تبليغاتX
fellika.blogfa.com
سه شنبه دوازدهم آبان 1388

فكر مي كردم پارسال بچه ها خيلي بد هستن ،امسال تازه فهميدم چقدر پارسالي ها خوب بودن،حداقل ادبشون بيشتر از اينا بود،يه خورده مي ترسيدن وقتي بهشون يه چيزي مي گفتي،اينا ديگه كي هستن!!!!خدا عاقبتم رو باهاشون ختم به خير كنه.
يه سري از بچه هاي پارسال مي آن مدرسه ديدنم،دانشگاه قبول شدن،ازدواج كردن،وقتي مي بينم يه سري هاشون رو به قدري خوشحال مي شم كه حد نداره،دوتاشون كه فهميدم رفتن دانشگاه بي نهايت خوشحال شدم به اندازه وقتي فهميدم خودم قبول شدم.واقعا حيف بودن و شرايط سختي داشتن و دلم هميشه مي سوخت اگه اينا بخوان بخاطر موقعيت پولي از ادامه تحصيل بمونن،ولي خوندن و سراسري قبول شدن.كاش هميشه موفق باشن.
3برابر پارسال جدي تر و بد اخلاق تر و سخت گير تر هستم ولي باز كمه!!!

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388

و امروز نيز كادو دريافت نمودم،از يه دختر خيلي با سليقه،يه كتاب حافظ و يه دونه كارت پستال كه گذاشته بودشون تو يه جعبه هديه كه خودش ساخته بود كه فراوون خوشگله،صورتي از اون نازا.اول كه ديدمش فكر كردم كيكه!اين قدر خوردنيه رنگ صورتي جعبه اش...دستشون درد نكنه.

شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388
هنوز روزم مبارک!
در ادامه روز معلم،امروز يه كارت پستال زيبا از يكي از بچه ها دريافت كردم.
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

در آخرين روز هفته معلم يكي از شاگردام برام كادو آورد!جونمي،دوتا جاشمعي خوشگل.بهش گفتم اين كارا چيه؟من توقع ندارم،شماها همين كه درس بخونين بسه برا من،تو دلم ولي گفتم اون هفته مي آوردي من اين همه غصه نخورم خوب،البته هفته پيش آورده بود منتهاش من مدرسه نرفته بودم.دستش درد نكنه.

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388

امروز مدرسه جشن روز معلم برامون گرفته بود،ناهار بهمون دادن و 8000پول كه بريم يه كادو برا خودمون بخريم،خيلي خوش گذشت،يكي از دبيرايي كه چهارشنبه ها مدرسه است و من نمي ديدمش رو ديدم و باهاش دوست شدم،تنها كسي كه تو مدرسه هم رشته منه.دختر خوب و جالبي بود،جالب ترش اينكه تو شهر آقاهه سه روز از هفته زندگي مي كنه.
يه قاب كه توش يه شعر نوشته بود برا خانم تاريخمون خريدم،كلي خوشحال شد،بچه ها كلي سر كلاس برام شعر خوندن،يكي دوتاشون قصد خودكشي پيدا كرده بودن و گوش من رو مفت گير آورده بودن برا درد دل،درداي خودم كمه بايد حرص اينا را هم بخورم،به دختره گفتم خواستي خودتا بكشي بذار بعد امتحانا كه دوستات نمره هاشون بد نشه گناه دارن،نمي تونن برات عزاداري كنن،جا خورد گفت انتظار نداشتم اين جوري بگي،فكر كردم الان منو مي فرستي پيش مشاور مدرسه و به همه مي گي من رواني شدم...آخرش پشيمون شد و به زندگي علاقه مند!!!!
رفتم يه مسجد كه دربارش خيلي شنيده بودم تو شهرمون ،نزديك مدرسه هم هست،كلي دعا كردم و سبك شدم البته يه جورايي هم سنگين شدم و خجالت كشيدم،خدا منا ببخشه،خيلي ناسپاسي مي كنم و خيلي بي توجهي به حرفاش...بازم مي رم.دوس داشتم اونجا رو.

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
دلم مي خواد برا معلم تاريخم روز معلم يه كاري كنم،نمي دونم گل بخرم يا كادو؟گلش چي باشه كه خوشش بياد؟كادوش چي باشه؟
پليز كمك كنين.
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

پوف چه روزايي رو گذروندم،تركيدم،امتحان گرفتم از بچه ها و حرصشونا در آردم و حسابي اذيتشون كردم و برا ادب شدنشون مجبور شدم حسابي حرص بخورم،يكي راپرت داده بود امتحاناي قبل سحر كتاب باز مي كنه،اين جلسه بهشون گفتم كتاب زير دست كسي نباشه،سحرم فرستادم ته كلاس دور و برش كسي نباشه نتونه تقلب كنه،وسط امتحان حس كردم برگه زير ورقشه و داره از روش مي نويسه رفتم كشف كنم ديدم خانم كتابش زير دستشه،پرو برگشته مي گه خانم بچه ها گذاشته ان!!!!!!!!!بعدش مي گه من نشنيدم گفتي كتاب نذارين زير دستتون!!!!!!!!!!!منم سگ شدم حسابي و حالشونا گرفتم اساسييييي.البته خوب چون اونا خيلي پرو هستن هم حسابي رفتن رو مخ من و التماس.از اون ور ف بلند بلند تقلب كرده منم بهش صفر دادم دو روز تمام گريه كرد،مي گه خانم من هميشه تقلب مي كردم شما نمي فهميدي،اين بار من تقلب رسوندم شما نبايد ازم كم كني!!!!!!!!!!!!!
امروز رفتم سر كلاس ديدم صندلي ها مرتب آماده نشستن برا امتحان،بچه هاي به چه خوبي،خودكارن اينا،دلم مي خواد به همشون 20بدم،بعد مي گن خانم بچه هاي ديروز گفتن خانم فليكا خودش نبوده،ديروز اصلا عوض شده بوده!!!
چرا يه سري بچه عين اونا اين همه بد و پررو و متوقع،يه سري مثل اينا خانم و درس خون و متواضع،هر چي بهشون بگم قبول مي كنن.بهشون گفتم 9:45تو حياط باشين برا برداشتاتون،9:40آمدن مي گن خانم زودتر شروع كنيم كه كار بيشتري كرده باشيم نقشمون زود تموم شه،اون وقت بقيه كلاسا يه ربع بعد از ساعت اعلام شده تازه بايد برم التماس كه بابا نمره خودتونه بيايين كار كنين.45تا بچه من نصف حياط مدرسه را برداشت نكردن هنوز،اون وقت اين 15تا كارشون كامله و امروز با دوربين دوم آشنا شدن.
سوالايي كه ديروز به بچه ها دادم و مي گفتن سخته رو امروز به اينا نشون دادم گفتن خانم امتحان ما هم به اين آسونيه يعني!!!
از ته قلبم دعا مي كنم موفق بشن و به يه جايي برسن.

شنبه سوم اسفند 1387

اوههه،اين روز شنبه كه تموم مي شه من دوست دارم از خوشي بميرم،8ساعت تحمل اون مدرسه!!!!!8ساعت تحمل سر و صداشون!!وقتي مي آم از مدرسه بيرون حس مي كنم 3000نفر تو سر من جشن عروسي و پاي كوبي دارن برگزار مي كنن!!!!!روز به روز دريغ از ديروز!!امروزم همه اعتصاب كرده بودن امتحان ندن،حتي اون گروه خوبم!!ولي من امتحانو گرفتم با يه مكافاتي،با هزار مدل تهديد و اخم و داد و جيغ!!!مزيت مهم اين مدرسه برا من اين بود كه ظرفيت و استعداد خودما تو جيغ زدن پرورش دادم!!!الان چند مدل جيغ بلدم بزنم!!!روز به روز كمتر درس مي خونن،هر چي به آخر ترم نزديك تر مي شيم اينا تنبل تر مي شن،همه دبيرا شاكي ان از دست همه بچه ها،حتي ديگه شاگرد اولشون هم درس نمي خونه!
اين وسط شيما شده مايه آرامشم!ادرسشو خونده بود ،بازم سر كلاس آروم بود،فقط 5دقيقه اجازه گرفت رفت بيرون كه گند زد!با موبايل يكي از بچه ها تو حياط حرف مي زده كه معاون مچشو گرفته...امتحانشم فقط 1.5نمره غلط داشت البته با ارفاق.وضع كلاسشون ببين چيه كه اين دختر شده بچه درس خونه اون كلاس!!!!!يكي ديگه از بچه ها با پا و كفش كوبيده تو سر دوستش،شوخي شوخي!!!دو روز چشمش قرمز بوده و سر درد و حال بد و حالا هم دكتر و عكس و آزمايش!!الكي الكي،مامانش اومده بود مدرسه كه خانواده اوني كه بچه منا زده بايد بياد خسارت بده،مامان اون يكي اومده مي گه اين كه چيزيش نيست،اگه چيزي شده بود سرش كبود مي شد!!!!!!!!!!!با شنيدن اين جمله چشماي من گرد شد!!
يكي از دبيرا چند ساعت به جاي يكي ديگه رفته سر كلاس،حالا سر دادن حق الزحمه مدير محترم نصف پولا داده بهش نصفشا گفته نمي دم مي خوام خرج مدرسه كنم!!
هر چي زجر مي كشيم تو اين مدرسه از نفهمي خانواده هاي بچه هاست،مي آن مدرسه مي گن خانوم تو را خدا 4ساعت بچه منا تو مدرسه نگه داريد،من تو خونه نمي تونم نگهش دارم.....
دفتر مدرسه هم امروز بجث مهد كودك و معايب و مزاياي اون بود....
خدايا كمي آرامششش.كاش بچه هاي فردا درس خونده بيان سر كلاس.

شنبه بیست و ششم بهمن 1387

امروز شيما درسي كه من هنوز نداده بودم را داوطلب شد براي كنفرانس!خيلي عالي توضيح نمي داد ولي خوب بود،همين كه خونده بود كلي بود...آخر ساعتم يه سري فلش كارت دستش بود براي شيمي و مي گفت شروع كرده برا كنكور داره مي خونه و اين هفته مي خواد شيمي فيزيك رو تموم كنه بعد بره سراغ عمومياش،خستگي از تنم بيرون رفت،از ته دل براش خوشحال شدم و آرزوي موفقيت كردم براش.اميدوارم موفق بشه و بتونه با يه فكر باز و درست زندگيشو انتخاب كنه و پيش ببره،سر كلاسم ديگه آروم مي شينه و از بچه ها هم حتي مي خواد كه ساكت باشن و به درس گوش بدن.منم از معاون مدرسه خواستم كه با احترام باهاش برخورد كنه،البته تو حرفام بهش فهموندم اين بچه ها به احترام نياز دارن...

دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
شب سوار

امروز مدرسه جشن بود،از ساعت 10تا 12،من مي خواستم بيام خونه و نرم،بهم گفتن جرات مي كني جشن انقلاب رو شركت نمي كني؟با اخم و اكراه رفتيم،تا حالا تو يه مراسم رديف اول جلوي سن ننشسته بودم،امروز گفتن جاتون اون جلوست،نشستيم رديف اول و كلي با دوتا از همكارا مسخره بازي در آورديم،من و "ز"بار اولمون بود مي نشستيم اون جلو خوب!ولي مراسمش قشنگ بود و كار بچه ها حرف نداشت،هر چي باشه 8-9سالي مي شه جشناي اين جوري نرفته بودم،يادش به خير مدرسه كه مي رفتيم جشناي ما هيچ وقت اين همه بخار و شور و نشاط نداشت،همش يه آقايي مي اومد سخنراني و يكي مي اومد مداحي و بعدم نطق هاي دبير پرورشي بود،يا يه سرود ...ولي اينا كلي برنامه داشتن،تئاترشون خيلي زيبا بود و كلي برنامه متنوع ديگه،خوشحال شدم در كل كه رفتم جشن انقلاب شركت كردم.قبل برنامه هم عزا گرفته بودم كه واي الان باز اين مدير مي خواد بياد بشينه بگه پول بديد به مدرسه و ...ولي يه كلمه حرف نزد خوشبختانه.برا همين به من خوش گذشت چون تو برنامه جايي براي مدير و دبير پرورشي و سخنان گوهربارشون نبود!جديدا" از اين دبيراي پرورشي هم داره بدم مي آد!!!يه كارايي مي كننا!!امروز اومده خانومه مي گه بچه ها هفته ديگه اربعينه اين سالن هم متعلق به سپاه پاسداران هست دست نزنيد،كف نزنيد...كه خوشبختانه هيچ كي بهش گوش نداد...

شنبه نوزدهم بهمن 1387

امروز سعي كردم كاري كنم كه ش دختر خوبي بشه و درساشا بخونه،اميدوارم موفق بشم.
ساعت اول كه طبق معمول درس نخونده بود و بلد نبود،آوردمش پاي تخته و ازش خواستم از بچه ها سوال بپرسه،كلي برا خودش كيف كرد!تو خوابم نمي ديد باهاش همچين كاري كنم،وقتي گفتم بيا پاي تخته كلي ترسيد و نمي اومد،فك كرد مي خوام بكشمش!!!
زنگ تفريحم بردمش تو يه كلاس درو بستم نشستيم با هم يكم درد دل كرديم ،بهش گفتم من هيچ كاري به عشقش و اينكه درسته يا غلطه يا داره گول مي خوره ندارم،فقط اگه مي خواد حرفشو ديگران بپذيرن و قبولش داشته باشن،راهش لجبازي و خودنمايي و داد و بيداد و اين كارا نيست،بايد تو همه ابعاد زندگي رشد كنه تا جايي هم برا حرف ديگران نذاشته باشه كه بخوان بگن اگه فلاني تو زندگيت نبود الان اين جوري نبودي..كلا" حرفهايي كه زدم خودم بهش اعتقاد داشتم و تو زندگي بهش رسيدم و يه فرمولم بهش توصيه كردم كه هم بتونه درس بخونه هم به عشقش فكر كنه...حرفاش جالب بود،مي گفت به خودم اجازه نمي دم بهش فك نكنم...حرفهايي هم كه من مي گفتم همه را ديده بود و چشيده بود و همش مي گفت دقيقا" مشكلم همينه!ساعت بعدم سر كلاس فوق العاده آروم نشسته بود حتي يه تيكه با بغل دستيش كه داشت با يكي ديگه حرف مي زد دعواش شد كه چرا نمي ذارين درس گوش بديم؟سر كلاس جاي حرف زدن نيست..كاش همين جوري بمونه و پيشرفت كنه...خدا خودش بهش كمك كنه.

شنبه دوازدهم بهمن 1387

ش يه دختر خيلي خيلي زيادي احساساتي و رمانتيك و تو هپروت و عالم خيال سير كنه.بدترين دختر مدرسه و بدترين موجودي كه هر كسي تا حالا ديده!!گناهش اينه كه عاشقه،هر روز عاشق يه پسري مي شه كه تو خيابون بهش مي گه خانم خوشگله،خوشگل هم هست و البته با يه اخلاق گنده دماغ لوس،يه روز يه پسر مو بور دوستشه و تو بغلش ،يه روز يه پسر مو مشكي،يه روز با اين مي ره خريد،فردا با اون مي ره واكسن مي زنه،پس فردا باز تو بغل اين يكي گريه مي كنه،هر روز سر كلاس دعوا مي كنه با يكي از بچه ها ،به خاطر اينكه دوس پسرش زنگ مي زنه و با دوستاي اين حرف مي زنه يا دوستاي اين مي خوان دوست پسرش رو از چنگش در آرن!!!دختريه كه چند بار معاون و مدير مچشا تو كوچه پس كوچه گرفتن!دختري كه هر روز تو مدرسه بحث سر اونه،يه هفته اخراج شد به اميد اينكه آدم شه!ولي نشد...معاونه تعريف مي كنه كه ديدتش تو كوچه سوار ماشين يه پسره بوده داشته موهاي سر پسره را ناز مي كرده،تا چشمش به معاون مي افته مي ره زير داشبورد قايم مي شه،معاونم مي ره درو باز مي كنه مي آرتش بيرون،خجالت كه نمي كشه...يه بار يكي از دبيرا ديده اش تو كوچه پشت مدرسه كه چسبيده بوده به ديوار و داشته با يه پسره معاشقه مي كرده و لب مي داده و مي گرفته و پسره با سينه هاش بازي مي كرده،مي ره مدرسه گزارش مي ده و ...هر بار يه مدل...هر بار مادرشا مي خوان مدرسه،مادرشم مي گه خواهر من يه آدم بي قيد بوده الان خوشبخته ولي من كه مقيد بودم بدبخت شدم،حالا مي خوام بچم هر چي دوست داره عشق و حال كنه!!!!اين جوري خوشبخت تر مي شه!!خوب بابا بردار ببرش تو خونه پس چرا تو كوچه؟چرا دوستاشو از راه به در ميكنه؟امروز سر جلسه امتحان داره مي نويسه برگشته وسط جلسه مي گه فرشته جواب به دوست من نديا مي كشمت!!!!!!بد جور دختره رو اعصابمه.بدتر مامانشه،بهش صفر مي ديم مي گيم مامانتا بيار،مامانه مي آد مي گه به دختر من كار نداشته باشين،وقتي خسته است و حوصله نداره درس نمي خونه بهش حق ندارين حرف بزنين!خوب بابا اين رو بچه هاي ديگه هم تاثير مي ذاره!!جلسه هايي كه غائبه اينقدر خوبه همه بچه ها هم خوبن،امان از وقتي باشه نه خودش گوش مي ده نه هواس برا كسي مي ذاره....
وسط همه اينا من فكر مي كنم كه اونم آدمه و حق داره احساس داشته باشه،حق داره اشتباه كنه ولي اينم حقشه كه يكي كمكش كنه،نه اينكه از چاله مدام بره تو چاه،حقشه اون حس دوست داشته شدن را از جايي بهش بديم كه نخواد آويزون يه پسر بشه و دروغاشو باور كنه ،حق داره تو بعد هاي ديگه زندگي رشد كنه،يعني اينا رو مي دونه؟يعني مي دونه عاشق چه جور آدميه؟يا خودشم مي دونه داره سر خودشا گول مي زنه ؟آدماي عاشق اصولا" فك مي كنن كه خودشون هواسشون هست و همه چيو بلدن و فقط دوست اوناست كه خوبه و عين بقيه نيست،خيلي چيزا رو نمي بينن و خيلي حرفها را گوش نمي دن،اون چي؟؟راس راسي عاشقه يا كمبود محبت داره؟
فرق من با اون چيه؟

یکشنبه ششم بهمن 1387

روزمرگي مدرسه رو دوست ندارم،خسته ام مي كنه،آدمايي كه فقط دنبال سر در آوردن از جيك و پوكتن،آدمايي كه منتظرن دست از پا خطا كني،يه كلاغ چهل كلاغ كنن.بچه هاي بي ادب و با ادب.مادراي بي تفاوتي كه سال به سال مدرسه پيداشون نمي شه،مادرايي كه هر روز مدرسه ان و بچه هاشون حساس و دقيق،گله و شكايت بچه ها از مدير،گله مدير از بچه ها،دفتر حال به هم زن مدرسه و روزهاي تكراري و حرفهايي كه ديگه تكراري ان،هر روز غيبت شوهر و بچه و مادر شوهر ...خسته شدم از ديدن آدمايي كه فقط غر مي زنن و نق مي زنن و هيچ كار جديدي نمي كنن،خسته ام از ديدن دبيري كه سر كلاس به جاي ساخت ماكت به بچه ها بافتني بافتن ياد مي ده،خسته ام از ديدن بچه هايي كه آخر ساعت مقنعه عوض مي كنن و يواشكي آرايش مي كنن و فكر مي كنن من نديدم،حوصله ندارم بهشون گير بدم،به من چه،هر كسي خودش بايد بدونه چه مي كنه،خسته ام از بچه هايي كه هر روز مدل و به يه بهانه اخراج مي شن،خسته ام از دخترايي كه همه ذهنشون پسراي سر كوچه مدرسه است،حالا مدير و معاون خودشونا بكشن اينات را كنترل كنن،چه فايده اينا هر كاري كه دوست دارن مي كنن،راههايي مي رن و حرفهايي مي زنن،كارايي مي كنن كه آدم مي مونه دل بسوزونه ؟عصباني شه؟؟؟...به من چه.
بچه بايد تو خانواده تربيت بشه،همچينم كه هيچ گرگ و هيچ روباهي نتونه گولش بزنه و ساده لوح بار نياد،لوس نباشه و دنبال محبت هر كس و به هر قيمت نباشه،اگه اين كارو پدر مادر از بچگي نكنن،دنيا نمي تونه كمك كنه به كسي،هر راهييو كه ببندي به روي بچه يه راه ديگه پيدا مي كنه و بدتر...
اين روزا كمتر مي نويسم كه اين غر غرا را نگم و نشم عين همونايي كه خودم ازشون بدم مي آد...
دلم طراحي سازه پيچيده مي خواد از اونا كه تي وي نشون مي ده برج به ارتفاع يك كيلومتر،اين كه ماهها درگير حل يه مساله باشم و بعدش كلي ذوق كنم از پيدا كردن راه حل،چيه الان دارم كتاب حفظ مي كنم مي رم سر كلاس مي گم...من كار سخت و پيچيده دوست دارم.
بي انصافي نمي كنم،همين كار بيخود اگه نبود من تا حالا ديونه شده بودم و افسرده و الان كاملا" ته خط.

دوشنبه سی ام دی 1387

ديروز داشتم فرم ثبت نام بچه ها را نگاه مي كردم،شغل پدراشون همه يا كارگر بود،يا بنا و كاشي كار،يا بيكار!!!!تو اون همه آدم فقط يه دونه بازنشسته ارتش بود!!!!دلم كباب شد،به بچه ها نگاه كني فك مي كني اينا چقدر پولدارن!بيچاره چه فشاري رو خونواده هاشونه...
از يه طرف ديگه چرا هر چي دكتر مهندسه فك مي كنه بچه اش بايد از رشته هاي رياضي مهندس بشه و فك  نمي كنه از فني بهتر بچه مي تونه كار بلد بشه؟همين جوري مي شه كه هر چي بچه تو فني هست،يه جورايي خنگ به نظر مي آد و بچه هاي ظاهرا" باهوش تو مدارس نمونه تيزهوشان؟
من خودم تو همين مدرسه ها بزرگ شدم وديدم خيلي هامون اون جوري ام كه اسم مدرسه مي گه باهوش نبوديم و بيشتر بچه ها پولدار بودن و پشتوانه خونواده و انواع كلاس خصوصي،بچه هاي فني كه الان مي بينم برچسب خوردن به اينكه تو رياضي و رشته هاي نظري جاشون نبوده،ضعيفن،پس اومدن اينجا،بر همين دبير مي گه اينا كه حاليشون نيست سر و ته كتابا بيارم بهم بره،اينا كه نمي فهمنن كه من چار تا مساله سخت بدم حل كنن،خوب اين چيزا مي ره تو مغز بچه و اونم باور مي كنه كه توانايي حل مساله نداره،برا همين وقتي يه مثلث متساوي الساقين مي بينه يه ضلعشو مي نويسه 2يكي را 3،قدرت فكر كردن از اين بچه گرفته شده.اين نتيجه اي هست كه من تو فكر كردن به اينكه چرا با اين همه توضيح باز بچه ها لنگ مي زنن؟با خودشون كه حرف مي زنن مي گن خانم ما اگه مي تونستيم بفهميم كه نمي اومديم معماري!!!!...چيز ديگه اي كه باعث مي شه سر كلاس گوش ندن به نظرم اينه كه اينا تو خونه مشكل زياد دارن،چندتاشا به عينه ديدم،برادري اومده بود مدرسه وضعيت خواهرشا بدونه مدير به من گفت نگو درسش بده،اين داداشش كتكش مي زنه!!!!با اون همه مشكل و مشاجره معلومه مدرسه براشون يه پناهگاه و تفريحه،معلومه چرا اين همه تو كلاس مي گن مي خندن،دل خوشيشون همين ساعات مدرسه است،يكي هم وقتي ازش پرسيدم برا چي اومدي اين رشته گفت نمي دونم خانم من فقط مي خوام بيرون از خونه باشم،حالا درك مي كنم چرا!همين چيزاست كه همه هواس اينا پيش پسراي به ظاهر مهربون و مودب و پولدار خيابونه و چشمشون دنبال اينكه معلمشون ماشينش چيه و آرزو كنن يه روز خودشون جاي ما باشن...تقصير خودمونه كه بچه هامون اهل و سر به راه نيستن،دنبال چي داريم مي ريم تو دنيا؟؟.....
امروز مدرسه جلسه بود،مدير فرمودن مي خواهيم11/15آش رشته نذري بپزيم هر كي مي خواد كمك كنه نقدي باشه لطفا"،يه لبخند كثيفم پشت سرش زد،حالم ازش بهم مي خوره،تمام مواد آشو قراره بچه ها تهيه كنن!!!!!!

سه شنبه بیست و چهارم دی 1387

امروز سري آخر برگه ها را دادم،يكي از بچه ها كه هيچ وفتم نمي اومد سر كلاس،شده بود 1.5،در حالي كه قرار بود بخونه امتحانا كه نمره عمليشا من خودم بدم،ولي در كل از 20شد 1.5،تا برگشا ديد،چشماش پر اشك شد،منم نزديك بود بزنم زير گريه،دلم خيلي سوخت،برا اولين بار دلم برا دانش آموز جماعت سوخت!!!بهش گفتم يه امتحان ديگه ازت مي گيرم،دنيا را بهش دادن،بعد رفتم دفتر ليست نمره ها را گرفتم كه نمره اينا براش درست كنم،گفتم خودم براش 12رد مي كنم،بعدا" سه امتحان سوري ازش مي گيرم!!!ليستو داشتم از اول مي نوشتم،يهو هوس كردم بچه هايي كه از برگه 7گرفتن بهشون بدم 20!!!!درحالي كه من 19.75رو هم 20نداده بودم،همه رو كردم 20!!!!!!!!البته گفتم بهشون هيچي نمي گم تا كارنامه بگيرن،شوكه شن،خوشحال شن،بعد بهشون بگم شب يلدايي بهتون دادم،آخه امتحان رو شب يلدا داشتن!!!!خلاصش كه كلي مهربون شدم!!!
يه نفرم امروز برا اولين بار پرت كردم بيرون از كلاس،خواب خواب بود!!قبلش حرف مي زد،بهش گفتم ساكت باش ديگه ظرفيت تذكر دادن بهت تموم شده،ساكت شد،5مين بعد ديدم خواب خوابه!!!!!!!!منم بيدارش كردم،گفتم بيرون،يه ذره من من كرد و از خدا خواسته پا شد رفت!!!!!!نكرد يه خورده منت بكشه،يه عذر خواهي بكنه،دختره پررو!!!!!!!

دوشنبه بیست و سوم دی 1387

قيچيما گرفتم،نگرفتم كه،خودشون اومدن گفتن بفرمايين،منم گفتم آخ جون روم نمي شد بيام ازتون بگيرم!!!
معاون مدرسه يه ليست داد دستم،گفت برو به بچه هاي كلاست برا ترم قبل انضباط بده،همه خستگي 25ساله زندگي از تنم بيرون رفت،ور داشتم يه عالمه 12-15-18-19دادم.آي دلم خنك سد،آي دلم خنك شد،آي دلم خنك شد(فليكاي بدحنس)بعد رفتم ليستو دادم دبير بعدي،اونم ورداشته بود تو كلاس برا بچه ها نمره ها را خونده بود!آي خود شيرين!!!!حرصم گرفت از دستش،بچه ها اومدن،چرا خانوم اينجوري انضباط دادي؟منم ديدم بخوام بشينم دونه دونه بگم تو اين كارو كردي،تو اون كارو كردي،شده فردا صبح،برگشتم گفتم دلم خواسته!!دوست داشتم اين جوري دادم،يكيشون گفت خانوم نمي شه بايد دليل داشته باشين!گفتم دليلي بهتر از رفتار خودتون!!!!!!!ديگه جيك نزدن،رفتن رد زندگيشون!!!!!!!
حتما" كلي فحش خوردم!!ولي دلم حسابي خنك شد،حالشونا گرفتم اساسيييييييييييييي
اين مدير مدرسه،5000تومن از پول بچه ها را خورده،من فهميدم،بهم گفت بهشون چيزي نگي ها!منم ترسيدم گفتم چشم،جيك نمي زنم!آي بد جنس آي بدجنسه!!منم ديدم اين جوريه گفتم حق السكوت بگيرم!هميشه مي رفتم پيشش مي گفتم كلاس سه شنبه هاي منو حذف كن بنداز شنبه مي گفت نه جا نداريم و نمي شه،ديروز تا گفتم خانوم من مي دونم تو 5000تومن زدي به جيبا،گفت هيچي نگي؟بچه ها حقشونه و اينا...گفتم من كار به اين چيزا ندارم،بيا كلاس سه شنبه منا بنداز شنبه،خودش فهميد كه منظورم اينه كه يا اين كارو بكن،يا مي رم به بچه ها مي گم بيان حالتو بگيرن!!!!!!!!
بعضي كارا اينقده كيف مي ده كه نگو...
من غلط بكنم ديگه برم دبير شم،فقط كارا و حساي بد ياد گرفتم!!!!!!

سه شنبه هفدهم دی 1387

مدرسه خوب بود،يه دل سير به بچه ها غز زدم و براشون خط و نشون كشيدم،فكر مي كردم برگه ها را كه بدم كلي اذيت كنن ولي كاري كردم كه جيك جرات نكردن بزنن و كلي هم خجالت كشيدن از امتحاني كه دادن،بهشون گفتم شايد از بلد نبودنتون بگذرم ولي از بي دقتي هرگز،شماها پس فردا سر كنكور مي خوايد چه كنيد و اينا...با خيال آسوده و راحت و رواني راحت از كلاس مي اومدم بيرون،كلي هم خاطره مجبور شدم براشون بگم...
از مديرمون بدم مي آد،سري قبل كه جلسه بود،من آخر جلسه بلند شدم اومد بيرون و رفتم كه زودتر كلاسمو شروع كنم حوصله اراجيف گفتن آقاي رئيس اداره رو نداشتم،نگو آخرش به ملت يه دانه قيچي همه كاره دادن،خوب من تازه فهميدم و دبيرا گير دادن كه نري بگيري مي ره تو جيب اين مديره،منم نيست كه ازش خوشم نمي آد، نمي خوام بذارم حقمو بخوره!!!!!!!!!!از اون ورم اصلا" روم نمي شه پا شم برم بگم قيچي منا بدين؟!خيلي از دبيرا همين جوري رفتن و گفتن و چندبار گفتن تا بالاخره قيچيشونا گرفتن ولي من روم نمي شه برم.اين روزا همه دارن پشت سر مديره حرف مي زنن واز خساستش و اينكه تا بتونه خرج نمي كنه و پولا را نگه مي داره حرف مي زنن،دوشنبه زيارت عاشورا داشتن،همش داشتن غيبت مديرو مي كردن كه گفته لازم نيست خرما و چايي بديم!!!!!!
حوصله حرف زدن و بيشتر غر زدن ندارم....

سه شنبه بیست و ششم آذر 1387

امروز بالاخره ترم تموم شد و كلاساي منم فعلا" تموم،مردم تا كتابو به حد نصاب رسوندم،درسيو كه دوشنبه توي 6ساعت به يه سريا داده بودم امروز توي 2ساعت به يه سري ديگه دادم.به شدت وحشتناك و سنگين بود!منم سرماخورده..
صبح ساعت 8جلسه بود مدرسه قرار بود رئيس اداره بياد،برا همين 2ساعت اول كلاسم كنسل شد،رفتيم جلسه،معلما يه چيزي مي گفتن،آقا ريئسه مي گفت اين با من نيست با مديره،بعد مدير مي گفت ولي من رفتم اداره گفتن با آقاي رئيسه،بعد آقاي رئيس يه جا باز مي گفت اين با من نيست با فلان آقاست،باز يكي مي گفت من پرسيدم گفتن با آقاي رئيسه...خنده بازاري بود عينا" كپي رئيس جمهور محترم بود،همه چيو بندازه گردن ديگران،تازه يه جاش مي گفت آمار قبولي كنكورتون چرا كمه؟مي گفتيم بچه ها اصلا" برا كنكور نمي خونن كه بخوان قبول شن!خانواده هاشون اجازه دانشگاه رفتن به اينا نمي دن،اومدن فني كه زود جذب بازار كار شن،اينا را چه به دانشگاه(توي كل 64تا بچه من فقط15-20نفر دارن مي خونن برا ادامه تحصيل،خوب مسلمه فقط 5-6نفر بتونن قبول شن)اين آقاي ريئس بعد مي گفت،نه اين جوري نيست،ما اصلا" نداريم دانش آموزي كه خانوادش با تحصيلش مخالف باشن!!!!!!!!حالا ما تو مدرسه خصوصا" رشته گرافيك بچه هايي داريم كه خانواده پول مقوا و زنگ و سرويس اينا را نداره بده،معلما پول جمع مي كنن كمكش مي كنن،بعد اين آقا مي گه نفري 30تومن از بچه ها بگيرين،بدين به ما تا براشون كلاس كنكور بذاريم!!!!!!...بهش مي گيم بابا بچه اينجا كسر 2/4 را اگه بنويسيم 1/2 دوساعت بايد توضيح بديم كه چي شد اين جوري شد،شما مي گي كنكور!!!!!اونايي كه مي خونن كه دارن مي خونن،بقيشون نمي خوان بخونن،بعد اين آقا مي گه براشون انگيزه ايجاد كنين!!!!خيلي دلش خوش بود،منم ديدم اين جوريه داره حرصمو در مي آره،جيم شدم رفتم كلاسمو تشكيل دادم،تند تند درسمو دادم تا تموم شد...
آخر كلاسم مادر يكي ديگه از بچه ها اومده بود و بچش جزو بهترين دانش آموزاست و من كلي ازش تعريف كردم و آخر سر گفتم بهتون تبريك مي گم به خاطر فرزندي كه به خوبي تربيتش كردين و ادب و رفتارش بيسته،مامانه اينقدر خوشحال شد،انگار دنيا را بهش دادن،منم خوشحال شدم البته...
اين هفته آخر همه كلاسام از بچه ها نظر خواهي كردم و گفتم پيشنهاد،انتقاد هر چي دوست دارن بگن راجع به من و روش تدريسم،خيلي هاشون كه چيزي نگفتن بقيشونم خيلي با مزه بود مي ذارمش تو ادامه مطلب هر كي دوست داشت بخونه.


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه بیست و سوم آذر 1387

امروز يكي از كلاسام تموم شد،هفته آينده امتحان پايان ترمه و من الان سوالاما در آوردم.به بچه ها گفتم نظرشون رو راجع به درس و انتقاد و پيشنهاد بنويسن بدن بهم،فقط 5نفر نوشتن اونم همش گل و بلبل و قلب كشيدن!!!!!!!!!

دوشنبه هجدهم آذر 1387

مغزم در حال انفجاره،اين مامان خانومم گازشو گرفته داره اون سعي صفا مروه رو كه ملت تو مكه دارن انجام مي دن رو مخ من اجرا مي كنه...اي خدا،كاش يه بيابون بود توش يه جيغ مفصل مي كشيدم.
مردم امروز 8ساعت كلاس بي وقفه تئوري!!!!!!!!آخر ساعت برگشتم صادقانه به بچه ها گفتم ظرفيت تئوري من 6ساعته،من اگه قاطي پاتي حرف زدم خودتون بفهميد!درسشم قاطي بود و پر از هندسه و اين بچه هاي طفلكم كه بيزار از هندسه،تا اونا بخوان بفهمن درجه چيه و گراد چيه و راديان به چه درد مي خوره،من رواني شدم.پامو كه از مدرسه گذاشتم بيرون فقط دلم مي خواست بشينم گريه كنم از شدت سردرد و خواب!!!
گفته بودن امتحانا از 7دي شروع مي شه و من تا 4دي كلاس جبراني گذاشته بودم برا بچه ها،امتحانم 23وم قرار بود باشه،امروز آمدن مي گن كل امتحانا از 1ام تا 12ام!!!!هفته آينده هفته آخره!!!!من به جاي 16ساعت 160ساعتم برم تموم نمي شه درسم!!!!!!!فشار سنگيني رومه.بايد برم رو دور تند و طفلك بچه ها.خاك بر سر اين مدير و اين برنامه ريزيش!!ديونم كرد.
باز خوبه اين بچه ها فيلمن و آدم دلش باز مي شه،اگه اينام نبودن كه ديگه هيچي!امروز ساعت 2من در حال مرگ،اونام گير دادن خانوم بيا بريم امامزاده دعاي عرفه،دوس داريم با شما باشيم!!!!!يكيشون چن وقت پيش به زور شمارمو گرفت و قول كه خانوم به هيچكي نمي دم،امروز دوستش اومده مي گه خانوم به اين اجازه مي دين شماره شما را به منم بده!خندم گرفت،گفتم چرا از اين ،بيا از خودم بگير،جدي گرفت اومد!!منم گفتم بيكاريا،برو پي زندگيت!.اون يكي هر جا مي رفتم جلوم سبز مي شد،رفتم سر كلاس خودم پيش بچه ها داشتم غيبتشا مي كردم كه آره فلاني از صبح شده سنجد هر جا مي رم هستش،يهو ديدم داره از ته كلاس مي آد كه بره بيرون،موندم كي اومد تو كلاس من.وروجكه دختره...
از اداره اومده بودن بازديد،دونه دونه هم معاون اومد جلو كلاسا كه بچه ها را تا 11نگه دارين تو كلاس ،تحت هيچ عنواني نذارين بيان بيرون،تا اداره ببينه ما نظم داريم!
پوف عجب روز شلوغييييي.
خدايا ذره اي آرامش،فقط ذره اي آرامش.

شنبه شانزدهم آذر 1387

يه كارايي مي كنم جديدا" خودم خندم مي گيره،رفتم يه شركت كله گنده تو تهران برا آزمون استخدام ثبت نام كردم،آقاهه مخمو زد نمي رم آزمون بدم،اگه قبول شم كه حتما" مي شم(اعتماد به نفس!!!!) من كه نمي تونم برم،كوچكترين دليلش تعهدي كه به مدرسه دارم،دلم اون وقت مي سوزه...آقاهه مي گه صبر كن به زودي رو دست مي برنت!منم صبر مي كنم.
خوشم مي آد سرم شلوغ باشه حسابي و همه روز در حال بدو بدو باشم،اون جوري خيلي بيشتر انرژي دارم تا الان،مخصوصا" روزايي كه زياد مي خوابم بعدش ديگه حوصله ندارم كاري كنم و فقط دلم مي خواد بخوابم كه خيلي بده.
بچه ها را دارم كم كم عاشقشون مي شم خيلي با ادب شدن،امروز يكيشون تو اين كنكور آزمايشي ها اول شده بود،كلي ذوق داشت و منم كلي تشويقش كردم.يكيشون كه حرف مي زنه وسط حرف من اون يكي بر مي گرده مي گه خانوم من معذرت مي خوام.خيلي با ادب شدن.كيف مي كنم مي بينمشون،ديگه ناراحت نيستم وقت رفتن سر كلاسشون...مدير محترمم مثل اينكه كمي خودشو نشون داده و انگاري قراره قضيه اون وسيله شكسته حل بشه.،چه فايده به درد من كه ديگه نمي خوره،نوش دارو بعد مرگ سهراب،سه هفته ديگه ترم تمومه

چهارشنبه سیزدهم آذر 1387

امروز بيرون بودم سر راه گفتم برم ببينم با اين مغازه داره مي شه صحبت كرد،راضي شه ارزون تر اون وسيله شكسته رو با بچه ها حساب كنه؟شايد فرجي شد و كار ما راه افتاد،رفتم بعد يكي دوتا سوال آقاهه مي گه اين وسيله به چه درد شما مي خوره؟آخه سوالاي من حالت كسي بود كه مي ره تو سوپري و قيمت انواع مختلف تي تابو مي خواد بدونه!!!!!مي گم بابا من دبير اون بدبختام ،مي گه اااماشالله چه جوون!!!!چي خوندي؟چند سالته؟از كجا اومدي؟آدرس خونتون كجاست؟؟(به اين صراحت نپرسيد فقط گفت اهل كجاي شهري!!)مي گم آقا ارزون تر حساب كن ديگه،مثلا" 20تومن بده اين وسيله رو به ما بريم پي زندگيمون،مي گه بابا مدرسه دولتيه، از مدرسه بكن ديگه!!!!!!!مي گه آموز پرورش اين همه بودجه داره چي كار مي كنه مگه؟؟؟!!!بعد باز گير داده به من،كه تا حالا هر چي دبير ديدم پا به سن گذاشته بوده و فلان و بيسار...منم جوابشو ندادم و فقط چونه زدم سر قيمت كه نهايت 5تومن گفت تخفيف مي ده!!بعد اومدم،تو راه همش حرص مي خوردم چرا بهش نگفتم اون معلماي پير هم يه روز كه شروع كردن جوون بودن،حالا تو تو جووني نديديشون كه دليل نمي شه معلم جوون نداشته باشيم....كلي آقا برام آرزوي موفقيت و سعادت كرد و منم دلم غنج رفت!!!!!!!

دوشنبه یازدهم آذر 1387
یک تجربه

بچه هايي كه اول سال ازشون خوشم نمي اومد و بچه هاي خوبي نبودند،بسيار عالي شدن؛ادب دارن ،شخصيت دارن؛گوش به حرف مي دن،يه ويژگي خوبشون هماهنگي همشون با همه.مي گم فلان روز امتحان بي چك و چونه مي گن چشم،وقت امتحانم بي چك و چونه امتحان مي دن،جلسه هاي اول همه با هم حرف مي زدن،بهشون گفتم دونه دونه حرف بزنين،امروز دو سه تاشون داشتن با هم باز حرف مي زدن،يكيشون برگشت گفت بچه ها فرهنگ داشته باشين نوبتي حرف بزنين،كيف كردم!!!!!!!!طفليا براشون جبراني گذاشته بودم،بي چك و چونه پذيرفتن و اومدن با اينكه كل امروز بيكاري داشتن،سيستم مدرسه اين جوريه كه قبلا" بايد رضايت نامه بنويسم بدم دستشون بدن خانواده كه اونا ببينن بچشون چه ساعتي مدرسه است،امضا كنن،بيارن تحويل بدن،امروز يه سرياشون نياورده بودن،منم نامردي كردم رفتم دفتر گزارش دادم،چون زياد مورد دارن اينا بيرون مدرسه ترسيدم هر اتفاقي بيافته بيان يقه منا بگيرن،مدرسه هم انضباطاشونا كم كرد،زنگ زد دونه دونه خونه هاشون كه بچه شما فلان ساعت تا فلان ساعت مدرسه است،يه موقع ساعت زيادي به شما نگفته باشن ،برن خيابون گردي!!!!من داشتم مي خنديدم كه ديدم نه خير،مدرسه حق داره،دختره به خونه گفته بود 8صبح تا 4عصر من كلاس فوق العاده دارم،حالا كلاس از 11تا 2بود!!!!!!!اين جور مورداشونم حل شه بچه هاي عالي مي شن.
اون كلاسه كه خيلي دوسشون داشتم،همونان كه زدن وسيله رو شكوندن،الانم هر روز يه مدل اعصاب خورد مي كنن.
كلاس اولي هرگز روي خوش منا نديدن،كلاس دومي زياد باهاشون خنديدم كه الان دارن اذيت مي كنن.

یکشنبه دهم آذر 1387
دیروز نوشت!

امروز داشتم درسو مي گفتم،يكي از بچه ها يهو زد زير گريه،منم كنجكاو كه بدونم چه خبره،ولي به رو خودم نياوردم و فرستادمش بيرون با دوستش...يعني چي شده بود؟امان از اين تازه جوان شده ها و دردا و مسائلشون.
يه سرياشونا كه مي بينم دلم پر مي كشه برا رفاقتاي دبيرستان،يه سرياشونم كه هنوز بچه و سر يه مداد با هم قهر مي كنن و با يه پفك آشتي.
زدن يكي از وسايلو شكوندن،زير بار نمي رن بايد خسارتشو بدن!!اعصاب خورد مي كنن...

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

يه هفته ديگه هم تموم شد،بحث امروز معلم تاريخم باهام راجع به رابطه مادر شوهر و عروس بود و نيز ارتباط اين رابطه با رابطه با خدا!!!!مغز منو خورد،اون خانومه هم همچنان گير داده و گمونم به خانوم تاريخه سفارش كرده مخمو بزنه!!..
امروز فهميدم يكي از بچه ها ازدواج كرده به تازگي،پس چرا غمگينه هميشه؟يه جوري شدم،همش تو فكرشم
امروز به يكي از بچه ها داشتم مي گفتم چرا اين همه تو شيطوني؟گفت خانوم من شيطوني تو ذاتمه،پدر مامانم رو درآردم قديما از بس هميشه مدرسه بود از دست كاراي من،يه روز كه نمي اومد مدرسه مي گفت دلم برا ناظمتون تنگ شده...خانوم ديگه مامانم از دستم اذيت نمي شه...
گفتم پس الان رابطه خوبي بايد با مامانت داشته باشي كه ديگه از دست شيطونيات اذيت نمي شه؟گفت خانوم مامانم فوت كرده...
5دقيقه بعدش خيلي سخت و عذاب آور بود،به زور خودما كنترل كردم....

شنبه هجدهم آبان 1387

بالاخره يكي پيدا شد تو اين مدرسه اومد حال بچه اشو پرسيد!!اميدوار شدم.
بچه هاي امروز همه انرژي منو مي گيرن،بسيار گستاخ تشريف دارن و اصلا" نمي شه تو 4 ساعت يه دونه لبخند زد يا 5دقيقه با اينا خنديد،حالم گرفته شد از بس اخم كردم و غر زدم و ببخشيد خانوم شنيدم.

شنبه یازدهم آبان 1387

تو دفتر بودم يكي از بچه ها كه يك شنبه ها باهاش كلاس دارم،اومد صدام كرد،رفتم مي گه خانوم دستتا بيار،بعد يه عالمه گلبرگ گل داوودي ريخت تو دستم و گفت خانوم خيلي دوستت دارم،منا مي گي به زور خودما كنترل كردم نپرم تو بغلش بوسش كنم.گلاشو ريختم لاي دستمال گذاشتم تو اتاقم.حس قشنگي بود،ممنونم ازش.

سه شنبه هفتم آبان 1387

با مزست داشتن دوستايي كه 10سال كمش باهات اختلاف سن دارن،امروز همكارا!بحثشون بچه هاي طفل معصومشون بودن و اين كه ظهر كه از مدرسه مي آن تنهان تو خونه و اينا تا برسن خونه قلبشون دوبار سكته مي كنه...معلماي بچه هاشون و اين كه بايد به معلم كلاساي ابتدايي خيلي حساس بود و معلم خوبي رو پيدا كرد كه بچه از پايه درست بياد بالا...چيزاي بامزه ياد گرفتم!!!يه نظريه هم دادم ،اينكه گذاشتن بچه پيش خانواده ها و فاميل بچه رو چند شخصيتي مي كنه و شايد لوس خصوصا" اگه پيش مامان بزرگ باشه ،چون هر چي بخواد بهش مي گن چشم،بعد تو خونه نمي شه باهاش راه اومد....جالب بود خيلي هاشون همچين تجربه اي داشتن و با من موافق بودن!!!مهد كودكم كه 1001عيب داره،خصوصا" برا بچه هاي خردسال،آخر سر به اين نتيجه رسوندمشون كه زن جماعت همون بهتر كه بره بشينه خونه بجشو تربيت كنه!!!!بعني من كه خودم اين جوريم،بچه رو دست باباش نمي سپارم چه برسه به فاميل،مهد كودكم قبول ندارم چون بد چيزايي شنيدم،مثلا" اينكه به بچه هاي كوچولو قرص خواب مي دن،اينه كه من بچه نمي خوام وقتي هم بياد من دربست پيشش خواهم بود تا بشه 10سالش.10سال اول بايد زير نظر خودم بزرگ بشه.
بعد من با اين فضايي كه تو دفتر مدرسه درست كردن،فكر كردين سر كلاس چه كردم؟رفتم نشستم گفتم هر كار دوست دارين بكنين فقط صداتون در نياد!يكي از بچه ها هم صفر دادم بهش،دلم خنك شد!!!!!شدم يه معلم خاله زنك درست و حسابي،از اينا كه خودم متنفرم ازشون!!!!!تازه چيزي كه جديدا" كشف كردم اينه كه زورم مي آد نمره كامل به كسي بدم(همون نمره انگار ارث پدرمه!)اين قدر اين ور اون ورش مي كنم تا يه چيزي پيدا كنم ازش كم كنم!!!طفلكا زاويه 90رو 89 به دست بيارن كارشون تمومه...بايد از دفتر مدرسه دوري كنم،بد جور جو گير شدم.اين جوري مي شم يه معلم خبيس!!!!!!

یکشنبه پنجم آبان 1387

تو دفتر نشسته بودم يه خانومه زنگ زد به مدرسه سراغ بچشو مي گرفت
معاون:دخترتون كدوم كلاسه؟
خانومه:دوم گرافيك
معاون:اسمش چيه؟
خانومه:گل گلاب مثلا"
من گوشام تيز شد،اين كه همين ساعت من باهاش كلاس دارم!!!!
...آخر سر فهميديم دختر ايشون سوم معماريه نه دوم گرافيك!!
جاي مديرمون خالي بود ،بهش بگم اينه اون اولياي حساسي كه مي گه؟؟؟؟

امروز به يكي از بچه ها گفتم دخترم،كلاس منفجر شد،مي گن خانوم بهت نمي آد دختر اين قدي داشته باشي،لبخند مي زنم و ادامه درسمو مي خوام بدم كه شروع مي كنن سوال پرسيدن،خانوم مجردي شما؟يه خورده نگاه مي كنم مي بينم نه دارن هر چي دوست دارن مي گن،مي رم سمت دفتر كلاس،همشون موش مي شن،جيك نمي زنن از ترس منفي.تو دلم مي ميرم از خنده.
وقتي يه مساله رو مي خوان حل كنن،هر كدوم يه جور نگاه مي كنن و هر كس يه ديدي داره برا خودش،دوست دارم اين لحظه ها رو كه مي بينم متفاوتن چقدر آدما با هم!!!
متر دادم دستشون مي گم حياطو متر كن،دوتاشون دعواشون شده سر اينكه از گوشه حياط شروع كنيم يا از كنار در حياط!!!مي گم فرقش چيه؟مي گه كلي فرق داره،گفتم برو جفتشو امتحان كن،فرقشو پيدا كن برام بيار!!!!مي گه چشم!!!!!!!!!.

سه شنبه سی ام مهر 1387

چرا شبهاي سه شنبه من فكر مي كنم ديروز سه شنبه بوده،بعد اينكه باز فردا سه شنبه باشه منو ديونه مي كنه..چرا اين همه زود مي گذره؟؟
بچه هاي امروزم،همونا كه خيلي دوسشون دارم،پيشنهاد ديدن فيلم سه زن رو بهم دادن كه با هم بريم ببينيم!!منم فقط بهشون خنديدم،نگفتم به جرم رابطه معلم شاگردي نمي تونم باهاتون بيام!!!!!بعد كلاسم نمي خواستن برن،مي خواستن يه زنگ ديگه هم بمونن و حياط متر كنن!!!!!!
من كه دانش آموز بودم تنها چيزي كه برامون مهم نبود همين منفي ،مثبتايي بود كه ثانيه به ثانيه داده مي شد،ديگه برامون تكراري شده بود و مي دونستيم بي ارزشه و دارن سرمون كلاه مي ذارن،ولي اين طفلكا با يه مثبت تا عرش خدا مي رن و حاضرن كل حياط مدرسه رو كلاغ پر برن تا يه مثبت بگيرن،از اون ورم منفي در حكم نمره صفره براشون!!ولشون كني گريه مي كنن تا منفيه پاك بشه!!!