تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا
توضيح واضحات
مگه چيه؟قالب جديده،هيچ توضيحي ام نداره.

خوشم مي آد ازش ،دوسش دارم مخصوصا" اون موش بالاي صفحه رو.من متولد سال موش،امسالم سال موش،شما اميدوار باشين كه ديگه قالب عوض نكنم،ولي من هيچ تضميني نمي دم.

همه چيو كه نبايد من بگم،بعضي چيزا رو هم خودتون بفهمين.

+ جمعه نهم فروردین 1387 1:49
جلد جديدمان!
من قالب قبليمو خيلي دوستش داشتم و روزي كه داشتم مي زدمش صددرصد مطمئن بودم كه محاله!ديگه عوضش كنم.به همه هم گفتم اين آخرين قالب من خواهد بود.الانم فقط سوت مي زنم...
اين قالب موقت خواهد بود،تا دل من خنك شود.
چه قدر فضاي شاد خوبه.الان اين جا شكل مغز منه.خوشحالم همچنان...
مامانم از بچگي مي گفت وقتي يه بچه سرتق ساكت مي شينه يه جا بايد بهش شك كرد و منتظر يه خرابكاري بود.
+ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 20:14
بازی ترانه ها
سمن بانو بنده رو به بازي هفت ترانه دعوت بنموده.هفت ترانه ماندگار و هفت ترانه روي اعصاب.
ماندگارها:
1-سرگذشت از آمو.
2-دوسه شبه چشمام به دره از جهان
3-دختر ايروني سياوش شمس
4-نازگل مال اين بچه جديداست.
5-عشق من از فرزين
6-دختر همسايه و ماه عسل
7-گل گلدون گمونم از سيمين غانم
آخه 7تا؟چرا 70تا نه؟
آهنگاي روي اعصاب
1-شماعي زاده
2-شكيرا
3-حميرا
4-هايده
5-مهستي
6-اون قادري
7-يساري(جز يه آهنگش،اومدي ولي دست تو سرده)
از سندي و اندي و كلا" هر خواننده زن جماعتي بيزارم ولي به شدت علاقه مند سندي مي باشم ،اندي رو تا دلتون بخواد اين روزا گوش مي دم،سوزان روشنم با افتخار هر چه تمام تر گوش مي دم.
هر آهنگي كه رو اعصاب مردم باشه من زياد گوش مي دم.
دعوتيا: كيانا- ييلاق ذهن- دوران ما(علي)-شاذه-  تامل تفكر يه دنياي زيبا-محمدجواد شكري

+ چهارشنبه هشتم اسفند 1386 0:32
چه عرض کنم
كنكور تموم شد،حالا منم ديگه موضوع ندارم.!!چه خوش بوديم برا خودمون.
اولين كاري كه بعد اين آزادي كردم،آرشيو خواني بود.كامنت هاي آبان و آذر باز هواييم كرد،كامنتدونيو شون كنم اون ور.كلهم بايد يه صفايي به سر و ريخت اينجا بدم!قالبمو دوست دارم ،عوضش نمي كنم،ولي دوباره آرشيومو مي آرم مي ذارم اينجا.اين موضوعاتمم بايد يه كار كنم كه زير همين پستا وقتي روش كليك مي كنم بتونم برم تو يه صفحه آدميزادي...بيكارم ديگه ،اين جوري مي كنم،بگردين برام كار پيدا كنين،سرم گرم بشه دست از سر اين فليكاي بيچاره بردارم.
+ پنجشنبه دوم اسفند 1386 23:12 |
الو بلاگستان

مي گما اين بلاگستان را چه شده است؟ريواس لا موجود،سمن غيب شده،دناتا گويا اينترنتش تمام شده است و رفته درس بخواند.گفتم حتما" وبلاگ من ويروسي چيزي داره.ديدم نه بابا شاذه هم در وبلاگش از رفتن دوستش گله كرده است!.
رفتنيا كه رفتن ولي اونايي كه يه مدت نيستن الهي شاد و خرم برگردن عين خودم.زودي بياين ،خوب و خوش و شنگول.من مي مانم و سكان اين كشتي را در نبود شما همچنان حفظ مي كنم،باشد كه روزي با سوغاتي هاي خوشمزه برگردين.
از روزي كه اومدم اينجا تا امروز تعداد بازديدها شده 1363.من اين سال رو بسيار دوست مي دارم.
يه نكته امروز 22نفر اومدن اينجا چرا من حتي 1كامنتم نداشتم آيا؟برا خودم مرخصي صادر كرده بودم امروز ،نشستم اين ور اون ور هي رفتم هي كامنتامو چك كردم ،دريغ از يه دونه كامنت.خدا فهموند غلط كردي اومدي مرخصي پا شو برو سر زندگيت!
دير كردن امروز رو هم بذار به پاي هواي باروني زيبا و هوس من برا زير بارون رفتن.
پ.ن:خوب مثل اينكه ياسي هم رفت مرخصي.چي بگم من الان؟
آيا ديگه مونده كسي كه مرخصي نرفته باشه؟
چرا همه با هم سنگرو ترك كردين؟

+ جمعه شانزدهم آذر 1386 20:2
بازی

كيانا جون مرسي ،بازم بازي.
قراره اسم 5 تا كتابيو كه دوست دارم بگم.
1- پولينا چشم و چراغ كوهپايه،مال زمان 10 -12 سالگيمه ،خيلي دوسش داشتم و سالهاي بعد هر وقت سال تحويل نصفه شب بود ،از غروبش مي نشستم اينو مي خوندم كه خوابم نبره.هيچ وقتم برام تكراري نشد.
2- چشم هايش بزرگ علوي .اولش از جلد سفيد آبيش خوشم اومد،بعد كه خوندمش عاشق استاد ماكانش شدم.
3- آناكارنيناي لئوتولستوي،كه بي نظير بود. اين كتابايي كه توصيف حالات و چهره و مكان و زمان دارن ،حوصلمو سر مي بره ولي توصيفاي اين بشر اينقدر زيبا بود كه دلم نمي اومد نخونده ولشون كنم.
4- يه كتابم بود زندگي پرينو نوشته بود،قبل فيلمش اونم خونده بودم كه خيلي دوسش داشتم .وقتي فيلمشو نشون مي داد من همشو بلد بودم.آخه يادش به خير پاريكال
5- كليدر دولت آبادي رو دوست دارم ولي هنوز نخوندم.شعرهاي شهريار و هوشنگ ابتهاج نيز ...
منم دعوت كنم؟سمن ،ياسي،امير خان بي وبلاگ وبلاگ ننويس دونقطه دي (توي همين كامنتدوني خوب بنويس).

پ.ن:من تازه ديدم كه دناتا رو جا انداختم.دناتا هم دعوته ها.

+ پنجشنبه دهم آبان 1386 14:46
من و باز وبلاگ بیچاره

اول از همه تشكر ويژه از ريواس خانوم گل،كه مدتها دنبال چاره بودم برا خلاص شدن از شر كامنتايي كه دونه دونه پاي هر پست مي خوره،دوست داشتم همشون يه جا باشن و راحت بشه جوابشون داد.اين ريواس جوني با راه انداختن اون حرفهاي در گوشي كمك بزرگي به بشريت كرد.دستش درد نكنه با اين كلكاش....خلاصش كه فعلا" كامنتدوني زير پستا رو تعطيل مي كنم،اين بغل صفحه يه كامنتدوني هست كه بي زحمت اونجا سخن بگوييد و از اونجا كه دوست ندارم كامنتا رو تاييدي و فيلتري كنم و از يه طرف اين بلاگفا با اين امكان ارسال نظر خصوصيش كلي كاراي منو راحت كرده بودو يه جورايي ايميل بي دردسره در نتيجه هر چي دلتون مي خواد توي كامنتدوني بنويسين و هر چي دلتون خواست فقط من بخونم و خلاصه نامه اي ،پيغامي ،پسغامي چيزي بود روي تماس با من كليك كنين و حتما" گزنيه ارسال خصوصي رو تيك بزنين.
قرار بود اين سيستمم آذر با قالب جديدم روونه چشماي شما كنم ولي از صبح كلهم پشيمون شدم و خيال ندارم حالا حالا ها دست به قالب اينجا بزنم(اين سخن هيچ اعتباري ندارد،بسته به آب و هوا تغيير خواهد كرد) و از يه طرفم گفتم امتحانش كنم ببينم چي مي شه ،شايد اصلا" خوشم نيومد و بر گشتم به ديروز.علي الحساب كه تصميم دارم كامنتا رو ماهانه تو يه صفحه جمع كنم.فلذا با اين فليكاي هر روز يه ساز زن برقصين لطفا" ... به اضافه اينكه نظرات شما هم برام خيلي مهمه.لطفن بگين چي دوست دارين و چه جوري راحت ترين.

+ شنبه پنجم آبان 1386 15:29
تست
تست
+ شنبه پنجم آبان 1386 15:27 |
بلاگرولینگ

- بازي جديدش اين بود كه پينگ كه مي كردي ارور مي ده...از صبح نشستم اينجا ولي آخر سر روشو كم كردم...چه كاريه من پينگ مي كنم اصلا" .بابا خودتون بدونين ديگه من هميشه ساعت 11 تا 12 شب اينجا پست منتشر مي كنم...همه موهاموكندم از دست اين گوساله!...
- در راستاي همان الافي (علافي؟)صبح تا حالا كه نشستم اينجا ،كلي وبلاگ شمع و گل وپروانه اي ديدم،الان همچين احساساتم در غليانن!بعد داشتم فكر مي كردم به گذشته ها!نمي دونم چرا تا به سه شنبه ها مي رسم ،عوض ناراحت شدن و دلتنگ شدن و گريه و پشيموني،پغي مي زنم زير خنده.خندمم اون جوري نيست كه بخوام بگم دارم خودمو گول مي زنم يا نمي خوام بهش فكر كنم و تمسخره و اين حرفا.نچ!خنده است واقعا"...من آخرش يه چيزيم مي شه.
- بازم ماه عزيز شد و همه تو آسمون به دنبالش ...خدا تو چقدر باحالي،اين ديگه چه مدل سر كار گذاشتن ملته؟

+ سه شنبه هفدهم مهر 1386 23:19 |
رویا دوست تازه

رويا ...،اولش گمون نمي كردم بتونم باهاش رابطه بگيرم ولي ...ساكت بودنش اذيتم نكرد،بر عكس آدم احساس مي كنه دنيا چقدر امنه وقتي باهاشي...كاش شعور نگه داشتنشو داشته باشم.دختر نابيه...
عارفه خانوم شماره خونمونا ياد گرفته به سلامتي.زنگ زد و خبرشو داد،بعدشم فرمودن فردا بعد مدرسه بيا دنبالم منو بيار خونتون،مي خوام باهات مقش كار كنم!!....

+ دوشنبه شانزدهم مهر 1386 23:34 |
نت,دوستان,من

- مرگ تلخه.خوش به حال اوني كه مي ميره،برا اون مي شه گفت كه رفته تا يه زندگي جديدو شروع كنن.ولي بازمانده هاش چي؟وحشتناكه بخوان زندگي جديدي رو بدون پدر شروع كنن...دلم هواي بابا بزرگمو كرد
- چرا هيچ كس چيزي نگفت؟كاش نگفته بودي بذار ببينم خودش كي خبر مي شه...
- فليكا يه دور ديگه نياز داره كه زير و رو بشه.اين بار ولي از درون.اين دختر خانوم يه قانونيو كشف كرده به نام ده و يك.يه خورده هم اون اخلاقاي سگي چند سال پيشاش برگشته و مي خواد پيله كنه...نتيجه همه اينا هم مي شه اين كه به ديواري كوتاهتر از وبلاگ دسترسي ندارم،پس همه تير و تخته ها بازم رو سر اين بيچاره فرود مي آد...

+ شنبه چهاردهم مهر 1386 12:28 |
تولد دوستان
- بايد بگم كه امیرخان جان تولدتون مبارك.شما كه نه لطف كردي و به دنيا آمدي !من دوست دارم تولد آدما رو به ماماناشون تبريك بگم .عوض كادو زحمت بكش به مامانت تبريك بگو كه تو رو آورد تا با ما دوست شوي.
-رز سفیدم امروز تولدشه.رزي خانوم تولد شما هم مباركا باشه و خوش باشي .شما هم اگه خوندي اينجا رو بعد اينكه از قول من به خودت تبريك گفتي ،سلام منو به مامان جون خانوم برسون و تبريكاتم رو به گوششون...
من بلد نيستم برا تولد آدما شعر سازي و از اين كارا كنم .بهترين آرزوها و موفقيت ها و خوشي ها و آرامشها برا متولدين 13مهر.
منم كيك مي خوام،تنها نخورين

 

- هیچی بی خیال..
- من نگران يكي از دوستامم كه اينجا دارم،يه خواباي چرند و پرندي هم براش مي بينم اين دو سه شبه.هر كدومتون فكر مي كنين ،جا داره من براتون نگران باشم ،خبر سلامتي و خوشيتونا لطفا" به اطلاع برسانين.ببينم مي فهمين خودتون كدوما گفتم؟!

+ جمعه سیزدهم مهر 1386 0:4 |
آخرین نوشته ها
خيلي دوست داشتم اينو بتونم برا اينجا راه بندازم،نمي شد،آخرشم دست مريم خانومي درد نكنه...
+ یکشنبه هشتم مهر 1386 23:59 |
کشفیاتی برای وبلاگم

امشب اين شكلا رو كشف كردم،خيلي جاها مي ديدم و دلم مي خواست ولي خوب تو وبلاگايي بود كه نمي شد رفت از نويسندش پرسيد ببخشيد اينا رو از كجا آوردي...اين تيكايي هم كه جلوي آپ شده هاي وبلاگ مطرود مي خورد ،بيشتر  انگولكم مي كرد كه بفهمم اينا چين،تا خودم پيداشون كردم،اينقده خوشحال شدم ،دلم مي خواست همشونو مي ذاشتم اينجا ،ولي بيشتر از اين جا نبود...

+ جمعه بیست و سوم شهریور 1386 23:45 |
با دوستان
عارضم خدمت منورتون كه خيلي سعي كردم همون جا بمونم،ولي نشد.گير فردي الهي هيچ كس نيافتد تا نفهمد من چه مي كشم...بابت هر جمله اي كه اون جا مي نويسم فقط مونده بود به جناب بوش پاسخ پس دهم.ولي خوب عدو شود سبب خير از خدا خواهد،خيلي وقت بود ديگه از آدرسم خوشم نمي اومد،اينم بهونه اي شد برا رسيدن دل من به حرفش...

پ.ن: اون زمان كه دوم دبيرستان بودم ،يه دوستي داشتم كه مي گفت تو زبان فرانسه به دختران جوان فليكا مي گن.چند وقت پيشم يه فيلم شبكه سه داد،يه دختره از تو جنگل يه اسب وحشي پيدا مي كنه و مي خواد رامش كنه و..اسم اون اسبه هم فليكا بود.

+ چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 22:27 |
اينم به خاطرگلین كه منو به بازي دعوت كرد:
چهار اتفاق مهم كه بايد بهش اشاره بشه
چهار اتفاق مهم كه اگه بهش اشاره نشه خيلي بهتره
خلاصه اي از اخلاق و شخصيت كه بايد بهشون اشاره بشه
هنرپيشه اي كه براي بازي كردن نقش خودتون مناسب مي بينين.

1-چهار اتفاق مهم كه بايد بهش اشاره بشه:
الف-كودكيم و روزاش
ب- نوجواني
ج-جواني
د- روزي كه شروع كردم به نوشتن و بعدش و اتفاقاي اين دوره و مخصوصا" آدمايي كه باهاشون آشنا شدمو تاثيراتي كه تو زندگي ازشون گرفتم.
2-چهار اتفاق كه بهشون اشاره نشه بهتره
الف-خوب چون بابا ممكنه فيلمه رو ببينه ،تمام شيطنتاي كودكي و فضولي هاي نوجواني و ديوانگي هاي جواني و مثلا"عاشق شدنما نباشه كه بعد فيلم من زنده بمونم
ب-به دليل اينكه قوم و خويش و دوستانم ممكنه برن فيلم ببينن،اشاره اي به اين وبلاگ نشه بهتره
ج-اصلا" هم دوست ندارم اون چيزاييو كه تو ذهنم دارم بهشون فكر مي كنم نشون بدن
د-يه حركتم تو 10سالگي كردم كه خوب نشون ندن كه بد آموزي داره...
3-خلاصه اي از اخلاق و شخصيتتون كه بايد بهش اشاره بشه
اصولا" نويسنده ها و فيلمنامه نويسا بايد مطالعشون زياد باشه .بعدشم كه من كه نرفتم بگم بيا فيلم منو بساز خودش خوشش اومده مي خواد بسازه ،لذا وظيفه خودش كه بره مطالعه و كشف و تحقيق كنه در رابطه با شخصيت و اخلاق من.شما هم كه خوب اگه من بخوام بگم اخلاق و شخصيتم چه جوريه كه ديگه مزه نمي ده برين فيلمو ببينين...پس ديگه توضيح لازم نيست دونقطه دي.
4-هنر پيشه اي كه برا بازي در نقش خود مناسب مي بينين
چارلي چاپلين يا رامبد جوان.ولي چون من خانومم و اونا نيستن لاله صبوري.اين خانم من به شدت حس مي كنم شبيهشم ،هم ظاهري هم باطني.اينو اون موقع كه با مهران مديري طنز بازي مي كرد اسمش مريم بود كشف كردم ...
و اما منم بايد دعوت كنم؟کیانا و مژده و یاسی دعوتن...

+ پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 18:22 |

من خودم اگه برم يه وبلاگي بعد ببينم ساعتي يه بار يه رنگ مي شه ،بد جور باهاش تا مي كنم ولي شماها خيلي مهربونينا!اين بار بايد تبريك بگين چون من به اون چيزي كه مي خواستم رسيدم.بهتون اين مژده رو مي دم كه اين جا حداقل تا آذر ماه همين شكليه.همينه ديگه نتيجه فكر كردن آن لاين اين مي شه كه شماها هي ببينين من چه سازايي مي زنم.
پ.ن:
امير:آمار گرفتم ديدم خداكثر زماني كه با يه قالبي كه خيلي دوسش داشتم دووم آوردم 4-5ماه بوده ،حساب كردم گفتم اين بار مي شه آذر...
ياسي: مردم با خوندن كامنتت،خيلي وقت بود غلط املايي نديده بودم ها...كاش اون بلاگفاشم بر مي داشتن بعد شيك تر مي شديم.
ريواس:والله چون سرم خيلي شلوغه اين جوري مي شه هر روز مي شينم يه گوشه از احساساتمو پياده مي كنم سر اين بيچاره .كار و زندگي نداشتم كه يهو مي نشستم اونيو كه مي خواستم در مي آوردم(بماند كه آخر سرم همين كارو كردم)

+ شنبه ششم مرداد 1386 18:16 |
امیر:چرا بايد برا ريسه بستن تو رو هم ببرم ،نمي گي اون وقت مجبورم نصف پولشو بدم به تو؟چرا فكر نمي كني مردم خرج دارن...نصفشو بدم به تو چي مي مونه برا خودم؟!...

کیانا:ساتوري كه گفتم نه ساتو قصابي از اين چاقو بزرگ بزرگاي آشپزخونه،منتها چون برا من كارد ميوه خوري ام بزرگه به اونا مي گم ساتور.شما هم حتما"دارين...اين رولينگي شدن كه كار جيك ثانيه است مگه مي خواي چي كار كني؟؟؟منتظرم...

سعید:علي الحساب كه با يه اعتراض حل شدو اسمتون اون بالا داره مي درخشه،تازشم سرويس من اصلنشم مشكل نداشتتتتتت
تغييرم بالاخره بايد تا يه حدي باشه كه آدم بفهمه تغيير كرده ديگه.

ریواس:نشنيدي اين همه مي گن بزرگترا از اين كوچيكا غافل نشين خونه رو آتيش مي زنن ،همينه ديگه...چه دو روز چه دويست روز.چشمتو برداري از من يهو ديدي اينجا رو حذف كردم رفتم...

آقا سعيد:به به خوش اومدي ،فك كردم رفتي دنبال اون پوستره نيستي.كادو تولدت كو؟اگه بيام وبلاگت ،مي دونم چي كار كنم...خودم قشنگ بودم قشنگ ترم شدم جون خودم!.خدمت مي رسيم حضورا".

تنها:چرا كه نتوني.؟مشعوف مي شويم كلي...

بی احساس:با حالم؟اتفاقا"الان اصلن حال ندارم يه خورده معده ام درد مي كنه..

روزنوشت حامد:به به مي دونستم ميايي زودتر قالبو ريخته بودم به هم،ولي يه چيزي شكلات تيره تر و براق تره نيست؟
نمي دونم چرا خندم گرفت با اون جمله دوكلمه ايت...

ياسي:آره كچل كردم دختر

+ جمعه بیست و نهم تیر 1386 18:9 |

عجب اعترافايي از آدما مي كشينا روزي كه اومدم اينجا دل خوشيم اين بود كه همه غريبيم هيچ رودروايسي و تعارفاي الكي كه تو روابط روزمره پره رو نداريم چون هيچ كي هيچ كيو نمي شناسه يه سال عيد يه سرياله مي داد ب مثل بهار دختره توش خاطره هاشو تو كامپيوترش مي نوشت منم كه اون موقع نمي نوشتم چون به دست ديگران مي افتاد ديدم كامپيوتر امنه يه صفحه وورد باز كردم و شروع كردم كلي توش مي نوشتم تا يه روز تو دانشگاه بچه ها آدرس يه وبلاگو بهم دادن گفتن مال فلانيه اتفاقاي دانشگاهو مي نويسه منم كه اصلا نمي دونستم وبلاگ يعني چي اومدمو خوندمش و كلي تشويقش كردم و اينا ولي به لطف بي جنبه بازي بچه ها در اونجا تخته شد بعد اون يه سري وبلاگ مي خوندم مي ديدم يارو يه چيزي نوشته بعد ملت مي آن براش نظر مي ذارن خوب منم كه نظر مي دادم هي اونا بعدش تو وبلاگاشون مي گفتن هي فلاني چرا آدرستو نذاشتي بهت سر بزنيم ؟منم به سرم زد چرا من برا خودم ننويسم يه محيطه به اين زيبايي و جذابي  از اون ورم پ يما ن بيچاره مجبور نبود هر وقت مي ره تو باكسش ميلاي زيباي منو رويت كنه چون تنها گوشي كه حرفاي منو مي شنيد اون بود منم كه روم كم نبود...ديدم اگه تو نت بنويسم پي مان م مجبور نيست زوري نامه هاي منو بخونه اگه بخواد مي آد اونجا مي خونه +اينكه ديگه مجبور نيستم ملاحظه كنم كه بابا بچه ازسر كار تازه اومده مي خواد نامتا بخونه يه چيزي بنويس كه دلش نگيره مي تونم خودم باشم رفتم تو گوگل ببينم اصلا چه جورياست سرچ كردم ساخت وبلاگ بعد يه عالمه مطلب خوندم بعدشم تو پرشين بلاگ عضو شدم شروع كردم نوشتن البت بيشترش شعر بود و يه سري متن كه يه روزايي بد جور شاعر مي شدم آدرسشم فقط پ ي مان داشت خوب بود حس رهايي اينكه هيچ كس نمي شناختم بهم جرات مي داد يه موقع ها مي ديدم هر چي دوست دارم هر چيزي كه به هيچ كس نمي تونم بگم مي شه اينجا نوشت تا فروردين كه خسته شدم از دست اين پرشين بلاگ پاشدم اسباب كشي كردم(آرشيو الانم از آذر 84تا فروردين 85) به بلاگفا و ردپاي زندگيو ساختم كه بعد دوماه به دليل اينكه آدرسش لو رفت حذفش كردم  و بي خيال شدم دوباره شهريور يه روز نشسته بودم داشتم نامه هاي قديميو مي خوندم يادم افتاد اون موقع ها كه اينا رو مي نوشتم چه حال خوبي بود خيلياشون اراجيف بود و هيچي توش نبود يه سرياشون فقط ريزكاراي روزانه بود ولي پ يم ان هميشه مي گفت مسخره نكن حرفيو كمه نمي توني بزني يا خيال مي كني ارزش گفته شدن نداره رو بنويس بنويسو بعدش ببين چه جوري سبك مي شي خيلي چيزا همچين كه نوشته بشن تموم مي شن شايدم واسه اين حرفا بود كه يهو چشم باز كرديم تو 4ماه 160تا نامه داشتيم...منم زد به سرم
شب 19 شهريور نشستم پاي كامپيوتر و شروع كردم هر چي تو ذهنم بودا نوشتم بعدشم تو بلاگفا اينجا رو ساختم با يه قالب ساده كل زندگيمو تو دوساعت فرستادم رو نت بماند بعدا كه آروم شدم رفتم خيلياشو حذف كردم فرداي اون روزم رفتم وبلاگ مهديو پيدا كردم ديدم تولدش وبلاگشه ولي خودش هيچي ننوشته هيچي ديگه مهدي شد داداشي من و منم آبجي اون...بعد يه هفته آقا سعيد پيدام كرد و از نوشته هام تعريف كرد منم خوش خوشانم شد...بعدش من مژده رو پيدا كردم تازه فهميدم وبلاگ و وبلاگ نويسي يعني چي  نظرمو جلب كرد رفتم تو آرشيوش هر چي مي خوندم مي ديدم اي بابا اين كه عين خود خودمه بعد كم كم باهاش دوست شدم دوستي كه هيچ وقت فك نمي كردم اينقدر برام عزيز باشه كه براش نامه بنويسم! من اين كارو برا هيچ كس جز پ يم ان نكرده بودم ولي مژده خيلي مهربون بود كلي باهم دوست شد بعد اون وبلاگشو نوشته هاش خيلي روم تاثير گذاشت كم كم با دوستاش دوست شدم اين وسط پام رسيد به رز سفيد وبلاگي كه هنوزم روزا وقتي مي آم نت اولين جاييه كه بازش مي كنم پره از صداقت و حس زن بودن اون موقع ها آدرس خودمو هنوز حفظ نبودم ولي اينو حفظش بودم همه آرشيوشو كشيدم بيرون و خوندم و لذت بردم بماند كه سر مسائلي بعضي ها ردپاي منو تو اون وبلاگ كشف كردن برا همين هيچ وقت نشد كه براش كامنت بذارم كه نكنه لو بره آدرسم..تاثير گذارترين آدمم تو نت آقا سعيد بود كه عين يه پدر هميشه راهنمايي مي كرد نصيحت مي كرد هر چي مي نوشتم مي اومد يا غر مي زد يا تعريف مي كرد حرفاش هميشه به درد بخور بود بماند كه رفت مكه و اومد بي وفا شد ديگه سالي يه بار بهم سر مي زنه
اون اوايل چيزي كه پابندم كرده بود اين بود كه وقتي يه چيزي مي نوشتم هر كسي يه جوري برداشت مي كرد بعد اين برداشتا كم كم باعث مي شد من بتونم تصور كنم طرفم چه جور اخلاقايي داره يه جور روانكاوي آدما بود اون روزا چيزي كه خيلي دوسش دارم هنوزم گاهي اين كارو مي كنم ولي اين جا بودن بهم ياد داد چه جوري بهتره تو لولاي مختلف نوشتم  آخر سر ياد گرفتم اينجا چيزيو بنويسم كه دلم مي خواد همون حرفايي كه دل نمي خواد به كسي بگه جز دوستاي مهربونش تو نت آدمايي كه نمي شناسمشون به قيافه ولي لم اخلاق خيلياشون دستمه هميشه دوست داشتم اول اخلاق آدما رو بشناسم بعد خودشونا واسه همينم معتاد اينجا شدم نوشته هايي كه اينجا نوشتم خيلي بهم كمك كرده كلي ديد بهم داده كلي تنهاييامو گم كردم تو اينجا و از همه مهمتر اينكه مجبور نيستم تعارف داشته باشم با دوستام و يه سري روابط مريض و رفيق بند كيفي داشته باشم ...خيلي وقته دارم با اينجا زندگي مي كنم ديگه برام تفريح نيست چند بار يه چيزايي شد كه بايد اينجا رو ول مي ركدم مي رفتم جاي ديگه وليب نتونستم من به خودم قول دادم اينجا آخرين جايي باشه كه توش مي نويسم دلم مي خواد همه خوشيا و نا خوشيام اينجا همه با هم باشن ...خيلي روزا كه مي شينم پاي كامپيوتر فقط اين صفحه رو باز مي كنم زانوهامو بغل مي كنم و مي شينم فقط نگا ش مي كنم خيلي چيزا يادم مي آد قد كشيدنش تا اينجا هر كدوم اين تاريخا كلمه كلمه نوشته هاش با همشون زندگي كردم.و يه عالمه حس خوب پيدا كردم كه خيلياش به خاطر داشتن دوستاي خوبيه كه اينجا دارم دوستايي كه يه موقع تصورشون مي كنم تو ذهنم...
مرسي ریواسی از دعوتت اون يكي بازي هم من راستش نفهميدم چه شكلياست...
منم کیانا و قطره دریا را دعوت مي كنم مرد معمولی رو هم دعوت مي كنم اميدوارم كه بپذيرن و بنويسن

+ دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386 17:51 |

كيانا جون يازم مرسي ولي خدايي بازي دعوت مي كني قوانينشم بگو خوب..
كه من نخوام از روي تو كپي كنم بنويسم...
بهترين لحظه عمرم:بعد عمل چشمم وقتي خودمو تو آينه ديدم.شهريور 82وقتي فهميدم كنكور تموم شد.آبان85 وقتي دخترعمو عروس شد.30شهريور 85 نصفه شبي وقتي يه offديدم...
بدترين لحظه عمرم:شنيدن خبر تصادف يه بنده خدا.وقتي تنها بودم تو اتاق عمل و مامانمو كم داشتم وقتي بهوش اومدم و مامانم نبود...
بهترين اتفاقي كه مي تونه بيافته :من آدم شم.هجرت
بدترين اتفاقي كه مي تونه بيافته:بابا ازم نااميد بشه
عزيزترين فرد زندگيم:بابايي.
منفورترين فرد تو زندگيم:م.ق
حالا منم بايد دعوت كنم ولي سر بازي آرزوها كه هيچكس بهم گوش نكرد آرزوهاشو بنويسه منم ديگه كسيو دعوت نمي كنم هر كي دوست داره بنويسه خودش...

+ جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386 17:39 |

اول مرسي كيانا جونم
اولين آرزوي من مامانمه
دوميش سر و سامون گرفتن داداشي
سوميش خوشبخت شدن نازنينمه دلم مي خواد به همه آرزوهاي قشنگي كه داشت همه اون چيزايي كه مي خواست برسه
چهارميش اينه كه خدا ارادمو بيشتر كنه تا برسم به اونجايي كه بايد
پنجميشم كه مربوطه به جناب دوست و اين يه ماه و نيمي كه تا رفتن مونده...
ششميشم آرامشه.....
منم بايد دعوت كنم؟مهدي كه حوصله اين كارا رو نداره -حامديم كه چشمم آب نمي خوره ولي من دعوتش مي كنم- هادي هم دعوت -سنجابي هم دعوت-قطره دريايي هم دعوته وحاج سعيد....

+ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 17:38 |
هر کي مي آد اينجا حتي يه لحظه به من و نوشته هام فکر نمي کنه چند نفري براي نگرفتن عذاب وجدان ميآن که حس مي کنن مجبورن به همه کسايي که براشون کامنتيدن سر بزنن حالا اگرم دوست ندارن ولي انگار مجبورن ...چند نفريم که انگار نه انگار اينجا من حق دارم هر چي دوست دارم بنويسم انگار کورن و بالا رو نديدن اينجا منو غم و تنهايياما و خوشيامو ...همه با هم اينجاييم به کسي چه مربوطه.....يه سري هم که فقط بلدن صفحه رو با قربونت برم فذات شم پر کنن آخه يکي نيست بهتون بگه قربون صدقه رفتن شما باسه من نون و آب نمي شه!!!!حرف ندارين خوب چيزي نگين ....يه روزايي با ديدن کامنتام خوشحال مي شدم اما الان خيلي وقتا مي ذارم بعدا مي خونمشون مي دونم توشون هيچي نيست ...من دوست دارم اينجا راحت باشم با خودم با کسي که خودشو دوست من صدا مي زنه دوست دارم باهام راحت حرف بزنين يه چيزي مي گم بدتون مي آد خوب چرا به رو خودتون نمي آرين ؟؟؟چرا بازم با يه خنده تلخ مي گين سميرا درسته همين کارو بکن..چرا وقتي چيزي نمي دونين قضاوت مي کنين ...چرا فکر مي کنين بايد يه جوري حرف بزنين که من خوشم بياد ....از خر شدن متنفرممممممممممم
داشتم مي رفتم اومدم باسه يادگاري کامنتاما از اول دوره کردم نوشته هاي آقا سعيد و که مي خوندم تازه فهميدم چمه دلم پر کشيد که بيام و يه عالمه اينجا بنويسم و به قول حاج سعيد راحت بنويسم...چقده قشنگه کامنتاش ..هر چي بوده هميشه حسي که از خوندن نوشته هام داشته و گفته ...يادش بخير چقده يه روزايي عصباني مي شدم از دستش ...يه موقع ها حرصمو در مي آورد .ولي هميشه حرفاش بهم کمک مي کرد تا بهتر ببينم ...چيزي نگفت ولي همين جوريشم خيلي چيزا ازش ياد گرفتم ...زيارتش قبول کاش زودتر 23 بشه برگرده بيچاره فريدش چقده دلش برا باباش تنگ شده طفلک.....
من مي مونم چرا من برم کسيا اينجان که من دوست ندارم دوستيشونا از دست بدم ولي اونايي که تا حالا تحملشون کردمو مي خوام بيرون کنم ..خوشبختانه تو اين چندتا آپ آخر خبري از نظر و کامنت نيست سکوت اينجا بيشتر بهم آرامش مي ده به قول پري چرا به خود سانسوري مي رسيم؟؟؟!!!! پري جون مرسي که با حرفت نذاشتي اينجا رو نابود کنم الان که يادم مي افته دلم مي گيره
+ دوشنبه یازدهم دی 1385 16:42 |

به وب لاگایی که تو blogspot هستن داشتم سر می زدم خیلی خوشم اومد تاریخاشون و این نظر و آرشیوشون انگلیش بود خیلی خوشم اومد دلمم یه عالمه خواست (قده من حسودم) اومدم comment هاما این جوری کردم ولی هر کاری کردم حریف عددا نشدم که بشن انگلیسی منم حالا گیر دارم میخوام اون شکلیش کنم نمی شه فقط تو blogger  میشه این کارو کرد و blogspotهم که هر چی زدم اصلا وجود خارجی نداشت پس اینا که من دیدم وبشونا وسرورشون اون بود چه جوری بوده؟؟بعدشم اصلا خوش ندارم از این جا برم اینجا رو خیلی دوست دارم و چون خونه سومه دیگه بعدی دوست ندارم باشه ...

من تنها قالب سازی که می شناسم سایکو ست اونم فقط تو blogger اجازه تاریخ و عدد میلادی می ده اونم که صفحه نظر خواهیش مزخرف بود شماها قالب ساز دیگه ای می شناسین که عدادای منا انگلیسی کنه؟؟؟؟؟؟بد جور داره حسودیم می شه ..الانم از اونجایی که خیلی خندیدم وقتی دیدم می نویسه comments و بعد تو پرانتز یه 4 فارسی می نویسه عدادارو حذف کردم خوب زشته یه غریبه بیاد اینجا نمی گه این بشر چقدر خنگه !دیگه نمی گه که من داشتم از حسادت می مردم........

+ جمعه نوزدهم آبان 1385 15:59 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا