تبليغاتX
fellika.blogfa.com
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
امسال نشد اون جوري كه تو روياهام قرار بود بشه.ديگه خسته ام از آرزو.خداحافظ همه آرزوهاي خاك شده تو 87.سلام بر صافي و سفيدي ذهن بي رويا
چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387
خدا باشد نگه دار من

يه وقتا بايد سكوت كرد و اجازه داد گذر زمان حرف بزنه.اين شايد آروم ترين راهه و تنها چاره من در حال حاضر...
هر كسي از ظن خود شد يار من از درون من نجست اسرار من

جمعه نهم اسفند 1387

سلام به اونايي كه دلشون واسه من تنگ مي شه!يه دو روز كه اين ورا پيدام نمي شه كلا" يادم مي ره وبلاگ دارم!حرفهامم يادم مي ره و چيزي جز همون غرغراي هميشگي نمي مونه برام.اونام كه نوشتن نداره!
ينده فعلا دارم غذا خوردن ياد مي گيرم،جديدا" زياد گرسنه مي شم و مي خورم ولي چيزي كه هست اينكه كه من اين چيزا رو دوس ندارم بخورم،دلم چيزاي جديد مي خواد مثل خرچنگ ،قورباغه...
بعدترش اينكه خانوم همسايمون فوت شده يه چند روزيه و من بد جور سر و فكرم مشغوله،خانوم خوبي بوذ و مهربون و رك و..خانواده خوبي هستن،هم پسراش هم دختراش،همشون ازدواج كردن و سالهاست كه از اينجا رفتن ولي هنوز هميشه عاشورا تاسوعا و همه تعطيليا پايه خونه مادر هستن،بيچاره ها خيلي مشكل دارن،الانم كه فوت شد يكي از پسراش كربلا بود و تازه بعد 3روز از فوت مامانش امروز رسيد...خيلي سخته،ديروز تو ختمش كلي دلم گرفت و گريه كردم،بيچاره هيچ وقت از سر كوچه اون ورتر نرفت،وضع ماليشون خوب بود ولي هميشه يكي از بچه هاش يه مشكلي داشت كه اين بايد حل مي كرد،سرطان داشت ولي زير بار شيمي درماني نمي رفت ،مي گفت خوب كه نمي شم اون جوري فقط چند ماه بچه ها را اسير مي كنم،دوست ندارم خار شم و از دنيا برم،تا سرپا هستم بميرم،ديروز دخترش اينا رو مي گفت،خدا رحمتش كنه،ما زمين خونه مونا از اينا خريديم،اون موقع ها كه بابا اينا خونه مي ساختن كلي كمك كردن بهمون،من دوسش داشتم،به هيچ كي كار نداشت،عشقش اين بود كه عصراي تابستون بياد بشينه جلو در حياطشون تو كوچه،تنها دوست نداشت بمونه تو خونه.خدا بيامرزتش دل همه سوخت وقتي رفت.هميشه آرزوش اين بود كه لال از دنيا نره و بتونه ذكر بگه،روز فوتشم اون يكي همسايمون پيشش بوده تعريف مي كرد وقتي داشته جون مي داده پاهاش ديگه جون نداشته همون لحظه هاي آخر به بچه هاش مي گه گريه نكنين ذكر امروز يا قاضي الحاجاته يادتون نره بگين و مي ميره.اين يكي همسايمون جون دادنشو تعريف مي كرد من كلي ترسيدم،خيلي بامزه است از كف پا جونو مي گيره ازرائيل تا ميرسه بالا،يه موقع ها هم مي گفت خود ازرائيل نمي آد برا گرفتن جون يكي ديگه رو مي فرسته من نمي دونستم اينا،مي گفت اگه ازرائيل خودش بياد كه طرف خيلي راحت جون مي ده ولي اگه يكي ديگه باشه سخته...
من كلا" همسايه هامونا دوست دارم باهاشون رابطه خوبي داريم،از اون مدل همسايه هايي ان كه مي گن از فاميل به آدم نزديك ترن.تو اين 20سال كه اينجاييم فقط خوبي و مهربوني و كمك و همدلي ازشون ديديم،هر مراسمي باشه خوشي يا عزا همه بسيجن،من كوچمونا دوست دارم،آرومه و امن.خدا به همشون سلامتي بده.آدماش مومن ان و متعهد،مسلمونيشونا دوس دارم،هر چند يه خورده فضولن، كه اونم به خاطر نگران بودن و تپيدن قلبشون برا همنوعه!!

یکشنبه چهارم اسفند 1387
قدم اول

بعد سالها ي تصميما عملي كردم،البته به لطف همت و گير دادناي آقاهه،رفتم دكتر تغذيه.
وزنم از 41.5رسيده به 38!خودم شاخ در آردم،دكتره مي گفت تو خوردن بلد نيستي!مي گفت دليل وزن كمت پرخوابي و حرص خوردنه كه از غذا خوردن مي اندازتت،دليل خواب و حرص خوردنتم كمبود مواذد مغذي در بدنته!گفت بايد به 59برسي،گفتم زياده گفت نه تازه خوشگل مي شي!گفتم نمي خوام چاق شم ،گفت مي رسي تازه تو محدوده سلامت،بعد گفت منا نگاه كن،من 60كيلو ام،من گفتم عمرا شما بيشتر از 50باشي،گفت چون اصولي چاقم ،چاقي من از چربي نيست،گفتم منم همينا مي خوام،بده!!!!
بعدم گفت من الان بهت رژيم چاقي بدم،يا عمل نمي كني يا مي ندازي پشت گوش يا يه هفته فقط گوش مي دي يا عمل مي كني و  مي تركي همون روزاي اول،چون معده ات كوچيكه،اول بايد معده ات رو بزرگ كني،براي اين كارم بايد به خوردن عادت كني و ياد بگيري كه بخوري،10وعده غذايي برام نوشت و 50روز وقت تا عادت كنم به خوردن و حجم معده ام زياد بشه و بعد برم سراغ رژيم!از الان قراره من هر روز نصف قاشق برنج بيشتر بخورم و يه لقمه به نانم اضافه كنم،بعد هر چيزي از چربي و قند دستم رسيد بخورم،از چيپس و پفك و شيريني و ...همه چي،گفتم خانوم من اينا را بخورم مي ميرم،گفت نه تا وقتي برسي به 50هيچ خطري برات نداره،راحت همه چي بخور،حتي علف توي بيابون!+يه نكته اصلي اينه كه بلافاصله بعد غذا يه خوراكي شيرين بخورم،يه چيزي كه علاوه بر قند يه چيز ديگه هم داشته باشه،مثل ويفر شكلاتي،ژله و بستني يا حلوا ارده...تازه گفتم ورزش كنم؟برم بدن سازي؟گفت نه تو نيازي به ورزش نداري،نهايت ورزشي كه براي تو لازمه اينه كه صبح قبل صبحانه بري حمام،با ده دقيقه نرمش عصر گاهي،الان تو بايد خوردن ياد بگيري.بعد كه ياد گرفتي فعاليتتا بيشتر كن بعدش باز تغذيه بيشتر كن.فعلا" بايد خوردن ياد بگيرم!!!!

شنبه سوم اسفند 1387

اوههه،اين روز شنبه كه تموم مي شه من دوست دارم از خوشي بميرم،8ساعت تحمل اون مدرسه!!!!!8ساعت تحمل سر و صداشون!!وقتي مي آم از مدرسه بيرون حس مي كنم 3000نفر تو سر من جشن عروسي و پاي كوبي دارن برگزار مي كنن!!!!!روز به روز دريغ از ديروز!!امروزم همه اعتصاب كرده بودن امتحان ندن،حتي اون گروه خوبم!!ولي من امتحانو گرفتم با يه مكافاتي،با هزار مدل تهديد و اخم و داد و جيغ!!!مزيت مهم اين مدرسه برا من اين بود كه ظرفيت و استعداد خودما تو جيغ زدن پرورش دادم!!!الان چند مدل جيغ بلدم بزنم!!!روز به روز كمتر درس مي خونن،هر چي به آخر ترم نزديك تر مي شيم اينا تنبل تر مي شن،همه دبيرا شاكي ان از دست همه بچه ها،حتي ديگه شاگرد اولشون هم درس نمي خونه!
اين وسط شيما شده مايه آرامشم!ادرسشو خونده بود ،بازم سر كلاس آروم بود،فقط 5دقيقه اجازه گرفت رفت بيرون كه گند زد!با موبايل يكي از بچه ها تو حياط حرف مي زده كه معاون مچشو گرفته...امتحانشم فقط 1.5نمره غلط داشت البته با ارفاق.وضع كلاسشون ببين چيه كه اين دختر شده بچه درس خونه اون كلاس!!!!!يكي ديگه از بچه ها با پا و كفش كوبيده تو سر دوستش،شوخي شوخي!!!دو روز چشمش قرمز بوده و سر درد و حال بد و حالا هم دكتر و عكس و آزمايش!!الكي الكي،مامانش اومده بود مدرسه كه خانواده اوني كه بچه منا زده بايد بياد خسارت بده،مامان اون يكي اومده مي گه اين كه چيزيش نيست،اگه چيزي شده بود سرش كبود مي شد!!!!!!!!!!!با شنيدن اين جمله چشماي من گرد شد!!
يكي از دبيرا چند ساعت به جاي يكي ديگه رفته سر كلاس،حالا سر دادن حق الزحمه مدير محترم نصف پولا داده بهش نصفشا گفته نمي دم مي خوام خرج مدرسه كنم!!
هر چي زجر مي كشيم تو اين مدرسه از نفهمي خانواده هاي بچه هاست،مي آن مدرسه مي گن خانوم تو را خدا 4ساعت بچه منا تو مدرسه نگه داريد،من تو خونه نمي تونم نگهش دارم.....
دفتر مدرسه هم امروز بجث مهد كودك و معايب و مزاياي اون بود....
خدايا كمي آرامششش.كاش بچه هاي فردا درس خونده بيان سر كلاس.

شنبه سوم اسفند 1387
دلم یه قالب قرمز صورتی سفید ناز می خواد،ولي همچنان حوصله سر و كله زدن و ساخت ندارم،اينم به نظرم خوب اومد نه خيلي ولي خوب ،ويار منو مي خوابونه فعلا".