
خواهري رو بردم ثبت نام كنم سرش گرم بشه تابستوني،خانم خوشش نيومد،داشتم همون جا التماسش مي كردم كه چشمم افتاد به ليستشون و ديدم نقشه كشي معماري و سازه رو هم اينجا دارن،دلم خواست خودما ثبت نام كنم،فقط موندم مردد كه به دردم مي خوره و مفيده يا نه چون من بلدم خيلي چيزا رو،با مدرسش صحبت كردم و گفت محوطه سازي و شهرسازي و طراحي گنبد و پلانهاي ويلايي و خيلي چيزاي هيجان انگيز ديگه كه من بلد نيستم تو دوره معماري ياد مي ده و تو دوره سازه هم كه تير و ستون و سقف و كف و ...سازه اش رو كه مي دونم از كشيدن نقشه هاش هيچي بلد نيستم جز در حد نقاشي بچه هاي مهد كودك،البته حدود يه ماه اولش خيلي كسل و خسته كننده است برا من،تا بقيه بخوان ياد بگيرن اصن چي به چي هست،ولي در كل خوبه و تصميم گرفتم اين دوتا دوره رو برم،خصوصا كه مجانيه و آخرش هم مدرك معتبر مي دن و كار من راه مي افته.اين شد كه از اول مرداد بايد 800ساعت برم سر كلاس تا اسفند،هر روز از 8صبح تا 1ظهر.
استاده داشت برام توضيح مي داد و فكر كرد من چون مهندسم يه چيزي حاليمه و داشت تخصصي برا خودش حرف مي زد و من فكر مي كردم داره فحش مي ده و همون اول كار بهش گفتم من به شرطي مي آم كه مشق شب ندي،من تو خونه حوصله ندارم برم بشينم نقشه بكشم،اين اولا،ثانيا من دوست دارم زياد غيبت كنم بعدا نگي اخراجم مي كني!!!بيچاره موند تو پشتكاري كه من دارم.
همه دلايلي كه برا رفتن به اين كلاس دارم بهونه است،دليل اصليم اينه كه مجبور مي شم 7صبح از خواب بيدار شم و خوابم منظم مي شه در نتيجه خورد و خوراك و فكر و ذهنم مرتب مي شه و مي تونم چاق شم!!اين است هدف اصلي من
قديما 90روز انتظار مي كشيدم تا ببينمش و وقتي مي ديدمش يه دل سير مي ديدمش و حرف مي زديم و محبت و ...ولي الان چي؟هر هفته داره مي آد خونمون مي بينمش ولي دريغ از 4تا كلمه حرف كه من باهاش بزنم،فقط بايد بشينم روبروش حرف زدن ديگرانا تماشا كنم و چشم بدوزم به آغوشش كه جاي من توش خاليه،يهو نگام كنه و لبخند بزنه من خجالت بكشم سرما بندازم پايين.
بايد حسرت بخورم كه تو شهرمونه ولي نتونم باهاش بلند شم بريم همون جا كه اسمش ته دنياست....من قهرم با آقاهه.گفته بود وقتي مي آد منا مي بره تاب بازي ولي نبرد...
آقاهه گله داره ازم كه چرا اينجا خيلي چيزا رو نمي نويسم،نگران سكوتمه،مي دونه نوشتن نيازه منه و...
چي بنويسم كه هيچ حرفي رو هيچ جوري نمي تونم بيان كنم،بايد سكوت كنم و فرصت بدم زمان كار خودشا بكنه و خيلي چيزا رو نشونم بده و بهم ثابت كنه،كه خيلي چيزا قطعي بشه و نهايي،كه خيال من شايد لحظه اي به آبي آسمان فكر كنه و من رها شم.رها شم از اين همه تنهايي و بي پناهي،اونم وقتي كه همه دنيا ادعا مي كنن كه كنارم هستن و پناه منن،مي تونم بهشون تكيه كنم،مي گن همه ولي واقعيت اين نيست،هر كدوم يه جور منا شوت مي كنن تو بطن آتش و مي گن ما هستيم بسوز و نترس،همه هستن ولي هر كدوم فكر منافع خودشون،فكر مشغله هاي خودشون،من تو دنياشون گم شدم و اونا باور نمي كنن اين موضوع را و مي خندن به من كه چرا اين جوري فكر مي كنم؟سكوت مي كنم كه كسي بهم نخنده،كسي احساسم رو تحقير نكنه،كسي دلخوشي هام را مسخره نكنه.سكوت مي كنم چون مي ترسم از انفجار ظرفيت و تحملم.مي ترسم از اينكه از اين همه خوشي تا فضا برم و ديگه برنگردم.
دنيا تا حالا فقط يه چيزي بهم نشون داده كه آدما هر كدوم يه دنيايي ان برا خودشون و از يه طرفم همه عين هم اند فقط صورتكهايي كه پشتش قايم ميشن فرق داره و اصرار دارن كه بگن با همه دنيا فرق دارن ولي همونا كسايي هستن كه بيشتر از بقيه شبيه تك مدل دنيا هستن.
بايد سكوت كرد وقتي تو همه اين دنياي بزرگ پناه من آغوش مادرمه كه هميشه حسرتشا داشتم،دلم نمي خواد به هيچي فكر كنم و هيچ غصه اي بخورم وقتي مي بينم مادرم منا مي فهميده هميشه فقط به رو خودش نمي آورده،بايد سكوت كنم تا زمان نشونم بده كه هميشه بي انصاف و متوقع هستم و هيچ كس تو اين دنيا به اندازه خودم مقصر و بدهكار نيست.
تصميم گيري آدمها جالب شده برام اين روزا،يه سري ها كه نمونه بارزش خودمم سي سال فكر مي كنن و آخرش به جايي نمي رسن،بعد بي خيال مي شن وچند روز بعد در عرض 30ثانيه در حالي كه كاملا بي خيال تصميمشون شدن يه فكر توپ مي يابن و به مدت سه سوت يه تصميم مي گيرن،به فكر و مشورت هيچ كس هم اهميت نمي دن،اصولا اگه بشينن با كسي مشورت فكرشون مي ريزه بهم،در حالي كه خيلي هم ادعا مي كنن كه هميشه اهل مشورت هستن ولي دروغ مي گن
يه سري مثل باباي من مي مونن،با صد نفر مشورت مي كنن و نظر مي گيرن و كلي هم طرف رو خوشحال مي كنن كه به به چه خوب فكر مي كني من اينجاشا اصلا فكر نكرده بودم،بعد در حالي كه آدم دلش خوشه كه آخ جون يه كمك كرده و مفيد واقع شده آقاي پدر مي ره و كاري كه از اول نظر خودش بوده رو انجام مي ده چه درست چه غلط!كلهم آبروي هر چي مشورت و همفكري هست رو مي بره و آدم فقط بايد دلش بسوزه چقدر فسفر سوزوندم و دلم خوش بود دارم كمك مي كنم.
يه سري ديگه هم خيلي اهل مشورت هستن و برا تصميماشون مشورت مي كنن با آدمايي كه قبولشون دارن،بعد فكر مي كنن مشورت يعني گوش دادن به حرف طرف مقابل،فكر نمي كنن كه بايد خودشون هم فكر كنن و سبك سنگين كنن و در آخر خودشون تصميم بگيرن،هر چي طرف مقابل بگه مي گن همين خوبه و تمام.اينا از همه بيشتر حرص منا در مي آرن.بدترين وضعيتشم اينه كه يه سري آدما مي شناسن اين آدما رو بعد خيلي راحت ازش سواستفاده مي كنن به نفع خودشون،تا مي بينن طرف مي خواد يه تصميمي بگيره كه ممكنه به منافع اونا لطمه بخوره،تو مشورتشون يه كاري مي كنن كه طرف كاري كنه كه به اونا ضربه نخوره و اصلا براشون مهم نيست كه بابا اين بنده خدا از اين مشورت اشتباه و با قصد و غرض شما آسيب هم خودش مي بينه هم ممكنه به كسي ديگه آسيب بزنه.نكته جالبش هم اينه كه اين بابا هيچ وقت نمي فهمه اينا دارن سرش كلاه مي ذارن و برا خودشون نردبون مي سازن،هميشه كلي هم خوشحال مي شه كه به به با چه آدماي خوب و فهيمي داره مشورت مي كنه،يه وقتم به خودش مي آد مي بينه فلان جا فلان كارخوب نبوده،بعد اصلا يادش نمي آد كه فلان كار نتيجه همون تصميمه است.هيچ وقتم عبرت نمي گيرن،اين مدل سوم خيلي رو اعصاب من مي رن،هيچ جوره هم نمي تونم بهشون بفهمونم كه بابا مشورت خوبه ولي تو تصميم گيري بايد استقلال داشت و به شرايط خودت فكر كني نه ديگران!
برا يه سري آدما خيلي دلم مي سوزه هميشه سرگردان هستن.اين خوب نيست هر طرف باد اومد برن اون سمت،بعد چند روزم پشيمون شن و به رو خودشون نيارن و يواشكي مسير عوض كنن و دوباره از اول...
يك سال ديگه هم گذشت و من براي بار 25ام بايد به خودم تولدم رو تبريك بگم.باز امسال هم عين همه سالهاي رفته تو روز تولدم كلي تصميم مي خوام بگيرم و نمي دونم شايد طبق معمول بعد يه هفته نهايتا يه ماه همه رو فراموش كنم،ولي يه سري چيزا فرق داره حالا ديگه من يه مسئوليت سنگين دارم و فقط مال خودم نيستم،به خاطر آقاهه هم كه شده بايد يه كارايي بكنم،بايد بيشتر آروم باشم و بيشتر سكوت كنم،با حرفها و احساساتم خيلي آقاهه رو تو يه سال گذشته اذيت كردم،ديشب خودش گفت،ديگه بايد خجالت بكشم.
خداحافظ دنياي خالي از سكنه
خداحافظ فليكاي بي مغز