
و امروز نيز كادو دريافت نمودم،از يه دختر خيلي با سليقه،يه كتاب حافظ و يه دونه كارت پستال كه گذاشته بودشون تو يه جعبه هديه كه خودش ساخته بود كه فراوون خوشگله،صورتي از اون نازا.اول كه ديدمش فكر كردم كيكه!اين قدر خوردنيه رنگ صورتي جعبه اش...دستشون درد نكنه.
همه خوابهام پريشون شده،دائم دارم دعوا مي كنم،يه هفته است كه آرامش تو خواب نداشتم ديروز ديگه شورش رو درآورده بودم،تو خواب يكي رو زدم(دخترعموي آقاهه!)اونم زد تو گردنم،وقتي از خواب بيدار شدم گردنم درد مي كرد،الانم كه يادش مي افتم گردن درد مي گيرم.نكنه رواني شده باشم؟
اين بود سهم من از زندگي خدا؟؟
ديروز با آقاهه رفتيم نمايشگاه،بهش گفتم تنها بريم چون خيلي حرف داشتم كه بهش بگم حرفاي خيلي واجب ولي حتي يه كلمه اش رو نگفتم،نمي دونم چرا نمي شه حرف زد،وقتي مي بينمش.اين بار حتي بهش نگاه نكردم كه هيچ حسي مزاحم حرفام نشه ولي بازم نشد،البته وقتي نگاش مي كردم دلم يه چيزي مي خواست كه خوب شرم مي كردم!!!بد فشاري بود،آخر سر 5دقيقه سعي كردم ذهنما صاف كنم و خابيدم تو ماشينش تا آدم شدم...
خيلي برام سخت بود تنها برم نمايشگاه،حتي دلم نمي خواست با دوستام برم و همه را پيچوندم،اگه آقاهه پيشنهاد نمي داد كه بياد شايد خودمم رو هم مي پيچوندم،برام چندش آوره تو اون ازدحام جميعت همه خودشونا مي چسبونن بهت،خيلي اين قضيه اعصابما خورد مي كرد كه خوب اين سري آقاهه همش منا بغل كرده بود ديگه كسي نتونست اعصابما خورد كنه...
جالب اين بود رفته بودم دنبال انتشارات و اينا كه زود پيدا كنم غرفه مورد نظرم رو نوشته بود فلان غرفه زيرزمين هست،غرفه رو بعد سه دور بالا پايين رفتن سه طبقه مصلي يافتيم غرفه طبقه سوم بود!!!نمي دونستيم به طبقه سوم مي گن زيرزمين!!!!!!!
امروز از ظهر نشستم به آقاهه اس ام اس مي دم مي تونم يه خاهش كنم؟و يه خاهش يه خاهش نزديك 10تا خاهش تا حالا كردم!!!بعد چپ مي رم راست مي آم مي گم من ازت توقع ندارم فقط اين كارو بكن،باز يه ثانيه بعد: من كه توقعي تا حالا ازت نداشتم اين كارم بكن...خودمونيما يه خورده پروام.
كي بشه اين روزا و اين حسرتا تموم بشه؟خدا هيچي بهت نمي گم مي دونم تو مي گي از بنده حركت از خدا بركت،از ماست كه برماست...
در آخرين روز هفته معلم يكي از شاگردام برام كادو آورد!جونمي،دوتا جاشمعي خوشگل.بهش گفتم اين كارا چيه؟من توقع ندارم،شماها همين كه درس بخونين بسه برا من،تو دلم ولي گفتم اون هفته مي آوردي من اين همه غصه نخورم خوب،البته هفته پيش آورده بود منتهاش من مدرسه نرفته بودم.دستش درد نكنه.
ديروز برنامه هايي كه برا اين يه سالم داشتم پودر شد رفت،كلي صحبت كرده بودم با يكي ،كلي تحقيق كرده بودم قرار بود برم يه شهر كوچيك،كار كنم،منتظر بودم مجوز استانداري رو برام بگيره بهم زنگ بزنه،داشتم كتاب قانون و رساله رو مي خوندم كه خرداد امتحان بدم و استخدام شم...ديروز ولي روزنامه نوشت آزمون كنسل شد،صبح رفتم ببينم چه خبره،از شهرداري به استانداري،از استانداري به دفتر شهري،از اين اتاق به اون اتاق،از اين طبقه به اون طبقه،كلي بازرسي بدني شدم و صدبار صورت بي آرايشم رو پاك كردم كه بتونم استاندار رو ببينم آخرشم فقط دستم به مشاورش رسيد كه گفت ما مجوز فلان شهرو يه ماه پيش صادر كرديم برا قرارداد با زمان محدود،دنيا تركيد رو سرم.گفتن آزمون برگزار نمي شه چون آمادگي نداريم،حتي اگه كشور آزمون بگيره ما درخواست نيرو نمي ديم و مي گيم به اندازه كافي داريم...
همين پريروز ريئس سازمان فني حرفه اي بهم وعده استخدام داد تو آموزش پرورش،كل سال تحصيلي رئيس اداره با اين وعده كه سال ديگه خودمون جذبت مي كنيم،سرم كلاه گذاشت و من با همه توانم تلاش كردم كه بهترين باشم،ولي ديروز علي احمدي وزير آموزش پرورش گفت كه تا سه سال ديگه فقط حق التدريساي سالاي قبل رو استخدام مي كنن و آزمون نمي گيرن ديگه،آخرين آزمون 85بوده....
همه ديروز رو گريه كردم و امروز فقط غصه خوردم و غر زدم به جون آقاهه.اون طفلكم سنگ صبور من،نمي دونم اگه نبود چي مي شد؟اگه يه روز نباشه چي مي شه؟؟؟خدايا تو كه مي دوني همه دربه در زدنم به خاطر اونه،به خاطر قولايي كه بهش دادم،اون چه گناهي كرده كه به پاي من بسوزه،اين دو روز كه عصباني بودم خيلي اذيتش كردم،خدا رو شكر كه حداقل مهربون ترين آدمش رو باهام آشنا كرد،كاش چشماش بشه مال من.دستاش بشه مال من.
يه مدته مي خواستم اينجا رو حذف كنم،نمي تونستم همش دست دست مي كردم،بعد گفتم حذفش نمي كنم فقط قايمش مي كنم و يه هفته رو مخ سمن بانو راه رفتم و بهم كمك كرد و يادم داد چه بايد بكنم،آخر سر پشيمون شدم آخه ديدم حتي تو اون حالت از rssمي شه وبلاگو داشت،پشيمون شدم،باز امروز تا ته ظرفيتم به جوش اومد و اومدم حذف كنم اينجا رو كه نتيجش شد عوض شدن قالب،نمي دونم چرا نمي تونم اينجا رو بيخيال شم؟خيلي وقته كه مثل قديم دوسش ندارم و توش راحت نيستم ولي نمي شه ،تا مي گم ديگه نمي نويسم دقيقا" از همون لحظه روزي بيست تا پست مي كنم و يه عالمه حرف دلم مي خواد بنويسم،بدجور وصل شدم به اين فليكا،قديما حذف وبلاگ اين همه عذابم نمي داد،يه ثانيه بود ولي الان مثل كشتن بچه خودم مي مونه،من اين كاره نيستم،نمي دونم آخرش به كجا مي رسم،نه پاي رفتنم هست نه اميد موندنم.
ولي خوشم اومد از اين قالبه.
دروغ گفتم به خودم كه اينجا رو دوس ندارم!!
راستش اين روزاي مناسبت دار اصلا و هيچ وقت برا من مهم نيستن،حتي روز تولدم من به هيچ عنوان از هيچ كس توقع ندارم بهم تبريك بگن يا كادو بدن ولي اين روز معلمه منا عقده اي كرد،بد جور توقع داشتم بهم تبريك كه مي گن هيچ كادو هم بدن،از يه روز قبلش فكر مي كردم يعني مامانم اينا چي برام خريدن تا عصر فرداش كه ديدم تبريك هم حتي نمي گن،زدم تو روشون كه من معلمم ها،گفتن هر وقت رسمي شدي اون وقت معلمي!!بهم برخورد بدجورررر،يكي از دوستام شب12ام بهم اس ام اس داد،فردا صبحش دخترعموم زنگ زد و تبريك گفت بهم،عصر يه دوست ديگه بهم تبريك گفت،تا 7شب آقاهه هم حتي هيچي نگفت كه طاقت نياوردم و تو روش زدم كه مي دوني امروز چه خبره؟اونم بعد يه ساعت كه رفته بود تو تقويم گشته بود فهميده بود روز معلمه و بهم تبريك گفت،بهش گفتم مامان اينا منا آدم حساب نكردن،گفت حق دارن آخه معلمي شغل انبياست و تو در اين حد نيستي(نصف دومشا مستقيم نگفت برداشت خودم بود)باز بهم برخورد،يه نفر ديگه هم بود كه من هميشه هر مناسبت و اتفاقي رو بهش زنگ مي زنم و اس مي دم ولي اصلا" به روي مباركشون نياوردن،باز ناراحت شدم،اون روز هم بارون مي اومد حوصلم نيومد برم مدرسه همش داشتم فكر مي كردم اگه برم بچه ها برام جشن مي گيرن يعني؟؟؟تا آخر شب همين جور غصه مي خوردم كه يه آدم غريبه (دوست خواهرم)بهم اس ام اس داد يه اس خوشگل و زيبا،منم تا عرش رفتم و كلي ازش تشكر كردم،جالبش اين بود كه خودش اين كارو كرده بود و خواهر من هيچي بهش نگفته بود،بعدش خواهري تبريك گفت و آخر شب باز يه دوست ديگه اس زد،فرداش رفتم مدرسه و به همه تبريك گفتم و همه تبريك بهم گفتن و معاونمون يه كارت تبريك بهم داد و برا ناهار سه شنبه دعوتم كرد،منم پذيرفتم،رفتم سر كلاسي كه هفته پيش از 15تا 7تا صفر داده بودم يه تبريك گفتن كه كاملا" تابلو بود زوريه،زنگ تفريح اون دوستم كه اولين اس رو داده بود اومد و كلي بوس و بغل و ماچ و تبريك باز،يكي از دبيرا يه كادوي گنده از طرف يكي از شاگرداش گرفته بود منم دلم خواست،ديگه سمن برام يه كارت بي نهايت زيبا فرستاد و دناتا هم كه از قبل روز معلم تبريكاش شروع شد،دوشنبه سر كلاس بچه ها تبريك گفتن و مسخره بازي و يكيشون گفت خانم اگه معلم ابتدايي بودي كلي الان كادو داشتي،تو حياط مدرسه هم بچه هاي سه شنبه نگهم داشتن و دست زدن و كلي شعر خوندن و وعده دادن بقيش فردا،سه شنبه صبح رفتم سر كلاسشون يه 5دقيقه اي زدن و خوندن،شعرش خيلي زيبا بود،دلم خيلي شاد شد،عصرم اومدم خونه و كادوي مديرمونا نشون دادم و خوابيدم،بيدار شدم ديدم مامان اينا برام كادو خريدن و شام ويژه من پختن،خوشحال شدم بالاخره من آدم به حساب اومدم،يه جعبه سايه از اين بزرگا هديه بهم دادن ،خيلي خيلي خيلي خوشحال شدم...
اينم از خاطره هفته معلم ما.
خداييش من از معلمي بدم مي اومد تا امسال تا همين فروردين،ولي يهو عاشق اين كار شدم،تازه مي فهمم معلماي ما چي كشيدن،راست مي گن معلم فرشته است،يه سال با اين بچه ها سر و كله زدن،درس دادن،زندگي كردن ،رفتار كردن،اونم بچه هايي كه هيچ كدوم مثل اون يكي نيست و اونم بچه هاي امروز كه هر كدوم كوهي از مشكل همراه دارن،اين كه هفته اي 16ساعت با آدمايي هستم كه وطيفمه يه چيزي يادشون بدم و وقتشون حروم نشه از اون ور مسائل رواني اونا كه تاثير مستقيم رو درس خوندنشون داره و اينكه چقدر بايد مواظب باشي بي احترامي بهشون نكني تا نشي عين بقيه،اينكه هميشه يادم باشه درس و نمره مي گذره و رفتارا و اخلاقاي ايناست كه مي مونه و تاثيري كه اخلاق و رفتار و حرفاي من روشون داره،اينكه الان اين بچه ها منا به عنوان دوست خودشون پذيرفتن و براشون حس معلم شاگردي رو ندارم در عين حال هميشه حتي بدترينشون بهم بي احترامي نكرد و حرمت صندلي معلم رو نگه داشت،اينكه ديروز يكيشون بهم مي گفت خانم من با خواهرم هيچ وقت راحت نيستم ولي با شما راحتم و حس مي كنم خواهرمي نه معلمم،اينكه شكايت همه رو مي آرن پيش من و مي خوان براشون پا درميوني كنم،اينكه بارها پشت در كلاس تو بغلم گريه كردن و نازشون كردم و بوسيدمشون و دلداري دادم بهشون.اينكه يه سال كه تا اينجا رفته هر روز هر كدومشون رو ديدم غصشونا خوردم و برا آيندشون دعا كردم....خوب همه اينا حق دارم من توقع داشته باشم از اطرافيانم و برام روز معلم مهم باشه،حق ندارم ناراحت شم از دست كسايي كه من به اندازه يه معلم بيست سال سابقه تلاش كردم امسال و كم نذاشتم اون وقت اونا منا معلم به حساب نيارن؟؟؟؟
تازه فهميدم معلم يعني چي،سال ديگه چه باشم دبير چه نباشم اين روز حتما" به كسايي كه مي دونم معلمن كلي حس و حال زيبا هديه مي دم.
امروز مدرسه جشن روز معلم برامون گرفته بود،ناهار بهمون دادن و 8000پول كه بريم يه كادو برا خودمون بخريم،خيلي خوش گذشت،يكي از دبيرايي كه چهارشنبه ها مدرسه است و من نمي ديدمش رو ديدم و باهاش دوست شدم،تنها كسي كه تو مدرسه هم رشته منه.دختر خوب و جالبي بود،جالب ترش اينكه تو شهر آقاهه سه روز از هفته زندگي مي كنه.
يه قاب كه توش يه شعر نوشته بود برا خانم تاريخمون خريدم،كلي خوشحال شد،بچه ها كلي سر كلاس برام شعر خوندن،يكي دوتاشون قصد خودكشي پيدا كرده بودن و گوش من رو مفت گير آورده بودن برا درد دل،درداي خودم كمه بايد حرص اينا را هم بخورم،به دختره گفتم خواستي خودتا بكشي بذار بعد امتحانا كه دوستات نمره هاشون بد نشه گناه دارن،نمي تونن برات عزاداري كنن،جا خورد گفت انتظار نداشتم اين جوري بگي،فكر كردم الان منو مي فرستي پيش مشاور مدرسه و به همه مي گي من رواني شدم...آخرش پشيمون شد و به زندگي علاقه مند!!!!
رفتم يه مسجد كه دربارش خيلي شنيده بودم تو شهرمون ،نزديك مدرسه هم هست،كلي دعا كردم و سبك شدم البته يه جورايي هم سنگين شدم و خجالت كشيدم،خدا منا ببخشه،خيلي ناسپاسي مي كنم و خيلي بي توجهي به حرفاش...بازم مي رم.دوس داشتم اونجا رو.
پوف چه روزايي رو گذروندم،تركيدم،امتحان گرفتم از بچه ها و حرصشونا در آردم و حسابي اذيتشون كردم و برا ادب شدنشون مجبور شدم حسابي حرص بخورم،يكي راپرت داده بود امتحاناي قبل سحر كتاب باز مي كنه،اين جلسه بهشون گفتم كتاب زير دست كسي نباشه،سحرم فرستادم ته كلاس دور و برش كسي نباشه نتونه تقلب كنه،وسط امتحان حس كردم برگه زير ورقشه و داره از روش مي نويسه رفتم كشف كنم ديدم خانم كتابش زير دستشه،پرو برگشته مي گه خانم بچه ها گذاشته ان!!!!!!!!!بعدش مي گه من نشنيدم گفتي كتاب نذارين زير دستتون!!!!!!!!!!!منم سگ شدم حسابي و حالشونا گرفتم اساسييييي.البته خوب چون اونا خيلي پرو هستن هم حسابي رفتن رو مخ من و التماس.از اون ور ف بلند بلند تقلب كرده منم بهش صفر دادم دو روز تمام گريه كرد،مي گه خانم من هميشه تقلب مي كردم شما نمي فهميدي،اين بار من تقلب رسوندم شما نبايد ازم كم كني!!!!!!!!!!!!!
امروز رفتم سر كلاس ديدم صندلي ها مرتب آماده نشستن برا امتحان،بچه هاي به چه خوبي،خودكارن اينا،دلم مي خواد به همشون 20بدم،بعد مي گن خانم بچه هاي ديروز گفتن خانم فليكا خودش نبوده،ديروز اصلا عوض شده بوده!!!
چرا يه سري بچه عين اونا اين همه بد و پررو و متوقع،يه سري مثل اينا خانم و درس خون و متواضع،هر چي بهشون بگم قبول مي كنن.بهشون گفتم 9:45تو حياط باشين برا برداشتاتون،9:40آمدن مي گن خانم زودتر شروع كنيم كه كار بيشتري كرده باشيم نقشمون زود تموم شه،اون وقت بقيه كلاسا يه ربع بعد از ساعت اعلام شده تازه بايد برم التماس كه بابا نمره خودتونه بيايين كار كنين.45تا بچه من نصف حياط مدرسه را برداشت نكردن هنوز،اون وقت اين 15تا كارشون كامله و امروز با دوربين دوم آشنا شدن.
سوالايي كه ديروز به بچه ها دادم و مي گفتن سخته رو امروز به اينا نشون دادم گفتن خانم امتحان ما هم به اين آسونيه يعني!!!
از ته قلبم دعا مي كنم موفق بشن و به يه جايي برسن.
مرسي سمن بانو كه من رو به بازي دعوت كرده،بازي قوانين زندگي:
1-با هر كس همون جور برخورد كنم كه با من برخورد مي كنه و محبت اضافه ممنوع.
الكي از كسي تعريف و تمجيد نكنم و هندونه بارش نكنم.
2-آدما خوبن مگه خلافش ثابت شه و كسي كه از چشمم افتاد ديگه مرده.
3-زندگي در بين قانون و چارچوب ممنوع،آزاد باش و لذت ببر از زندگي كه فردا شايد نبودي،شايدم بودي،يه جوري لذت ببر كه فردا دلت نسوزه.
4-جز خدا از كسي كمك نگيرم و با كسي درد دل نكنم.
5-احترام به قوانين جامعه.
6-نفهم جماعت نفهمه،خودما نكشم كه بفهمه.البته سرآمد همه نفهماي عالم خودمم كه هميشه مي دونم فلان نمي فهمه باز خودما مي كشم كه چرا فلاني فلان موضوعا نمي فهمه.بزرگترين مشكل من تو اين دنيا همينه كه نه كسي رو مي فهمم نه كسي منا مي فهمه!!!
هفته پيش رفتم پيش خانم دكي تغذيه،وزنم تكون نخورده بود و عصباني شد و حرفهاي منا قبول نكرد،بهش گفتم تا هفته پيش من خوب بودم خودم از رو سايزم حس مي كردم يه سايز اضافه شدم ولي با اون يه هفته معده درد از غذا خوردن افتادم و آب شدم باز،باور نكرد و گفت تا وقتي حرص مي خوري همين جوري هستي و پيش من نيا!.منم تصميم گرفتم خودم مواظب خودم باشم.ديروز رفتم يه ترازو خريدم و مي خوام هر روز مواظب وزنم باشم كه اولا" كم نشه،دوما" بتونم اضافه كنم،25تومن پول ناقابل دادم،برا همين حتما" بايد چاق شم وگرنه دلم خيلي مي سوزه،چون ديگه هيچي هيچي پول ندارم.من اگه چاق نشم ترازو رو برميدارم مي رم گوشه خيابون كاسبي!ترازوم ديجيتاليه تازه گرونم مي گيرم...