بارون،اونم تو اين هواي بي ريخت تابستوني،چه خوشمزه بود...
ترس و استرس و نگراني و فشار چه بلاها كه سر تن آدميزاد نمي آره.چه مي كنه اين خدا.
اين سري من فهميدم آقاهه نيمه پر ليوان مي بينه و من برعكس!مكمل هم هستيم ديگه،با هم مي تونيم يه ليوانا كامل ببينيم!
من عادت داشتم هر فنجون،استكان يا ليواني كه مي آوردم تو اتاق و يه چيزي نوشيدني توش بود،مي ذاشتم همين دور و بر مي موند و زياد كه مي شد مامان با غرغر مي اومد مي بردشون،حالا يه چند روزيه ليوان چايي من گم شده،اون روز اصلا"مامان به من چايي نداده بود،ليوان تو اتاق من نيومده بود،بعد اينا الان همش مي آن اتاق منو مي گردن دنبال يه دونه ليوان.5تا ديگه ازش داريم ،گير دادن كه اين يه دونه ليوانو من كجا قايم كردم!ليوانمو دوست داشتم،چيني بود با گلاي آبي و زرد گنده.آب شده رفته تو زمين!دلمم نمي آد تو ليوان ديگه اي چايي بخورم.الانه برا خودمم سوال شده كه ليوان من كجا غيب شده؟
يكي ديگه از عادتهاي زيباي من اينه كه دمپايي كه تو خونه مي پوشم اولين جايي كه بشينم دمپايي رو قايم مي كنم،زير ميز،زير مبل،زير تخت،به هر حال يه جوري مي فرستمش مي ره اون زير،اين كارو هميشه ناخوداگاه انجام مي دم ،به خدا من همچين قصدي ندارم خيلي هم هواسمو جمع مي كنم،دمپايي رو جا نذارم ولي جا مي مونه،بعد پا مي شم مي رم يه جفت ديگه دمپايي كه قائدتا" مال يه بنده خدا ديگه مي باشه مي پوشم و اين كه زير تخت بنده دو جفت دمپايي يافت شه عادي شده تو خونه،بعد الان اينا برا يافتن ليوان چايي من روزي 6بار زير تختمو مي گردن،اين در حالي است كه نصف زندگي من زير تختمه...
با اينكه تكليف خودمو با كنكور روشن كردم و خوب مي دونم چه خبره،ولي باز نمي دونم چرا از وقتي فهميدم فردا شب نتايج مي آد ،دارم سكته مي كنم...خدايا به خير بگذرون..دارم صداي قلبمو مي شنوم.ووووييي.
22:30نوشت:اين دختر شيرازيه مي خواد بره مشهد پيش خانواده شوهر!مي گفت من نمي دونم وقتي از زبون محلي شماها مي پرسن چي بايد بهشون بگم ،خانومه داشت برا خودش انگليش پاي تخته مي نوشت ،منم يه چار پنج تا لغت اصيل ياد اين دادم،مرده بود از خنده.حفظ كرد هفته بعد كه مي ره مشهد اونا رو بگه كه اونا فكر نكنن اين دختر بعد 4-5ماه هنوز زبون ما رو بلد نيست،بعدشم كه كلي گير داده بود كه چرا شماها لهجه تون همه تهرانيهو به زبون خودتون حرف نمي زنين اصلا".منم بهش گفتم نمي خوايم كسي حرف زدنمونا ياد بگيره.
يه تيكش خانومه داشت كرنر رو ياد مي داد،اين پرسيد يعني چي؟منم برگشتم بهش گفتم يعني سوك.بعد تو جمله كاربردشو يادش مي دادم،يه سوت ديگه مونده بود كه خانوم معلممون پرتمون كنه بيرون،فقط گفت اينجا كلاس زبان هست ولي نه هر زباني!.
ولي راست مي گه همه دنيا به زبان خودشون حرف مي زنن،جز مردم شهر ما،وقتي هم مي آيي جلو يكي حرف بزني،يكي ديگه باشه مي گه نگو آبرومون مي ره،فكر مي كنن آدم دهاتي فقط با اين لهجه حرف مي زنه،نمي دونم چرا تركا و شيرازيا و اصفهانيا و كردا و ...همچين فكري نمي كنن؟من كه از اين گويش خيلي خوشم مي آد،عشقم وقتيه عزيز جون مي آد،حرف مي زنه برام.
بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي.
من اعتقاد دارم به اينكه آدما رو بايد تو سفر شناخت.چيزاي خوبي دستگيرم شد...
آدما هر كدوم يه دنيايي ان برا خودشون.چه خوبه كه دنياي من تو دستام جا مي شه.
اعتراف مي كنيم:ته نامردي دنيا اين جاست كه يه نفرو نزديك 10ماه سر بدووني ،بعد،آخر سر براي بار دوم پيچش بدي.من معذرت مي خوام ولي خوب عادت دارم طبق حسم رفتار كنم و حسم بهم اجازه اي نمي ده جز پيچوندن يه نفر.براي همين هم سكوت مي كنيم.
نق مي زنيم بيشتر براي لوس كردن خودمان:خيلي خابالوهه.اون وقت قبول كه نداره خودش،باز راه مي افته مي آد به من مي گه خابالو!10تا دونقطه دي.
وقتي تو آينه مي رم به خودم مي گم بي خيال لبخند بزن دلم باز شه،الانا انگار همه زندگيم شده همين،بي خيال لبخند بزن تا آسون تر بگذره،ولي پس چرا تاثير نداره؟چرا هر روز يه مسئله جديد پيش مي آد،انگار خدا ديده من بيكارم،يه مشت سبزي ريخته جلوم مي گه پاك كن!نمي دونم شايدم چون جند وقتيه باهاش قهر كردم،داره كاري مي كنه كه باهاش آشتي كنم،خدا يه خورده مهربون تر باش ،خوب مگه چي مي شه؟...
عزيز جون همه توان و انرژي و اعصابمو داره مي بره،آخرش يا من ديوانه مي شم يا خودش،جديدا" هم ياد گرفته شبا اگه نشينم بغل دستش خوابش نمي بره،كارا و رفتاراش هم كه بماند ،فقط بايد تحمل كرد...خدا هيچ كسو اين جوري پير نكنه،تو رو خدا از الان يه جوري زندگي كنين كه پس فردا سر پيري نخواين مريض شين و هزار تا درد بي درمون بگيرين و هم خودتونو عذاب بدين هم چارتا اطرافيانو...بدبختي هيچ كس حوصله نداره و كاراي اينا تحمل نمي كنه،بعد منم كه جيك مي زنم،مي گن ما كه گفتيم ولش كن،تو گوش ندادي حالا بكش،ولي خداييش آدم اين جوري تا مي كنه با مادرش؟نمي گن ولش كنن،بدتر مي شه و بالاخره مجبورن دستشو بگيرن...شايدم چون من خيلي به دعاهاي عزيز جون اعتقاد دارم و از آهش مي ترسم،ولي باباي من اين قدر ماهه كه من هر كاري مي كنم برا مادرش،همش فداي يه لبخند بابايي.
اين دو روز دختر عموهاي بابا اومده بودن خونه مون،جز معدود موجودات عالم هستن كه من خيلي دوسشون دارم و اين قدر باهاشون خوبم كه عمه صداشون مي زنم.آخر شب نشسته بوديم داشتيم درد دل مي كرديم،يعني اون دو تا با مامانم نشسته بودن يه طرف،غر غر زندگيو و تجربه هاشونا تعريف مي كردن كه چه جوري فلان مساله رو حل كردن و اينا...منم روبروشون داشتم فيض مي بردم،همشون مشكلشون يكي بود!خيلي جالب بود،سه تا زندگي و طرز فكر متفاوت بودن ولي مشكل همشون يه چيز بود...اين وسط منم براشون توضيح مي دادم كه شماها كاسه داغ تر از آشين و روش تربيتي آقايونا بلد نيستين و مشكلتون اينجاست،اينا تا صبح داشتن به من مي خنديدن و منو مسخره مي كردن.ولي من كه مي دونم حق با منه!
به خدا مسائل خيلي بي اهميت تر از اين همه انرژيه كه ما حروم مي كنيم.هر چيزي يا حل مي شه يا حلش بايد كرد،در هر صورت بايد راه حل پيدا كرد،چند وقت پيش تو وبلاگ آقا صادق خوندم "به جاي فكر كردن به مشكل به راه حل فكر مي كنم".ولي خوب تو عمل يه خورده سخته...زندگيو خودمون داريم زهرش مي كنيم.اين همه انرژي رو مي شه جاهاي خيلي بهتري هزينه كرد...
بعد اين همه روضه خون:همه ذهن من اين روزا شده مسائل داداشم كه مثلا" اين روزا كلي براش نقشه داشتيم و كلي برنامه و حالا بد جور گرفتار شده و بايد ثابت كنه بي گناهه و گرفتارياي بابا و مريضي مامان و عزيز خانوم و كنكور خواهري و كار خودم و حال و روز آقاهه كه...همه اينا يه طرف،اين آقاهه مهربونه كه اين همه ملاحظه منو مي كنه و هيچي نمي گه هم يه طرف،خيلي آقايي،از اين همه خوبيت خجالت مي كشم،دلم مي گيره وقتي تو همه گرفتاريا و غمات تنهايي.
خسته مي شم گاهي از اين همه تنهايي تو ،خودم،آدماي دور و برم،همه انگاري يه جورايي تنهايي رو بايد داشته باشن...
عزيز خانومي جديدا" برامون قند گرفته ،اونم يهو 400!چه جوري من نمي دونم.دكترش مي گفت تداخل دارويي بيشتر تشديدش كرده و داروهايي كه برا مفصلش مي خورده و اونا كه برا كنترل دريچه مثانه اش ،باعث افزايش قندش شده تا يه قسمتي،خوب نخوره كه مي ميره،بخوره كه مي ميره،برا همينم اين سري درمان طولاني مدت تر مي شه.منم چون حوصله ندارم برا كاهش عوارض و زودتر خلاص شدنم و زودتر خوب شدن خودش،به طب ابن سينا پناه آوردم،طفلك مي گه يه ليوان چايي به من بده،من يه استكان آب شنبليله دم كرده به همراه توت خشك بهش مي دم،بيچاره جراتم نداره جيك بزنه،الان مي پرسيد من فردا صبحونه ام بايد آب علف بخورم؟چايي مگه كجاش ضرر داره؟بهش گفتم نه صبحونه مي توني چايي بخوري طفلك خيلي ذوق كرد...
كياناي عزيز منو به بازي دعوت كرده يه جمله 6كلمه اي بنويسم:
شادم كه خانه ام در قلب اوست.
هممتون دعوتين تو كامنت دوني بازي كنين.
اون دختره بود كه گفتم شيرازيه و كفر منو در مي آره؟نمي دونم چرا چسبيديم به هم!.اين جورياست ديگه...
نمي دونم اين شيرازيا تو شهرشون،وسط خيابون از اين نرده ها ندارن؟ما كه همه شهرمون حصار كشي شده تا شايد قوانين زعايت بشه،بعد اين خانوم تا اين نرده ها رو مي بينه ،مي پرسه حالا چه جوري بريم اون ور؟و من دو ساعت توضيح مي دم كه تا فلان جا بايد بريم اون جا پل هست،يا مسير خط كشي هست ،باز همچين با غصه مي گه حالا چه جوري بريم اون ور.بعد اينكه من كلي بهش مي گم مسير عبوري از كجاست و اينا ،بعد يهو مي بينم زد وسط درختا و اون راههاي باريكي كه بين نرده ها جا مونده،سرشو مي اندازه پايين و مي ره...برا خودش موجوديه.
اندرون كلاس هم كه امروز يه عكس از برجهاي دوقلو تو كتابمون بود،بعد 40دقيقه بحث حادثه 20سپتامبر بود و اينكه بالاخره زير سر كي بود و چي بود!!!جاي همتون خالي.
جلسه پيش كلاسمونم كه من يه سوتي دادم اساسي،نوشته بود ميس اي احمد ايز...؟منم جاي خالي رو با ديس ايز ا من پر كردم،بعد خانوم معلممون چشاش گرد شد و پرسيد چرا مرد؟منم با اعتماد به نفس بالاي 100برگشتم دليل بيارم،گفتم چون نوشته احمد،خوب احمد اسم مرده ديگه!بعد اون موقع كه اين خانوم داشت ميس و مسترو برا ما توضيح مي داد،من گفتم اينا چيه آخه،به خدا ما اينا رو بلديم،هيچي ديگه فهميد چه قدر بلدم.حالا ديگه روم نمي شه بهش غر بزنم و بگم كلاس منو عوض كنه.همون هلو هاو آريو رو بايد بخونمو بزنم تو سر خودم.
هر آدم شاغلي كه مي بينم دلم مي خواد خفش كنم،چرا من كار ندارم؟اين چه دنياييه؟شما چه جوري كار يافتين؟
امروز اولين جلسه زبان بود،خيلي آسونتر از تصور من بود،هميشه از اين جور كلاسا و جووش بدم مي اومد.ولي يه كلاس 8نفره بوديم،خوبي اين موسسه همينه كه كلاساش كم حجمه!،من بودم،يه مريم خانوم كه شيرازي بود و شوهرش مشهدي!اون وقت تو شهر ما مي زيستن،كفر منو درآرد،اولش كلي خوشحال شدم،يه دوست شيرازي يافتم!ولي بعد ديدم اين نفس كشيدنشم مي گه شوهرم دوست داره،شوهرم دوست نداره،حرصم گرفت،بحث لهجه بود،برگشته مي گه من لهجه ام خيلي غليظه منتها شوهرم خوشش نمي آد با لهجه حرف بزنم منم تهراني حرف مي زنم،حالا اگه من بگم لهجش تركيبي از شيرازي و مشهدي و تهراني و همين شهر ما بود دروغ نگفتم والله.يه خانوم ديگه بود 22ساله و همداني بود اين جا درس مي خوند،يه خانوم ديگه بود 35ساله ،داراي يك دختر 13ساله،اونم نفس كشيدنش به خاطر شوهرش بود!شوهرش از همون اول ازدواج زور كرده كه برو زبان بخون،در طول 17سال اين خانوم تازه به اينجا رسيده بود!يه خانوم ديگه بود20سالش بود و گرافيك خونده بود و تو فكر كنكور بود،يه خانوم ديگه بود من نفهميدم كي بود،چي بود،يكي ديگه هم بود ،من كه ديدمش گفتم اين نهايت 18سالشه،از من ريز نقش تر بود!و تازه قدشم نصف من بود،بعد معلوم شد خانوم 27سالشه،يه پسر7ساله هم داره،هيچ كس باور نمي كرد،خيلي خوب مونده بود!خيلي بانمك بود،خيلي هم حرف مي زد ،از نوع مفتش،ايشونم اومده بود كلاس ،چون آقا پسرش ترم 6بود و شوهرش بهش گفته بود خجالت بكش،گيرم داده بود فقط مكالمه ياد بده!!خود خانوم معلممونم بود تازه كه اونم متاهل بود،برا من خيلي با مزه بود،تا حالا فقط يه دونه از دوستاي نزديكم متاهل بوده،و الباقي كه بعد اينكه قرار شد مزدوج بشن و من ديگه نديدم،حالا 4تا دوست دارم كه متاهلن اونم خفن!تو فكر خانواده شوهر چي گفت و چي كار بايد كرد و اينا...خيلي حال مي ده.
آهان از خود درسم مي شد بگما ولي خوب بي خيال،خيلي ساده بود،من همشو بلد بودم،جز چندتا لغت،مثلا" من نمي دونستم الان joblessهستم.+اينكه من نمي دونستم سالي 7ترم اين آموزشگاهها دارن و خيال مي كردم4ترمه،نمي دونستم كل زبان 14ترمه و دو ساله مي شه به يه جايي رسيد.تصميم گرفتم برم همشو.البته اين جور كه بوش مي آد ،بنده سر كلاس حوصله ام سر خواهد رفت،اين ترم آشنا شم،شايد بقيشو فشرده برم،حداقل يه فشاري بهم بياد!
من چهار سال عادت داشتم،هر وقت از صبح تا شب با دوستم مي چرخيديم اين ور اون ور يا اندر دانشكده بوديم و فعاليت راه رفتني داشتيم،ناهار ساندويچ مي خورديم،حتي اگه غذاي سلف رو رزور داشتيم،اول غذامونا مي خورديم و بعدش ساندويچ،بعد ساندويچم كه از سانديس و يكي دوساعت بعدش تا چيپس و دوغ نمي خورديم ،خستگيمون در نمي رفت و انگاري يه چيزي كم بود،حالا بعد چهار سال،امروز از صبح كلي اين ور اون ور رفتيم باهم،ظهر اومدم خونه،كلي ناهار خوردم،سوپ خوردم ،خوابيدم...همه كار كردم ،اما هنوز فكر مي كنم ناهار نخوردم و دلم ساندويچ مي خواد.يه چيزي كمه اساسا" .بعد چايي ساعت چهار اين دومين اعتياد منه در دوره دانشجويي.
دومندش كه چند روزي است به دنبال كار مي رويم!يادش به خير اون روزايي كه ناز مي كرديم،حالا كار همچين برامون ناز مي كنه،يكي مي گه آشنات كيه،يكي مي گه معرفت كيه،يكي مي گه بايد چهار نفرو معرفي كني كه اونا كارت رو ديده باشن و تائيد كنن،يكي مي گه سابقه نداري برو بمير،يكي مي گه مگه بچه بازيه كار طراحي بدم دست تو!،يكي مي گه برو خبرت مي كنيم،يكي مي گه بزك نمير بهار مي آد...
من گشنمه،الانم بايد برم گوش شيطون كر برم برا كلاس زبان تعيين سطح كنم!بعدشم باز شلتق! زدن با دوستم.باز يه دور ديگه شب مي خوام حسرت ساندويچو بخورم!كاش من مريض نبودم،الان يه ساندويچ از اون هايدا گنده خوشمزه ها مي خوردم.
يه روز تو هفته پيش بود،چشم باز كردم ديدم از پنجزه اتاق يه عالمه ياس بنفش داره خودنمايي مي كنه،پريدم ديدم به به ما تو حياطمون ياس بنفش داشتيم و من خبر نداشتم!!به قول بابا دو سه سالي مي شه كه اينجا هستش ولي خوب بچه بوده و به گل دادن نمي رسيده كه منم بخوام ببينمش،امسال اولين ساليه كه داره گل مي ده.
كلي ذوق كردم،چقدر فروردين پارسال به اميد بوي ياس بنفش مي رفتم تو اون كوچهه كه اسمشو گذاشته بودم كوچه ياس بنفشا،چه قدر كوچه پس كوچه نوردي مي كردم تا برسم اونجا...حالا يه عالمه دارم برا خودم.توي خنكي صبح و غروب حياط پر مي شه از بوش،من فقط يكي دو روز بوشو شنيدم و الان ديگه حس بوياييم مريضه،آي كلافه مي شم وقتي مي رم تو حياط،نمي تونم بوشو بفهمم.كاش زودتر خوب شم.
عزيز جون اومده خونمون،باز به اميد اينكه من ببرمش دكتر و خوبش كنم،مي گه چرا هر وقت من مي آم اينجا تو همش مريضي؟دلم مي سوزه براش،چرا هيچ كي براش مهم نيست ،اين طفلك مشكل داره؟صبح كلي رفتم دنبال كاراش و قراره باز دوشنبه ببرمش دكتر،خلاصش كه كوري عصا كش كور ديگر شده است...
چشمم نصفش بسته است،دنيا رو نصفه مي بينم...دماغ ندارم،سرم درد مي كنه،گلوم مي سوزه .يه عالمه هم سرفه مي كنم.سرما خوردگي هم شد درد آخه؟اه اه.نمي خوام.من مي خوام خوب شم...
مي گن تمام شد،خدا داند،ما كه هنوز سه چارتا بازديد رو نرفتيم!بي خيال.
آدم معتاد بشه ولي سرما نخوره.شايدم نحسي سيزده بود و امروز گرفتم كه الباقي سال نگيرتم.(مي گن،مي بي تقصيرم).من بد درد هستم ولي توي سرماخوردگي ديگه تا دلتون بخواد خودمو مي بازم.از ديروز من گلو درد گرفتم،گفتم آي بدو تا مريض نشدي،به استناد به سابقه طبابتم،دو فقره قرص سرماخوردگي خورديم ،تا گلويمان باز شد و توانستيم حرف بزنيم،غذا بخوريم و بدتر از همه نفس بكشم.هيچي بدتر از اين نيست كه آدم غذاي تلخ بخوره و ببينه روبروش همه دارن چه چه مي كنن.جيگر آدم كباب مي شه خوب.رو به خوبي بودم كه شب خوابيدم،ولي به گمانم آه دخترخاله ها گرفت منو. فرموده بودن بيا بريم صبح سيزده كوه،من گفتم نمي آم و حوصله ندارم و اينا.حالا ربطش چيه من نمي دونم(سرم درد مي كنه سوال اضافه نپرسين).صبح بيدار شدم از خواب ديدم اي دل غافل شدم عين پنگوئن!و كلي لوزه هام باد كرده،زدم تو سر خودم كه اي دل غافل اريون گرفتي،اين وسطم مامان تا منو ديد همينو گفت و عزا گرفت كه من روز سيزده اي چي كار كنم و چرا ديشب نگفتي،حالا بيا ثابت كن كه بابا من ديشب اين جوري نبودم،ما رو ور داشتن بردن كلينيك و رفتيم پيش آقا دكتره،بهش مي گم آقا من اريون گرفتم،دكتره گفت تو اين سن؟مگه نگرفتي تا حالاو بعدش ما را مطمئن كرد كه چشم بسته غيب گفته ايم.خلاصش به يك عدد آنفولانزاي زيبا از همينا كه الان مد شده و همه گرفتن دچار گشتم ،آخر سر.بعدشم رفتيم بريم سيزده بازي،كلي به مامان گفتم بذار من برم خونه بخوابم،فرمود كه بايد دم دستم باشي،ما هم رفتيم خانه خاله امان تخت خوابيديم،تا ناهار.بعدشم ديدم مامانه خيلي داره الكي حرص مي خوره و ناراحته كه چرا من آروم و كسلم و روز سيزده اي بايد مريض شم و اينا.ديدم داره كوفت همه مي شه ،منم خودمو زدم به كوچه علي چپ و انگار نه انگار كه سرم داره منفجر مي شه و نفس نمي تونم بكشم،با يه زوري آب دهنمو قورت مي دادم و حرف مي زدم.كلي هم خاله ذوق كرد كه از خوردن سوپش خوب شدم.ما هم چيزي نگفتيم.آخر سرم كه تصميم گرفتن برن بيرون بگردن،بنده رفتم تو اتاق و هيچ كي تو اون شلوغ بازار نفهميد من نيستم،بعدش اومدم نشستم پيش مامان بزرگم تا اينا برگشتن و كلي بهم غر زدن كه كجا بودي...اومديم خونه مامان خانوم كلي غر زد كه تو حالت بد بود چرا موندي اونجا و نيومدي خونه...منم دلم شكست، خودش نذاشت برم خونه ،آخر سرم از من طلب كار بود.من چي كار كنم؟دو زار درك خوب چيزيه والا.اين شد كه من شدم يه مريض بي روحيه و افسرده.!!!
همه تن و مغزم درد مي كنه.طفلك مغزه خسته شد از بس به اين عناصر دفاعي بدن فرمان داده...
كلي فكر بايد بكنم رو يه موضوع ،كه فردا بايد برم به ديدن دوست خواهرم و الان اصلا" يادم نيست كه چرا باهاش قرار گذاشتم و چي مي خواستم بهش بگم.
دارم ياد مي گيرم دوباره ،لحظه ها رو چه تلخ،چه شيرين به شادي و آسوني هر چه بيشتر بگذرونم.با داغون كردن خودم هيچي عوض نمي شه...
بنده 120بار از اول نوروز خاله محترم را زيارت كردم تقرييا" هر روز،بعد گله مي كنه چرا عيدي ما نيامدي؟عيد تمام شد.من بي تقصيرم احتمالا" تعداد روزهاي تعطيلي نوروز كم است گويا،يا اينكه فاميل 40نفري ما جمعيتش رياد است،اصلا" هم به اين خاطر نيست كه همه نيت مي كنن مهماني بدهند و خانه بعضي ها دو بار رفته مي شويم،يكي عيدي و با تقريب 90درصد فردايش به مهماني اشان دعوت مي شويم.اين است كه وقت براي خاله عزيزمان كم مي آوريم.سال بعد از دو روز قبل نوروز عيد ديدني را شروع مي نماييم تا سبب گله كسي نشويم.
اين يك و اما دوم اينكه همه مشتاق هستند بدانند هدف من در زندگي چيست؟و قصد انجام چه كارهايي را دارم در آينده نزديك و آينده دور،اينان هيچ كدام فضول نيستند ،حتي براي مطمئن شدن از اينكه خودشان با اهدافي كه دارند بر روي پله هاي بالاتر از ترقي هستند هم نيستند،فقط قصدشان اين است كه به بنده ياري رسانند.اين است كه اين روزها به فكر يافتن انواع هدفهايي كه يك انسان متشخص مي تواند داشته باشد،هستم كه به اينان تحويل دهم و نخواهم برايشان توضيح دهم كه هدف چون موفقيت است،يك مسير است با تعدادي راه فرعي و شاهراه ،نه قله يك كوه.نمي دانم خودشان زندگي اشان اين همه هدف مند است پس چرا اين گونه اند؟
فقط دو روز ديگر را بايد تحمل كرد و نگاه كرد و خنديد و يه جاهايي هم مسخره كنم و شك كنم به خودم يا بعضي ها.
ديگر فكر نمي كنم و روي چيزي زوم نمي كنم ،چرا كه بايد به آقاهه توضيح دهم و توضيح بعضي چيزها واقعا" سخت است ،اين است كه از ابتدا تا يادمان مي افتد كه به پسر مردم قول داده ام و از طرفي نمي شود بعضي چيزها رو گفت،فلذا منصرف شده و نه فكر مي كنم و نه اهميت مي دهم.يه سري چيزها هيچ ربطي به من ندارد و نبايد خودمو قاطيش كنم.اين است كه اين چند روز بسي آسوده زندگي كرده ام.آقاهه بخونه مي گه به اين مي گن پاك كردن صورت مساله،ولي من مي گويم ممنونم كه از شر فكرهاي بيهوده خلاصم كردي و باعث شدي راهي بيابم تا اجازه ورود بعضي چيزها رو به ذهنم ندهم.
يه ور ديگه هم مصرف آب شب عيدي مردم و شستن فرش و اينا كه فشار آب ما كم مي شود و مجبوريم شبها استحمام كنيم.از آن طرف اين كوير ما شبها يه نموره سرد است و اصولا" از حمام در آمده توي اتاق بي بخاري من شب بخوابين ،صبح آنفولانزا مي گيرين.فلذا ما ديشب مهمان خواهري بوديم.راحت خوابيده بوديم ،مي گويد فليكا يه داستان برات بگم؟مي گم نه خوابم مي آد بي خيال مي گويد باشه.بعد مي گويد فليكا اين سعيدي همچين تو آژانس( همون آژانس بين المللي هسته اي) انگليسي بلبل حرف مي زد كه من مات مونده بودم،فكر مي كردم صداي مترجمه ،بعد ديدم نه.خوش به حالش ،بايد ترم هاي زبانم را تمام كنم،مي گويم،باشه بعد كنكور باز مي ري.بعد كلي از رئيس جمهور روسيه مي گويد و از اين آقاهه كه جديدا" شده ريئس جمهورشون و من فقط سعي مي كردم اسم يارو رو بتونم درست تلفظ كنم ،آخرشم فقط فهميدم اسمش ديمتريك است بقيه اش را نشد بفهمم،و به اين مي انديشم اين دختره كجاها داره سير مي كنه،خدا رحم كرده ،به بهانه كنكور تي وي و كامي ممنوع است .كلي از رابطه بلادين ؟پوتين و اين آقاهه مي گه و من خوابم مي آد،بعد برگشته مي گه من مي خوام وزير خارجه شوم.بهش خنديدم ،برگشته مي گه همين شما آدم كوچيكا هستين كه نمي ذارين من آدم بزرگي بشم،مي گم خواهر جونم تو داري كنكور رياضي مي دي،با حلوا كه دهن شيرين نمي شه بايد بري يه درس ديگه بخوني،پشيمون مي شه،مي گه هيچي ديگه دوست ندارم...يه خورده مي خوابه بعد مي گه مي خوام سفير ايران تو روسيه بشم!برم تو سنپترزبورگ يه خونه برا خودم بخرم.مي گم سفير شدي خودشون بهت خونه مي دن.مي گه آخ جون و من اميدوارم هنوز كه بخوابد و بگذارد من بخوابم.باز مي گويد فليكا خوابت مي آد؟مي گم نه خوابو از سرم پروندي.مي گه خوب شد،حالا داستانه رو برات بگم؟بعدشم مي خنده و من ديگه هيچي نمي تونم بگم.يه نمايشنامه كه برگرفته از يه داستانه برام تعريف مي كنه به اسم "تقلبي" اولش گوش ندادم،بعد كم كم ديدم جالبه گوش دادم،يهو ساكت شد،مي گم خوب بقيش؟مي گه بقيش فردا شب راديو مي گه مي آم برات تعريف مي كنم.من تازه فهميدم كه راديو گوش دادن من به اينم سرايت كرده،منتهاش من چيا گوش مي دادم ،اين چي گوش مي ده.بعدش كه بهش مي گم مسخره دو ساعته برا يه داستان نصفه نيمه منو گذاشتي سر كار؟مي گويد چندتا داستان كامل بلدم برات بگم؟منم كه مي دونم بگم نه ،يه ساعت روضه مي خونه ،مي گم بگو،يه داستانو گفت و وسطاي يكي ديگه بود كه خوشبختانه خوابش گرفت و به زور حرف مي زد،كم كم هم ساكت شد،ساعت 3شب بود.من ساعت 11رفته بودم بخوابم!!زين پس شب رفتم حمام مي روم پيش خان داداش مي خوابم.صبح خروس خونم بيدار شده ،اومده مي گه پاشو تو چقدر مي خوابي،من الان بايد تو اين اتاق درس بخونم و تو فضاي خواب به اينجا دادي،ب6صبح با زبان خوش پرتم كرده از اتاق بيرون.رفتم تو اتاق خودم مچاله شدم زير پتو.ساعت 9 اومده با شيپور سراغم كه پا شو ،تو قول دادي منو امروز مي بري خيابون...به طرز وحشتناكي از خوابي كه نصفه قيچي مي شه ،بدم مي آد و بعدش تا چند روز خمارم...بعد من الان كه هنوز دارم خميازه مي كشم،اينا منو مسخره مي كنن...چرا من بخاري را از اتاقم پرت كردم بيرون؟؟؟
اعصابمان را خط خطي نمودن بسيار،يه نموره دعوا آخر سر با آموزش نموديم.ديروز همكارشون كار ما را انجام داد و سه چار برگه اي كه دست ما بود ،روگفت برين خونه فردا صبح بيايين!امروز آقاي آموزش برگشته مي گه شما با اجازه كي پروندتون را بردين خونه؟اساسا" به چه حقي بعد ازظهر آمده بودين براي انجام كارهايتان!!!حالا مگه مي فهميد ما از صبح در حال دويدن بوديم!جلو چند تا دانشجوي ديگه هر چي دلش خواست به ما گفت،منم بهش گفتم كه آقاي فلاني كه يك ساعت ما را الاف كرد نذاشت به دانشگاه برسيم و بريم پروندمونا تحويل بديم،اولندش ،دومندش من كف دستمو كه بو نكرده بودم كه حق ندارم ريز نمراتم را ببرم خونه،آقاي همكار شما مي خواست ازمون بگيره و بگه اينا بايد اينجا بمونه.من چي كار مي خواستم بكنم؟كلي هم بهش غر زدم و تو اين سيستمشون هر چي ديده بودم بهش گفتم كه چرا كار يه روزه من بايد اين همه روز طول بكشه؟چرا وقتي مي رم دفتر رئيس امور رفاهي ،برا يه امضا منو يه ربع الاف مي كنه تا خبر روزنامشو تا آخر بخونه !وقتي مي رم دبير خونه،خانومه تلفن گرفته دستش داره با يكي از اقوامش دعوا مي كنه و زار مي زنه يك ساعت ما الاف مي شيم كه خانوم آروم شه،آخر سرم اينقدر گريه زاري كرده و جيغ زده كه فشارش مي افته و دكتر مي آد بالا سرش،منم بايد بشينم اونجا سماق بمكم؟محل كار جاي اين كاراست؟اونم كجا،مثلا" كارمند وزارت علومه.هنوز جيغاي خانومه تو سرمه.
خدا رو شكر كه تموم شد،رفت از شرش خلاص شدم،خدا مي دونه چقدر اين چارسال حرص خوردم...از زندگي و درس و همه چي سير شدم .ديگه حتي دلم نمي خواد بهش يه لحظه فكر كنم.دلم مي خواد فرار كنم.
امروز رفتيم اول دانشكده ،مدير گروه جلو در اتاقش بود كه يقشو گرفتم و گفتم دكتر جونم ،يه امضا بده!اونقدر مظلومانه گفتم كه گفت همش يكي؟منم گفت نه حقيقتش دوتا!بعد اصولا" من تو اتاق مدير گروه كه مي رم بايد يه چند ساعتي بشينم باهم درد دل كنيم(منم كه از خدامه ،خيلي مرد نازنين و كاردرست و با فهم و شعوريه.طفلك با اومدنش گروهمونا زير و رو كرده.كلي كيف مي كنم وقتي باهام حرف مي زنه)يه بفرمايين بشينين گفت و منم نزديك بود بپرم پشت ميز خودش بشينم.نشست گفت به سلامتي تموم شد،ديگه داري مي ري؟گفتم بله اگه خدا بخواد دارم راحت مي شم(تو دلم گفتم از شر دانشگاتون)گفت يعني اينقد بهت سخت گذشته؟گفتم نه استاد ولي خوب اعصاب خوردي زياد كشيدم،هر ترم برا يه انتخاب واحد من از صبح تا شب پشت در اتاق شما بودم.همش حرص بود.بعدشم كلي از خوبي دوره اي كه ايشون مدير گروه شدن قصه گفتم و بعدش شروع كرد از كنكور پرسيدن و چي كار كردم و از گرايشا برام گفت كه فقط به سازه فكر نكن و بقيشونم خوبن و ما خودمون داريم خاك مي آريم ،اگه به تهران نرسيدي نذار سال ديگه و بيا همين جا پيش خودمون و به سازه علاقه داري مي توني با همين ليسانس كار كني ...كلي مخمو زد و گفت تا 1400-1500مطمئن باش مي توني بيايي اينجا!!!!!ما خودمون بايد اينجا رو سر و سامون بديم.دلم نيومد بهش بگم ما به قدر كافي خاك خورديم اينجا ،الباقيشا جوونا بسازن،به من چه...بعد نيم ساعت ولم كرد.اون وسط من دلم مي خواست بگم استاد جون،بي خيال درس بيا تو يه زمينه ديگه بهم مشاوره بده،ولي روم نشد يه خورده هم خندم گرفت.پريديم رفتيم دانشگاه و تو راه همش غز شنيدم كه نيم ساعت رفقا الافم شدن!!رفتم كارت دانشجويي رو تحويل دادم،بعدش كارت سلف رو دادم.بعدش رفتيم يه ساختموني سه تا امضاي مونده رو بگيريم،نگو يكي از اين امضاها خودش 20تا امضا بايد بشه قبلش،خدا رو شكر همه اتاقا طبقه همكف همون ساختمون بود،همش از اتاق بغلي به اتاق روبرويي و اتاق 101 و108 و 106چرخيديم.رييس امور رفاهي هم واي ساده بود روزنامه خوندن و منم دو ساعت واي سادم آقا مطالعه اش تموم بشه و برا اينكه هواسش به روزنامه بود يه آدرس اشتباهي بهم گفت و يه دور اضافه منو بين اتاقا چرخوند.بعد رفتم بايگاني راكد پرونده يگيرم،يه فرم بهم داده كه روز اول ثبت نام پر كرده بوديم و از اون جا كه شماره دانشجوييا عوض شده بود بساطي هم اونجا كشيديم،البته رو اون برگه اخطاريه يه ترم مشروطي بسيار زيبايم بود كه منم كندمش،انداختمش دور.حالا بعدا" بهم گير ندن خوبه.بعد ظهر شده بود و آقايون مي خواستن برن ناهار.اومديم بريم خونه،يكم خيابون گشتيم ساعت سد 1:30خجالت كشيديم نيم ساعته بريم خونه و برگرديم.برگشتيم دانشگاه،ساعت دو شد و رفتيم پي الباقي امضاهامون.تا رسيديم به پرونده،كه فرموندن دانشكده فني بسيار فعال هستن و پرونده هاتون رو به اينجا نفرستادن خودتون برين بگيرين بيارين.برگشتيم دانشكده،آقاي آموزش نبودن و همكار محترمشان نشست دانه دانه واحدهاي ما را چك كرد و تو چارتمون نمره ها رو وارد كرد و چك كرد ببينه كه پيش نياز و پس نياز يه وقت جابه جا نشده باشه و 141واحدو با جزئيات در آورد.تا ساعت 4الافمون كرد،اين وسطم كه هي بچه ها مي اومدن و كار داشتن اينم پا مي شد مي رفت كار مردمو انجام مي داد برمي گشت،بعد تازه يه برگه بهمون داده بريم امضاي مدير گروه رو بگيريم و امضاي معاون آموزشي و برگرديم پيش خودش!دوباره رسيديم خدمت مدير گروه محترم و كلي ناز فرمودن و برگه بچه ها را امضا كرد،به من كه رسيد گفت تو بايد برام شيريني بياري،خيلي منو اذيت كردي!!!گير داد كه امضا نمي كنم،منم گفتم استاد شوخي مي كنين؟؟فرمودن نه جدي مي گم ،تو يكي بايد شيريني بدي،كشتي منو با نمره هيدورليك كه اومدي گفتي استاد مي افتم هوامو داشته باش،بعد نمره ورقت شد17 و منو مسخره كرده بودي..اون كتابه رو فقط يه فصل برام ترجمه كردي و ...بعدم كه شدم مدير گروه هر روز يه ساز برام زدي و يه روز كلاس عوض كن و يه روز تاريخ امتحان عوض كن .دو ماه بعد مهلت تحويل كار آموزي بيا گزارش تازه بيار،قول بده رضايت نامه بچه ها از گروه رو برام بياري و نياردي...عين چارسالو آورد جلو چشمم،از وقتي استادم بود تا وقتي شد مدير گروه.از همه بدتر صبح گفتي خوشحالي داري از اينجا مي ري.گفتم استاد من خوشحال نيستم خيلي هم ناراحتم!مگه خون اينا از من رنگين تره؟4تا آدم ديگه هم اينجان شيريني من بدم؟امضا كن شما من فردا صبح شيريني مي آرم .امضا فرمودن ،رفتيم امضاي معاون آموزشي رو بگيريم كه ديديم ساعت كاري تموم شده و تشريف برده ان.موند فردا صبح...
-عمرا" شيريني بگيرم براش.من كه ديگه با ايشون كار ندارم.پيش ملت ضايع است اين همه آدم فارغ التحصيل مي شن من يكي شيريني ببرم كه چي؟بعدنا براش مي برم ولي الان روم نمي شه.
-امروز باز دانشكده و من و بچه ها.باز اتاق بسته آموزش و يه ساعت معطلي تو راهرو و هرهر و كركر و خاطرات 6ماه دوري رفقا از هم...م.ص هنوز دانشگاست،نتونستم با ديدنش نخندم،موند به دلم يه بار من برم جلو در آموزش اونم اونجا سبز نشه...آقاي آموزشي تشريف آوردن،ما هم رفتيم و باشد كه ديگر چشممان به جمال اين شازده روشن نشود...رفتيم كتابخونه،امضا بگيريم از آقاهه مي گه امضا نمي كنم،شما يه نسخه از پايان نامتونا بايد به اينجا تحويل بدين،حالا قسم و آيه كه بابا ما پايان ناممون كجا بود آخه؟نداريم همچين چيزي...به هر كس گفتيم امضا كن ،گفت امضاي من آخرين امضاست...رفتيم اون سر شهر تو بيابون ساختمون جديده دانشگاه پي كاراي امور مالي،قبلش رفتيم گروه فيزيك شمال اون بيابون،يه ساختمون طبقه سوم ،بعد اومديم رفتيم شرق بيابون ساختمون امور مالي،مثلا" طبقه اول ولي 20تا پله داشت،اومديم پايين رفتيم ساختمون بغل دوباره اومديم رفتيم جنوب غربي اون بيابونه بانك،بعد باز اومديم امور مالي،آقاهه آخر سر مي گه شما امضاي مدير گروه رو ندارين من امضا نمي كنم،گفتيم آقا مدير گروه ما كيلو چنده امضا كن برو تو را جدت!ما هميشه امضاهاي مديرگروهمونا آبدارچي دانشكده مي زد،نگران نباش بزن،تو خودت ريئسي،خدا خيرش بده،امضا كرد و ما از شر يكي از برگه ها راحت شديم،اگه گندش در نياد البته و بعدا" يقمونا بگيرن،بعدش رفتيم دوباره شمال اون بيابونه ،تمام طبقات و واحد هاش و كلاساشو دونه دونه سرك كشيديم ببينيم ساختمون جديد دانشگاه چه قدر خوبه و قشنگ و اينا،بعدش راه افتاديم دنبال يافتن سلف و كتابخونه مركزي و بوفه و سالن مطالعه و اينا ...نيست كه كم راه رفته بوديم،برا هر كدوم اينا هم كلي پياده روي و پله نوردي داشتيم،بعدش باز سوار سرويس شديم اومديم دانشگاه كه كارت تحويل بديم و امضا بگيريم و اينا كه تعطيل شده بود و رفته بودن ناهار،موند تا دوشنبه كه بريم خدمت مدير گروه عزيز.مرديم با اين همه راه و خستگي و اينا.بعد تازه ساعت 1ظهر عوض اينكه بيايم خونه رفتيم خيابون گردي!!!جنازه نازنينمان به خانه رسيد...
-چقدر دانشكده بي ريخت شده بود...
-به سلامتي دانشكدمون گرايش خاك ارشد امسال قراره پذيرش كنه،با فكر بهش كهير مي زنم.البته به قول ليلا مي گفت راحت مي شه يه پايان نامه سمبل كرد داد و 20گرفت،خدا رو شكر در و پيكر كه نداره...وووووييي خدا.راست مي گن از ماست كه بر ماست،تا وقتي دانشكده پاركه برامون ،بهتر از اينم نمي شه اوضاعمون...چه قدر بدبختي كشيدم سر مقاومت ياد گرفتن....
- كتاب بتن برام عين كتاب قصه مي مونه.دونقطه دي.
كلي داره بهم خوش مي گذره،يه هفته است مي خوام برم سر از چند و چون به كلاس زبان در آرم وقت نمي شه!!
من حاضرم 5تا آمپول بزنم ولي فردا نرم امتحان بدم.
مي ترسم،از امتحان فردا،از بعدش،از نتيجش.
همش تو ذهنمه كه يعني چي مي شه؟چي مي شه؟.هيچ جايي برا استرس و نگراني نيست ها.مي دونم كجاي كارم و رتبم چه خواهد شد! ولي باز مسترسم.نمي شه منطق داشت ،خوب چي كار كنم.مي ترسمم
ساعت 3 تا 7 عصر فردا دعايم كنيد زياد.
بعدشم ساعت 12 اومديم خونه و من با ديدن اتاقم به همون خط اول پستم رسيدم و تازه مامان برام شير گرم كرد كه بخورم از گرسنگي نميرم،منم تو اون فاصله اومدم نت،يه سري وبلاگ باز كردم كه بخونم ،طبق معمول نشد،بعدش خوابيدم و اميدوارم يه روز به زودي وبلاگاتونا كه سيو مي كنم اين روزا فقط، بشينم بخونم.بعدشم سرمو گذاشتم رو بالش چشمامو بستم ،باز كردم ديدم 6 صبحه!
آقا دندونپزشكه گير داده بود به دندوناي غقلم مي گفت بذار اينا رو برات بكشم،منم گفتم دكتر من شب مهموني مي خوام برم ،نكني يه وقت اين كارو؟بعد ازم قول گرفت حتما" بعدا" برم برام بكشتشون!از اون ورم وسط كارش يهو دندون عقل بالايي منو كشف كرده كه دوقلوهه دندونه،باز گير داد كه بذار بكشمش!بعدش مي گه تا حالا لپتو زخم نكرده؟من مونده بودم يعني چي؟يكي نيست بهش بگه تو اينا رو درست كن،بعد انبردستتو بردار دندوناي منو بكن!.
زمانو ديدين چه جوري رفته رو دور تند ،دوباره؟منم حس مي كنم همش دارم مي دووم.از اون ور 13 روز مونده احتمالا" تا كنكور!تو فكر نوشتن يه وصيت نامه ام برا شب قبل كنكور،مي گم حالا بهتون ...اندكي صبر سحر نزديك است!.خيلي شد نه؟يه عالمه ديگه حرفم داشتم ولي ديگه وقت ندارم. باي باي....
به كيانا: تو يه فيلم اسم يه اسب وجشي بود كه صاحبش مي خواست آرومش كنه،تو همون فيلمه گفت كه فليكا يعني دختر جوان در زبان فرانسه.
امروز ،روز بزرگي بود برام،ساعت 12 تا 2 ظهرش خيلي بيشتر.خوشحالم كه كنار تو يكي حداقل 10تا شخصيت ندارم و نمي تونم فيلم بازي كنم،همه چيو زود لو مي دم،زود مي گم،حتي نمي تونم فكر كنم بايد خودمو كنترل كنم و ناراحتيمو به روي خودم نيارم يا بهت نشون ندم كه چه قدر از بودنت،از حس كردنت و از حضورت خوشحالم...يه فليكاي پوست كنده مي بيني.برا همينه كه دلم پي دلت داره مي آد...لحظه هايي كه من مي تونم اوني كه هستم باشم و بازي نكنم،سر كسي كلاه نذارم،با كسي تعارف نكنم،لحظه هاي ناب زندگيمه.امروز انتهاي يك ويژگي ات را لمس كردم و خيالم از بابت مهمترين مساله راحت شد،امروز چند قدم جلوتر آمدم ولي يكي از قدمهايم بزرگتر از بقيه بود،يكي از ترديدهايم خط خورد.ممنونم.
وسط درد ناحيه نيمكره جنوب غربي مغز و قسمت وسط كف پاي چپ و اينا ،يه ع ارف ه بازي هم داشتيم،بعد من نمي شد كه ع ارف ي رو بغل كنم،اين شيطونم كه مي دونه چه قدر دوست دارم بغلش كنم،اومد بياد تو بغلم گفتم نه خوشگلم كمرم درد مي كنه،تو هم سنگيني،رفته خواهر كوچيكشو آورده،مي گه خوب بيا اينو بغل كن،اين جوري شد كه من با ه وري ا هم دوست شدم،اين يكي دو ساله و دو سه ماهشه،من تا حالا دست بهش نزده بودم،طرفشم نمي رفتم هيچ وقت،بعد از پريشب با هم دوست شديم،ع ارف ي خودش اسم منو با يه ذوق و شوقي مي نوشت،بعد به ه وري ا مي گفت اسم منو صدا كنه،اونم مي گفت: ا(با فتحه)اي آ(اايآ).منم ذوق مرگ شدم،يه عروسك داشتم مال ع ارف ي بود،يه دونه عروسك خوشگل ترم داشتم كه هيچ وقت به ع ارف ي نداده بودمش،پريشب آوردمش اين يكي فسقليه باهاش بازي كرد،بعد دوستيمون با هم بيشتر شد.بعد داشتيم نقاشي مي كشيديم،به من مي گه اوا(با كسره) بكش منم براش جوجه كشيدم،بعد اشاره كرده كه دوتا بكش منم كشيدم،بعد پاك كن برداشته پاكشون مي كنه،دوباره مي گه بكش،كشيدم دوباره پاك كرد و دوباره گفت بكش،آخر سر بهش گفتم نيم وجبي منو گرفتي ديگه نمي كشم برات،اونم بي خيال شد...از پريشب تا حالا هنوز اين ساختمون بازيا و اسباب بازيا از كف اتاق من جمع نشده! يكي بياد برام جمعشون كنه،يه پا مهدكودكه نه اتاق يه خانوم 23 ساله محترم!
عمو يادم داد چه جوري از رو عكس خودم ،خودما بكشم و منت اين نقاشا رو نكشم از من پرتره بكشن!بعد كنكور امتحان مي كنم ،نتيجشو اعلام مي كنم .
فليكا خانوم ديروز بد جور عصباني شد،از اين دختراي بي شعوري كه چشمشونا مي بندن و جيغ مي زنن فقط(روم سياه)!بعد يهو همچين دلش تنگ شد،انگار 120ساله كه يارشو نديده،با دونه دونه حرفهاي يه آقاي طفلكي و بي گناه اين دخترك دل تنگ تر مي شد،كلهم يادش رفت برا چي عصباني شده ،آخر سرم طاقت نيارد يه چيزاييو لو داد.بعد كه آقا گله آروم شد و خنديد،دل فليكا هم يهو باز شد،انگار همين 30 ثانيه پيش از تو بغل آقاهه اومده بيرون!حسش خيلي نزديك و واقعي بود،يا من يه توهم زيادي زده بودم،ولي خواب آروم شبم بابت همون حسها بود...
فردا روز زيبايي است،مي دانم روزي كه دستانت از آن من شود،تمام اين دلخوري ها را از دلت مي زدايم.
اين روزا حسهاي تازه اي را دارم تجربه مي كنم كه برام 80درصدشون گنگه و نمي تونم هضمشون كنم،نمونش دل تنگي امروزم و حس تنگي قفسه سينه و خفگي و در اومدن اشكم.هنوزم موندم چه جوريه كه يهو اين همه دل نازك شدم و رو يه جمله اين همه بي منطق!.من خودم زياد مي گم "بميرم برات،مي ميرم..." به آدماي دور و برم،زيادم اين جمله رو مي شنوم و خوب مي دونم فقط بيان عمق احساس يه آدمه،ولي وقتي از زبون اون مي شنوم،محاله اشكم در نياد،حتي دو سه قطره.مي دونم منظور چيه ها،ولي دله ديگه مي ريزه بهم و قاطي مي كنه.بدجور دارم حساس مي شم،من از اين اخلاقا نداشتم،الانم نمي تونم با همچين اخلاقايي كنار بيام،چي كار كنم؟
حس مي كنم اين وسط منطقم داره رنگ مي بازه و دلم حسابي برا خودش داره جولان مي ده،هر كاري مي خواد مي كنه،هر حرفي مي خواد ميزنه، داره وابسته مي شه...مي ترسم از اينكه منطقم از دستم بره...
*بر سر آنم كه گر زدست برآيد دست به كاري زنم كه غصه سر آيد.
شب نشسته بوديم اندر خانه،پدر جان خبر آوردن كه امروز يك عدد بانك زده شده،منم كه هيجان دزدي و اينا به صورت يه ژن غير فعال تو خونمه!پريدم كه چي بود و چي شد،آخر سر حالم بهم خورد از اين دزداي بي عرضه،بابا 100بار گفتم عرضه ندارين ،دزدي نرين،لگد مال مي كنين اين شغل را كه چي؟اين دزداي بي عرضه ما هم فقط 40ميليون پول تونستن بدزدن!تازه يه دونه سرباز هم كشتن اين وسط،بابا لااقل يه قدري مي دزديدين پول خون بنده خدا در آد!بعدشم كه خاك تو سرشون كه بلد نيستن مثل آدم دزدي كنن،زنو بچه مردمو چرا بي سرپرست كردن آخه؟اين جوري منم نمي تونم هيجان انگيزناك باشم...برادر جان اواسط اين تعريفات تشريف آوردن و فرمودن كه همسايه عمو اينا هم تو بانك بوده اون موقع،بعد از صبح تا حالا همون جاست،نذاشتن هيچ كي بياد بيرون،همه رو نگه داشتن...خاك تو سر هر چي دزد بي عرضه است.
اين ماجرا مال عصر يكشنبه بود!
عصري ما از خواب بيدار شديم ،ديديم هيچ كس خانه نيست،منو خواب كردن ،باز پا شدن خودشون رفتن گل و گشت!منم استفاده نمودم و پا شدم تو خونه راه افتادم،مامان كه باشه تا پام از اتاق مي آد بيرون چپ چپ نگام مي كنه،داشتم برا خودم خوش مي گذروندم و جون مي كندم حريف اين مسيجاي گير كرده بشم و خمار چاي نيز بوديم،از آن طرف هم پاي تلفن با عزيز جونمان گپ مي زديم...بعدش آمديم سراغ تي وي كه اعلام كرد امروز اون قاتلهايي كه سال 81 ،9 تا خانوما كشته بودن،اعدام شدن.جاتون خالي بود منو ببينين،عين بيد يه لحظه لرزيدم و ترسيدم،تنها هم بودم تو خونه،،حس مي كردم يكي الان تو خونه مي آد منو مي كشه!،برقا هم خاموش بود،مي ترسيدم برم كليد برقو بزنم ببينم برقه روشن نمي شه،حالا تي وي روشن بودا ولي من فكر مي كردم برق نيست...5 سال پيش از آذر ماه شروع شد،يه سري صبحهاي جمعه يه جنازه زن تو يه مقبره كه با خونه ما 10دقيقه فاصله داره،يافت مي شد،پليسم موفق نمي شد بگيرتشون،هر فتنه اي مي زد اينا زرنگ تر بودن،پدر همه مردم در اومد،همه مي ترسيدن،شب كه سهله تو روزم ما جرات بيرون رفتن نداشتيم!فضا كم بسته بود،اين اتفاقم كه ديگه هيچ،نفس كشيدن ممنوع!اي قدر ترسناك بود كه آدماي بي خيال و دل شير داري! چون منم عين سگ مي ترسيديم،من هنوزم كه هنوزه جرات ندارم پامو بذارم تو اون مقبرهه،حالا فكر كنين سال بعدش كه پدر بزرگ من فوت شد،درست روبروي اين مقبرهه خاكش كردن!اين ماجراها تا شهريور 82 طول كشيد كه خبر آوردن اين عوضي ها رو گرفتنو اخبار پي اون كه چه بوده و چي مي شده و اينا و ...كم كم خوب ما فراموش كرديم و ترسمان رخت بربست و كما في سابق شب و نصفه شب تردد بنموديم در خيابانو زندگي امان عادي شد،تا امروز كه دوباره همه اون ترسا يهو ريخت تو جونم.بيشتر از ترسم ،فشاري بود كه اون مدت تحمل كرديم.چرا رسيدگي به يه پرونده بايد 5 سال طول بكشه؟...ايناش يه طرف،شب نشسته بودم فكر مي كردم اينايي كه اعدام ميشن و حقشونم هست،بيچاره مادرشون،اونم راضيه بچشو بكشن؟ناراحت كه هست هر چي باشه،پسر دسته گلش خلف از آب در نيومده،ولي هر چي باشه،بچشه...چي كار مي كنه يعني؟؟
اين ماجراي عصر دوشنبه بود.
دوروز داشتم ريزه ريزه و خط به خط تو هر فرصتي كه گير مي آوردم اين متن بالاييو مي نوشتم،بعد ديشب،يه لحظه كاميو ول كردم رفتم،اومدم ديدم پدر جان اومده خاموشش كرده!همه نوشته منم دود شد،رفت هوا،خيلي بيشتر از اين بود،دوباره از ديشب نشستم ريز ريز و خورد خورد دارم مي نويسمش!ديگه بقيشو يادم نمي آد...
اگه هوا سرد نشده بود ،من فردا بايد مي رفتم سر جلسه كنكور!!فكرشم تنمو مي لرزونه...چه خوبه 20روز ديگه وقت دارم
ديشب گرفتم زودي خوابيدم ساعت 1،بعد همش استرس داشتم نكنه صبح ساعت 6 بيدار نشم؟هي ساعتو چك مي كردم ببينم كوكش درسته؟100بارم بيدار شدم از خواب با ترس اينكه ساعت 6 شده و من خواب موندم...آخر سر يه ربع به6 خودم پاشدم نمازمو خوندم،بعد نشستم تا ساعته زنگ بزنه.ساعت زنگ زد،منم نگاش كردم مطمئن شدم ساعت 6صبحه،بعد تخت گرفتم خوابيدم تا 8.دونقطه دي.
از اون ور ظهر تا ناهار خوردم،ساعت 1 پريدم زير پتو و خوابيدم تا 4 عصر!!مدتها بود خواب نيمروزي نرفته بودم ،خيلي چسبيد ،البته منهاي غر غراي مامان كه نيم ساعت يه بار مي اومد بيدارم مي كرد،با ملاقه مي كوبيد تو سرم كه دختر پاشو!ساعت 4ام اگه بيدار شدم فقط به خاطر چايي بود وگرنه هنوز خوابم مي اومد!.صبح كه هوشيار و خوب بودم ولي عصري تا مغزم بيدار شه شد ساعت 6.ولي جالبش اين بود كه اين تستاي مقاومت خيلي راحت شده بودن.با اينكه من منگ بودم ولي مي فهميدم چي دارم حل مي كنم.
بابايي يه لحظه اي رو امشب ديد كه گمونم تا عمر داره شيرينيش تو ذهنش بمونه،دلم نمي خواست ببينه ولي خوب خوشحالم كه خوشحال شد.فداي دلش بشم من.
كامنتا رو دوباره تصميم گرفتم جواب بدم دیشبیا رو جواب دادم،دناتا و ريواس برين جواباتونا بخونين!دونقطه دي
شادي لحظه هايم از آرامشي است كه حرفهاي تو آن را برايم ارمغان مي آورد.ممنونم.همه اين شادي ها رو برات آرزو مي كنم.
-من صبح ساعت 6 از خواب پريدم اونم با سر و صدا و تكانهاي بسيار وحشتناك زلزله!داشتم مي رفتم كه بپرم تو كوچه،بعد جلو در اتاق ديدم همه خونه آرومه،بابا هم با خيال راحت داره تو آشپزخونه صبحونه مي خوره!به عقلم نرسيد كه من خواب بودم،پيش خودم گفتم خدا رو شكر چه زود رد شد رفت،اگه با اون شدت زمانشم زياد مي شد حتما" يه عالمه خسارت مي زد!تازه كلي هم به خودم خنديدم كه خوب معلومه زلزله هر چي شدت بيشتري داشته باشه زمان كمتري هم داره!بعدش برگشتم خوابيدم،همشم داشتم فكر مي كردم اون وقت كه زلزله اومد كه من بوشهر بودم!الان چرا اين جام؟بعدش دوزاريم افتاد كه بچه خواب ديدي،ولي باز نمي فهميدم چي بود و چي شد؟خيلي زنده بود اصلا" به خواب نمي خورد!الكي الكي تا 11 صبح من تو مغزم داشتم با اين زلزلهه جون مي كندم و راه مي رفتم تو خونه از مامان مي پرسيدم مامان جدا" ديشب زلزله نيومده؟دوباره يه ديقه بعد مامان تي وي اعلام نكرده كه زلزله اومده ديشب بوشهر؟يه ديقه بعد مي رفتم از سير تا پياز برا مامان تعريف مي كردم كه چي حس كردم!...ديگه نمي گم كه كلي در و ديوار خونه رو چك كردم كه ببينم از اين ترك نازكا كه بعد زلزله رو ديوار ايجاد مي شه مي بينم يا نه؟يه خورده ديگه طول كشيده بود به بيرون از خانه هدايت شده بودم!.
- ما ديشب هر چي اين بخاريا رو زياد كرديم بازم داشتيم دندونك مي زديم،آخر سرم بنده با سويشرت و كلاه خوابيدم،از بس سرد بود!شيشه وپنجره ها همه يخ رده بود و من نگران بودم نكنه بشكنه!بابا مي گفت صبح در راهرو هم چسبيده بوده بهم باز نمي شده،طفلي با يه زوري درو باز كرده رفته اداره...الان تي وي گفت دماي هواي شهرمون ديشب منهاي 29 بوده!در حالي كه گرماي داغ ترين روز تابستانمون 39درجه بوده! بيچاره اونايي كه وسيله گرمايشي ندارن،ما كه با چارتا بخاري يخ زديم طفلك اونا.بعد با همه اين هواي سرد هيئتي راه افتاده بود تو خيابون بيا و ببيين!تا ساعت 12 صداشون مي اومد.من ولي يخاي روي پنجره رو ديدم جرات نكردم ديگه پنجره رو باز كنم ،خودم قنديل ببندم.
فكر كردين امروز مي آم مي نويسم 20روز مونده به كنكور و آه و ناله؟!نچچ.عارضم خدمتتون كه دوباره 40روز وقت دارم،سازمان سنجش اعلام كرد به علت به تعويق افتادن امتحانايي كه به علت سرما برگزار نشده ،و قراره بعد عاشورا تاسوعا اين امتحانا برگزار بشه فلذا با كنكور سراسري تداخل يافته ،در نتيجه برين اول اسفند بيايين كنكور بدين!!!!!!!!!!!!!از يك تا 4ام اسفند يه روزش من مي خوام كنكور بدم...واي دناتا بدو كه قبوليم،حالا ديگه وقتم به اندازه كافي هست
- مهربون من ،همه جون من فداي احساس قشنگت،وقتي نگام مي كني و مي گي دوستم داري بگير دستامو توي دستت... نازي نازي ناز گل من ،دل بي تو مي ميره،تن سردم تازه داره با تو جون مي گيره،دست سردم توي دستات تازه داره جون مي گيره.
- الان بايد خوشحال باشم يا نگران؟ نمي دونم.حسامو گم كردم!.
- اين مامان خانوم صرفه جويي گازش زده بالا،بنده هم سرمايي،تو خونه با پتو تردد مي كنم،از بس اين تي وي چيا اومدن گفتن احتمال قطعي گاز هست،هموطنانتان گاز ندارند،كم مصرف كنين،بابا يكي به اينا بگه منم گاز مي خوام،بخاري مي خوام ،يخ زدم.بست بايد برم بچسبم به بخاري كه گرم شم.يه ريزه هم بيشترش كنيم،وزير جنگ خانه به حياط هدايتمان مي كند،خوش به حال هموطنان مامان،كاش ما هم جز هموطنانش بوديم...
- اسم رفقاي داداشي كه مي آد من چرا شبيه دونقطه دي مي شم!امشب هم ميهمانمان بودن،خانوم اون آقا متاهله دلش خوشه شوهرشو گذاشته خونه آشپزي ياد بگيره،خبر نداره تا از خونه رفته بيرون شوهر نازنينش بلند شده زنگ زده به خان داداش كه باش من اومدم تنهايي مي ترسم!،اون يكي كه گمونم كلا" زندگيشو به خونه ما منتقل كرده،ديروز ناهارم خونه ما بود!.مي گن اين پسرا كم حرفن،من نمي دونم اينا صبح تا شب ،شب تا صبح يا ور دل همن يا پاي تلفن ،چي مي گن بهم؟.
- اين خان داداش رفيق باز ما حالا چي مي شد غيرتي نمي شد؟اين همه اينا مي آن مي رن،من رنگشونم نمي بينم آخه چرا؟
- يه چيزي كه امشب جالب بود برام اين كه من فكر نمي كردم كسي از بلاگرا باشه كه ندونه من و راديو وزندگي چه جوري به هم وصليم،طفلك دوستم شاخ در آرد گمونم وقتي گفتم راديو تو گوشم نباشه درس نمي خونم!بعدش همين جوري ياد جرفهايي كه با ريواس و امير زديم وقتي اولين بار از راديوم گفتم افتادم.خيلي وقته چيزيو يادداشت نمي كنم،دلم تنگ شد باسه اون نوشته هايي كه از تو چك نويسام جمع مي كردم اينجا مي نوشتم،يه بار يكيشونا آقا صادق گفت مي نويسه تو ماهنامه محل كارش ،چه قده خوش خوشانم شده بود...
مخلص كلام امشب شما سه تا تو ذهنم بودين!الان بايد خيلي خوشحال باشين.
- طفلكي اينايي كه شنبه بايد برگردن پايتخت و برن سي امتحان و زندگي،تو اين سرما،يخ بندون،بستگي جاده،الهي دلم مي سوزه براشون...همه سفرا بي خطر و سلامت.
گل بود به سبزه نيز آراسته شد.خانواده خال جان در ايران پخش شدن و سر پسرك دردانه اشان بي كلاه مانده!مامان جان منم كه جان را همي فدا كند از براي اين پسر،در نتيجه سه شبانه روز قرار است،آيينه دق را تحمل بنماييم و به رويش لبخند بزنيم.چقدر زندگي زيباست!!!!!!.
از آن طرف هم آن يكي خاله نازنين از پايتخت تشريف فرما شده ان،بچگي ها زياد بچه هاش مي اومدن پيش ما ولي از زماني كه ما دوم دبيرستان بوديم و شازده پسر اينا اومد پيش من كه باهاش رياضي 4بخونم كه بعد دوبار افتادن ديگه نيافته و بعد سه روز رياضي خوندن!شازده نمرش شد 1.5 و مامان جونش فرمودن تقصير من بوده چون خودم اگه تو فرمول تانژانت يه منفيو مثبتو قاطي نكرده بودم 20شده بودم و پسر جانش 1.5.درنتيجه من اغفالش كردم.اين شد كه روابط به سردي گراييد و الان سالهاست نيامده ان پيش ما بمانند،حالا آفتاب از غرب طلوع بنموده و قرار است عيد پيش ما باشند.فقط يه دونه ديگه پسر خاله مي مونه كه اونم بياد ديگه جمع غضنفرها تكميله!...زيبايي زندگي وقتي تكميل شد كه مامان اينا و خاله اينا اين دو روز ناهار و شام ،انواع مراسم مكه خوري و عروسي و نوعيد و اينا دعوتن.فاصله صبح تا ظهر و ظهر تا شبم كه مي خوان برن ديدار فاميل و سادات و اينا...فليكا مي ماند و پسر خاله هاي كور و كچل! لبخند بزنيد بر زندگي!.درس و مشق كيلو چنده؟اعصاب سيري چند؟!
به يك عدد پوست كرگردن نيازمنديم،بسيار فوري...
- اينا رو ولش كن حدس بزنين من اين هفته چقدر تي وي ديدم؟يك ساعت دوشنبه و يك ساعت چهارشنبه ساعت شني!عارضم كه اين هفته همين دوساعتم نمي بينم!22ساعت كجا،2ساعت كجا؟ تشويق كنين...
- پست قبلم كه شما خودتونو اذيت نكنين،ته مانده هاي 30 آبان بود،اميدوارم ديگه چيزي تهش نمونده باشه.من واقعيت آدما رو خيلي بيشتر دوست دارم حتي اگه به مزاقم خوش نباشه،برا اين ناراحت نيستم،اين موضوع ماههاست كه حل شده، ناراحتم چون خودخواهم،چون نميتونم شكستن حرمتمو تحمل كنم...گريمم مال همون ساعت اول بود،الان ديگه نه.خيالتون تخت...زمان مي خوام كه خوب شم...شما خودتونو ناراحت نكنين...بيشتر از اينشم سرم مي اومد حقم بود ولي خدا هميشه جاي شكرو مي ذاره...ممنونم ازتون...
- از اونجا كه نمي دونم فردا مي تونم بيام يا نه از همين الان عيد غديرو بهتون تبريك مي گم.من اين يه دونه عيدو خيلي دوست دارم.راسي راسي عيده...بعدشم كه اميرخان تولد قمريت حداقل شيريني بده.!
- چشممون روشن بانو ريواس برگشتن.
- برم از زندگي لذت ببرم،خوش بگذره به شما هاهم...
