شد...
جمعه باشه غروب باشه يه دل شكسته كه خريدار نداره باشه يه آدم باشه كه ندونه توقعش بالاست يا درس فك مي كنه و در حقش كم لطفي داره مي شه يه آدم باشه كه مي بينه دارن بهش دروغ مي گن ولي هيچي نگه و نگاه كنه فقط و به ابلهي خودش لبخند بزنه...همه اينا باشه بعد برقم نباشه كافيه برا ديوانه شدن!!!؟!!!؟!!!