وقتي تو آينه مي رم به خودم مي گم بي خيال لبخند بزن دلم باز شه،الانا انگار همه زندگيم شده همين،بي خيال لبخند بزن تا آسون تر بگذره،ولي پس چرا تاثير نداره؟چرا هر روز يه مسئله جديد پيش مي آد،انگار خدا ديده من بيكارم،يه مشت سبزي ريخته جلوم مي گه پاك كن!نمي دونم شايدم چون جند وقتيه باهاش قهر كردم،داره كاري مي كنه كه باهاش آشتي كنم،خدا يه خورده مهربون تر باش ،خوب مگه چي مي شه؟...
عزيز جون همه توان و انرژي و اعصابمو داره مي بره،آخرش يا من ديوانه مي شم يا خودش،جديدا" هم ياد گرفته شبا اگه نشينم بغل دستش خوابش نمي بره،كارا و رفتاراش هم كه بماند ،فقط بايد تحمل كرد...خدا هيچ كسو اين جوري پير نكنه،تو رو خدا از الان يه جوري زندگي كنين كه پس فردا سر پيري نخواين مريض شين و هزار تا درد بي درمون بگيرين و هم خودتونو عذاب بدين هم چارتا اطرافيانو...بدبختي هيچ كس حوصله نداره و كاراي اينا تحمل نمي كنه،بعد منم كه جيك مي زنم،مي گن ما كه گفتيم ولش كن،تو گوش ندادي حالا بكش،ولي خداييش آدم اين جوري تا مي كنه با مادرش؟نمي گن ولش كنن،بدتر مي شه و بالاخره مجبورن دستشو بگيرن...شايدم چون من خيلي به دعاهاي عزيز جون اعتقاد دارم و از آهش مي ترسم،ولي باباي من اين قدر ماهه كه من هر كاري مي كنم برا مادرش،همش فداي يه لبخند بابايي.
اين دو روز دختر عموهاي بابا اومده بودن خونه مون،جز معدود موجودات عالم هستن كه من خيلي دوسشون دارم و اين قدر باهاشون خوبم كه عمه صداشون مي زنم.آخر شب نشسته بوديم داشتيم درد دل مي كرديم،يعني اون دو تا با مامانم نشسته بودن يه طرف،غر غر زندگيو و تجربه هاشونا تعريف مي كردن كه چه جوري فلان مساله رو حل كردن و اينا...منم روبروشون داشتم فيض مي بردم،همشون مشكلشون يكي بود!خيلي جالب بود،سه تا زندگي و طرز فكر متفاوت بودن ولي مشكل همشون يه چيز بود...اين وسط منم براشون توضيح مي دادم كه شماها كاسه داغ تر از آشين و روش تربيتي آقايونا بلد نيستين و مشكلتون اينجاست،اينا تا صبح داشتن به من مي خنديدن و منو مسخره مي كردن.ولي من كه مي دونم حق با منه!
به خدا مسائل خيلي بي اهميت تر از اين همه انرژيه كه ما حروم مي كنيم.هر چيزي يا حل مي شه يا حلش بايد كرد،در هر صورت بايد راه حل پيدا كرد،چند وقت پيش تو وبلاگ آقا صادق خوندم "به جاي فكر كردن به مشكل به راه حل فكر مي كنم".ولي خوب تو عمل يه خورده سخته...زندگيو خودمون داريم زهرش مي كنيم.اين همه انرژي رو مي شه جاهاي خيلي بهتري هزينه كرد...
بعد اين همه روضه خون:همه ذهن من اين روزا شده مسائل داداشم كه مثلا" اين روزا كلي براش نقشه داشتيم و كلي برنامه و حالا بد جور گرفتار شده و بايد ثابت كنه بي گناهه و گرفتارياي بابا و مريضي مامان و عزيز خانوم و كنكور خواهري و كار خودم و حال و روز آقاهه كه...همه اينا يه طرف،اين آقاهه مهربونه كه اين همه ملاحظه منو مي كنه و هيچي نمي گه هم يه طرف،خيلي آقايي،از اين همه خوبيت خجالت مي كشم،دلم مي گيره وقتي تو همه گرفتاريا و غمات تنهايي.
خسته مي شم گاهي از اين همه تنهايي تو ،خودم،آدماي دور و برم،همه انگاري يه جورايي تنهايي رو بايد داشته باشن...
