تبليغاتX
fellika.blogfa.com
سه شنبه هفدهم دی 1387

مدرسه خوب بود،يه دل سير به بچه ها غز زدم و براشون خط و نشون كشيدم،فكر مي كردم برگه ها را كه بدم كلي اذيت كنن ولي كاري كردم كه جيك جرات نكردن بزنن و كلي هم خجالت كشيدن از امتحاني كه دادن،بهشون گفتم شايد از بلد نبودنتون بگذرم ولي از بي دقتي هرگز،شماها پس فردا سر كنكور مي خوايد چه كنيد و اينا...با خيال آسوده و راحت و رواني راحت از كلاس مي اومدم بيرون،كلي هم خاطره مجبور شدم براشون بگم...
از مديرمون بدم مي آد،سري قبل كه جلسه بود،من آخر جلسه بلند شدم اومد بيرون و رفتم كه زودتر كلاسمو شروع كنم حوصله اراجيف گفتن آقاي رئيس اداره رو نداشتم،نگو آخرش به ملت يه دانه قيچي همه كاره دادن،خوب من تازه فهميدم و دبيرا گير دادن كه نري بگيري مي ره تو جيب اين مديره،منم نيست كه ازش خوشم نمي آد، نمي خوام بذارم حقمو بخوره!!!!!!!!!!از اون ورم اصلا" روم نمي شه پا شم برم بگم قيچي منا بدين؟!خيلي از دبيرا همين جوري رفتن و گفتن و چندبار گفتن تا بالاخره قيچيشونا گرفتن ولي من روم نمي شه برم.اين روزا همه دارن پشت سر مديره حرف مي زنن واز خساستش و اينكه تا بتونه خرج نمي كنه و پولا را نگه مي داره حرف مي زنن،دوشنبه زيارت عاشورا داشتن،همش داشتن غيبت مديرو مي كردن كه گفته لازم نيست خرما و چايي بديم!!!!!!
حوصله حرف زدن و بيشتر غر زدن ندارم....