اين دنيا مي خواد به كجا بره؟
روز جمعه من باز نشستم پاي تي وي،يه فيلمي داد ،خانومه توهم زده بود كه شوهرش زن گرفته و ...به شوهرش گفتن بيا زنتو طلاق بده،اين روانيه و فلان،شوهره گريه مي كرد و مي گفت شما بي رحمين،من دوسش دارم....آخر سر طلاق دختره رو گرفتن،و دختره به خاطر بيماري شيزوفرني رفت آسايشگاه!آخر فيلم كاشي عمل اومد كه بابا زن بدبخت راست مي گفته و شوهرش زن دوم داره و اين بيچاره 6ماه الكي بستري بوده و بهش قرص مي دادن،تازه دكترش برگشته بود مي گفت هنوز هوشياريشو كاملا" از دست نداده...بعد باز سر زن دوم شوهره هم همين بلا اومد و شوهره وانمود كرد كه اين روانيه و رفت سراغ زن بعدي.اين جوري مثلا" مال و اموال خانوما را بالا مي كشيد و از زير مهريه هاي ميليارديشون در مي رفت!!فيلمه تموم شد،اما من بد جور درگير شدم باهاش،يه دو سه ساعت همه جا دنبال شوهره كه امين زندگاني بود مي گشتم،مي خواستم خفش كنم،منم كه وقتي هوس كنم كسيو خفه كنم،تا اين كارو نكنم ذهنم درگيره!!!!!!
شبش نشستم باز فيلم ديدن،يه خانومه بر اثر تصادف حافظشو از دست داده بود،تو آسايشگاه بود و عاشق يه مردي شده بود،حالا خودش شوهر داشتا،اين شوهره مي اومد ديدنش،مي ديد اين زنه با مرده گرم گرفته و ...آي حرص مي خورد،اون مرده هم خودش زن داشت...آخر فيلم مجبور شدن ولشون كنن به حال خودشون...ديدن اونم خيلي عذاب بود..
اين جناب پدر عزيزم رو 5روزه كه نديدم و فقط تلفني باهاش حرف زدم،كه خوب تلفنم كه همش منو دلتنگ تر مي كنه و نمي تونم با تلفن راحت حرف بزنم،اينه كه اعصاب درست درمون اصلا" ندارم،تقي به توقي مي خوره اشكم در مي آد،بابايي كه نباشه خوب زندگي غير ممكنه،الانم كه تازه اومده ،من هنوز عقده هام همه گشوده نشده...
هب مهون طاخري هك شاعق دشم،هب مهون رجم حمكوم شي مم،آخر بي رحمي دنيا شايد همين جاست،يه چيزايي بد جور رو قلبم سنگينه.تقصير توقعات زيادي خودمه،يه جورايي شايد همون ضرب المثله كه مي گه در ديزي بازه،خودم بايد حيا كنم...
من ساده دنيا رو ساده انگاشتم،ندانستم...
من همچنان حالم از اين دنيا و زندگي به هم مي خوره و تو دلم فقط فحش مي دم،خوشم نمي آد از اين زندگي مسخره...من مي خوام كه ديگه تو اين دنيا نباشم..
وقتي روياهاي آدم مي ميره ،يا اين همه دور دست مي شه،ديگه اميد گم مي شه تو زندگي...
دلم مي خواد برم توي يه روستاي پرت،فقط من باشم و كلي آهنگ اصيل و سنتي و زمين و آسمون و خدا.دنياي بزرگتر از اينو دوست ندارم!.
اين كلاس ما بيشتر از اينكه كلاس زبان باشه،كلاس فمينيستا ست.من بيچاره همين جور هاج و واج مي مونم با اين حرفايي كه اينا مي زنن.
يكيشون امروز مي گفت،خوبي ازدواج به اينه كه آدم انگيزه پيدا مي كنه برا ادامه زندگي...تنها مزيت ازدواجو فقط اين مي دونست.الباقيش شكوه و شكايت بود و اين كه حداقل شوهر زبون مي فهمه ،بچه است كه زبون نفهمه و پدر آدمو در مي آره ...
منم تو 27سالگي يه بچه 7ساله تو بغلم بود،حتما" مي گفتم بچه پدر درآره!!!!
منم برا خودم اين تزو دادم كه اينا جوني نرسيدن بكنن،لذت زندگيو نچشيدن،چشم باز كردن خونه شوهر بودن و خودشونم نمي دونن چرا شوهر كردن،يه روند روتين زندگي براشون اين جوري تعريف كرده بودن و حالا تازه دارن مي رسن به پوچي و خيلي از حسرتاي ساده كه يه خورده بي معنيه.مثلا" يكيشون به من مي گفت قدر آزادي دوره مجرديتو بدون و اينكه همشون به اتفاق نظر دادن ازدواج بزرگترين حماقت يه دختره!!من بي تقصيرما نياين يقه منو بگيرين،اونا مي گفتن من كه اين چيزا رو قبول ندارم و كلهم يه جور ديگه نگاه مي كنم،ولي خوب دلم براشون سوخت كه لذت جونيو نچشيدن!كلهم فضاي اطرافم عوض شده با اين 7تا خانوم.خدا تا آخر ترم عاقبتمو با اينا ختم به خير كنه.
خانوم معلممون!!!برده منو پاي تخته،يه مثلث كشيده بود،توش حروف الفبا رو به هم ريخته نوشته بود،بهم گفت اينا رو به ترتيب به هم وصل كن!!!!!!!!!روده به دلم نموند.بهش مي گم شوخي مي كنين،مي گه نه وصل كن ببينم.هر چي بهش مي گم بابا من همه اينا رو بلدم ،ترممو عوض كن،مي گه نه لازمه،الان اولشه فكر مي كني بلدي،صبر كن ...من كه مي دونم آخر ترم جاي منو معلم عوض مي شه.سرعت من خوب از اينا خيلي بيشتره.
يه واقعيت اينه كه جرات پرسيدن هيچ گونه سوالي رو ندارم،شايدم به خودم همچين اجازه اي نمي دم...
دلم داره پر مي زنه،برام خيلي چيزا مهمه و نگرانشونم و دوست دارم سر در آرم ازشون،ولي هيچي نمي گم،دلم نمي خواد منم بشم جز مشغله هاي زندگيش...فقط مي ترسم فكر كنه اين سكوت من يعني برام مهم نيست،كاش بدونه كه برام مهمه اونم خيلي،فقط دوست دارم كنار باشم تا باهام تصادف نكنه،دوست ندارم جلو دست و پاش باشم و يه روز اسمم بشه مزاحم.احمقانست نه؟ولي خوب يه حسه،اونم از اون نوعي كه من بهش اعتقاد دارم،از همون نوعي كه ديشب از خواب پروندم و ديدم بله،اين مغز من بيخودي اون همه سر و صدا توش نبود،آقاهه طفلي تنهايي داره غصه مي خوره...اين جاست كه آدم به تله پاتي اعتقاد پيدا مي كنه.
