تبليغاتX
fellika.blogfa.com
چهارشنبه سی ام بهمن 1387
پول عزیز است غنیمت شمریدش صحبت

كي گفته بود استقلال مالي خوبه؟من كه هيچ خوبي وخيري اندرونش نديدم جز اينكه 4ماهه دارم به زور زندگي مي كنم و با اخلاق گندي هم كه دارم ديگه مستقل شدم و حتي در صورت مرگ هم نبايد از كسي كمك بگيرم..فقط خودما روز به روز جمع و جور تر مي كنم و به اميد فردا و حقوق دوباره زندگي مي كنم...دستمون تو جيب بابا بود چه خوب بود،رفاه بود،هر چي مي خواستم بود،حالا اما فقط ادعا دارم و اينكه دستم تو جيب خودمه و گاها" شپش فقط تو اين جيب يافت مي شود ولي با پررويي تمام به روي خودمون نمي آريم...هر كار كردم به بابا بگم من پول لازمم نتونستم،اصلا" نشد،متاسفانه خيلي رو مسائل مالي مغرورم،مي دونستم اينا ولي فك نمي كردم تا اين حد...الان مي خوام برم دكتر ولي پول ندارم،روم نمي شه به كسي بگم پول بده يا پول ندارم كه نمي رم،مامانمو بهونه كردم وگير دادم بهش كه بايد باهام بيايي،خوب وقتي اون باشه كه من دست تو جيبم نمي كنم كه ببينم فقط يه هزاري دارم.دروغ چرا پول دارم ولي نبايد ازش استفاده كنم،پس اندازه!!!!حالا اگه امروز مردم فردا اين پس انداز به چه درد من مي خوره من ندانم،ولي خوب اميدوارم نميرم و به دردم بخوره...
من كه روم نمي شه به بابا چيزي بگم كاش خودش بياد به من پول بده،خدايا بهش الهام كن،من يه عالمه پول مي خوام،يه فهرست خريد دارم كه هر روز داره بزرگ تر مي شه...
كم پيدا شدنم اين چند وقته تو نت هم به همين دليل بي پوليه،مي ترسم كارتم تموم شه و بمونم بي نت،نگه داشتم كارتمو برا وب آپ كردن!!!
عجب غلطي بود اين استقلال مالي داشتن!!!

دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387

ديشب خونه عمو و باز ديگ حليم و شمع و دعا و نذر و نياز،باز قول و قرار با خدا و يه حس ناب...ولي واقعيت امسال اين جوري نبود،كلي ناراحت بودم و غم و غصه مامانا داشتم،از اون ورم حسي كه هميشه بين من و دلم تو رابطه با خدا بود نبود،فقط يه حس خجالت بود و شرمندگي كه نمي ذاشت دعا كنم و آرزوهامو به خدا بگم،نشد كه بگم،از خودم خجالت مي كشيدم،روي نگاه به خدا را نداشتم،اين همه قول و قرار با خدا گذاشتم به همش عمل كرد،من به كدومش عمل كردم؟؟؟هيچ كدوم،ديگه خسته شدم چرا سر خودما كلاه بذارم و بگم خدا رحيمه و بهم با لبخند نگاه مي كنه؟خدا هم خسته است و ديگه حوصله من پررو رو نداره كه هميشه دستمو بهش مي دم تا از پل رد شم بعدش يادم مي ره دنيا،اگه داشت حسشو تو دلم مي نداخت...
من امسال خسته و تنها بودم ،دست خداما گم كردم،خدا...
همون ديشب عموي مامان فوت شد،عمويي كه بعد فوت بابابزرگم برا مامان اينا پدري كرده بود و كلي مهربون بود،تصويري كه ازش تو ذهنم مونده يه مرد سفيد نوراني كه لبخند به لب داره و چشماش آرومه،با مو و ريش سفيد و پيرهن سفيد و قد بلند و شلوار مشكي و كفش واكس زده،هميشه اتو كشيده و مرتب،با يه قران يا مفاتيح توي دستش،از سالها پيش كه پسرش شهيد شد كنار قبرش برا خودش قبر خريد و حتي سنگ قبرشم آماده بود فقط منتظر تاريخ بود...مرد خوبي بود،همه ازش هميشه تعريف مي كردن،خدا بيامرزتش،دلم سوخت از رفتنش،از حلقه اشك چشماي مامان...

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

امروز شيما درسي كه من هنوز نداده بودم را داوطلب شد براي كنفرانس!خيلي عالي توضيح نمي داد ولي خوب بود،همين كه خونده بود كلي بود...آخر ساعتم يه سري فلش كارت دستش بود براي شيمي و مي گفت شروع كرده برا كنكور داره مي خونه و اين هفته مي خواد شيمي فيزيك رو تموم كنه بعد بره سراغ عمومياش،خستگي از تنم بيرون رفت،از ته دل براش خوشحال شدم و آرزوي موفقيت كردم براش.اميدوارم موفق بشه و بتونه با يه فكر باز و درست زندگيشو انتخاب كنه و پيش ببره،سر كلاسم ديگه آروم مي شينه و از بچه ها هم حتي مي خواد كه ساكت باشن و به درس گوش بدن.منم از معاون مدرسه خواستم كه با احترام باهاش برخورد كنه،البته تو حرفام بهش فهموندم اين بچه ها به احترام نياز دارن...

شنبه بیست و ششم بهمن 1387
ولنتاین و 14امین ماه

باز اين آقاهه رفت و منا تنها گذاشت با يه دنيا دل تنگي و غم غربت و دوري كه باز بايد باهاش بسازم و عادت كنم...شكر خدا را كه بالاخره ديدمش و دو روز كنارم بود،آرامش محضه اين عزيز برا من.
عارضم كه ديروز ساعت 4عصر تشريف آوردن و من رفتم يه گل براش خريدم و رفتم به ديدارش،جفتي با هم رسيديم سر قرار،يه آن تو يه نقطه بهم رسيديم،همون نقطه اي كه من مي خواستم واي سم اون ترمز كرد،نزديك بود زيرم كنه البته(خودش گفت مي خواستم اين كارو بكنم!!)بعدشم بالفور رفتيم ته دنيا،همون پاركه و همو نيمكته و همون سكوت كه آخر دنياست براي من اونجا،بهم كلي خوراكي خوشمزه داد،يه شكلاتاي كاكائويي با مزه كه توش ميوه بود و آلوچه انار و ترشي آلبالو و مرباي گردو،كلي ذوق مرگ شدم ومنم بهش كادوشا دادم،هم كادوي ولنتاينش كه هموني بود كه برا تولذش تو ذهنم بود بخرم و هم كادويي كه به مناسبت اولين درآمد مستقلم براش گرفته بودم،خوشحال شد يكم ولي خوب من خودم كلي خوشحال شدم،چون چيزي كه خيلي دوسش داشتم رو كادو دادم...
كلي حرف زديم واون كاغذي كه قرارمون بود رو خونديم و چك كرديم و يه نتيجه هايي گرفتيم و يه جاهايي حدس و فكراي من دقيقا" شبيه آقاهه بود كه خيلي اميدوار شدم و خيلي لذت بردم،تقريبا"‌همديگه رو خوب مي شناسيم،اين نتيجه اي بود كه گرفتم از اون كاغذا!.
بعدشم احساساتي كه 90روز تلنبار شده بود به اميد همچين روزي،حرفاش،حرفام،كارامون،لحظه هايي كه اون مي خواست من خوش باشم و من مي خواستم اون لذت ببره از اينكه كنار منه،آخرش جفتي اعصابمون خرد شد ومجبور بوديم كه برگرديم خونه،مردي كه ديدم و يه چندتا نكته كه كشف كردم و لحظه اي كه ترسيدم و لحظه اي كه از استقامتش به خودم و انتخابم احسنت گفتم،از آدمايي كه قوي ان خوشم مي آد،نه قوي به لحاظ جسمي،از يه نظر ديگه...
شب كلي حساي ضد و نقيض داشتم و يه ذهن خيلي داغون و درگير،يه تصوير كه يه خورده بهم ريخته شده بود و ترس و شايد و اما و اگر و گيرايي كه به فرعيات داده بودم،با آقاهه حرف زدم و بعدش خوابيدم و به چيزا ونكات مثبت و خيلي مهمتر فك كردم و آروم شدم،مرد من گناهي نداره،يه آدمه با يه احساس صاف،من يه خورده تندرو هستم.شب كه با آقاهه حرف مي زدم اونم خيلي داغون بود و باورش نمي شد و پشيمون بود ،يه جا بين حرفاش گفت كاش نيومده بودم،دلم خيلي گرفت و نمي تونستم بذارم با اين احساس بره...
امروز عصر باز ديدمش و بهش گفتم كه بهش افتخار مي كنم و دوست ندارم خجالت بكشه ،اتفاقا" بايد به خودش افتخار كنه،يه كم با هم حرف زديم و يه قرار با هم گذاشتيم،يه كار مهم ...
گير داد وسط راه كه بايد بشيني پشت فرمون،منم مي ترسيدم بزنم ماشينشا داغون كنم اونم كه مي خواد بره تو جاده،يه وقت دردسر درست كنم،هر چي گفتم نه گوش نداد و من نشستم ،از ماشين كه پياده شدم تا برم سر جاي اون بشينم مي ترسيدم و فقط خدا خدا مي كردم پشيمونش نكنم از اينكه ماشينو داره مي ده دست كسي كه معني كلاژ ترمز رو حتي بلد نيست،وقتي نشستم ولي ريلكس بودم و اصلا"‌باور نمي كردم كه واقعي باشه اين صحنه و هيچ ترسي توي وجودم نبود فقط حال مي كردم از توضيحاتي كه آقاهه مي داد،گوش كردم بعد صندلي رو ميزون كردم و آينه را برام آقاهه ميزون كرد و توضيح داد و استارت زدم و فوري ماشين روشن شد،ترمز دستي را يادم رفت بكشم،يكم با گاز بازي كردم،كلاژو تا ته فشار دادم و دنده رو به يك رسوندم و آروم كلاژو ول كردم كه ديدم ماشين داره راه مي ره ،منم مونده بودم اين چه جوري راه افتاد؟من كه دستم به فرمون نيست!!!من منتظر بودم بگه يه كاري با فرمون بكنم تا ماشين راه بيافته!!5-6متر گمونم رفتم و ترمز كردم و باز يه ذره رفتم و گفت بپيچم من يه ذره فرمونا پيچوندم ماشين كج رفت،بعد داشتيم مي رفتيم تو درختاي كنار خيابون كه اومدم فرمونا باز بچرخونم تا صاف شه كه تا من بخوام فرمون بچرخونم لاستيك ماشين رفت تو دل جدول!!!اين شد اولين رانندگي من.آقاهه ماشينو درست كرد و راه افتاديم و من يكم كمكش دنده عوض كردم طبق دستور و خوشم اومد و بعدشم يكم فرمون بازي كردم و هي مي چرخوندم اين ور اون ور،تا فهميدم يه ذره چرخوندن برا كج شدن كافيه ولي برا صاف شدن بايد با سرعت و زيادتر پيچوند!!!اين كشف خودمه...آقاهه كلي ازم تعريف كرد ،حالا نمي دونم دلمو الكي خوش كرد و خواست بهم اعتماد به نفس بده يا واقعا" خوب بود برا بار اول...
خيلي باحال بود،من هميشه مي گفتم اول رانندگي ياد مي گيرم خودم بعد مي رم گواهينامه مي گيرم،فكر نمي كردم عملي بشه ولي آقاهه من ماهه...
يه جا آقاهه مي خواست منو ببينه،من يه ثانيه كه بهش نگاه مي كردم نمي تونستم، چشمامو مي دزديدم،نمي دونم چرا معذبم مستقيم نگاهش كنم،دلم به تب و تاب مي افته وضربان قلبم مي ره رو هزار برا همينه كه نمي بينمش كه بعد يه سال و نيم تازه تو صورتش يه چيز جديد كشف مي كنم...
ممنونم كه به حرفم احترام ميذاري.يه دنيا مرسي از بودنت و از لحظه ها و حسهايي كه بهم دادي،من و تو بايد كنار هم باشيم.حرفامونا يادمون نره؟!
باز شروع شد روزاي دلتنگي و دوري...خدا خودت درستش كن

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
به دیدار آقاهه نائل شدیم،خودتون بشمريد چند روزه نديدمش...از ۱۱امين بيست و سوم تا ۱۴امين بيست و سوم.۹۰روز ناقابل..همه حس ها و حرفهام يادم رفت...۹۰روز رو مي شه با ۴ساعت جبران كرد آخه؟خوب آدم قاطي مي كنه،ولي كلي چيز جديد كشف كردم و مي ترسم بريزم بهم...

خدايا مواظبم باش خودت

پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387

يه سال ديگه گذشت و من باز امسال كنكور دادم،چي فكر مي كردم چي شد!!!!كمتر از پارسال خونده بودم ولي خداييش دقيق تر و بهتر،به 50درصد درسايي كه خونده بودم مسلط بودم،رفتيم سر جلسه:
زبان يه كلمه آشنا نداشت،با اين حال با حس و ابتكار خاص خودم كه جديدا" برا زبان كشف كردم 11تا از 30تا سوال رو زدم،يه كلمه هم نفهميدم معني ها را ،همش تخصصي و سخت،به گوشم نخورده بود خوب..
رياضي:5تا سوال از يه مبحث!!!تا امسال از يه مبحث خاص چند سال درميون يه سوال شايد مي اومد،خوب هيچ آدم عاقلي وقت نمي ذاره كلي بخونه برا يه سوال كه آيا بياد آيا نياد!!!ما هم نخوانديم،سر جلسه 5عدد سوال ناقابل ازش اومده بود،يعني 1/4كل سوالات رياضي!!!!با پررويي تمام سوالات رياضي كه بيشتر به فلسفه شباهت داشت تا رياضي زديم و صفحه دوم را فقط نگاه كرديم،دلمان سوخت اون همه حد و مشتق خونديم فقط يه دونه ازش دادن كه ماشالله اون يه دونه رو هم حل نكرديم،يعني جواب من تو جوابا نبود!!!هيچ رياضي هم 6-7تا زديم..
مقاومت كه هيچ نخوانده بودم و هيچ نگاهش هم نكردم،بچه ها مي گفتن اجق وجق بوده سوالات همان بهتر كه نخوندي،اونا هم هيچي نزده بودن ظاهرا"...
تحليل سازه كه كلي اميد داشتم بهش كه هميشه يه عالمه سوال تكراري توش پيدا مي شه كه نبود،گير داده بودن به مفصل برشي و يافتن نيروها،دقيقا" دست گذاشته بودن رو نقطه ضعف من!!يه دونه خرپا بود كه حل كردمش فقط.با يه دونه ديگه از سوالا.
مكانيك خاك،درس محبوبي كه هميشه 7-8تا سوال از سه فصل اولش مي اومد و من خودمو خفه كرده بودم براش و فقط هم همون سه فصلا خونده بودم برا اين درس و به خودم م يگفتم بسه 8تا سوال خودش 40درصده و برا خاك خوبه،نامردا هيچي سوال از اين سه فصل نداده بودن،هيچيييييييييي،دروغ نگم چرا يه سوال داده بودن كه من زدمش،اونم عوض اينكه مساله بدن بذاري تو فرمول 40تا فرمول نوشته بودن گفته بودن كدوم فرمول فلان كاره!!!!!بقيه خاكو كه من نخونده بودم ولي سوالا را كه نگاه مي كردم ديونه كننده بود ريز ريز متن كتابو برداشته بودن فلسفي كرده بودن داده بودن،اشك بچه ها را در آروده بودن..
سيالات هم كه بنده طبق معمول هيچي نخونده بودم ازش و هيچي نزدم.
از 2.30كه سر جلسه بوديم تا 7،همه چسبيده بودن به صندلياشون!!سخت بود خيلييييييييي
پارسال كه اون همه راحت بود اون بود شاهكارم،خدا به داد امسالم برسه...
اكثر بچه هامون رفتن آزاد و الباقي هم امسال مي خوان برن...من ولي گول نمي خورم،ديگه حوصله هيچ كنكوري ندارم،ميرم خارجه ادامه تحصيل مي دم!!!!!!!!

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
شب سوار

امروز مدرسه جشن بود،از ساعت 10تا 12،من مي خواستم بيام خونه و نرم،بهم گفتن جرات مي كني جشن انقلاب رو شركت نمي كني؟با اخم و اكراه رفتيم،تا حالا تو يه مراسم رديف اول جلوي سن ننشسته بودم،امروز گفتن جاتون اون جلوست،نشستيم رديف اول و كلي با دوتا از همكارا مسخره بازي در آورديم،من و "ز"بار اولمون بود مي نشستيم اون جلو خوب!ولي مراسمش قشنگ بود و كار بچه ها حرف نداشت،هر چي باشه 8-9سالي مي شه جشناي اين جوري نرفته بودم،يادش به خير مدرسه كه مي رفتيم جشناي ما هيچ وقت اين همه بخار و شور و نشاط نداشت،همش يه آقايي مي اومد سخنراني و يكي مي اومد مداحي و بعدم نطق هاي دبير پرورشي بود،يا يه سرود ...ولي اينا كلي برنامه داشتن،تئاترشون خيلي زيبا بود و كلي برنامه متنوع ديگه،خوشحال شدم در كل كه رفتم جشن انقلاب شركت كردم.قبل برنامه هم عزا گرفته بودم كه واي الان باز اين مدير مي خواد بياد بشينه بگه پول بديد به مدرسه و ...ولي يه كلمه حرف نزد خوشبختانه.برا همين به من خوش گذشت چون تو برنامه جايي براي مدير و دبير پرورشي و سخنان گوهربارشون نبود!جديدا" از اين دبيراي پرورشي هم داره بدم مي آد!!!يه كارايي مي كننا!!امروز اومده خانومه مي گه بچه ها هفته ديگه اربعينه اين سالن هم متعلق به سپاه پاسداران هست دست نزنيد،كف نزنيد...كه خوشبختانه هيچ كي بهش گوش نداد...

یکشنبه بیستم بهمن 1387

عجب موجوديه اين آدميزاد،فكر مي كنه دوريو تاب نمي آره،طاقت نداره،فك مي كنه حتي يه روز ممكن نيست بدون عشقش و دور از اون زندگي كنه ولي پاش گه بيافته اينقدر به دوري عادت مي كنه كه حتي از ديدار دوباره خيلي ذوق و شوق نداره،يه جورايي مي ترسه اين عادت به دوري ازش گرفته شه.84روزه كه آقاهه را نديدم،پارسال اين موقع ها مي گفتيم هفته اي يه بار حتي اگه شده يه ساعت دو ساعت همو حتما" مي بينيم!!چه مي كنه اين زمان...
آدميزاد =فليكاي دلتنگ تنها...

یکشنبه بیستم بهمن 1387
تست

اين يه تسته مي خوام از وورد مستقيم پابليش كنم!

شنبه نوزدهم بهمن 1387

امروز سعي كردم كاري كنم كه ش دختر خوبي بشه و درساشا بخونه،اميدوارم موفق بشم.
ساعت اول كه طبق معمول درس نخونده بود و بلد نبود،آوردمش پاي تخته و ازش خواستم از بچه ها سوال بپرسه،كلي برا خودش كيف كرد!تو خوابم نمي ديد باهاش همچين كاري كنم،وقتي گفتم بيا پاي تخته كلي ترسيد و نمي اومد،فك كرد مي خوام بكشمش!!!
زنگ تفريحم بردمش تو يه كلاس درو بستم نشستيم با هم يكم درد دل كرديم ،بهش گفتم من هيچ كاري به عشقش و اينكه درسته يا غلطه يا داره گول مي خوره ندارم،فقط اگه مي خواد حرفشو ديگران بپذيرن و قبولش داشته باشن،راهش لجبازي و خودنمايي و داد و بيداد و اين كارا نيست،بايد تو همه ابعاد زندگي رشد كنه تا جايي هم برا حرف ديگران نذاشته باشه كه بخوان بگن اگه فلاني تو زندگيت نبود الان اين جوري نبودي..كلا" حرفهايي كه زدم خودم بهش اعتقاد داشتم و تو زندگي بهش رسيدم و يه فرمولم بهش توصيه كردم كه هم بتونه درس بخونه هم به عشقش فكر كنه...حرفاش جالب بود،مي گفت به خودم اجازه نمي دم بهش فك نكنم...حرفهايي هم كه من مي گفتم همه را ديده بود و چشيده بود و همش مي گفت دقيقا" مشكلم همينه!ساعت بعدم سر كلاس فوق العاده آروم نشسته بود حتي يه تيكه با بغل دستيش كه داشت با يكي ديگه حرف مي زد دعواش شد كه چرا نمي ذارين درس گوش بديم؟سر كلاس جاي حرف زدن نيست..كاش همين جوري بمونه و پيشرفت كنه...خدا خودش بهش كمك كنه.

چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387
کاش کمی خجالت می کشیدم

يه روزي خيلي خوشحال بودم كه با آقاهه صادقم و همه چيو راحت مي تونم بهش بگم،ولي الان اين جوري اونا دارم زيادي اذيت مي كنم،كاش مي تونستم براش فيلم بازي كنم و بهش دروغ بگم،كاش تا مي پرسيد چيزي شده؟بغض نمي كردم و مي تونستم خودما كنترل كنم و بگم نه.خدايا چرا من اين همه ضعيفم؟گناه داره پسر مردم،اين قدر حرص بخوره برا من......

شنبه دوازدهم بهمن 1387

ش يه دختر خيلي خيلي زيادي احساساتي و رمانتيك و تو هپروت و عالم خيال سير كنه.بدترين دختر مدرسه و بدترين موجودي كه هر كسي تا حالا ديده!!گناهش اينه كه عاشقه،هر روز عاشق يه پسري مي شه كه تو خيابون بهش مي گه خانم خوشگله،خوشگل هم هست و البته با يه اخلاق گنده دماغ لوس،يه روز يه پسر مو بور دوستشه و تو بغلش ،يه روز يه پسر مو مشكي،يه روز با اين مي ره خريد،فردا با اون مي ره واكسن مي زنه،پس فردا باز تو بغل اين يكي گريه مي كنه،هر روز سر كلاس دعوا مي كنه با يكي از بچه ها ،به خاطر اينكه دوس پسرش زنگ مي زنه و با دوستاي اين حرف مي زنه يا دوستاي اين مي خوان دوست پسرش رو از چنگش در آرن!!!دختريه كه چند بار معاون و مدير مچشا تو كوچه پس كوچه گرفتن!دختري كه هر روز تو مدرسه بحث سر اونه،يه هفته اخراج شد به اميد اينكه آدم شه!ولي نشد...معاونه تعريف مي كنه كه ديدتش تو كوچه سوار ماشين يه پسره بوده داشته موهاي سر پسره را ناز مي كرده،تا چشمش به معاون مي افته مي ره زير داشبورد قايم مي شه،معاونم مي ره درو باز مي كنه مي آرتش بيرون،خجالت كه نمي كشه...يه بار يكي از دبيرا ديده اش تو كوچه پشت مدرسه كه چسبيده بوده به ديوار و داشته با يه پسره معاشقه مي كرده و لب مي داده و مي گرفته و پسره با سينه هاش بازي مي كرده،مي ره مدرسه گزارش مي ده و ...هر بار يه مدل...هر بار مادرشا مي خوان مدرسه،مادرشم مي گه خواهر من يه آدم بي قيد بوده الان خوشبخته ولي من كه مقيد بودم بدبخت شدم،حالا مي خوام بچم هر چي دوست داره عشق و حال كنه!!!!اين جوري خوشبخت تر مي شه!!خوب بابا بردار ببرش تو خونه پس چرا تو كوچه؟چرا دوستاشو از راه به در ميكنه؟امروز سر جلسه امتحان داره مي نويسه برگشته وسط جلسه مي گه فرشته جواب به دوست من نديا مي كشمت!!!!!!بد جور دختره رو اعصابمه.بدتر مامانشه،بهش صفر مي ديم مي گيم مامانتا بيار،مامانه مي آد مي گه به دختر من كار نداشته باشين،وقتي خسته است و حوصله نداره درس نمي خونه بهش حق ندارين حرف بزنين!خوب بابا اين رو بچه هاي ديگه هم تاثير مي ذاره!!جلسه هايي كه غائبه اينقدر خوبه همه بچه ها هم خوبن،امان از وقتي باشه نه خودش گوش مي ده نه هواس برا كسي مي ذاره....
وسط همه اينا من فكر مي كنم كه اونم آدمه و حق داره احساس داشته باشه،حق داره اشتباه كنه ولي اينم حقشه كه يكي كمكش كنه،نه اينكه از چاله مدام بره تو چاه،حقشه اون حس دوست داشته شدن را از جايي بهش بديم كه نخواد آويزون يه پسر بشه و دروغاشو باور كنه ،حق داره تو بعد هاي ديگه زندگي رشد كنه،يعني اينا رو مي دونه؟يعني مي دونه عاشق چه جور آدميه؟يا خودشم مي دونه داره سر خودشا گول مي زنه ؟آدماي عاشق اصولا" فك مي كنن كه خودشون هواسشون هست و همه چيو بلدن و فقط دوست اوناست كه خوبه و عين بقيه نيست،خيلي چيزا رو نمي بينن و خيلي حرفها را گوش نمي دن،اون چي؟؟راس راسي عاشقه يا كمبود محبت داره؟
فرق من با اون چيه؟

جمعه یازدهم بهمن 1387

ديشب داشتم آرشيو گردي و خاطره گردي مي كردم،رسيدم به اين قالبه،پارسال آذر درستش كردم،يادش به خير..دوسش داشتم و فكر مي كردم بعد اين ديگه از هيچ قالبي خوشم نمي آد،البته خوب اون موقع عاشق نشده بودم بفهمم يه چيزايي و يه حسايي رو...اما باز برگشتم به همين،يادمه آقاهه هم اون زمان كلي از اين تعريف كرد و دوسش داشت،از اونجا كه بهم گفته وقتمو سر چيزاي بهتر بذارم اينه كه خيلي وقته نمي شينم خودم قالب بسازم ولي الان كه هوس تنوع كردم اينو گذاشتم.دوسش دارم،اين صفحه اين جوري آرامش بهم مي ده،اون دختره هم دوس داشتم ولي خوب يادم مي انداخت تنهايي و غصه هامو.اينو بيشتر از پارسال دوس دارم چون حالا ديدنش كلي خاطره را برام زنده مي كنه.

سه شنبه هشتم بهمن 1387
فلیکای مظلوم دل درد گرفته نازنازی

با اتفاقي كه امروز افتاد فهميدم كه بي جنبه و بي ظرفيت شدن و ناز نازي شدن من از كجا آب مي خوره و چرا اين قدر زود با ساده ترين و بي اهميت ترين حرفها شكسته شدم اين يكي دو روزه!!!
اين آقاهه چندي پيش برا من لواشك فرستاد اونم از نوع انارش،از اونا كه هنوز كه بهش فك مي كنم دهنم آب مي افته!به شدت ترش و خوشمزه،تازه يه سسي هم داشت محشر،حتي فكرش هم خوشمزه است چه برسه به خودش،خوشمزه ترين چيزي بود كه تو عمرم خوردم،بعد ما اين لواشك رو با هزار سلام و صلوات دور از چشم مادر گرام قايم مي كرديم و يواشكي مي خورديم با خواهري و كلي لذت مي برديم...بعد الان دارم تاوان خوردن اون لواشكهاي شديدا" ترش را پس مي دهم(گريه)ولي از رو كه نمي رم،پارسال كه با خوردن ترشيجات به همچين وضع اسفناك(؟)دچار شدم توبه كردم و ديگه تا به امروز لب به ترشي نزدم،ولي اين لواشكا اينقد خوشمزه است ك حتي با اين حال زارم حاضر نيستم توبه كنم و بگم ديگه از اينا نمي خورم،به نظرم مي ارزه يكي دو روز درد به اون همه لذت و خوشمزگي!!!!!آهاي آقاهه من باز لواشك مي خوام.همه جا را گشتم ولي پيدا نكردم عين اون.
اين آقاهه من صداش معجزه است،فوق العاده بهم آرامش و انرژي مي ده،هر چند همش امروز بهم غر زد كه چرا ترشي خوردي كه به اين روز بيافتي؟آخه شما بگين تقصير من چيه؟چيزاي خوشمزه مي ده به آدم بعد توقع داره آدم نخوره،آخه مگه مي شه؟(فليكاي بي گناه)بهش نگين من اصن وقتي داشت غر مي زد به حرفاش گوش ندادم وگرنه عصباني مي شدم و گريه مي كردم،فقط به طنين صداش فكر كردم و به اينكه چقده مهربونه و دلم آروم شد.

دوشنبه هفتم بهمن 1387

آدما چه راحت غرور همديگه رو مي شكنن و چه ساده فك نمي كنن كه حرفشون كلي سنگين بوده و اثر بدي گذاشته.
اونم كيا دوتا از دوست داشتني ترينا و نزديكترينات.يكيش باباي عزيزم كه بنده خدا هيچ منظوري هم نداشت جز سر به سر گذاشتن من منتهاش من رو مسائل مالي بدجور متعصب و مغرورم،خيلي برام سنگين شد اونقدر كه همه ديروز از شدت غم و غصه حس مي كردم الانه كه قلبم وايسه...
هيچ محرمي نيست،هيچ
يكي هم من سادگيو ساده بودنمو هميشه دوست دارم و آدمايي هم دوست دارم كه اين جوري باشن،اون وقت همون آدماي ساده مي آن و سادگي منا تحقير مي كنن و مي گن بي كلاسيه....هرچقدرم من به خودم اعتماد به نفس داشته باشم واز خودم خوشم بياد ولي خوب حرف كسي كه خيلي برات عزيزه روت اثر مي ذاره وحس بدي مي ده.هر چند اونم منظوري نداره...اين جوريه كه ديگه دوست ندارم از زبونش يه سري كلمه ها را بشنوم مثل خوشگل خانوم.چون مي دونم حرف دلش چيه و وقتي حرف زبونش يه چيز ديگه مي شه حس بدي بهم مي ده....خيلي تو اين زمينه حرف دارم ولي نمي شه گفت چون متهم مي شم آخر سر به اينكه توهم زدم...

یکشنبه ششم بهمن 1387

روزمرگي مدرسه رو دوست ندارم،خسته ام مي كنه،آدمايي كه فقط دنبال سر در آوردن از جيك و پوكتن،آدمايي كه منتظرن دست از پا خطا كني،يه كلاغ چهل كلاغ كنن.بچه هاي بي ادب و با ادب.مادراي بي تفاوتي كه سال به سال مدرسه پيداشون نمي شه،مادرايي كه هر روز مدرسه ان و بچه هاشون حساس و دقيق،گله و شكايت بچه ها از مدير،گله مدير از بچه ها،دفتر حال به هم زن مدرسه و روزهاي تكراري و حرفهايي كه ديگه تكراري ان،هر روز غيبت شوهر و بچه و مادر شوهر ...خسته شدم از ديدن آدمايي كه فقط غر مي زنن و نق مي زنن و هيچ كار جديدي نمي كنن،خسته ام از ديدن دبيري كه سر كلاس به جاي ساخت ماكت به بچه ها بافتني بافتن ياد مي ده،خسته ام از ديدن بچه هايي كه آخر ساعت مقنعه عوض مي كنن و يواشكي آرايش مي كنن و فكر مي كنن من نديدم،حوصله ندارم بهشون گير بدم،به من چه،هر كسي خودش بايد بدونه چه مي كنه،خسته ام از بچه هايي كه هر روز مدل و به يه بهانه اخراج مي شن،خسته ام از دخترايي كه همه ذهنشون پسراي سر كوچه مدرسه است،حالا مدير و معاون خودشونا بكشن اينات را كنترل كنن،چه فايده اينا هر كاري كه دوست دارن مي كنن،راههايي مي رن و حرفهايي مي زنن،كارايي مي كنن كه آدم مي مونه دل بسوزونه ؟عصباني شه؟؟؟...به من چه.
بچه بايد تو خانواده تربيت بشه،همچينم كه هيچ گرگ و هيچ روباهي نتونه گولش بزنه و ساده لوح بار نياد،لوس نباشه و دنبال محبت هر كس و به هر قيمت نباشه،اگه اين كارو پدر مادر از بچگي نكنن،دنيا نمي تونه كمك كنه به كسي،هر راهييو كه ببندي به روي بچه يه راه ديگه پيدا مي كنه و بدتر...
اين روزا كمتر مي نويسم كه اين غر غرا را نگم و نشم عين همونايي كه خودم ازشون بدم مي آد...
دلم طراحي سازه پيچيده مي خواد از اونا كه تي وي نشون مي ده برج به ارتفاع يك كيلومتر،اين كه ماهها درگير حل يه مساله باشم و بعدش كلي ذوق كنم از پيدا كردن راه حل،چيه الان دارم كتاب حفظ مي كنم مي رم سر كلاس مي گم...من كار سخت و پيچيده دوست دارم.
بي انصافي نمي كنم،همين كار بيخود اگه نبود من تا حالا ديونه شده بودم و افسرده و الان كاملا" ته خط.

چهارشنبه دوم بهمن 1387
خوردنیای خوشمزه

من تا حالا انجير خشك رو فك مي كردم دوست ندارم و نمي خوردم و تعجب مي كردم اين خواهري چه جوري مي خوره؟؟؟ديشب يه دونه امتحان كردم و كشته مرده اين ميوه شدم!!حالا از امروز هر بار انجير خوردم نيم ساعت بعدش به شدت گرسنه مي شدم و حس مي كردم اگه الان چيزي نخورم مي ميرم يا غش مي كنم!!!اينه كه همه روزم به خوردن و پيدا كردن خوراكي و فكر اينكه چي بخورم گذشت.
صبح صبحونه،يه ذره بعدش آب پرتقال و بعدش پسته و انجير و اين چيزا،نيم ساعت بعد ضعف در حد مرگ!يه قاضي نون سبزي و پاتك به قابلمه خورش،ظهر قبل ناهار خوابيدم،تو خواب با مامانم دعوا مي كردم كه من گشنمه چرا بهم غذا نمي دي؟!بعد ناهار يه عالمه.بعد استراحت و فكر اينكه عصر چي بخورم؟يه ذره آجيل و بعدش باز انجير و نيم ساعت بعد من شبيه آدمي بودم كه 30روزه غذا نخورده،يه دونه نيمرو خوردم يه ثانيه بعدش يه دانه كيك گنده،بعدش كلي آب و چايي.بعدش شام،بعدش انجير و ...نيم ساعت بعد باز ضعف كردم از گشنگي،غذا را آوردم گذاشتم رو بخاري تا مي خواست گرم شه همشا خوردم،مني كه هيچ وقت غذاي يخ نمي خورم،خوردم چون اگه صبر مي كردم حتما" از گشنگي مي مردم.روشم يه قاضي گنده نون پنير گردو خوردم.الان باز دلم مي خواد بخورم...الان حس مي كنم هيچي تو دل و شكم من نيست.گشنمه.....من مي خواستم برم پيش متخصص تغذيه ولي مثل اينكه با خوردن انجير خودم اتومات درست مي شم...معركه است اين ميوه...الان دوست دارم باز بخورم ولي مي ترسم تا صبح از گرسنگي برم تو كما!!!!!
پ.ن:تو راه كه داشتم كانكت مي شدم رفتم يه كيك آوردم نشستم الان دارم مي خورم.جاتون خالي

سه شنبه یکم بهمن 1387
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

آرزوهامو فراموش كردم و دارم به دنبال آرزوهاي ديگران كه ظاهرا" به صلاحمه مي دوم.برا همينه كه دو ساله دارم درجا مي زنم،دوست دارم يه لحظه هايي فقط مال خودم و روياهام باشم،هر چند هيچ منفعت و پولي توش نباشه دل منا كه آروم مي كنه.يعني آدم نمي تونه تو زندگيش از چيزي لذت ببره كه فقط مي شه باهاش آروم شد و لذت برد،هيچي به حساب بانكيت اضافه نمي كنه و كلي هزينه داره كه بايد براش خرج كني ولي به نظر من شارژ روحي كه مي شي مي توني بقيه روزا از بقيه فرصتهات استفاده كني...
اين جوري من كاري نمي كنم،شارژ نمي شم چيزي به دست نمي آرم.
روزي كه من به آرزوي دلم برسم،دنيا را به آرزوهاشون مي رسونم.من خودما مي شناسم ولي كاش مردم هم باورم داشتن.
كاش جرات داشتم جلو آدما وايسم و حرف دلم رو بزنم.