تبليغاتX
فليكا

fellika

fellika

http://fellika.blogfa.com

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

فليكا

پوف.يه سري آدما كه فقط بلدن غر بزنن،بد جور مي رن رو اعصاب آدم.نمي فهمم چرا اين جورين؟يه دختره تو كلاسمون داريم از زمين و زمان طلبكاره هميشه،يه روز گفت كلاسه خيلي آسونه بكنش هر روز،ما هم باهاش موافق بوديم و قبول كرديم شديم فشرده،فرداش اومد شروع كرد غر غر كه نمي رسم ،فلان و بيسار...تا امروز كه دوباره برگردوند سر جاش كلاسو،بعد برگشته مي گه من پشيمون شدم ديگه قصد ندارم بيام!الباقي غرغراشم بي خيال،بد جور رو اعصاب من مي ره.بدبختانه مدامم مي آد مي شينه پيش من،تا يكي حرف مي زنه اين يه چيزي مي گه...كاش واقعا" ديگه نياد.امروز ديگه طاقت نياردم بهش گفتم خيلي غر مفت مي زني،بسه.مي گه من غر نمي زنم فقط ركم!.مي گه چرا آبي ،قرمز،بهش مي گي خوب باشه قرمز،مي گه نه قرمزم شد رنگ؟زرد،مي گي خوب باشه زردم رنگ خوبيه مي گه اه اه جلفه...خيلي وقتا دلم مي خواست ازش بنويسم ولي ديدم وبم حيفه.الانم ديگه خيلي عصبانيم كرده بود.
بعد كلاس اومديم،تو مسير، يه دختره رو گرفتن،سه سوت نشد دوتا الگانس اومد و كلي شلوغ پلوغ شد،ما كه نفهميديم مورد دختره چي بود،هر چي نگاش كردم ايرادي جز يه خورده آرايش نداشت،پليس چي كارست تو اين مملكت؟حامي امنيت اجتماعي؟پس چرا من تا خونه سكته كردم از ترس؟چرا سرم درد گرفت؟چرا ترسيدم؟چهل تا زن ريخته بودن سر دختره بدبخت و داشتن مي بردنش،آدما هم كه همه جمع شده بودن داشتن كمدي چارلي چاپلين انگار نگاه مي كردن.اين مردا هم ...خواهر و زن خودشون باشه هم اين جوري رفتار مي كنن؟نميگم برن بزن بزن راه بندازن،ولي حداقل مي تونن واي نيسن و بخندن و تشويق كنن يا اون دختره رو تحريك كنن كه فحششون بده....اين كه دولت ماست واي به حال اجنبي.
از ماست كه برماست.

+ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 21:28 |

از ماست كه بر ماست،من به اين جمله اعتقاد دارم زياد.اينم مطمئنم كه خودمون تعيين مي كنيم چه جوري باهامون برخورد بشه.آدماي دور و بر خيلي آدماي خوبي ان،هر جور من بخوام همون جور باهام رفتار مي كنن،فقط يه موقع ها من فكر نمي كنم كه چه چيز بديو مي خوام ازشون ،اينجاست كه زشتي رفتار اونا رو مي بينم ولي فكر نمي كنم كه اين همون اخلاق خودمه.

+ شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 21:1 |
شکر خدا را
حالا كه عزيز جون مي خنده ،من به باران ايمان مي آورم.
+ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 20:52
امیر کبیر

سومين تصميمي كه ديشب گرفتم،عجب به درد خورد!خودمم موندم كه چه جوري شد اين جوري شد،شايدم خدا مي خواست بهم بگه ببين صداقت چه قدر به درد مي خوره...اگر تا صبح فكر مي كردم گفتن و نگفتنش زياد فرق نداره و من تو ذهن خودم درگير يه سري چهارچوبم كه شايد زياد مهم نباشه،ولي ظهر مطمئن شدم كه بايد مي گفتم و چقدر خودم راحت و آسوده بودم.
از باباي خودم خيلي خوشم اومد دوباره،از سخنراني هاي ايشان:شناخت آدما كاري است واجب.بايد به آتش نزديك شد و گرمايش را حس كرد و فهميد كه اين آتش مي تواند بسوزاند،آن وقت مواظب باشيم كه از گرماي آن لذت ببريم به جاي اينكه بسوزيم.
 اخلاق پدرم به خودم رفته!علي الحساب كه رو دنده مدرنيته و جامعه امروز چنين است و انسانها در كنار هم زندگي مي كنند و ..ايناست،حالا كي دنده اش عوض شه من نمي دونم،ما كه مراقب رفتار خودمان مي باشيم،همچنان گزگ دستشان ندهيم.
خدا همه مريضان اسلام را شفا دهد.

+ جمعه سی ام فروردین 1387 22:20
همچنان من و آشفتگی هایم

اين دنيا مي خواد به كجا بره؟
روز جمعه من باز نشستم پاي تي وي،يه فيلمي داد ،خانومه توهم زده بود كه شوهرش زن گرفته و ...به شوهرش گفتن بيا زنتو طلاق بده،اين روانيه و فلان،شوهره گريه مي كرد و مي گفت شما بي رحمين،من دوسش دارم....آخر سر طلاق دختره رو گرفتن،و دختره به خاطر بيماري شيزوفرني رفت آسايشگاه!آخر فيلم كاشي عمل اومد كه بابا زن بدبخت راست مي گفته و شوهرش زن دوم داره و اين بيچاره 6ماه الكي بستري بوده و بهش قرص مي دادن،تازه دكترش برگشته بود مي گفت هنوز هوشياريشو كاملا" از دست نداده...بعد باز سر زن دوم شوهره هم همين بلا اومد و شوهره وانمود كرد كه اين روانيه و رفت سراغ زن بعدي.اين جوري مثلا" مال و اموال خانوما را بالا مي كشيد و از زير مهريه هاي ميليارديشون در مي رفت!!فيلمه تموم شد،اما من بد جور درگير شدم باهاش،يه دو سه ساعت همه جا دنبال شوهره كه امين زندگاني بود مي گشتم،مي خواستم خفش كنم،منم كه وقتي هوس كنم كسيو خفه كنم،تا اين كارو نكنم ذهنم درگيره!!!!!!

شبش نشستم باز فيلم ديدن،يه خانومه بر اثر تصادف حافظشو از دست داده بود،تو آسايشگاه بود و عاشق يه مردي شده بود،حالا خودش شوهر داشتا،اين شوهره مي اومد ديدنش،مي ديد اين زنه با مرده گرم گرفته و ...آي حرص مي خورد،اون مرده هم خودش زن داشت...آخر فيلم مجبور شدن ولشون كنن به حال خودشون...ديدن اونم خيلي عذاب بود..

اين جناب پدر عزيزم رو 5روزه كه نديدم و فقط تلفني باهاش حرف زدم،كه خوب تلفنم كه همش منو دلتنگ تر مي كنه و نمي تونم با تلفن راحت حرف بزنم،اينه كه اعصاب درست درمون اصلا" ندارم،تقي به توقي مي خوره اشكم در مي آد،بابايي كه نباشه خوب زندگي غير ممكنه،الانم كه تازه اومده ،من هنوز عقده هام همه گشوده نشده...

هب مهون طاخري هك شاعق دشم،هب مهون رجم حمكوم شي مم،آخر بي رحمي دنيا شايد همين جاست،يه چيزايي بد جور رو قلبم سنگينه.تقصير توقعات زيادي خودمه،يه جورايي شايد همون ضرب المثله كه مي گه در ديزي بازه،خودم بايد حيا كنم...
من ساده دنيا رو ساده انگاشتم،ندانستم...
من همچنان حالم از اين دنيا و زندگي به هم مي خوره و تو دلم فقط فحش مي دم،خوشم نمي آد از اين زندگي مسخره...من مي خوام كه ديگه تو اين دنيا نباشم..
وقتي روياهاي آدم مي ميره ،يا اين همه دور دست مي شه،ديگه اميد گم مي شه تو زندگي...
دلم مي خواد برم توي يه روستاي پرت،فقط من باشم و كلي آهنگ اصيل و سنتي و زمين و آسمون و خدا.دنياي بزرگتر از اينو دوست ندارم!.

اين كلاس ما بيشتر از اينكه كلاس زبان باشه،كلاس فمينيستا ست.من بيچاره همين جور هاج و واج مي مونم با اين حرفايي كه اينا مي زنن.
يكيشون امروز مي گفت،خوبي ازدواج به اينه كه آدم انگيزه پيدا مي كنه برا ادامه زندگي...تنها مزيت ازدواجو فقط اين مي دونست.الباقيش شكوه و شكايت بود و اين كه حداقل شوهر زبون مي فهمه ،بچه است كه زبون نفهمه و پدر آدمو در مي آره ...
منم تو 27سالگي يه بچه 7ساله تو بغلم بود،حتما" مي گفتم بچه پدر درآره!!!!
منم برا خودم اين تزو دادم كه اينا جوني نرسيدن بكنن،لذت زندگيو نچشيدن،چشم باز كردن خونه شوهر بودن و خودشونم نمي دونن چرا شوهر كردن،يه روند روتين زندگي براشون اين جوري تعريف كرده بودن و حالا تازه دارن مي رسن به پوچي و خيلي از حسرتاي ساده كه يه خورده بي معنيه.مثلا" يكيشون به من مي گفت قدر آزادي دوره مجرديتو بدون و اينكه همشون به اتفاق نظر دادن ازدواج بزرگترين حماقت يه دختره!!من بي تقصيرما نياين يقه منو بگيرين،اونا مي گفتن من كه اين چيزا رو قبول ندارم و كلهم يه جور ديگه نگاه مي كنم،ولي خوب دلم براشون سوخت كه لذت جونيو نچشيدن!كلهم فضاي اطرافم عوض شده با اين 7تا خانوم.خدا تا آخر ترم عاقبتمو با اينا ختم به خير كنه.

خانوم معلممون!!!برده منو پاي تخته،يه مثلث كشيده بود،توش حروف الفبا رو به هم ريخته نوشته بود،بهم گفت اينا رو به ترتيب به هم وصل كن!!!!!!!!!روده به دلم نموند.بهش مي گم شوخي مي كنين،مي گه نه وصل كن ببينم.هر چي بهش مي گم بابا من همه اينا رو بلدم ،ترممو عوض كن،مي گه نه لازمه،الان اولشه فكر مي كني بلدي،صبر كن ...من كه مي دونم آخر ترم جاي منو معلم عوض مي شه.سرعت من خوب از اينا خيلي بيشتره.

يه واقعيت اينه كه جرات پرسيدن هيچ گونه سوالي رو ندارم،شايدم به خودم همچين اجازه اي نمي دم...
دلم داره پر مي زنه،برام خيلي چيزا مهمه و نگرانشونم و دوست دارم سر در آرم ازشون،ولي هيچي نمي گم،دلم نمي خواد منم بشم جز مشغله هاي زندگيش...فقط مي ترسم فكر كنه اين سكوت من يعني برام مهم نيست،كاش بدونه كه برام مهمه اونم خيلي،فقط دوست دارم كنار باشم تا باهام تصادف نكنه،دوست ندارم جلو دست و پاش باشم و يه روز اسمم بشه مزاحم.احمقانست نه؟ولي خوب يه حسه،اونم از اون نوعي كه من بهش اعتقاد دارم،از همون نوعي كه ديشب از خواب پروندم و ديدم بله،اين مغز من بيخودي اون همه سر و صدا توش نبود،آقاهه طفلي تنهايي داره غصه مي خوره...اين جاست كه آدم به تله پاتي اعتقاد پيدا مي كنه.

+ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 19:21
سالي نو آغاز مي شود
خوشم نمی آد از این دیدو بازدیدا و لبخندای مسخره..

کی می شه راحت شم؟

یه سری کارای کوچولو و بامزه چه تصویر و حس قشنگی تو ذهن آدم ایجاد می کنه،اين جوري مي شه كه من عاشق خواهر آقاهه مي شم.

سال نوي همتون مبارك.

+ پنجشنبه یکم فروردین 1387 19:39
تولد بانو سمن
- سمن بانو تولدت مبارك،يه عالمه.از آنجايي كه پيامهاي تبريكمو پيش خودت لو دادم ديگه فقط يه دونه دونقطه دي تحويلت مي دم.
- با گرفتن ديه درختم،راضي به آشتي و مصالحه با پدر جان گرام شديم.شما فكر كنين من 5ميليون ديه گرفتم ،كسي نگه 5تا هزاري بود همشا.
- يه قالب صورتي سفيد دلم هوس كرده،ولي اين درخت اين بالاي صفحه رو كه مي بينم از همه قالبا بدم مي آد،به كسي نگين نتونستم اون صورتي كه دوست دارمو در آرما.
- دناتا رفته پشت سرم تو وبلاگ سمن غيبت كرده،جملشو كه خوندم يهو يه عالمه فكر كه همه اين مدت سعي كرده بودم از خودم دورشون كنم و بهشون نيانديشم و اجازه بدم زمان نرم نرم پيش بره اومدن تو ذهنم و من ديگه حريفشون نمي شم.ديگه توان فكر كردن ندارم واقعيتش.بدم مي آد از اين بدو بدوهاي زندگي،از اين صورتكاي خندون كه تو دلشون يه دوسه تا برج زهرمار هست.خسته شدم،دلم يه دونه لودر مي خواد فقط!
- يه جا خوندم الماس ،واسه خاطر فشار زيادي كه تحمل كرده شده الماس!!!غلط كرد الماس،نه يعني بنده غلط كردم،نمي خوام الماس بشم،يه شيشه كه بشه باهاش يه آينه كوچولو ساخت راضي ترم...بيزارم از خستگي.از سكوت،از نگاه،از بغض هاي خفه شده.از تاريكي شب و ستازه ها.از حرفهايي كه داره با شخصيتم بازي مي كنه و بد تر از اون از خودم كه عين...نشستم و دارم به همه چي مي خندم.ديوانگي شاخ و دم نداره به خدا...
- بد جور هوس خرابي به بار آوردن تو كلمه.مي خوام بزنم يه چيزيو داغون كنم.آخرشم مي زنه به وبلاگ بيچاره و بند سه.من قصد ندارم قالبمو عوض كنم،خيلي دوسش دارم...
+ چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 0:26
تشکر
ممنونم از کامنتای پست قبلتون و از ایمیل یه دوست.دلگرمی هاتون خیلی بهم کمک کرد،مرسي،هميشه موفق باشيد.

+ پنجشنبه دوم اسفند 1386 0:34 |
دهه آخر
10روز؟ مانده به كنكور و من تازه هي دارم انگيزه بيشتري مي يابم برا درس خوندن!به قول گفتني تازه موتورم داره روشن مي شه و دارم برمي گردم به 5-6سال پيشم كه با عشق درس مي خوندم ،بدون چوب زور مادر خانومي.خوش مي گذرد اساسي بهم اين روزا،هر چند  ظاهرش اين جوري نيست ولي دلك حس همون روزايي رو داره كه از مشهد برگشته بودم،همون عصر16 مرداد...
امروز ششمين سال تك عمه اي بود كه در زندگي داشتم!هر چند بازم هيچ كس يادش نبود!پيش عزيز جونم رفتم،بهم گفت كه دعا مي كنم برات،منم بهش قول دادم هفته اي يه شب برم خونش!!!عزيز جون كه دعا كنه ديگه من مي تونم به شريف اميدوار باشم!(رو كه ندارم)... پس فردا پشيمون مي شيم از اين همه بهانه و كار كه برا تنها گذاشتن پيرزن داريم!
+ جمعه نوزدهم بهمن 1386 23:48 |
دلم پره

هوس كردم يه خورده غر غر كنم،اين غر زدن من اعتقاد دارم خيلي خاصيت داره.خسته شدم،دلم مي خواد برم خيابون از يه نقطه شروع كنم ،راه برم،بزنم تو كوچه پس كوچه ها گم بشم،دوباره پيدا بشم و كلي ذوق كنم.دلم برف بازي مي خواد،دلم جيغ مي خواد،از اين جيغاي بنفش خوشحال،كاش مي شد تو خونه جيغ بزنم،دلم برا دوستام تنگ شده،دلم مريمو مي خواد ولي حوصلشو ندارم،س ميرا هم كه فقط حرص مي ده،همش هواسش پيش اون پسره عوضيه،اصلا" يه يادي از من نمي گيره،حتي زنگ نزد ببينه چرا صبح عاشورا سر قرارمون نبودم؟انصافا" دلم گرفت.رفقاي دانشگاه هم كه همه قيافشون عين كنكور مي مونه،همون بهتر كه سكوت كنم.سميه هم حوصله آيه ياءس خوندنشو ندارم،يعني ديگه از اين انرژي ها ندارم كه بخوام چيزيو صد بار بگم و طرف نشنوه.من دلم دوست مي خواد،يه دوست جون جوني و ماه و خوب و خانوم و ناز عين خودم!خيلي بده ،تنهام،دلم مي خواد با مه سا راه بيافتم بريم همه مغازه ها رو زير و رو كنيم و آخرشم هيچي نخريم،بريم فالوده بخوريم،من حالم از بوي آبليموش بهم بخوره و به خاطر مه سا بخورم،دلم مي خواد بريم حاج احمد بستني قيفي بخوريم و نفس بكشيم كه از دست اون استاده راحت شديم،دلم مي خواد ساعت 2 بعد ازظهر عوض خوردن ناهار بريم هويج بستني بخوريم، دلم مي خواد بهش زنگ بزنم يه ساعت و نيم  بشينه پشت سر رفقا غيبت كنه و از اين و اون بگه و من فقط گوش كنم،تو دلم بهش بگم چرا اينقدر خاله زنكي؟به من چه كه فلاني چرا 100تا ديگه واحد داره و رفته كنكور شركت كرده؟؟؟؟،دلم ميخواد بهم بگه چه عجب،ياد من كردي.دلم مي خواد زنگ بزنم هاني بهش بگم كه بخشيدمش ،دلم برا همه حرصايي كه از دستشون مي خوردم تنگ شده،برا بحثهاي سوده و مه سا ،گير كردن من اون وسط.برا اينكه م.ص بهم بخنده بگه تو  چرا اين قدر رفقات با هم متضادن كه دو دقيقه نمي توني بذاريشون پيش هم؟
چرا هميشه تو انتخاب دوستام اشتباه كردم؟چرا با هر كس كه رسيد سر راهم دوست شدم؟چرا برا همه رفاقت كردم و چيزي نديدم؟نه اين بي انصافيه،خودم نتونستم بخوام از كسي كه برام رفيق باشه،يار باشه...همش مي خواستم مورد به به و چه چهشون باشم،از اينكه يه چيزي بگم و تصورشون عوض شه،ترسيدم...
چرا الان اين همه تنهام،چرا نمي تونم به هيچ كدومشون اعتماد كنم؟چرا نمي تونم حرف دلمو به كسي بزنم؟؟دلم گريه مي خواد ولي طبق معمول ابزار لازم رو ندارم.اصل اول مورد نياز برا گريه كردنو ندارم.
اصلا" مي دوني چيه؟صبح داشتم خوابشو مي ديدم كه ساعت زنگ زد و بيدارم كرد،خوابم نصفه موند.دلم سوخت،خواب اين مدلي تا حالا نديده بودم،ذوق داشتم،كاش بقيشو مي شد ديد.
دلم تنگه،خيلي،برا خيلي از آدما،برا خيلي از چيزا...

+ شنبه ششم بهمن 1386 20:3 |
فقط یه ریزه خسته ام

من گم شدم انگاري شايدم زندگي گم شده،يكي بياد منو پيدا كنه .يه چيزي اين وسط سر جاش نيست.نه شايدم هيچ چيز سر جاش نيست جز يك چيز.آره همين دوميه است...بي خيال...
- جان من اين باقاليا چي شده دوباره يادشون افتاده رفيق دارن؟نتيجه عقب افتادن كنكوره ديگه،از ديروز عصر منو يافتن!در نتيجه امروز يه عالمه حرف زدم با ايشونات و همه سر درد و بي خوابي ديشب و امروز موند سر جاش و به لطف و مرحمت يه دونه ديگشونم كه زحمت كشيد برام پرونده اي كه دو ساله بسته شده رو باز كرد و مقداري تشديد اعصاب يافتم...الان همچين اين مخ و اعصاب من ورزيده شده،اين خواهري هم استاد پاتيناژ رو مخ من شده،الان داره برا خودش رو مخ من خونه مي سازه...
- دلم مي خواد بخوابم ولي الان كه محتاجشم رخت بر بسته و رفته،بايد بخوابم تا آروم شم...اين 48 ساعتي كه گذشت سر جمع 10ساعت شايد خوابيده باشم كه اونم خواب نبود،فرت به فرت بيدار مي شم دنيا رو چك مي كنم دوباره مي خوابم!.يه خواب 7 ساعته يه كله دلم مي خواد...
- دلم مي خواد برم وبلاگ گردي ولي حوصله ندارم.
- هواي حادثه ابري است گاهي ،دل خوش رنگين كمانم بعد اين بارانها...
- اين برفه كه ول كن نيست ولي آسمونا ديدين چه قده خوشگله؟مردم از بس آسمونو سياه و آبي ديدم،الان همچين قرمز ،نارنجيه،دلمو باز مي كنه...

+ شنبه بیست و دوم دی 1386 0:10 |
آخر پاییز

خداي من كاش مي دانستم اين چه حكمتي است.هر چه را خواستم و نخواستم و خواستي دادي.بسياري را همان اوج نااميدي ام،بسياري را همان زمان كه در دلم بود و پي دو دوتا چهار تا كردن بودم كه بخواهم يا نه!ولي چرا تا پاي اين يك آرزويم مي رسيم،سكوت مي كني؟7 سال است كه صبر كرده ام.خسته ام كردي خدا.مي دانم من هم خسته ات كرده ام.ولي مگر دست من است؟من تنها چگونه حريف اين جماعت شوم؟آن هم مغزي كه از سنگ سر سخت تر است.گوش نمي دهد و باور ندارد كه بايد تسليم شود.قبول ندارد كه بيماري اش مرا هم بيمار مي كند. حتي قبول ندارد بيمار است.خداي من مگر نگفتم قدرتش را بده تا حلش كنم؟پس چرا داري برعكس مي روي؟روز به روز فقط بيشتر تحليل مي روم.من مي دانم چه خبر است و كنار مي آيم،مي دانم كه بايد صبور باشم،مي گذرد هر چه من صبور تر هم باشم ،زودتر و راحت تر و با تشنج كمتري مي گذرد.ولي دلم براي اينها مي سوزد كه نه حاضرند پاي حرفم بنشينند،نه خود فكر مي كنند،نه همكاري مي كنند.اين جاي قضيه است كه اذيتم مي كند،به اينجا كه مي رسم مي برم،وقتي مي بينم عوض مرحم شدن بر زخمش خود زخمي عميق مي شوند كه بايد بگويم گل بود به سبزه نيز آراسته شد.خداي من اينها گذري است ،دلم از زخمهايي كه مي ماند مي گيرد،همان ها كه خود مي شوند دليل آشفته شدن فردايش.همان ها كه نمي گذارند،آرام بگيرد،نمي گذارند آرامشش را بيابد.خدايا تو بگو من اگر از اينان توقع ياري نداشته باشم از كه داشته باشم؟.دروغ گفتم خدا،دلم براشون نمي سوزه،پر از نفرت مي شم كه هر چي مي بافم فقط بلدن رشته كنن...
اين بار خوبيش اين بود كه روز عرفه بود،منم با اونا كه مكه بودن دعا كردم،شايد لاي حرفهاي اونا دلت برا منم به رحم اومد ...اللهم لك لبيك ،خيلي دلم مي خواد يه روز منم توي همون صحراي عرفه ات پا بذارم.از اون فكراست كه دلمو مي لرزونه.
پيشاپيش عيدتون مبارك،يلداتون مبارك و به خوشي و ميمنت.فال حافظو من كه زودتر گرفتم ،شماها هم فردا شب بگيرين...دلم برا عزيز جونم داره پر مي زنه،فردا شب مي ريم خونش.بابا گفته فردا صبح مي برتم بهشت زهرا،ته دلم بد جور شادم الان...

+ پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 20:55
دیدار نامه
به دليل تكراري بودن اين فيلمه من امشب تونستم خدمت شما برسم.آخيششششش
جاتون خالي ديروز عصر به من يكي كه بسيار خوش گذشت در جوار دوست نازنينم.مشروح خاطرات و اتفاقات و ضايعات و خجالات در زير :
1- ساعت 3.30 در ميداني خلوت نزديكهاي انتهاي شهر قرار داشتيم!(چه قدر بنده خدا را تحويل گرفتم!!)3.25 من رسيدم،و با ديدن دو الواتي كه در پارك نشسته بودن كمي ترسيدم و دعا كردم دوستمون زودي بياد تا اينا منو نخوردن!.دو سه ديقه از واي ساده بودنم گذشته بود كه يه ماشين با سرعت نور از اون ور ميدون اومد اين ور و يه خورده اون ور تر ترمز كرد و قلب ظريف منو آورد تو دهنم با اون رانندگي كردنش.با اين سرعت آدم ميدونو رد مي كنه؟!!!.به كسي نگين يه ... تو دلم نثارش كردم.خوب جمعه سر ظهري گفتم باز اين پسراي سر خوش راه افتادن تو خيابون!!!بعدش قبل اين كه من سكته كنم ،يه شازده به سمتمون اومد و خدا رو شكر كردم كه فحشامو بلند نگفتم و گرنه آبرو ديگه هيچي!اينم اولين تصويري كه من از دوست نديده ام ديدم.( تا ديقه نود داشتم فكر مي كردم كه اولين برخوردمون چه جوري خواهد بود.)بعدم كه با خواهر بسيار ماه و دوست داشتنيش و شوهر خواهرشون كه ايشونم بسيار آقا بودند آشنا شدم .بعدم بسيار مشعوف رفتم در جوارشان خوشي گذراندم و لذتي بردم و مستفيض شدم و كيف كردم از هم كناري با همچين دوستي و همچين خانواده دوستي كه پر از محبت و سادگيو صفا و صميميت بودن و در كنارشان نشد كه احساس غريبگي و ناراحتي كنم. به مقدار  كافي هم ضايع شدم من!و خجالت كشيدم .مقداري هم در شهر دور خودمان چرخانده شديم به دليل جهت يابي و مسير بيني بي نقص من.!بعد هم رفتيم كافي شاپ كه شيريني هايي كه چوب خط خورده ان تصفيه كنند!!( ولي من هنوز شيريني مي خوام يادت باشه)مقدار خيلي كمي هم غيبت تني چند از شماها را كرديم ،شما فكر كنين جاتونا خالي كرديم،بعد هم به سمت خانه ما روانه شديم و بنده را به خانه رساندند و بعد خودشان رفتن و من نگران گم شدنشان! نگو آخر سر گم هم شدند ولي خوب پيدا شدند دوباره و به خانه اشان رسيده بودند. و در آخر هم كه منو به شدت شرمنده كردن.كه بايد يه تشكر خيلي گنده بنمايم از همين تريبون ازشان.حسابي لپ گلي شدم...البته كلي هم خوش خوشانم شدا.يه هفت هشت ساعتي داشتم ذوق مي كردم به سليقشون كه بيست بود و با مزاج من سازگار!.( باور كنين من پررو نيستم.)
خلاصش كه جمعه شب به شدت خوش و خرم و پر انرژي بودم و به سختي خودمو كنترل كردم اين ورا پيدام نشه .همون لحظه كه رسيدم خونه مي خواستم بيام شما را در خوش خوشاني ام شريك كنم ولي از آنجا كه بسيار خوشبخت مي باشم شادي ام را با دفتر كتابا مجبور بودم تقسيم بنمايم!.باشد كه خدا راضي و خشنود شود از ما.
2-اينكه روز جمعه مغز بنده نهايت فسفري كه داشت سوزاند!چپ و راستم كه همش قاطي كردم بهم كه البته اين يه مورد درد مشترك بود،دوستمونم چپ و راستو بلد نبود!! مي گفتي چپ مي رفت راست!!!ههههه از اون ورم كه نشسته بوديم اندر كافي شاپ ،يهو حس كردم ايشون چپ دستن!بعد منم كه چپ دست ببينم ديگه هيچي مي پرم بغل يارو! با نيش تا بناگوش باز برگشتم مي گم اااا شما چپ دستي؟؟مي گه نه،منم يه ا كوچولو گفتم ،بعد پيش خودم گفتم من كه دارم مي بينم قاشق تو دست چپته چرا چاخان مي گي و نزديك بود يه تشري هم بهش بزنم كه يه لحظه عقل به مخم برگشت و ديدم بابا بنده خدا كه قاشقش دست راستشه!بعدش يه خورده خجالت كشيدم...
يه چيزي گفته بود قبلنا مي دونستم با عقل سازگار نيست ها ولي از آنجا كه هر چيزي امكان پذيره باور كردم و تازه پيش خودمم گفتم اگه حرف بزنم و بپرسم چي به چيه،شايد ناراحت بشه ،بذار ديدمش ازش مي پرسم كه اگه ناراحت شد بشه از دلش در آرد.بعد اون روز عصر برگشتم مي گم چه جورياست ايني كه گفتي ،حالا شما فكر كنيد سه جفت چشم چه جوري منو نگاه كردن كه چه قدر ساده لوحانه حرفشو باور كردم!و گمونم تو دلشون آي كيوي منو با جلبك يه كوچولو مقايسه كردن!بايد مي ديدين من چه قدر خجالت كشيدم!باور كنين،من بلدم اين كار را!!!...دونقطه دي 5تا.
بعدش كه اومدم خونه رو بگم ،اومدم تو و يه دو ساعتي گمونم گذشته بود بابا اومده خونه ،دسته كليد من دستش بود!!!...اون وقت كه داشتم خداحافظي مي كردم جاش گذاشته بودم رو در و اومده بودم تو!.(بازم بخند بهم!)
خوب ديگه خودتون مي تونين بفهمين من چه قده ذوق زده شده بودم از اين ملاقات و اينكه دارم يكي از بلاگرا رو مي بينم كه ديگه مغزم به ارور دادن رسيده بود.فهميدم چرا مي گن اكس و اينا بده،مشعوف شدن زياد راست مي گن مغزو تعطيل مي كنه!!!!نخورين برا خودتون مي گنا ،اين جوري همش ضايع مي شين.
...به شدت خوش گذشت بهم و خوشم اومد كه همچين دوستي دارم.خيليه من يه چيزي حدود يه ساعت پيش يه سري آدم باشم و از رفتارا و حرفاشون حرصم نگيره!!!بيشتر ذوق و شوق بعد ملاقاتمم سر همين مساله بود.اينكه پيش چندتا آدم اين همه احساس راحتي كني،خودشو گذاشتم به حساب اينكه خوب بالاخره شب و روزايي با هم بوديم اينجا، ولي حتي پيش اون دوتايي كه غريبه ان و تو رو نمي شناسن معذب نباشي.كلي هم دلت غش و ضعف بره برا خواهرش كه واقعا" فرشته بود.كاش وبلاگ مي نوشت.من يكي كه هميشه وبلاگش پلاس مي شدم!!
3-مي خوام بگردم بلاگرهاي همشهري خودمو پيدا كنم،هر روز هر روز برم پيششون اين همه بهم خوش بگذره،البته بماند كه هر كسي همچين حس خوبي به آدم منتقل نمي كنه،اين حس فقط خاص ايشون بود.!!!
بعدشم كي بشه بقيتونا ببينم؟؟؟تهرانيا رو مي بينم بالاخره يه روزي در اولين فرصت!ولي دناتا را چي؟دناتا جوني يعني تو رم مي بينم؟...
4- دوست عزيز بسيار مرسي و ممنونم بابت همه لحظه هايي كه در كنار تو و خواهر مهربونت بودم.هر چي تصور ازت داشتم كه با ديدنت بهم ريخت!ولي خوب وجود واقعي خودت خيلي زيباتر و دوست داشتني تر و بهتر بود.بماند كه شباهتهاي زيادي هم به اين وجود مجازي خودت داشتي،هر چي باشه خودت بودي...
دقت و نكته سنجيت،دل مهربون و بي غل و غشت،همه اين اخلاقاتو بسيار دوست مي دارم و لذت مي برم.كارت درسته و حرف نداري( اينم نتيجه ديدار!!)...آهان اينم بگم كه يه ظرافتايي تو رفتارت بود كه خيلي كيف كردم.
اين بندو مي خواستم يواشكي در گوشت بگم ولي يهو دلم هوس كرد اينجا بنويسمش،همه بدونن يه عالمه خوشحالم كه چون تويي تو اين محيط كنارم هست...

 

+ شنبه بیست و چهارم آذر 1386 22:47
دو کلام با قمر جون

خواهري رو بردم گردوندم،انرژي گرفت دوباره نشست سر درس ومشقش!.
خانومه داشت با يه خانوم ديگه تعريف مي كرد،از آراشگاه زهره خانوم. و اينكه اين زن با همين نون آراشگري چه ها كه نكرده و خيلي ازاين كار اين خانومه خوشش مي آد چون شاده،و زنا مي آن مي شينن تك و تعريف،انواع و اقسام.از مادر شوهر و خواهر شوهر تا شوهر و شام ديشب و دعواشون و بوس و ماچهاي آقاشون! و سبكهاي متنوع دلبري و رياست كردن و ...
يه 20 دقيقه اي كه تو ماشين بوديم من و خواهري فقط خودمونو كنترل مي كرديم كه صداي خندمونو اين خانومه نشنفه...
خلاصه كلام اينكه با خواهري حساب كتاب كرديم ،من برم آراشگر بشم بهتره،هم زمينشو دارم هم علاقشو.تازشم هر شب مي آم اينجا حرفايي كه اين خانوما بهم زدن تو آراشگاه رو براتون تعريف مي كنم!.ديگه چي مي خوام؟!.
اون موقع ها كه تو مود انتخاب آراشگر و اينا بودم ملت نگاه مي كردن كي كارش بهتره ،من نگاه مي كردم كدومشون تو اونجا كه نشستي خبري از اين حرفهاي خاله زنكي توش نيست.آخر سرم همين مريم خانوم خودمو تائيد كردم و جز پيش اون جايي نمي رم.دو ساعتم كه بشيني اونجا،همش حرف دوره هاي جديد آشپزي و متوداي روز كار خودش و جنس مواد آرايشي و اين چيزاست.كيف مي كنم تو زندگي هم سرك نمي كشن...

+ سه شنبه بیستم آذر 1386 21:24
موجودی به نام خواهر

تجربه رو گذاشتن كه آدم عبرت بگيره.
1- تجربه، كلا" يعني چيزي كه تو زندگي آدم بالاش مو سفيد مي كنه!
2- آدم،موجودي است كه گمون نكنم با تو سنخيتي داشته باشه.
3- عبرت، هموني كه نمي گيري.
بي خيال...دنيا دو روزه ،فقط از غروب و اعصاب افتادم.
پند بگير حضرت عباسي.

+ یکشنبه هجدهم آذر 1386 21:54
روزم مبارک!!

تا حالا نشنيده بودم ،روز ملي دخترانم داريم،آقايون بدوين تبريك بگين...
اگه اين 124000پيغمبر و اينا زن بودن ما خانوما چه مي كرديم؟شانس آوردن اين آقايون 4-5 تا خانوم متشخص بيشتر تو اينا نيست وگرنه بيچاره ها هر روز يه مناسبتي داشتن برا تبريك و كادو...دختر خانوماي خوشحال روزتون مبارك.

*دختر كدخداي ده دلش يه گوشه بنده
هي زير لب حرف مي زنه،يواشكي مي خنده
مي ره هر روز توي صحرا تا غروب مي شينه،
تا مي بينه چوپونو زير لب مي خنده
دختر كدخداي ما خاطر خواست
خاطر خواه چوپون تو ده ماست
دختر كدخداي ما هميشه مهربونه
مي شينه تو صحرا و آواز مي خونه
مي خونه با بغضي عاشقونه
كه قدر عشق پاكمو فقط خودش مي دونه
پسر چوپون از صداش بيدار مي شه مي بينه
كه يه فرشته از بهشت نشسته رو زمينه
واي كه چه نازنينه...
خوشم اومده دوباره از اين...

+ یکشنبه بیستم آبان 1386 23:45
غر می زنم طبق معمول

خدا نيت كردي من امسال همه مدل درد جسمو تجربه كنم؟دست از سر روح و دلم برداشتي چسبيده به يه ذره فيزيكم؟داري مي كشي منو ها.بسه ديگه هر چي هيچي نمي گم هي هر روز يه درد جديدو بايد كشف كنم.زندگي داريما...
امروز فهميدم اين دختراي بيچاره اي كه هر ماه دل درد مي كشن چي مي كشن.يه عالمه دلم براشون كباب شد.اين 7-8 سال برا خودم چقدر خوش بودم و خبر نداشتم.پريود كه مي شدم تازه دوره خوش خوشاني ام بود و شارژ مي شدم،به ريش همه هم مي خنديدم كه مگه چه خبره اين قدر دختر لوس مگه مي شه؟اخه دردش كجا بود اين همه نكبتي كه اينا مي گن كجا بود؟چرا من نمي بينم؟به اندازه همه عمرم امروز دل درد كشيدم وتازه فهميدم دنيا چه خبره .يادم رفت ديشب ترشي نبايد مي خوردم،خودمو خفه كردم ،به غرغراي مامان گوش نكردم.من ديگه غلط بكنم ترشي بخورم.خدايا توبه ...ماماني لج كرده و باز ويتامين تربيت و ادب كردن من تو خونش زده بالا،مسكنامونا ورداشته قايم كرده مي گه درد بكش تا دفعه ديگه بفهمي حرف كه بهت مي زنم بايد گوش كني...واي چرا من  تو كيفم برا خودم قرص ندارم؟چرا اسم دوتا قرصو بلد نيستم برم داروخونه بخرم بيام بشينم جلو مامان بخورم؟مردم بسكه اين دواهاي گياهي نن جونو خوردم،قيافم شده عين زعفرون و دارچين...نه مي تونم بخوابم نه مي تونم بشينم.چرا من پسر نشدم؟فردا مي رم تغيير جنسيت...اه اه نه نمي خوام...كي خوب مي شم پس؟...مامان جون غلط كردم بي خيال شو...

+ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 22:38
زن می ستانیم

گفتم داداشه مشكوكه.اين چند وقته هم با مامان بحث هر كيو مي كرديم ديگه جفتك پروني نمي كرد،از دو هفته پيشم اسم هر كيو مي آريم،مي پرسه كه كيه و چيه و چند ساله و چه جورياست...خر شد اساسي...بعد من كه الان اومدم خونه مادر جون مي گه من رفتم به مامانش گفتم،قراره با آقاشون مشورت كنن،اجازه بدن ما بريم خواستگاريشون...اين مامان خانوم از الان داره تركي مي رقصه...چه حالي مي ده دختره قبول كنه...اگه بگن نه چي؟غلط مي كنه بگه نه.ميزنم پاشنه خونشونا از جا درمي آرم.البته اگه خان داداش ماست مي گه "جوابتون نه خوب باشه منم اصراري نمي كنم،خداحافظ."...

+ چهارشنبه شانزدهم آبان 1386 14:8
بسی تعجب

يا من خيلي مهمم يا اينا خيلي درپيتن!مي گه مدركتو بده به ما باهاش امتياز نمي دونم جي چي بگيريم،عوضش شما هم پايه ثابت هيئت مديره مي شي و استخدام رسمي و تازشم تعهد مي دي كه پس فردا پروازي نمي شي و بگي مدركمو بدين من  مي خوام برم يه جا بهتر...بعدشم كه رفتم محيطشونا ببينم،كل شركت 5 نفر مهندسن و 7-8 تا كارگر.يكيش همين خود ياروهه بود كه فيلم بود برا خودش و مهمترين سوالش از من اين بود كه ويندوز بلدي روشن كني؟بعدشم كه مي گه يه نرم افزاره هست مال مونتاژه و قبل سر هم كردن سازه ها مي آن تو اون مدلش مي كنن بلدي؟مي گم اسمش چيه مي گه نمي دونم من،دست دوستام ديدم.بعد منم همش پيش خودم فكر مي كردم سازه و مونتاژ بهم چه ربطي داره آيا و اين آقاهه چي مي گه؟؟بعد رفتيم كارگاه ديدم بلعه اينا تو كار مونتاژ دكل و سازه هاي اون جورين،هي من گفتم سازه دوست دارم ،اينا خيال كردن من اين سازه ها رو مي گم،زندگي همش سازه هاي خرپايي،ووي،...بعدم كه مثلا" دفتر شركتشون،4 تا مهندس نشسته بودن،دو تا آقاي مهندس مكانيك و يه دونه خانوم كاردان عمران و يه دونه خانوم ماشين آلات خونده بود.بعد همشون داشتن تو اتو كد كار مي كردن و نهايت كارشون اين بود كه نقشه ها بهشون داده بود مهندس رئيس و ازشون ديتيل پيچ و مهره ها رو خواسته بود.گفتم اين كار بچه هاي نقشه كش صنعتيه يا نهايت مكانيك،نه من.گفتن فقط كه اين نيست كاراي عمراني ام مي خوايم شروع كنيم كه داريم شما رو جذب مي كنيم +اينكه طراحي اينا رو كار خودته.حالا اين يه حرفي بود ولي خوشم نيومد+ اينكه خارج شهره و بابا هم مي گفت اينا اگه دنبال مدرك و كسب امتياز برنامه بودجه ان هنوز ثبت نشدن و ال و بل و ممكنه كاسه زير نيم كاسشون باشه واينكه اگه بخواي بري ديگه نمي توني بياي بيرون و يه بار ديگه هم فرمودن خو.ب خودش يه امتيازه كه با رشد تو شركتم رشد كنه و.اونا هم تازه كار باشن.و هيچ كجا تو تا بري نمي گن بفرما هيئت مديره مال تو.و فرمودن بايد راجع بهشون تحقيق كنن ،و حاصر نيست به صرف اينكه به آشنا معرفي كرده چشمشو ببنده و دستور دادن من جوابي ندم فعلا"،احتمالا" هم چند روز ديگه مي فرماين نظر منو بهشون ابلاغ كن و اصلا" براش مهم نيست نظر من و تازشم كلي بهم غر زد كه چرا از سابقشون نپرسيدم؟..جالب بود

+ دوشنبه هفتم آبان 1386 18:37
یه چراغ نارنجی

فكم درد گرفت ،اين باباي بيچاره چه حوصله اي داره ها،من خسته شدم اون هنوز داشت گوش مي داد...اين وسطم داداشي مي گه بابا مواظب باش مختو نزنه!كلاه سرت مي ذاره اين دختر.حالا اين آقاي بابا خان داشت منو مي ذاشت سر كار و وعده وعيد باز مي دادا اون وقت من بدهكار مي شم،خوبه والاه رسم دنيا بر عكس شده.اين بار ولي مي خوام بهشون ثابت كنم كه اوني كه رفته سر كار و سرش كلاه رفته منم نه اين خان بابا.بذار شبيه مجيد دست دراز ،دست از پا درازتر برگردم ،خان داداش و مامان خانوم مي بينن كه سر آقاي خونشون كلاه برو نيست.هيچ كس مظلوم تر از من نيست...
اين دختر بابايي ،فردا مي خواد تولد 54 سالگي پدرشو جشن بگيره.مي خواد كه بهش بگه هنوز حرفهاي 6/8/85 حرفهاي دلشه و دوست داره كه بهش بگه،ولي نگفتنش بهتره.+اينكه دلش مي خواد بگه به باباش ،بالاخره كار خودشو كرد و كاريو كه نبايد مي كرد،كرد و دلش خنك شد.دلش مي خواد پشيمون باشه ولي نيست مي گه اگه صد بار ديگه هم تكرار بشه باز همون كارو مي كنه،مي دونست از اول كه اشتباهه ولي دلش مي خواست مزه اشتباه كردنو بچشه،آخه دلش نمي خواست يه روزي يه اشتباه خيلي بزرگتر بكنه.ديونه شده بود و مي خواست ايني كه بابا ازش ساخته و خراب كنه و يه دونه واقعيشو بسازه براش.موفق شد و الان بابا مي دونه كه دخترش محكم تر از قبل شده.دلش مي خواد به باباش بگه كه همه آرزوهاش مال اونه،هر چيزيو كه از خدا مي خواد آخرش مي گه خدا واسه خاطر من نه ،واسه خاطر بابايي...دلم يه عالمه تشكر مي خواد بكنه از پدري كه هنوز آغوشش برام امن ترين و آروم ترين جاي دنياست، يه دنيا مديونشم،از روزاي بچگي تا اين روزايي كه بچه بازي زياد دارم...دلم يه عالمه خوشي و دل شاد و سلامتي مي خواد برا پدري كه علاقم بهش به صرف وظيفم نيست،از رو محبت خودشه،كه همه چيزو با همون مهرش يادم داد،نه زور و خشمش.خدا برام حفظش كن.تنها دل خوشي كه تو دنيا دارم خودت مي دوني كه فقط آغوش بابا و وقتيه كه با شنيدن صداي قلبش آروم مي شم.وقتي مي بينم و حس مي كنم دستشو پشت سرم.عين يه كوه كه با خيال راحت بهش تكيه دادم.خدا مي دوني كه اگه نبود يا اين جوري نبود،الان من خيلي فرق داشتم.20 سال شخصيت و رفتار و اخلاق و عقايد و باور و فرهنگمو مديون اونم.اون بود كه راهو و خم و چمشو بهم نشون داد و اين3 ساله تونستم به راحتي توش برم...خدا مواظبش باش.

+ شنبه پنجم آبان 1386 22:56
تجربه مزخرف

_وسوسه رو مي شه به جاي تحريك استفاده كرد ولي اگه برعكسشو استفاده كني مي شه امروز من و آب مي شوي مي روي توي جوي آب كنار خيابانو بعدش از طريق ريشه جذب درختان كنار جوي شده و باعث عبرت مردم خواهي شد.!
_ وقتي ديشب مي فهمي كه فردا شب كه امشب باشه عروسي دعوتي و خبر نداري! امروزو نمي ري كتابخونه درس بخوني مي گي بمونم خونه كارامو رديف كنم.تا ظهر ذوق مي كني كه آراشگاه رفتن بعد مهموني به دردت خورد! و بعد از ظهرم مي ري وبلاگاي مردمو زير و رو مي كني.شبم مامان خانومت بهت غر مي زنه كه چرا لباست اتو نداره؟!بعدشم مجبورت مي كنه اون كفش آشغالا كه تق تق مي كنن و 48 سانت پاشنه دارن!بپوشي چون صندل تختاتو از صبح تا حالا تميز نكردي...تو هم كه معلوم نيست چت هست ،فقط منتظر بهونه بودي كه به دستت بدن ،مي ري مي شيني يه گوشه تكونم نمي خوري،هر كسم تكون مي خوره رو مسخره مي كني و ايراد مي ذاري روش،از لباس و كفش و قيافه گرفته تا بدنش!.هميشه بدت مي اومد از اين خاله زنك بازياي اين جوري ولي امشب حال مي كني همه رو از اون بالا بالا ها ببيني ،دوست داري جلو همه با كله بخوري زمين تا حالت جا بياد....
_ مي ري سالن هر كي باهات حرف مي زنه ،عين گاو شاخش مي زني و به پر و پاي همه مي پيچي، ملاحظه هيچي ام نمي كني‌،نهايتش خيلي ادب خرج بدي عوض پاچه گرفتن مردم يه لبخند تحويلش مي دي كه يعني خفه شو برو رد زندگيت!.همه هم مي خوان بدونن چرا ناراحت و گرفته اي ،پرو ها فكر نمي كنن دارن تو زندگيم فضولي مي كنن ،توقع دارن ببرمشون كمد لباسامم نشونشون بدم.
_از آدمايي كه بيرون و ظاهر زندگي منو مي بينن بعد يه تيكشو ور مي دارن كپيش مي كنن تو زندگي خودشون بدم مي آد ...چه جوري مي تونن؟!
_اين همه عذاب وجدان گرفتي بابت رفتارت ،بعد شام همه قربونت مي رن كه عجبي خانوم شدي و مثل بچه آدم نشستي سر جات و در نقش دلقك ظاهر نشدي.چه رفتار متشخصانه اي داري،دل همه رو بردي!!!.مامانت اين وسط چه كيفي مي كنه وقتي ازت تعريف مي كنن و تو نمي دوني الان بايد از رفتارت خجالت بكشي يا به اينا بخندي ! يا ذوق مر گ شي از اين همه احسنت و تبارك الله...تجربه مزخرفي بود،هيچ خوشم نيومد...

+ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 23:59
چارراه
پاييز باشه ،غروب باشه ،هوا ملس باشه،رو پشت بوم باشم،يه عالمه ابر تو آسمون باشه،دختر همسايه هم پيشم باشه...بهترين آرامش دنيا اومد سراغم.پشت بومو دوست دارم،بالاترنن نقطه كه باشم مخمم بهتر كار مي كنه...هنوز آرزوهام كوچيكن.يه روزي بزرگ مي شن ،هم اونا هم من ،هم نگاهم...
اين مامان خانوم رفته يه تانك خريده برا سعيد ،توش يه آدم آهنيه كه خوابيده و وقتي روشنش مي كني يه خورده كه شليك مي كنه اين جلوش مي ره بالا آدمه ظاهر مي شه..اينقده با مزست،خوش به حال سعيد.!!!
كاش منم يه پسر بچه داشتم برا خود خودم.بزرگم نشه همون 4-5 ساله خوبه...
زنگ زدم يه بنده خدا خودمو دعوت كنم خونشون.گفت تشريف بيار،منم گفتم باشه پس شب تشريف مي آرم!.
به هر كسي نيومده باهاش خاكي باشم...
دل خوشي هاي مردم چقدر كوچيكه ،خوش به حالشون،زندگيو چي مي بينن...كاش منم يه خورده راحت مي گرفتم،ولي نه ديگه تا اين حد لا ابالي.
مي خواد بره كامپيوتر بخونه،مي پرسم چرا؟مي گه نرم افزار را رو خيلي قشنگ نصب مي كنم رو سيستم! برا همين كشف كردم مهندسي نرم افزار بخونم،آينده خوبي خواهم داشت!...
سه سال پيش به پسر همسايمون  گفتم بيا برو فني برق يا الكترونيك بخون( رو حساب علاقه اي كه به اين چيزا داشت و زمينه اش)،گفت رشته نظريو ول كنم برم فني؟!رفت رياضي،گفتم نكن،تو كه شب امتحان تا صبح من دارم فرمول مي كنم تو مغزت،تو كه صبح تا شب داري به فيثاغورث فحش مي دي نكن اين كارو،گفت نه رشته رياضي كلاس داره...با يه زوري رياضي 1 و 2و حسابان و هندسه پاس كرد كه هفت جد من اومد جلو چشمم چه برسه به خودش...الان داره تو يه مغازه الكتريكي كار مي كنه.مامانش اون وقت شاكيه كه پسرم از تو الگو مي گرفت،واسه خاطر تو رفت رياضي،اگه تو الان فني خونده بودي،گل پسر من الان مهندس بود...
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 23:53 |
چراغ دودی

وقتي مي شنوم يكي جدا شد،فقط به گذشته هاشون فكر مي كنم،به اون همه شادي و سرخوشي.به اون همه افتخاري كه به انتخابش و ازدواجش مي كرد...هيچ كس حتي يه لحظه به خودش اجازه نداد بخواد فكر كنه اينا وصله هم نيستن.همه يقين داشتن كه برا هم ساخته شدن.اينقدر همه چيز مرتب بود كه وقتي شنيدن 4 سال زندگي اينا تموم شده،هيچ كس حتي جرات نكرد بپرسه چرا؟مشكلشون چي بود.؟؟تلخ ترين خبري كه تو همه عمرم شنيدم ...تو عمق زندگي چه خبرا كه نيست...پدر مادرش فقط مي گويند خيلي خوب شد،بچمون نجات پيدا كرد،ولي شك دارم به اينكه اين حرف چقدر از ته دل باشد و همچنان حفظ ظاهر نباشد،آن هم جايي كه همه مقايسه مي كنن،چهار سال پيش و اين چهار نفري كه به فاصله چند هفته از هم ازدواج كردن،او كه نسبت به سه تاي ديگر خوشبخت تر مي نمود و راضي تر از ازدواجش،الان واقعا" از جدايي اش راضي است؟خيلي دلم مي خواد بدونم چرا اين جوري شد؟

+ جمعه سیزدهم مهر 1386 18:11 |
چراغای چشمک زن

اين روزا داداشي يه خورده داره نور بالا ميزنه.صبحها ساعت 7منو بيدار مي كنه ،كلي كچلم مي كنه كه بيا شلوار منو اتو بزن.براش مي زنم صدتا ايراد مي گيره كه چرا خطش اينجا يه ميليمتر اومده اين ور تر،كه چرا اينجا رو كمتر كشيدي...دو ساعت واي مي استه جلو آينه بعد موهاشو صاف مي كنه و صورتشو مرتب .تا حالا از موي كوتاه خوشش نمي اومد،اين مامان خودشو جز مي داد تا شازده راضي بشه موهاشو اصلاح كنه،حالا چپ مي ره ،راست مي آد مي گه موهام اگه بلنده بگين كوتاه كنم ،خوبه؟مطمئني اينقدري قشنگه...مي خواد بره بيرون مي ره سراغ خواهري و دو در كردن آينه جيبيش.شك دارم وسط خيابون آينه در نياره موهاشو صاف كنه.اينا يه طرف،طرف ديگش تا حالا اسم زن مي آوردي برق سه فاز مي گرفت شازده رو .الان مي گه نترسين من كه تا آخر نمي خوام تنها بمونم.يه روزي زن مي گيرم!!ولي قبلش صبر كنين آشپزخونمو كامل كنم ،برم برا پذيراييم يه فرش پيدا كنم.امروزم كه رفته پرده ديده برا پنجره هاي خوشگلش.من و مامانم اين وسط داريم از خوشي مي ميريم ،يعني شازده پسرمون عقل به سرش برگشته؟يا ما رو فيلم كرده؟آي خدا اگه اين يه دونه داداشي ما بره سر خونه زنديگش ،چه شود.خدا جون فقط نپره دوباره از سرش.چه شود روزي كه بريم برا داداشي خواستگاري .اين دو روزي كه من دارم ذوق مي كنم بابا مي گه هر خبري هم بشه تو يكيو رو نمي بريم خونه مردم ،اول كاري ابو فتنمونا بهشون نشون بديم.!..بگن اينا، من كه گوش نمي دم،خيلي هم دلشون بخواد من بشم خواهر شوهر دخترشون.مگه من چمه.
هيچ بعيد نيست اين خوشي عمرش تا آخر ماه رمضون فقط باشه ،ولي خدايا نذاري از سرش بپره ها وگرنه كلامون مي ره تو هم .

+ سه شنبه دهم مهر 1386 10:42 |
لیمو شیرین

- اين چند روزه  تصميم گرفتم بيشتر و جدي تر درس بخونم،رو اين حساب دو روزه روزانه حداقل 14ساعت خوابيدم.نمي دونم اين سردرد و سر گيجه و منگي واسه خاطر خوابيدن زياده يا چون اين حالتا رو دارم زياد مي خوابم.هر چي هست باعث شده كلي حرص بخورم و درنتيجه گل كم بود به سبزه نيز آراسته شد...صبح با دوستم خيابون بودم ،حالا من از ساعت 1شب تا 11صبح خواب بودم .سه ربع كه راه رفتيم من خوابم گرفت و همچين خميازه مي كشيدم كه دوستم مي گفت تو دوسه روزه نخوابيدي حتما" يا معتاد شدي.گيج گيج اومدم خونه خوابيدم تا6:30عصر.ولي هنوز و همچنان به شدت حس مي كنم خسته ام.شايدم سر اين باشه كه زياد مي خوابم ولي آروم نمي خوابم دائم دارم تو خواب مي جنگم و دعوا مي كنم،يا يكي مي ميره،يا يكي تصادف مي كنه يا وسط عروسي پليس مي آد...خوابايي مي بينم محشر!اگه اين نباشه خودم حدس مي زنم دچار تيروئيد شدم نمي دونم پركاري يا كم كاري ولي چند وقت پيش كه دكتر بودم  گفت يه سر به متخصص غدد بزن اين هورموناي بدنت زيادي دارن خوشحال زندگي مي كنن،من گوش نكردم به حرفش.اين دو سه ساعت آخرم كه حس سرماخوردگي و تب پيدا كردم.الانم كه قربون خودم برم لباس مي پوشم
آتيش مي گيرم درشون مي آرم يخ مي زنم...خلاصش خيلي قاطي شده همه چي بهم.
- پروژه بتن نازنينم بهم داده 18 .چي ميشد يه ذره بيشتر مي داد، سر اين پروژه ها من حسرت 20به دلم نمي موند؟من تو اين پروژهه تنها ايرادم اين بود كه وزن ساختمونمو آورده بودم 18000تن .نرم افزار آورده بود 15000تن.همش 3000تا ناقابل.دو نمره بايد كم كنه؟.حيف كه استادشو دوست دارم وگرنه يه چيزي بهش مي گفتم.هر چند 3000تن اختلاف يعني خيلي،قابل چشم پوشي نيست...كاش اون روز نگفته بودم بي خيال و اون وزن بتنو صفر مي كردم درست مي شد.اين دله بد جور داره مي سوزه...
خوب ديگه شبتون بخير

+ پنجشنبه پنجم مهر 1386 21:51 |
چراغ این کوچه نارنجی است

روز  زيبايي بود،با يه مشت بچه دبيرستاني اسبق، كه سراپا عوض شدن .اما هنوز تو جمع خودمون بر گشتيم به هموني كه بوديم...
با اين رفقايي كه من دارم كلي به خودم باليدم ترشي نخورن،بوش مي آد مي دزدتشون،هم اونا رو هم منا .
كلي خاطره و خنده و چرت و پرت و اينكه من اولش افسونو نشناختم!.دو كلمه حرف حساب داشتم با مريم مي زدم مگه گذاشتن!از اون ور سيمرا خانم كلي از كاراشو نشونمون داد،يكي از كاراشم كه تذهيبه رفته موزه صنايع دستي كه بهش قول دادم يه روز برم ببينمش.بچه ها پيشنهاد كردن كه با هم بريم و منم همشونا ساندويچ كردم...كلي هم با سميرا جيك جيك كرديم .بعدشم كه پسر برادر سميرا اومد از مدرسه و من يادم رفت اومدم دوستامو ببينم ،رفتم بچه بازي...آخرشم سميرا جونم به من يه كادوي اختصاصي داد و داد بچه ها رو در آورد.يه كيف پول جينگول و ناز.
اين وسط من صبح قاطي آنگاي عهد هابيل و قابيل يه آهنگي پيدا كردم كلي باهاش خنديدم و ورش داشتم بردمش .ديونه بازي راه انداختيم كه همسايه هاشون گمونم بهمون شك كردن ...
دختر همسايه شباي تابستون گاهي  مي اومد روي بوم
هر دفعه يك گلي پرت مي كرد ميون خونمون يعني زود بيا روي بوم
دلش نمي گرفت آروم
طي مي كردم با چابكي پله ها رو 10تا يكي
تا مي رسيدم اون بالا قايم مي شد مي گفت حالا
اگه راسي مردي بايد دنبالم بگردي
بازي قايم موشك حالي داره
با يه دختر با نمك حالي داره
موش موشك آسته برو بازي  كردي
اگه پيداش بكني خيلي مردي
خلاصه آخر پيداش مي كردم
تا مي تونستم نگاش مي كردم
قديما كه سندي مي شنيدم  خيلي بهتر بود مگه نه؟..

+ سه شنبه سوم مهر 1386 23:48 |
چراغ زردا

من حوصله سقف كامپوزيت زدن ندارم،اوهه خيلي وقت پيش كاراي مدلش و كلي كار اصليشو كردم تموم شد،حالا اين چرت و پرتاش مزخرفه ،دوست ندارم...يعني ياد كلاس فولادمون مي افتم و استاد نازنينش ،دلم مي گيره،يه برنامه امتحانيو ريختم به هم كه تداخل فولاد با تحليل حل بشه،15روز دنبالش بودم،چه قده استادش باهام راه اومد،آخرين ترمي بود كه جناب استاد تشريف داشتن تو دانشگاه و منم گير كه حتما" بايد فولاد 2رو هم با اين بگيرم ،يه بار يه ميان ترم ازمون گرفت،بعدش اومد سر كلاس كه خوب چي كار كردين،ما هم دعوامون بود كه مال ما شده فلان و مال يه سري ديگه شده بهمان،و اونا چون فلان چيزو در نظر نگرفته بودن جوابشون غلط بود..جواب ما هم كه درست ،كلي استاد ما فلانو آورديم و اينا..اونم گفت همتون صفر مي شين ،اونا كه جوابشون كلا" غلطه و شما هم كه اين جوابي كه آوردين به درد خودتون مي خوره،ما تو ايران اين سايزو نداريم بايد يكي پايين ترشو با ورق مي زدين...فك همه رو آورد پايين .حالا ما سر جلسه ميان ترم از كجا بايد آمار بازارو دستمون بود من نمي دونم...ايشون هر هفته نمي تونستن تشريف بيارن و 15روز يه بار مي اومد ،ما كلا"چهارشنبه ،پنجشنبه ها از صبح تا شب سرگرم فولاد و تمريناشو استاد بوديم ،يه سري هم جمعه ما رو مي كشوند دانشگاه،بعد چند جلسه برگشت گفت شماها چه دانشجوهاي خوبي هستين ،من خودمم زياد جمعه ها برامون كلاس مي ذاشتن ولي فقط يه بارشو رفتم سر كلاس،شماها هر وقت كه من مي گم پا مي شين مي آين،چه جوري 8صبح جمعه از خواب بيدار مي شين؟!...اينقد دلم مي خواست بهش بگم استاد از بس ماهي آدم دلش نمي آد سركلاست نياد...اخلاقاش خيلي باحال بود ،مي اومد دانشگاه كفشاشو در مي آورد مي ذاشت تو آبدارخونه ،با دمپايي تو دانشگاه مي گشت...استاد به اين شيطوني ما نديده بوديم و هنوزم نديديم!موندم اين چه جوري بورس گرفت رفت اون ور؟...چرا من بايد با كسي كه درحقم نامردي كرده برم پروژه فولاد بگيرم؟دوست ندارم ديگه ببينمش،اون وقت شنبه بايد برم پيشش دفاع كنم از پروژم...دستم به كار نمي ره...من استاد فولاد خودمو مي خوام..همه عشق من تو اين رشته به سازه هاي فولادي بود ،ولي اين استاد پروژهه جز* كور كردن ذوق آدم هيچي بلد نيست....

*به قول ریواس نسخه تصحیح شده

+ یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 0:50 |
خدا خوشحالم كه بنده توام.بازم به موقع رسيدي.خودت مي دوني كه...از اين بي سر و صداييت داره خوشم مي آد،اين روزا منم زياد هوسشو كردم.خلاصه خدا جوني من كه ظهر شنبه رو يادم نمي ره و اون بن بستو.همينجورم يادم مي مونه عصر شنبه رو و يه ربع به آخر مونده رو كه چه جوري گفتي يا علي
+ دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 18:29 |
1-در ديزي بازه حياي گربه كجاست؟!
2-نياز به يه شستن حسابي داره،ولي افسوس كه فاميله و چشمم تو چشمش مي افته،البته بيشتر از مامان خودم خجالت مي كشم وگرنه خيلي دوست دارم يه جيغ بنفش سرش بكشم...
3-نمي شه منطقو فراموش كرد...
+ جمعه نهم شهریور 1386 18:26 |

بار اول خنديد ،بار دوم خنديد،بار سوم نگاه كرد فقط،بار چهارم گوش كرد فقط،بار پنجم سكوت كرد فقط و اين بار من تصميم گرفتم كه از رو برم و به روي خودم بيارم كه مي فهمم خوشحال شدمش و سلام برسوناش هيچ معني و مفهمومي نداره جز ...هميشه كه مردم باقالي نمي شن،يكي هم هست كه منو باقالي حساب كنه.!

+ جمعه دوم شهریور 1386 18:22 |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا