خواهري پريشب اومده پيشم بخوابه آخه استرس داره برا كنكور،موهاي منو گرفته مي ماله بهم و دست مي زنه بهش،بعد دستشو مي زنه به پتو و جرقه مي زنه،كيف مي كنه،مي گه ببين چه خوب فيزيك ياد گرفتم!و دوباره اين كارو مي كنه،كلافم مي كنه،آخر سر پتو رو مي آره مي زنه به سر من،بعد دست خودشو مي زنه به پتو كه برق ايجاد كنه...مي گم نكن،بگير بخواب،مي گه نترس آتيش نمي گيري...چقدر نياز دارم به خنده هاش،به لبخند صورتش،الهي كه هميشه رو لبش باشه،كاش برسه به اين چيزايي كه دوست داره،خدايا نذار كم بياره.،اين يه هفته هم بهش طاقت بده...نازنين خواهرم ديروز تولدش بود،به همين زودي شد 19ساله.واي تصورش برام خيلي سخته.هميشه خدا در حال شيطنته و بازيگوشيه،مدام فكر اينكه چجوري منو بترسونه و بشينه بخنده،هيچ وقت نفهميدم رو چه حساب كتابي مي خنده؟بابا بزرگم كه فوت شده بود،ملت همه داشتن زار مي زدن،اينم كه عزيز دردونه بابا بزرگه بود،ما مونده بوديم چه جوري بهش بگيم؟بعد اين نشسته بود تو مجلس هر كي گريه مي كرد رو مي خواست آروم كنه،اين قدر چرت و پرت گفت تا هممون غش كرديم از خنده،تخصص داره تو شاد كردن دل مردم،خدا نكنه منو غمگين ببينه،تا شاد نشم از ته دل ول كن نيست،يه بارم نزديك بود خفم كنه،از بس خندوندم.يه موقع ها مي گفتم بچست و نمي دونه دنيا چه خبره،خوشه برا خودش،بعد كه بهش نزديك تر شدم ديدم نه اتفاقا"،خوب مي فهمه دنيا چه خبره،ولي كسي نيست كه بذاره دنيا روش اثر بذاره...خواهري نازم با اينكه هميشه خدا رو اعصاب منه و نمي ذاره نفس بكشم،ولي طاقت يه ثانيه دوريشو ندارم،دستاي كوچولوش وقتي مي آد گونه مو ناز مي كنه و مي گه غصه نخور،باعث مي شه آدم يادش بره چقدر آتيش مي سوزونه صبح تا شب...اين يكي دو سال آخرم كه بد جور وصل شديم بهم،هيچ تفريحي برامون لذت بخش تر از اين نيست كه همه پا شن برن بيرون ،من بمونم و خواهري،هيچ كس نباشه فقط ما دوتا باشيم،خودش اينقدر اين لحظه ها رو دوست داره.شادي خالصه.هنوز عين بچه ها طاقت قهر نداره،يه موقع ها يه كاري مي كنم ناراحت مي شه،مي گه قهرم ،مي گم تا كي؟مي گه مگه بيكارم باهات قهر كنم،معذرت بخواه تا ببخشمت!و آشتي كنيم.هميشه دلش شاد باشه الهي.
**مرسي دناتا،مرسي،تونستم يه دل از عزا درآرم،برن هر چي دلشون مي خواد وبلاگا رو فيلتر كنن...
در اندرون من خسته دل ندانم كيست
كه من خموشم و او در فغان و غوغاست.
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند
فغان سينه حافظ هنوز پر ز صداست.
1 بهمن 83 پنجشنبه بود.زيبا بود،روز عقد رويا بود،روز روشن شدن تكليف خودم بود...
آخرين چهارشنبه قبل 1بهمن 84 من بودم و نرگساي باغبوني كه سر بوستان هفتم پاسداران يه گلخونه يا شايد گل فروشي چوبي داشت.شايدم بوستان نهم بود،يادم نيست.من بودم و امامزاده صالح.من بودم و يه دنيا...
هر كدومتون گذرتون بهش افتاد منو فراموش نكنين،بهش بگين ممنونم ازش...
آخي نازي..پارسال اين موقع سال يه عالمه بارون مي اومد.زير اين بارون رفتيم عروسي دختر عمو و سرماخورديم و خيس شديم...امشب سالگرد ازدواجشونه.يادش به خير چقدر با زنمو نشستم حرص خوردم.دختر عمو هم بازي كودكيام،رفيق دوره ابتداييم و زنگ تفريحا،مشتري پر و پا قرص ساندويچاي تخم مرغ مامان.دوست نوجونيم،يار روزاي بعد اون...كلي با هم بوديم تا دبيرستان كه ديگه من سرم خيلي شلوغ شدو رابطمون يه خورده سطحي شد ولي بازم همون مهر و محبتا بود...از اون دخترايي كه مهره مار دارن و همه ازش خوششون مي اومد.اينقدر خانومه كه حد نداره.مامان آرزوش بود بگيريمش برا داداشي،من نذاشتم،بچم حيف بود تو گلوي خان داداش مي موند!...چه روزا و شبايي با هم داشتيم،دوم سوم ابتدايي بودم كه ما خونمونا عوض كرديم و از پيش عزيز جون اينا اومديم اينجا،اون وقتم كه اونجا بوديم خونه مامان بزرگ اونم پيش خونه عزيز جون اينا بود ،اينام كه هميشه يا خونه اين مامان بزرگه بودن،يا اون مامان بزرگه و در هر صورت هميشه ور دل هم بوديم.وقتي از هم دور شديم،به هم قول داديم تابستونا بازم با هم بازي كنيم.يه كيف داشتيم پر اسباب بازي ،يه روز اون مي اومد خونه ما ،يه روز من مي رفتم خونه اونا.عصرا با هم تو تراساي خونمون ،خاله بازي مي كرديم.عاشق قلاب بافي بود ،وسط خاله بازي به من قلاب بافي ياد مي داد و ليف حموم مي بافتيم ،يه عالمه ليف بافتيم ،آخه فقط بلد بوديم زنجيره بزنيم و گرد ببافيم،هميشه يه ليف گرد از آب در مي اومد،پيشرفت كه كرديم يه پا دري بافتيم كه خيلي ناز بود،بعدش انواع و اقسام زير ليواني و روميزي .تا چند سال پيشا داشتمشون.بعد كه من ميل بافتني مامان يادم داد،ديگه از قلاب خوشم نيومد ولي اون يه عالمه بافت يه عروسكي داره اينقدر نازه با قلاب براش لباس بافته،من هنوزم دلم پيششه...با هم يه عالمه بازي اختراع مي كرديم و بچه هاي فاميلو مي ذاشتيم سر كار.يكي از بازياش اين جوري بود كه يكي در گوش من يه عدد مي گفت بعد دختر عمو بايد اون عدده رو حدس مي زد،اونم برا حدس عدده دستاشو مي ذاشت رو شقيقه هاي من و مثلا" تمركز مي كرد،منم با فشار دادن دندونام روي هم باعث حركت ماهيچه ها زير دست اين مي شدم و اين مي شمرد و تعداد باري كه دندوناي من تكون مي خورد مي شد عددي كه اين بايد حدس بزنه...اينقدر اين بچه ها ذوق مي كردن...پارسال سر عروسيش يه عالمه خاطره بود كه برام رژه مي رفتن.يه عالمه خوشحالي،يه عالمه هم ناراحت بوديم.اينقدر بين خونه ما و خودشون رفت و اومد و خاله بازي كرد كه آخر سر اين وسط گير كرد و شد زن يكي از اين بچه محلاي ما.دقيقا" هم كسي كه من به شدت ازش بيزار بودم"،طفلك باور نمي كرد ما با هم دختر عمو باشيم و رابطه خوبي هم داشته باشيم.بسكه زمين تا آسمون فرق داشتيم با هم...بعد خوب من تو فاميل خيلي بچه خوبي ام ،اين شازده هم كه جز پاچه گيري و رو كم كني و شر و ور و مسخره بازي چيزي از من نديده بود،تو فاميل كه رفتار منو مي ديد،تا يه مدت يه جوري بود.بيچاره نمي تونست اون رفتار و اين عزت احترامو بذاره پيش هم.اينقدر سخت بود پسري كه هميشه تو كوچه از دستم فراري بود،بسكه عادت داشتن با دوستاش دائما" جمع شن سر كوچه و من حساس رو اين قضيه،بيچاره ها كارم به من يا هيچ كس ديگه نداشتنا ولي من باهاشون كار داشتم،نيت كرده بودم اينا رو تربيت كنم...حالا اون شازده رو بيرون و تقريبا" هميشه با همون دوستاي نازنينش كه مي ديدم عوض اينكه حالشونا بگيرم و يه چيزي بهشون بگم و اذيت كنم بايد واي مي سادم سلام عليك مي كردم باهاش،فقط همينم مونده بود با اراذل محلمون( فقط از نظر من اونا اراذل بودن) هم كلام شم!...بديش اين بود كه تو روابظ فاميلي خيلي زود باهاش صميمي شدم و كلهم نظرم راجع بهش عوض شد...كلي دوستاش خوش به حالشون شد ،اين شد فاميل ما.
الانه داشتم آرشيو آبان پارسالمو مي خوندم ،ياد اينا افتادم يه عالمه حساي قشنگ قشنگ پيدا كردم اومدم خاطره تعريف كني.يادش به خير.چه قدر خوش گذشت...چه حسايي داشتم من .
الهي هميشه خوش باشن و خوشبخت،خيلي بچه هاي خوبي ان...
امروز هر وبلاگيو كه باز كردم از قيصر امين پور نوشته بود.مي خوندم و پيش خودم فكر مي كردم،باز يكي مرد و عزيز شد آيا...
نه از شعر خوشم مي آمد نه به قيصر فكر كرده بودم تا حالا كه بخوام الان چيزي بگم.براي من اسم قيصر امين پور تو اين روزا فقط زنده كردن خاطره 29 فروردين بود.روزي كه فهميدم " وناگهان چه دير مي شود" از براي كسي است به نام قيصر امين پور و او هماني است كه بچگي ها در كتابهاي فارسي ام برايم نوشته بود
" زندگي، لب زخنده بستن است
گوشه اي درون خود شکستن است "
گل به خنده گفت :
" زندگي شکفتن است
با زبان سبز، راز گفتن است "
گفتگوي غنچه و گل
از درون باغچه باز هم به گوش مي رسد ...
تو چه فکر مي کني ؟
راستي کدام يک درست گفته اند ؟
من که فکر مي کنم،
گل به راز زندگي اشاره کرده است.
هر چه باشد؛ او گل است.
گل يکي دو پيرهن،
بيشتر زغنچه پاره کرده است
دلم تنگ شده برا نگاه كسي كه امين پور و شهريار را برايم معني كرد آن روز...
يك سال گذشت
16/6/85 من اومدم تو بلاگفا و اين جا رو شروع كردم سال جالبي بود،اين روزا پارسال بزرگترين دغدغم نمره تحليل بود ،امسال اما دارم مي بينم كه دنيا بزرگتر از اين حرفهاست، يك سال من بودم و نوشته هام و شمايي كه خوندين ،كامنت گذاشتين و با هر كدوم از كامنتاتون يه حسو بهم دادين.هر كدوم با نوشته هاتون و وبلاگاتون دنيايي بودين ومنم.
تو اين يه سال خيلي ها اومدن و رفتن ،دوستايي هم موندن ،اولين كامنتايي كه برام گذاشتين:
مهدي،نفر سوم بود كه اومد به وبلاگ من.
يکشنبه 19 شهريور1385 ساعت: 3:42 توسط:مهدي
سلام عزيز..مرسي از اينکه واسم کامنت گذاشتي..من وقتم کم بود واسه همين آپديت نکردم..عزيز من 29 شهريور نتيجه يه امتحان مهم واسم معلوم ميشه(علوم پايه)خلاصه دعا يادت نره..وبلاگتو خوندم ولي واسم توضيح بده زيادي عاشق و فارغ شدي عزيز..چرا؟؟ آبجي..ايام به کام..
آقا سعيد الهي و دلگرمي هاش و يه خورده سنش كه باعث مي شد من از يه چيزايي خجالت بكشم.قبلنام كه ازش گفتم گمونم معرف حضور هستن.ارادت ما به ايشون بسيار خاصه.حيف كه هنوز سوغاتي مكه رفتنشو بهم نداده+اون پوستري كه قولشو داده بود...
چهارشنبه 22 شهريور1385 ساعت: 15:36 توسط:سعيدالهي
داستان چيه؟! کي عاشق کيه؟! استعاره است يا واقعيت؟! اي کاش يه کم واضح تر بنويسي، حيفه حالا که اينقدر استعداد نوشتن داري.وبلاگ خوندني داري
مژده دختري كه از وقتي پاش رسيد به اينجا نيمي از دنياي منو عوض كرد،تو يه روزايي كمكاييو كه كرد و همفكرياشو يادم نمي ره هيچ وقت...از وبلاگش با رز سفيد آشنا شدم.
دوشنبه 17 مهر1385 ساعت: 8:50 توسط:مژده
خيلي حواستو جمع کن. عاقلانه تصميم بگير... اگه دوست داشتي برام ماجرات تعريف کن. شايد بتونم کمکي کنم. خودمم آرشيوتو مي خونم ببينم چيزي گفتي راجع بهش يا نه. موفق باشي
اميد سعادتيان جناب مهندسي كه الان ديگه رفته اون ور آب ،وقتي خسته مي شم سر زدن به وبلاگ ايشون و دوستش كامروز باز منو آدم مي كنه
چهارشنبه 24 آبان1385 ساعت: 21:4 توسط:اميد
سلام وبلاگتون جالبه يه سادگي و رواني خوبي دز نوشته هاتون هست و خوبر خواننده رو جذب ميکنه به همين کارتون ادامه بديد
رزي خانوم كه يه بار مفصل ازش گفتم انتقال آرشيوو يادم داد.وبلاگي كه از اونجا پاي من به وبلاگ كيانا و ريواس و گلين باز شد
پنجشنبه 14 دي1385 ساعت: 9:5 توسط:رزسفيد
براي انتقال دادن آرشيوت اونو توي همونجايي که مطلب جديد مي نويسي pasteمي کني و بعدش توي اون پنجره پايينش تاريخش رو عوض مي کني و هر تاريخي که دوست داشتي مي ذاري براش .بعدش هم مثل هميشه ارسال مي کني.
ديدي ترس نداشت به همين راحتي...
حامد كه روز نوشت شدنم تقصير اون موقع هاست كه وبلاگشو پيدا كردم،بعدشم كه از وبلاگش دوتا سميرا با هم آشنا شدن كه يكيش من نبودم! ،كلي خوش به حالم شد
سه شنبه 17 بهمن1385 ساعت: 23:11 توسط:روزنوشت حامد
بار اولت بود گفتي و منم بار صدم شنيدم اما مطمئن باش مثل مال بقيه نشنيدم:)
اينطوري که شما پ.ن دادي ما رو حسابي خاک کردي :)) فراق و اون چيزا که ميگي هميشه هست اما نه از اون مدلي که همه ميگن
من قانون نويسم. اون آئين نامه مبحث دهم فولادي که داري ميخوني کار منه. ST-37 رو براي اولين بار من تو ذوب آهن شومينه خونمون ساختم.
قانون هاي من اتصالات زندگي رو بدجوري صلب کرده....
ما رو چه به مهندسي... هنوز IPB رو از سپري و نبشي تشخيص نميديم. بايد بريم بيل بزنيم...
كيانا .اسمي كه خيلي دوست دارم ،بچگيام فكر مي كردم بزرگ شم حتما" اسم دخترمو مي ذارم كيانا!.
دوشنبه 21 اسفند1385 ساعت: 0:16 توسط:کيانا
سلام. مرسي که بهم سر زدي. نمي دوني چه قدر دلم شله زرد خواست... جاي منم بخور!! تولد اون پسر گل هم مبارک. ايشالا هميشه سالم باشه و با خاله جونش کلي خوش بگذرونه...
سنجاب(برفدونه).از وب كيانا منو پيدا كرد.اين روزا ديگه نيست و بهم سر نمي زنه .من هنوز مي خونم نوشته هاشو ولي دستم به كامنت گذاشتن نمي ره.ولي روزايي كه بود روزاي خوبي بود...
دوشنبه 21 اسفند1385 ساعت: 9:54 توسط:سنجاب
سلام به اين همه حس جالب .
اول يه تبريک واسه تولد ني ني گولو
اين احساسات و خاطره هاي پاک دوران نوجوونيه که هميشه با يادآوريشون قند ته دلم آب مي کنه.ديگه هيچوقت اون روزا بر نمي گردن.
معمولا" اکثر رابطه هاي اينقدر صميمي بعد از ازدواج يکي از طرفين کمرنگ مي شه البته تا زماني که تو هم ازدواج کني.شايد بعد از ازدواج تو بازم با رويا بشيد مثل قبلا" .من خيلي از صميميت هام رو با ازدواج دوستام از دست دادم.اونا تقصير خودشون نيست شرايط زندگي جديد اجازه نمي ده مثل قبل بمونن.
شايد من و تو هم همينجوري باشيم
يه چيزي بين من و تو مشترکه که بعدا" بهت مي گم دوسک جوننننننننن
سميرا خانوم فعلا" اين کامنت رو داشته باش تا برم همه وبت رو بخونم و بيام يه کامنت طولاني واست بذارم گلم
ريواس.من خودمم نمي دونم تو وبلاگش چي مي خواستم؟!سبك نوشته هاش جالبه ،نمي دونم چرا آخر نوشته هاش حس مي كنم خيلي چيزا رو قايم كرده ...يادم نيست اول من رفته بودم يا اون اومده بود،ولي وبلاگشو دوست دارم توش مي شه چت كني! از وبلاگش با امير آشنا شدم و سمن.كلي خاطره خوب دارم از روزاي اولي كه رفته بودم اونجا.يه مدتم كه اونجا رو با كامنتدوني وبلاگ امير اشتباه گرفته بودم...چقدر حرص خوردي ريواس؟
سه شنبه 22 اسفند1385 ساعت: 19:13 توسط:ريواس
سلام.
اعتياد وبلاگي هم از اون چيزاست که آدمو به خاک سياه مي شونه
بي حوصلگي هم واسه همه پيش مي آد. بعد که درست شد آدم يادش مي ره، تا باز دفعه بعدش.
سخت نگيري و با خودت راحت باشي، احتمالا بهتر مي گذرن اين روزا.
قطره دريا.اين سميرا خانم گل كه ديگه شبايي با هم داشتيم ،تا وقتي من اون آي ديم زنده بود ولي بعدش هر چي براش پيغام گذاشتم بچه بيا اين آي دي جديده منو اد كن گوش نكرد،دلم برا چت كردن باهاش تنگ شده...وب حامد ما رو به هم رسوند...
يکشنبه 27 اسفند1385 ساعت: 0:39 توسط:سميرا
سلام
اول چون هم اسم بوديم از روز نوشت حامد اومدم اينجا بعد ديدم معماري ميخوني...جالب شد من امسال ارشد معماري امتحان دادم..موفق باشي...
گلين.ايشونم كه با دادن يه آدرس فيلتر شده و اعتراض من شروع شد.كامنتاش خاص خودشن كه حتي بدون نگاه به اسمشم مي تونم بفهم اين مال گلينه.دوست دارم كامنتاشو،هر بارم كه من مي نويسم خوشحالم،ناراحتم ،تغيير كردم،دارم فكر مي كنم ،صاف مي آد منو شوهر مي ده...
يکشنبه 6 خرداد1386 ساعت: 23:49 توسط:گلين
بخدا تا ديروز کار مي کرد منم الان رفتم ديدم فيلتره.. شرمنده سميرا جون
چون ساعت 8 صبح زنگ زده بود مسخره اش کردي؟
منم تلفن هاي قبل از ساعت 10 صبح رو جواب نمي دم خوابمه خب
بعدش اونا مسخره ام مي کنن.. منم انقد گناه دارمممممم
حالا تو که شايد برا يه چيز ديگه مسخره اش کردي.. مگه نه؟
ياسي.عجيب همزاد پنداري دارم با نوشته هاش ...
چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت: 22:10 توسط:ياسي
آره دنيا خيلي کوچيکه....خيلي....
سعيد.من كه نفهميدم اين بشر چيه و كيه.همه پستاشم آدمو مي پيچونه...
شنبه 12 خرداد1386 ساعت: 14:19 توسط:سعيد
راستش رو بخواي با بلاگر بلدم کار کنم ولي وقتي اسکريپتش رو ميزارم توي قالبم هيچ اتفاقي نميفته ... فقط توي همين قسمت مشکل دارم ... اگر کمکم کني ممنون ميشم ...
سمن.اون قالب قشنگمو كه خيلي دوسش داشتم از وبلاگ ايشون يه جاهاييشو دو در كرده بودم ،بعدشم كه كلي زمان برد تا يادم اومد از كجا اون پس زمينه رو گرفتم و برم تشكر كنم...بعدشم كه با اعتراضش نقطه گذاريو ويرگول و كاما و اين چيزا رو ايشون يادم انداخت كه مي شه بين نوشته ها استفاده كرد.دونقطه دي
سه شنبه 15 خرداد1386 ساعت: 11:31 توسط:سمن
من پيشنهاد ميکنم بري سنگ کاغذ قيچي!
امير. از وبلاگ ريواسي با ايشون آشنا شدم و بعدش همه زير و رو شدن وبلاگم تاثير وب اين آقا بود،با موضوع بندي كه از ايشون تقليد كردم ،كلي حرف زدن برام راحت شد،خصوصا" با اين شرايط جديد.شايد اگه موضوع بندي نداشتم ،با لو رفتن اينجا مي بستم مي رفتم .ولي به اين لطف مي تونم نصف حرفمو تو همون موضوعه بگم و مشكلي نباشه!.نظم و قانوني هم كه داره جديدا" داره كار دستم مي ده.تغييرات هفته آخر مردادم همش تقصير يه جمله بود كه اين آقا تو اون يكي وبلاگش نوشته بود و منو تحريك كرد و لجبازيام با خودم فعلا" تموم شد...
شنبه 2 تير1386 ساعت: 1:14 توسط:امير
خوب من سرانجام موفق به امر خطير کامنت گذاشتن شدم
××××
اول از همه اينکه تولدتون مبارک باشه براتون کلي آرزوهاي خوب خوب دارم در ادامه مسير زندگيتون
××××
مقاومت کردن در برابر فشارهاي زندگي کار خيلي با ارزشي هست که بابتش بهتون تبريک ميگم... 7 سال پيش حتما براي قراري که با خودتون گذاشتين دلايلي داشتين ولي فکر ميکنم که اين انتخابتون بيشتر يه حالت تدافعي بوده در برابر اتفاقي که براتون پيش اومده بوده... دل سنگ شدن اتفاق خوبي نيست... من فکر ميکنم که دوست داشتن و محبت کردن نبايد بي چون و چرا باشه و همينطور نبايد هم فقط در برابر دريافت محبت کاري رو انجام داد... انتخاب سومي اين بين ميتونه باشه که حالت تعادل باشه... اون موقع هم لذت محبت کردن همراه آدم هست هم نگراني آسيب ديدن از محبت هم خيلي کمتر ميشه...
××××
يه کمي در انتخاب کردن روش و مسير تازه زندگيتون به نظرم مردد باشين... اين شرايط وقتي که همراه با نگراني هاي مربوط به گذشته و آينده باشه تاثير خوبي رو به همراه ندارن...
به نظر من به خودتون بهاي بيشتري بدين... آينده نگراني نداره وقتي که براي مبارزه با سختيهاش به اندازه کافي آماده باشين... مبارزتون با سختي ها نشون داده که دختر قوي هستين پس فقط يه کمي بايد براي انتخاب مسير جديد که به آرامشتون برسه قاطعيت داشته باشين...
××××
براتون آرزوي آرامش و موفقيت دارم.
آقا صادق:از وب امير باهاش آشنا شدم ،كامنتش به اندازه كافي گويا هست،بعد اونم كه راهنمايي خوبي بهم كرد و يه پيشنهاد داد برا خوندن كتابي به اسم پاسخ ما كه من متاسفانه پيداش نكردم...كامنتا و ايميلاشو وقتي مي بينم كلي خوشحال مي شم ،دقت و توجه و اهميتي كه به يه سري چيزا مي ده رو خيلي دوست دارم...بابت همه همفكرياش ممنونم ازش.
دوشنبه 11 تير1386 ساعت: 19:2 توسط:sadegh
سلام سميرا خانم ،
از بابت جوابي که به نظر من در وبلاگ انديشه هاي برتر دادي سپاسگزارم .
براي شما يه سري استدلالهاي جديد داشتم که رو کاغذ نوشتم چند صفحه شد ، بعد پشيمون شدم گفتم اينجور بحثها نياز به گفگتگوي حضوري داره ، و صد در صد شما يه سري نطراتي داري يا از يک بعد ديگه به اين قضيه نگاه مي کني يا شايدم ديدگاه يه جور ديگه خلاصه فرق داره .
بازم از بابت نظر قشنگت ممنوم .
با احترام - نيک اخلاق
اينجا من به واقع ديدم كه آدما هر كدوم برا خودشون يه دنيان و كسايي بودن كه دنياشونو بيشتر تونستم لمس كنم و اين جوري خيلي بهم كمك شد كه دنياي خودمو يه جاهاييشو قشنگ تر بسازم،يه جاهاييشو پررنگ كنم و يه سرياشم كم رنگ كنم.خيلي از دوراهي هامو تو اينجا تونستم يه راهشو خط بزنم.
دوست خوب بزرگترين نعمتيه كه خدا به انسان مي ده و من اينجا از اين نعمت بهره مند شدم.ممنونم ازتون...
مامان مي گه اول تير اون سال ساعت 1ظهر ناهارمو كوفتم كردي .
اولين ساله بعد چهار سال كه روز تولدم سر جلسه امتحان نمي رم!
تولد من تولد همه خوبيهاست ؟!هست.
اون روزا كه مي گفتن برا اينكه تنهايي يه نفرو پر كني نرو سراغش يه روز اون از تنهايي در مي آد تو مي موني و حوضت بد جور مي خوره تو پرت....،مسخره مي كردم مي گفتم وا يكيو از تنهايي در مي آري اون حسي كه بهش منتقل مي كني رو خودت اثراي خوب خوب مي ذاره ولي حالا تنها اثري كه برام مونده يه بغضه و آهي به دنبالش ...
نمي خواهيم شايد كه باور كنيم ولي خيلي چيزا فرق كرده .حالا جاي حساي خوشحالي و ذوقو يه يغض گرفته اما اين بغضه هم قشنگه دوسش دارم ولي آهي كه پشت سرش مي آد تو گلوم بهم مي فهمونه كه من كاري نمي تونم بكنم باز به جرم اينكه مستقل نيستم! فقط بايد نگاه كنم و بشنوم كه ...كاش مي دونست همه آرزويم اما چه كنم كه بسته پايم .فشاراي زندگي خيلي نامردن...كي مي تونه بفهمه چقدر از اين روي زندگي خوردم و جيك نزدم؟!
بايد از يه چيز خودمو محروم كنم ،دلم برا شهريار ،برا بازرگان ،برا پيروزي تنگ شده .خودمو دعوا مي كنم چرا بايد تنگ بشه؟دوباره داره با دل دعوام مي شه بدم مي آد از محبتاي بي چون و چرا .7سال پيش با خودم قرار گذاشتم به هيچ كس محبت نكنم مگه در جوابش امروز بعد 7سال هنوز ياد نگرفتم اين كارو.چرا دل سنگ نمي شه؟..اون هفته ديدم كه آرامشي كه دنبالشم پوچه .همين كه الان دارم همينه خود آرامش ،دارم دنبال چيزايي مي رم كه آرامشو ازم مي گيرن بعد توقع دارم كه به آرامش برسم؟دفتر مشقتو كاش مي شد ورق بزنم قول مي دادم هيچ جاش ننويسم دوست دارم عاشقتم...من بايد حسابدار مي شدم ،دلم مي خواست يه چيزو مي شنيدم يه جمله دو كلمه اي بدون فعل ولي از ته دل.نازك نارنجي نبودم كه شدم اينم از درداي اين دوره زمونه هست حتما"!!!چيزايي كه حتي دلو مي شکستن به دل من يه خراشم نمي تونستن بزنن ولي حالا حتي الماس بهم بدن تنها استفاده اي كه ازش مي كنم عين شيشه دلو مي برم .نقابو برداشتن من نرفتم ببينمش ...دلم سوخت ولي دماغشو نداشتم ديگه شايد سينما دوست ندارم كاش يه تئاتر خوب بود مي ديدم ولي نه ديگه دلم نمي خواد جايي برم .صفا از خانه ام رفته است.شايد كه مي ترسم سرم كلاه بذاره .مي ترسم آويزون بشم و حضور يه نفر داره منو مي ترسونه ،نكنه اون مي خواد چيزيو كه مال من نيست بدزده؟چرا نگران چيزيم كه مال من نيست؟حتي وقتي حس مالكيت بهش كردم خورد تو دهنم؟اين روزا از عدد سه بدم مي آد...
آدمک آخر دنياست بخند
آدمک مرگ همينجاست بخند
دستخطي که ترا عاشق کرد
شوخي کاغذىِ ماست بخند
آدمک خر نشوي گريه کني
کلِ دنيا سراب است بخند
آن خدايي که بزرگش خواندي
بهخدا مثل تو تنهاست بخند
ديشب ...بهونه ... عين بقيه بهانه هاش هيچ وقت بازيگر خوبي نخواهد شد...نفهميد ارزشو احترام گذاشتن به ديگران حتما نياز به اين نداره كه بشيني و گل بگي و گل بشنفي يه موقع ها فقط يه كلمه گفتن و بعد رفتن نمي ذاره به جايي بر بخوره ..بغض تو گلوي دخترك نمي آره...
امروز آخرين روزي بود كه من سر كلاس درس نشستم تموم شد عين باد گذشت چهار سال با همه شاديا و خنده هاش 3-4تا نامه جديد امروز اومد برام گذاشتمشون كنار بقيه نظرات ...ترم 1 كه من اصلا دانشگاه تشريف نداشتم تا امتحاناي پايان ترم ترم 2 فاطمه بود و من برا هر كدوم از بچه ها يه اسم گذاشته بوديم يكي دكتر يكي كارشناس يكي بستني ...اين دكتر هنوزم كه هنوزه منو نمي بخشه
امتحان استاتيك يادش به خير بار اولي بود كه تقلب كردم!...نقشه برداري و اون گروه 16نفره كه توش دونفر بيشتر ديده نمي شد دوربين و مير به دست چقدر دانشكده تا دانشگاه رو گز كرديم خنده هامون ..اون ميني بوسه يكي از همكلاسيا كه اون روزا عاشق شده بود و همش ستاره آي ستاره رو مي خوند اون عكس يادگاري65 نفره...ميان ترم رياضي دو و برگه دادن من سر 20دقيقه و بالفورحذف درس استاد بدي داشت تا روز ميان ترم همه مي خواستن حذف كنن دلشون نمي اومدو نگاه مي كردن كه فلاني چي كار مي كنه من شعارم اين بود فوقش مي افتيم ولي حذف درس يعني جا زدن و اين تو مرام من نيست آخر سر تنها كسي كه حذف كرد من بودم امتحان برنامه نويسي كه يه برگه بود مال من كه به دليل نداشتن رياضي نشسته بودم زيرو رو كرده بودم دلفيو و بچه هايي كه چسبيده بودن به رياضي و حالا سر جلسه درمونده زيباترين تقلب عمرمونا كرديم اون روز...ترم سه زد به سرم كه ما چرا اردو نمي ريم سه هفته تمام دنبال رديف كردن كاراش بودم هر كي مي شنيد استقبال مي كرد هنوزم اون برگه ايو كه هر كي توش اسم خودشو نوشته بود دارم با شماره دانشجوييا (هنوزم با اون برگه هه نمره خيليا در بوق و كرنا دميده مي شود) آخرش كشتنمون راضي شدن ما رو ببرن كاشان! به دليل شلوغ كاريامون ديگه بچه هاي دانشكده فني رو اردو نمي بريم خارج از شهر و تا امروز نبردن!...ترم 4تازه يادمون افتاد اي بابا اينجا اسمش دانشگاهه بايد درس بخونيم اومديم درس بخونيم كه عوامل خارجي نذاشتن ترم 5 عاشق استاد معادلاتو از اون ورم استاد فولادمون شدم هيچ كس از اين دو بشر خوشش نمي اومد جز من كه ديوانشون بودم چقدر ملت مسخرم كردن ولي خوب عادت داشتن ببينن من مي رم سراغ كسايي كه عقل جن حتي دنبال آنها نمي رود استاد فولادمون تو دانشگاه كه مي اومد كفشاشو در مي آورد مي ذاشت تو اتاق دمپايي مي پوشيد و در دانشگاه تردد مي كرد ...سركلاس تحليل زنبور رفت تو پاچه شلوارم يادش به خير چقدر به خودم فشار آوردم جيغ نزنم آروم پا شدم رفتم بيرون دم در كه رسيدم انگار از زندان آزاد شدم همچين فرياد زدم و پريدم تو دسشويي كه استاده دخترا رو فرستاد دنبالم بعد كه كشف كردن زنبور نيشم زده چه مسخره بازي بود ...كلاس اون روز واسه خاطر ما تعطيل شد ...چقدر بچه ها خنديدن خودم چه قدر تلاش كردم گريه نكنم ...بي خيال همين جوري نشستم دارم مي نويسم الان صبح مي شه ...پا شين برين خونه هاتون الباقي عمرمو وقت دارم براتون خاطره بگم ...
چه شور و شوقي بود خيال مي كرديم دنيا رو فتح كرديم داريم مهندسس مي شيم حالا امروز هيچ كس نمي پرسد كه چرا نان نيست و همه دنبال قيمت سيمان رفتن...خوش باشن...
پ.ن:دخترك نادان تر از هر ناداني برچسب خورد فقط به جرم اينكه دوست نداشت اون لحظه هارو براي دوستش ببينه و مي خواست شاديو براش بياره شايد 5-6 ساعت مونده تا صبحو راحت تر دووم بياره اما فقط شنيد كه خيالت راحت شد؟احتمالا بعدش گم شو برو بود....
