هيچ دل خوشي ازشون ندارم،منتهاش دختر 11سالشو خيلي مي دوستم+ اينكه اون بچه طفلك چه گناهي كرده.پدرش نفهمه،خوب باشه ...اينا دليل نمي شه كه ناراحتش نشم و براش دعا نكنم.ولي وقتي مامانو مي بينم كه انگار بچه خودشه و اين همه داره غصه مي خوره براشون و اين همه كمك مي ره مي كنه ،جيگرم آتيش مي گيره.دلم مي خواد بهش بگم مامان خانوم جواب كدوم خوبيشونا داري مي دي؟ولي مي دونم كه چي مي گه...اونا از من عزيز ترن شايد.شايد لوس و بي منطق شدم ولي دلم برا نوجونيم،برا روزاي جونيم،برا تنهاييام و همه اشكام مي سوزه،برا اينكه الان اين همه رو رفتار آدما حساس شدم...
دارم اشتباه مي كنم ،من همه اتفاقهاي ناخوشايند و اخلاقاي بدما مي اندازم گردن اينا.آقاهه مي گفت بايد ببخشي تا راحت شي.ولي نمي شه.من خيلي وقته كه گذشتم ولي بازم يادم كه مي آد اذيت مي شم...
خدايا دخترشونا براشون سالم نگه دار.
