تبليغاتX
fellika.blogfa.com
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388

ديروز كلي روز هيجان انگيزناكي بود،كسي كه فكرشم نمي كردم منا ديگه يادش باشه بهم زنگ زد،دوست دوم دبيرستانم،اون دانشگاه اصفهان سال اول قبول شد و رفت سالي يه بار بهش زنگ مي زدم و نوروز را بهش تبريك مي گفتم تا دو سال پيش كه شمارش رو گم كردم،ازش بي خبر بودم تا ديروز تو خيابون يكي بهم اس ام اس داد كه فلاني منم،زنگ زده بود خونه و از خواهري شماره گرفته بود،پر در آردم،اومدم خونه و بهش زنگ زدم،دلم مي خواد برم اصفهان ديدنش،سال دوم ارشده،كلي حرف دارم كه بهش بزنم ولي گمون نكنم جور بشه كه برم...خدا مرسي
راستش ديروز عصر يه اس ام اس برام اومد از اينا كه نوشته بود اين نوشته را به هشت نفر بفرست تا يه خبر خوب شب بهت برسه،من نفرستادم يعني اعتقاد ندارم به اين چيزا و اون لحظه به خودم گفتم حالا واقعيت هم اگه داشته باشه آخه مثلا" چه خبر خوشي مي خواد به دست من برسه؟حالا حالا ها از خبر خوش تو زندگي من خبري نيست..اين فكرا رو پيش خودم كردم،نگو خدا فهميد من دلم سوخته كه هيچ خبر خوشي ندارم دوستما ياد من انداخت چون دوساعت بعد  اون اس ام اس داد و من فهميدم اون كه اون بالا نشسته خداست و دوست داره كه دل من شاد باشه.خدايا شكرت،هميشه وقتي من يه قدم مي آم تو صد قدم مي آيي دارم از ته قلبم به حكمت تو ايمان مي آرم.كاش همه باورت كنن...
ديروز عينكما گرفتم از صبح زدمش ولي حس بدي دارم،كاملا" حس مي كنم چشمان نازنينم چزخيده ان،سنگين مي شه چشمام زياد و هنوز بهش عادت نكردم،عينك برام شده يه جسم خارجي،تا حالا اصلا" عينكما حس نمي كردم رو چشمم،الان ولي انگار زياديه،البته خيلي خوب و راحت مي بينم،منتهاش خوب اين يكي دو روز اول بعد عوض شدن عينك سخته تا بخوام باهاش دوست شم،خوشگل شدم ولي به نظر خودم،دماغم جلوه پيدا كرده انگار!!!
يه نكته جالب كه كشف كردم اينه كه قرنيه چشمم به جاي كروي بيضي گونه و حالا اين قطرهاي بيضي است كه بالا پايين شده و يه خورده بيضيه شده شبيه ابر كه با مرتب زدن عينكم خوب مي شه و حالتش درست مي شه،اين است چرخش محورهاي چشم،دكتره بهم يه جفت شيشه داد و گفت شيشه هاتا از رو اينا درست كردم اينا رو نگه دار لازم مي شه برا سري بعد كه بدونم محورا كجا بوده،روشم نقاشي كرده البته.من ترسيدم و گفتم حتما" خيلي اوضاع بي ريخته كه گفت نه اگه مراقب نباشي بي ريخت مي شه،

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

عجب روزي و عجب باروني،تا حالا فكر مي كردم فقط تو فيلماست كه مي شه زير بارون گريه كرد ولي بارون امروز ديدم داره كاملا" منا مي شوره و آب از سر و صورتم مي چكه،منم چشماما بي نصيب نذاشتم.چسبيد حسابي،خيلي وقته راه نرفته بودم زير بارون،خيس نشده بودم اين همه...
با همه ترس و ديونه بازياي ذهنم و بغض تو گلوم رفتم دكتر،ديگه نوبتما كنسل نكردم،دكي جونم فهميد دو ساله سر كاره،كلي بهم غر زد و گفت اينجا رو با بقالي اشتباه گرفتي،دلم غصه خورد ولي خيالما راحت كرد كه ديگه عملي در كار نيست حتي اگه كور شوم،ديگه راه نداره و خودم بايد مواظب باشم كه بوف نشم،جديدا هم كه محورهاي چشمم چرخيده اند،يعني چي من نمي دانم دكي دوساعت توضيح داد ولي من همش هواسم پيش سكان كشتي بود نمي دونم ربطش بهم چيه ولي خوب...خدايا بزرگي و تنهايياتا شكر،همه اين روزا رو تو خاطرات مهر 82بودم و همه لذتي كه با ديدن چشماي سالمم تو وجودم بود و همه تنهايي اتاق عمل و موهاي بابايي كه در عرض 24ساعت سفيد شد.چه روزايي رو گذروندم ،الان كه نگاه مي كنم عمرا" بتونم از پس همچين لحظه هايي بر بيام.تازه ياد گرفتم تو خيابون گريه كنم عين ديونه ها.
طفلك خواهر داماد آقاهه اينا ديشب فوت كرد،چقد غصه خوردم،نديده بودمش ولي خوب ازش زياد شنيده بودم،يه دختر گمونم هم سن و سال خودم با يه دنيا آرزو و حسرت رفت زير خاك،به همين سادگي،چقدر دنيا غريبه

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

شكرت خدا،مي دونستم دارم اشتباه مي كنم ولي نمي دونستم اشتباهم چيه،يه هفته پدر خودم و معدم و آقاهه را در آردم ولي بالاخره فهميدم.اشتباه من اوني كه فكر مي كردم نبود،اشتباه من فقط ناسپاسي و بي توجهي به نعمتاي خدا بود،اينكه چشمما بستم و جلوي چشمم و چيزايي كه مي تونم لمسشون كنم و از داشتنش غرق خوشبختي بشم و ول كردم و چسبيدم به روياهاي پشت چشم بسته،به حسرت هايي كه...البته اين اشتباه همش تقصير من نبود،تقصير جفتمونه.اينه كه زندگي برا جفتمون سخت شده و تنهايي اذيت كننده و مشكلات ضعيفمون كرده.آقاهه عزيز من،يه فرشته است،البته خودش مي گه مردا نمي تونن فرشته باشن،ولي دروغ مي گه!اون بود كه از من خواست تا بيشتر اشتباه نكنم،البته خودش گمون نكنم بدونه كي اين حرفو گفت،چون من از لاي حرفاش خوندم،حالا ديگه مي دونم چه جوري مي تونم بهش كمك كنم.من حالا راه حل خيلي از مسائل را فهميدم...
يه هفته است نمي تونم چيزي بخورم،هر چي مي خورم نصفشا مي آرم بالا و بعدش تب و لرز مي كنم.شبا نمي تونم بخوابم يا اگه بخوابم بيهوش ميشم،من كه از دكتر رفتن بيزار بودم تصميم راسخ گرفتم امروز برم دكتر.مي ترسم راستش به خورده،من حرص مي خورم معدم مي ريزه بهم ولي ديگه نه تا اين حد!خدايا من كه چيزيم نيست؟

دوشنبه هفدهم فروردین 1388
فليكاي بدبدبدبد
مجبور شدم دست به کاری بزنم که دوست ندارم و هم خودم و هم آقاهه را خیلی اذیت خواهد کرد ولی بايد اين كارو مي كردم،شايد بعدا" فهميد كه به خاطر خودش بود نه هزار و يك دليل حاشيه اي كه مجبور شدم بيارم تا دليل اصلي لاي همون حرفها بمونه...

اين سختي ارزششو داره،من مطمئنم كه اون اين امتحان رو بيست مي شه ولي من چند مي شم؟

 

یکشنبه نهم فروردین 1388
و اينك بهار فصل رويشي دوباره

...مي گن من كه نمي دونم.
از همين جا همتون عيدتون مبارك،سال خوبي برات باشه امسال.دناتا جوني تولدت مبارك...
چه سوت و كوره اينجا؟
عجب دنياييه اينجا،كم كم داريم عروسي همه را مي بينيم،نوشين ،امير و حالا ريواس،ني ني دار شدن امير آقا و ...نفر بعد كيه؟
اين روزا من جايي نبودم همين جا رفته بودم تو لاك خودم.به آنچه گذشت ديگه فك نمي كنم،سخت گذشتنشم برام مهم نيست،حالا من اينجام و يه خورده غريبه ام برا خودم فقط همين.
دل من تنگه براي پدرم.برا نوازشاش و نگاهش،همين جاست كنارم ولي يه دنيا با هم فاصله داريم و از هم دوريم،شايد اينه كه تاب و تحمل خيلي چيزا رو ندارم...
آقاهه حسابي سرش گرمه،دائم سفره،از اين ور مي آد مي ره اون ور.خوش باشه هميشه.دلم نمي خواست بره جلفا گفت بگي نرو نمي رم ولي مي دونستم خيلي دوست داره بره نگفتم نرو،دلم طاقت نياورد به خاطر نگراني خودم اونا اسير كنم...
باز عيد ديدني و ديد و بازديد و سوالاي تكراري مسخره و اين بار سكوت من و خفه شدن ملت،شايد آدم شدن...
دوم فروردين رفتيم جشن عقد دختر خاله ،خوش نگذشت اصلا" همه چيز مصنوعي بود انگار،دوست نداشتم فضاشا،بعدن رويا گفت به اونم خوش نگذشته،شاديش از ته دل نبود يه جور به رخ كشيدن بود كه من اين هستم و اين دارم،خوشم نمي آد از يه سري خاله زنك بازيا.آقا جون خودت باش چه اشكال داره؟وقتي يه غلطي مي كني خوب پاش وايسا،چرا قايمش مي كني؟؟
برا اينكه حيلي نگران آقاهه نشم و نشينم بهش گير بدم رفتم يه شب با بر و بچ فاميل خونه خاله تتقاري و صبحش زديم به دل كوه و دشت،منم برا اينكه نبرنم كوه كفش پوشيدم نه كتوني و همش بهانه داشتم من كوه نمي آم كفشم مناسب نيست،آخه آقاهه گناه داشت من مي رفتم كوه نگران مي شد!يه بارم برنامه سينماشونا ريختم بهم ولي باز گير دادن و دست گذاشتن رو اين رگ غيرت ما،منم مجبور شدم باهاشون رفتم،هنوز تو نرفته بوديم كه هر چي آدم توي سينما بود مثل يه بمب منفجر شدن و ريختن بيرون،قيامت شد،چند تا پسر داشتن با هم دعوا مي كردن و الباقي هم كه آتيش بيار معركه،يكي هم واي ساده بود فيلم مي گرفت با خيال راحت،من سكته كردم،فرار كردم رفتم تو اون يكي خيابون،بعد كه اوضاع آروم شد برگشتيم، ولي تا وسطاي فيلم من هنوز يخ بودم و مي ترسيدم،وحشتناك بود.من از شلوغي مي ترسم.مخصوصا" وقتي همين جووناي بدبخت مي افتن به جون هم و چاقو مي كشن.بيچاره خونواده هاشون....