تبليغاتX
fellika.blogfa.com
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388

عروسي برادره هم تموم شد،غير قابل باور بود كه يه روز اين آقا بره سر زندگيش،همه چيز هم خوب و عالي،پدرمون دراومد ولي خوب همه راضي بودن و خوش گذشت و جاي هيچ حرفي نموند...خوشبخت بشن الهي..
منم دارم از اين جا مي رم،مي خوام برم يه جاي غريب و بي نشون،شايد دووم نياوردم و برگشتم همين جا ولي همه تلاشما مي كنم كه بتونم حرفهاما بگم...
خداحافظ همه خاطره ها

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

تا حالا نشده بود ندونم از كجا بايد شروع كرد،خوب من از وسطش مي گم اولش رو خودتون مي دونيد.
يكشنبه عروسي برادرمه،روزي كه سالهاست انتظارش رو مي كشم،كه خوشبخت بشه بره سراغ زندگيش،كه روحش آروم بشه،كه مامانم خيالش راحت بشه،كه بابا يادش بمونه پسرش رو دوست داره..از اونجايي هم كه رسم و رسوم عروس خانم زياد مي باشد و شديد خفن،به شدت درگير و وقت بسته مي باشيم،امروز ديگه ملت رو از خونه بيرون كردم و خودم نرفتم نشستم پاي كامي و به آقاهه فكر مي كنم....
آقاهه من هم گرفتاره شديدا" پدرش مريض شده و بستري تو بيمارستانه،بايد قلبش رو عمل كنه،اينا در حاليه كه 12تير با خانواده آمدن خواستگاري من و داشتيم مسائل رو حل مي كرديم،يعني همه چي حل شده بود،بله رو بعد كلي فكر كردن!!!دادم،صحبتهاي اوليه و نهايي رو كرديم،قرار شد برن هفته آينده اون هفته بيان و ما رسما نامزد شويم كه پدرش مريض شد.دعا مي كنم خوب بشه و سلامتش برگرده...مرد من سرش حسابي شلوغه و نياز به من داره  و من كنارش نيستم،چند وقت يه بار مي بينمش كه دلم مي خواست همه اون لحظه ها را ثبت كنم با همه خاطره هاش منتهاش هفته به هفته دستم به كامي نمي رسه،كلاس نقشه كشي حسابي وقت و انرژيمو مي گيره ولي خوبه،ريزه كاري هاش به درد مي خوره،آدماش جالبن كه دوست دارم وقت بشه ازشون بنويسم...
اين وسطا يه روز رفتم تهران،شلوغي  اذيتم كرد حسابي و به شدت حس هاي بد پايفتم نسبت به اين شهر،قرار بود سمن بانو رو ببينم كه خانم يادش رفته بود و نشد كه هماهنگ كنيم و ديدار من رو از دست داد...امتحان وزارت خارجه بسيار بي ريخت بود،به من چه كه چه سالي مجلس رو به توپ بستن!!!
روح و روان خودم هم به شدت داغون شده،ديگه رسما كارم به مشاور كشيد،خيلي باهام حرف زد و خيلي چيزا رو كه به هيچ كس نمي گم بهش گفتم،خيلي كمكم كرد،اميدوارم درست شم،اول و آخر همه حرفهاش اين بود كه من خودم به خودم آسيب زدم،دارم فكر مي كنم و بايد يه برنامه اساسي رو پياده كنم.بايد از اين خلا فرار كنم،اگه هفته آينده سرم خلوت شه اولين كاري كه مي كنم اينه كه هر روز يه عالمه بنويسم تا رها شم...
آقاهه بسيار بسيار خوشحال شد،دوشنبه 19مرداد اتفاقي افتاد كه مي دونم آقاهه از ته دل خدا رو شكر كرد كه بهم اعتماد داشته و خوشحال شد كه اعتمادي كه به من داشته درست بوده،من هم خوشحال شدم كه ثابت شد بي گناهم،كه اون همه كه فكر مي كردم احمق نبودم،چيزي بود كه آقاهه دوست داشت و من كلي غصه خوردم كه داره براش مي شه حسرت،ولي به آرزوش رسيد.من هم تونستم يه نفس عميق بكشم و بگم خدايا شكرت كه ديگه نمي خوام از چشاش خجالت بكشم.هفته قبلش چقدر گريه كردم و غصه خوردم سر اين موضوع...

چهارشنبه هفتم مرداد 1388

بايد مثبت فكر كرد،خيلي هم بد نيست اينكه آدم بتونه خودش مدل مرگش رو انتخاب كنه و همون جوري بره كه دوست داره..
من دوست دارم با ايست قلبي برم،دوست دارم بابا همچنان باورم كنه،حتي مردنم رو باور كنه.دوست ندارم بت آمال و آرزوهاش خراب شه..
آدم بيكار به چه چيزا كه فكر نمي كنه...
همچنان مثبت فكر مي كنم!

دوشنبه پنجم مرداد 1388

خدايا جرات و اطمينان بهم بده،خدايا ترسم برا چيه؟تو كه بودي،تو كه شاهد بودي،نذار از اين ترس نفسم گير كنه تو سينه،خدايا من نگران آبروم هستم جلو آقاهه،طاقت ديدن چشماي پر از سوالش رو ندارم وقتي هيچ جوابي براش ندارم...خدا من پرم از آرزو،اميد و آينده،يكي دلش به من بسته است و به اميد منه،خدايا يعني من اين همه نفهم بودم؟؟؟خدا جونم بهم جرات رفتن و فهميدن بده...جرات عمل كردن به تصميم بهم بده،خدايا آغوشت رو باز كن برام...خدايا تنهام،پناهم بده.