
سهم من از لبخندهاي زندگي فقط يك روياست كه شايد هفته ديگه لبخند بزنم،هفته هاست منتظر هفته آينده هستم،هفته آينده باز منتظر هفته آينده. 40هفته رفت همين جوري.
اون وقت اين وسط...
خدايا مي دونم تو هيچ تقصيري نداري،تو همه جوره منا كمك كردي،همش گردن خودمه كه اون قدر كه بايد ...كاش منم كمي متوقع بودم...
خدايا خيلي حرف تو دلمه ولي هيچ گوشي دوست نداره بشنودشون،حتي زبون خودم هم دوست نداره ازشون چيزي بگه...
خدايا بغض توي گلوي من جوابش با كيه؟...
خدايا چرا بنده هات اين قدر سست ان؟مگه بنده تو نيستن؟پس چرا شبيه تو نيستن؟...
خدايا چندتا هفته ديگه بشمارم؟خدايا عيب نداره ،دم نمي زنم ولي حداقل بهم اراده ام رو برگردون ،حداقل زندگيمو دست بگيرم،من تا 100سال ديگه هم بشينم از اين ديگ مي ترسم آبي نجوشه،خدايا نذار برنامه ها و زندگي و آينده ام رو بندازم بعد اين هفته آينده خيالي،خدايا كمكم كن دارم زندگيمو مي بازم...
خدايا برا چشماي بابا كه از بي خياليم مي پرسه هيچ جوابي ندارم جز اشك..
خدا جونم دستم به هيچ كاري نمي ره،دستما بگير.
خدايا تو كه داري مي بيني ديگه فرصت زيادي ندارم،ديگه توان مبارزه و بهونه جويي ندارم،خدايا من راضي ام به رضاي تو ولي تو راضي نباش من اين جوري وسط آسمون و زمين معلق باشم،خدايا از اين تنهايي مي ترسم،از اين زندگي بيهوده مي ترسم،از اين روياها و آرزوها خسته ام.
خداجون من واقعا ديگه چيزي ازت نمي خوام،هيچي،حتي اون آرزو رو.فقط نذار شرمنده بابام شم.نذار شاهد گريه هام باشه،نذار شاهد افسردگيم باشه،اون طاقت اين روزاي من رو نداره.
آقاجان خانم جان من داره حرصم از اين انتخابات ديگه در مي آد،خيلي شور نشديم؟اين چه طرزشه؟دانشجو طرف يكيه،ثروتمند طرف يكي،فقير طرف يكي،اونايي كه گشت ارشاد گير بهشون داده طرف يكي.عجب وحدتي داره ملت،آخه مگه سياست كشور و رئيس جمهورا بايد اين جوري بررسي كرد؟اينا ملاكه برا ريئس جمهور مملكت.كي مي خوان بفهمن مشكل اين مملكت و اين ملت چيه؟چرا هيچ كي به فكر ما نيست؟چرا برا كشورمون و سياستامون هر تيكه اش رو از يه كشور ديگه مي گيريم و از اونا تقليد مي كنيم بايد چي كار كنيم؟چرا هر تيكه از يه كشور؟اين جوري كدوم پازلي درست مي شه كه كشور ؟چرا همه اين همه ديدن همه اين حركات وحزب و گروه شدنا و به جون هم افتادن بار اول نيست بار آخرم نيست،هيچ نتيجه اي هم نداره جز سرگرم كردن ملت و اينكه بتونن هر غلطي دوست دارن بكنن.چرا باز باور مي كنيم؟چرا بچه 7ساله هم الان درگير انتخاباته و نظر مي ده كي اصلحه؟افتخارم مي كنيم كه ملت در صحنه اي هستيم و سرنوشت مملكت رو رقم مي زنيم!!!!بابا جون هميشه برا درست كردن هر كشوري بايد از دونه هاي ريز شروع كرد،من اگه خوب شوم تو اگه خوب شوي،مردم خوب شوند رئيس مملكت خوب مي شه،كار ما ولي برعكسه،مي خوايم يه ريئس خوب بياد ما را درست كنه و خوب.
يه تار مو از سر خودشون كم نمي شه با اين جنگايي كه درست مي كنن،اون وقت اين همه آدم مي ريزن تو خيابون و دعوا.اوني كه اين وسط چاقو مي خوره و مي ميره تكليفش چيه؟شهر ما كه كوچيكه اين همه اين چند روز جنگ و خونريزي ديده واي به حال يه جايي مثل تهران.آخه كار رئيس جمهور اينه كه بياد قانون بذاره برا مردا كه فقط يه زن بگيرن؟؟؟خيلي به نظرم اون آقا بايد بيكار باشه،چرا هيچ كس سر جاي خودش نيست؟اوني كه مي آد لج بازي با هموطن خودش مي كنه مردي كه هنوز رد كاراش تو كوچه ما هست،اون وقت دم از حقوق بشر مي زنه ريئس جمهوري كه ملت دلخوششن به جاي آرام كردن ملت مي اندازنتشون به جون هم...همه اينا باعث شدن با اين حركاتشون كه براي من حذف بشن و من فقط الان دل خوش يكي ام كه مطمئنم اونم گزگو مي ده دستم و حذفش مي كنم و راي من سفيد خواهد شد.
عيب ما اينه كه هيچ وقت نه سران فهميدن وظيفه رئيس جمهور چيه نه مردم.كه يكي بخواد به اوني راي بده كه پول مي ده،يكي به اوني كه مملكت رو مي كنه گل و بلبل،يكي راي مي ده چون مي خواد اون يكي بالا نره،يكي راي مي ده تا روي اون يكي كم بشه،يكي مي خواد راي بياره تا چيدمان كشور رو اصلاج كنه،يكي مي خواد راي بياره تا بتونه بقاليا رو كنترل كنه.گمونم رئيس جمهوري تو كشور ما يعني يه صندلي و يه دنيا بيكاري و بيخيالي.كي مي دونه رئيس جمهور وظيفه اش چيه؟چرا همه ملت کارشناس سیاسی هستن؟
حالم وقتي به هم مي خوره كه ياد حرفهاي يه دوست مي افتم،سال 85، نقشه هايي كه ازشون مي گفت،چرندياتي كه مي گفت و دقيقا همونا داره مي شه،بدم مي آد وقتي مي بينم كه بايد باور كنم كه 600نفر آدم چه جوري دارن يه ملت 60ميليوني رو بازيچه قرار مي دن.نظر من اينه كه ته همه اين بازيا و حزب بازيا هيچ حزب و گروهي نيست و همشون دستشون تو يه كاسه است،همشون با همن.همه جز مردم ساده ما كه فكر مي كنيم خيلي مي فهميم.
س مي را هم رفت خونه بخت،امروز زنگ زد و گفت بپر خونه ما،رفتم و گفت كه رضايت به ازدواج داده و مي خواد شوهر داري كنه،دنيا را بهم دادن وقتي شنيدم.آرزوش بود ازدواج كنه،آرزوش بود پسر خوب ببينه،بالاخره به آرزوش رسيد،چه روزايي كشيد،چه دردا و چه حرفهايي رو تحمل كرد،چقدر منا حرص داد،چقدر نصيحتش كردم و گفت تو نمي فهمي،شكرت خدا ديگه نمي خوام نگران باشم كه داره تو سراب دست و پا مي زنه.خوشبخت بشه الهي.همه دوستاي دبيرستانم ازدواج كردن.
پ ن:طي اقدامي سياستي اون وبلاگمو به پرشين بلاگ منتقل كردم البته با يه sاضافه
چقدر مهمه يه مادر چه جوري بچه اش رو تربيت كنه،اينو امروز كه با س م يرا داشتم حرف مي زدم و از نگرانياش برا بچه خواهرش مي گفت فهميدم،رفتار پدر مادر بي نهايت روي آدم اثر مي ذاره.خود من كه الان اين همه عقده بغل و ماچ و بوسه دارم و آقاهه طفلك رو كچل مي كنم تو روز و كلي گريه مي كنم كه چرا نيست،واسه خاطر اينه كه واقعا تو اين زمينه كمبود دارم،خيلي ساله كه مامانم فقط عيدا بوسم مي كنه،اون وقتا كلي خوشگل مي كردم مي رفتم پيشش مي گفت خوشگل شدي،لپما مي بردم جلو مي گفتم پس بوسم كن مي گفت خجالت بكش تو ديگه بزرگ شدي،يا هر وقت مي خواستم بغلم كنه و نازم كنه باز مي گفت بچه 4ساله اي مگه...اين قدر گفت تا منم ازش دور شدم،ديگه خيلي وقته ازش محبت نمي خوام،البته اونم به خيال خودش برا من كم نذاشته، ولي من نيازم چيز ديگه ايه،چيزي كه يه وقتا خيلي بهم فشار مي آره،دلم مي خواد وقتي ازش دلخور مي شم ،وقتي اذيتم مي كنه بياد كنارم بشينه باهام حرف بزنه،ناز و نوازشم كنه،منتم رو بكشه يه وقتا ولي اون خيلي خشكه،دلم وقتي بيشتز مي سوزه كه مي بينم فقط با من اين جوري رفتار مي كنه،نه با خواهري نه با داداشم نه با هيچ غريبه و آشنايي اين قدر سرد نيست كه با منه.همه حسرت مامان من رو مي خورن،تا حالا نديدم كسي كه مامانمو بشناسه و نگه خوش به حالت قدرشو بدون.من هيچ وقت نفهميدم چرا اين همه زيادي از من توقع داره،چرا توقع داره من احساس نداشته باشم؟چرا اين همه من بايد با بقيه فرق داشته باشم؟يه وقتايي كه مي گفت من خيالم از فليكا راحته خوشحال مي شدم كه نگران من نيست،ولي الان دلم مي گيره،چرا اين همه از من مطمئنه؟چرا نمي دونه چقدر مشكل دارم؟چرا فكر مي كنه من مي تونم از پس همه چي بربيام؟چرا عوض اينكه من از اون تاييد بگيرم اون تاييد از من مي گيره؟
خدايي عجايب خلقت ان اين بچه ها،روزي كه برا تحويل پروژه تعيين كرده بودم تشريف نياوردن و براشون مهم نبود،حالا بعد 1ماه يادشون افتاده اي بابا نمره هاشون كم مي شه،دونه دونه مي آن زير آب دوستاشونا مي زنن شايد نمره بگيرن،اين مي گه تقصير اونه،اون مي گه اين گفت اين جوري كنيم،ديگه دارم عصباني ميشم...
امروز مريم دوستاشو دعوت كرده،صبح زنگ زد كه عصر بيا لونه من!!!جز چشم هم كه نمي شه بهش چيزي گفت،من هيچ كدوم دوستاشو نمي شناسم ،از بچه هاي دبيرستان فقط من و سعيده هستيم،بقيه رفقاي حوزوي و اين ور اون ورشن،نمي دونم چه حرف مشتركي با اونا خواهم داشت.
هنوز برا ورزش رفتن دارم امروز فردا مي كنم،آخه بايد برم كتوني بخرم و حوصله خيابون ندارم،بي كتوني هم كه باشگاه راهم نمي دن.يكي كتوني هاشو بده به من تا من برم ورزش كنم.
الان سه ماهه كه رژيم دارم مثلا چاق شم،قاعدتا بايد تا حالا يه خورده جواب مي داد،حداقل 100گرم اضافه مي كردم،ولي تنها چيزي كه هست اينه كه كلي خرج كردم و نتيجه كه نگرفتم برعكس حدود يك كيلو هم لاغر شدم به اضافه اينكه كلي سر اين قضيه حساس شدم و هر بار كه مي رم رو وزنه و مي بينم هنوز تو 37ام يا رفتم رو 36 فقط عصبي مي شم و بدتر مي شه حال و روزم،حتي اعتماد به نفسمو از دست دادم تو اين قضيه و اين خيلي بده.بردداشتايي كه از اين سه ماه كردم اين بود كه من خورد و خوراك و چاق شدنم به روحيه ام بستگي داره،از وقتي خونه نشين شدم اين ريختي شدم،زمان دانشگاه من از 8صبح تا 8شب بيرون بودم و كلي ورجه وورجه و بعدش كلي درس و مشق و شايد نصف الان مي خوردم ولي 6كيلو چاق تر از الانم بودم،از وقتي حرص خور شدم لاغر هم شدم.اون موقع ها با دوستام رفت و آمد مي كردم،با فاميل برو بيا زياد داشتم،الان ولي همه روز و شبم تو اتاق مي گذره،نهايت فعاليتم كاميه كه خودش يه پايه اساسيه برا حرص خوردن چون آهنگ مي ذارم تو گوشم و غرق مي شم تو فكر هيچي از آهنگه نمي شنوم حتي ،خيالمم راحته كسي بهم گير نمي ده كه چرا تو فكرم،يا گوشي به دستم و دارم اس ام اساي آقاهه رو مي خونم و تجديد خاطره مي كنم و شاد مي شم و غمگين مي شم و فك مي كنم كه نكنه اين و نكنه اون،يا خوابيدم تو تخت و فكر مي كنم يعني مي شه اين نقشه عملي بشه؟يعني همه چي مرتبه؟يعني همه چي درسته؟يعني همه چي هميشه اين جوري خوب مي مونه؟...بعد توقع دارم چاق هم بشم،ديگه بعد24سال بايد خودما بشناسم.من اهل اين جور زندگي نيستم،دلم هيجان مي خواد سر و صدا مي خواد عشق مي خواد،زندگي مي خواد،دوست دارم اين قدر تو روز كار كنم كه شب نفهمم چه جوري خوابم مي ره،دوست دارم با لذت از زندگي به آرامش برسم.ولي فعلا فقط دارم روز به روز افسرده ميشم،حوصله آدما رو ندارم،همه رو مي پيچونم،ازشون فرار مي كنم و دوست دارم تو تنهايي خودم باشم،حس مي كنم هيچ كس نمي فهمه منا!!1البته الان چند روزيه كه بهتر شدم و حداقل آْقاهه رو راه دادم تو خلوت تنهاييم و حالم خيلي بهتر شده و فكرام كمتر...
دكي بهم گفت نياز به ورزش ندارم ولي من روحيه خودما مي شناسم مي دونم اگه سرما گرم كنم و حرص نخورم برام خيلي بهتره،مي خوام يه دوره برم ورزش،خودم فك مي كنم بهتر مي شم،سري قبل لاغر تر شدم ولي الان مي خوام كنارش به برنامه دكي هم عمل كنم،ورزش كنم كه فكرم آزاد باشه و روحيه ام عوض شه،اين جوري گمونم بهتره،حداقل امتحانش كه مي شه كرد...مغزم راحت شه مي دونم كه درست مي شه وزنم،اين يه حدسه كه بهش 99درصد مطمئنم،وگرنه بايد شك كنم كه خودما درست نمي شناسم
حرفهاي اين آقاي مشاور رو كه مي شنوم كلي ذوق مي كنم واز خودم راضي مي شم،همه چيزايي كه تاكيد مي كنه بايد بهش توجه كرد رو ما بهش توجه كرديم،يه تيكه مي گفت حتي به 6-7سال دوستي نبايد اعتماد كني،چون نوع شناخت فرق مي كنه و بعد با گفتن چيزايي كه بايد توجه كرد و اصولا تو دوستي ها توجه نمي شه رو كه مي گفت دلم مي خواست بهش بگم خوب ما همه اين كارا رو كرديم،با شنيدن حرفهاش اعتمادم بيشتر مي شه،يه راه حل خيلي خوب هم برا شروع ازش ياد گرفتم،فوق العاده حرفهاش داره بهم كمك مي كنه،دوست دارم يكشنبه ها رو و نشستن پاي حرفهاي اين آقاي دكتر.
امان از اين دل كه آتيش مي زنه به همه زندگي.من طاقت دوري آقاهه رو ندارم،تنها واقعيت موجود همينه،24ساعتش رو نتونستم طاقت بيارم چه برسه به بيست و چند روز!!!!!!توي همين 24ساعت انواع مرضهاي رواني رو گرفتم و فقط يك ثانيه به سكته ام مونده بود كه ترسيدم بميرم و آقاهه رو نديده باشم،پاشدم بهش اس ام اس دادم كه بابا من غلط كردم،غلط كردم...
حتي الانم كه بهش فكر مي كنم باز اون دردا برمي گرده سراغم،بايد آروم باشم و هواسمو پرت كنم تا اين ته مونده هاشم رد شه بره.
كاش همه چي عين نقشه هاي روياهام بشه و به خير بگذره.
خدايا توكل بر تو.
يه تصميم سخت و گرون قيمت گرفتم ولي بايد اجراش كنم،راه اين بار بايد با هميشه متفاوت باشه تا نتيجه متفاوتي به دست بياد.
خدايا كمكمون كن،طاقتش رو به آقاهه بده و همينطور توانش رو به من.
حذفش كردم خيالم راحت شد،چه معني مي ده آدم خاطرات شخصي و خصوصيشا تو وبلاگ بنويسه؟كه چي؟؟؟مي دونستم نمي تونم جز به فليكا به جاي ديگه اعتماد كنم.
همين جوري از رو بيكاري زد به سرم اينجا رو اين ريختي كردم،اوني كه تو ذهنم بود نشد،ولي خوب فعلا احساساتم ارضا شده با اين به هم ريختگي!!!!
چند روز پيش رفتم يه سي دي بخرم،چشمم افتاد به كارتون جودي،ذوق زده خريدمش ،اومدم خونه نشستم ديدن ولي فقط 6قسمت اولش بود،من دلم همشا مي خواست،اصلا" فكر نكرده بودم دوتا سي دي اون همه قسمت نمي تونه باشه،مامان من دلم مي خواد سري كامل جودي را داشته باشم،هم جودي هم پرين هم ممول هم زنان كوچك.خوشگل ان و كارتوناي مورد علاقه من تو بچگي بودن.مي خوامممممممممممم...اين جودي رو كه مي ديدم داشتم فكر مي كردم بچگي ما چقدر ناخوداگاه چيز ميز ياد گرفتيم از اين كارتونا.دوست ندارم الان بچه بودم كارتوناي الان به قشنگي قديم نيست.