تبليغاتX
fellika.blogfa.com
شنبه شانزدهم آذر 1387

يه كارايي مي كنم جديدا" خودم خندم مي گيره،رفتم يه شركت كله گنده تو تهران برا آزمون استخدام ثبت نام كردم،آقاهه مخمو زد نمي رم آزمون بدم،اگه قبول شم كه حتما" مي شم(اعتماد به نفس!!!!) من كه نمي تونم برم،كوچكترين دليلش تعهدي كه به مدرسه دارم،دلم اون وقت مي سوزه...آقاهه مي گه صبر كن به زودي رو دست مي برنت!منم صبر مي كنم.
خوشم مي آد سرم شلوغ باشه حسابي و همه روز در حال بدو بدو باشم،اون جوري خيلي بيشتر انرژي دارم تا الان،مخصوصا" روزايي كه زياد مي خوابم بعدش ديگه حوصله ندارم كاري كنم و فقط دلم مي خواد بخوابم كه خيلي بده.
بچه ها را دارم كم كم عاشقشون مي شم خيلي با ادب شدن،امروز يكيشون تو اين كنكور آزمايشي ها اول شده بود،كلي ذوق داشت و منم كلي تشويقش كردم.يكيشون كه حرف مي زنه وسط حرف من اون يكي بر مي گرده مي گه خانوم من معذرت مي خوام.خيلي با ادب شدن.كيف مي كنم مي بينمشون،ديگه ناراحت نيستم وقت رفتن سر كلاسشون...مدير محترمم مثل اينكه كمي خودشو نشون داده و انگاري قراره قضيه اون وسيله شكسته حل بشه.،چه فايده به درد من كه ديگه نمي خوره،نوش دارو بعد مرگ سهراب،سه هفته ديگه ترم تمومه