تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

آدما وقتي تازه از هم دور مي شن،دلتنگي بايد كمتر باشه،وقتي روزاي نديدن آمارش مي ره بالا بايد دلتنگ شد،پس چرا توي من برعكسه؟من به دوري عادت مي كنم و با دلتنگي كنار مي آم،ولي لحظات اوليه بعد جدايي سخته،دردناكه،مزخرفه.دوسشون ندارم،نمي تونم تحمل كنم دستاش توي دستام تا چند ساعت پيش بود ولي الان ديگه نيست...
اين خاله پري چرا كنگر خورده لنگر انداخته،قصد رفتنم نداره؟نگران شم؟
تموم شد،هفته اي پر از تشويش و نگراني،استرس،پر از سكته هاي نصفه نيمه...راضي بودم.حالا ديگه تكليف آقاهه تا يه حدي روشنه،يا رومي يا زنگي.
ته اين ماجرا چي مي شه؟مي دونم كه هموني مي شه كه مي خوام،منتهاش چه جوري شدنش ،گذروندن اين دوره سخته.
كي مي دونه چي پيش مي آد!...
مي دوني چي عصبيم مي كنه،اينكه اين همه منتظر مي شم آقاهه بياد باهاش حرف بزنم،در اين مورد،اون مورد،كلي حرف دارم ،ولي وقتي مي بينمش برق مي گيرتم انگار،مغزم اتصالي مي كنه.دلم مي خواد بشينم كنارش فقط نفس بكشم تو هوايي كه اون داره نفس مي كشه.همين!فاجعه نيست به نظر شما؟

+ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 16:50 |

*از اول امتحاناي آقاهه،من هر روز مي رفتم سايتشون چك مي كردم ببينم نمره هاش اومده يا نه.بعد ديشب آقاهه خودش ديشب گفت فلان نمره ام اومده،منم متعجب،كه پس چرا من نديدم؟تا پنجشنبه شب من چك كرده بودم،نمره نديده بودم چرا؟امروزم پا شدم رفتم ببينم شايد بقيه نمره ها اومده باشه،ديدم نمره اي نيست،بالا پايين كردم گفتم پس آقاهه اين درسي كه مي گفت بايد باشه ديگه نمره اش،چرا نيست؟كلي فكر كردم و اين لينكو ببين اون لينكو ببين ،آخرش فهميدم من رو لينك ليست نمرات اعلام شده كليك مي كنم،نگو اينا نمره هاشون مي ره تو كارنامه و بايد اونجا را ديد!بنده تا حالا اشتباه مي رفتم!!!تقصير منه؟نيست كه.خوب چرا مي زنن ليست نمرات اعلام شده و بعد هيچي توش نيست؟اين چه دانشگاهيه؟من اعتراض دارم.جالبه اون بالاي صفحشم هميشه مي نوشت،اين نمرات موقت است و بعد از تاييد نهايي وارد كارنامه مي شود!!نگو اول مي ره تو كارنامه،بعد تاييد نهايي و اينا يعني كشك . دوغ.طفلي آقاهه نازنين من چه مي كشه تو اين دانشگاه(گريه)

*يه شركت معتبر و خوب و دوست داشتني كه عمده كارش پل سازيه و عشق منه،آگهي داده كه ما مهندس مي خوايم!منم رفتم مداركمو فرستادم و بابا يه آشنا پيدا كرد و باهاش در تماس بود،اونم هي مي گفت مدارك دخترت نيومده،منم رفتم يقه پستو گرفتم كه مداركمو كجا قايم كردين؟گفتن فرستاديم،رسيده و...آخر سر پا شدم مثل آدم رفتم خود شركت ،عصباني رفتم تو كه ببينم مدرك من كجاست،يهو ديدم شوهر رويا نشسته رو بروم!اااآقا اونجا كار مي كرده و من خبر نداشتم؟فرمودن كه مدركت اومده و پيش خودمه.رفتم به اون آقاهه مي گم مدرك من كه اينجاست،چي مي گي پس تو؟مي گه شما برا من كه نفرستادي ،برا اون اتاق فرستادي!!دلم مي خواست خفش كنم.كاش جور شه من برم اينجا....آي شوهر دختر خاله گرام يه ذره پارتي بازي كني ،نمي ميري به خدا.

*امروز يه جورايي دوستي من و آقاي نازنين،شد يك ساله.پارسال همچين روزي باهاش آشنا شدم،اونم چه آشنايي!من تازه شروع كرده بودم ترجمه قرانو خوندن و دنبال معني و مفهومش بودم،اين آقاهه هم تصادفا" يه جا يه آيه رو برده بود زير سوال و شاكي كه چرا خدا اينجوري گفته...هيچ وقت فكر نمي كردم اين بشر اينقدر عميق باشه...من هنوز موندم كه چي شد كه احساس راحتي كردم با ايشون.چقدر درد دل كردم ،چقدر مشورت گرفتم،چقدر كمك كرد و اون نظراتش نسبت به كارام،نوشته هام...از يه جايي حس كردم بهش علاقه دارم،مي پسندم همچين آدميو.ازش خوشم اومد،علاقم شد دوست داشتن و هر روز منتظر ايميل ونوشته ها و نظراش بودم....يه جايي هم حس كردم اونم اين علاقه انگاري توش ديده مي شه.چقدر خوشحال مي شدم وقتي يه تيكه هايي غير مستقيم مي گفت به من علاقه داره،خوشحال مي شدم كه حسم يه طرفه نيست...ولي وسط همه اون احساسا يهو زد به سرم كه منطق داشته باش و مواظب باش با احساس پسر مردم بازي نكني،مواظب باش الكي كسي رو اسير نكني...احساسمو قايم كردم و فقط سعي كردم به اون كمك كنم و مطمئن بشه از احساسشو بعد اگه چيزي هست بهم بگه...چه روزايي،چه كارايي...يادش به خير...تا  بعد 6ماه يه روز 23وم شد روز رويايي تقويم...خدايا ممنونم و شكرت كه كسي را گذاشتي سر راه زندگيم كه كنارش هيچي پسرفت نداشتم. كسي كنارم بود كه با كمكش و حرفهاش حداقل اعتقادم به خدا بيشتر شد و رابطه سر سريم با خدا يه سر سامون قشنگ گرفت.روزايي كه در نهايت دوست داشتنش ازش بدم مي اومد و يه لحظه ها و يه حس هايي كه عشقمو اذيت مي كرد،ولي همش ثانيه اي بود و زودي يادم مي اومد كه عشق من با ارزش تر از اين حرفهاست.روزايي كه پر از حسهاي قشنگ و عميق بودم.شبايي كه اذيتش مي كردم و نمي خوابيدم...همه چي بود،ولي همش خوب بود و دوست داشتني،مرد من اين وسط خيلي داره اذيت مي شه،ولي به زودي همه چي حل ميشه ،روزي كه دستاش بشه مال من،روزي كه با خيال راحت بشينم و صورتشو ناز كنم..نمي گم تموم مي شه مشكلات،ولي حداقل خوبيش اينه كه شب و روز تنها نيست،تنها نيستم...خدا كمكمون مي كنه مطمئن باش و ْآروم تا اون روز.

*ديروز بعد 56روز آقاهه رو ديدم.لحظه اي كه ديدمش از دور،دلم مي خواست بدوم بپرم تو بغلش،تو همون 50 قدم فاصله بغضمو قورت دادم و رفتم پيشش...لحظه هاي قبلش توي راه ،شب قبلش،هيجانم از ديدار اول حتي بيشتر بود،اون همه دل تنگي از كجا اومده بود خدا.فكر اينكه تا چند ساعت ديگه مي بينمش،يه تصوير جديد از چشاش مي گيرم و مي ذارم تو مغزم...همه وجودش احساس بود.شيطون يه عالمه شيطوني مي كنه بعد به من مي گه شيطون!خودتي شيطون(چشمك)من ،تو،ماشين.من ،تو ،تالار تفاهم.من ،تو،احساس تو،دل من كه مي گفت نه بهش حق نداري بگي،بذار راحت باشه،فقط چند ساعت پيششي،بذار آرامش بگيره.من ،تو،ماشين،حرفهايي كه زديم و حرفهايي كه فراموش شد،با ديدنت يادم رفت همشون،حسهايي كه منتقل مي كردي،دستات...من ،تو،ماشين،خواهرت و شوهرش.من،تو ،ماشين،جاده.تو ،من ،چشم بسته فرو رفته تو صندلي ،پر آرامش و اعتماد و راحتي،تو دستات،مهرت،عشقت،سكوتت،نگاه مستقيمت به جاده وقتي از چشام فرار مي كردي.تصادف...سكوت،لعنت،سكوت،لعنت،آي خداي من...من،لحظه خداحافظي،عبرت گرفتم وقتي خداحافظي مي كنم اول راست واي سم،بعد در ماشينو ببندم كه لبش نخوره تو گوشم.من،خونه،درد گوش،شيشه مربايي كه شكسته بود تو پلاستيكش،كي شكست،سالم بود  كه،همه پلاستيكم مربا و شيشه خورده بود.آي خدا...من ،در دسشويي،سرم كه صاف خورد به لبه در.من ،خدا،غلط كردم بي خيال شو.من،يادم اومد صدقه نداده بودم.غصه خوردم.من اعتقاد دارم به صدقه،به قضا بلا،نبايد فراموش مي كردم.

+ شنبه هشتم تیر 1387 14:26 |

همش تو ذهنم داره مي خونه سبز سبزم ريشه دارم،من درختي استوارم...خيلي وقته كه ريشه زدم تو قلبت،يه موقع ها خودمم مي مونم كه عمقش چقده؟شايد به اندازه خوابيدني پر از استرس،خوابي كه توش داشتم يه عالمه سنگ مي چيدم رو هم كه راه پله بسازم و بتونم از تير چراغ برق برم بالا،نمي دونم اون بالا چي كار داشتم،ولي وقتي رفتم رو سنگا،همشون ريختن پايين و من افتادم،نفهميدم بعدش چي شد،چون از خواب پريدم و صداي سگا از يه فاصله دور مي اومد و جيرجيركايي كه شايد پشت پنجره بودن،ماه كامل بود و آسمون آروم،فقط تنها چيزي كه سر جاي خودش نبود،ستاره اي بود كه چند شب گذشته هميشه بود،ديشبم بود تا وقتي داشتم مي خوابيدم بهش خيره شده بودم،جاي خالي تو رو و بي خبري از تو رو برام پر كرده بود،بهم قول داده بود از اون بالا مواظب تو باشه...همه لحظه هاي دل تنگيو تنها بودم تا وقتي كه گفتم ترسيدم،چه خوب بود كه اون لحظه بودي و جوابمو دادي وگرنه نمي دونم چه شبي رو صبح مي خواستم بكنم...من مات بودم كه از خواب پريدم همون وقتي كه تو پريدي تو استخر!.اين دو اتفاق فقط يه تصادف بود،فقط سعي كردم اين جوري فك كنم و بيشتر از اين گوش به حرف حس هام ندم...
دلم مي خواست وقتي بر مي گردي،با آغوش باز بپذيرمت وخستگيتو بگيري و بري سراغ زندگيت،من دنبال معذرت خواهي و گزارش و متاسف بودن تو نبودم،فقط مي خواستم بدونم سالمي و تو جاده نيستي،فقط مي خواستم بدونم كي مي رسي خونه و مغزت آروم مي شه و مي شيني سر درست،من فقط 30ثانيه وقت ازت مي خواستم.فقط 30ثانيه و دو كلمه "من خوبم" يا"من برگشتم"
امروز من عصباني نشدم،ناراحت نشدم،فقط فكر كردم و دعا كردم.وقتي جواب همه انتظارامو با شوخي بدت دادي،داد نزدم ،عوضش گريه ام گرفت،مي خواستم بهت بگم خوشحالم بالاخره ياد گرفتم داد نزنم و از كوره در نرم،ياد گرفتم آروم باشم و بي صدا تو خودم گريه كنم.دلم مي خواست بشينم و اين حرفها رو به ماه بزنم،ولي وقتي مي خواي برم بخوابم،اونم با آرامش!سخته ولي هر چي تو بخواي.ماه هر چقدرم كه ماه باشه ،از تو كه ماهتر نيست.

+ جمعه سی و یکم خرداد 1387 23:58 |

     اين آقاهه،يه آقاي معمولي نيست،باور كنيد مجهز به يه سري الكتريستيه و انرژي دريافت كن مي باشد،شك ندارم.(سوال نكن توضيح نداره)،خيلي وقته هيچي ازش ننوشتم،دلم تنگ شده خوب،فلذا اين پست به نام خودش ثبت مي شه!(عجب افتخاري بهت دادم)
    اولندش كه قراره ما بعد از56روز در روز هفتم تيرماه يك هزار و سيصد و هشتاد و هفت چشممان به جمال عشقمان روشن شود،56روز عدد بسيار زيادي است و كلا" يك ركورد است در اين مدت رابطه امان،نهايت دوريمان 41روز بوده،البته دومين ركوردمان است،اولين ركورد كه عدد23سال و 6ماه و 23روز مي باشد كه خوب تقصير از ما نبود،خدا دورمان ساخته بود،ولي بعد از آن كه يكديگر را يافتيم!56روز دوري نداشتيم!اا خوب دلم تنگ شده،مرده شور امتحان و درس و مشقو ببره،نه مرده شور نبره،بچم بشينه درساشو بخونه 20بگيره،من كلي ذوق كنم خوب.خدايا همه چيز رو خوب پيش ببر كه ما بتوانيم به ديدار يار نائل شويم،آمين يا رب العالمين.
    پنجشنبه اي كه گذشت،23وم بود و من كلي خوشحال كه شب 23وم يه قراري هم با آقاهه داريم و اين تقارن را به فال نيك مي گيريم،وليكن كارهاي خودم عقب افتاد و بعدشم آقاهه درس داشت و بعدنشم خوابيديم‌و يادمان رفت كه بالام جان از صبح آقاهه نوبت گرفته بود!هيچ گذشت،فردايش هم آقاي محترممان درگير جاده بود و شهرداري و امتحان زبان و ما هم هيچ نگفتيم، دل خوش كرديم به آرامش شب و اينا،كه ساعت 12آقايمان فرمودن دو عدد مهمان عزيز برايشان آمده از پايتخت و ايشان تازه دارند شام ميخورند و به ما هم گفتن تو بخواب راحت و آسوده،ما هم گوش به حرف كن شده،خوابيديم و خوشحال بوديم از خوشحالي آقايمان.بيست و سوم تمام شد و ما هيچ كلمه اي كه اندرون آن عشق و خوشحالي امان را نشان دهد به آقايمان نگفتيم.فردايش هم مي خواستيم ديروز را تبريك بگوييم ولي ديديم شب امتحان است و خوب نيست مغز پسر مردم را با آي لاو يو و امثالهم منحرف كنيم.ولي شب از خجالتش دراومديم و...
    آقاي ما از كوتاهي شب گله دارد،شبها ساعت 1تقريبا" مي خوابد و صبح ساعت 5من مي روم روي مغز محترمش و بيدارش مي كنم،بعد مي گويد چقدر زود صبح شد،نمي داند خانوم محترمش نصفه شب بيدارش مي كند و تا صبح راهي مانده است هنوز،يادش به خير يه روزايي 5پا مي شديم تا 7بيدار بوديم،الان 5بيدار مي شم و 5.30مي خوابيم تا 9صبح،انگاري دارد از يادمان مي رود قرار است اورست را فتح كنيم.ولي خداييش هيچي اندازه خواب صبح دلپذير نيست.
    حس زير پوستم الان بسيار لطيف و زيباست،پر از آرامش و آسودگي خيال.چرا خوب و خوش نباشم وقتي مردي دارم كه اين همه درك مي كنه و مي فهمه.چرا ناراحت باشم وقتي مرد من يك ساعت وقت مي ذاره و منو نصيحت مي كنه و از چيزايي ميگه كه دلمو گرم مي كنه...هيچي نمي تونم بگم،خودت كه مي دوني ديگه من چي بگم،ديشب،حرفهات‌ كه خيلي وقتها همون چيزاييه كه فكر منو مشغول مي كنه...فداي اون چشمات.
...(سانسور شد)

+ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 11:55 |
تو آسمون شب من ماه تمامی

ديروز يه چيزي نوشتم،به اين خيال كه فقط خودم مي فهمم و بعدنا به آقاهه مي گم چي بود،چه مي دونستم بچم اين همه باهوشه و مي فهمه من چي نوشتم.اين جور نوشته ها هم كه اصولا" هيچ توجيه عقلاني نداره .مختص يه ثانيه هاي خاصي ان...در هر صورت وقتي دلواپس چشماي تو مي شم،وقتي بايد از دور بشينم ،ببينم،حتي نبينم و فقط دعا كنم،همه چي تشديد مي شه و من بي ظرفيت تر از هميشه مي شم.تو كه راحت نباشي ،قلب منم آرامش نداره،آرامشم كه نداشته باشم،زندگي نمي تونم بكنم...چه زود قدرت من به تو وابسته شد...
وقتايي كه مي گفت حرف زدن باهات آرامش مي آره،نمي فهميدم حسش چه جوريه،ولي ديشب فهميدم،حس كردم كه چه جور آدم مي تونه با يه صدا آروم بگيره و نگرانياش تموم شه و اطميناني خيلي بيشتر از قبل تو قلبش ريشه بزنه.
خيلي مخلصيم جناب آْقاهه.

9.45نوشت:يه عصر خوب و خلوت و خوب.دختركان خاله ها امسال خيلي از دستم شاكي ان،پارسال تا اين وقت سال كلي جمع مي شديم مي رفتيم گشت و گذار،امسال هر بار هر پيشنهادي دادن،يه نه شنيدن،اغفالشان نشدم،امروز هم مي خواستن برن سينما دايره زنگي ببينن،بدون من رفتن.فايده نداره با اينا سينما رفتن كه.مي خوايم بشينيم بخنديم و بليط خودمون و همه صندلي بغليا و پشت و جلوييا رو حروم كنيم.هنوز يادمه وقتي اخراجي ها رو تي وي گذاشت،من تازه فهميدم اين اول فيلمش اونجايي كه من ديدم نبوده،مثلا" خودمون رفته بوديم سينما،فيلم كامل ببينيم!اوني كه من تو تي وي ديدم كه كامل تر بود.سنگين رنگين نشستم خونه و خاطرات آدم و حوا رو خوندم.يه فايل 36صفحه اي pdf كه خيلي به دلم نشست،كلي خنديدم و خوش بودم برا خودم،سينما اين قدر بهم حال نمي داد.من كلا" از كتاب الكترونيكي خيلي خوشم مي آد.

+ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 17:4 |
دل من طاقت بيار

بعد از دو هفته،خونه ساكت ساكته.هيچ كس نيست،منم و در و ديوار.سكوت محض.منم و يه عالمه كار،ولي حوصله هيچ كدومو ندارم،بايد برم خونه خاله ولي هر بار كه زنگ مي زنن كه كجايي،يه دور مي پيچونم ملتو.آب و هواي اتاقمو دوست دارم،پنجره رو باز كردم،باد مي زنه،منم كيف مي كنم.يه عالمه كتاب ولا كردم رو تخت و يه دفترچه كه دو شبه دارم برنامه ريزي مي كنم مثلا" ولي هنوز خيلي كار داره.چه حالي مي ده زندگي يه نفره.دلم يه ناهار خوشمزه مي خواد،ولي بي خيال،عدس پلو درست مي كنم مي خورم،اونم تا بابا بخواد بياد طول داره،بي خيال.يه سر و ساموني اول از همه به اين كامي بدبخت بايد بدم كه خيلي قاطي كرده.كامي هاي مردم از استفاده زياد خراب مي شه ،اين كامي من از دوري من،همچين كه دو روز  پيشش نباشم روز سوم مي بينم كلي خرابي بار آورده،چه حكمتيه من ندانم!.

يه نقشه كشيديم با آقاهه،يه دوره يه ماه و نيمه رو بگذرونيم،تا اصلي ترين مشكل آقاهه(البته از نظر من)حل بشه و مغزش يه خورده آزاد بشه.بعدش بتونه به الباقي زندگي بيانديشه.باشد كه آرام شود و نگراني اش مرتفع گردد و مهم تر از همه موفق و پيروز بشه كه خستگي از تنمون در بره.منتهاش دعا كنين بتونيم با اين نقشه كنار بياييم و اذيت نشه آقا گله من خيلي،حالا يه ذره سختي عيب نداره ،مي ارزه تحمل كنه ولي خوب هر چي كمتر ،بهتر.جناب خدا دستمونا بگير و كمكش كن،به خاطر اون قولي كه بهت دادم باشه خداجونم؟
ما رفتيم.چه قده دلم برا وب گردي تنگ شده!همين روزا بايد يه گردشي بيام...

+ سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 12:27
سرای مهر

عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد بگذارد تا خودش باشد.
اين از اون جمله هاييه كه من بهش اعتقاد دارم و زيادم پابندشم،اين قدرم آقاهه رو به حال خودش گذاشتم كه ديگه بنده خدا فكر مي كنه من عين خيالم نيست ،يا برام چيزي مهم نيست...
نتيجه اخلاقي،من يك عدد عاشق واقعي هستم(اصل خودشيفتگي را مطالعه بنماييد)
دوم اينكه من و آقاهه ،عاشق و معشوق هستيم(اصل بازگشت كي يادشه چي بود؟)
سوم اينكه نويسنده اين كتابه احتمالا" اون زماني كه من يادم نيست كي بوده،زير دست خودم تعليم ديده.(اصل خودشيفتگي را دوره بمائيد)
چهارم اينكه،چه خوبه آدم هميشه يارش كنارش باشه.
41روز ،واينك 31 روز،اينم يه نوع پيشرفته ديگه.دونقطه دي
سه عدد تصميمو با هم گرفتم از سر كوچمون تا خونه:
1- يه راهي بيابم زبون بعضي ها باز بشه،شايد برم تخم كفتر بخرم!الان يافتم،فرصت بشه ارائه اش كنم.
2- موفقيتو زين پس با دقت بيشتري بخونم.
3-ديگه ديگه،هر چيزيو كه نبايد گفت!
حالا مي فهمم چرا هيچ جوره نمي تونم به يه چيزايي شك كنم،من اعتمادمو از يه جاي درست جمع كردم،نه به صرف يه سري حرف و رفتار،به صرف عمل من اعتمادمو يافتم.برا همينه كه قلبم قرصه قرصه.(اصل اطمينان)

+ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 23:59
راز دل من

عزيز جون و مراسم پاتيناژش رو بي خيال ،صد بار تعريف كردم برا ملت ديگه حالم يه جوري مي شه تعريف كنم...

بالاخره بعد 23سال طلسم شكسته شد و بنده آدم شدم و به كلاسهاي زبان مشرف گشتم.روزاي زوج كله ظهر،از الان شروع كنم نق زدن؟!!

الانه من بايد خواب باشم،ولي خوب خوابم نبرد،مغزم باز ظرفيتش پر شده...من حيفم!!!بي خيال دنيا...ولي امروز خيلي از دنيا بدم اومد،يه جورايي انگار فقط كارش اينه كه آرزوها و روياهاي مردمو له كنه...بي خيال نااميد نمي شويم،آقاهه دعوا مي كنه.دونقطه دي

نم لدم نتگه رباي وت.نوام ليخي.شيبتر از مهيشه،نم لدم سدتاي وت خي ماد.نم لدم غاوش وت خي ماد.ربا مهين رپم زا رگيه.
اگه اينو نمي نوشتم خفه مي شدم،حالا مي تونم برم بخوابم.

+ سه شنبه بیستم فروردین 1387 1:46
غربت
يه دور اعترافامو كرده بودم،فكر نمي كردم برا بار دوم ازشون گفتن اين همه تلخ باشه...من مي تونستم امروز اين همه شرمنده نباشم اگه اون همه حماقت نكرده بودم،اگه لجبازي با خودم نكرده بودم،من مي تونستم امروز تو چشايي كه روبروم نشسته بود نگاه كنم و بخندم،ولي فقط خجالت كشيدم و به زمين گفتم لطفا" منو ببلع،من روي نگاه كردن تو اين چشا رو ندارم...اون چشا بي گناهه.
بابا راست مي گه ،مواظب باش كاري نكني كه نتوني جلو مردم سرتو بلند كني،هيچي بدتر از اين نيست...مخصوصا" وقتي طرفت خيلي بزرگواره و از تو مي گذره و مي بخشتت...هيچي نمي تونم بگم ،فقط يه بغض تو گلومه كه حتي جرات ندارم بذارم بتركه.
خدايا تو خودت خيلي چيزا رو مي دوني،كمكم كن ،نذار فراموشت كنم.تو كه مي دوني تو دلم چه خبره،كمك كن مرحم باشم براش ،نه اينكه خودمم دردي رو همه دردا.
خدا هر چي سختي كشيده مگه نه كه الان بايد پاداششو بهش بدي؟مگه نه كه بايد حواب اشكا و دل شكسته بي گناهشو بدي؟خدا يادته بهت چيا گفتم؟بهم قدرتشو بده...
+ دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 0:26
یه دنیا دوستت می دارم
 چه قدر تو صبوري.اين صبوريت وقت قاطي كردن من ،بد جور يهويي آرومم مي كنه.يادم مي آره هيچي ارزش مهر و نگاه و لبخند تو رو نداره.وقتي تو رو دارم از چي بترسم؟وقتي مي گي فكراتو كه كردي بيا منم شريك كن،تنهايي نرو جلو،اينكه مي توني درك كني يه موقع ها بايد ازم دور شي و تنهام بذاري تا سر از خودم در آرم،وقتي ذهنتا كلي شلوغ پلوغ مي كنم ولي تو برا گرفتن جواب سوالات صبوري مي كني...يك دنيا ممنونم از خدا بابت اومدن تو...
+ شنبه هجدهم اسفند 1386 13:20
اربعین امسال
شب اربعين خونه عمو،ديگ حليم،يه دونه فليكا و يه دونه آرزو.بار اولم بود برا هيچ كس دعا نكردم حتي خودم.فقط برا يه نفر فقط خيلي دعا كردم چون خودش ديروز عصرش بهم گفت كه به خدا بگو اينا رو. بعدشم نشستم از آرزوهام برا خدا گفتم و ازش خواستم اين آرزوهاي من همون چيزايي باشه كه خدا خودش مي خواد برام...
يه جورايي دارم ته نشين مي شم انگار،اين روزا چيزي كه زياد مي شنوم اينه كه چرا اين همه آروم شدم؟.هاي و هوي هم ندارم ديگه.ديشب ع ارف ه بازي هم حتي نكردم،اين فاميل پدري هم كه نديده بودن من تو يه مجلس باشم و شعر نخونم و مهمدكودك بازي راه نندازم،حالا ديشب نشسته بودم كنار مامانم،آروم به حرف خانوما گوش مي دادم و گاها" چيزي باهاشون مي گفتم،دختر عمو شاخ در آورده بود،مي گفت تو چته؟مي گم هيچي خانوم شدم،گفت چشمم آب نمي خوره ،يه چيزي بگو كه بهت بياد...يه عالمه از حرفش خوشحال شدم ،خودمم نمي دونم چرا.فليكايي كه هر سال همه رو خواب مي كرد و مي رفت خودش تنهايي با ديگ و آسمون حرف مي زد شب بعد اينكه حليمو هم زديم اومدم رفتم تو اتاق يه پتو و بالش برداشتم يه گوشه دراز كشيدم كه بخوابم،دختر عموهاي خودم و دخترهاي فاميل زنمو گير دادن كه چي شده  كه مني كه به همه مي گفتم امشب نخوابين خودم اول همه دارم مي خوابم.دو سه ساعت پيشش كه فكر مي كردم بي خيال شم و بخوابم تو دلم ناراحت شدم كه فقط يه شبه و نمي خوام بخوابم.همه آرزوهاي من تو شب اربعين برآورده شدن.نمي خوام اين شبو از دست بدم..ولي وقتي مي خوابيدم يه حس بي نهايت زيبا داشتم،انگاز خدا رو حس مي كردم كه اين جوري راضي تر و خوشحال تره.تا6 صبح خوابيدم ،بعدشم پا شدم اومدم خونمون گرفتم خوابيدم.خوابم پر بود از يه آرامش خاص،يه جور رضايت و راحتي.يه حس تازه كشف شده كه خيلي مي دوستمش.
+ جمعه دهم اسفند 1386 17:22
لبخند
 پشت در بسته نمي تونم وايسم ،اين خونه هاي قديمي هم كه 120تا در و پنجره دارن،به درد من مي خورن!يه در كه بسته بشه 119تا در و پنجره هست كه مي شه امتحانشون كرد.نشستن و تماشا كردن و فرار كردن تو خون من يكي نيست!مشكلو بايد حل كرد،وگرنه مي شه دوتا!+ اينكه قرار نيست با حل شدن مشكل منم حل شم كه!+ اينكه آدم مگه مي تونه از خودش جدا بشه و بره؟اگه نمي اومدم خفه مي شدم!!
در راستاي پست قبل اول از همه دوستاني كه فكر كردن من با اونا و حرفاشون مشكل دارم معذرت مي خوام ،نه عزيزان من،اين جوريا نيست،اينكه آدما و تفكراتشون و برداشتاشون با هم فرق داره رو من خوب مي دونم و تو اين دنيايي كه من هيچ اطلاع و تسلطي روي فكر خوانندم ندارم،همچين توقعي از شما ندارم كه هم رنگ ذهن من باشين.من از شما نه رنجيدم نه قهر كردم ،نه پشيمون شدم از دوستيهاتون.چرا به خودتون بدبينين؟
اون حسي كه داشتم،حل شد،بزرگ بود ولي بي ارزش ؛با اين حال تجربه گرانبهايي برام داشت،تلنگر آخر بود قبل پريدن لبه گلدان.تونستم هجيش كنم و تفكيك پذيري را توش جا بدم.وقتي يه مساله رو نمي شه حل كرد يا اول راهشو بلد نيستي مي شه از هر جاش كه بلدي شروع كني و يه خورده بري جلو ،بعد برگردي عقب عقب بري تا به خط اول راه حل برسي.الانم دارم عقب عقب مي رم!.برا همين اينجام.
بزرگترين درس اين روزام اين بود كه ياد بگيرم احساساتمو تو ذهنم مز مزه كنم،خيلي هم خوب نيست هر چي تو دلمه بريزم رو دايره،مخصوصا" حسهاي زودگذر كه مي دونم فقط يه حسه و مي گذره ولي اثرش مي تونه موندگار بشه!
يه كار بدم كردم،هيچ وقت تو عصبانيت درباره چيزي نه حرف مي زدم ،نه نظر مي دادم،اين بار پشت سر فليكاي خودم!غيبت كردم...يه خورده زيادي بزرگش كرده بودم.ولي يه چيزايي واقعا" هست يكيش اين كه واقعيت زندگي رو ازش دور شدم و دلبسته يه چيزايي شدم كه جز سراب نيست و همه تقصيرشم گردن فليكاست،ولي برا حلش راه بهتري پيدا كردم.ذره بينمم مي خوام بذارم كنار،درسته خيلي ريز بين مي تونم باشم باهاش،ولي خاصيت ذره بين بزرگنماييه.
5روز برا مني كه هر روز مي نويسم يه مدت خيلي طولانيه ديگه مگه نه؟دونقطه دي.
+ جمعه بیست و ششم بهمن 1386 18:42 |
حس اعتمادمو باختم،نسبت به اين وبلاگ و فليكا و نوشته هام و...ديگه ادامه راه برام آسون نيست،ديگه وقتي يادم مي افته كه برم فلان ماجرا رو برا فليكا تعريف كنم،فلان حرف دلمو بهش بگم،حس شادي و آرامش و خوبي بهم دست نمي ده،به عكس،بد چيزاييو برام تداعي مي كنه،انرژي و آرامشمو مي گيره،ديگه ذوق و شوق ندارم بيام ببينم كامنت تازه،دوست تازه چي دارم.به خيلي چيزا شك دارم...
با اين حسها نمي تونم ادامه بدم،اينجا جايي نيست كه من بتونم لبخند بزنم و تو دلم يه خبر ديگه اي باشه.اينجا به حرمت يه عزيز خيلي برام عزيزه،يادگاري بهترين خاطره عمرمه.دست كم اينجا راحت حرفهامو با آقا گله مي گفتم ،چه نقشه ها داشتم،چه حرفها داشتم برا شب كنكور،چه كارا برا بعد كنكور،چه چيزايي قرار بود يه روز بهتون بگم.چه روزايي كه خستگيم با فكر اينكه شب مي شه و مي آم اينجا يادم مي رفت...باور نمي كنم ،به روزي رسيدم كه ديگه دوست ندارم ادامه بدم
اگه يه روز اين حسها حل شد و شدم عين سابق،برمي گردم...
دناتا نباز،الان وقت ترس نيست عزيزم،نذار تلاشت حالا كه بايد نتيجه بده،نابود شه.

+ یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 0:35 |
...
با نگاهت مي شه از هر حادثه اي رد شد.
+ دوشنبه هشتم بهمن 1386 18:11 |
من و دل خوب می دونیم دنیا به مویی بنده
تمام اتاقم بوشو رو داره مي ده.قاطي بوي گلاي رزش، اون دستمال پر گل ،گلاي لاي كتاب دونه دونشون انگشتاشو حس كرده،خوش به حال اون گلا.
دلم مي خواست خيلي چيزا رو بگم ولي لعنت به غرور لعنتي كه الان كه نبايد، اومده يقمو گرفته.
از خدا مي خوام آرامشيو كه با حضور و حرفاش بهم داد ،تو زندگي بچشه و داشته باشه.شايد اون موقع بفهمه كه چي بهم داده و خودش خبر نداره.
به چي فكر مي كرد؟اين همه نشست پاي حرفام،حتي وقتي كه مي خواستم بگم و نمي تونستم كاري كرد كه بتونم،حرفهايي كه يه موقع ها حتي با خودمم نمي گفتم،بهش گفتم،هر چي بود حس بود،رويا بود،توهم بود ،هر چي كه بود تونستم بهش بگم،صبوريش لنگه نداشت هميشه،اون وقت حالا كه من بايد مي نشستم پاي حرفش ،حالا كه نوبت من بود كه احساس راحتيو ازش نگيرم و بتونه حرفشو به مني كه ادعا مي كنم دوسش دارم بزنه،حالا كه بايد آغوشمو براش باز مي كردم تا آروم بگيره ...يه بغض ديدم كه خفه شد و هيچي نگفتم.دلمو جا گذاشتم و رفتم...
كاش مي تونستم به يه سري چيزا فكر كنم.
توي عكست پاي چشمات اشكه،چي بود؟چرا الان بايد ببينمش؟
ولش كن ، صد صفحه ديگه هم بنويسم نمي تونم اونيو كه بايد بگم...
خداي من مهربانتر از آني كه تصور بتوانم بكنم،امروز اول محرم بود،از محرم پارسال تا حالا ...سر سال خداييتو و ادعوني استجب لكم رو بهم ثابت كردي...
+ پنجشنبه بیستم دی 1386 23:5
مهربونم
 خوش قول بودم به خدا من

غير قابل پيش بيني ام من؟!

پ.ن:اون نازي كه من داشتم مال سعيد آسايش بود،گول خوردم،من آهنگه رو مي خوام

+ چهارشنبه نوزدهم دی 1386 21:46 |
بخونین شما هم

"تا حالا فكر كردين كه چرا يه مدت توي جاده زندگي با يكي هم مسير مي شين ، بعد سر يه دو راهي هر كدوم مسير تازه اي رو انتخاب ميكنيد ؟
قطعاً توي اين هم مسيري ، تنهائي هاتون رو با هم قسمت كردين ، شادي هاتون ...
گاهي وقتها كه تو راه گم شدين ، پناه همديگه بودين ...
يك وقتهائي كه يكي تون از ادامه راه خسته ميشد اون يكي هولش ميداد ، زير بال و پرش رو ميگرفت و بلندش ميكرد ، يا اينكه يه جاهائي خسته ميشدين اما هر كدوم به عشق همسفري با اون يكي ، شونه به شونه با هم راه ميرفتين و ادامه مي دادين
همه چي خوب پيش ميره ، تا اينجا نقشه زندگي هر دوتون يكي است .اما ميرسين به يه دو راهي ، نقشه رو نگاه ميكنين ، از اينجا به بعد نقشه هاتون با هم فرق داره
فكر ميكنيد اگه تو راه بمونين كسي نيست به جلو هولتون بده
كسي نيست زير بال و پرتون را بگيره...
يا فكر ميكنيد اصلا به عشق كي بقيه راه رو برم ؟؟
اما گروه ديگه اي هستند كه به خودشون ، به حسشون ، به درسهائي كه تو اين گمراهي گرفتن اعتماد ميكنند و سعي ميكنند ادامه راه رو با اتكا به نفس طي كنند.
اونا يه فرقي دارند و اينه كه ميدونند بايد از درسهايي كه از همراهشون تا به اينجا گرفتند براي ادامه راهشون استفاده كنند . اونا باور دارند هيچ همراهي بي هدف نيست
اونا به راهنماي اصليشون ايمان دارند ، اعتقاد دارند كسي بالاي سر خودشون و همراهشون هست كه جاده زندگي رو براشون امن ميكنه.پس با خيال راحت به راهشون ادامه ميدن .اين دسته باور دارند اون راهي رو كه تا به اين جا طي كردند باعث رشدشون شده...
خيلي جاها دلتنگ همراهشون هستند ، اما از كجا معلوم ؟ شايد اون دو تا بايد قوي تر بشن ، هر كدوم مسيرهاي تازه اي رو طي كنند ، درسهاي جديد ياد بگيرند ، آماده بشن تا اين درسها رو به يكي ديگه ياد بدن ، اون وقت دوباره سر يه دو راهي كه قراره يكي بشه ، كنار هم قرار بگيرند و ادامه راه رو با هم طي كنند...
همه و همه براي رشد ماست ، يه وقتهائي يكي ، همراه خوبي براتون نميشه ، براتون پشت پا ميگيره ، يه وقتائي هولتون ميده تو چاله ، يه جاهائي توي تاريكي شب تنهاتون ميذاره......همه اينها قلبتون رو به درد مياره ، اما وقتي مسيرتون رو ازش جدا كردين و تو راه جديد قدم ميذارين ، حواستون رو جمع ميكنيد ، چاله ها رو ميبينين ،حواستون هست كه توش نيفتين ، دقت ميكنيد كه همه تكيه گاهتون رو به يكي ندين كه اگه يه وقت شونه خالي كنه با مخ زمين بخورين ...
اينبار ديگه ياد گرفتين تو تاريكيها از خودتون مراقبت كنيد ، تجربه هاتون ، مثل يه فانوس جلوي پاتون رو روشن ميكنه حالا ميبينين كه چقد رشد كردين ، اون وقت براي اون همراهتون هم دعاي خير ميكنين چون ميفهمين اونم مربيتون بوده و درسهائي بهتون داده كه حالا به اينجا رسيدين
درسته ! هر راهي كه تو نقشه زندگيتون مشخص شده هدفي رو تو دلش داره و هر همراهي كه تو اين راه كنارتونه ، مربي شماست كه درسهاي زندگي رو بهتون ياد ميده و اين شما هستين كه با اتكا به خودتون و با اعتماد به مسيري كه كائنات براتون در نظر گرفته انتخاب ميكنين كه تو جاده زندگي قدم بذارين و مسير تازه زندگيتون رو مشخص كنين
هميشه قدرتمند باشي"
دلم نيومد شما هم اينو نخونين!حيف كه پا گذاشت رو دمم و گرنه حتما" بابت اين ميلش مي رفتم ازش تشكر مي كردم...

+ جمعه چهاردهم دی 1386 23:5
دلم از دنیا گرفته

مي خندم بر حماقتم،راه بهتري بلد نيستم...مي خندم به خودم كه حتي از خاطره ها هم فرار مي كنم به بهانه واقعي بودن زندگي،ولي نمي دانم كه ياد گرفته ام دروغ بگويم حتي به خودم!نمي خواهم بگويم كه مي دانم ته آن همه خاطره تنها چيزي كه براي من ارمغان است بيزاري است ،ولي الان يك ماهي مي شود كه با خاطره هايت بازي مي كنم و تو را از بين همه آنها بيرون مي كشم،روزي محاكمه ات خواهم كرد،به جرم اينكه دلسوزي ام را كه ديدي گفتي نمي خواهم دلت بسوزد،من سرمست شعور تو شدم و تو به جاي دل خودم را سوزاندي.مرا در آتشي انداختي كه خاكسترش هنوز دامانم را مي سوزاند....اين روزها از اينكه به حرفهايت گوش نمي دهم ناراحت نمي شوم،از اينكه نديد مي گيرمت، از اينكه نگرانت نمي شوم و دلم براي سفرهاي گاه و بيگاهت شور نمي افتد ناراحت نمي شوم و روز به روز بيشتر خوشحال مي شوم از تصميمي كه 7 خرداد گرفتم همين امروز فردا مي شه 7 ماه.خوشحالم كه ديگر در دلم جاي روز اول را نداري.خوشحالم كه خاطراتت برايم بت و مقدس نشد و توانستم به درونشان روم و تو را بيابم و از رويايم جدايت كنم...از همان شب كه پاي پنجره گريه كردم تو را هم از قلبم شستم ،دير فهميدم ...تنها حسي كه توي اين 7ماه برام مونده بود احترام بود كه اونم به مرحمت حركت امروزت نابود شد،به همون سادگي كه ساخته شده بود...مي دانستي كه تحملم زياده،هر چيزي را تحمل مي كنم ولي نمي دونستي شكستن حرمتم جريمش شكستن خودته.اين يه قلم را نمي توانم چشم بپوشم...بار سوم است كه اشكم از دست تو سرازي مي شود،7 خرداد شايد از دست خودم بود و به خاطر تو.30 آبان هم از دست تو گريستم ولي باز هم دلم برايت سوخت،تو گناهي نداشتي، ولي اين بار اگر جاي خدا بودم همين الان مي انداختمت تو جهنم!گند زدم به زندگيم ،به خودم و به تو.
الان داغم و خيلي از چيزاييو كه مي نويسم فردا شايد پشيمون شم،دارم تند مي رم ولي دوستت ندارم مگه زوره؟بابت همه علاقه اون دو ماه هم غلط كردم...صد بار تاوانشو دادم.بسه ديگه،ديگه توان ندارم،خسته ام كردي،بيزارم كردي از كوچه ياس بنفشا،نمي دونم اين بار كه برم اونجا چه حسي خواهم داشت...

+ پنجشنبه ششم دی 1386 0:45
!
دل مي رود زدستم،صاحبدلان خدا را
دردا كه راز پنهان خواهد شد ،آشكارا
كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را
..
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مدارا با دشمنان مروت.!
+ سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 17:53
شاید فصلی تازه شود

- امروز را هيچ وقت فكر نمي كردم ،تنهايت بگذارم.با خودم قرار گذاشته بودم هر چه شد،هر كجا رفتيم ،امروز را پيش تو باشم،امروز را نگذارم رنگ غم روي دلت بماند.امروز ولي رسيد و من هوس كردم كه پيله تنهاييت را نشكنم،بگذارم در يادت با خاطره هايش خوش باشي.به گمانم هم كار درستي كرده ام.كم كم دارم سهم خود را مي بينم و به درونش مي روم.خط قرمزها را كمتر ناديده مي گيرم.
- چرا آخر شب؟چرا اول بامداد؟زين پس دم دماي غروب كه حالم بسيار زيبا است.دور و بر همين ساعت.همين حالا كه روز تمام مي شود و من مي مانم و آسمان كه به اقتضاي فصلش رنگهاي زيبايي مي يابد هر شب،اگر چه ستاره ها را كم دارد...

+ پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 18:22
جناب دوست

توي خواب من ديشب تو چه مي خواستي؟چرا نبايد ذره اي از آن را به ياد داشته باشم جز تصاوير و حالات چهره ات كه بسياري اشان را بار اول بود ديدم و آنكه تمام شعري را كه هيچ گاه حفظ نبودم برايت از حفظ خواندم.بي تو مهتاب...هيچ وقت بيشتر از خط اولش را بلد نبودم.مدتهاست نه خوانده امش نه شنيده امش.بار آخر به گمانم 9ماه پيش از زبان خودت شنيدمش..تمام روز را فكر كردم كه چه خواب ديده ام ،چه خوابي بود كه فقط تصاويرش مانده برايم،مي خواهم بدانم چه گفتم به تو و چه شنيدم؟!اين حس شيريني كه رفته زير پوستم براي چيست؟ من كه هنوز زخم هايي را كه 10 روز پيش با گريه ام التيام بخشيدم فراموش نكرده ام،پس چرا از ديدنت در خوابم خوشحال بودم؟از آن طرف چرا دلم مي خواست زودتر صبح شود تا تو هم بروي و من بيدار شوم؟...

+ شنبه دهم آذر 1386 22:14
بر می گردیم

از صبح تا حالا نشسته بودم نوشته بودم برا اين پستم،خيلي زيبا پريد...
اوم دوباره مي نويسم ولي نمي دونم چقدش بشه مثل اولش!
عارضم خدمتتون كه اولا" سلام و حال و احوال پرسي.خوبين شما؟من هم خوبم،خوب شدم يعني.كلي هم الان خوشحالم.ما يه روز يه معامله با خدا كرديم طبق معمول و گفتيم با يه بده بستون برسيم به يه چيزايي.هر چند چشممون آب نمي خورد كه خدا اين بار باهامون راه بياد ولي خوب مزيتاي ديگه اي هم داشت حتي اگه خدا مي گفت الان نه!.تا امروزم هي رفتيم بالا هي اومديم پايين،به كلم بي خيال شده بوديم كه خدا ما رو به يه آرزوي كوچولو برساندو دل خوش اين بوديم كه اين دوري ها و اون كارا كه كرديم الان چه خوبه و اينا( پست بعدي مفصل تاريخ نگار اين روزا رو ارائه مي دم حضورتون).تا زد و امروز 10صبح خدا ،اون خداييشو نشونمون داد و يه حال اساسي بهمون داد و ما رسيديم به آرزومون!.ديگه هيچي همش در حال ني ني ناناي بوديم تا الان كه حضور شما رسيديم و چون اين جوري شد هم با خود فكر كرديم كه حتما" پاداش اين تعهداتمونا خدا داده ( از خود ممنونم خوب).در هر صورت خيلي مخلص خدا هستيم الان و به قربانش مي رويم.خيلي چسبيد،اون همه دل تنگي و تنهايي و غربت و فشار و تحمل و دوري از خيلي چيزا كه كوچولوهش وبلاگ و دوستام بود،خستگي از تنم در رفت....
اين وسط حالا ساعت 5.30 عصر يه زلزله هم اومد كه بسيار جالب بود.زلزله هايي كه من ديدم يه لرزش افقي يا نهايت افقي عمودي توامان ايجاد مي كنن.اين ولي يهو حس كرديم خونمون از رو زمين بلند شد بعد به شدت پرت شد سر جاش و تنها چيزي كه نداشت لرزش بود ،عوضش صدايي داشت وحشتناك.ما كه گفتيم كوهي چيزي منفجر شده حتما" بعد ديديم نه از اقصي نقاط شهر زنگ مي زنن كه زنده اين آيا؟و مي گن زلزلست!.نشستيم پاي اخبار از چند و چون ماجرا سر در آريم،نه خبر 19 نه خبر 21 كه حتي افتادن يك نارگيل در آمازون را گزارش مي كنن هيچ نگفتن! بعد سيماي استان خودمون ساعت 9.30 تو اخبارش گفت كه زلزله 3.8 ريشتري شهر را لرزاند.حالا خبر استان ضايع كرد يا اينكه پايتخت هنوز خبر نشده من نمي دانم...در هر صورت خدايا مواظبمون باشيا...شما هم حلال كنين ما رو.يه وقت ديدي جدا" زلزله بود و باز اومد...
9 آذر 84 خوش بودم و تازه شروع كردم با مردم حرف زدن!
9 آذر 85 اسير يه زندگي جدولي زهرماري!
9 آذر 86 دنيا بهتر از اين نمي شه.من خودمم الان.
با مداد نقره اي رو تن ماه همه آرزوهامو مي نويسم.هميشه خيال مي كردم آرزو اونه كه خيلي دوره،ولي آرزوهاي من الان خيلي نزديكن.مثل اون وقتا كه فكر مي كردم اگه يه نردبون بذارم رو پشت بوم خونمون و برم ازش بالا مي تونم يه ستاره بردارم برا خودم بيام پايين!...

پ.ن: اين ريواس بانو كجاست؟وبلاگش چرا پلمپه ؟كسي مي دونه آيا؟؟

+ جمعه نهم آذر 1386 1:5 |
عاشقم امروز

- از 14 آذر بايد برم تعميرگاه،تعمير شم...
- بليط مسابقه فوتبال رايگان مي فروختن تو خيابون،با اين حال هيچ كس حاضر نبود بره بگيره،خيلي خلوت بود.خوشم مي آد پسراي شهرمون كلي طرفدار تيم فوتبالشونن و علاقه مند به فوتبال....
- پست قبلو كي نوشته بود؟عجب دل خوشي داشته يارو.جاتون خالي اين دو روز صبحهاي بسيار زيبا رو ديدم،هر چند دوباره خوابم گرفت و منتظر طلوع خورشيد خانوم نشدم و خوابيدم يه ذره ولي سپيده رو ديدم.هواي 6 صبح معركه است.سرماش ،خنكيش پر حساي قشنگم مي كرد،اون وقت فرموده بودم سپيده دم مي آم پست مي نويسم؟دلم نمي آد اون هوا رو ول كنم بيام پاي كامي.بعدشم اگه بيام اينقدر اون ساعت روز من عاشقم كه بيام اينجا اشعار انوري رو فقط مي تونم بنويسم ،برا همين دو روز حرفهام موند تو دلم پوسيد...
- لعنت خدا بر سه شنبه؟يا همه نعمتاي خدا تو سه شنبه؟اين ها را ندانم ،ولي اين را دانم كه بعد مدتها سه شنبه شد و من دلم به هواي تو لبخند زد...
- دلم يه دونه مرد عرب مي خواد نه عرب ايرانا،عرب عربستان يا مصر.سياه سياه،شش هفت برابر خودم هيكل، بتونه منو بزنه زير بغلش و جيم شه،بي ادب و پررو و خشنم باشه كسي سراغ نداره؟... قديما مي رفتم تو اين روما،اسمم كه عربي اصيل،چه قدر خوش مي گذشت...تقصير من نيستا،تقصير يه موجودي بود كه ريشه اش عربي بود و استعداد فراواني در به ارث بردن ژنتيك عربها داشت بعد چهار پنج تا نسل.بعد چشم من خوب اين موجوده رو گرفت و الان مي خوادش
" انا مجنون ،البت لا مشكل انا مايه دار،ماچ موجود" نويسنده: آسمان اير لاين...
يه ذره ديگه بنويسم شماها مي فهمين كه هواي صبح چه تاثيري روي من داره...

+ سه شنبه پانزدهم آبان 1386 9:14
یه امید تازه

شب به خير اي آخرين اميد من
نذار تاريكي توي قلبت بشينه
چشاتا به روي شهر شب ببند
تا چشاي كوچيكت خواب ببينه
مي دونم خواب ستاره مي بيني
خنده هات براي من غريبه نيست
با مداد نقره اي رو تن ماه
همه آرزوهاتو بنويس
غروبا تو سرزمين خواب تو بوي تنهايي و غربت نمي آد
توي كوچه هاي سبز اون به جز صداي پاي محبت نمي آد
فرصت موندن تو شهر خواب كمه
دلتو به آسمون گره بزن
پا بذار تو جاده هاي كهكشون
شب به خير اي آخرين اميد من
شب به خير اي آخرين اميد من
نذار تاريكي توي قلبت بشينه
نشستم يه عالمه خط خطي كردم،بعد يه دونه شاه عباسي كشيدم،نقطش كردم،رنگش كردم.ذهنم خالي شد انگاري...بعدشم اومدم بين خط خطي هام شكلاي عجيب قريب پيدا كردم و همشونا رنگ كردم،رنگ و وارنگ...ريز و درشت،ديگه دايره و مستطيلم نكشيدم،هيچ مرزي نبود،هر كدوم هر جا دلشون خواسته بود كشيده شده بودن...وسطش ديگه هيچ غمي تو دلم نبود.آينه جلوم نبود ولي مي تونستم حدس بزنم چه برقي تو چشمام اومده.همون وسط مسطا يه تصميمم گرفتم.مي خوام از فردا طلوع خورشيد و سپيده رو ببينم.مي خوام يه بار ديگه فرق نمازاي صبحو با بقيه روز بچشم.پستامم بيافته برا همون سپيده صبح...مي خوام صبحا پا شم زندگيو خودم رنگ بزنم.مامان راست مي گه بيداري شبا آرامش و اعصابمو زودي مي ريزه بهم.ضعيف مي شم...من نمي خوام ببازم .نمي خوام كم بيارم...

+ یکشنبه سیزدهم آبان 1386 20:31
فلیکای جا زده

من هنوز خواب مي بينم كه دوره دوره وفاست.
اعتبار عشق به جاست ،دنيا به كام آدماست...
....
گل مثل قلب آدمه...
...
ديشب همه ذوق كردن من ساعت 1 خوابيدم و جالبش اين بود كه خوابمم برد،صبح هم كه 7 بيدار شدم،مامان مي گه آدم شدي دوباره...ظاهرا" دختر خوبي شدم،ولي درونم خيلي به هم ريخته شده،نمي دونمم چرا؟يه استرس مخفي داره انگولكم مي كنه،يه جاهايي ام مي ترسم،حتي از زندگي...همش امروز دلم مي خواست كاش 70 سالم بود،همه دوندگي هامو برا زندگي كرده بودم ،برا خودم حالا داشتم استراحت مي كردم،به گذشته هام فكر مي كردم .خوش حال مي شدم از آرزوهايي كه بهشون رسيدم،آه مي كشيدم برا كم كاريام،برا آرزوهايي كه شده بودن حسرت..دلم مي خواست يه زير انداز بردارم برم تو يه جنگل شلوغ پلوغ كه نشه از توش آسمونو ديد،دراز بكشم،هي تلاش كنم از لاي شاخه درختا نوراي ريز و كمرنگ خورشيد و ببينم ،همين قدر كه گرمم بشه.... وقتي  اتاق آدم از شمال و غرب در و پنجره شيشيه اي مي خوره،اونم نه يه پنجره كوچولو،نصف ديواراي اين اتاق در و پنجره است و خونه شمالي واتاق آدم تو شمالي ترين نقطه اين شمال و خورشيد از ساعت 5 صبح سر و كلش تو اتاق پيدا بشه و اين آدم عادت نداشته باشه پرده ها رو بكشه و...از خورشيد خوب فراري مي شم.چرا ديگه بارون نمي آد؟دلم لك زده برا اون روزايي كه ساعت 10 صبح اينقدر هوا گرفته است كه خيال مي كني ساعت 6 شبه...
حتي يه دونه سه ساعتم نتونستم درس بخونم امروز...از فكر كردن به كتابخونه رواني مي شم ،ديگه نمي تونم برم،ديدن بچه ها مسترسم مي كنه.دوست ندارم درس بخونم،وقتي هم كه نمي خونم و مي گم يه ذره استراحت كن بعد دوباره با انرژي تر بخون،همه ذهنم پيش كتاباست و تا 5 دقيقه مي گذره خودمو فحش مي دم كه اگه اين 5 دقيقه رو خونده بودي الان فلان چيز تموم شده بود...حتي حوصله ندارم فكر كنم چه جوري بايد داداشه رو پيچوند و سرش كلاه گذاشت ،يكي از واجبترين كارامو كلهم به فراموشي سپردم...فقط 90 روز مونده تا كنكور ويه عالمه چيز ميز نخونده دارم،يه عالمه چيز كه بلدشون نيستم ...يه ذره چيز كه خوندم و هيچيش يادم نيست...ووي خدا زودي خوبم كن،وقت ندارم بشينم عزا بگيرما،جا مي مونم...خدا منو با اين كتاباي مسخره مهربون كن...

+ پنجشنبه دهم آبان 1386 22:45
من و تجربه

يه موقعيت كاري بهم پيشنهاد شد،منم از ذوق نتونستم بگم نه.يعني قبول كردم كه باهاشون وارد مذاكره بشم تا ببينم چي پيش مي آد...فردا قراره زنگ بزنم و سخنانشونا گوش كنم ،بعد اگه بازم گفتم آره ،برم خضوري مصاحبه كنم و اينا...فقط اينا يه دردي دارن ،اونم اينه كه مدرك مي خوان،منم كه هنوز نمره پروژه راهمونا وارد نكردن مدرك ندارم،البته لو ندادم اين موضوعو پيششون.اگه گفتن كوش مدركت اون وقت مي گم بهشون.بالاخره تا آخر اين هفته بايد مدركاي ما رو بدن كه شنبه ثبت نام ارشد شروع مي شه ...الانم خوب چون كاملا" بي تجربه ام در زمينه مصاحبه و برخورد با اوني كه مي خواد منو بپسنده كلي استرس دارم و اينا.يه عالمه هم البته ذوق دارما.همش فكر مي كنم ،يعني چي مي شه،چه جورياست و اونا منو مي پسندن يا من اصلا" از اونجا و كارش و محيطش خوشم خواهد آمد؟مني كه هيچ تو فكر كار نبودم ،اصلا" مي خواهم كه كار كنم؟ولي آره مي خوام اگه سر كار به تنش بيازره چرا كه نه؟.حتي اگه نپسنديم همو بالاخره خودش تجربه است ديگه ،حداقلش مصاحبه رفتن و اين چيزا رو ياد مي گيرم .دوست دارم تجربش كنم...خيلي هم دلم مي خواد هم من و هم اونا همو بپسنديم و اينا.كلي خوش به حالم خواهد شد.حداقلش اينه كه برنامه پيدا مي كنم و بهتر درس مي خوتم...خدا جوني اتفاقاي خوب خوب برام رقم بزن خوب؟اين شركته خوب باشه و كارشو من دوست داشته باشم و اونام از من خوششون بياد و ايراد ازم نگيرن و خوش و خرم بشيم .قربون دستت.

+ یکشنبه ششم آبان 1386 18:59
چراغ این کوچه سیاه است امشب

35 ساعت دوري از خونه و بابا و كامي . فقط سه ساعت خواب بدون يه كلمه درس خوندن و با يه عالمه حرص .سر درد گرفتنو جديدا" ياد گرفتم و چه قدرم زود مي آد سراغم...وقتي عرضه نه گفتنو ندارم،دارم ولي خوب زور بعضي ها خيلي بيشتره.اين كه 5-6 ساعت تمام بشينم پشت سرش و از تو آيينه مجبورم باشم نگاهش كنم...نمي دونم تا كي بايد چوب مهر و محبت مامانمو بخورم.چرا نمي فهمنن حساب من از مامان جداست،ما از زمين تا آسمون با هم فرق داريم.تنها خوبيش اين بود كه فهميدم اولتيماتوم و خط كشي هاي اون شبم،كار خودشو كرده و ديگه پاش از گليمش درازتر نخواهد شد،ولي خوب ديگه دوست ندارم ببينمش،عادت بديه شايد ولي وقتي يكي تو ذهنم حتي يه ذره خط خطي بشه دوست دارم پاكش كنم و كمتر از اون راضيم نمي كنه و آرامشو ازم مي گيره،ولي اين بار نمي شه...دلم مي خواد شر همه اينايي كه اين دو روز ديدم از سرم كم بشه،به خدا بادكنكم كه بوده باشم ،بيشتر از ظرفيتم بادم كنن،پوستم عوض كلفت شدن ،نازك مي شه و يهو مي تركه،اون وقته كه شرمنده خيلي ها مي شم...كاش مامان يه خورده هواسش به من بود.مي خوام فقط غر غر كنم،به زمين و زمان گير بدم ولي خوب نمي شه.بي خيال شما چه گناهي كردين،غرغراي منو بشنفين...

+ جمعه چهارم آبان 1386 22:0
از دست رفتم

ازهيچ موسيقي به اندازه موسيقي هاي تركي بيزار نيستم.نيستين ببينين دو روزه چه جوري تو گوشم از اون تاركانشون تا مصطفي سندلشون داره مي خونه.!!!اصلا" گوششون نمي دم فقط مي شنومشون.يكي بياد اين دكمه اي كه باهاش مي شه آهنگو رد كرد به من نشون بده...دچار خود آزاري شدم.
هوس يه عشق اسطوره اي دارم.دوتا ديگه از اين آهنگا بشنوم كارم تمومه.يكي بياد پاكشون كنه...
هوس يه دسته گل گنده كردم ،گلاشم به سليقه دهنده اش باشه.
من خوبم فقط امروز از يه برج 140-50 طبقه شوت شدم پايين.اينكه هنوز زنده ام و نمردم بماند،برنامه فردا رو چيده ام ،صعود به بالاي برج ميلاد.چي كار كنم خوب بزرگترشو نداريم..
مامان پسر همسايه امروز اومد خونمون ،خوب من از بچگيام مي دونستم اين خانم مثل خودم چايي خام دوست داره(اون وقتا بيشتر مي اومد خونمون)اينقده خوشحال شد هنوز يادم بود چه مدل چايي دوست داره.هر كار كردم نتونستم از زير زبونش بكشم بيرون كه اين پسرش يه موقع ها غيب مي شه آيا شغلش شيفتيه؟و اينكه چه كارست...حرصم در مي آد ديگه نمي بينمش،فقط اين كبوتراش كه تو بيشتر موقع ها بر فراز حياشون مي چرخنو مي تونم ببينم.چرا نمي شه حياطشونا ديد؟..ولي خدايي چه قده خوشگل واز مي كنن اين كبوترا.يه دايره رو مدام دور مي زنن كه مركزش صاحبشون نشسته.اينم يه رديابه برا من كه بفهمم پسر همسايه در كدام نقطه زمين قرار دارد...چزا فرار نمي كنن؟!
تركان محترم لطفا" ترجمه كنيد: تاما توما تاما توما اسلا نمي دونم بقيشو يعني نمي فهمم...جمع كنم بساطمو كه...

+ یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 22:24 |
حکایت پنجشبه ما

- من نمي دونستم تا حالا روزه خواري در ملاء عام جريمش اينه كه بري قبر بكني!
- بالاخره اين ماه رمضونم من به دلم رسيدم و امروزو روزه گرفتم،ديشب وقتي داشتم خودمو برا ماماني لوس مي كردم و بهش گفتم باهات قهرم،فهميدم كه مي تونم امروزو روزه بگيرم،اين مامان من وقتي باهاش چپ بيافتم اون از من بدتر مي شه ،فقط كافيه بيام تو اتاق و قبل اينكه درو ببندم بگم من باهاتون كاري ندارم،قهرم، ناراحتم...اونم صاف مي گه به جهنم هر كي قهر كرد خودشم مي آد آشتي و بد جور بد اخلاق مي شه و تا وقتي خودم باز نرم سراغش محاله كار بهم داشته باشه...لذا من مشكلي با مامان پيدا نمي كردم امروز و فقط مي موند بابا كه تا ظهر اداره است و بعدشم كه بياد مي شه هواسشو پرت كرد و عوض اينكه بياد بشينه نصيحتم كنه،منتمو بكشه ...مي ندازم تو كلش كه پنجشنبست و پا شو بريم پيش بابا بزرگ و اين جوري تا بخواد اونم بيكار بشه و بهم غر بزنه ما يه بهشت زهرا هم مي ريم مي آييم و افطاره ديگه...خلاصش كه من ديشب رو اين حساب كتابا يه قهر مصلحتي با پدر مادر محترم فرموديم..بماند كه مامان كلي جريم كرد كه دختره پاك لوس شده تا بهش مي گي بالا چشمت ابرو زرت بهش بر مي خوره و داشت بلند بلند نكاتي كه از اين به بعد تو تربيت من بايد اجرا كنه تا من از اين لوسي در آمو مي گفت كه منم بشنوم.اين جام كه من نشسته بودم،داشتم فكر مي كردم كه روزه گرفتن وقتي مامانم باهام قهره درست نيست كه...آخر سرم پا شدم رفتم بهش گفتم سر كار گذاشته بودمتون اين دو ساعت.... سحر كه بيدار شدم اومدم برم تو آشپزخونه پيششون ،پشيمون شدم،ديدم گناه دارن،نيم ساعت ديگه اذانه و اين بندگان خدا عوض سحري خوردن بايد با من كل كل كنن و اعصابشون بريزه بهم آخر سرم كه اونا پيروز ميدونن نه من!...برگشتم خوابيدم ،عين اين دزدا واي سادم اونا نمازاشونا خوندن و رفتن خوابيدن و خوابشون برد من پا شدم رفتم وضو گرفتم اومدم يه نماز صبح اساسي خوندم،بعد قرني.آي چسبيد.بعدشم كه رفتم سراغ قراني كه سه ماه پيش قرار بود ترجمشو تموم كنم و نصفه مونده بود.از اونجا هم كه بابا ساعت 7:30قبل رفتنش مي آد چك مي كنه منو ببينه شبونه از خونه فرار نكرده باشم ،بنده ساعت 7 صبح باز پريدم زير پتو،بعدش ديدم پا شم بساطمون تازه با مامان خانومي شروع مي شه برا همينم تا ساعت 1 ظهر تو رختخواب برا خودم قصه گفتم ...بعدشم كه بيدار شدم هي مامان غز زد كه ناهار ناهار..منم فقط گفتم چشم الان نه يه ساعت ديگه مي خورم،يه ساعت ديگه هم اصلا" اشتها ندارم چيزي بخورم،يه ساعت بعدم اههه مامان سرم درد گرفت بسكه غر زدي برو رد زندگيت و مدام مي رفتم تو آشپزخونه و سر يخچال اين بنده خدا هم فكر مي كرد من هله هوله دارم مي خورم...عصرم كه مخ بابا رو زدم باهاش رفتم بهشت زهرا تا مامانه خواب بود،وگرنه مي كشت منو ناهار نخورده برم بيرون...سر افطارم بهشون اعلام كردم من امروز روزه بودم ،تا همين لحظه دارن به جونم غر مي زنن،ولي به خدا من نمردم...درد ماهيچه هاي چشممو غروب كلي دوست داشتم ،بماند كه تقصير باد و گرد و خاك بود نه روزه گرفتن!.
اين مامان من مي گه چشمتو ببيند ،ازش استفاده نكن كه اگه بكني چار روز ديگه كور مي شي...خوب چه فرقي داره الانم كه تو نمي ذاري من چيزيو ببينم...
حساي امروزمو دوست داشتم خيلي،نه به صرف چيزي نخوردن،ولي وقتي همه چيز كنار همن خيلي قشنگه...
كاش مامان مي فهميد من نه لجبازم نه بچه كه حسرت داشته باشم اداي مامان بابامو بگيرم و عين اونا از صبح تا شب چيزي نخورم،به خدا من نياز دارم به اين حس ،دوست داشتم نمازمو امروز.اين صبري كه كردم و به مامان چيزي نگفتم تا عصبي بشه رو دوست داشتم،اون لبخنديو كه توش يه عالم حرف بودو دوست داشتم وقتي به جاي همه اون حرفها تحويلش دادم.مي دونم بدمو نمي خواد ،مي دونم طاقت نداره كوچكترين خمي به ابروم بياد و هر چي مي گه برا خودمه ولي اينو نمي دونه كه منم به همون اندازه نگران خودم هستم،ولي خوب فقط كه جسم نيست،روحم چي،دلم چي؟خودش مي گه حتي اگه فقط يه ليوان آب بخوري تو روز نمي ذاره بهت فشار بياد،اذيتت نمي كنه ولي چرا نمي گه همين يه روز روزه چه با درونم مي كنه؟خسته شدم به خدا،هفت هشت ساله از اول ماه رمضون بايد با اينا بجنگم و حرف بزنم ولي گوش اينا بدهكار نباشه...خدايا مي دونم تو مي شنوي و مي دوني كه حق با منه،برا همينم اين دو ساله روزاي آخرو  كاري مي كني كه بي دردسر روزه بگيرم،ممنونم ازت...تو خودت خوب مي دوني روزه امروز چه چيزاييو برام دوباره شروع كرد،خيلي چيزا رو فقط من مي دونم و تو.برا همينم هست كه بهم فرصت برگشتو هميشه مي دي ولي خدايي ديگه نمي خوام برم تا يه جايي و باز بعد يه مدت برگردم از اول شروع كنم.كمكم كن...
امروز سر مزار بابا بزرگ باز نشسته بودم و چشمم به چند تا قبر اون ور تر بود و مامان مجيد،كلي چيز يادم اومد و كلي نتيجه گرفتم و يه عالمه بريدم دوختم كه مي خواستم اينجا بگمشون ولي خيلي زياد شد ديگه ،شايد فردا گفتم ...

+ پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 23:59 |
فلیکای خنک

اگه الان تنها حرفي كه مي زني اينه كه تنهايي و ناراحت،واسه خاطر اون روزاييه كه به هر كانالي مي زدي برا گفتن يه حرف،يه جمله و يه حركت.برام جالبه كه هنوز درسم نگرفتي. حتي از قرصاي سردردم مي زني تو اون كانالي كه دوست داري.تا كي مي خواي تصور كني؟
راست مي گي كه تنهايي چون من تونستم بهت دروغ بگم،سخت نبود ،ناراحتم نشدم و اينا نشونه اينه كه  تو دوست نيستي و دوستت ندارم.كسي كه مي تونم راحت خطش بزنم.كسي كه مي تونم بذارم فكر  كنه من خودخواهم و...يه جورايي دوست دارم باور كني سنگ بودنم رو.
تو منو ديدي .اين خودش بزرگترين دليليه كه بخوام به خاطرش قصاصت كنم.من گفتم زياد نزديك نشو.گفتم توي اون آب زلال اگه نگاه كني عكسي مي بيني كه نمي توني بفهمي تصوير خودته نه من.نبايد مي اومدي جلو، ولي اومدي ،چه جوري بايد متوقفت مي كردم ،وقتي كر و كور شده بودي؟نمي دونم چه جوري به عقلم رسيد يه زير پايي مي نشونتت سر جات،الان خجالت مي كشم ولي اون موقع خوشحال شدم وقتي افتادي و سرت خورد به سنگ.دلم نمي خواد هيچ وقت از كما بياي بيرون.كه اگه بياي همينه آش و كاسه...
مي گي دوست نداري خوب نمي گم ديگه ،ولي عمر اين قول فقط سه ثانيه است.سياستت اينه كه راه خودتو بري از هر كانالي كه بيننده مي پسنده.عين لحظه سال تحويل كه فرق نمي كنه تلويزيون كدوم شبكه باشه،همشون فقط رهبري رو نشون مي ده كه داره برا سال خدا نام و نشون مي ذاره...منكر نمي شم ديونه اين اخلاقم ،چون ياد خودم مي افتم و اون روزا كه مي گفتم هر كسي يه رگ خوابي داره،بگرد پيداش كن.خودم يادت دادم.تو هم كه ماشالله درس نخونده سر جلسه امتحان نمي ري...ولي من كه به حفظياتت نمره نمي دم.به عرضه ات مي خوام 20 بدم.كه شدي عين همين تسبيح قهوه ايه كه اول و آخر نداره.هنوز هيچ كس باهاش كنار نيومده ،هر كس مي بينتش مي گه 99تا سنگ دلربا انداختي دور دستت كه چي؟ هر وقت ديدي منو ،اين طفلك گوشه كيفم قايم شده بود.برا همينم چپ افتاده باهات...هم زدن لجن بوي تعفنو بيشتر مي كنه.باور كن اين خودخواهي نيست كه من بخوام تو هواي خوشبو نفس بكشم.بخوام وقتي چشممو باز مي كنم ريحوناي باغچه رو ببينم.نمي خوام فكر كنم كه اينجا يه روز خونه من ديگه نيست و بايد بهش بگم خونه پدري.
20 شدي قبول ولي يه چيزو مي دونستي ؟اينجا ديگه بهترين نمره 20نيست.اينم از قانوناي خودمه كه بتونم روي تو خط بكشم.
اينقدر قرمزت مي كنم تا ديگه هيچ وقت يادت نره به دايره هاي قرمز من نبايد بخندي.!تو بگو خودخواه ،ولي اونقدر خودخواه هستم كه اهميت نداشته باشه حرفت برام.

+ دوشنبه نهم مهر 1386 14:56 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا