پيرو ناز كردن ديروز من و سينما نرفتن،ديشب آمدن منو كف بسته بردن،صبح رفتيم كوه،البته رفتن كوه و من نشستم تو چادر با يه مشت پرستار بيكار كه خيلي جون داشتن،حرف زدن.اينا ديشب شيفت شب بودن،يكي دوتا شون از ديروز عصر سر كار بودن،صبح انگار نه انگار،خسته ان!من فكر مي كردم اينا 10ساعت ديشب خوابيدن.برا همين كلي انرژي گرفتم.بعدشم رفتيم ورزش صبحگاهي توي ميدون،كلي ورزش كرديم و قر داديم و خنديديم و آخرش هم كه يه آهنگ كردي،گذاشت ،يه رقص كاملا" كردي همه رفتن ،بعد بهش مي گفتن اين ورزشه.بعدشم باز گشت و گذار با دوستاي دختر خاله و بعدش باز همجواري با دوستاي خاله..يه شربت آلبالو داشتيم تاريخ مصرفش تا ديروز بود،ما هم به روي خودمون نيارديم و داديمش به خورد بچه هاي هلال احمر و دوستاي خاله.فقط من و دختر خاله هم مي دونستيم اين تاريخ مصرف نداره!كلي خنديديم و حرص خورديم كه نكنه اينا بميرن!آخرشم مسخره كردن اينا كه من چشمم چرا يكيش بسته است و پف كرده...بعد بوف شدن يكي از دختر خاله ها و رجعتش به خانه.من ماندم و يه دختر خاله ديگه و خاله.ولي باز سنگر رو حفظ كرديم...عصرم كه خوابيديم بيدار شديم،من زد به سرم و كلي مشنگ بازي درآورديم تا خال جان از خانه پرتمان كرد بيرونو آمد ما را تحويل خانواده داد،توي راهم كه همچنان ني ني ناي ناي.خاله مسخرمون مي كرد مي گفت حداقل يه آهنگ شاد بذارين بعد اين همه قر بيايين،نه با رضا صادقي!خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو دوست داره...پر از انرژي آمدم خانه و سر بقيه زندگي،ظرف نيم ساعت مامان جان كاري كرد كه همش از چشمم در اومد...بعد اين همه وقت من فقط 18ساعت كه 7-8ساعتشم خواب بود اينو تنها گذاشته بودم...55روز از سال مي گذره و من شايد 5روزشم شاد نبودم،امروز روز خيلي قشنگي داشتم،حيف كه شب مزخرفيه.
روزمره
+
جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 22:12
|
