تبليغاتX
fellika.blogfa.com
دوشنبه سی ام دی 1387

ديروز داشتم فرم ثبت نام بچه ها را نگاه مي كردم،شغل پدراشون همه يا كارگر بود،يا بنا و كاشي كار،يا بيكار!!!!تو اون همه آدم فقط يه دونه بازنشسته ارتش بود!!!!دلم كباب شد،به بچه ها نگاه كني فك مي كني اينا چقدر پولدارن!بيچاره چه فشاري رو خونواده هاشونه...
از يه طرف ديگه چرا هر چي دكتر مهندسه فك مي كنه بچه اش بايد از رشته هاي رياضي مهندس بشه و فك  نمي كنه از فني بهتر بچه مي تونه كار بلد بشه؟همين جوري مي شه كه هر چي بچه تو فني هست،يه جورايي خنگ به نظر مي آد و بچه هاي ظاهرا" باهوش تو مدارس نمونه تيزهوشان؟
من خودم تو همين مدرسه ها بزرگ شدم وديدم خيلي هامون اون جوري ام كه اسم مدرسه مي گه باهوش نبوديم و بيشتر بچه ها پولدار بودن و پشتوانه خونواده و انواع كلاس خصوصي،بچه هاي فني كه الان مي بينم برچسب خوردن به اينكه تو رياضي و رشته هاي نظري جاشون نبوده،ضعيفن،پس اومدن اينجا،بر همين دبير مي گه اينا كه حاليشون نيست سر و ته كتابا بيارم بهم بره،اينا كه نمي فهمنن كه من چار تا مساله سخت بدم حل كنن،خوب اين چيزا مي ره تو مغز بچه و اونم باور مي كنه كه توانايي حل مساله نداره،برا همين وقتي يه مثلث متساوي الساقين مي بينه يه ضلعشو مي نويسه 2يكي را 3،قدرت فكر كردن از اين بچه گرفته شده.اين نتيجه اي هست كه من تو فكر كردن به اينكه چرا با اين همه توضيح باز بچه ها لنگ مي زنن؟با خودشون كه حرف مي زنن مي گن خانم ما اگه مي تونستيم بفهميم كه نمي اومديم معماري!!!!...چيز ديگه اي كه باعث مي شه سر كلاس گوش ندن به نظرم اينه كه اينا تو خونه مشكل زياد دارن،چندتاشا به عينه ديدم،برادري اومده بود مدرسه وضعيت خواهرشا بدونه مدير به من گفت نگو درسش بده،اين داداشش كتكش مي زنه!!!!با اون همه مشكل و مشاجره معلومه مدرسه براشون يه پناهگاه و تفريحه،معلومه چرا اين همه تو كلاس مي گن مي خندن،دل خوشيشون همين ساعات مدرسه است،يكي هم وقتي ازش پرسيدم برا چي اومدي اين رشته گفت نمي دونم خانم من فقط مي خوام بيرون از خونه باشم،حالا درك مي كنم چرا!همين چيزاست كه همه هواس اينا پيش پسراي به ظاهر مهربون و مودب و پولدار خيابونه و چشمشون دنبال اينكه معلمشون ماشينش چيه و آرزو كنن يه روز خودشون جاي ما باشن...تقصير خودمونه كه بچه هامون اهل و سر به راه نيستن،دنبال چي داريم مي ريم تو دنيا؟؟.....
امروز مدرسه جلسه بود،مدير فرمودن مي خواهيم11/15آش رشته نذري بپزيم هر كي مي خواد كمك كنه نقدي باشه لطفا"،يه لبخند كثيفم پشت سرش زد،حالم ازش بهم مي خوره،تمام مواد آشو قراره بچه ها تهيه كنن!!!!!!

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

امروز سري آخر برگه ها را دادم،يكي از بچه ها كه هيچ وفتم نمي اومد سر كلاس،شده بود 1.5،در حالي كه قرار بود بخونه امتحانا كه نمره عمليشا من خودم بدم،ولي در كل از 20شد 1.5،تا برگشا ديد،چشماش پر اشك شد،منم نزديك بود بزنم زير گريه،دلم خيلي سوخت،برا اولين بار دلم برا دانش آموز جماعت سوخت!!!بهش گفتم يه امتحان ديگه ازت مي گيرم،دنيا را بهش دادن،بعد رفتم دفتر ليست نمره ها را گرفتم كه نمره اينا براش درست كنم،گفتم خودم براش 12رد مي كنم،بعدا" سه امتحان سوري ازش مي گيرم!!!ليستو داشتم از اول مي نوشتم،يهو هوس كردم بچه هايي كه از برگه 7گرفتن بهشون بدم 20!!!!درحالي كه من 19.75رو هم 20نداده بودم،همه رو كردم 20!!!!!!!!البته گفتم بهشون هيچي نمي گم تا كارنامه بگيرن،شوكه شن،خوشحال شن،بعد بهشون بگم شب يلدايي بهتون دادم،آخه امتحان رو شب يلدا داشتن!!!!خلاصش كه كلي مهربون شدم!!!
يه نفرم امروز برا اولين بار پرت كردم بيرون از كلاس،خواب خواب بود!!قبلش حرف مي زد،بهش گفتم ساكت باش ديگه ظرفيت تذكر دادن بهت تموم شده،ساكت شد،5مين بعد ديدم خواب خوابه!!!!!!!!منم بيدارش كردم،گفتم بيرون،يه ذره من من كرد و از خدا خواسته پا شد رفت!!!!!!نكرد يه خورده منت بكشه،يه عذر خواهي بكنه،دختره پررو!!!!!!!

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

قيچيما گرفتم،نگرفتم كه،خودشون اومدن گفتن بفرمايين،منم گفتم آخ جون روم نمي شد بيام ازتون بگيرم!!!
معاون مدرسه يه ليست داد دستم،گفت برو به بچه هاي كلاست برا ترم قبل انضباط بده،همه خستگي 25ساله زندگي از تنم بيرون رفت،ور داشتم يه عالمه 12-15-18-19دادم.آي دلم خنك سد،آي دلم خنك شد،آي دلم خنك شد(فليكاي بدحنس)بعد رفتم ليستو دادم دبير بعدي،اونم ورداشته بود تو كلاس برا بچه ها نمره ها را خونده بود!آي خود شيرين!!!!حرصم گرفت از دستش،بچه ها اومدن،چرا خانوم اينجوري انضباط دادي؟منم ديدم بخوام بشينم دونه دونه بگم تو اين كارو كردي،تو اون كارو كردي،شده فردا صبح،برگشتم گفتم دلم خواسته!!دوست داشتم اين جوري دادم،يكيشون گفت خانوم نمي شه بايد دليل داشته باشين!گفتم دليلي بهتر از رفتار خودتون!!!!!!!ديگه جيك نزدن،رفتن رد زندگيشون!!!!!!!
حتما" كلي فحش خوردم!!ولي دلم حسابي خنك شد،حالشونا گرفتم اساسيييييييييييييي
اين مدير مدرسه،5000تومن از پول بچه ها را خورده،من فهميدم،بهم گفت بهشون چيزي نگي ها!منم ترسيدم گفتم چشم،جيك نمي زنم!آي بد جنس آي بدجنسه!!منم ديدم اين جوريه گفتم حق السكوت بگيرم!هميشه مي رفتم پيشش مي گفتم كلاس سه شنبه هاي منو حذف كن بنداز شنبه مي گفت نه جا نداريم و نمي شه،ديروز تا گفتم خانوم من مي دونم تو 5000تومن زدي به جيبا،گفت هيچي نگي؟بچه ها حقشونه و اينا...گفتم من كار به اين چيزا ندارم،بيا كلاس سه شنبه منا بنداز شنبه،خودش فهميد كه منظورم اينه كه يا اين كارو بكن،يا مي رم به بچه ها مي گم بيان حالتو بگيرن!!!!!!!!
بعضي كارا اينقده كيف مي ده كه نگو...
من غلط بكنم ديگه برم دبير شم،فقط كارا و حساي بد ياد گرفتم!!!!!!

شنبه بیست و یکم دی 1387
 عارف

(تاثیر پذیر، برون گرا، آرمان گرا، احساسی

تو یک تیپ "عارف" هستی، مهربان، خردمند و بخشنده. مثل بودای فرزانه، تو می توانی سخنران تاثیر گذاری باشی و می توانی استعدادهای خلاقانه ات را در راه پیشبرد اهدافی که قلبت برایت تعیین کرده است - و نه عقلت – بکار ببری.
ولی مراقب باش که دوستانت از این طبیعت آرام تو سوء استفاده نکنند. که این درست همان بلایی بود که بر سر مسیح آمد!
پیش از هرچیز دیگری، تو دوست داری که هماهنگ با جریان زندگی پیش بروی. ضمناً احتمالاً چیز دود کردنیی در این دنیا نمونده که تو دود نکرده باشی!! خیلی باحاله!!
آهان! راستی پرحرفی رو هم خیلی دوست داری!! این هم باحاله!

سه شنبه هفدهم دی 1387

مدرسه خوب بود،يه دل سير به بچه ها غز زدم و براشون خط و نشون كشيدم،فكر مي كردم برگه ها را كه بدم كلي اذيت كنن ولي كاري كردم كه جيك جرات نكردن بزنن و كلي هم خجالت كشيدن از امتحاني كه دادن،بهشون گفتم شايد از بلد نبودنتون بگذرم ولي از بي دقتي هرگز،شماها پس فردا سر كنكور مي خوايد چه كنيد و اينا...با خيال آسوده و راحت و رواني راحت از كلاس مي اومدم بيرون،كلي هم خاطره مجبور شدم براشون بگم...
از مديرمون بدم مي آد،سري قبل كه جلسه بود،من آخر جلسه بلند شدم اومد بيرون و رفتم كه زودتر كلاسمو شروع كنم حوصله اراجيف گفتن آقاي رئيس اداره رو نداشتم،نگو آخرش به ملت يه دانه قيچي همه كاره دادن،خوب من تازه فهميدم و دبيرا گير دادن كه نري بگيري مي ره تو جيب اين مديره،منم نيست كه ازش خوشم نمي آد، نمي خوام بذارم حقمو بخوره!!!!!!!!!!از اون ورم اصلا" روم نمي شه پا شم برم بگم قيچي منا بدين؟!خيلي از دبيرا همين جوري رفتن و گفتن و چندبار گفتن تا بالاخره قيچيشونا گرفتن ولي من روم نمي شه برم.اين روزا همه دارن پشت سر مديره حرف مي زنن واز خساستش و اينكه تا بتونه خرج نمي كنه و پولا را نگه مي داره حرف مي زنن،دوشنبه زيارت عاشورا داشتن،همش داشتن غيبت مديرو مي كردن كه گفته لازم نيست خرما و چايي بديم!!!!!!
حوصله حرف زدن و بيشتر غر زدن ندارم....

پنجشنبه دوازدهم دی 1387
دل پر

اين روزا باز مغزم پر شده،پر از سوال و حرفهايي كه نمي شه هيچي دربارش گفت،بايد منتظر بمونم ببينم چي مي شه،آقاهه كنارمه و هوامو داره.همه روحيه و انرژيمو از اون دارم.از طرفي هم كم كم داره امتحاناش شروع مي شه و من بايد آرومتر شم و نذارم فكرش مشغول بشه تا راه آسون تر بشه.كاش زودتر اين يكي دو ماه مي گذشت من مي فهميدم آخر اين قصه چيه؟
اين روزا مدرسه هم تعطيله دلم برا بچه ها تنگ شده و حوصلم كم شده ،دلم نمي خواد حتي كاراي خودمو بكنم،با اين كه سرم خلوت تره و مغزم سر و صداهاشونا نداره ولي خستگيم انگار بيشتر شده،اون وقتا مي رفتم سر كلاس 4ساعت مخم منفجر مي شد،ولي خستگيم با يمي دو ساعت خواب تموم مي شد و مي تونستم به بقيه زندگيم برسم،الان ولي همش خوابم،هيچ كاري نمي كنم ولي خيلي خسته مي شم!!انگاري من از استراحت كردن خسته مي شم!!!دلم تنگ شده اخم كنم بهشون،باهاشون بخندم،از دنياي شادشون انرژي بگيرم،دل تنگ روزاي خودم بشم كه رفتن و تو كتابا و نمره هاي 20و آوازه و شهرت حرف مردم گم شدن.هفته پيش روز آخري كه مدرسه بودم يكي از بچه ها را خيلي دعوا كردم كه چرا اينقدر برگه اشو بد نوشته ،طفلك 19هم شده بود ولي خوب من ازش انتظار 20داشتم،كلي شرمنده شد و خانوم جبران مي كنم گفت(همون كه مامانش هر هفته مي آد مدرسه).مراقب بودم سر جلسه يكي از بچه ها گفت خانوم من چند شدم؟گفتم گمونم بالاي 19شدي.فرداش اس ام اس داد كه نمره دقيق منو مي گين؟گفتم يادم نيست نمره ها مدرسه است من كه 60تا نمره رو حفظ نكردم.5دقيقه بعد دوستش اس ام اس داد كه نمره منو بگين،به اونم گفتم نمره ها را حفظ نيستم،ناراحت شد و اس ام اس داد چرا مال فلاني رو يادته،ديگه دوستت ندارم و اينا..(همون كه بهم گل داده بود)جوابشو ندادم،يكي دو ساعت بعد زنگ زد كه خانوم چرا نمره منو نمي گي برا فلانيو مي گي؟گفتم بابا فلاني هم من نگفتم دقيقا" چند شده،فقط گفتم گمونم بالاي 19شده،تو هم فك كنم بالاي 19بودي،بعد كلي نصيحتش كردم كه قهر نكن و تو بزرگ شدي و اينا...فرداش يكي ديگه از بچه ها اس ام اس داد كه خانوم نمره منا بگو!منم عصباني شدم ،شماره منو فقط اون دوتا داشتن و ناراحت شدم كه چرا به اينم دادن؟جوابشو ندادم تا زنگ زد،منم عصباني شدم كه كي به تو شماره داده و به چه اجازه اي زنگ زدي به من؟مگه تافته جدابافته اي تو؟؟و باهاش خداحافظي كردم،اس ام اس داد فك نمي كردم اين جوري برخورد كنين و ...منم جوابشو گذاشتم برا وقتي كه رفتم مدرسه يه حال اساسي ازشون بگيرم...شنبه مي رم و خوشبختانه با اون كلاس آدميزاديه كلاس دارم....برنامه ريزي و چي درس بدم و چه جوري و اينا را هم باز داره شروع مي شه.آخ جون خوشحالم...
اين خانومه هنوز حقوق به من نداده،كلي داره اذيت مي كنه،مي گفت زنگ تفريح كه تو سر كلاس نبودي من بهت پولشو نمي دم!!!!!!كلي اين هفته باهاش دعوا كردم.زن احمقققالانم مي گه تا آخر اين ماه اداره پول نمي ده منم نمي دم.منم چون اذيتم كرد مي خوام اذيتش كنم و هر روز يه جور حالشو مي گيرم وبهش غر مي زنم كه خوب در نتيجش اعصاب خودم خراب مي شه...
به گمونم امتحان نظام رو سال ديگه مي تونم بدم،اگه اين جوري باشه كه خيلي خوبه،حداقل يه مدت درساييو مي خونم و كارايي رو مي كنم كه خودم از صميم قلب دوست دارم و ازشون لذت مي برم،دلم پر مي زنه برا يه مساله بتن يا فولاد.يه طراحي،يادش بخير چقدر حرص مي خوردم تير راه پله پروژه فولادم يه سرش مي رفت تو طبقه 6يه سرس مي اومد تو طبقه 4،چقدر جنگيدم تا درستش كردم.بازم از اون لحظه ها مي خوام.بازم از اون فكرا مي خوام.....
محرم اومده و من ته دلم خوشحالم،هميشه يه چيزي از خدا خواستم و تو اين روزا بهم داده،بازم مي خوام،ولي صداي اين عزاداريها و اين همه حرف زدن روحانيا رو مغزمه و نمي تونم تحمل كنم،مجبورم گوشي بذارم تو گوشم و صداي آهنگو ببرم بالا و برا اينكه روحيم عوض شه هم هر آهنگ مزخرفي كه تا حالا گوش ندادم گوش كنم.الان من عاشق آهنگاي رپ شدم،نه رپاي سالم ها،اون رپ بدا!!!اينم آخر عاقبتمون!!!!!!!حالا هي بيان تبليغ اسلام كنن،زيادي كه حرف مي زنن بچه مسلمون مردم فردا مي ره مي شه كافر!!!

شنبه هفتم دی 1387

آخ جون بازي دعوت شدم توسط الهام خانم اگه بدونم سه ماه فقط زنده ام سه كار مهمي كه انجام مي دم چيه؟
1-اينقد فك مي كنم و مي ترسم كه گمونم ديونه شم بفرستنم تيمارستان،بعد اونجا همه تلاشما مي كنم كه واقع بين باشم و شرايطو بپذيرم و خوب شم و بيام بيرون!!!!!!اين اولين كار مهمم
2-حالا كه آدم شدم دوباره،دچار نااميدي و پوچي مي شم،من هر كار بكنم و هر لذتي ببرم وقتي مي خوام برم زير خاك چه فايده؟.پس همه برنامه ها و كارايي كه برا موفقيت و پيروزي و زندگي بهتر دارم تعطيل مي كنم.!!اينم دومين كار مهمم
3-مي چسبم به آقاهه و خونوادم و اونا را پر مي كنم از شادي و خوشي و خاطره و هر لذت و كاري كه بدونم بهش نياز دارن،سعي مي كنم تا سالها بعد مرگم كمبودي نداشته باشن از لحاظ عاطفي و روزاي اول بعد مرگ من براشون خيلي تلخ نباشه،هر كجا كه به من نياز داشتن و دلشون گرفت كه كاش بودم،فوري لبخند بياد رو لبشون و بفهمنن كه قبل رفتنم كاريو كه بايد مي كردم كردم و شاد شن.(توي فيلم دو زن بچهه نمي دونست باباش اين نيست و يكي ديگست،مامانه دائم نگران بود كه حالا كه شوهره داره مي ميره،وقتي بچهه بزرگ شد چه جوري تنهايي بهش بگه كه بابات اون نبود و يكي ديگست و مي ترسيد تنهايي سختش بود واقعيت رو بگه...شوهره كه مرد،چند سال بعد مامانه مي خواست واقعيت رو بگه ،فهميد مرده همون موقع كه زنده بوده خودش به بچش گفته و ازش قول گرفته كه چيزي به مامانه نگه تا وقتي خودش نخواسته حرف بزنه،مامانه كه فهميد كلي شاد شد و فهميد كه چه مرد بزرگي داشته و كلي راحت شد...)منم دوست دارم همچين حركتهاي بزرگ وموندگار برا نزديكانم انجام بدم...مثل آقاهه خودم،يه كاري كرد اين سري كه پيشم بود و بهم گفت هر وقت دلتنگ شدي ياد اين لحظه بيافت،بعد الانا يه وقتا مي فهمم چه كار بزرگي كرده و چقدر با اين حركتش بهم كمك كرده،حتي اگه خودش نيست ولي يه حس هست كه تاثير فوق العاده اي داره.
منم دعوت مي كنم از دناتا بانو  و سمن بانو و ريواس جان اگه افتخار نوشتن بدن!آقای امیر خان هم دعوت هستن.

جمعه ششم دی 1387

من اعتقاد دارم هر كاري بكني بهت برمي گرده،دروغ بگي دروغ مي شنوي،كلاه بذاري كلاهتو برمي دارن...
اين روزا خيلي آقاهه رو اذيت مي كنم.درس نمي خونم،فكرم بد جور درگيره،حكايتم شبيه اونه كه مي خواد ابرو رو درست كنه مي زنه چشمو كور مي كنه.ترساي بدي دارم.كارايي مي كنم كه از خودم انتظار ندارم.يه جورايي انگاري دارم عوض مي شم با فليكاي يه سال پيش خيلي فرق دارم.از اين بابت خوشحالم چون دارم روون تر و بهتر مي شم،به نفع آقاهه.كي مي دونه عشق يعني چي؟چي مي شه كه دوتا آدم با يه عالمه عشق و علاقه و آگاهي و انتخاب درست ازدواج مي كنن بعد چهار سال با يه كوله بار پر از نفرت جدا مي شن؟مي ترسم و اين روزا همش به اين تيپ زوجا و اين اتفاقا فكر مي كنم.امروزم كه فيلم زن دومو ديدم بيشتر درگير شدم.زنه ول مي كنه مي ره خونه زندگيو،مرده 2سال بهش وفادار مي مونه،دلش نمي آد غيابي طلاق بگيره،به هيچ زني نگاه نمي كنه چون دوست داره زنشو،ولي بعد دوسال با يه دختره دوست مي شه وعاشقانه سه سال زندگي مي كنن،بعد 5سال زن اول برمي گرده،مرده هيچ كدومو نمي تونه از دست بده،همه رو با هم مي خواد...چه بلايي سر عشقاي مردم مي آد؟...

دوشنبه دوم دی 1387
دل تنها
چه بده كه تا درد دلت را نگويي،نمي تونن بشنونش!!!!
یکشنبه یکم دی 1387
فال شب یلدا

شب يلدا بدون فال نمي تونم بخوابم،آقاهه رو از رختخواب كشيدم بيرون براش فال گرفتم،دوست دارم اينجا هم بنويسمش
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد
.
.
.
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
وز زبان تو تمناي دعايي دارد
اينو به نيت آقاهه پاي تلفن گرفتم دقايق آخر شب يلدا.
راستش برا خودم فال نگرفتم،يعني دوس نداشتم بگيرم،دلم مي خواد صبر كنم و زندگي نيتمو تعبير كنه اين بار،حافظ ديگه آرومم نمي كنه...
اينو مي خواستم تو اون يكي وبلاگ بنويسم ولي دلم خواست يهو اينجا نوشتم،برام جالب بود فقط ريواس و الهام خواستن اونجا رو بخونن.فقط دو نفر علاقه نشون دادن!فكر نمي كردم فقط 2نفر....شب يلداتون با يه ساعت تاخير مبارك