
عروسي برادره هم تموم شد،غير قابل باور بود كه يه روز اين آقا بره سر زندگيش،همه چيز هم خوب و عالي،پدرمون دراومد ولي خوب همه راضي بودن و خوش گذشت و جاي هيچ حرفي نموند...خوشبخت بشن الهي..
منم دارم از اين جا مي رم،مي خوام برم يه جاي غريب و بي نشون،شايد دووم نياوردم و برگشتم همين جا ولي همه تلاشما مي كنم كه بتونم حرفهاما بگم...
خداحافظ همه خاطره ها
تا حالا نشده بود ندونم از كجا بايد شروع كرد،خوب من از وسطش مي گم اولش رو خودتون مي دونيد.
يكشنبه عروسي برادرمه،روزي كه سالهاست انتظارش رو مي كشم،كه خوشبخت بشه بره سراغ زندگيش،كه روحش آروم بشه،كه مامانم خيالش راحت بشه،كه بابا يادش بمونه پسرش رو دوست داره..از اونجايي هم كه رسم و رسوم عروس خانم زياد مي باشد و شديد خفن،به شدت درگير و وقت بسته مي باشيم،امروز ديگه ملت رو از خونه بيرون كردم و خودم نرفتم نشستم پاي كامي و به آقاهه فكر مي كنم....
آقاهه من هم گرفتاره شديدا" پدرش مريض شده و بستري تو بيمارستانه،بايد قلبش رو عمل كنه،اينا در حاليه كه 12تير با خانواده آمدن خواستگاري من و داشتيم مسائل رو حل مي كرديم،يعني همه چي حل شده بود،بله رو بعد كلي فكر كردن!!!دادم،صحبتهاي اوليه و نهايي رو كرديم،قرار شد برن هفته آينده اون هفته بيان و ما رسما نامزد شويم كه پدرش مريض شد.دعا مي كنم خوب بشه و سلامتش برگرده...مرد من سرش حسابي شلوغه و نياز به من داره و من كنارش نيستم،چند وقت يه بار مي بينمش كه دلم مي خواست همه اون لحظه ها را ثبت كنم با همه خاطره هاش منتهاش هفته به هفته دستم به كامي نمي رسه،كلاس نقشه كشي حسابي وقت و انرژيمو مي گيره ولي خوبه،ريزه كاري هاش به درد مي خوره،آدماش جالبن كه دوست دارم وقت بشه ازشون بنويسم...
اين وسطا يه روز رفتم تهران،شلوغي اذيتم كرد حسابي و به شدت حس هاي بد پايفتم نسبت به اين شهر،قرار بود سمن بانو رو ببينم كه خانم يادش رفته بود و نشد كه هماهنگ كنيم و ديدار من رو از دست داد...امتحان وزارت خارجه بسيار بي ريخت بود،به من چه كه چه سالي مجلس رو به توپ بستن!!!
روح و روان خودم هم به شدت داغون شده،ديگه رسما كارم به مشاور كشيد،خيلي باهام حرف زد و خيلي چيزا رو كه به هيچ كس نمي گم بهش گفتم،خيلي كمكم كرد،اميدوارم درست شم،اول و آخر همه حرفهاش اين بود كه من خودم به خودم آسيب زدم،دارم فكر مي كنم و بايد يه برنامه اساسي رو پياده كنم.بايد از اين خلا فرار كنم،اگه هفته آينده سرم خلوت شه اولين كاري كه مي كنم اينه كه هر روز يه عالمه بنويسم تا رها شم...
آقاهه بسيار بسيار خوشحال شد،دوشنبه 19مرداد اتفاقي افتاد كه مي دونم آقاهه از ته دل خدا رو شكر كرد كه بهم اعتماد داشته و خوشحال شد كه اعتمادي كه به من داشته درست بوده،من هم خوشحال شدم كه ثابت شد بي گناهم،كه اون همه كه فكر مي كردم احمق نبودم،چيزي بود كه آقاهه دوست داشت و من كلي غصه خوردم كه داره براش مي شه حسرت،ولي به آرزوش رسيد.من هم تونستم يه نفس عميق بكشم و بگم خدايا شكرت كه ديگه نمي خوام از چشاش خجالت بكشم.هفته قبلش چقدر گريه كردم و غصه خوردم سر اين موضوع...
بايد مثبت فكر كرد،خيلي هم بد نيست اينكه آدم بتونه خودش مدل مرگش رو انتخاب كنه و همون جوري بره كه دوست داره..
من دوست دارم با ايست قلبي برم،دوست دارم بابا همچنان باورم كنه،حتي مردنم رو باور كنه.دوست ندارم بت آمال و آرزوهاش خراب شه..
آدم بيكار به چه چيزا كه فكر نمي كنه...
همچنان مثبت فكر مي كنم!
خدايا جرات و اطمينان بهم بده،خدايا ترسم برا چيه؟تو كه بودي،تو كه شاهد بودي،نذار از اين ترس نفسم گير كنه تو سينه،خدايا من نگران آبروم هستم جلو آقاهه،طاقت ديدن چشماي پر از سوالش رو ندارم وقتي هيچ جوابي براش ندارم...خدا من پرم از آرزو،اميد و آينده،يكي دلش به من بسته است و به اميد منه،خدايا يعني من اين همه نفهم بودم؟؟؟خدا جونم بهم جرات رفتن و فهميدن بده...جرات عمل كردن به تصميم بهم بده،خدايا آغوشت رو باز كن برام...خدايا تنهام،پناهم بده.
قديما 90روز انتظار مي كشيدم تا ببينمش و وقتي مي ديدمش يه دل سير مي ديدمش و حرف مي زديم و محبت و ...ولي الان چي؟هر هفته داره مي آد خونمون مي بينمش ولي دريغ از 4تا كلمه حرف كه من باهاش بزنم،فقط بايد بشينم روبروش حرف زدن ديگرانا تماشا كنم و چشم بدوزم به آغوشش كه جاي من توش خاليه،يهو نگام كنه و لبخند بزنه من خجالت بكشم سرما بندازم پايين.
بايد حسرت بخورم كه تو شهرمونه ولي نتونم باهاش بلند شم بريم همون جا كه اسمش ته دنياست....من قهرم با آقاهه.گفته بود وقتي مي آد منا مي بره تاب بازي ولي نبرد...
يك سال ديگه هم گذشت و من براي بار 25ام بايد به خودم تولدم رو تبريك بگم.باز امسال هم عين همه سالهاي رفته تو روز تولدم كلي تصميم مي خوام بگيرم و نمي دونم شايد طبق معمول بعد يه هفته نهايتا يه ماه همه رو فراموش كنم،ولي يه سري چيزا فرق داره حالا ديگه من يه مسئوليت سنگين دارم و فقط مال خودم نيستم،به خاطر آقاهه هم كه شده بايد يه كارايي بكنم،بايد بيشتر آروم باشم و بيشتر سكوت كنم،با حرفها و احساساتم خيلي آقاهه رو تو يه سال گذشته اذيت كردم،ديشب خودش گفت،ديگه بايد خجالت بكشم.
خداحافظ دنياي خالي از سكنه
خداحافظ فليكاي بي مغز
سهم من از لبخندهاي زندگي فقط يك روياست كه شايد هفته ديگه لبخند بزنم،هفته هاست منتظر هفته آينده هستم،هفته آينده باز منتظر هفته آينده. 40هفته رفت همين جوري.
اون وقت اين وسط...
خدايا مي دونم تو هيچ تقصيري نداري،تو همه جوره منا كمك كردي،همش گردن خودمه كه اون قدر كه بايد ...كاش منم كمي متوقع بودم...
خدايا خيلي حرف تو دلمه ولي هيچ گوشي دوست نداره بشنودشون،حتي زبون خودم هم دوست نداره ازشون چيزي بگه...
خدايا بغض توي گلوي من جوابش با كيه؟...
خدايا چرا بنده هات اين قدر سست ان؟مگه بنده تو نيستن؟پس چرا شبيه تو نيستن؟...
خدايا چندتا هفته ديگه بشمارم؟خدايا عيب نداره ،دم نمي زنم ولي حداقل بهم اراده ام رو برگردون ،حداقل زندگيمو دست بگيرم،من تا 100سال ديگه هم بشينم از اين ديگ مي ترسم آبي نجوشه،خدايا نذار برنامه ها و زندگي و آينده ام رو بندازم بعد اين هفته آينده خيالي،خدايا كمكم كن دارم زندگيمو مي بازم...
خدايا برا چشماي بابا كه از بي خياليم مي پرسه هيچ جوابي ندارم جز اشك..
خدا جونم دستم به هيچ كاري نمي ره،دستما بگير.
خدايا تو كه داري مي بيني ديگه فرصت زيادي ندارم،ديگه توان مبارزه و بهونه جويي ندارم،خدايا من راضي ام به رضاي تو ولي تو راضي نباش من اين جوري وسط آسمون و زمين معلق باشم،خدايا از اين تنهايي مي ترسم،از اين زندگي بيهوده مي ترسم،از اين روياها و آرزوها خسته ام.
خداجون من واقعا ديگه چيزي ازت نمي خوام،هيچي،حتي اون آرزو رو.فقط نذار شرمنده بابام شم.نذار شاهد گريه هام باشه،نذار شاهد افسردگيم باشه،اون طاقت اين روزاي من رو نداره.
چقدر مهمه يه مادر چه جوري بچه اش رو تربيت كنه،اينو امروز كه با س م يرا داشتم حرف مي زدم و از نگرانياش برا بچه خواهرش مي گفت فهميدم،رفتار پدر مادر بي نهايت روي آدم اثر مي ذاره.خود من كه الان اين همه عقده بغل و ماچ و بوسه دارم و آقاهه طفلك رو كچل مي كنم تو روز و كلي گريه مي كنم كه چرا نيست،واسه خاطر اينه كه واقعا تو اين زمينه كمبود دارم،خيلي ساله كه مامانم فقط عيدا بوسم مي كنه،اون وقتا كلي خوشگل مي كردم مي رفتم پيشش مي گفت خوشگل شدي،لپما مي بردم جلو مي گفتم پس بوسم كن مي گفت خجالت بكش تو ديگه بزرگ شدي،يا هر وقت مي خواستم بغلم كنه و نازم كنه باز مي گفت بچه 4ساله اي مگه...اين قدر گفت تا منم ازش دور شدم،ديگه خيلي وقته ازش محبت نمي خوام،البته اونم به خيال خودش برا من كم نذاشته، ولي من نيازم چيز ديگه ايه،چيزي كه يه وقتا خيلي بهم فشار مي آره،دلم مي خواد وقتي ازش دلخور مي شم ،وقتي اذيتم مي كنه بياد كنارم بشينه باهام حرف بزنه،ناز و نوازشم كنه،منتم رو بكشه يه وقتا ولي اون خيلي خشكه،دلم وقتي بيشتز مي سوزه كه مي بينم فقط با من اين جوري رفتار مي كنه،نه با خواهري نه با داداشم نه با هيچ غريبه و آشنايي اين قدر سرد نيست كه با منه.همه حسرت مامان من رو مي خورن،تا حالا نديدم كسي كه مامانمو بشناسه و نگه خوش به حالت قدرشو بدون.من هيچ وقت نفهميدم چرا اين همه زيادي از من توقع داره،چرا توقع داره من احساس نداشته باشم؟چرا اين همه من بايد با بقيه فرق داشته باشم؟يه وقتايي كه مي گفت من خيالم از فليكا راحته خوشحال مي شدم كه نگران من نيست،ولي الان دلم مي گيره،چرا اين همه از من مطمئنه؟چرا نمي دونه چقدر مشكل دارم؟چرا فكر مي كنه من مي تونم از پس همه چي بربيام؟چرا عوض اينكه من از اون تاييد بگيرم اون تاييد از من مي گيره؟
حرفهاي اين آقاي مشاور رو كه مي شنوم كلي ذوق مي كنم واز خودم راضي مي شم،همه چيزايي كه تاكيد مي كنه بايد بهش توجه كرد رو ما بهش توجه كرديم،يه تيكه مي گفت حتي به 6-7سال دوستي نبايد اعتماد كني،چون نوع شناخت فرق مي كنه و بعد با گفتن چيزايي كه بايد توجه كرد و اصولا تو دوستي ها توجه نمي شه رو كه مي گفت دلم مي خواست بهش بگم خوب ما همه اين كارا رو كرديم،با شنيدن حرفهاش اعتمادم بيشتر مي شه،يه راه حل خيلي خوب هم برا شروع ازش ياد گرفتم،فوق العاده حرفهاش داره بهم كمك مي كنه،دوست دارم يكشنبه ها رو و نشستن پاي حرفهاي اين آقاي دكتر.
امان از اين دل كه آتيش مي زنه به همه زندگي.من طاقت دوري آقاهه رو ندارم،تنها واقعيت موجود همينه،24ساعتش رو نتونستم طاقت بيارم چه برسه به بيست و چند روز!!!!!!توي همين 24ساعت انواع مرضهاي رواني رو گرفتم و فقط يك ثانيه به سكته ام مونده بود كه ترسيدم بميرم و آقاهه رو نديده باشم،پاشدم بهش اس ام اس دادم كه بابا من غلط كردم،غلط كردم...
حتي الانم كه بهش فكر مي كنم باز اون دردا برمي گرده سراغم،بايد آروم باشم و هواسمو پرت كنم تا اين ته مونده هاشم رد شه بره.
كاش همه چي عين نقشه هاي روياهام بشه و به خير بگذره.
خدايا توكل بر تو.
يه تصميم سخت و گرون قيمت گرفتم ولي بايد اجراش كنم،راه اين بار بايد با هميشه متفاوت باشه تا نتيجه متفاوتي به دست بياد.
خدايا كمكمون كن،طاقتش رو به آقاهه بده و همينطور توانش رو به من.
چند روز پيش رفتم يه سي دي بخرم،چشمم افتاد به كارتون جودي،ذوق زده خريدمش ،اومدم خونه نشستم ديدن ولي فقط 6قسمت اولش بود،من دلم همشا مي خواست،اصلا" فكر نكرده بودم دوتا سي دي اون همه قسمت نمي تونه باشه،مامان من دلم مي خواد سري كامل جودي را داشته باشم،هم جودي هم پرين هم ممول هم زنان كوچك.خوشگل ان و كارتوناي مورد علاقه من تو بچگي بودن.مي خوامممممممممممم...اين جودي رو كه مي ديدم داشتم فكر مي كردم بچگي ما چقدر ناخوداگاه چيز ميز ياد گرفتيم از اين كارتونا.دوست ندارم الان بچه بودم كارتوناي الان به قشنگي قديم نيست.
ديروز با آقاهه رفتيم نمايشگاه،بهش گفتم تنها بريم چون خيلي حرف داشتم كه بهش بگم حرفاي خيلي واجب ولي حتي يه كلمه اش رو نگفتم،نمي دونم چرا نمي شه حرف زد،وقتي مي بينمش.اين بار حتي بهش نگاه نكردم كه هيچ حسي مزاحم حرفام نشه ولي بازم نشد،البته وقتي نگاش مي كردم دلم يه چيزي مي خواست كه خوب شرم مي كردم!!!بد فشاري بود،آخر سر 5دقيقه سعي كردم ذهنما صاف كنم و خابيدم تو ماشينش تا آدم شدم...
خيلي برام سخت بود تنها برم نمايشگاه،حتي دلم نمي خواست با دوستام برم و همه را پيچوندم،اگه آقاهه پيشنهاد نمي داد كه بياد شايد خودمم رو هم مي پيچوندم،برام چندش آوره تو اون ازدحام جميعت همه خودشونا مي چسبونن بهت،خيلي اين قضيه اعصابما خورد مي كرد كه خوب اين سري آقاهه همش منا بغل كرده بود ديگه كسي نتونست اعصابما خورد كنه...
جالب اين بود رفته بودم دنبال انتشارات و اينا كه زود پيدا كنم غرفه مورد نظرم رو نوشته بود فلان غرفه زيرزمين هست،غرفه رو بعد سه دور بالا پايين رفتن سه طبقه مصلي يافتيم غرفه طبقه سوم بود!!!نمي دونستيم به طبقه سوم مي گن زيرزمين!!!!!!!
امروز از ظهر نشستم به آقاهه اس ام اس مي دم مي تونم يه خاهش كنم؟و يه خاهش يه خاهش نزديك 10تا خاهش تا حالا كردم!!!بعد چپ مي رم راست مي آم مي گم من ازت توقع ندارم فقط اين كارو بكن،باز يه ثانيه بعد: من كه توقعي تا حالا ازت نداشتم اين كارم بكن...خودمونيما يه خورده پروام.
كي بشه اين روزا و اين حسرتا تموم بشه؟خدا هيچي بهت نمي گم مي دونم تو مي گي از بنده حركت از خدا بركت،از ماست كه برماست...
يه مدته مي خواستم اينجا رو حذف كنم،نمي تونستم همش دست دست مي كردم،بعد گفتم حذفش نمي كنم فقط قايمش مي كنم و يه هفته رو مخ سمن بانو راه رفتم و بهم كمك كرد و يادم داد چه بايد بكنم،آخر سر پشيمون شدم آخه ديدم حتي تو اون حالت از rssمي شه وبلاگو داشت،پشيمون شدم،باز امروز تا ته ظرفيتم به جوش اومد و اومدم حذف كنم اينجا رو كه نتيجش شد عوض شدن قالب،نمي دونم چرا نمي تونم اينجا رو بيخيال شم؟خيلي وقته كه مثل قديم دوسش ندارم و توش راحت نيستم ولي نمي شه ،تا مي گم ديگه نمي نويسم دقيقا" از همون لحظه روزي بيست تا پست مي كنم و يه عالمه حرف دلم مي خواد بنويسم،بدجور وصل شدم به اين فليكا،قديما حذف وبلاگ اين همه عذابم نمي داد،يه ثانيه بود ولي الان مثل كشتن بچه خودم مي مونه،من اين كاره نيستم،نمي دونم آخرش به كجا مي رسم،نه پاي رفتنم هست نه اميد موندنم.
ولي خوشم اومد از اين قالبه.
دروغ گفتم به خودم كه اينجا رو دوس ندارم!!
راستش اين روزاي مناسبت دار اصلا و هيچ وقت برا من مهم نيستن،حتي روز تولدم من به هيچ عنوان از هيچ كس توقع ندارم بهم تبريك بگن يا كادو بدن ولي اين روز معلمه منا عقده اي كرد،بد جور توقع داشتم بهم تبريك كه مي گن هيچ كادو هم بدن،از يه روز قبلش فكر مي كردم يعني مامانم اينا چي برام خريدن تا عصر فرداش كه ديدم تبريك هم حتي نمي گن،زدم تو روشون كه من معلمم ها،گفتن هر وقت رسمي شدي اون وقت معلمي!!بهم برخورد بدجورررر،يكي از دوستام شب12ام بهم اس ام اس داد،فردا صبحش دخترعموم زنگ زد و تبريك گفت بهم،عصر يه دوست ديگه بهم تبريك گفت،تا 7شب آقاهه هم حتي هيچي نگفت كه طاقت نياوردم و تو روش زدم كه مي دوني امروز چه خبره؟اونم بعد يه ساعت كه رفته بود تو تقويم گشته بود فهميده بود روز معلمه و بهم تبريك گفت،بهش گفتم مامان اينا منا آدم حساب نكردن،گفت حق دارن آخه معلمي شغل انبياست و تو در اين حد نيستي(نصف دومشا مستقيم نگفت برداشت خودم بود)باز بهم برخورد،يه نفر ديگه هم بود كه من هميشه هر مناسبت و اتفاقي رو بهش زنگ مي زنم و اس مي دم ولي اصلا" به روي مباركشون نياوردن،باز ناراحت شدم،اون روز هم بارون مي اومد حوصلم نيومد برم مدرسه همش داشتم فكر مي كردم اگه برم بچه ها برام جشن مي گيرن يعني؟؟؟تا آخر شب همين جور غصه مي خوردم كه يه آدم غريبه (دوست خواهرم)بهم اس ام اس داد يه اس خوشگل و زيبا،منم تا عرش رفتم و كلي ازش تشكر كردم،جالبش اين بود كه خودش اين كارو كرده بود و خواهر من هيچي بهش نگفته بود،بعدش خواهري تبريك گفت و آخر شب باز يه دوست ديگه اس زد،فرداش رفتم مدرسه و به همه تبريك گفتم و همه تبريك بهم گفتن و معاونمون يه كارت تبريك بهم داد و برا ناهار سه شنبه دعوتم كرد،منم پذيرفتم،رفتم سر كلاسي كه هفته پيش از 15تا 7تا صفر داده بودم يه تبريك گفتن كه كاملا" تابلو بود زوريه،زنگ تفريح اون دوستم كه اولين اس رو داده بود اومد و كلي بوس و بغل و ماچ و تبريك باز،يكي از دبيرا يه كادوي گنده از طرف يكي از شاگرداش گرفته بود منم دلم خواست،ديگه سمن برام يه كارت بي نهايت زيبا فرستاد و دناتا هم كه از قبل روز معلم تبريكاش شروع شد،دوشنبه سر كلاس بچه ها تبريك گفتن و مسخره بازي و يكيشون گفت خانم اگه معلم ابتدايي بودي كلي الان كادو داشتي،تو حياط مدرسه هم بچه هاي سه شنبه نگهم داشتن و دست زدن و كلي شعر خوندن و وعده دادن بقيش فردا،سه شنبه صبح رفتم سر كلاسشون يه 5دقيقه اي زدن و خوندن،شعرش خيلي زيبا بود،دلم خيلي شاد شد،عصرم اومدم خونه و كادوي مديرمونا نشون دادم و خوابيدم،بيدار شدم ديدم مامان اينا برام كادو خريدن و شام ويژه من پختن،خوشحال شدم بالاخره من آدم به حساب اومدم،يه جعبه سايه از اين بزرگا هديه بهم دادن ،خيلي خيلي خيلي خوشحال شدم...
اينم از خاطره هفته معلم ما.
خداييش من از معلمي بدم مي اومد تا امسال تا همين فروردين،ولي يهو عاشق اين كار شدم،تازه مي فهمم معلماي ما چي كشيدن،راست مي گن معلم فرشته است،يه سال با اين بچه ها سر و كله زدن،درس دادن،زندگي كردن ،رفتار كردن،اونم بچه هايي كه هيچ كدوم مثل اون يكي نيست و اونم بچه هاي امروز كه هر كدوم كوهي از مشكل همراه دارن،اين كه هفته اي 16ساعت با آدمايي هستم كه وطيفمه يه چيزي يادشون بدم و وقتشون حروم نشه از اون ور مسائل رواني اونا كه تاثير مستقيم رو درس خوندنشون داره و اينكه چقدر بايد مواظب باشي بي احترامي بهشون نكني تا نشي عين بقيه،اينكه هميشه يادم باشه درس و نمره مي گذره و رفتارا و اخلاقاي ايناست كه مي مونه و تاثيري كه اخلاق و رفتار و حرفاي من روشون داره،اينكه الان اين بچه ها منا به عنوان دوست خودشون پذيرفتن و براشون حس معلم شاگردي رو ندارم در عين حال هميشه حتي بدترينشون بهم بي احترامي نكرد و حرمت صندلي معلم رو نگه داشت،اينكه ديروز يكيشون بهم مي گفت خانم من با خواهرم هيچ وقت راحت نيستم ولي با شما راحتم و حس مي كنم خواهرمي نه معلمم،اينكه شكايت همه رو مي آرن پيش من و مي خوان براشون پا درميوني كنم،اينكه بارها پشت در كلاس تو بغلم گريه كردن و نازشون كردم و بوسيدمشون و دلداري دادم بهشون.اينكه يه سال كه تا اينجا رفته هر روز هر كدومشون رو ديدم غصشونا خوردم و برا آيندشون دعا كردم....خوب همه اينا حق دارم من توقع داشته باشم از اطرافيانم و برام روز معلم مهم باشه،حق ندارم ناراحت شم از دست كسايي كه من به اندازه يه معلم بيست سال سابقه تلاش كردم امسال و كم نذاشتم اون وقت اونا منا معلم به حساب نيارن؟؟؟؟
تازه فهميدم معلم يعني چي،سال ديگه چه باشم دبير چه نباشم اين روز حتما" به كسايي كه مي دونم معلمن كلي حس و حال زيبا هديه مي دم.
امروز مدرسه جشن روز معلم برامون گرفته بود،ناهار بهمون دادن و 8000پول كه بريم يه كادو برا خودمون بخريم،خيلي خوش گذشت،يكي از دبيرايي كه چهارشنبه ها مدرسه است و من نمي ديدمش رو ديدم و باهاش دوست شدم،تنها كسي كه تو مدرسه هم رشته منه.دختر خوب و جالبي بود،جالب ترش اينكه تو شهر آقاهه سه روز از هفته زندگي مي كنه.
يه قاب كه توش يه شعر نوشته بود برا خانم تاريخمون خريدم،كلي خوشحال شد،بچه ها كلي سر كلاس برام شعر خوندن،يكي دوتاشون قصد خودكشي پيدا كرده بودن و گوش من رو مفت گير آورده بودن برا درد دل،درداي خودم كمه بايد حرص اينا را هم بخورم،به دختره گفتم خواستي خودتا بكشي بذار بعد امتحانا كه دوستات نمره هاشون بد نشه گناه دارن،نمي تونن برات عزاداري كنن،جا خورد گفت انتظار نداشتم اين جوري بگي،فكر كردم الان منو مي فرستي پيش مشاور مدرسه و به همه مي گي من رواني شدم...آخرش پشيمون شد و به زندگي علاقه مند!!!!
رفتم يه مسجد كه دربارش خيلي شنيده بودم تو شهرمون ،نزديك مدرسه هم هست،كلي دعا كردم و سبك شدم البته يه جورايي هم سنگين شدم و خجالت كشيدم،خدا منا ببخشه،خيلي ناسپاسي مي كنم و خيلي بي توجهي به حرفاش...بازم مي رم.دوس داشتم اونجا رو.
عجب روزي و عجب باروني،تا حالا فكر مي كردم فقط تو فيلماست كه مي شه زير بارون گريه كرد ولي بارون امروز ديدم داره كاملا" منا مي شوره و آب از سر و صورتم مي چكه،منم چشماما بي نصيب نذاشتم.چسبيد حسابي،خيلي وقته راه نرفته بودم زير بارون،خيس نشده بودم اين همه...
با همه ترس و ديونه بازياي ذهنم و بغض تو گلوم رفتم دكتر،ديگه نوبتما كنسل نكردم،دكي جونم فهميد دو ساله سر كاره،كلي بهم غر زد و گفت اينجا رو با بقالي اشتباه گرفتي،دلم غصه خورد ولي خيالما راحت كرد كه ديگه عملي در كار نيست حتي اگه كور شوم،ديگه راه نداره و خودم بايد مواظب باشم كه بوف نشم،جديدا هم كه محورهاي چشمم چرخيده اند،يعني چي من نمي دانم دكي دوساعت توضيح داد ولي من همش هواسم پيش سكان كشتي بود نمي دونم ربطش بهم چيه ولي خوب...خدايا بزرگي و تنهايياتا شكر،همه اين روزا رو تو خاطرات مهر 82بودم و همه لذتي كه با ديدن چشماي سالمم تو وجودم بود و همه تنهايي اتاق عمل و موهاي بابايي كه در عرض 24ساعت سفيد شد.چه روزايي رو گذروندم ،الان كه نگاه مي كنم عمرا" بتونم از پس همچين لحظه هايي بر بيام.تازه ياد گرفتم تو خيابون گريه كنم عين ديونه ها.
طفلك خواهر داماد آقاهه اينا ديشب فوت كرد،چقد غصه خوردم،نديده بودمش ولي خوب ازش زياد شنيده بودم،يه دختر گمونم هم سن و سال خودم با يه دنيا آرزو و حسرت رفت زير خاك،به همين سادگي،چقدر دنيا غريبه
اين سختي ارزششو داره،من مطمئنم كه اون اين امتحان رو بيست مي شه ولي من چند مي شم؟
باز اين آقاهه رفت و منا تنها گذاشت با يه دنيا دل تنگي و غم غربت و دوري كه باز بايد باهاش بسازم و عادت كنم...شكر خدا را كه بالاخره ديدمش و دو روز كنارم بود،آرامش محضه اين عزيز برا من.
عارضم كه ديروز ساعت 4عصر تشريف آوردن و من رفتم يه گل براش خريدم و رفتم به ديدارش،جفتي با هم رسيديم سر قرار،يه آن تو يه نقطه بهم رسيديم،همون نقطه اي كه من مي خواستم واي سم اون ترمز كرد،نزديك بود زيرم كنه البته(خودش گفت مي خواستم اين كارو بكنم!!)بعدشم بالفور رفتيم ته دنيا،همون پاركه و همو نيمكته و همون سكوت كه آخر دنياست براي من اونجا،بهم كلي خوراكي خوشمزه داد،يه شكلاتاي كاكائويي با مزه كه توش ميوه بود و آلوچه انار و ترشي آلبالو و مرباي گردو،كلي ذوق مرگ شدم ومنم بهش كادوشا دادم،هم كادوي ولنتاينش كه هموني بود كه برا تولذش تو ذهنم بود بخرم و هم كادويي كه به مناسبت اولين درآمد مستقلم براش گرفته بودم،خوشحال شد يكم ولي خوب من خودم كلي خوشحال شدم،چون چيزي كه خيلي دوسش داشتم رو كادو دادم...
كلي حرف زديم واون كاغذي كه قرارمون بود رو خونديم و چك كرديم و يه نتيجه هايي گرفتيم و يه جاهايي حدس و فكراي من دقيقا" شبيه آقاهه بود كه خيلي اميدوار شدم و خيلي لذت بردم،تقريبا"همديگه رو خوب مي شناسيم،اين نتيجه اي بود كه گرفتم از اون كاغذا!.
بعدشم احساساتي كه 90روز تلنبار شده بود به اميد همچين روزي،حرفاش،حرفام،كارامون،لحظه هايي كه اون مي خواست من خوش باشم و من مي خواستم اون لذت ببره از اينكه كنار منه،آخرش جفتي اعصابمون خرد شد ومجبور بوديم كه برگرديم خونه،مردي كه ديدم و يه چندتا نكته كه كشف كردم و لحظه اي كه ترسيدم و لحظه اي كه از استقامتش به خودم و انتخابم احسنت گفتم،از آدمايي كه قوي ان خوشم مي آد،نه قوي به لحاظ جسمي،از يه نظر ديگه...
شب كلي حساي ضد و نقيض داشتم و يه ذهن خيلي داغون و درگير،يه تصوير كه يه خورده بهم ريخته شده بود و ترس و شايد و اما و اگر و گيرايي كه به فرعيات داده بودم،با آقاهه حرف زدم و بعدش خوابيدم و به چيزا ونكات مثبت و خيلي مهمتر فك كردم و آروم شدم،مرد من گناهي نداره،يه آدمه با يه احساس صاف،من يه خورده تندرو هستم.شب كه با آقاهه حرف مي زدم اونم خيلي داغون بود و باورش نمي شد و پشيمون بود ،يه جا بين حرفاش گفت كاش نيومده بودم،دلم خيلي گرفت و نمي تونستم بذارم با اين احساس بره...
امروز عصر باز ديدمش و بهش گفتم كه بهش افتخار مي كنم و دوست ندارم خجالت بكشه ،اتفاقا" بايد به خودش افتخار كنه،يه كم با هم حرف زديم و يه قرار با هم گذاشتيم،يه كار مهم ...
گير داد وسط راه كه بايد بشيني پشت فرمون،منم مي ترسيدم بزنم ماشينشا داغون كنم اونم كه مي خواد بره تو جاده،يه وقت دردسر درست كنم،هر چي گفتم نه گوش نداد و من نشستم ،از ماشين كه پياده شدم تا برم سر جاي اون بشينم مي ترسيدم و فقط خدا خدا مي كردم پشيمونش نكنم از اينكه ماشينو داره مي ده دست كسي كه معني كلاژ ترمز رو حتي بلد نيست،وقتي نشستم ولي ريلكس بودم و اصلا"باور نمي كردم كه واقعي باشه اين صحنه و هيچ ترسي توي وجودم نبود فقط حال مي كردم از توضيحاتي كه آقاهه مي داد،گوش كردم بعد صندلي رو ميزون كردم و آينه را برام آقاهه ميزون كرد و توضيح داد و استارت زدم و فوري ماشين روشن شد،ترمز دستي را يادم رفت بكشم،يكم با گاز بازي كردم،كلاژو تا ته فشار دادم و دنده رو به يك رسوندم و آروم كلاژو ول كردم كه ديدم ماشين داره راه مي ره ،منم مونده بودم اين چه جوري راه افتاد؟من كه دستم به فرمون نيست!!!من منتظر بودم بگه يه كاري با فرمون بكنم تا ماشين راه بيافته!!5-6متر گمونم رفتم و ترمز كردم و باز يه ذره رفتم و گفت بپيچم من يه ذره فرمونا پيچوندم ماشين كج رفت،بعد داشتيم مي رفتيم تو درختاي كنار خيابون كه اومدم فرمونا باز بچرخونم تا صاف شه كه تا من بخوام فرمون بچرخونم لاستيك ماشين رفت تو دل جدول!!!اين شد اولين رانندگي من.آقاهه ماشينو درست كرد و راه افتاديم و من يكم كمكش دنده عوض كردم طبق دستور و خوشم اومد و بعدشم يكم فرمون بازي كردم و هي مي چرخوندم اين ور اون ور،تا فهميدم يه ذره چرخوندن برا كج شدن كافيه ولي برا صاف شدن بايد با سرعت و زيادتر پيچوند!!!اين كشف خودمه...آقاهه كلي ازم تعريف كرد ،حالا نمي دونم دلمو الكي خوش كرد و خواست بهم اعتماد به نفس بده يا واقعا" خوب بود برا بار اول...
خيلي باحال بود،من هميشه مي گفتم اول رانندگي ياد مي گيرم خودم بعد مي رم گواهينامه مي گيرم،فكر نمي كردم عملي بشه ولي آقاهه من ماهه...
يه جا آقاهه مي خواست منو ببينه،من يه ثانيه كه بهش نگاه مي كردم نمي تونستم، چشمامو مي دزديدم،نمي دونم چرا معذبم مستقيم نگاهش كنم،دلم به تب و تاب مي افته وضربان قلبم مي ره رو هزار برا همينه كه نمي بينمش كه بعد يه سال و نيم تازه تو صورتش يه چيز جديد كشف مي كنم...
ممنونم كه به حرفم احترام ميذاري.يه دنيا مرسي از بودنت و از لحظه ها و حسهايي كه بهم دادي،من و تو بايد كنار هم باشيم.حرفامونا يادمون نره؟!
باز شروع شد روزاي دلتنگي و دوري...خدا خودت درستش كن
خدايا مواظبم باش خودت
عجب موجوديه اين آدميزاد،فكر مي كنه دوريو تاب نمي آره،طاقت نداره،فك مي كنه حتي يه روز ممكن نيست بدون عشقش و دور از اون زندگي كنه ولي پاش گه بيافته اينقدر به دوري عادت مي كنه كه حتي از ديدار دوباره خيلي ذوق و شوق نداره،يه جورايي مي ترسه اين عادت به دوري ازش گرفته شه.84روزه كه آقاهه را نديدم،پارسال اين موقع ها مي گفتيم هفته اي يه بار حتي اگه شده يه ساعت دو ساعت همو حتما" مي بينيم!!چه مي كنه اين زمان...
آدميزاد =فليكاي دلتنگ تنها...
يه روزي خيلي خوشحال بودم كه با آقاهه صادقم و همه چيو راحت مي تونم بهش بگم،ولي الان اين جوري اونا دارم زيادي اذيت مي كنم،كاش مي تونستم براش فيلم بازي كنم و بهش دروغ بگم،كاش تا مي پرسيد چيزي شده؟بغض نمي كردم و مي تونستم خودما كنترل كنم و بگم نه.خدايا چرا من اين همه ضعيفم؟گناه داره پسر مردم،اين قدر حرص بخوره برا من......
آدما چه راحت غرور همديگه رو مي شكنن و چه ساده فك نمي كنن كه حرفشون كلي سنگين بوده و اثر بدي گذاشته.
اونم كيا دوتا از دوست داشتني ترينا و نزديكترينات.يكيش باباي عزيزم كه بنده خدا هيچ منظوري هم نداشت جز سر به سر گذاشتن من منتهاش من رو مسائل مالي بدجور متعصب و مغرورم،خيلي برام سنگين شد اونقدر كه همه ديروز از شدت غم و غصه حس مي كردم الانه كه قلبم وايسه...
هيچ محرمي نيست،هيچ
يكي هم من سادگيو ساده بودنمو هميشه دوست دارم و آدمايي هم دوست دارم كه اين جوري باشن،اون وقت همون آدماي ساده مي آن و سادگي منا تحقير مي كنن و مي گن بي كلاسيه....هرچقدرم من به خودم اعتماد به نفس داشته باشم واز خودم خوشم بياد ولي خوب حرف كسي كه خيلي برات عزيزه روت اثر مي ذاره وحس بدي مي ده.هر چند اونم منظوري نداره...اين جوريه كه ديگه دوست ندارم از زبونش يه سري كلمه ها را بشنوم مثل خوشگل خانوم.چون مي دونم حرف دلش چيه و وقتي حرف زبونش يه چيز ديگه مي شه حس بدي بهم مي ده....خيلي تو اين زمينه حرف دارم ولي نمي شه گفت چون متهم مي شم آخر سر به اينكه توهم زدم...
من اعتقاد دارم هر كاري بكني بهت برمي گرده،دروغ بگي دروغ مي شنوي،كلاه بذاري كلاهتو برمي دارن...
اين روزا خيلي آقاهه رو اذيت مي كنم.درس نمي خونم،فكرم بد جور درگيره،حكايتم شبيه اونه كه مي خواد ابرو رو درست كنه مي زنه چشمو كور مي كنه.ترساي بدي دارم.كارايي مي كنم كه از خودم انتظار ندارم.يه جورايي انگاري دارم عوض مي شم با فليكاي يه سال پيش خيلي فرق دارم.از اين بابت خوشحالم چون دارم روون تر و بهتر مي شم،به نفع آقاهه.كي مي دونه عشق يعني چي؟چي مي شه كه دوتا آدم با يه عالمه عشق و علاقه و آگاهي و انتخاب درست ازدواج مي كنن بعد چهار سال با يه كوله بار پر از نفرت جدا مي شن؟مي ترسم و اين روزا همش به اين تيپ زوجا و اين اتفاقا فكر مي كنم.امروزم كه فيلم زن دومو ديدم بيشتر درگير شدم.زنه ول مي كنه مي ره خونه زندگيو،مرده 2سال بهش وفادار مي مونه،دلش نمي آد غيابي طلاق بگيره،به هيچ زني نگاه نمي كنه چون دوست داره زنشو،ولي بعد دوسال با يه دختره دوست مي شه وعاشقانه سه سال زندگي مي كنن،بعد 5سال زن اول برمي گرده،مرده هيچ كدومو نمي تونه از دست بده،همه رو با هم مي خواد...چه بلايي سر عشقاي مردم مي آد؟...
شب يلدا بدون فال نمي تونم بخوابم،آقاهه رو از رختخواب كشيدم بيرون براش فال گرفتم،دوست دارم اينجا هم بنويسمش
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد
.
.
.
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
وز زبان تو تمناي دعايي دارد
اينو به نيت آقاهه پاي تلفن گرفتم دقايق آخر شب يلدا.
راستش برا خودم فال نگرفتم،يعني دوس نداشتم بگيرم،دلم مي خواد صبر كنم و زندگي نيتمو تعبير كنه اين بار،حافظ ديگه آرومم نمي كنه...
اينو مي خواستم تو اون يكي وبلاگ بنويسم ولي دلم خواست يهو اينجا نوشتم،برام جالب بود فقط ريواس و الهام خواستن اونجا رو بخونن.فقط دو نفر علاقه نشون دادن!فكر نمي كردم فقط 2نفر....شب يلداتون با يه ساعت تاخير مبارك
ديروز نوشت:8ساله تو ذهنم يه پارچه سفيد با گلاي درشت آبي و زرد و سبز دارم و همش دنبالش بودم يافت نمي شد چيزي كه من دوست داشتم،امروز خيلي اتفاقي يافتمش...
امروز نوشت:پارسال يه همچين جمعه اي 23آذر بود،هوا همين مدلي بود،امسال ولي 23آذر فرداست!!!12تا 23وم گذشت از اون روزي كه آقاهه رو ديدم،يادش به خير همش فك مي كردم اولين لحظه برخوردمون چه جوري مي شه يعني؟بعد يه ماشين با سرعت نور يه ميدونو دور زد،منم هر چي دوست داشتم نثارش كردم البته تو دلم،آخه كله ظهر ماشينه فكر نبايد بكنه يه دختر تنها منتظر كنار خيابون قلبش كوچيكه مي ترسه؟بعد كه از همون ماشين اومد گفت شما فليكايي؟،يادش به خير،چه قدر با مزه بود.چه حساي دوس داشتني داشتم اون روز،چه ترسا و استرس و نگرانيايي داشتم،كه يعني اونم اين حسا رو داره؟چه گذشت ،چه شد،يه سال پر فراز و نشيب،پر از شادي و خنده،گريه و درد و غم،دوري و وصال،لحظه ناب رسيدنش به شهر،لحظه آخر خداحافظي انتهاي جاده كمربندي،بغضي كه از 5دقيقه قبل رفتنش مي اومد،دلتنگي هاي بعدش،عادت كردن به نبودنش،به نداشتن دستاش،به زندگي تو رويا...چه قدر پر شدم و خالي شدم،از كجا به كجا رسيدم،كلي سر به راه شدم،خانوم شدم،كلي تاثير داشت اين يه سال روم،حتي تو احساسم منطقي تر شدم،از آذر كه رفت ،بعدش چتامون،كامنتاش،حرفاش،اس ام اساش كه با دونه دونش تا عرش مي رفتم و كيف مي كردم كه آخ جون اين آقا تو فكر من بوده،بعد دوباره ديدنش،اومدنش 19دي،اون شبي كه رفتيم شام بيرون،اون عكسش كه هنوز نمي دونم چرا گوشه چشمش اشكه؟!بعدش تو راه،بهش گفتم من تا 30سالگي گمون نكنم پدرم شوهرم بده،گفت چه خوب پس حسابي فرصت دارم و ميتونم بيام بگيرمت!و اين مدلي بود جريان خواستگاريش! و من البته خودمو زدم كوچه علي چپ،اون موقع ها خيلي صميمي نبوديم،من تو دلم بودم و اون تو دلش،بعدش جلو در خونه،جدي جدي خواستگاري كرد!بعد رفتم خونه،با يه مغز باد كرده!بعد اس ام اس داد شوخي كردم!!...اومدناش،گير كردنش تو برف،تصادفاش،استرسام،دعاهام تا برسه خونه...شبا تا صبح كنار پنجره گريه كردنام،دعوا كردناش كه چرا شب نخوابيدي.گذشت تا كم كم هر جا مي رفت حسوديم مي شد كه چرا من نيستم پيشش،گذشت تادرست شدم...خيلي بالا پايين شدم،خيلي باهاش بيشتر آشنا شدم و كلي از اخلاقاي همديگه اومد دستمون...دوتا دونه بادوم نذر سمنو...هر روز يه اخلاق جديد كشف كردنامون،يه وقتايي كه چشمم خيلي روشن مي شد،قولاش،بدقولياش،غرغرام،بي توجهيش،دقت كردنش،دركش......اوه تا فردا صبحم بنويسم نمي شه...
بعد همه اينا امسال تو اولين دوازهمين بيست و سوم،تصميم گرفتم هر شب يه مطلبي براش بنويسم،مي خواستم اون قالب پرشين بلاگو بيارم تو بلاگفا نتونستم،برا همين يه وبلاگ تو بلاگ اسكاي زدم،جو اينجا جوريه كه نمي ذاره رو در رو با آقاهه حرف بزنم،اونجا ولي به اسم خودم مي نويسم و اگه اجازه بده با اسم خودش،هدفمم اينه كه بعدنا آقاهه هم بياد و اونجا كنارم بنويسه.نزديك 8-9ماهي مي شه تو سرمه همچين چيزي،از اون وقت كه ايميل بازي مي كرديم...حالا كم كم...
فك نكنيد ديگه اينجا نيستم!اينجا كماكان مدل سابق خودش ادامه داره،فعلا" من هستم و فليكا همه دارايي من!
پ.ن:هر كس مي خواد اون وبلاگو بخونه كامنت بذاره بگه تا اگه دلم خواست!بهش آدرس بدم،بعضي ها رو دوست ندارم اونجا رو بخونن.