تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا
تولدی دیگر

24سالگي!چقدر عددا مهم شدن برام،مهم كه نه يه جورايي ترسناك،دلم مي خواد فرار كنم از اين عدد،دوست داشتم الان 22ساله مي شدم.24خيلي زياده.نگرانم برا حس هام،برا مسئوليتهام،برا فرصتهام و روزهايي كه مي رن و بايد بريم تا برسيم بهشون.مي ترسم چون قراره 24سالگي متفاوتي داشته باشم.دنبال شيريني كه هميشه روزاي تولد برام داشته مي گردم ولي فقط يه لايه ته ته دلم همچين مزه اي هست،دلم مي خواد يه جنگل خنك بود مي رفتم توش،آروم مي خوابيدم،آسمونا نگاه مي كردم.دلم هوس چشماي آقاهه رو داره.دلم دوست داره بره تاب بازي...
24سالگي براي من يعني طعم خوشبختي كه همه اين سالها نزديكم بود و دنبالش مي گشتم،24سالگي براي من يعني خوشحالم كه همه اين سالها خانواده كوچكم كنارم بودن،آغوش پدر،نگاه پر از نگراني و محبت مادر،حمايت و دلواپسي برادر،مهر و شيطنت خواهر.من حالا خيلي وقته كه مي دونم خوشبختي همين هاست.همين آرامشي كه من توي اين اتاق 3*4ام دارم.زيباترين واژه ست برام خانه پدري.
24سالگي،بايد با اين عدد دوست شم،مي گن عددا مهم نيست،ولي برا من هست،منو ياد خيلي از چيزا مي ندازه.سلام زندگي ،براي بار 24ام سلام دنياي خدا.

+ شنبه یکم تیر 1387 13:4 |
دووم نیاردم
پارسال 21/3/86 يه بازي ريواس منو دعوت كرد،امسال تو آرشيو خوني رسيدم بهش درست همين امروز،شايد تلنگري بود برا محكم شدنم رو تصميمي كه چند وقتيه داره قلقلكم مي ده،درست از همون روزي كه خداحافظي كردم...
من فكر مي كردم راهم اشتباهه و بايد عوضش كنم،نبايد همه چيزو همزمان بخوام و دونه دونه بايد برسم بهش،برا همين بريدم از دنيا و از هر چيزي كه دوسش داشتم،مي خواستم مغزمو ياد بدم فقط به يه چيز فكر كنه،ولي يه مشاوره با استادي كه ازش بيزارم!بهم گفت اصل زندگي همينه،فرصتهاي امروزو نمي شه از دست داد به اميد شايدهاي فردا.علاقه مندياي ما همون چيزايي ان كه انگيزه و روحيه مي دن كه وسط راه موتورمون خاموش نشه،راست مي گفت يه كله رفتنو فقط دو هفته اونم زوري تونستم تحمل كنم،من فكر مي كردم اين كه ذهنم درگير اين صفحه مي شه و يه لحظه هايي از دنيا مي برم و تو اين صفحه زندگي مي كنم،بده و شايد خطرناك!ولي اشتباه مي كردم،همه توان و انرژي من تو لحظه هاي زندگي از همون دلخوشيا و روياهايي بود كه توشون غرق مي شدم،به اين موضوع شك داشتم،ولي دوتا كتاب آقاهه بهم داده بودم خوندم،اونام همينو مي گفتن،فكر كنين،تصور كنين،لذت ببرين،تا برسين...
من به اين نوع نوشتن نياز دارم،به دلخوشي كه با اين صفحه دارم هم نياز دارم،چرا با خودم بجنگم؟اشتباه من توي راهي كه مي رفتم نبود،توي جوگير شدنم بود و اينكه فكر كردم همه چيزو بلدم!شايدم عوض اينكه دوتا چيز ياد بگيرم درست حسابي و روش مسلط شم،همه چي رو خوندمو فكر كردم ياد گرفتم و درصداي منفي كه رتبه منو نجومي كرد.اين بار ياد گرفتم مسلط بشم تك تك موضوعاتو،غز نزنم و انرژي منفي ندم،به پيروزي هم شك نكنم.
+ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 21:47 |
همه خواستنی های من
امروز 28ام و فردا 29 ام و تموم شد،يه سال گذشت،الانه كه نگاه مي كنم،عين باد رفت،منم همش داشتم مي دويدم و دائم عقب بودم،با يه نفس خسته و گرفته.يه كوله بار داشتم كه توش خيلي چيزا داشتم مي ريختم...پارسال اين موقع تو فكر نوشتن آنچه گذشت بودم،دلم مي خواست اين كارو هر سال بكنم،ولي امسال جمع بنديش اصلا" قشنگ و دوست داشتني نيست،بدي ها و كم كاري ها و اشتباه و نبايد زياد داشتم،خوبي هم داشتم انگشت شمار البته كه همشونم نتيجش هنوز مشخص نشده ،يكيش كنكور!،و پروندشون هنوز بازه...امسال به نظرم تموم شدني نيست...نمي خوام آنچه گذشت بنويسم،ترجيح مي دم به جاي ايتكه به رفتن زمستون و اومدن بهار فكر كنم،و از تمومي سرما و شروع هواي بهاري خوشحال باشم و دلتنگ زمستون،پنجره رو باز كنم و خنكي هوا رو حس كنم و فكر كنم چه جوري اون همه سوز و سرما محو شد وجاشو به هواي به اين زيبايي داده.درختا چه جوري بيدار شدن و دارن داد مي زنن بهار جاريست...امروز خواهري رفته يه گلدون لاله خريده،آورده پشت پنجره اتاق من گذاشته،يه غنچه بود،بهش كه آب داد،خيلي زود باز شد،پشت پنجره كه گذاشتش بيشتر باز شد،نفس كشيدنشو مي شه حس كرد،غروب كه هوا خنك تر مي شد كم كم بسته شد.داره زندگي مي كنه و اين زنده بودنش خيلي ملموسه...دلم مي خواد به اين فكر كنم.
دلم مي خواد به اناري كه امروز خوردم و هنوز مزش زير دندونمه فكر كنم.
دلم مي خواد به چيزايي كه سال 87منتظرمه فكر كنم،مي خوام با همه وجودم جذبشون كنم .دلم مي خواد با همه وجودم به يه چيزايي اعتماد داشته باشم و ايمان داشته باشم كه مي رسم به جايي كه تو ذهنمه.
دلم مي خواد به هفت سيني فكر كنم كه سمنوشو آقاهه برام از خيلي وقت پيش نگه داشته بوده و ديروز بهم داده .دوست دارم زودتر سال تحويل تموم شه تا همه سمنو رو بخورم.
دلم مي خواد دست نوشته هاي آقاهه رو روزي هزار بار بخونم و دونه دونشونا ببوسمو بهش بگم با ارزش ترين هديه همه عمرمو بهم داده.
دلم مي خواد به آرزوهايي كه حالا ديگه خيلياشون مشتركه فكر كنم.به آرزوهايي كه يه روز خيلي شخصي و خصوصي بود ،ولي الان يه هدف مشتركه به اونا فكر كنم و نقشه بكشم براشون ،راه هر چه قدر راحتت تر رو براش بيابم.
دلم مي خواد آرزو كنم كه بابا تائيدم كنه ،كه مطمئن بشم راهم راه خوبيه.بهتر از اين نمي تونه باشه.
دلم نمي خواد به همه اگرها و شايد ها و ترس و نگراني و دغدغه ها فكر كنم.دلم نمي خواد به همه اون چيزايي كه تنها ثمرشون برام معده درداي عصبيمه فكر كنم.مي خوام بريزمشون دور.دلم مي خواد بهاري باشم و پر از طراوت و شادي تا تابستون بياد و با گرماي عشقش داغ شم،پر از حرارت و انرژي تا پاييز و آغوش امن خوشبختي منو بغل كنه...زمستونم كه فصل خاطره هاست...
به انرژي مثبت و اين حرفها اعتقادي ندارم،ولي تصميم گرفتم يه بار امتحانش كنم و همه خوبي ها رو جذب كنم.خدا مي گه تو بخواه تا من بدم.به اين جملش ايمان دارم.من با همه وجودم مي خوام.با همه وجودم ميخوام كه به آرزوهام برسم و آقاهه به خوشبختيش برسه و دلش آروم بگيره...
من يه فرصت 5 روزه دارم تا همه جمع بنديامو بكنم.تا همه نقطه چيناي دفتر سياهمو پر كنم وبرا سوالاش جواب بنويسم.5 روز وقت دارم فكر كنم و راهمو ارزيابي كنم و مطمئن كنم يه نفرو كه اين كوه سنگريزه هاش محكم نشسته سر جاش...برا آقاهه هم فرصت خوبيه تا يه دور منو دوره كنه.آخر سرم باز يه فصل از ذهنمو مي خواد بخونه كه به جفتمون كمك بزرگي مي كنه،مطمئنم.ممنونم از پيشنهادي كه امروز داد.محكمي و صلابت حرفهات منم محكم كرد...
+ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 23:25
TO DO LIST!
سلام،سلام،صدتا سلام.
اگه بدونين چه كيفي مي ده زندگي بي دغدغه،بي فكر و استرس،نعمته به خدا ،قدرشو بدونين.
امضا:فليكايي كه ديشب تا 4صبح از استرس اشك مي ريخت،فليكايي كه رفت زد تو گوش كنكور و اومده اينجا مي خواد سوت بزنه.
آخه كنكور چيه كه 5 ماه بعضي ها نشستن تو وبلاگشون غرغر كردن؟،فليكا سوت نزن،جاتون خالي رفتيم سر جلسه!اولندش كه پيشرفت كرده بودن ،همون دم در كه مي گشتنمون به خاطر اينكه پاك بوديم و اسحله و اينا حمل نمي كرديم يه دونه تي تاپ بهمون جايزه دادن،نخوردمش ،مي خوام نگهش دارم ،يه روز كه بچه هاي بلاگستانو ديدم با هم بشينيم بخوريمش هر چي باشه خيلي حرصتون دادم اين 5ماه حالا بايد بهتون شيريني بدم،بعدش رفتيم سر جلسه،دونه دونه رفقا و بچه ها را زيارت نموديم،بدين شرح كه صندلي بنده جلوي پله تو راهرو بود و هر كس مي خواست بره بشينه سر جاش،مي بايست به من يه چيزي مي داد تا مي ذاشتم عبور كنه،نشستيم و رفقا دانه دانه سلام و خوش و بش كردن و رفتن...اين جاي بنده محسنات زياد داشت،سمت راستم دسشويي بود ،چار قدم اون ور تر سمت چپم آبخوري بود،روبروم پله!تو يه فضايي كه 3*2 بيشتر صندلي نداشت(در محل اتصال دو راهرو بودم)برا همين اساسا" جو كنكور نداشت و بسيار سر و صدا و رفت و آمد كه نيم ساعت بيشتر دوام نياورده و 6تايي سر و صدا كرديم كه جاي ما را عوض كنيد،طفلك ها ما را به يه كلاس بردن،تازه فهميديم جاي قبليمان علاوه بر آن همه محسنات از نعمت لامپ و نور هم محروم بوده و ما نفهميديم!!تا ما آمديم بنويسيم بچه هاي حقوق وقتشان تمام شد و رفتن،خداييش انصافه اونا 130 دقيقه و ما 240دقيقه سر جلسه باشيم؟چرا اين همه تبعيض؟از سوالا بگم براتون كه رياضي كه هيچ،اساسا" جرات نكردم خيلي از سوالاشو بزنم،سخت بود،ولي تحليلو مقاومت دست كم 70زدم!بقيشونم دور و بر همون 35-40 .اين جوري رتبه من خيلي خيلي بهتر از تصوري كه داشتم مي شه،هر چند بازم فرقي به حالم نمي كنه و به زير 200نمي رسه كه من بتونم برم علم و صنعت سازه بخونم،ولي خوب انرژي و اميدواري 500-600خيلي بيشتر از 1700-1800 هه.مگه نه؟.
آهان وسط كنكور سمن يادت كردم،يه سوال داده بودن " تير زير اثر نيروي فلان..."بعد من نگاه كردم پيش خودم گفتم چرا اين زير تير نكشيدن پس؟چرا سواله نصفست؟اومدم داد بزنم كه گفتم بذار يه دور ديگه بخونم،اين بار به جاي اينكه بخونم"‌تير زير،اثر..." خوندم" تير،زير اثر فلان نيرو..." ديدم ديگه شكل نمي خواد و بيچاره ها چيزيو جا ننداختن،بعد يهو يادم اومد كه ديدي سمن بانو هي مي گفت اين ويرگول كاما رو استفاده كن فليكا تو پستات؟برا همين بود ديگه.كاش به اينا هم گفته بودي،ذهن من 30 ثانيه منحرف شد!
اين كه تموم شد رفت،حالا منم و كارا و برنامه هايي كه دوست دارم.
سر آمد همش،اول بايد برم تحقيق كنم سر از مديريت پروژه و منابعش و كتاباش در آرم،كه بالفور بعد تعطيلات بايد شروعش كنم بخونم.البته اين ماجرا را هيچ كس نخواهد فهميد تا روزي كه قبول شم تو اين رشته،حتي تو خونه هم فعلا" چيزي نگفتم،بي سر و صدا.چون يه آرزوهه و وقتي نتيجه داد دوست دارم داد بزنم.!
مدركمو بايد برم بگيرم،6-7تا امضا فقط مونده!كه بعدش برم به دنبال كار،كه كار يابي هم منوط به بعد نوروزه!قبلش بايد كتاباي بتن ،فولادو آيين نامه ها را يه دوري بزنم،جاهايي كه نخونديمو خودم بخونم،سر در آرم چه خبره،پروژه هام يه جاهاييش ناقصه،كاملشون كنم و يه تخصص تو راه سازي كه ازش بيزارم بايد كسب كنم.دوست دارم وقتي مي رم دنبال كار،يا ازم چيزي مي پرسن حرفي برا گفتن داشته باشم نه تئوري وار باشم.
قبل همه اينا بايد اين كتاب تستا رو از جلو چشمم بردارم،اتاق بازار شاممو مرتب كه چه عرض كنم ،بايد گردگيري عيد كنم،نيست كه وقتي دستمال مي گيرم دست يه ديوارو پاك كنم،بند مي كنم به همه ديوارا و شيشه ها هم كه كلهم محاله كسي جز من پاك كنه،و بعد خونه تكوني خودمون بايد برم خونه عزيز جون شيشه پاك كنم!نتيجتا" يه هفته فقط كوزت هستيم!
يه سري نقشه و برنامه برا يه نفر داشتم كه خيلي هاش تو همين مدت به لطف كارا و برنامه ها و حرفهاي خودش ،خود به خود حل شد،فقط يه دو موردش مونده كه بايد حسابي روش فكر كنم و يه راهي پيدا كنم براش.
شب داشتم تو خونه از برنامه هام مي گفتم ،بابا برگشته مي گه با اين همه كار پس سه تار چي؟داغ دلم تازه شد،قرار بود بعد كنكور اولين كاري كه مي كنم سه تار باشه،نصف اول راه كنكورو غر زدم چون محروم شده بودم از ساز،نصف بقيشو به اين اميد اومدم كه تموم مي شه و مي رم پي سه تار...ولي الان نمي خوام برم دنبالش،من دارم تو راهي قدم مي ذارم كه حس مي كنم كاراي واجبتر از اين زياد دارم.حس علاقم كور شده.الان مي خوام برم زبان ياد بگيرم به جاش!شايد تابستون!!!
آهان پي رنگ و كاغذ نقشه و برگهاي لوتوس و شاه عباسي هم حتما" مي رم،تا دوباره راه بيافتم.
به كسي نگين قراره برا خودم كلي شمع درست كنم!!.
يه كارايي هم با اين فليكا دارم.
اينا رو نوشتم كه ببينم به چقدش عمل مي كنم،چون بعد كنكور هميشه يه سري آرزو و كار داشتم كه بكنم ولي هيچ وقت هيچ كدومشو انجام ندادم.
+ پنجشنبه دوم اسفند 1386 0:48 |
دفترچه من

تو كتابي كه بهم داده،يه جاش نوشته بود درباره درد و اينكه با همه بديش چه قدر خاصيت داره. نوشته بود دستمونا كه مي گيريم رو گاز،فوري يه حس درد وسوختگي پيدا مي كنيم كه بهمون هشدار مي ده دستمونا از رو گاز برداريم تا نسوختيم.نوشته بود حالا فكر كنين اون درده رو نمي تونستيم بچشيم ،دستمون مي رفت رو گاز،يهو چشممون مي ديد يه انگشت عين زغال شده رو گاز ولي ما هيچي حس نمي كنيم!كدومش بهتره؟
راست مي گه درد و غم و ناراحتي و نگراني يه هشداره به ما كه حواسمون جمع شه ،نسوزيم،چاله ها رو ببينيم.اگه نباشن ،اگه نتونيم اين آلارماي اخطارو بگيريم،يهو مي خوريم زمين كه.به جاي اينكه از بودنشون ناراحت باشيم ،گوشمونا بديم به صداش و فكر كنيم كه اين هشدار برا چيه،قبل اينكه مشكلي پيش بياد حلش كنيم.
- قرارمون بود كه كمك كنيم بهم،ولي ديروز حس كردم داره يادم مي ره قولم،رفتم يه دونه دفترچه فرنو خريدم،كلي هم گشتم رنگ سياهشو پيدا كنم،بداخلاق بداخلاقه،دفتره،خوشم مي آد ازش جدي مي كنه منو و توش بايد يه چيزايي بنويسم،فعلا" برا خودم ولي يهو زد به مغزم كه بعدا" بدمش به شازده بخونتش.شايدم پشيمون شدم و ندادم،نمي خوام توش خاطره بنويسم يا شعراي عاشقونه! ياجيك جيك كنم ،كار واجبتري باهاش دارم...از روياهاي بچگي همچين چيزي هميشه تو مغزم بوده،الان مي خوام امتحان كنم ببينم چه قدر اين تئوري هاي من جواب مي ده.
9 سال پيش يه بار تو خونمون همچين چيزي و خواستم عملي كنم،نشد و ترسيدم از عاقبتش،اين بار خدا كنه نترسم.

+ پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 19:46 |
ناپلئون

امروزم روز سختي بود،فقط خوشحالم كه منطقم به موقع برگشته سر جاش،خيلي دلم مي خواد به يه سري مسائل فكر كنم و يه تصميم قطعي بگيرم،ولي به هر كدوم از كوچه هاي ذهنم كه سر مي زنم مي خورم به بن بست،آدرس شايد كلهم اشتباه باشه،ولي خودم مي دونم كه اينا بن بست نيست يه ديواره كه بايد خراب بشه، بايد مواظب باشم اون ور ديوار كسي زير آوار نمونه،سخت مي شه وقتي مي بينم بايد برم كوچه پشتي خالي از سكنش كنم،بعد بيام سر جاي اولم ديوارا را خراب كنم.هم سخته ،هم خيلي زمان مي خواد،هم دست تنهام.اين آخري از همه بدتره،كاش كسي بود كه وقتي خسته مي شدم مي نشستم زير سايه يه درخت و باهاش يه ليوان چاي مي خوردم،ته تيشمو برام تيز مي كرد و دوباره مي فرستادم جلو...چي مي گم برا خودم ،يه تابلوي گنده ورود ممنوع نصبه سر كوچه ،اون وقت من مي خوام تا تهش برم و ديوارم تازه خراب كنم؟افسانه به تاريخ پيوست...

+ یکشنبه بیست و سوم دی 1386 0:11 |
یادم باشد...

اين حق طبيعي آدماست كه به سكوت و حريم شخصيشون احترام بذارم،گاهي آدما نياز دارن،تو خودشون و دنيا و سكوتشون باشن تا راهشونا بهتر ببينن،يا پيداش كنن.من حق ندارم فرصتا رو از كسي بگيرم،به دليل خودخواهي خودم كه از سكوت مي ترسم، نگران شدنم مشكل خودمه،نه هيچ كس ديگه،حس اعتمادمو نبايد از دست بدم.من به احياي قدرت و توان دوباره ام به شدت نياز دارم...چيزي به ته جاده نمونده،شايد كمتر از 120روز ....

+ یکشنبه دوم دی 1386 23:51
تصمیم می گیریم!

راستش  يه مشكلي دارم كه يه هفتست دارم سعي مي كنم تنهايي حلش كنم ولي نمي شه،گفتم بيام به شما بگم ،كه ديگه در رو نداشته باشم!.
اينجانب قديما ( تا همين 2 ماه پيش) در هفته كلهم 2ساعت چهارشنبه شبا + شايد سر جمع يه دونه يه ساعت در باقي روزها وقتمان را پاي تلويزيون مي سوزانديم.ولي از همين 2ماه پيش چنان شيفته چارخونه شدم كه بايد ديد!يعني در هفته 6 ساعت.+ اينكه حلقه سبز و موتورسواران پليس و پرستاران و بيداري و بي صدا فرياد كن و فيتيله جمعه ها صبح را  اگر نبينم عمرا" بتوانم زندگي را ادامه دهم.تا اينجاش شد 12 ساعت. اينا كم بود اينا ور داشتن ساعت شني رو هم آوردن،اونم كه آزيتا حاجيان توشه عمرا" بشه نديدش،يكي نيست بهشون بگه چرا سه روز در هفته؟بدين گونه من در هفته دست كم 15ساعت پاي تلويزيونم!در حالي كه 48 روز به كنكور مانده و هنوز لاي كتاب معادلات را نگشوده ام چون وقت ندارم!اين 15 ساعت يه روز درسيه برا من.!از اون ورم كه روزانه دور و بر يك ساعت هم يا در حال نوشتن پستم يا در حال خواندن وبلاگها و كامنتها و جواب دادنشون.خودتون حساب كنين ديگه در هفته مي شه=22
خلاصش كه يه هفتست دارم مي بينم اين جوري خيلي زشته،من اين 22 ساعتو مي تونم به خيلي از زخمام بزنم كه خيلي واجبتره.از اون ورم زورم به هيچ كدوم اينا نرسيد همش مي گفتم خيليه يه ساعت ديدن اين؟ تا كه عصباني شدم گفتم ببين دختر خانوم يا ساعت شني يا اينترنتاون كه ديگه يه ساعت در هفته نيست!و بعدشم اون دخترك درون هوشش گل كرد و گفت جفتش!يه روز ساعت شني يه روز اينترنت.گفتم باشه.الان يه هفتست مي خوام اين كارو بكنم ،نمي شه.راست راست پا مي شم مي آم اينجا.بعدشم مي رم چارچنگولي مي چسبم به تي وي.حالا اينا رو گفتم كه بهتون بگم اومدم اينجا به شما بگم كه من ديگه جز يكشنبه سه شنبه پنج شنبه اينجا نمي آم!.مي رم ساعت شني ببينم!.شوخي كه نيست 48 قدمي كنكور به سر مي برم.مي دانين چه غول بي شاخ و دمي است؟.خوب حالا كه به شما گفتم برا ضايع نشدنمم كه شده روزاي زوج اين ورا نمي آم.اين جوري فقط مي مونه 18 ساعت كه ديگه چون خيلي دختر خوبي ام عيب نداره .
 اينم آخرين پست روز زوجم در دوران كنكور

+ چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 18:1 |
كركره رو پايين مي كشم

- مثل اينكه خدا نيت كرده امسال منو بكشه. بست شيلنگ گاز بخاري اتاقم ديشب آب شده بود رفته بود زير زمين و همين جوري من هي قورت قورت گاز خوردم تا گلوم افتاد به سوزش و چشمام سوراخ شد هي آب ازش اومد،بعد بيني محترم تازه فعال شده و مغز نازنين فهميد كه چه بوي گازي؟چرا تا الان خفه نشدم؟رفتم به دنبال بو ديدم شيلنگه همين جوري رو هوا وصله به شير و بستشو من نمي دونم كي دزديده،خدا رحم كرد از همون پايينا امروز صبح يافتمش وگرنه مي گفتم دزد اومده و فقط بست بخاريو برده...خلاصش نمردم و هنوز زنده ام.دونقطه دي.
- دارم مي رم يه چيزاييو بزنم درب و داغون كنم.تير اولم كه طبق معمول مي خوره تو سر اين بدبخت.مختصر و مفيدش اين كه آسوده بخوابيد،ديگر فليكايي وجود ندارد.بسته به ميزان پيروزي و اينكه اگه شهيد نشدم 9 آذر مي آم با شمع دو سالگي ...
شاد باشين و هميشه پيروز

+ دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 17:55
آخر قصه

بايد گذاشت و گذشت.هميشه برا يه متر پريدن به جلو بايد هزار متر به عقب رفت و شروع كرد به دويدن...اگه بخوام توجيح كنم تا صبح مي تونم بنويسم.امشب دل كه هيچ از همه هست خودمم گذشتم،هر چي اندوخته بودمو آتيش زدم و دارم خودمم توش مي سوزم...

+ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 1:45 |
بد جور به دلم نشست
گفتي برو، گفتم به چشم
اين بود كلام آخرين
گفتي خداحافظ تو
گفتم همين، گفتي همين
گريه نكردم پيش تو با اينكه پر پر مي زدم
با خون دل از پيش تو رفتم و باز نيومدم
بازي عشق تو را جانانه باختم
مثل بازنده خوب مردانه باختم
همه ثروت من ،تحفه درويش ،نفسم بود كه به تو شاهانه باختم
لبخند آخرين من دروغ معصومانه بود
براي پنهان كردن داغ دل ويرانه بود
من مات مات از بازي شطرنج عشق مي آمدم
شاه مهره دل رفته بود
من لاف بردن مي زدم
قلعه دل،اسب غرور، لشكر تار و مار عشق
دادم به ناز رخ تو اين همه يادگار عشق
گفتم ببر هر چي كه هست رقيب جلد چيره دست
گفتي تو مغروري هنوز با فتح اين همه شكست...
+ جمعه بیستم مهر 1386 22:53 |
بزرگداشت مولانا بود چند روز پيشا
نشنو از ني ،ني نواي نينواست
بشنو از دل،دل حريم كبرياست
ني چون بسوزد تلي از خاكستر شود
دل چون بسوزد ،محفل دلبر شود...
+ چهارشنبه یازدهم مهر 1386 23:28 |
پاسخ ما

پاسخ ما با اين كه به نظرم نويسندش يه خورده افراطي و اهل حرف زدن اومد ،ولي كتابي بود كه ارزش خوندن داشت.از اون كتابايي كه حتما" بعدا"ها يه دور ديگه خواهم خوندش.خوبيش اين بود كه چيز جديديو نمي خواد به آدم ياد بده،همون چيزايي كه سالها ديدم و خوندم و شنيدما دونه دونه گذاشته بود كنار هم و موضوعيو كه مي خواست به راحتي بهش رسيده بود.عين قطره قطره دريا شود. قطره هيچ وقت به چشم نمي آد ولي همه آبي و آرامي دريا رو دوست دارن و زيباييش مجذوبشون مي كنه.يه خوبي ديگش اين بود كه مطمئن شدم،خدا همون حس و احساس منه،همون نيرويي كه احساس مي كنم باهاش به يه جايي وصلم...قشنگي خاصش هم به اين بود كه همه چيو يه جورايي به نظم خدا وصل كرده بود و يه جاهايي خيلي زيبا اين نظم و برهان نظم خدا رو شرح داده بود...خوندنش بهم چسبيد.

+ سه شنبه دهم مهر 1386 17:17 |
نوشته های مردم
...آسمان بستر خورشيد هست و شايد رنگ قشنگي هم که به سبب خورشيد گرفته پاداش اين مهرباني و صفا و صافيش در ميزباني از نماد عشق يعني خورشيد باشه ...
"امیر"  

این روزا به هر کی برمیخوری درب و داغون و افسرده ست که چی؟ شکست عشقی داشته...خوب وقتی عشقمون اینقدر نازک و نحیف و ظریف و پوچ و بی‌پایه و اساسه، بایدم با یه تق بشکنه. اونوقته که میشیم صاحاب یه عشق شکسته. به جای اینکه چشامونو بذاریم رو دلمون و با چشم دل نگاه کنیم و بعد ادعای عاشق بودن کنیم، دل رو می‌ذاریم جلوی چشممون و رسما خودمون رو کور میکنیم و هیچی نمی‌بینیم جز اون چیزی که دلمون میخواد و اینجوری عاشق میشیم، آخر عاقبتی جز این انتظارمون رو نمیکشه...
"چلچله شمالي"

بعد نظر ياسي و علي نوشت:منظور منم همينه كه بايد عشقي باشه كه حالا بعدا" بگيم دوطرفه و فلان ...نه اينكه اسم هر چيزيو عشق بذاريم.

+ سه شنبه سوم مهر 1386 20:6 |
هیچ
از آدما و دنيا به دورم،خيلي بده.
فردا كاش ختم به خير شود.
+ جمعه سی ام شهریور 1386 20:48 |
خدا باشه؟

چند سالي بود كه مثل بچه آدم پذيرفته بودم كه روزه و من و خدا حسابمون معلمومه،ولي از پارسال بدجور باز هوس كردم يه روزو منم روزه بگيرم،كه بتونم آخرش بشينم و بگم خدا امروز همه كارام به خاطر تو وبرا دل تو بود ،تو هم برا من يه كاري بكن،نيست كه همين جوري منت نمي ذارم سر خدا،ولي تو اين روزه گرفتنا يه حس خاص پيدا مي شه كه هيچ جا نيست،حتي نمازم اين حسو نمي ده بهم.پارسال بالاخره روز آخر موفق شدم روزه بگيرم و چه قدرم خوشحال شدم .امسالم باز دارم انگولك مي شم، حوصله چونه زدن با مامان اينا رو ندارم ،فايده هم نداره ولي بالاخره امسالم يه راه پيدا مي كنم.

خدايا كمك كن من امسالم بتونم يه دونه روزه بگيرم.بازم از اون حسا كه غروب پارسال داشتم پيدا كنم ،يادته ياد گرفتم ديگه وقتي مي خوام باهات حرف بزنم تو دلم باهات حرف بزنم.الانام كه ديگه فقط چشمامو مي بندم و به تو و حضورت فكر مي كنم و حتي يادم مي ره دعا كنم ،مي دونم خودت مي خوني اونيو كه تو دلمه،من فقط بايد تو رو حس كنم...ولي دلم مي خواد لمست كنم يه بار ديگه....جورش مي كني مگه نه؟.عوضش منم قول مي دم يه كار نيمه تمومو تموم كنم .قبول؟

+ پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 22:44 |

مي دونم ته اين حس و نگاه باز يه آتشفشانه ولي يه چيزو به تازگي كشف كردم و اون اينه كه چه جوري مي تونم آرامشو برا خودم نگه دارم پس مدل آتشفشان اين دفعه با هميشه فرق خواهد داشت و گدازه هاشم داغ نخواهند بود.همه چيزو مي شه اهلي و رام كرد،راحت ترينشم زندگيه. تا چند وقت پيش برام مسخره بود كه مي شه حريفش شد.اين چشما فقط برا  اسير كردن دل مردم نيست.با اينا مي شه زندگيو اسير كرد.به شرطي كه خودمو موقع زنداني كردنش جا نذارم تو سلول....

+ سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 18:27 |
آدم بزرگا و فكراشونو دوست ندارم،ولي چند شبه وقتي سرمو مي ذارم رو بالش ،جدول زندگي مي آد جلو وتقاضاي حل شدن مي كنه.نكته هايي كه تا حالا بهشون كه مي رسيدم و راهي براش نبود،مي گفتم بازم وقت هست ،بعدا" و با گذشت زمان حتما" يه راهم برا اين پيدا مي كنم ،الان دوتا از اين نكته ها هست كه ديگه زماني برا به بعدا" موكول كردنش ندارم ولي راهي هم برا حلشون نيست . اگرم باشه از دست من خارجه،يكي ديگه بايد چشماشو باز كنه و واقعيتا رو ببينه كه اين كارو نمي كنه و خودشو تو رويا غرق مي كنه تا نفهمه كه دورش چه خبره.اينجا ديگه من نمي تونم جاي اون بازي كنم.كاش هواسش بود...آدمي كه خوابه رو كاش مي شد بيدارش كرد،بدون اينكه سرش درد بگيره...
+ دوشنبه پنجم شهریور 1386 18:25 |

دو روزپيش قرار بود من خروجي هاي پروژمو بگيرم برم سراغ طراحي سقفهاش.كلي جلوتر از برنامم بودم چون سه هفته شبانه روزي روش كار كردم،...من بيچاره از روز اول همه سازم زرد و قرمز و بنفش بود،اينا گفتن تنشاش زياده بكشش طرف زرد،حالا امروز مي گن زردا اقتصادي نيست و زيادي قوي مي شه،سعي كن بنفش كني...من كه از اول مي دونستم بايد بنفش باشه چرا اينا منو ترسوندن؟نشستم دونه دونه مقاطعو عوض كردم تا بنفش بشن...بعدش داشتم آناليزش مي كردم كه برق رفت و همه كاراي من رو هوا رفت!.گفتم باشه عيب نداره دوباره كه برق بياد از اول بنفشش مي كنم...برق كه اومد هر چي كامپيوترو زير و رو كردم خبري از فايل پروژم نبود كه نبود...يعني بودا ولي وقتي بازش كردم به تنها چيزي كه شبيه نبود پروژه من بود...دوباره از اول و ب بسم الله نشستم سرش...
نكته بعد اينكه آدم بره تو بيابون گم بشه ولي سر و كارش به محضر نيفته.مسخره ترين جايي كه تو عمرم رفتم محضر امروز بود...
هنوز بارون ،چرا تمومي نداره امسال؟هر چند فقط يه نم كوچولو بود با يه عالمه رعد و برق...
باسه با تو بودن يه آشيونه ساخته بودم
همه هستيمو رو اين ساختن باخته بودم
يه روز يه شكار چي تيراشو كمون كرد
پراي قشنگتو رو ابرا نشون كرد
گم شدي تو آسمون هراسون
ديگه شد دنيا باسم يه زندون ...
حالا آشيون چوبي قصه هاي بارونيش عبوسه،داره زير چتر بارون تن خيس لحظه هام مي پوسه...

+ چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 18:22 |

"هيچ كس از مال و ثروتي كه دارد راضي نيست،ولي همه از ميزان عقل و شعور خودشان راضي هستند!."
دارم به خود سالهاي پيش نزديك مي شم ،حس بازيافته شدن دارم.از ديروز همه چيز برگشته سر جاش .اگر مي دونستم اين كار مي تونه اينقدر سرحالم بياره و خيلي چيزا رو برام زنده كنه حتما" زودتر دست از اين لجاجت برمي داشتم...

+ یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 18:22 |

بالاخره نمردم و برگشتم.سلام سلام سلاممم خوبين شما؟عارضم به خدمتتون كه بنده ساعت 3رسيدم و اصلا"هم تا رسيدم نچسبيدم به اين كامي ،باور مي كنين كه مگه نه؟،بعد اومدم كلي پستايي كه اين روزا تو ذهنم نوشته بودم و روونه چشماي شما كنم ولي هر چي نوشتم ديدم نمي شه ،لپ كلام حس مي كنم نوشتن يادم رفته...اينش كه خوبه اومدم وبلاگا رو بخونم نمي دونستم از كجا شروع كنم...درنتيجه پشيمون شدم پريدم حمام بعدشم خوابيدم ،الان كه بيدار شدم گمونم مخه برگشته سر جاش . يادم اومده چه شكلي مي شه نوشت...كلي ترسيدم كه نكنه از سرم پريده باشه ؟!!!!
نكته بعدي اينكه اين دخترك درون گمونم تا يه يه سالي خواب باشه ...
چهارشنبه10/5/86
غروب:حال و هواي قطارو دوست ندارم خفه است ،عين سلول انفرادي مي مونه،بدتر از اون نمي شه راننده رو ديد،اينم كه يه قدم جلو جلو مي ره يه قدم عقب عقب بر مي گرده...
شب:خواهري انگاري باورش شده حبسش كردن ،حرف زدنش قاطي شده ،هر 5تا كلمه كه مي گه 6تا تپق مي زنه...
قطارم جاي خوبيه مي شه خوابيد توش!!!!حالا كي شب مي تونه بخوابه؟من عادت ندارم -ساعت 10شب اون دنيا بودم-...
پنجشنبه 11/5/86
صبح:ساعت 8بابا:بدو بيا پايين نيم ساعت ديگه مي رسيم!و تا ساعت 1ظهر هر موقع مي گفتي بابا كي كي مي رسيم خسته شدم؟مي گفت نيم ساعت ديگه...
ظهر :ديدن راه آهن عين ديدن فرشته بود...بپر هتل...
عصر:كي بخوابه؟
شب:رستوران هتل ،شلوغي بچه ها ..ااااا اينا شبا برنج نمي دن ،من شام دوست دارم ،دلم مي خواد شبا زرشك پلو بخورم ...من برنج مي خوام ،نمي دن...نمكاشون عوض اينكه شور باشه تلخه!.زعفرونشون عوض زردي سبزه چرا؟اينا كه معدن زعفرانن!
ساعت 10:حرم،حس و حال خاص خودش ،فقط به سلام عليك و احوالپرسي رسيدم...مامان مي گه نرو جلو اطاعت مي كنيم و مي شينيم همون جلو ها...خواهري نگران پول برق اينجاست!!!مردم چه سر و دستي مي شكنن برا زيارت!نه از اون سر و دستا ها از اين سرو دستا...خانومه مثلا"رفته زيارت مي آد بيرون نه روسري براش مونده نه چادر...كلي آدم بنفش دارن مي كشن بيرون...امان از دست بعضي ها...يكي اون طرف داره جريان رسيدنش به ضريحو با ولع برا همراهاش تعريف مي كنه...عمليه نمي تونم توضيح بدم ،خودتون تصور كنين ديگه كاربرد بازو برا اين روزاست حتما"!...
ساعت 1:جنازه ها به خواب مي رون
جمعه12/5/86
8صبحه و من منتظر صبحونه.خودمم نمي دونم چه شكلي اين وقت روز بيدارم؟!
بعدش بيرون و گردش.عين آدم نديده ها مي مونيم ،نمي تونيم چيزي بخريم همش هواسمون به ملته،هر كدوم يه جورن كه بايد كاويدشون...ساعت 12كلافه مي شيم از گرما بر مي گرديم...
بعد از ظهر با تور هتل روبرويي مي پريم بند گلستان ،وكيل آباد،طرقبه..نهايت خوشي من.....دوست مي دارم اونجا رو ،آب و هواشو ،مسيرشو.خاطره هاشو...امامزاده ياسر ناصر كلي جالب بود ،كوچه پس كوچه هاي دور و برش هوايي مي كرد آدمو...خواهري مي گه چرا اينا تو شهرشون گشت ارشاد ندارن پس؟چرا اصلا"پليس ندران؟از اين حانوماي كنار خيابونم ندارن كه ..باغ وحش بعدش و گرگايي كه اصلا"عين خيالش نيست پول دادم كه ببينمش ،تخت خوابيده...ساعت 7مي شه و كم كم همشون خوابشون مي گيره ،ما رو هم پرت مي كنن بيرون...
شب:پشت پنجره،تابلوي روبرويي نوشته هواپيمايي آسمان...اي خدا بازم كه هوايي كردي منو...مامان اينا نمي ذارن به حال خودم باشم ...شبو زود مي خوابم...
شنبه13/5/86
نشد كه 8صبح بيدار باشم...مامان اينا مي رن سي خودشون ،خواهري سي خودش منم مي خوابم ...اينا كه مي آن من پا مي شم مي رم برا خودم ول گردي...تو خيابون داغ ساعت 11 ،به نحسي 13 فكر مي كنم و با ديدن تسبيح فروشيا يادم مي افته روزاي دبيرستانو...يه روزنامه فروشي چرا تو خيابون به اين بزرگي نيست؟منم كه نيست روزنامه خونم!گير دادم پيدا كنم يه دكه روزنامه فروشي...يه دونه با كلي مصيبت پيدا كردم...
عصر:با همون تور روبرويي مي ريم فردوسي،يه خانم آقاي اصفهاني همراهمونن ،بسيار دوست داشتني ،از اين پيراي سر حال كلي خوشم مي آد،اونا بليط نمي دن چون بيشتر از 65سال سن دارن...آرامگاه اخوان ثالث...چه قدر تنهاست ...دل كار خودشو كرد،دوست شدم با اون آقا خانم پيره.مي ريم يه مجتمع تجاري توش گم مي شيم...اومدنه خانم پيره مي گه ما كه نفهميديم سرش كجاست تهش كجاست كاش شما رو گم نكرده بوديم مي شدي راهنمامون..من مامان باباي خودمم گم كردم،مي خواستم شما رو راهنمايي كنم؟...آخر سر خواهري گير داده كه اينجا دوتا در ورودي بيشتر نداره و من در حال اثبات چهار دره بودن اينجا ،مهم ترين دليلمم اينه كه اينجا دايره ايه و متقارن!..پيروز شدم...
شب ساعت 12زده به سرم برم حرم،همه خوابن ،يه نگاه به خيابون مي كنم يه نگاه به مامان اينا ،بندگان خدا خستن خودم برم؟بيدار شن مي ترسن،خودم اون بيرون مي ترسم به قول بابا شهر خودمون نصفه شب بيايي بيرون هيچ كس نيست كه امنيتتو به هم بزنه ولي اينجا الان همه بيرونن..بالاخره بابا رو بيدار مي كنم جفتي ميريم حرم...آخ جونم ...يارو تو پذيرش گمونم شاخ درآورد من از صبح بيرون بودم چه جوري الانم بيدارم...بد جور نگاه كرد...دل خوش اينم كه الان دير وقت تره حرم خلوت تره ولي زهي خيال باطل...امشب خيلي شلوغ تره ... مي رم يه گوشه مي شينم زيارت نامه مي خونم ،اين آدابي كه اينجا نوشته و كي رعايت مي كنه؟با اين درهم برهمي؟خانومه بغل دستم انگليسه زيارت نامش خيلي با نمكه هر كاري كردم روم نشد ازش بگيرم نگاش كنم ،خيلي حرف زد ولي من فقط فهميدم كه گفت سالي يه بار مي آد پيش امام رضا ...با هم مي ريم به يه ستون اون كنارا تكيه مي ديم يه خانومه بغل دستم داره دعا مي خونه ،گوش مي كنم و باهاش دعا مي كنم چه حالي داد...الان بايد آرزو كنم دعا كنم ،باز من موندم و بي آرزويي،مامان بابا،خواهري ،داداشي،مژده ،ريواس تنها كسايي بودن كه به عقلم رسيد مي شه براشون دعا كرد،دارم مردمو نگاه مي كنم يه خانومه رو از لاي جمعيت مي كشن بيرون ،داره خفه مي شه مي برنش پيش دكتر...بنفش بنفش بود ،يكي ديگه داره چادرشو دور گردنش گره مي كنه و با يه سري دعاها كه زير لب مي خونه مي ره جلو..من نگاه ضريح مي كنم باهاش حرف مي زنم ياد اميرو ياس مي افتم و رز سفيد موندم با اين اسما بيچاره امام رضا و اين بنده اي كه اومده دعا كنه...تا حالا زائر اين جوري داشته يعني؟..اين آقايون آرامش آدمو مي ريزن بهم يهو با هم صلوات مي فرستن همچين كه آدم مي ترسه...محمد رضا و امير و گلين و ماركوشو دارم تو ذهنم دوره مي كنم خانومه داره دعاي صاحب زمان مي خونه.خودم خندم مي گيره وقتي مي گم امام رضا اين سمن اگه دردي ،مشكلي داره براش حل كن تا دوباره دست و دلش به نوشتن بره...باز فكر مي كنم امام رضا طفلك امشب گير كي افتاده ...آخر سرم مي گم ببين من كه اينا رو نمي شناسم ولي خوب هر كدوم يه جو گيرن كه خوب مي شه اگه نباشن...هر چي فك  مي كنم بيرون از نت كسي نيست كه براش دعا كنم ...بر مي گردم تو وبلاگم سعيد الهي و اون يكي سعيد،يهو ياد سميرا مي افتم...بازم چشممو مي دوزم به دستايي كه دارن ضريحو لمس مي كنن،يه خانومه چه با نمكه از اين چيزا كه خادما دستشونه گرفته دستش يه ميله زده بهش دستش دراز شده از اون عقب مي زنه به ضريح بعد مي آره مي ماله به دستو صورت خودشو همراهاش...حداقل يه لحظه لبخند مي زنم...دارم خفه مي شم مي رم بيرون ولي اينجام انگار قرار نيست بغضم نجات پيدا كنه...خانومه عربه و دنبال يكي مي گرده بتونه زبونشو بفهمه،فكر مي كنم به اون همه عربي كه خوندم و هيچيش به دردم نخورد...بابا مي آد ،مي ريم تو صحن اصلي نزديك اذانه و كبوترا بيدارن...يه گوشه مي شينيم برا نماز،يه خانوم آقاهه با يه جفت دوقلو مي آن چهره آقاهه چه قدر آشنا مي زنه البته با كلي تغيير،كبوترا چه قدر با مزه ان ،باز هاج و واج مي شم...امام جماعته داره دعا مي كنه و من يه دور ديگه شروع مي كنم..مي مونم اين وسط پدر مادر يه دوست چرا اومدن به ذهنم،اون وسط هواي وب نويسي بد جور زده به سرم...بعد نماز بر مي گرديم خونه...
يكشنبه14/5/86
صبح من دنبال يه سري كار...مامان اينام سي خودشون...من يه حس غريب هنوز دارم ...تو خيابون كه دارم از جلو حرم رد مي شم باز مامان باباي اين دوست و خودش مي آن تو ذهنم...جلوي باب الجواد مي ايستم و با همون زبون خودم با امام رضا حرف مي زنم...همه راه به مشكلش دارم فك مي كنم كه چي مي تونه باشه؟..كاش حل بشه...
ظهر :مي رم هتل اون خانوم آقاهه امانتيشونا بهشون بدم ،چقدر با مزست خانومه...
عصرم كه به خريد و گشت و گذر چهار نفره گذشت...شب مامان اينا مي رن حرم من اما ديگه كم آوردم خوابيدم، نخوابيدم كه نشستم پشت پنجره و نگاه هواپيمايي آسمان كردم،چه خاطره ها با اين شركته داشتم...تو شهر اينا چه قدر زود صبح مي شه چه قدر زود شب مي شه...
دو شنبه 15/5/86
آماده باش برا برگشت...تا غروب تو كوه سنگي خوش گذرونديم و اين دخترك درونو آزاد گذاشتيم هر چه آتيش در چنده داشت سوزوند بعد خوابيد گمونم تا يه يه سالي بيدار نشه...شب باز قطار...چه قدر من از قطار يهو خوشم اومد...خواب و فيلم و آهنگ و فكر پروژه ها ...تا ساعت سه سه شنبه ظهر كه رسيديم...اين بود ظاهر سفر نامه من...

+ سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 18:18 |

سيب را دزديدم و تمام مدت به خودم القا كردم كه كار بدي كه نكردم صاحبش راضي بوده ...ولي بد بده ،حداقل قبولش مي كنم كه نخواد بشه عذر بدتر از گناه.من مسئوليت كار گنديو كه كردم مي پذيرم ولي ازش پشيمونم.الانم كه دارم مجازاتشو مي كشم،ولي ديگه نمي تونم به خودم بقبولونم كه كار بدي نبود يا اينكه خودم خواستم....پشيمونم ...

+ جمعه پنجم مرداد 1386 18:15 |
 وقتي مي نويسيش سفيد مي شه و هيچي روش جا نمي مونه ،فقط هيچ وقت نتونستم بفهمم اون لكه لكه هاي سياه روش چي مي شه كه مي مونه؟
+ سه شنبه دوم مرداد 1386 18:13 |

غزل بانو طلوعي كن كه اين پاييز بي رويا باسه چشماي بارونيم سرودي رونمي سازه .كنارم باش و باور كن كه با دستاي آلوده پرستو رو صليب شهر بهاري رو نمي بازه.دارم دنبال يه جمله واسه آواز مي گردم.بازم پر پر مي شن گلها بازم پروانه ها مي رن .يكي كاش مي دونست بهار ما زمين خورده.هيچ كي نمي پرسه چرا آينه ها چين خورده...
نرنج از من كه از بادم ،ندارم مهلت موندن...

+ جمعه بیست و نهم تیر 1386 18:9 |
يكي نفهمه ولي يكي خودشو زده به نفهمي .حالا خودتو خفه ام كه كني نمي فهمه كه نمي فهمه، بدترش اينه كه تو هم نمي فهمي كه اون نمي خواد بفهمه.بي خيال شو خوب...
خوب حرف زدن و نوشتن سخت نيست حداقل به اندازه عمل كردن سخت نيست...مرد عمل نيستي، من چي كار كنم؟
+ چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 18:8 |
مهتاب امشب دلم تنگه
- اگه آدم گوسفند صفت نباشه طعمه گرگ صفتا نمي شه
- صداي خيس ناودونا دوست دارم   قدم زدن زير بارونا دوست دارم
- چك چك بارون و هواي تازه   دل آدم باز مي شه با اين صداي تازه
- نيم به توان دو با نيم تقسيم بر دو هيچ فرقي نداره!
- شكسته گرچه طوفان شاخه هايم را    ولي باكم نيست چرا كه تو رو دارم
+ یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 18:7 |

- من از يك فقر رنج مي برم.كاش همه چيز پولي بود.در هيچ مغازه اي نمي يابم نيازم را.
- تو مغازه ها نگرد. قلب خودتو نگاه كن و بيانديش باز به اين كه ،هستند كساني همچو تو تشنه لب ،اگه كسي نيست كه آب دست تو بده ،تو آنها را فراموش نكن.نذار اونا هم مثل تو همه جا رو بگردند و دست خالي باز گردند...

+ جمعه بیست و دوم تیر 1386 18:6 |

نه سروم نه مثل ميوه كاج نه مثل هيچ سنگي .فقط يه نرگس ساده بودم كه اگه توي اون پاييز- زمستون بوش كرده بودي،الان تو ذهنت مي تونستي از بوش سرمست لذت بشي،ولي تو عين يه گاو فرق علف و نرگسو مگه فهميدي؟خورديش حالا هم دل درد حقته...منم شرمنده جعبه كمك ها ي اوليه ندارم...

+ دوشنبه هجدهم تیر 1386 18:4 |

 مي گي نه ببين كي دارم مي گم اين آدم اون آدم نيست،كسي نبود كه امتحانا حرصشو درآره.مي دونم كه خسته است از ادامه اما...بدترين اخلاقش همينه كه جز راست نمي گه ولي هر راستم نمي گه...يه چيزي تو اون صدا بود كه من نفهميدمش، چي بود؟؟؟

+ یکشنبه هفدهم تیر 1386 18:4 |
خيلي از شخصيتا رو مي شه موقع عبورشون از خيابون كشف مي كنم،مخصوصا"وقتي يه همراه هم داشته باشن
+ شنبه شانزدهم تیر 1386 18:3 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا