تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا
روزهایم آفتابی است
همه اين خستگي ها و دوري از اين جا و خيلي چيزاي ديگه،حتي اينكه نشد كه اون كلاسايي كه مي خواستم برم ،برم ثبت نام كنم.همه اينا رو دوست دارم،وقتي سرم مشغول كاريه كه ازش لذت مي برم،حتي بعد همه بشور بساباي خونه تكوني شب عيد،با همه اون خستگيا شب كوفته و جنازه مي آم تو اتاق چشمم به كتاب بتن و پروژش مي افته ،پر مي شم از انرژي و شوق.هيچ چيز بهتر از اين نيست كه زندگيو اون جور كه دوست داري و ازش لذت مي بري زندگي كني...
يه ماه ديگه هم گذشت و اين بار اون ساعت داشتم فكر مي كردم به عميق شدن ديد و فكرم.شايد واسه خاطر اين باشه كه آشنا تر شدم باهاش و اخلاقاش بيشتر دستمه...نمي دونم هر چي هست ولي آرومه قلبم،خيلي چيزا رو تحمل كردم برا رسيدن به اين آرومي.خودمونم حس مي كنم روون تر شديم،من خونشم با همين حس ها ،با همين نيروها و حرفهاش كه بهم اميد مي ده،انرژي مي ده و هر چي بيشتر مي دووم كمتر خسته مي شم...دعا مي كنم لذتي كه من از زندگي مي برم اونم ببره.اونم خوشحال باشه و اميدوار.دعا مي كنم امسال ماهي عيد جلوي من وايسه...
+ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 21:19
خواهر گرام
پريشب نشسته بودم تو ماشين داشتم مي اومدم خونه ساعت 8:30شب بود.يه مامانه با دخترشم كنارم بودن،دخترش كلاس اول بود و از ظهر كه رفته بود مدرسه الان داشت برمي گشت خونه،اينقده خسته بود،دلم براش كباب شد،سرشو تكيه داد به بازوي من و خوابيد.اينقده حسش قشنگ بود...اينا رو گفتم كه بگم من دلم يه بچه مي خواد از براي خودم.
وبلاگو كه باز مي كنم،خندم مي گيره،يادم مي ره چي مي خواستم بنويسم،غريبست اين فضا برام...
خوشحال مي شم عين اين بچه كوچولوها پا مي شم مي رم پي بازي.
خواهري ديروز اومده مي گه، ثريا كجاست؟يه ذره نگاش كردم ،مي گه ديدي مي گن خشت اول چو كج نهاد معمار،تا ثريا رود ديوار كج؟اين ثريا كجاست؟مي گم نمي دونم شايد دورترين ستاره آسمون،يا دورترين ستاره راه شيري.بعد ديدم داره بد نگاه مي كنه ،بهش مي گم مهم نيست ثريا كجاست،وقتي شاعر اينو مي گفته با خشت اول كار داشته،ديوار اتاق خودتو ديدي؟كجه؟به خاطر همينه كه رديف اول آجراشا اون بناهه كج گذاشته،از اول كه كارش درست نبوده تا آخرم خوب خرابه،دو ساعت ديگه هم براش توضيح دادم،آخر سر برگشته مي گه خوب حالا من تو كتابم چي بنويسم؟كنايه از چيه اين حرف؟زدم تو سر خودم كه بچه از اول همينو بپرس چي كار داري به ثريا؟!!!مي گه نمي خواستم تو بدوني من بلد نيستم،مي خواستم يواشكي بفهمم.!!!چه كنكوري دهد اين بشر،خدا عاقبتمان را به خير كند...
حال كه بحث خواهر را پيش كشيدم اين را هم بگويم،ايشون موقع خوردن غذا هر جا كه باشه مي گرده يه جوري مي شينه كه سايش بيافته روي بشقابش،بعدم با افتخار تمام مي گويد از من ياد بگيريد،زير سايه خودم غذا مي خورم...
من خيلي وقته از عروسك و اينا خيلي بدم مي آد،بيشتر از اون از اين دختراي 17-18 ساله كه هنوز شبا با عروسك مي خوابن،بيشتر اين نفرتم اين خواهري بهم منتقل كرده،تو اتاقش كه مي رم كه گم مي شم اينجا اتاقه يا مهدكودك و باغ وحش،انواع جك و جونور آويزونن از اين ور اون ور.يه جوجه هم داره قد خودش ،شبا باهاش مي خوابه...خلاصش من هر وقت اين جور آدما رو مي ديدم،يا تو مغازه هاي عروسك فروشي اين دختران گنده را مي ديدم اه اه مي كردم،ولي ديدين كه مي گن به كسي بخندي سرت مي آد،جلو يه مغازه يه عروسك سياه خيلي رشت و بي ريخت ديدم(مغازه داره گفت اين اسمش شيطونه)عاشقش شدم بد جور .اين يه طرفش،از اون ور يهو هوس كردم برم اينو بخرم برا آقاهه.بذاره جلوش ،ياد من بيافته ديگه تصادف نكنه.!(دقيقا" با ديدنش اين فكر اومد تو مغزم)دلم مي خواست اون لحظه خودمو بكشم با اين حركتي كه دلم مي خواست بكنم.نشد بي خيالش بشم،رفتم خريدمش،بعد تا فكر مي كردم من مي خوام اينو بدم آقاهه،از خجالت آب مي شدم و خندم مي گرفت...تا رسيدم خونه،خواهري كه ديدش ،گير داد كه من اينو به تو نمي دم و مال خودم.منم برا اينكه ضايع نشم گفتم خواهر جون من اساسا" از اولش اين شيطونو برا تو گرفته بودم!!بعدش شب راحت خوابيدم،صبح بيدار شدم،ناخوداگاه رفتم اون مغازه هه يكي ديگه از اون شيطونا بگيرم،آقاهه ديگه نداشت،منم به جاش يه چيز ديگه خريدم.همشم به خودم مي گفتم چرا اين قدر سخت مي گيري؟عروسك كه فقط مال بچه ها نيست!دلم مي خواد اصلا" به آقاهه عروسك بدم!!(هنوزم خندم مي گيره)بعدشم من نيتم خيره،مي خوام ديگه تصادف نكنه!!!
من هيچ حرفي ندارم،عين همون سندي گوش دادنمه.
اخلاق بديه دارم،وقتي حس مي كنم بايد يه كارو بكنم،ديگه نمي تونم به دلايل منطقي نكردنش فكر كنم.اين قضيه شامل ايميلايي كه حس مي كنم بايد بنويسم و اگه ننويسم خوابم نمي بره شب هم مي شه،نتيجتا" نصفه شب برا يكي ايميل مي فرستم و خوب روم نمي شه بهش بگم ساعت 3صبح بلند شو از خواب ناز،برو ايميل منو نگاه كن.اونم حرفهاي من كه معمولا" جنجالي از آب در مي آد...نتيجتا" من خودمو كنترل مي كنم ،حداقل نمي گم بهش كه نصفه شبي زده به سرم.فرداشم كه اصولا" تا ظهر بنده خدا كار و زندگي داره،انصاف نيست ،بعدش اگه شرايط ديگه اي پيش نياد و من هي نخوام بگم نه حالا نگو،طفلي كار داره...بعدش شاكي مي شه از دستم كه چرا بهش نمي گم ايميل زدم.به خدا من نيتم خيره.اوم
+ شنبه هجدهم اسفند 1386 13:19
گلکم
من اون زمان 10سالم بود و تابستون اون سالي كه قرار بود برم كلاس چهارم،تابستونا مي رفتم كلاس قرآن بسيج سر كوچمون!بعد اينا يه بار ما رو بردن محلات اردو.يه گلدون گل فيلكوس هديه آوردم برا مامانم!7 تا دونه برگ داشت،ماماني نصفه شبي مي خواست پرتم كنه بيرون از خونه كه لااقل يه چيزي مي گرفتم كه گل بده ،اين چيه؟ولي خودم خيلي دوسش داشتم،نگهش داشتم،اين گل من الان ديگه برا خودش شده يه درخت و كل پاسيو رو اشغال كرده و نور به گلاي بقيه نمي رسه و از تو پاسيو شوتشون كرده بيرون، كه من كلي از اين قلدريش خوشم مي آد.حالا ديشب داشتم تو آشپزخونه غذا درست مي كردم،پنجره را باز كردم با درختم حرف بزنم،ديدم نصفش نيست!!!!!بعد از جيغ و اشك و آه و ...كاشي عمل اومد كه جناب آقاي بابا خان بعد ازظهر داشته جابه جاش مي كرده كه گير مي كنه و شاخه پايينيش مي شكنه،پدر محترمم برا اينكه من نفهمم!برداشته شاخه اون وريشا قطع كرده كه اصلا" از روز اول اينجا شاخه اي نبوده!!!!!!چرا من ديروز عصر خوابيدم؟...الان درخت نازنين من 1متر عريانه و فقط اون بالاهاش برگ داره.دلم آتيش مي گيره ،چشمم بهش مي افته.با پدر جان قهر فرموده ام و آشتي هم نخواهم كرد،اونم از ديشب تا حالا داره منتمو مي كشه.اون وقتا كه اتاقم با خواهري مشترك بود،پنجره اتاقمون رو به پاسيو بود و شبا من روبروي اين گله مي خوابيدم.هر سال وقت عيد برگهاشو  پاك مي كردم، برگهاي اون شاخه پاييني هاش كه الان ديگه نيستنو با شير پاك مي كردم،مامان بهم غر مي زد، دو ساعت تو پنجره و رو چارپايه واي ميسادم برگهاي اين خوشگله تميز و براق بشه.طفلك خودشم داره غصه مي خوره،يه سري برگهاش زرد شده.همش 14سالشه،اول نوجوونيشه،چرا اين كار رو كردن باهاش؟!
+ شنبه چهارم اسفند 1386 21:22
فلیکای متوقع

ديگه تو روياهامم امنيت ندارم،آخه خدا سرك مي كشي تو همه ذهن و روياي من ،حداقل صداشو در نيار،بذار دلم خوش باشه كه جز خودم هيچكي خبري از اين چيزا نداره،نه اينكه ورداري درست همون چيزي كه همه روياي منه،همه دل خوشيم وقتي از اين دنيا مي كنم،ور داري بياريش بيرون،كه چي؟بگي خداي مهربون مني و حتي اون چيزايي كه انتظارشو ندارم بهم مي دي؟ولي قربونت برم ،شما مهربوني ،با مرامي خداي مني،اون چيزاييو كه مي خوام بهم بده،خيرمو تو همونا بذار،تو كه اومدي اون تو،نديدي هيچ وقت آرزو نكردم كه واقعيت بشه؟نديدي همه زيباييش برام به اين بود كه غير قابل دسترس بود،اينكه كلهم همچين خطي تو زندگيم حاضر نبودم برم.با همه شيرينيش...حالا من چي كار كنم؟نمي تونم واقعي برخورد كنم،يه رويايي كه خودمم نمي دونم چند ساله دلم باهاش خوشه،تلپ انداختيش وسط اين همه واقعيت تلخ؟خوب من اگه بخوام عين همون خواب و خيالا برخورد كنم كه قربونت برم همين امروز فردا بايد آغوشت رو برام باز كني و من برم زير يه خروار خاك بخوابم تا شايد تو بغلم كردي!.شايدم باز بايد مشكوك بشم به اينكه حتما" حكمت داره،تو كه بد منو نمي خواي...دلم مي خواد خوشحال باشم ،دلم مي خواد شكرگزارت باشم ،دلم مي خواد حالا كه اوني كه تو مي خواي عين روياهاي منه،بيام پيشت و يه عالمه دعا و آرزو رو ازت بخوام،ولي نمي تونم،مي ترسم خدا،حتي از اينكه يه ثانيه بعدمو تو ذهنم تصور كنم واهمه دارم،موندم يه موقع ها كه فكراي قتل و مردن و دزدي و اين چيزا تو ذهنم بوده،اگه اونا رم بخواي عملي كني من كه بيچاره مي شم!خدا جوني غلط كردم ،دستم به دامنت،كوتاه بيا يه جاهايي خوب؟تو كه مي دوني من تو اين عقلم چرت و پرت زياد مي آد و مي ره،ور نداري اونا رم نصيبم كني يه وقت؟
چرت و پرت مي گم بازم،مگه مي شه ناراحت باشم؟فقط خيلي مبهوتم،هنوز تو شوكم،بعد گذشت چند ماه هنوز نمي تونم باور كنم كه اين قدر ساده غير ممكن،ممكن مي شه...
خدا خيلي خوشحالم،از اين كه مي دونم صدامو حتي وقتي خفه است و در نمي آد مي شنوي.از اينكه اين همه بهم توجه داري كه حتي تو روياهمم مي گردي چيزي كه به دردم بخوره رو واقعي مي كني و بهم مي دي.الحق كه خدايي برازنده خودته...خيلي حس خوبيه كه مي دونم يكي هميشه داره منو نگاه مي كنه و منتظره تا من صداش كنم،دستشو برام دراز كنه.

+ جمعه پنجم بهمن 1386 20:16 |
30 روز تا کنکور

من نمي دونم كنكورم صبحه يا عصر!اونم من كه اگه خوابم بياد ،سر جلسه كنكور و ملاقات با بنلادن و اينا حاليم نيست،بايد بخوابم.يه قول دوستم مي گفت ساعت هوشياري داري تو!.رو حساب اينكه كنكور كه 10بهمن بود قرار بود عصر باشه ،خوابم شد بين 4تا6 صبح(بسته به شيريني تستاي زده شده و تلخيش) الي 10:30-11.كه تابيدار شم و مغزم يه رفرش كنه ببينه ديروز چه خبر بوده!مي شد ظهر و من كاملا" ساعت 1ظهر به بعد هوشيار بودم و مخم تا 90 درصدش كار مي كرد! اين برنامه تا كنكور مي خواست باشه ديگه.حالا با اين برنامه زندگي من فكر كنين صبح بخوام برم سر جلسه!اين مامانم كه همچنان داره مي گه مثل آدميزاد بخواب،صبح كله سحر بيدار شو!و كلي فلسفه داره تو اين زمينه درباره آرامش خواب شب و خواصش! اينم كه تو خون من نيست ،يه بارم يه روز امتحان كردم نتيجه نداد،يعني يه هفته درگير اين بودم كه من يه روز ساعت 7صبح بيدار شدم!
الانه دلم مي خواد شب ساعت 12 بخوابم ،صبح ساعت 6 بيدار شم ،برا خودم سر حال،خوب و خانوم و اينا باشم!!!اين جوري كل روزو مي تونم هوشيار باشم!بعد اينا هر وقت دوست دارن از من امتحان بگيرن ،من مغزم بيداره!يه دور ديگه مي خوام امتحان كنم و خودمو عادت بدم،اگه يه ذره اولشو تحمل كنم،مي تونم عادت كنم،سختيش دو سه روزه فقط.دعا كنين اين دفعه ديگه جا نزنم،بيچاره مي شم اگه كنكور 8 صبح باشه ها...
از همين الان برا بيداري تو نصفه شب دلم تنگ شد!!

+ شنبه بیست و نهم دی 1386 19:33 |
همسفر درختا شو

يه دقيقه نشسته بودم داشتم رو ديوار برا خودم نقشه مي كشيدم!خواهري اومده مي گه چرا تو غمگيني؟وقتي هم كه همچين حرفي مي زنه معلومه ديگه چه خبره!عزمشو جزم مي كنه كه از غم درت آره،حالا قسم و آيه كه بابا داشتم فكر مي كردم،غمگين نيستم،مگه گوش مي ده،نشسته حرف زدن طبق معمول،اراجيف پشت سر هم بافته برام،بعد برگشته مي گه مورچه ها آيا دسشويي مي رن؟اينقدرم جدي پرسيد كه من عمرا" نتونستم فكر كنم اين داره چرت و پرت مي گه ،واي سادم براش توضيح دادن و اينا..بعدشم كه زده زير خنده و اين قدر خنديد تا خسته شد!بعدترش اومدم من چايي بخورم،باز يادش افتاد و شروع كرد خنديدن،خنده هاشم جوريه كه از خندش آدم خندش مي گيره،اون خنديد،من خنديدم،اون خنديد،من خنديدم و سعي كردم چاي بخورم!كه پريد تو گلوم!..ديگه اون ولو شده بود كف زمين ،منم دست به دل داشتم راه تنفس باز مي كردم برا خودم و سعي مي كردم كه بهش بفهمونم من نمي تونم نفس بكشم كمك كن،بالاخره با ايما و اشاره و شلنگ تخته هايي كه انداختم  خانوم فهميده من دارم خفه مي شم!اومده شروع كرده كوبوندن رو شونه و كتف من!كه من خفه نشم...بساطي شد آخرش ...هنوزم حس مي كنم اين مري من گره خورده،سخته تنفس برام.بعدشم كه مامان بهش مي گه اگه خفه شده بود تو مي خواستي چي كار كني؟برگشته مي گه هيچي به جرم قتل مي رفتم زندان،اون جا هم همه رو از افسردگي در مي آوردم بعد تشويقم مي كردن ،مي اومدم بيرون!كلي هم باحال بود با خنده يه نفرو كشتم!...ولي يكي دوساعت بعد اومد يه عالمه قربون صدقه و ببخشيد و غلط كردم و اينكه چه قدر اون لحظه كه منو در حال خفگي ديده بود ترسيده و اين كه فكر كرده مردم كه نفس نمي كشم ولي بعد كه اشكامو ديده داره مي آد فهميده زنده ام هنوز!خيالش راحت شده!!!!
هيئت محله ما از امشب شروع شده،برفم داره مي آد بعد اينا از تو خيابون داره صداشون مي آد،من كه يه لحظه رفتم جلو پنجره يخ زدم ،اينا كين ديگه.صداي طبلشون آدما از دنيا مي كنه...يا امام حسين من بازم دعا دارم ،يادته سالاي پيشو ،چيا بهت مي گفتم،چه قول و قرارايي باهات داشتم از همين شبا تا اربعين؟اون روزا تلخ بود ولي الانا برام خيلي شيرينه وقتي يادم مي آد تو حرفهاي منو بردي پيش خدا، و جوابمو گرفتي ازش...

+ یکشنبه بیست و سوم دی 1386 22:25 |
دونقطه دی
دونقطه دي
آيا كسي هست اينجا كه ندونه من ديواري كوتاهتر از اين فليكا ندارم و وقتي گير بدم بهش دادم ديگه،مي زنم بيچارش مي كنم...شماها كه ديگه منو مي شناسين،پس منم ديگه خجالت نمي كشم...مخلص كلام،اوني كه فكر مي كردم نشد،الانم دلم تنگ شده برا اينكه يه سري كامنتدونيا رو ببندم،برا ديدن 1كامنت ،2كامنت...فلذا كامنتدونيمونا مي آريم مي ذاريم سر جاش.حوصله جواب دادن به همه كامنتها رو هم ديگه ندارم،حالا بعد كنكور شايد داشتم،حالا چه جواب بدم چه ندم شما خودتون كامنتهاي پست قبلو چك كنين ديگه ،شايد كامنتتونا جواب داده باشم!( اون بادمجونو پرت نكن سمت من)باشد كه قدر اين روزايي كه همه كامنتا يه جا بودو بدانين!
محض گل روي علي آقاي عزيز هم صفحه اول وبلاگ را به حالت آدميزادي اش بر مي گردانيم.
و اما زين پس هر لحظه مي توانين منتظر آپ هاي من باشيد،فيلمهاي تي وي كه يا تمام شد يا به حالت آدميزادي برگشت،يا من خود را مطمئن ساختم كه نمي خواهم آن را ببينم،نتيجتا" شايد روزي 10تا پست هم آپ كردم،گفتم كه تعجب ننماييد.
زندگي بسيار زيباست،3هفته و سه روز ديگر به كنكور مانده و من برگشته ام سر پله اول و به خواندن دوباره كتاب مقاومت مشغول گشته ام!دعايم كنيد..

پ.ن:من جدیدا" خود به خود پینگ می شم ،اصلا" هم اون فرم پينگو نمي زنم،كسي مي دونه چرا؟بهم بگه من به دناتا جونيم بگم؟

+ دوشنبه هفدهم دی 1386 23:9 |
برف درنتیجه تعطیل زندگی
برف و سوز و سرما و خانه نشين شدن ملت و ديگر هيچ!
چه حالي مي ده نه تنها بچه مدرسه ايا رفتن تعطيلات كارمندان دولتم خانه نشين شدن!
ولي خيلي برف با حاليه ها.يه خوبي داشت ،اونم اينكه سفر خان باباي ما كنسل شد،هورا،داشتم دق مي كردم ؟اون زمان كه رياضي دو داشتم بابا رفت سفر،من رياضي 2رو افتادم(اگه خودش بفهمه منو مي كشه!)،اين بار اگه مي رفت،كنكور مي پريد!
برين حسابي برف بازي كنين و انرژي ها رو تخليه كنين.
آخي پارسال پارسال تو اون دانشكده فكسنيمون ،اون موقع كه هنوز جمعمون چهارنفره بود،يه روز كه يه عالمه برف اومد يه عالمه گوله برفي درست كرديم ،جلو در دانشكده،دقيقا" روبروي حراست!هر كي مي اومد بره يكي نصارش مي كرديم،كارم نداشتيم به كي مي زنيم و به كي نمي زنيم،استثنا نداشت،دختر و پسر و غريبه و آشنا و آدم عوضي و اينا و خيلي چيزاي ديگه هم فكر نكرديم،يه سري از اين گوله برفيا نثار فسيلاي دانشكده شد و همون موقع حراست از خواب بيدار شد و اومد سر وقت ما.آبرومون رفت جلو اونا .از يه ور غرغراي آقاهه بود و خنده هاي ملتي كه داشتن نظاره مي كردن ما رو ،از اون ور غرغرايي كه بين خودمون بود!بعد من اين وسط عزا گرفته بودم برا گوله برفيايي كه مونده بود رو نيمكته و كم نبود،حيف بود حروم شه خوب،هي گفتم بيايين ببريم اينا رو اون ور جلو بوفه خرج كنيم،گفتن نه!موند اونجا هر كي مي اومد مي رفت يه دونه بر مي داشت مي كوبيد تو سر و كول دوستش،ما هم اون روبرو حرص مي خورديم كه اينا مال ماست!بعدشم كه اون آقا فسيله اومد نصيحت كردن و اينا كه عقلتونا از كجا آوردين جلو حراست بساطتونا پهن كردين و از اين به بعد اين جوري كنين و اون جوري كنين و يادمون داد جواب حراستيا رو چه جوري بديم...فرداش از جلو اين الافان موجود در حياط كه عبور مي نموديم دعوت مي شديم به برف بازي ولي هنوز جرات نداشتن گوله اي رو كه نوش جان كرده بودن از دستان ما، جبران بنماين!.عجب ابهتي داشتيما،هي يادش به خير...
سلامتي شما مهم است ،در نگهداري و حفظ آن كوشا باشيد.از جاده و سفر هم پرهيز كنين و تن ما رو به لرزش وا ندارين.دلمان نمي خواهد بدون ديدار ما از دنيا برويد،شكيبا باشين پس ...اوگي؟

 

+ یکشنبه شانزدهم دی 1386 20:3
وایسا دنیا

1- آخ كه چقد مي چسبه،وقتي آدم مي تونه بشينه با خيال راحت هر چي به دهنش مي رسه به يه بنده خدا بگه و نگرانيا و يه سري چيزاي ديگه رو برا خودش حل كنه،حالا اين كه اون بنده خدا هم آدمه و اعصاب و آرامش مي خواد و نبايد ناراحتش كني هم كه از آدم خودخواهي چون من نبايد انتظار داشت!تقصير من نيست،مي خواست اين همه خوب و مهربون نباشه،مگه نه؟
2- چه قدر دنياي پيرمردا و بودن پيششون قشنگه.صبح 5دقيقه ديرتر تاكسيه به مقصد رسيده بود من حتما" مخ پيرمردا رو زده بودم،اگه كارم واجب نبود،بي خيال شده بودم راه افتاده بودم دنبالشون رفته بودم...من كه بابا بزرگ ندارم،در نتيجه بايد برم يه كارايي بكنم،اين عشق و علاقم به مرداي پير حروم نشه.كسي پيرمرد بد اخلاق و غرغرو مي شناسه آيا؟
3- چرا اين سيستما اين همه فضا به من دادن هر چي دلم مي خواد بنويسم؟ديروز صبح كه خواب بودم!داشتم فكر مي كردم ،چه باحال بود اگه فقط به اندازه يه پست جا داشتم بنويسم!با نوشتن پست جديد پست قبلي پاك مي شد...چيه اين همه آرشيو انداختم دنبال خودم؟اصلا" من برا چي وبلاگ مي نويسم؟اينجا يه روز قرار بود تنهاييما پر كنه و مرهمم باشه ،الان ولي برعكس شده!اگه دوستايي كه پل ارتباطيم باهاشون اينجاست نبود،از ديروز تا حالا صد بار اون دكمه حذفو زده بودم،رفته بودم پي كارم،ولي از وقتي فكرش اومده تو مخم دارم انگولك مي شم .چه حالي مي ده ها يه بار شما آدرس اينجا رو بزنين بياين بعد ببيني عوض فليكا اون آقاهه نوشته چنين آدرسي در سيستم موجود نمي باشد،آيا مي خواهيد آن را براي خود ثبت كنين؟هههه
4- شما خودتونا ناراحت نكنين،بنده امروز با كمال افتخار نزديك 350تا تست مقاومت زدم،دريغ از يه دونه درست محض رضاي خدا!( نه به اين شوري ولي خوب مطمئنم كه درستاش به 35تا حتي نرسيد)...رو اين حساب عصباني شده و ديوار كوتاه تر از اين فليكاي بدبخت مفلوك سراغ ندارم...
5-ديروز جمعه بود،باز فردا هم كه جمعه است،در هفته دوتا جمعه داريم آيا ،يا اينكه اين زمان خيال كرده تو ثانيه هاي بعدي حلوا خيرات مي كنن،اين جوري داره مي دووه( چه املاي سختي،منظور دويدن بود)؟اگه اين جوريه يكي بهش بگه لطفا" آهسته تر بره، من دارم جا مي مونم!.

+ پنجشنبه سیزدهم دی 1386 18:52
از ماست که بر ماست

از ديشب كه خوابيدم تا الان شايد فقط يه ساعت بيدار بودم،كف بزنين برام،چيه خوب، اگه شماها هم ديروز 7صبح پا شده بودين برين كتابخونه،بعد يه عالمه (3سانت) برف دست نخورده تو حياط ديده بودين،عين من كيفتونو شوت مي كردين تو اتاق، مي رفتين با در و ديوار گوله برف بازي و اينا كه ردپاتون تو برفا بمونه!عصرشم دوباره راه مي افتادين تو اون سرما مي رفتين واكسن مي زدين و وسط راه يهو گرمتون مي شد ،كاپشنتونا پرت مي كردين اون ور و به آدمايي كه چپ چپ نگاتون مي كنن ،مي خنديدين كه انگار عيب داره يكي تو اون سرما گرمش باشه!
بعدشم مي زدين به دل كوچه پس كوچه هاي هميشگي و فكر مي كردين شمايي كه اساسا" اهل اعتماد و اين حرفا نبودي، و واژه اي مزخرف تر از اين كلمه براتون نبود،چرا بود قول دادنم يكي از ايناست،حالا دنبال يه راهي مي گردي يه آدم مطمئن پيدا كني باهاش يه سري حرف بزني و يه چيزاييو بهش بگي تا با كمكش بتوني هجي كني يه چيزاييو.دونه دونه آدما رو تو سرما خط بزني و ببيني و دلت يخ بزنه و بگي گور پدر دنيا ،بي خيال...بعد بري تو يه خط ديگه و دادت در آد كه اي بابا اين خطه هم كه اولش نوشته اعتماد مي كني،نمي كني؟اعتماد داري؟مي خواي پيداش كني؟مي خواي امتحان كني؟...آخر سر ديونه مي شدين ،مغزتونم يخ مي زد،عين من مي شدين لبو و برمي گشتين خونه،مي نشستين سر درس و مشقتون كه اين روزا تنها جايي كه آرامش و راحتي پيدا مي شه لاي همين صفحه هاست و بين اين تستايي كه عين چي يه روز ازشون مي ترسيدي!نتيجه اينا مي شه اين كه صبح كه بيدار مي شي،همه تنت يخ كرده و درد مي كنه،نفس كشيدن چه قدر سخته و يهو مي ترسي كه نكنه از اين ويروس بي ريخته بگيري؟با اون همه مراقبتي كه كردي خيلي زور داره،اگه مريض شي...وقت برف بازي مامان خانوم اولتيماتوماشونا دادن كه اگه مريض بشي جات تو كوچست،در نتيجه جرات جيك زدنم ندارم...كاش فردا خوب شم ديگه،اين درسا دارن داد و بيداد مي كنن،شدم يكي بود يكي نبود براشون!

+ سه شنبه یازدهم دی 1386 22:11
30 روز تا کنکور
- اين 10روز هوچ خوب درس نخوندم دونقطه دي و خجالت و اينا.از فردا بايد فشرده برم كتابخونه.تو خونه خيلي سوت مي زنم!
- فردا بايد برم واكسن بزنم دوباره.اه من نمي خوام
- دوستان خبر دادن كه استاد نازنيني كه من ترم پيش باهاش 10واحد درس داشتم ،تصادف كرده،بعد حيوني با همون پاي شكسته مي آد از پايتخت مي كوبه مي آد دانشكده درس مي ده...دلم سوخت براش،خيلي ماه بود.يادش به خير چه حالي مي كرديم سر اجزاي محدود 9 نفري!.يه عالمه خبر ديگه هم از بر و بچه ها دريافت نمودم،الان كاملا" آپ ديت شده هستم!
برم سر درس و زندگيم كه اينا برا من رتبه كنكور نمي شه.
- امروز صبح بسيار مشعوف شدم و لذتي بردم...
+ یکشنبه نهم دی 1386 20:25
دونقطه دی

- هيچي فقط اومدم بگم كه برنامه هاي قوم تاتار همه عوض شد به دليل تشريف فرما شدن عمه خانوم پسر خاله و اينكه خاله وسط راه برگشت و اينا...اين عمه خانوم مامان بزرگ اون پسرخاله هاست در نتيجه اونا هم تشريفشونا بردن اون ور!و ما ها هم دعوت شديم كنارشان باشيم.همش خونه اين خاله و اون خاله واينا كه من همه رو پيچوندم از آنجا كه مامان اينا خودشون كه سرشون گرم مهمونياشون بود كاري به رفتن نرفتن من نداشتن و فقط به خونه مامان بزرگه امروز ظهري رضايت دادم...
- اما امان از اون پسر خالهه خيلي تيزه،اين اگه سه روز مي خواست بمونه پيش من چي مي شد؟سه سوت فهميد من يه مرگيم هست...
يه قشنگي هم داشت البته ،بالاخره يكي فهميد من اون آدم سالهاي دور نيستم!خدا رو شكر،عذاب وجدان پيش اين يكي ديگه نكشيدم...هر چي باشه خودش بزرگم كرده!شايد قشنگياش خط خورد ولي خوشحالم كه خودمم.نه يه بت!...
- دارم دنده عوض مي كنم...

+ شنبه هشتم دی 1386 23:4
گل و گلدون

- نه شما باشين اگه خالتون براتون يه گلدون نرگس شيرازي بياره،دلتون مي آد نياين آپ كنين؟!خوب همين ديگه منم الان اومدم كه بگم،خال جونم يه گلدون نرگس شيرازي اصل! برام آورده،البته تازه سر پيازاش در اومده ولي خوب تا يه ماه ديگه گل مي ده،بعدشم ارديبهشت مي كارمشون تو باغچه و سال ديگه اين موقع من يه عالمه نرگس دارم برا خودم!!!!!كلي الان خوش خوشانم.
- الان شب يلداست هنوز؟خسته شدم بابا بسه ديگه.به دليل آمدن خال خانوم جان اينا از خانه عزيز جون افتادم!و دلمان را با يك تماس خوش كرديم!و در كنار اين يكي مامان بزرگه يلدايمان را سپري كرديم!.
- صبحم كه جاتون خالي با بابا رفتيم بهشت زهرا و تپه نوردي و سرما و يخ زدندگي و سر درد و اينا.
- من مي گم هر كاري مي خوام بكنم به شما بگم!اين هفته 8 ساعت فقط تي وي ديدم!!!!ساعت شني و يه كي دو قسمت چارخونه و دعاي عرفه پنجشنبه عصر! همين.تشويقم كنين
- عوضش از چهار شنبه نشستم يه دونه شال گردن بافتم.الان كلي مي دوستمش...اينم يادگاري پاييز برا ما...
- 40 روز مانده به كنكور چه توقعي از من دارين؟بشينم اينجا وبلاگ بنويسم؟پاشين برين برام دعا كنين ،نمي خواد اينجا رو بخونين.وارد شمارش معكوس مي شويم.ووييييييي

+ شنبه یکم دی 1386 0:32 |
دیکتاتور

بنده با وجود اين پدري كه جديدا" داره روز به روز نازنين تر مي شه ابدا مشكل ندارم.فقط مونده بياد بهم حكم كنه شب كي بخوابم ،صبح كي بيدار شم...اين جوري نبود كه ،چرا داره بد مي شه؟؟؟يادش به خير چه قدر برا خودم مستقل بودم..آي آي...امروز اومده مي گه پاشو بريم برات گوشي بگيرم،مي گم نمي خوام .مي گه هر چي خواستي برات مي خرم.راه افتادم رفتم.رفته پيش دوستش،مي گه آقا ايني كه اين مي خواد بهش بده!آقاهه مي گه خانوم مگه شما آشغال خري؟دو ساعت اون از معايبش گفت من از عشقم!.باز آخر سر مي گه بيا بشين اين كاتالوگا رو ببين عاشق يه چيز ديگه شو...شك نكنين كه من به عشقم نرسيدم و بابا پيروز شد.
ديكتاتور،ديكتاتور،ديكتاتور...

+ یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 21:50
آداب دروغ گفتن

1- من مي گم آدم اگه مي خواد دزدي كنه،نبايد بره تو سوپري يه تخم مرغ بدزده.يه نقشه درست حسابي و خفن بكش برو بانك مركزيو بزن.حداقل اسم دزد مي ذارن روت يه دزد واقعي باش.اين تز بنده در مورد چيزاي ديگه هم صدق مي كنه،يكيش يه سري كاراييه كه مي گن گناهه.اگه قراره پس فردا بري تو آتيش جهنم حداقل برا يه لذت 2ثانيه اي گناه نكن،يه گناهي بكن كه دست كم دو ساعت بهت بچسبه.خوشيش اونقدري باشه كه به جزاش بيارزه.( نياين بگين گناه كلهم بده و هيچ جوره لذتش اندازه عذابش نمي شه ها.حرف من چيز ديگه ايه)يكي ديگه از اين موارد شامل تزم ،مي خوره به دروغ گفتن،آقا جون دروغ مي گي لااقل يه چيزي بگو كه اينقدر راحت لو نره،يا آدم وقتي مي شنفه دو تا شاخ رو سرش سبز شه،نه اينكه وقتي فهميدم به شعور خودم شك كنم كه چه جوري منو اينقدر ساده گول زدي؟يا عوض عصباني شدن بخوام ريسه برم از خنده كه خاك بر سرت آخه اينم چيزي بود كه بخواي دروغ بزني تنگش؟!
هر كاري مي كني اندرونش خبره باش.آماتور بازي در نيار!!!
اين راديو تعريف مي كرد، يه آقايي يه هفته شبانه روز كشيك يه مغازه رو مي كشيده كه آمار بگيره يارو كي مي ره ،كي مي آد پولاش كجاست و رمز گاو صندوقو وقتي داره مي زنه اين ببينه و كشف كنه.صبح تا شب اطلاعات جمع مي كرده،شب تا صبح اون اطلاعاتو پردازش مي كرده و نقشه مي كشيده،بعد يه هفته تصميم مي گيره بره،نقششو عملي كنه،مي ره و گاو صندوقو باز مي كنه 9ميليون تومن چك پولو بر مي داره،داشته مي شمرده،خستگي ديگه بهش فشار مي آره،مي گه پنج دقيقه اينجا يه چرت بزنم بعد برم.تخت مي خوابه تا صبح،صاحب مغازه مي آد مي گيرتش.!طفلك اينقدر افسوس مي خورد،مي گفت يه هفته پلك نزدم اون وقت درست وقتي پولا تو دستم بود بايد بخوابم؟!
خلاصش حتي برا دزدي هم بايد عرق جوين بريزي و زحمت و سختي بكشي.!و نبري.بد مي گم؟
2- اينكه مي دونين چه خبره؟نمي دونين كه.من الان كلي خوشحالم و هيجان دارم،از براي اينكه قراره فردا عصر يكي از رفقاي وبلاگيو ملاقات كنم.اينقده هميشه دوست داشتم اين قراراي وبلاگيو.برام خيلي جالبه كه يعني طرفي كه اين همه نوشته هاشو خوندم و اينا  چه قدر شبيه نوشته هاشه.اونايي كه تجربه دارن مي گن زمين تا آسمون اون آدم با ايني كه تو مي بيني فرق داره.و همينه كه هي منو كوك مي كنه برم ببينم اينا كي ان؟كه من صبح تا شب ،شب تا صبح باهاشونم!.خلاصش كه منتظر پست يك شنبه و بيان تجربه جديدم باشيد.
3-راحتي شما الزاما" دليل راحتي بقيه هم نيست!.درك كنين اطرافيان و شرايطشونا لطفا".
4- بفرمايين كله پاچه!ما داريم مي ريم به مراسم كله پاچه خوري،نه يعني اونا دارن مي آن در جوار ما كله پاچه بخورن،برا همين قبل غروب اومدم ديگه!.

+ پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 17:17
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
هر سال تو تقويم مي نوشتن روز جهاني كودك.ديروز تو تقويم ما همچين چيزي ننوشته بود،چه جورياست آيا؟من هيچ سالي يادم نمي آد روز دانشجو و كودك يه روز بوده باشه؟چي بود اين؟.با يه روز تاخير هم بايد به دانشجويان عزيز بلاگستان تبريك بگويم روزشان را.دلتون بسوزه من امسال امتحان ميان ترم و پايان ترم ندارم!بخونين ،درس بخونين.خوبه برا آيندتون.
جاي دناتا جوني رو نگاه چه قدر خاليه.الهي درساشو خوب بخونه.براش دعا كنيد قبول بشه.سال ديگه خودم برم بهش بگم دانشجوي عزيز روزت مبارك.
به يه شرط حاضرم برم چين!،مرداي چيني دور و برم نبايد ظاهر بشن.گفته باشم،فردا نگي نگفتي...
خانوماي بلاگستان كه مرخصي رفتن ،آقايونم كه استارتش زده شده گويا،نفر بعدي كه مي خواد بره كيه؟
امروز خانومه مي گفت،پسرا تو بچگي عشق ماشينن ،دخترا عروسك،بزرگ كه مي شن برعكس مي شه.اين جوريه آيا؟
+ شنبه هفدهم آذر 1386 18:29
من و آسمون آینه هم!
- همه پرده ها رو كشيدم كنار و آهنگ گذاشتم و دراز كشيدم وسط اتاق.هواي اتاقمو خيلي دوست دارم،از درز پنجزه ها هواي سرد مي آد تو،بعد با هواي بخاري كه قاطي مي شه يه هواي خنك و ملس عين غروباي بهار مي خورده به من.چه خوب شد درز گير نزد بابا به پنجره ها...آسمونو نگاه كردم،يه ديقه بارون مي اومد،يه ديقه مه مي شد،يه ديقه ديگه ابر بود و خورشيد كه به زور مي خواست خودنمايي كنه.خورشيدو وقتي سفيده تو اين روزا خيلي بيشتر از زردش دوست دارم.آرومه و ملايم مي تونم نگاش كنم و چشممو نبندم...
-  كشيدن برگاي لوتوس و شاه عباسي كج و خل،پاك از يادم رفته چه جوري متقارن مي كشيدم ولي همينشم كلي انرژي داد بهم،يه صفحه فقط برگ پنج پر كشيدم...
- رفتم سراغ دفترچم و يه وراي مفتي توش نوشتم برا خودم،يكي از اين پستاي علي درباره to do list بود ،خيلي خوشم اومده،هوس كردم منم برا خودم داشته باشم همچين ليستيو ...
- اينجا يه بار يه ريزه برف اومده،هوا هم كه تا دلت بخواد يخچالي،درختا هيچ كدوم برگ ندارن،اون وقت اين ياس سر درحياط برگ كه داره هيچ!گلم داده.سبز سبزه.يه عالمه گل سفيد و زرد داره...عجب جوني داره.
- زد به سرم بشينم اون دو هفته رو بنويسم،اين علي آقا گناه داره 8تا پستو به خاطر اون يه دونه خونده!...مي ذارمش تو ادامه مطلب كه خودم چشمم بهش نيافته...
- من تا حالا تست زبان نزدم،يه جورين!آدم مي ترسه،الانم دارن چپ چپ نگام مي كنن،پوففف.
ادامه مطلب
+ چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 17:47
عاقبت طمع

آقاهه يه عالمه نرگس شيرازي آورده بود،اينقده دلم مي خواست،داشتم مي رفتم خونه خالم،بعد گفتم خوب من گل بگيرم برم خونه اونا بگم چي؟تازه فكر مي كنن برا اونا خريدم ،مجبور مي شم يا گلاي نازنينمو بدم بهشون،سر خودم بمونه بي كلاه يا يه ذرشونا بهشون بدم كه نمي خوام،همش مال خودمه!...گفتم مي رم برگشتنه مي آم مي خرم،وقتي برگشتم هيچيش نمونده بود.يه عالمه دسته هاي خوشگل داشت...
فردا بايد مي رفتم تعمير گاه،خدا رو شكر افتاد 16 بهمن.!

+ سه شنبه سیزدهم آذر 1386 21:43
به عقلم عنوان نمی رسه

چوپان دروغ گو اينقدر دروغ گفت كه برا مردم عادي شد.من اينقدر مريض شدم كه برا مامان اينا ديگه عادي شده.ديشب نوبت مري و معدم بود و پس كلم.ساكت نشسته بودم برا خودم داشتم كشف مي كردم،اين درده از كجا داره به كجا مي ره،مامان گفت باز چه خبره،زبون به دهن گرفتي؟گفتم حس مي كنم دارم مريض مي شم،برگشته مي گه مگه الان سالمي كه تازه داري مريض مي شي؟...بعدشم همين جوري برا خودش داشت مي گفت كه من فقط به درد سمساريا مي خورم و ...اين وسطم گير داده بود به رنگ من كه چرا يه لحظه قرمزه،يه لحظه زرد و يه ديقه بعد سفيد؟بعد يه فيلم يه ساعته اين مرض بالقوه تبديل به بالفعل شد و حال همه رو گرفتم اساسي،وقتي ساعت 1 شب بردمشون بيمارستان.به قول آقا دكتره دلم هواي سرم كرده بود وگرنه چيزيم نيست...
طفلك عزيز جون اومده بود قرصاشو مرتب منظم من بهش بدم بخوره،بهش مي گفتم عزيز فلانيو وردار بخور الان وقتشه،مي گفت تو زرنگي برو پي دوا درمون خودت من حالم خوبه...

+ یکشنبه بیستم آبان 1386 15:15
پسر همسایه

- "دليل همه بدبختي هايت،استرس و ورزش است.اينكه روزي 2ساعت راه مي رفتي حداقل و الان نهايتا" يك ربع،افسرده ات كرده و خودت خبر نداري..." دكترم دكتراي قديم!.هر چيزي رو تو روان آدم جستجو مي كنه ،اگه مردي و خوب نشدي بعد مي ره سراغ دارو...من همون با اين گشتم روانشناس شدم.
- چه كسي نشسته همه وبلاگا رو پينگ كرده؟يا بلاگرولينگ محترم قاط زده اساسي؟...
- اگه پدري پس چرا فكر مي كني نيازي به محبت پدريت نداره؟چرا دستشو نمي گيري؟اين ديوار تا كي مي خواد بين شما باشه؟به جواني پسرت داري خيانت مي كني...
- اينن شبا ماه چقده خوشگله .پسر همسايه هم گويا شيفتش شده شبا ،چون چند شبه كه نيستش،روزا هم زودتر از 12 رو پشت بومشون پيداش نمي شه ،برا همينم من فهميدم كه شب كار شده و من مي تونم به آسمون با خيال راحت چشم بدوزم!
عادت دارم به يه چيزي گير بدم ،سري قبل كه برا كنكور مي خوندم ،يه جايي نزديك خونمون بود توش داشتن خونه مي ساختن،من كه مي رفتم كتابخونه،تو مسير كه اينو مي ديدم همش مي گفتم تا اين بخواد تموم شه منم دانشجو شدم!(از بس هي اين يارو مي ساخت ،فرداش شهرداري مي اومد خراب مي كرد)خلاصه ما درسمون تموم شد ولي اين بنا همچنان ساخته نشده و يارو خسته شد بالاخره و داد اون مكانو به شهرداري.بعدا"ها  كشف كردم كه زمينش مال اوقاف بوده و تو نقشه شهري اينجا پاركه!.الانم كه اين پارك ما يه خونه نصفه نيمه و خرابه ،البته برا سگها و گربه ها و گمونم معتادان بي سرپناه پارك خوبيه...
حالا اينو گفتم كه بگم برا كنكور اين سري نيت كردم گير بدم به پسر همسايه.شايد تا چندي ديگرم هم نام اينجا شد سيرك پسر همسايه...

+ شنبه هفتم مهر 1386 21:0 |
این بار غر می زنم به جای شکر

چاره اي نيست،مي گن زندگي فراز و نشيب داره،حتي اگه سه ماه زحمت كشيده باشي و راههاي مختلفو رفته باشي و چيزاييو كه بايد كشف كرده باشي،دلخوش باشي به اينكه كاملا" برا يه برنامه 5 ماهه و بعدش به دوره 2ماهه و بعدش يه پل جديد آماده اي و آخرين كاراي مونده رو در حال جمع كردن باشي تا 31 شهريور بياد و تو بيافتي تو فاز جديد.مشكل روحيه و جسم و هر چيزي كه فكرشو مي كني ممكنه سد راهت بشه همه را حل كردي يا حداقل تكليفشونا روشن كردي و مي دوني بايد چه جوري نذاري مزاحم برنامت بشه...اين وسط كلي هم ذوق كرده باشي كه تونستي برگردي سر خونه اولي كه دوست داشتي ...درست كمتر از يه هفته مونده به شروع يهو مي رسي به يه پيچ 60 درجه....اين وسط من فقط سه چهار روز وقت دارم ،كاراييو كه بايد جمع كنم يا دوباره بشينم تكليف اين چيزا رو روشن كنم؟!سه روز وقت كميه و الان بايد همه چي بريزه بهم؟بدتر از همه اينا ،تازه از شر آشفتگي هاي مخم راحت شده بودم...باز بايد 40تا مساله رو با هم تحليل كنم....فكر كرده ولي ...اينجاست كه تجربه به درد مي خوره،ديگه حريف اين يكي نشم كه به درد هيچي نمي خورم...باشه مي پيچم كه نخورم به كوه 60 -70درجه كه چيزي نيست.تو بگو 360درجه،هر چي باشه خدايي و زورت از من بيشتر...باشه خدا بازم مي گم چشم.بازم چشممو مي بندمو بي خيال خداي خودمي و عاشق همين بده بستوناتم ديگه چه كنم...ولي انصافا" وقتي بهت قول مي دم ديگه چك نكن تا از ضمانت اجراييش مطمئن شي .مگه تا حالا زدم زير حرفم؟

+ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 23:31 |

من يه ده سالي مي شه چشم دوختم به اتاق داداشي و هر روز دعا كه بابا تخليه كنه اين اتاقا،يكي از دلايل من برا مزدوج شدنش!،تا همين يكي دو روزه، كه خان داداش تشريفشونا بردن از اين اتاق و در نتيجه من بعد از 10سالي هم اتاقي با خواهري،از قفس آزاد شدم و بدين جا نقل مكان فرمودم.حالامن در حال لذت بردن از اتاق و پرده هاي خوشگلش كه چند سال پيشا خودم انتخاب كردم و پنجره هاي رو به حياط و دري كه تو تراس باز مي شه و از اونجا به حياط و بعدشم كوچه و فرار!...بعد پرده رو مي زنم كنار نور خورشيدو ببينم يا حتي مهتاب شبو،يهو مي بينم پسر همسايه روبرويي داره ديد مي زنه اتاقو،من كه هيچي ولي از بس من مرتبم و اينجا اصلا" همه چي پخش و پلا نيست خجالت مي كشم و پرده رو مي كشم و بي خيال آسمون خدا...مي شينم سر كار وزندگيم ،خواهري كه تازه از من جدا شده،طاقت دوري نداره،اينقدر مي آد اذيت مي كنه تا مجبور مي شم پرتش كنم بيرون و درو قفل كنم،تا نفس بكشم.بعد مشغول كارام مي شم ،سرمو يهو بلند مي كنم مي بينم يه دماغ چسبيده به شيشه بالاي اتاق و خواهري داره از اون بالا به من مي خنده.قضيشم اين طوريه كه جلو در اتاق يه ميله بارفيكس هست،از اون ورم اين خواهر جان بدون ميله بارفيكسم در بچگي پاهاشو مي زد به چارچوب در و با دستاش مي رفت بالا،الان به دليل وزنش ديگه نمي تونست اين كارو بكنه كه به مدد اين ميله بارفيكس مشكلاتش كه حل شده هيچ،كلي هم راحت شده كارش ديگه اون بالا مي تونه دستاشو آزاد بذاره و يعني خيلي راحت رو شيشه در ارتفاع 2متري از سطح زمين! شروع مي كنه به ضرب زدن...فيلمامون كه با ايشون تموم مي شه ،مي بينم در به شتاب باز شد و داداش جان يا وسايلشون كه عموما" هم ميخ و چكشو آهن و آچار وسي دي ولباس كار وقلم مو وتخته شنا و دمبله شوت شد تو اتاق،به وسط اتاق كه مي رسه مي گه ااا مي بيني تو رو خدا هنوز فكر مي كنم اينجا مال خودمه ،هي يادم مي ره اينجا به تو رسيده بايد در بزنم ببخشيد و حالا بيا بهش بفهمون عيب نداره ،معذرت خواهي پيش كش بيا برو بيرون خفه شدم از بو رنگ لباست...بابا نخواستم اين ارثتونا ...امروز 30-40تا سكته ناقص كردم.آهان از اون ور اين در تراس،مامان محترم مي خواد لباسا را از تو حموم ببره رو بند آويزون كنه ،از اون در مي آد و از اين در مي ره ،منم بايد يا در براش باز كنم،يا ببندم يا برم گيره بدم دستش...اين همون اتاقه كه 10سال روياشو داشتم...نخواستم بابا ،نخواستم...

پ.ن ۱۱.۳۳ صبح

من حالم از هر چي موبايلو و گوشي همراه و پيغام و پسغام و صداي اون خانومه كه در دسترس نيست يا خاموشه و يا مرده و يا زندست و حتي بله گفتناي صاحبش به هم مي خوره...مسخره ترين دليل خوبي اين تكنولوژي هم اينه كه هميشه در دسترسي،شايد يكي كار واجبي باهات داشت.قديما فقط تو زندگي خودم سعي مي كردم نباشه ،ولي الان دلم مي خواد هر كسو با اين وسيله مي بينم آتيش بزنم.حيف زندگي نيست؟ريختنش به هم با اين هميشه مزاحم...اين همه وسيله بود برا اختراع كردن ،مخترع محترمش كه از رو دست بل تقليد كردي و گسترش دادي هنر اون بيچاره رو بيام اون دنيا ،قبل اين كه خدا به حساب من برسه من به حساب تو مي رسم.اين خط اينم نشون...

 بعد از نظر ريواس نوشت: دقيقا" مشكل منم با اين وسيله همينه كه مردم مجبورم ميكنن به خواسته هاشون عادت كنم...

+ دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 0:13 |
مي گفتن امتحان نظام مهره ،گفتيم باشه تا مهر مي رسيم.
امروز مي گن 15شهريوره.
آخه من كي پروژه هامو تحويل بدم كه تا قبل 15ام مدركم مهر خورده باشه؟!وقتي تاريخ تحويل يكيشون 20/6و اون يكي 31/6 زده شده من چه جوري تا قبل 15ام برات مدرك بگيرم؟هان؟!

پ.ن:برا این امتحان ما باید سه سال بعد از تاریخ مدرکمون سابقه بیمه و کار داشته باشیم٬مبنای سالشونم شمسی ٬قمری٬ میلادی نیست.از روزی که تو اون سال امتحان گرفتن محاسبه می کنن.همین جوریش این سه سال ما به خاطر امتحان ارشد احتمالا" می شه چهار سال بعد اگه واسه یه تاریخ که دو روز این ور اون وره بخواد بشه ۵سال دیگه هیچی ...

+ چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 18:19 |

يكي يه دروغي مي گه بعد مجبور مي شه هي پشت سر هم دروغ بگه كه اون دروغ اوليه خراب نشه،حالا حكايت منه.يه تصميم گرفتم بعد برا اجراش حالا مجبورم مدام تصميماي مختلف و بي معني كه خودم هوچ دوست ندارم بگيرم.خنده داره خوب...
برا همين رسما" از اين تصميما اعلام پشيموني كه نه ولي خوب وقتي اجراش مسخرست،آخه تصميمه؟بي خيالش بشم به خدا سنگين ترم...
يه چيز ديگه اينكه مردم مي رن زندان آدم مي شن ،بنده بدتر ياغي مي شم،به قول همونا زنجير پاره كن مي شم.خوب چي كار كنم؟نمي تونم با بند و زنجيرو زور و نظم و قانون و خط كشي و جدول زندگي كنم،حس اسارت مي كنم،چي كار كنم؟كلي خودمو حبس كردم و هي به اين دخترك اندرون گفتم نه ،اينقدر نه شنيد كه نسبت به نه گفتن حساس شد،يه حال اساسي از من بيچاره گرفت،گناه من چيه اين وسط؟!قديما اگه يه جورايي رگ خوابش دستم بود الان ديگه هيچ جوره باهام راه نمي آد،منم ديدم راست مي گه خوب اين دخترك درون اين همه تلاش مي كنه ،زحمت مي كشه من بعد فقط كم كارياشو مي بينم و هي مي كوبم تو سرش ،خداييشم از وقتي اسيرش كردم كلي گند زدم به خيلي چيزا،يكيش همين وبلاگ بخت برگشته كه هيچ ديواري كوتاهتر ازش پيدا نكردم،يكيشم زندگي كه كلي پسوند ،پيشوند به خوابم اضافه شده و اون وقت من دلم خوشه كه اين طفليو نمي ذارم كاراي بد بد بكنه...از اين به بعد مي خوام به خستگي هاي اين دخترك درون احترام بگذارم،به علايقشم همين طور،من تحويلش نگيرم ك يمي خواد تحويلش بگيره؟!چرا همش اونو مجبور مي كنم بگذره ،اين بار خودم مي گذرم و به حرف اين خانوم خانوماي اندرون گوش مي دم...
در نتيجه حرفاي بالا بي خيال تعطيلي كامنت و اين حرفا.
اين cboxاين پايينم خيلي ازش خوشم اومده ،مي ذارمش باشه فعلا"،به قول رها به درد چت كه مي خوره،بعدشم جواباييو كه من و سريع و بي دردسر اونجا مي نويسم علي الحساب تا يه فكر درست حسابي برا جواب كامنتا بيابم.شما هم خوب كمك كنين كه من اينقدر نخوام گربه برقصونم،باور كنين خجالت مي كشم ازتون.دونقطه دي....

+ پنجشنبه چهارم مرداد 1386 18:15 |
عجب دنياي كوچيكيه.يه عكس پارسال هموني كه از دوستي باهاش انصراف دادم بهم نشون داد،بعد امروز تو وبگرديام تو يه وبلاگه يه عكس ديدم كه ياد اون انداختم،گمون همون عكسي بود كه من ديده بودم.يعني دوست اسبق من اينجاست؟خيلي هم ازم دور نيست ،تو وب يكي از دوستام يه كليك كنم رسيدم بهش...

+ چهارشنبه سوم مرداد 1386 18:14 |
مي گم خوشم مي آد از خودم.همينه ،الان فقط مي تونم بگم يوهووووو.
مي دونم كه بازم مي تونم.چون اين بار شد.پس دوباره ...
ديگه هيچي تو ذهنم نمونده...
سبز سبزم ريشه دارم من درختي استوارم...همين بود؟يادش به خير.مهم نيست.همون سبزيش منو بسه...
امشب از اون شباييه كه باز برا خودم مي رقصم!
+ یکشنبه سی و یکم تیر 1386 18:10 |

سه ساعت تمام بحث مي كرد،حرف مي زدم..آخر سر مي گه <مرسي تو خيلي خوب به حرف آدم گوش مي كني .فكر مي كردم الان دعوامون مي شه...كلي چيز يادم دادي تشكر> خودمم برام خيلي خوب بود و جالب.
زيباترين نوع فهمي كه آدم مي تونه داشته باشه اينه كه بتونه فرق بين درد دل و اعتراف و مشورت و حرف زدن برا خالي شدنو بفهمه!...

+ پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 18:2 |

با جناب دوست كه داشتم حرف مي زدم يه چيزي گفتم ناراحت شد،ولي من تو دلم كلي خوشحال شدم كه ناراحت شد!ااز تعصبش خوشم اومد هر چند اصلا"انتظارشو نداشتم .خوب حس مي كنم تعصب يه چيزييه كه آدم در مورد آدماي خاص داره ...ولي بازم ارزشش خيلي بود برام مخصوصا"وقتي چند دقيقه بعد سر يه حرف ديگه باز حس كردم عصباني شد!خوشحال شدم...حس خوبي رو امروز بهم داد.(از ناراحت شدنش خوشحال نشدم ،از اهميتي كه براش داشت اين موضوع ها تا اين حد كه ناراحت بشه و اونو نشون بده خوشحال شدم)
حس حسودي من تو اين نت باز گل كرده ،اين ريواس اينا كامنتاشونا مي تونن جواب بدن هر چند شكلك ندارن!يه موقع هام واقعا"دلم ميخواد جواب يه سري از كامنتا رو بدم بعدشم كه دوست ندارم برم تو وبلاگ خود يارو جوابشو بدم .در اين راستا چند وقتي است دارم فك مي كنم آخر هر پست جواب كامنتاي سري قبلو بدم.حامدم اون روزاي اول وبلاگش اين كارو مي كرد.شايدم از اون وقت كه وبلاگشو مي خوندم اين علاقه به اندرون ضميرم رفت و حالا داره مي آد بيرون؟!...امتحانش مي كنم يه چند وقتي حالا ببينم چي مي شه...
چقدر خوبه اين وبلاگايي كه موضوع بندي دارن ،آدم كه مي خواد بخونه ديگه گم نمي كنه چي به چيه .موضوعاتيو كه دوست داره انتخاب مي كنه مي خونه...شايد يه روزم اومدم گفتم زين پس موضوع داريم حسادته ديگه يه موقع ها گل مي كنه...اينقدر اين آقا امير با ولع از كتاب خوندناشون گفتن كه منم يه سري هوسا زده به سرم .البته نيست كه خيلي علاقه به كتاب خوندن دارم عملي كردنش خيلي احتمالا"زمان ببره?ولي اينم اصلا"بعيد نيست ?.علي الحساب كه نه .جز برنامه هاي آينده است. براي مني كه اصلا"اهل برنامه ريزيو اين حرفا نيستم برخورد با آدمي كه حتي برا نوشتن يه پست وبلاگشم برنامه ريزي مي كنه و تعيين قدم قدم اينكه چي مي خواد بگه چقدر خوبه.يه جور ياد دادن و گرفتن عملي!

********
گلين:مرسي -خوبيش اينه كه خودش ندونه ديگه!اگه اينجا رو بخونه كه ديگه هيچي چمدونمو مي بنده مي گه به سلامت!
منم كتاب تميزو اصلا"نمي تونم بخونم ولي خوب توشون از اين اراجيف نمي نويسم فقط شاه عباسي و برگ لوتوس توشون مي كشم.مدركم مي خوام خوب آخه چيزه جهيزيم ناقصه...

امير:امتحانا رو كه فقط خدا بايد عاقبتمو به خير بگذرونه
خطمم خوب بود تا ترم پيش كه سر امتحانا زد به سرم چپ دست شم الان ديگه تركيبي از دوتاش شدم كه به قورباغه ها مي گم چيز...دو نقطه دي. اون شماره 8ام مختص شما بود ولي آدم خدا نكنه كارش بيافته به اين سيستما كه قاط مي زنن .بعد نوشتن اين پست اومدم اين بغله رو عوض كنم بعد بلاگفا قاط زد وقتي ام كه مي گه الان نه بعدا" كه ديگه اين جوري مي شه...مرسي دوباره.
منم يه روز مهندس مي شم يعني؟يادش به خير روز اول قبولي...


ريواس:تراوشات ذهني اگه آزادانه نيان که خيلي سخته...من اون موقع که تو زبان فارسي حروف ابجد بود اين جوري مي کردم ولي تا مي خواستم يه کلمه رو بنويسم کلا"اون حسه رفته بود...با راديو درس خوندن عالمي داره،البته من كه تمام زندگيم راديوهه.مي شينم اينجا اون آمار ترافيكاي راديو پيامو كه برا تهرانيا مي گه رو حتي گوش مي دم.باز قديما اين امواج بيگانه رو گوش مي دادم يه خورده عقله كار مي افتاد  ،الانه كه فقط جوان و ايران و پيام  ..واي يه چيزي مي خوند يه روز اين بود:"بارونه زمينا(به كسر ز)تر ميشه گل نسا جونوم كارا بهتر مي شه "اين تيپ چيزا رو هيچ جا جز راديو نمي يابي.منو ولم كنن پاي كامپيوترم كه مي شينم اسپيكرو خاموش مي كنم راديو مي ذارم تو گوشم بعد اون موجه كه همش آهنگه رو مي گيرم از راديو آهنگ مي گوشم

+ پنجشنبه هفتم تیر 1386 17:56 |

جلوي ذهن را مي گيريم زين پس ...جلوي دهان روهم كه خيلي وقته گرفتم مي ماند جلوي انگشتان دست را بگيريم كمتر رو كيبورد وراجي كنند.اين وبلاگا چي توشونه؟ كه فيلتر مي شن!
اين چند روزه حسابي بلاگ خوندم شب تا صبح صبح تا شب. از معلم بودن اونم از نوع رياضي ايش بدم مي آد ولي نمي دونم چرا اينقدر بهم مي آد يعني اين جوري مي گن.نامه هاي 3 سال پيش رو رفتم از خونه خودش آوردم نشستم خوندن آي چسبيد.عزيز جون فردا صبح مي ره سفر قول داده برگشت يه هفته بياد اينجا.تا اومدم برم خون بازيو ببينم برش داشتن به ديدن پارك وي برم آيا؟؟

+ سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 17:48 |

كاش منم مي تونستم تو يه خط همه حرفامو بنويسم عين زمان گفتن...
كاش منم مي تونستم اين وبلاگاي فيلتر شده رو باز كنم ببينم چي توشه آخه كه فيلتر شده يا عين مال مژيه بعد چن وقت خود به خود باز مي شه...
نظرمو سورئالیست جلب كرده"بعضي عشقا مثل آدمن تنها خاصيتش اينه كه اولين
بعضي عشقا مثل نوحن فقط براي نجات از طوفان مي آن سراغت
بعضي عشقا مثل ابراهيمن توش بايد همه چيزتو قرباني كني
بعضي ها هم مثل مسيح آخرش به صليب مي كشنت...."
امروز دارم برا بار آخر مي رم ديدن كسي كه يه روز 8 صبح وقتي بهم زنگ زد مسخرش كردم حالا امروز اون منو مسخره مي كنه!!...دنيا چقد كوچيكه

+ یکشنبه ششم خرداد 1386 17:45 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا